نقشه شوم و آ غاز درگيرى:
نگرشى بر واژه‏ های  آیات  10-7 سوره یوسف
آيَاتٌ« نشانه ها ، عبرت ها »  لِّلسَّائِلِينَ« برای سوال کنندگان »  (7)
((از اينجا شروع به داستان مى شود، در حقيقت بشارتى كه قبلا داده بود عنوان مقدمه اى را داشت كه بطور اجمال اشاره به سرانجام قصه مى نمود.
آيات مورد بحث فصل اول داستان را متضمن است ، كه همان مفارقت يوسف از يعقوب و بيرون شدنش از خانه پدر تا پابرجا شدنش در خانه عزيز مصر. البته در خلال اين احوال ، به چاه انداختن برادران ، و بيرون شدنش به دست مكاريان ، و فروخته شدنش و حركتش به سوى مصر نيز اشاره دارد. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 119))
قرآن در اين آيات نقشه شوم بد انديشان را براى عبرت ديگران به نمايش نهاده و مى‏فرمايد:
لَقَدْ كانَ فى‏ يُوسُفَ وَاِخْوَتِهِ اياتٌ لِلسَّائِلينَ.
به يقين در سرگذشت درس آموز يوسف و برادرانش عبرت‏ها و شگفتى‏هايى براى جستجوگران و پرسش كنندگان است.
((«براى سائلان ، در داستان يوسف و برادرانش نشانه هايى الهى هست»
از اين جمله شروع به بيان داستان مى شود، و در اين جمله مى فرمايددر داستان يوسف و برادرانش آيات الهيى است كه دلالت بر توحيد او مى كند، و دلالت مى كند بر اينكه خداى تعالى ولى بندگان مخلص است ، و عهده دار امور آنان است تا به عرش عزّت بلندشان كرده ، در اريكه كمال جلوسشان دهد. پس خدايى كه غالب بر امر خويش است ، اسباب را هر طورى كه بخواهد مى چيند، نه هر طورى كه غير او بخواهند، و از به كار انداختن اسباب آن نتيجه اى كه خودش ‍ مى خواهد مى گيرد، نه آن نتيجه اى كه بر حسب ظاهر نتيجه آن است .
برادران يوسف به وى حسد ورزيده او را در قعر چاهى مى افكنند و سپس به عنوان برده اى او را به مكاريان مى فروشند و بر حسب ظاهر به سوى هلاكت سوقش مى دهند، ولى خداوند نتيجه اى بر خلاف اين ظاهر گرفت و او را به وسيله همين اسباب زنده كرد. آنها كوشيدند تا ذليلش كنند، و از دامن عزّت يعقوب به ذلّت بردگى بكشانند خداوند با همين اسباب او را عزيز كرد. آنها خواستند زمينش بزنند، خداوند با همان اسباب بلندش كرد. آنها مى خواستند محبّت يعقوب را از او به خود برگردانند، خداوند قضيه را به عكس كرد. آن ها كارى كردند كه پدرشان نابينا شد و در اثر ديدن پيراهن خون آلود يوسف ديدگان رااز دست بداد، خداوند به وسيله همان پيراهن چشم او را به او برگردانيد، و به محضى كه بشير پيراهن يوسف را آورده به روى يعقوب انداخت ديدگانش باز شد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 119
و هم چنين همواره هر كس مى خواست او را آزارى برساند خداوند او را نجات مى داد، و همان قصد سوء را وسيله ظهور و بروز كرامت و جمال ذات او مى كرد، و در هر راهى كه او را بردند كه بر حسب ظاهر منتهى به هلاكت و يا مصيبت وى مى شد، خداوند عينا به وسيله همان راه او را به سرانجامى خير و به فضيلتى شريف منتهى نمود.
و به همين معنا است اشاره يوسف كه در مقام معرفى خود براى برادرانش گفت : «انا يوسف و هذا اخى قد امن اللّه علينا انه من يتق و يصبر فان اللّه لا يضيع اجر المحسنين» و نيز در برابر برادرانش به پدر بزرگوارش گفت : «يا ابت هذا تاءويل روياى من قبل قد جعلها ربى حقا و قد احسن بى اذ اخرجنى من السجن و جاء بكم من البدو من بعد ان نزع الشيطان بينى و بين اخوتى» آنگاه وقتى مجذوب جذبه الهى مى شود با تمام وجود والهش به سوى خدا متوجّه و از غير او روى گردان شده مى گويد: «رب قد آتيتنى من الملك و علمتنى من تاءويل الاحاديث فاطر السموات و الارض انت وليى فى الدنيا و الاخرة ...»
همانطور كه قبلا هم اشاره شد از اينكه فرمود: «در اين آياتى است براى پرسش كنندگان» معلوم مى شود جماعتى داستان يوسف (عليه ال سلام ) را از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) پرسيده ، و يا مطلبى پرسيده بودند كه به وجهى ارتباط با اين داستان داشته و در جوابشان اين سوره نازل شده است . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 120))
و از جمله اين درس‏هاى عبرت اين است كه چگونه گروهى از فرزندان پيامبرى از پيامبران خدا، نقشه اذيّت و آزار پدر و برادر خود را طرح كردند و به انگيزه حسادت ورزى و بد خواهى تا جايى از ارزش‏هاى انسانى فاصله گرفتند كه حاضر شدند برادر خود را به چاه افكنند. امّا با همه بد انديشى‏هاى آنان، هنگامى كه برادرشان در پرتو مهر و قدرت خدا بر آنان اقتدار يافت، چگونه بزرگوارانه از بيداد آنان گذشت و گناهشان را ناديده گرفت، كه حتى به سرزنش و نكوهش آنان نيز زبان باز نكرد. و راستى كه چنين عفو و چنين گذشت و كرامتى برتر از جريان طبيعى است و براى كسى كه در انديشه دين و ثمره دين باورى و ديندارى واقعى است، در اين كار بزرگ و عمل قهرمانانه اندرزها و درسهاى عبرت است؛ و نيز اين درس بزرگ و سازنده است كه: پس از هر سختى و فشارى، گشايشى خواهد بود و پس از هر رنجى آسايشى؛ و نيز اين واقعيت كه اين سوره مباركه سند درستى و راستى رسالت پيامبر است؛ چرا كه آن گرانمايه عصرها و نسلها نه دانشگاهى رفته و نه كتابى مطالعه نموده بود و آوردن اين سرگذشت شگفت انگيز و درس آموز جز از راه وحى و رسالت از كجا ممكن و ميسر است؟
بااين بيان، سوره مباركه يوسف افزون بر بينش دهى و آگاهى بخشى‏اش به كسانى كه در مورد سرگذشت آن حضرت از پيامبر گرامى مى‏پرسيدند، معجزه‏اى است كه درستى رسالت پيامبر و راستى گفتارش را گواهى مى‏كند.
يادآورى مى‏گردد كه منظور از برادران يوسف در آيه شريفه، فرزندان يعقوب مى‏باشند؛ چرا كه آن حضرت دوازده پسر داشت كه شش تن آنان - كه به نام‏هاى «روبيل»، «شمعون»، «لاوى»، «يهود»، «ريانون» و «يشجر» خوانده مى‏شدند - از همسرش «ليا»، دختر «ليان»، كه دختر خاله‏اش بود، ولادت يافته بودند.
