يوسف در اسارت پولپرستان:
جَاءَتْ « آمدند» سَيَّارَةٌ« کاروانی ، قافله ای» أَرْسَلُوا« فرستادند » وَارِدَهُمْ « آب آورشان (وارد= مامور یافتن آب برای کاروان ، کسی که برای جستجوی آب از کاروان جلوتر می رود )» فَأَدْلَى « پس افکند ، فرو انداخت » دَلْوَ« سطل » يَا بُشْرَى « مژده باد » غُلَامٌ « کودک ، پسر » أَسَرُّوهُ « مخفی کردند آن را » بِضَاعَةً« سرمایه ، کالا یا بخشیاز مال که برای تجارت به کار گرفته می شود » (19)
((راغب در مفردات گفته : «ورود» در اصل لغت به معناى آب طلب كردن بوده و بعدها در غير آن هم استعمال شده . و در معناى «دلو» گفته : «دلوت الدلو» - كه ثلاثى مجرد است - به معناى «دلو را به چاه سرازير كردم» است ، ولى «ادليت الدلو» - كه از باب افعال است - به معناى «دلو را بيرون كشيدم» است . ولى ديگران به عكس آن را گفته اند. و در معناى «اسروه» گفته : «اسرار» بر خلاف «اعلان» و به معناى پنهان داشتن است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 144
در اين آيه نكته جالبى است ، و آن اين است كه بيرون آمدن يوسف نتيجه بيرون كشيدن دلو از چاه بود، و با اينكه متفرع بر آن بود جا داشت بفرمايد: «فقال يا بشرى» يعنى پس دلو خود را انداخت ، آنگاه گفت : بشارت كه غلامى يافتم . ولى اينطور نفرمود، بلكه فرمود: «پس دلو خود را انداخت ، گفت بشارت ...» و اين را در ادبيات مى گويند «فصل» همچنانكه اولى را مى گويند «وصل». نكته اينكه تعبير را به فصل آورد اين بود كه بيرون شدن يوسف پس از كشيدن دلو هر چند در خارج نتيجه آن بود، ولى امرى غير منتظره بوده ، زيرا نتيجه اى كه از بيرون كشيدن دلو متوقع است بيرون شدن آب است نه دست يابى بر پسر بچه ، پس اينكه پسر بچه اى بيرون آمده امرى ناگهانى و غيرمنتظره بوده .
نداى «بشرى» (مژده ) مانند نداى به «اسف» و «ويل» و نظاير آن در جايى به كار مى رود كه بخواهند بفهمانند كه حادثه خير و يا شر حاضر و هويدا است .
جمله «و اللّه عليم بما يعملون» مفادش مذمّت رفتار فرزندان يعقوب و اشاره به اين است كه عمل ايشان معصيتى بوده كه عليه ايشان نزد خدا محفوظ هست تا بدان مؤ اخذه شوند.
ممكن هم هست مراد اين باشد كه اين واقعه به علم خدا اتفاق افتاده ، و خدا خواسته تا يوسف را به آن قدر و منزلتى كه برايش مقدّر كرده برساند، چون اگر از چاه بيرون نمى آمد و به عنوان يك بازيافته اى پنهانى به مصر آورده نمى شد، قطعا از خانه عزيز مصر سر درنمى آورد، و در نتيجه به آن سلطنت و عزت نمى رسيد.
معناى آيه اين است كه : جماعتى رهگذر از كنار آن چاه مى گذشتند، كسى را فرستادند تا آبى تهيه كند، آن شخص دلو خود را در چاه سرازير كرد و وقتى بيرون مى آورد ناگهان فريادش بلند شد: «بشارت ! اين پسر بچه است .» آرى ، او پسر بچه اى را ديد كه خود را به طناب آويزان كرده ، از چاه بيرون آمد. اهل قافله او را پنهان كردند تا كس و كارش خبردار نشوند، و در نتيجه سرمايه اى برايشان باشد و از فروشش پولى به دست بياورند، و حال آنكه خداى سبحان به آنچه ميكردند دانا بود، و بر آن كار آنان را مؤ اخذه مى كند. و يا: و حال آنكه همه اينها به علم خدا بوده و او بود كه يوسف را در مسيرى قرار داد تا در مصر بر اريكه سلطنت و نبوت بنشاندش . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 145))