اين همسر ارجمند يعقوب، جهان را بدرود گفت و آن حضرت با خواهر وى «راحيل» پيمان زندگى مشترك بست، و از او نيز دو فرزند ديگر كه يوسف و بنيامين خوانده مى‏شدند، ولادت يافتند، و چهار فرزند ديگرش كه «دان»، «نفتالى»، «حاد» و «آشر» نام داشتند، از دو كنيزش «زلفه» و «بلهه» به دنيا آمدند.
فولادوند: به راستى در [سرگذشتِ‌] يوسف و برادرانش براى پُرسندگان عبرتهاست.
انصاریان: بی تردید [در داستان] یوسف و برادرانش نشانه هایی [از ربوبیّت، رحمت و لطف خدا] برای مردم کنجکاو است.
تفسیر نور:
در داستان زندگى حضرت يوسف، آيات و نشانه‏هاى زيادى از قدرت‏نمايى خداوند به چشم مى‏خورد، كه هر كدام از آنها مايه‏ى عبرت و پند براى اهل تحقيق و جستجو است؛ از آن جمله است: 1- خواب پر راز و رمز حضرت يوسف، 2- علم تعبير خواب، 3- تشخيص و اطلاع يافتن يعقوب از آينده فرزند خود، 4- در چاه بودن و آسيب نديدن، 5- نابينا شدن، دوباره بينا شدن، 6- قعر چاه و اوج جاه، 7- زندان رفتن و به حكومت رسيدن، 8- پاك بودن و تهمت ناپاكى شنيدن، 9- فراق و وصال، 10- بردگى و پادشاهى، 11- زندان را ترجيح دادن بر آلودگى گناه، 12- بزرگوارى و عفو سريع از برادران خطاكار.
در كنار اين نشانه‏ها، سؤال‏هايى نيز قابل طرح است كه پاسخ هر كدام نيز روشنگر راه زندگانى است.
- چگونه حسادت، انسان را به برادركشى مى‏كشاند؟!
- چگونه ده نفر در يك خيانت، هم رأى و هم داستان مى‏شوند؟!
- چگونه يوسف با بزرگوارى از مجازات برادران خيانتكار، صرف نظر مى‏كند؟!
- چگونه انسان با ياد خدا، زندان را بر آلودگى و لذت گناه ترجيح مى‏دهد؟!
اين سوره، در زمانى نازل شد كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در محاصره شديد اقتصادى و اجتماعى قرار گرفته بود و اين داستان براى حضرت، مايه‏ى دلدارى مى‏شد كه اى پيامبر! اگر بعضى از بستگانت ايمان نياوردند ناراحت مباش، برادران يوسف او را به چاه انداختند!.
مهم‏ترين آيات اين سوره، غلبه‏ى قدرت الهى بر توطئه‏هاست (توطئه‏هاى بشرى با اراده‏ى الهى خنثى مى‏شود.) يوسف را به چاه انداختند تا نزد پدر محبوب شوند، مبغوض شدند. درها را بستند تا او را با شهوت آلوده كنند، عصمت او به اثبات رسيد. نه چاه و بردگى و نه زندان و نه كاخ و نه توطئه‏ها هيچكدام بر اراده الهى غالب نگشتند.
1- قبل از بيان داستان، شنونده را براى شنيدن و عبرت گرفتن آماده كنيد. «لقد كان فى يوسف...»
2- تا تشنه‏ى شنيدن و عاشقِ آموختن نباشيم، از درسهاى قرآن استفاده كامل نمى‏بريم. «لِلسّائلين»
3- داستان يكى است، امّا نكات و درسهايى كه از آن استفاده مى‏شود بسيار است. «آيات للسائلين»
4- داستان‏هاى قرآن، پاسخ سؤال‏هاى زندگى مردم را مى‏دهد. «للسائلين»
5- حسد، مرز خانواده و عواطف خويشاوندى را نيز درهم مى‏شكند. «لقد كان فى يوسف و اخوته»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
لَّقَدْ كَانَ فِي يُوسُفَ وَإِخْوَتِهِ آيَاتٌ لِّلسَّائِلِينَ (7)
الإعراب:
(اللام) لام القسم لقسم مقدّر (قد) حرف تحقيق (كان) فعل ماض ناقص- ناسخ- (في يوسف) جارّ ومجرور متعلّق بخبر كان مقدّم، وعلامة الجرّ الفتحة (الواو) عاطفة (إخوته) معطوف على يوسف مجرور.. و (الهاء) مضاف إليه (آيات) اسم كان مؤخّر مرفوع (للسائلين) جارّ ومجرور متعلّق بنعت لآيات [1] .
[1] أو متعلّق بآيات فهو بمعنى العبر.
------------------------------------------
أَخُوهُ« برادرش»  أَحَبُّ« محبوب تر ، دوست داشتنی تر» أَبِينَا« پدرما» عُصْبَةٌ « گروه نیرومند و متحد، گروه نیرومندی که پشتیبان یکدیگرندو از حقوق وامنیت هم دفاع می کنند و بع همدیگر تعصب دارند»ضَلَالٍ  « گمراهی »  (8)
در دومين آيه مورد بحث مى‏فرمايد:
اِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَاَخُوهُ اَحَبُّ اِلى‏ اَبينا مِنَّا وَنَحْنُ عُصْبَةٌ
آنگاه را به ياد آور كه برادران يوسف گفتند: يوسف و برادرش بنيامين نزد پدرمان يعقوب از ما كه گروهى نيرومند و پشتيبان يكديگريم و براى خاندانمان مى‏توانيم سود بخش تر و مؤثرتر باشيم، محبوترند.
((در مجمع البيان گفته : كلمه «عصبه» به معناى جماعتى است كه درباره يكديگر تعصّب داشته باشند، و از نظر عدد شامل جماعتى مى شود كه از ده كمتر و از پانزده نفر بيشتر نباشد، بعضى هم بين دو و چهل نفر را گفته اند، و به هر حال همانند كلمات ، قوم ، رهط و نفر، جمعى است كه مفرد ندارد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 120
جمله «اذ قالوا ليوسف و اخوه احب الى ابينا منا» گفتار فرزندان يعقوب سواى يوسف و برادر تنى اش مى باشد كه عده شان ده نفر بوده ، و به شهادت جمله «و نحن عصبه» مردانى نيرومند بوده اند كه رتق و فتق امور خاندان يعقوب و اداره گوسفندان و اموالش به دست ايشان بوده .
و اينكه گفتند «يوسف و برادرش» با اينكه او برادر ايشان هم بوده ، و همه فرزندان يعقوب بوده اند، خود مشعر به اين است كه يوسف و اين برادرش از يك مادر بوده ، و نسبت به آن ده نفر فقط برادر پدرى بوده اند. و از روايات برمى آيد كه اسم برادر پدر و مادرى يوسف «بنيامين» بوده . و از سياق آيات برمى آيد كه هر دوى آنان اطفالى صغير بوده اند و كارى از آنان ساخته نبوده ، و در اداره خانه يعقوب و تدبير چهارپايان آن جناب مداخله اى نداشته اند.
جمله «و نحن عصبه» يعنى : و ماده نفر قوى هستيم كه ضعف بعضى با قوت بعضى ديگر جبران شده . اين جمله حال از جمله قبلى است و بر حسادت و غيظ و كينه آنان نسبت به پدرشان يعقوب دلالت مى كند، كه ناشى از محبت بيشتر وى نسبت به آن دو بوده ، و به منزله تتمّه تعليل جمله «ان ابانا لفى ضلال مبين» است .))
آنان بدان دليل چنين پنداشتند، كه يعقوب فرزندش يوسف را بسيار دوست مى‏داشت و او از نظر چهره از زيباترين انسانها به شما مى‏رفت؛ از اين رو برادران بر او حسد ورزيدند و با آگاهى از خواب وى، آفت حسد در جانشان ريشه دوانيد و گسترش يافت و آنان را به اين تيره بختى سوق داد.
به باور پاره‏اى از مفسّران يعقوب به خاطر خردسالى يوسف و برادر مادريش «بنيامين»، آن دو را بيشتر مورد نوازش قرار داده و به خود نزديكتر مى‏ساخت و همين نكته بر آنان گران آمد.
ابو حمزه ثمالى از چهارمين امام نور آورده است كه در اين مورد فرمود: رسم يعقوب اين بود كه هر روز گوسفندى را سر مى‏بريد و بخشى از آن را در راه خدا به محرومان مى‏داد و بخش ديگرش را براى خانواده سنگين خود مى‏نهاد؛ شب جمعه‏اى بود كه روزه دار با ايمانى از فشار گرسنگى و محروميت، به در سراى يعقوب آمد و غذا خواست، اما خاندان يعقوب با اينكه صداى او را شنيدند، تقاضايش را جدّى نگرفته و به او كمك نكردند، و او هنگامى كه نوميدگرديد و تاريكى شب او را فرا گرفت، گريه كرد و از گرسنگى خود به خدا شكايت برد و همان گونه شب را گرسنه به صبح آورد و دگرباره گرسنه و تشنه نيّت روزه كرد؛ و خاندان يعقوب در همسايگى او سير خفتند و فزونى غذايشان روى دستشان ماند، و همين رويداد باعث گرفتارى آنان و دچار آمدن پدر به فراق و جدايى محبوب‏ترين عضو خاندانش گرديد. به يعقوب پيام آمد كه آماده گرفتارى باش و به تقدير حكيمانه‏ام خشنود گرد و در مصيبتها شكيبايى پيشه ساز. و درست همان شب بود كه يوسف آن خواب شگفت‏انگيز را ديد.
لازم به ياد آورى است كه نظير اين روايت از «ابن عباس» نيز رسيده است.
اِنَّ اَبانا لَفى‏ ضَلالٍ مُّبينٍ.
به‏راستى كه پدرمان در بيراهه‏اى آشكار است؛ چرا كه در مورد مهر و محبت به فرزندانش، اصل عدالت را رعايت نكرده و راه افراط و تفريط را در پيش گرفته است.
((مراد پسران يعقوب (عليه السلام ) در جمله : «انّ ابانا لفىضلال مبين» ضلالت در امر زندگى است نه در دين
پسران يعقوب با جمله «ان ابانا لفى ضلال مبين» حكم كردند بر اينكه پدرشان در گمراهى است ، و مقصودشان از گمراهى ، كج سليقه گى و فساد روش است ، نه گمراهى در دين .
براى اينكه اولا استدلال ايشان اين معنى را مى رساند، چون در مذاكره خود گفتند كه ما جماعتى نيرومند و كمك كار يكديگر و متعصب نسبت به يكديگريم ، و تدبير شؤ ون زندگى پدر و اصلاح امور معاش و دفع هر مكروهى از وى بدست ما و قائم به ماست ، و يوسف و برادرش دو طفل صغيرند كه كوچكترين اثرى در وضع زندگى پدر نداشته ، بلكه هر كدام به نوبه خود سربارى بر پدر و بر ما هستند، و با چنين وضعى محبت و توجه تام پدر ما نسبت به آن دو، و اعراضش از ما روش ناصحيحى است ، زيرا حكمت و عقل معاش اقتضاء مى كند كه انسان نسبت به هر يك از اسباب و وسايل زندگيش به قدر دخالت آن در زندگى اهتمام بورزد، و اما اينكه آدمى تمامى اهتمام خود را از همه اسباب و وسايل موثر بريده ، مصروف چيزى كند كه دست شكسته اى بيش نيست ، جز ضلالت و انحراف از صراط مستقيم زندگى وجه ديگرى ندارد، و اين مساءله هيچ ارتباطى به دين ندارد، زيرا دين اسباب ديگرى از قبيل كفر به خدا و آيات او، و مخالفت او امر و نواهى او دارد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 121
و ثانيا فرزندان يعقو ب مردمى خداپرست و معتقد به نبوت پدرشان يعقوب بوده اند، به شهادت اينكه گفتند: «و تكونوا من بعده قوما صالحين» و نيز در آخر سوره گفتند: «يا ابانا استغفر لنا ذنوبنا» و نيز به يوسف عرض كردند: «تاللّه لقد آثرك اللّه علينا» و همچنين كلماتى ديگر كه همه دلالت بر خداپرستى و اعتقاد ايشان به نبوّت پدر مى كند، و اگر مقصودشان از ضلالت پدر، ضلالت در دين بود با همين گفتار كافر شده بودند.
علاوه بر اينكه ايشان پدر خود را دوست مى داشته او را احترام و تعظيم مى كرده اند، و اگر نسبت به يوسف دست به چنين اقدامى زدند باز براى اين بوده كه محبت پدر را متوجه خود كنند، و لذا به يكديگر گفتند: «يوسف را بكشيد و يا در زمينى دور دست بيندازيد تا توجّه پدر خالص براى شما شود.» پس بطورى كه از سياق آيات برمى آيد پدر را دوست داشته مى خواستند محبّت او را خالص متوجه خود كنند، و اگر غير اين بود طبعا بايستى اول پدر را از بين مى بردند، نه برادر را. آرى ، مى بايست او را مى كشتند و يا از او كناره گيرى مى كردند و يا بيچاره اش ‍ مى كردند تا محيط زندگى را براى خود محيطى صاف و سالم كنند، آن وقت آسان تر به كار يوسف مى پرداختند.
از طرفى مى بينيم كه عين همين حرف را پس از چند سال در جواب پدر كه فرموده بود: «اگر ملامتم نكنيد من بوى يوسف را مى شنوم» به ميان آورده و گفتند: «به خدا تو هنوز در آن ضلالت قديميت باقى هستى» و پر معلوم است كه مقصود ايشان از ضلالت قديمى ضلالت در دين نيست ، (چون در قديم چنين سابقه اى از او نداشتند) بلكه مقصود همان افراط در محبت يوسف و مبالغه بى جا در امر او بوده .
از آيه مورد بحث و آيات مربوط به آن برمى آيد كه يعقوب (عليه السلام ) در بيابان زندگى مى كرده ، و داراى دوازده پسر بوده كه از چند مادر بوده اند و ده نفر از ايشان بزرگ و نيرومند و كارآمد بوده اند كه آسياى زندگى وى بر محور وجود آنان مى گشته ، و ايشان به دست خود امور اموال و چهارپايان و گوسفندان پدر را اداره مى كرده اند، و اما آن دو پسر ديگر صغير و دو برادر از يك مادر بوده اند كه در دامن پدر تربيت مى شدند، و آن دو، يوسف و برادر پدر و مادريش بوده ، كه يعقوب بى اندازه دوستشان مى داشته ، چون در جبين آن دو آثار كمال و تقوا مشاهده مى كرده . آرى ، محبت فوق العاده اش بدين سبب بوده ، نه از روى هوا و هوس ، و چگونه چنين نباشد و حال آنكه آنان از بندگان مخلص ‍ خدا بوده ، كه با جملاتى از قبيل : «انا اخلصناهم بخالصه ذكرى الدار» مورد مدح خدا قرار گرفته ، و ما سابقا به اين معنا اشاره كرديم .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 122
پس اين محبت و ايثار باعث شده كه غريزه حسد را در ساير برادران برانگيزد و آتش كينه ايشان را نسبت به آن دو تيزتر سازد، و يعقوب هم با اينكه اين معنا را مى فهميده مع ذلك در محبت به آن دو مخصوصا به يوسف مبالغه مى كرده و همواره از ساير فرزندان خود بر جان او مى ترسيده و هيچ وقت نمى گذاشت با او خلوت كنند، و ايشان را نسبت به وى امين نمى دانست .
همين حركات ، بيشتر باعث طغيان خشم و كينه آنان مى شد، به حدى كه يعقوب آثار آن را در قيافه هاى آنان مشاهده مى كرد. همه اين مطالب از جمله «فيكيدوا لك كيدا» استفاده مى شود. و خلاصه اين بود تا يوسف آن خواب را ديد و براى پدر تعريف كرد، نتيجه اين خواب آن شد كه دلسوزى پدر و محبّتش نسبت به او دو چندان شود، لا جرم سفارش كرد كه روياى خود را مكتوم بدارد، و زنهار داد كه برادرانش را از آن خبر ندهد، شايد از اين راه او را از كيد ايشان در امان سازد، اما تقدير الهى بر تدبير او غالب بود.
لا جرم پسران بزرگتر يعقوب دور هم جمع شده ، درباره حركاتى كه از پدر نسبت به آن دو برادر ديده بودند به مذاكره پرداختند، يكى گفت : مى بينيد چگونه پدر به كلّى از ما منصرف شده و تمام توجهش مصروف آن دو گشته ؟ آن ديگرى گفت : پدر، آن دو را بر همه ما مقدّم مى دارد با اينكه دو طفل بيش نيستند و هيچ دردى از او دوا نمى كنند. آن ديگر گفت : تمامى امور زندگى پدر به بهترين وجهى به دست ما اداره مى شود و ما اركان زندگى او و ايادى فعّال او در جلب منافع و دفع مضار و اداره اموال و احشام اوييم ، ولى او با كمال تعجّب همه اينها را ناديده گرفته ، محبت و علاقه خود را به دو تا بچه كوچك اختصاص داده است و اين رويه ، رويه خوبى نيست كه او پيش گرفته . و سرانجام حكم كردند كه پدر به روشنى دچار كج سليقه گى شده است .))
به باور پاره‏اى منظور آنان اين بود كه:پدر ما در تربيت فرزندان خود و تدبير امور زندگى‏اش اشتباه مى‏كند؛ چرا كه نيروى ما براى اداره زندگى‏اش بيشتر، و تدبير مان در كار دامدارى و كشاورزى و اداره ديگر ابعاد زندگى بهتر و كارسازتر است و با اين وصف او آن دو كودك خردسال را بيشتر از ما دوست مى‏دارد.
آنان با اين پندار وگفتارشان بر آن نبودند تا پدرشان يعقوب را از نظر دينى وعقيدتى در بيراهه بخوانند؛ چرا كه در آن صورت دچار آفت كفر مى‏شدند، و همه مفسران آنان را پيرو دين و آيين پدرشان مى‏دانند و بر آنند كه آنان، نهايت احترام را به پدر روا مى‏داشتند و به همين دليل هم در انديشه تسخير دل و قلب او و جلب محبتش بر آمدند و ناخواسته در اين راه دستخوش گناهى بزرگ شدند.
ياد آورى مى‏گردد كه واژه «ضلالت» نيز در اصل به مفهوم انحراف از چيزى آمده است.
برادران يوسف‏
در مورد برادران يوسف ديدگاه‏ها يكسان نيست:
پاره‏اى آنان را پيامبران خدا پنداشته‏اند، امّا گروهى بر آنند كه آنان را چه به رسالت و پيامبرى؟ چرا كه اگر آنان پيامبر خدا بودند چنين رفتارى از آنان سر نمى‏زد.
مرحوم سيد مرتضى مى‏گويد: دليلى ندارد كه آنان را با چنين انديشه و عملكردى پيامبر خدا بدانيم، و ممكن است يعقوب فرزندان ديگرى داشته كه به رسالت رسيده‏اند و قرآن از آنها به «اسباط» تعبير مى‏كند. و از ظاهر آيات نيز چنين دريافت نمى‏گردد كه همه آنها در اذيّت و آزار يوسف شركت داشتند.
«بلخى» و «جبايى» مى‏گويند: ممكن است آنان پيش از رسيدن به دوران - رُشد و جوانى خود به چنين كارى دست زده باشند، بويژه كه پسران نوجوان گاه به چنين اشتباهات كودكانه‏اى دست مى‏زنند و در خور نكوهش و كيفر مى‏گردند. و مى‏توان اين آيه شريفه را نيز گواه اين ديدگاه دانست كه آنان به پدر شان گفتند: فردا او را به همراه ما به دشت و صحرا روانه ساز تا در هواى آزاد به گردش پردازيم و بازى كنيم: نرتع و نلعب ...(228)
«ابن بابويه» در كتاب «النبوّه» از «ابن سدير» آورده است كه: به حضرت باقرعليه السلام گفتم: فرزندان يعقوب پيامبر بودند يا از مردم كوچه وبازار؟
آن حضرت فرمود: نه، آنان پيامبر نبودند، امّا از نوادگان و نسل پيامبران بودند، و از كار خويش روى توبه به بارگاه خدا آوردند.
و «حسن نيز بر آن است كه: آنان از انسانهاى عادى بودند و كارشان گناهى صغيره بود كه از آنان سرزد.
فولادوند: هنگامى كه [برادران او] گفتند: «يوسف و برادرش نزد پدرمان از ما -كه جمعى نيرومند هستيم- دوست‌داشتنى‌ترند. قطعاً پدر ما در گمراهى آشكارى است.»
انصاریان: [یاد کن] هنگامی را که برادران گفتند: با اینکه ما گروهی نیرومندیم، یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما محبوب ترند، و قطعاً پدرمان در اشتباه روشن و آشکاری است.
تفسیر نور:
حضرت يعقوب دوازده پسر داشت كه دو نفر از آنان (يوسف و بنيامين) از يك مادر و بقيه از مادرى ديگر بودند. علاقه پدر به يوسف، (به دليل خردسال بودن يا بدليل كمالاتى كه داشت) موجب حسادت برادران شده بود. آنها علاوه بر حسادت با گفتن: «و نحن عصبة» معلوم مى‏كنند كه روحيه‏ى غرور و تكبر را نيز داشته‏اند و در اثر اين غرور و حسد، پدر را نيز متهم به اشتباه و انحراف در مهر ورزى به فرزندان مى‏كنند.
افرادى در جامعه هستند كه به جاى آنكه خود را بالا ببرند، افراد بالا را پايين مى‏آورند. چون خود محبوب نيستند، محبوب‏ها را مى‏شكنند.
فرق است ميان تبعيض و تفاوت. تبعيض؛ برترى دادن بدون دليل است. ولى تفاوت؛ بر اساس لياقت‏ها و شرائط است. مثلاً نسخه‏هاى يك پزشك و نمره‏هاى يك معلم، تفاوت دارد. ولى اين تفاوت حكيمانه است نه ظالمانه، علاقه‏ى حضرت يعقوب به يوسف، حكيمانه بود نه تبعيض و ظالمانه. ولى برادران يوسف، اين علاقه را بى‏دليل مى‏پنداشتند.
1- اگر فرزندان احساس تبعيض كنند، آتش حسادت در ميان آنان شعله‏ور مى‏شود. «احبّ الى ابينا منّا»
2- تفاوت گذاشتن ميان فرزندان، عشق و محبت آنان را نسبت به پدر كم مى‏كند. «انّ ابانا لفى ضلال مبين»
3- زور و قدرت، محبت نمى‏آورد. «احبّ الى أبينا منّا و نحن عصبة»
4- حسادت، مرز نبوّت واُبوّت (پيامبرى وپدرى) را نيز مى‏شكند وفرزندان نسبت انحراف وبى‏عدالتى، به پيامبرى كه پدرشان است، مى‏دهند. «انّ ابانا لفى ضلال مبين»
5- عشق و علاقه به محبوب شدن، در نهاد هر انسانى وجود دارد. انسان‏ها از كم‏توجهى و بى‏مهرى به خود، رنج مى‏برند.«احبّ الى ابينا»»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
إِذْ قَالُوا لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَى أَبِينَا مِنَّا وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ (8)
الإعراب:
(إذ) اسم ظرفيّ في محلّ نصب مفعول به لفعل محذوف تقديره اذكر (قالوا) فعل ماض وفاعله (اللام) لام الابتداء (يوسف) مبتدأ مرفوع وامتنع من التنوين للعلميّة والعجمة (الواو) عاطفة (أخوه) معطوف على يوسف مرفوع وعلامة الرفع الواو.. و (الهاء) مضاف إليه (أحبّ) خبر مرفوع (إلى أبينا) جارّ ومجرور متعلّق ب (أحبّ) ، وعلامة الجرّ الياء..
و (نا) مضاف إليه [1] ، (من) حرف جرّ و (نا) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب.
(أحبّ) ، (الواو) واو الحال (نحن) ضمير مبتدأ (عصبة) خبر مرفوع (إنّ) حرف توكيد ونصب (أبانا) اسم إنّ منصوب وعلامة النصب الألف.. و (نا) ضمير مضاف إليه (أبانا) اسم إنّ منصوب وعلامة النصب الألف.. و (نا) ضمير مضاف إليه (اللام) المزحلقة (في ضلال) جارّ ومجرور متعلّق بخبر إنّ (مبين) نعت لضلال مجرور.
[1] في استعمال أحبّ شيء من التفريق إذا تعدّى ب (إلى) أو باللام فإذا قلت خالد أحبّ إليّ من زيد كان خالد محبوبا منك أكثر من زيد- أي كان حبّك لخالد أكثر من زيد- وإذا قلت خالد أحبّ لي من زيد كان حبّ خالد لك أكثر من حبّ زيد.. وفي الآية حبّ الأب ليوسف وأخيه أكثر من حبّه لإخوتهما.
الصرف:
(أحبّ) ، اسم تفصيل من حبّ الثلاثيّ وزنه أفعل، وقد أدغمت عين الكلمة مع لأمها.
(عصبة) ، لفظ يدلّ على ما زاد على عشرة، وقيل: الثلاثة نفر، فإذا زادوا إلى تسعة كانوا رهطا، فإذا بلغوا العشرة فما فوق فهم عصبة، وقيل غير ذلك، فهو من نوع اسم الجمع، والمادّة تدلّ على الإحاطة من العصابة لإحاطتها بالرأس.
----------------------------------------
اقْتُلُوا « بکشید » اطْرَحُوهُ « او را دور بیندازید »  أَرْضًا « سرزمینی» يَخْلُ « خالی می شود» وَجْهُ أَبِيكُمْ« توجه پدرتان، عنایت شما » تَكُونُوا« باشید» صَالِحِينَ « شایستگان » (9)
در سومين آيه مورد بحث در اشاره به شعله ور شدن آتش حسادت در جان برادران يوسف
 اينك قرآن دوپيشنهاد شوم آنان بر ضد او را طرح مى‏كند كه به يكديگر گفتند:
اُقْتُلُوا يُوسُفَ اَوِ اطْرَحُوهُ اَرْضاً
يوسف را بكشيد، يابه سرزمينى دور از چشم پدر بيفكنيد كه به او دسترسى نداشته باشد.
به باور پاره‏اى منظور اين است كه او را به جايى گيسل داريد كه درندگان او را بخوردند يا به صورتى نابود گردد و از ميان برداشته شود.
يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ اَبيكُمْ
تا دل و قلب پدر تان از او و مهرش گسسته شود و همه توّجه و محبت‏اش ويژه شما گردد.
((اين قسمت تتمه گفتار برادران يوسف است ، و از مشورت دوم مذاكرات ايشان درباره يوسف حكايت مى كند. شور اول درباره رفتار يعقوب بود كه سرانجام او را محكوم به ضلالت كردند، و در اين شور گفتگو داشته اند در اينكه چه كنند و چه نقشه اى بريزند كه خود را از اين ناراحتى نجات دهند، همچنانكه آيه «و ما كنت لديهم اذ اجمعوا امرهم و هم يمكرون» به آن اشاره دارد.
خداوند متن مشورت آنان را در اين سه آيه : «قالوا ليوسف و اخوه - تا جم له - ان كنتم فاعلين» ذكر فرموده است . نخست ، مصيبتى را كه در مورد يوسف و برادرش دچار آن شده اند به ميان آورده ، كه اين دو كودك تمام توجه يعقوب را از ما به سوى خودشان جلب كرده دل او را مجذوب خود ساخته اند، بطوريكه ديگر از آن دو جدا نمى شود و هيچ اعتنايى به غير آن دو ندارد كه چه مى كنند، و اين محنتى است كه فعلا به ايشان روى آورده و ايشان را به خطر بزرگى تهديد مى كند، و آن اينست كه به زودى شخصيتشان بكلى خرد شده زحمات چند ساله ايشان بى نتيجه و پس از ساليان عزت ، دچار ذلت و پس از قوت دچار ضعف مى شوند و اين خود انحراف و كج سليقه گى يعقوب است در روش و طريقه ، و اين روش و طريقه اى كه پدر پيش گرفته روشى غلط و طريقه اى منحرف است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 128
آنگاه در شور دوم درباره خلاصى خود از اين گرفتارى مذاكره كردند، و هر يك نقشه اى كه كشيده آن را مطرح كردند يكى گفت كشتن يوسف لازم است . ديگران گفتند بايد او را به سرزمين دور دستى پرت كرد كه نتواند نزد پدر برگردد، و روى خانواده را ببيند، و به تدريج اسمش ‍ فراموش شود، و توجّهات پدر خالص براى ايشان باشد، و محبت و علاقه اش در ايشان صرف شود.
در اين شور متفقا راى داده و بر اصل آن تصميم گرفتند، اما در جزئيات آن راى نهائيشان اين شد كه او را در قعر چاهى بيندازند تا رهگذران و مكاريان او را گرفته با خود به شهرهاى دور دست ببرند و به كلى اثرش از بين برود.
پس ، از اينكه در يكى از دو رايى كه دادند و گفتند: «اقتلوا يوسف» با اينكه قبلا ناراحتى از يوسف و برادرش هر دو داشتند و مى گفتند: «ليوسف و اخوه احب الى ابينا منا» فهميده مى شود كه يعقوب گو اينكه هر دو برادر را دوست مى داشته ، و بيش از ديگران مورد عنايت و اكرام قرار مى داده ، و ليكن نسبت به يوسف علاقه اى مخصوص و محبتى زيادترى بر برادرش داشته ، كه بايد هم مى داشت ، زيرا يوسف كسى است كه چنان خوابى ديد و در عالم رويا به عنايات خاصه الهى و كرامات غيبى بشارت يافت . علاوه بر اينكه يوسف از آن برادر ديگرش ‍ بزرگتر بود، و از نظر برادران خطر او از آن ديگرى بيشتر و نزديكتر. و بعيد نيست اينكه يوسف را با برادرش اسم بردند اشاره به اين باشد كه يعقوب ، مادر آن دو را دوست مى داشته ، و دوستى او بالطبع باعث محبت بيشتر به فرزندان او شده ، و اين باعث شده كه حسد برادران نسبت به آن دو تحريك و كينه هايشان آتشين گردد.
جمله «او اطرحوه ارضا» حكايت از راى دوم ايشان مى كند، و معنايش اين است كه او را دور كنيد در زمينى كه ديگر نتواند به خانه پدر برگردد، و اين دست كمى از كشتن ندارد، زيرا بدين وسيله هم مى شود از خطر او دور شد.
دليل اين استفاده يكى نكره بودن «ارض» است ، و يكى كلمه «طرح» است كه به معناى دور انداختن چيزى است كه ديگر انسان به آن احتياج ندارد، و از آن سودى نمى برد.
و اينكه ترديد در اين دو راى را به ايشان نسبت داده دليل بر اين است كه اكثريتشان هر دو راى را صحيح دانسته و قبول كردند، و به همين جهت در پياده كردن يكى از آن دو به ترديد افتادند، تا آنكه يكى كفه نكشتن را ترجيح داده گفت : «لا تقتلوا يوسف ...».
و معناى جمله «يخل لكم وجه ابيكم» اين است كه يكى از اين دو را انجام دهيد تا روى پدرتان برايتان خالى شود و اين كنايه است از اينكه محبتش خالص براى شما شود، و آن مانعى كه محبت پدر را به خود مى كشد و نمى گذارد به ايشان برسد از ميان برود. گويا وضع ايشان و يوسف و پدر اينطور است كه اگر يوسف باشد ميان ايشان و روى پدر حائل مى شود و روى پدر را متوجه خود مى كند، و وقتى اين مانع برطرف شد همه روى پدر را مى بينند، و محبت و اقبال پدر منحصر در ايشان خواهد شد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 129))
وَتَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحينَ.
((توبه اى كه همزمان با عزم بر گناه قصد شود، توبه حقيقى نيست
«و تكونوا من بعده قوما صالحين» يعنى بعد از يوسف ، و يا بعد از كشتن يوسف ، و يا بعد از طرد او (كه برگشت همه به يك نتيجه است ) با توبه از گناه ، مردمى صالح شويد.
از اين كلام استفاده مى شود كه آنها اين عمل را گناه و آن را جرم مى دانستند، و معلوم مى شود كه ايشان احكام دين را محترم و مقدس ‍ مى شمردند و ليكن حسد در دلهايشان كورانى برپا كرده بود و ايشان را در ارتكاب گناه و ظلم جرات داده طريقه اى تلقينشان كرده بود كه از آن طريق هم گناه را مرتكب شوند و هم از عقوبت الهى ايمن باشند و آن اين است كه گناه را مرتكب شوند و بعد توبه كنند، غافل از اينكه اينگونه توبه به هيچ وجه قبول نمى شود، زيرا اين مطلب وجدانى است كه كسى كه به خود تلقين مى كند كه گناه مى كنم و بعد توبه مى كنم چنين كسى مقصودش از توبه بازگشت به خدا و خضوع و شكستگى در برابر مقام پروردگار نيست ، بلكه او مى خواهد به خداى خود نيرنگ بزند و به خيال خود از اين راه عذاب خدا را در عين مخالفت امر و نهى او دفع كند.
پس در حقيقت چنين توبه اى تتمه همان نيت سوء اول او است نه توبه حقيقى كه به معناى ندامت از گناه و بازگشت به خداست . ما در تفسير آيه «انما التوبه على اللّه للذين يعملون السوء بجهاله» در جلد چهارم اين كتاب بحثى درباره توبه گذرانديم .
بعضى هم گفته اند: منظور از «صلاح» كه در آيه است ، صلاح و روبراه شدن زندگى دنيا و انتظام امور آن است ، و معنايش اين است كه بعد از يوسف مردمى صالح يعنى صاحب زندگى خوشى باشيد، و با پدر به خوشى زندگى كنيد. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 130))
و پس از كشتن يوسف يا دور ساختن او از خانه و پدر، با روى توبه آوردن به بارگاه خدا مردمى شايسته باشيد. از اين فراز چنين دريافت مى‏گردد كه آنان كار خويش را زشت و ظالمانه مى‏ديدند، امّا خود را بدين بهانه فريب مى‏دادند كه پس از پياده كردن نقشه شوم خود و دست يافتن به هدف مى‏توانند توبه كنند و پاك و پاكيزه گردند.
به باور «حسن» منظور شان اين بود كه: او را بكشيد يا به سرزمينى دور دست بيفكنيد تا توجه پدرتان از آن شما گردد ونگران نباشيد كه پس از او كار دنياى شما به سامان مى‏رسد و رابطه ميان شما و پدرتان نيز اصلاح مى‏گردد.
چگونه؟
با توّجه به ديدگاه آن گروه از مفسّرين كه برادران يوسف را نوجوانان رشد نيافته عنوان مى‏دادند كه دستخوش اشتباه و گناهى در خور سرزنش و كيفر شده‏اند، اينك جاى طرح اين پرسش است كه چگونه گروهى نوجوان نابالغ و رشد نيافته اين گونه نقشه مى‏كشند و اين سان خود را فريب مى‏دهند و به اميد توبه، دست به چنين گناهى مى‏زنند؟! آيا اين نقشه و اين توجيه و اين گفتار نشانگر بلوغ و رشد آنان نيست؟
پاسخ‏
در اين مورد پاسخ داده‏اند كه دانستن چنين نكاتى از كودكان و نوجوانانى كه در دامان پيامبران تربيت يافته و از فرزندان و نوادگان آنان به شمار مى‏روند، دور از انتظار نيست، برادران يوسف در خاندان بزرگ يعقوب ولادت يافته و آنجا بزرگ مى‏شدند، و دست يازيدن آنان به اشتباه و يا گرفتار آمدنشان به آفت حسد، دليل اين نمى‏شود كه آنان هوشمند نباشند و اين مطالب را ندانند.
پشنهاد دهنده كه بود؟
در اين مورد نيز كه اين دو پيشنهاد شوم از كدامين آنان بود، دو نظر است:
1 - به باور برخى از جمله «وهب»، اين «شمعون» بود كه پيشهاد كشتن و يا افكندن يوسف به سرزمينى دور دست را به برادران داد.
2 - امّا به باور «مقاتل» پيشنهاد دهنده «روبين» بود.
فولادوند: [يكى گفت:] «يوسف را بكُشيد يا او را به سرزمينى بيندازيد، تا توجّه پدرتان معطوف شما گردد، و پس از او مردمى شايسته باشيد.»
انصاریان: [یکی گفت:] یوسف را بکشید و یا او را در سرزمین نامعلومی بیندازید، تا توجه و محبت پدرتان فقط معطوف به شما شود. و پس از این گناه [با بازگشت به خدا و عذرخواهی از پدر] مردمی شایسته خواهید شد.
تفسیر نور:
انسان در برخورد با نعمت، چهار حالت دارد: حسادت، بُخل، ايثار، غبطه.
اگر فكر كرد؛ حال كه ما فلان نعمت را نداريم، ديگران هم نداشته باشند، حسادت است. اگر گفت: فقط ما برخوردار از اين نعمت باشيم ولى ديگران نه، اين بُخل است. اگر گفت: ديگران از نعمت برخوردار باشند، اگر چه به قيمتى كه ما محروم باشيم، اين ايثار است. اگر گفت: حالا كه ديگران از نعمت برخوردارند، اى كاش ما هم بهره‏مند مى‏شديم، اين غبطه است.
امام باقرعليه السلام فرمودند: من گاهى به بعضى از فرزندانم محبت مى‏كنم و آنها را روى زانوانم مى‏نشانم در حالى كه استحقاق اين همه محبت را ندارند، تا مبادا عليه ساير فرزندانم حسادت بورزند و ماجراى يوسف تكرار شود.
1- فكر خطرناك، انسان را به كار خطرناك مى‏كشاند. «ليوسف...احب... اقتلوا»
2- حسادت، انسان را تا برادركشى سوق مى‏دهد. «اقتلوا يوسف»
3- انسان خواهان محبوبيت است و كمبود محبت مايه بزرگترين خطرات و انحرافات است. «يخل لكم وجه ابيكم»
4- با اينكه قرآن راه محبوبيت را ايمان و عمل صالح معرفى مى‏كند؛ «ان الذين امنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرّحمن ودّا»، امّا شيطان راه محبوب شدن را برادركشى ترسيم مى‏كند.«اقتلوا ... يخل لكم وجه ابيكم»
5- حسود خيال مى‏كند با نابود كردن ديگران، نعمت‏ها به او داده مى‏شود. «اقتلوا ... يخل لكم وجه ابيكم»
6- شيطان با وعده‏ى توبه در آينده، راه گناه امروز را باز مى‏كند. «و تكونوا من بعده قوماً صالحين»
7- علم وآگاهى، هميشه عامل دورى از انحراف نيست. برادران با آنكه قتل يا تبعيد يوسف را بد مى‏دانستند، «تكونوا من بعده قوماً صالحين» اقدام كردند.
الجدول:
سورة یوسف (12) :
اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَتَكُونُوا مِن بَعْدِهِ قَوْمًا صَالِحِينَ (9)
الإعراب:
(اقتلوا) فعل أمر مبنيّ على حذف النون.. والواو فاعل (يوسف) مفعول به منصوب (أو) حرف عطف (اطرحوا) مثل اقتلوا و (الهاء) ضمير مفعول به (أرضا) منصوب على نزع الخافض أي في أرض [1] ، (يخل) مضارع مجزوم جواب الطلب (اللام) حرف جرّ و (كم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (يخل) ، (وجه) فاعل مرفوع (أبيكم) مضاف إليه مجرور و (كم) مضاف إليه (الواو) عاطفة (تكونوا) مضارع ناقص مجزوم معطوف على (يخل) ، وعلامة الجزم حذف النون.. والواو اسم تكون، (من بعد) جارّ ومجرور متعلّق بصالحين، و (الهاء) مضاف إليه (قوما) خبر الناقص منصوب (صالحين) نعت ل (قوما) منصوب وعلامة النصب الياء.
[1] والزمخشريّ يجعله ظرفا كالظروف المبهمة وقد ردّ ذلك ابن عطيّة وتبعه في ذلك أبو حيّان.. ولكن إذا ضمّن فعل (اطرحوه) معنى أنزلوه ف (أرضا) مفعول به ثان.
الصرف:
(يخل) ، فيه إعلال بالحذف لمناسبة الجزم، أصله يخلو، وزنه يفع.
-------------------------------------------
قَائِلٌ« گوینده »  لَا تَقْتُلُوا« نکشید»أَلْقُوهُ« بیفکنید او را » غَيَابَتِ « نهانگاه، چیزی که جلوی دید انسان را از وجود چیز دیگری بپوشاند و یا هر چیزی که که چیز دیگر را بپوشاندو در اینجا منظور قعر و ته چاه است » الْجُبِّ « چاه ، چاه عمیق» يَلْتَقِطْهُ« پیدا کنند و برگیرند او را ، او را در راه پیدا کنند و بردارند » السَّيَّارَةِ « رهگذران ، کاروان ، سیرکنندگان در راه »  فَاعِلِينَ« انجام دهندگان »  (10)
چهارمين آيه مورد بحث نشانگر آن است كه يكى از برادران، كه هوشمند ترين و باوجدان ترين فردگروه به نظر مى‏رسيد، پيشنهاد ديگرى طرح كرد و چنين گفت:
قالَ قائِلٌ مِّنْهُمْ لاتَقْتُلُوا يُوسُفَ وَاَلْقُوهُ فى‏ غَيابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ
برادران! يوسف را نكشيد و از خانه و كاشانه و پدرش نيز دور نسازيد، اگر مى‏خواهيد كارى انجام دهيد، او را در نهانگاه چاه بيفكنيد تا پاره‏اى از كاروانيان و مسافران او را بيابند و با خود ببرند.
((كلمه «جب» به معناى چاهى است كه سنگ بست نشده باشد يعنى اطراف و ديواره اش را با سنگ نچيده باشند، و اگر سنگ بست باشد آن را «بئرطوى» گويند، و كلمه «غيابه» - به فتح حرف اول آن - گودالى را گويند كه اگر چيزى در آن قرار گيرد از دور نمودار نمى شود، و در نتيجه دو كلمه غيابت و جب مجموعا معناى ته چاه را مى دهد كه اگر چيزى در آن قرار گيرد به خاطر تاريكيش ديده نمى شود.
پيشنهادى كه برادران تصويب كردند: «يوسف را مكشيد، او را در ته چاه بيفكنيد»
از برادران يوسف آن كس كه پيشنهاد دوم يعنى : «او اطرحوه ارضا» را پذيرفت آن را مقيد به قيدى كرد كه هر چه باشد با رعايت آن جان يوسف از كشته شدن و يا هر خطرى كه منتهى به هلاكت او گردد محفوظ بماند، خلاصه با پيشنهاد اول كه كشتن او بود مخالفت كرد، و پيشنهاد دوم را هم به اين شرط قبول كرد كه به نحوى انجام گيرد كه سبب هلاكت او نشود، مثلا او را در چاهى بسيار گود و دور از راه نيندازند كه از گرسنگى و تشنگى جان دهد، و در نتيجه رحم خود را هلاك كرده باشند، بلكه او را در يكى از چاههاى سر راه و كنار جاده بيندازند كه همه روزه قافله در كنارش اطراق مى كنند و از آن آب مى كشند، تا در نتيجه قافله اى در موقع آب كشيدن او را پيدا نموده با خود به هر جا كه مى روند ببرند، كه اگر اين كار را بكنند هم او را ناپديد كرده اند و هم دست و دامن خود را به خونش ‍ نيالوده اند. از سياق آيات برمى آيد كه برادران نسبت به اين پيشنهاد اعتراض نكرده اند، و گرنه در قرآن آمده بود، علاوه بر اين ، مى بينيم كه همين پيشنهاد را بكار بردند.
مفسرين در اينكه گوينده اين حرف كدام يك از ايشان بوده اختلاف كرده اند و بعد از اتفاق بر اينكه يكى از همان برادران بوده ، بعضى اسم او را «روبين» پسر خاله يوسف ، و بعضى ديگر «يهودا» كه بزرگتر و عاقلتر از همه بوده دانسته اند و بعضى گفته اند او «لاوى» بوده . و به هر حال بعد از آنكه قرآن كريم از بردن اسم او سكوت كرده ما چرا بى جهت و بدون هيچ ثمره اى در اين باره بحث كنيم .
بعضى از مفسرين گفته اند: «اينكه كلمه «جب» را با الف و لام آورده ، دلالت مى كند كه مقصودشان جب معهودى بوده» و اين حرف در صورتيكه الف و لام براى عهد باشد نه براى جنس حرف خوبى است و نيز اختلاف كرده اند كه اين جب در كجا واقع بوده ولى چون براى ما فايده اى ندارد درباره آن بحث نمى كنيم . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 131))
گوينده اين گفتار، به باور «قتاده» و «ابن اسحاق»، «روبين»، برادر پدرى و پسر خاله يوسف و به باور «زجاج» و «اصمّ»، «يهودا» بود كه از نظر سن و سال و خرد، برتر از ديگران مى‏نمود. و برابر روايت «على بن ابراهيم» در تفسيرش، «لاوى» بود كه اين پيشنهاد را داد.
در مورد آن چاهى كه يوسف را در نهانگاه آن قرار دادند نيز ديدگاه‏ها متفاوت است:
1 - «قتاده» مى‏گويد: چاه، بيت المقدس بود.
2 - به باور «وهب» چاه مورد اشاره، در «اُردن» بود.
4 - «كعب» آن را ميان مصر و مدين مى‏داند.
4 - و «مقاتل» بر آن است كه در سه فرسنگى سراى يعقوب قرار داشت.
اِنْ كُنْتُمْ فاعِلينَ.
اگر بر آنيد كه در مورد يوسف كارى انجام دهيد، چنين كنيد و هر گز دست به كشتن او نزنيد.
به باور ؛ «ابن عباس» منظور اين است كه اگر به‏راستى در مورد او تصميمى داريد چنين كنيد.
از «حسن» پرسيدند آيا انسان با ايمان دستخوش آفت حسد مى‏گردد؟
او پاسخ داد: مگر سر گذشت پسران يعقوب را فراموش كرده‏ايد؟!
فولادوند: گوينده‌اى از ميان آنان گفت: «يوسف را مكُشيد. اگر كارى مى‌كنيد، او را در نهانخانه چاه بيفكنيد، تا برخى از مسافران او را برگيرند.»
انصاریان: یکی از آنان گفت: یوسف را نکشید، اگر می خواهید کاری بر ضد او انجام دهید، وی را در مخفی گاه آن چاه اندازید، که برخی رهگذران او را برگیرند [و با خود ببرند!!]ت
تفسیر نور:
كلمه «جُبّ» به معناى چاهى است كه سنگ‏چين نشده باشد. كلمه «غَيابت» نيز به طاقچه‏هايى مى‏گويند كه در ديواره‏ى چاه نزديك آب قرار مى‏دهند كه اگر از بالا نگاه شود ديده نمى‏شود.
نهى از منكر داراى بركاتى است كه در آينده روشن مى‏شود. نهى «لاتقتلوا» يوسف را نجات داد و در سالهاى بعد او مملكت را از قحطى نجات داد. همانگونه كه آسيه با نهى «لاتقتلوا» به فرعون در آن روز، جان موسى را نجات داد و او در سال‏هاى بعد بنى‏اسرائيل را از شر فرعون نجات داد. اين نمونه روشن وعده الهى است كه مى‏فرمايد: «من احياها فكانّما اَحْيى الناس جميعاً» هر كس يك نفر را زنده كند پس گويا همه مردم را زنده كرده است.
1- اگر نمى‏توان جلو منكر را به كلى گرفت، هر مقدارى كه ممكن است بايد آنرا پايين آورد. «لا تقتلوا ... والقوه»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ لَا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِي غَيَابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ (10)
الإعراب:
(قال) فعل ماض (قائل) فاعل مرفوع (من) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بنعت لقائل (لا) ناهية جازمة (تقتلوا) مضارع مجزوم وعلامة الجزم حذف النون.. والواو فاعل (يوسف) مفعول به منصوب (الواو) عاطفة (ألقوا) فعل أمر مبنيّ على حذف النون..
والواو فاعل و (الهاء) ضمير مفعول به (في غيابه) جارّ ومجرور متعلّق ب (ألقوه) ، (الجبّ) مضاف إليه مجرور (يلتقطه) مضارع مجزوم و (الهاء) مفعول به (بعض) فاعل مرفوع (السيّارة) مضاف إليه مجرور (إن) حرف شرط جازم (كنتم) فعل ماض ناقص مبنيّ على السكون في محلّ جزم فعل الشرط.. و (نا) اسم كان (فاعلين) خبر كنتم منصوب وعلامة النصب الباء.
الصرف:
(قائل) ، اسم فاعل من قال الثلاثيّ وزنه فاعل، وقد قلبت عينه إلى همزة لأنها جاءت بعد ألف فاعل وهذا القلب مطّرد في اسم الفاعل للفعل الأجوف.
(ألقوا) ، فيه إعلال بالحذف، أصله ألقيوا- بكسر القاف وضمّ الياء- استثقلت الضمّة على الياء فسكّنت ونقلت الحركة إلى القاف- وهذا إعلال بالتسكين- ثمّ حذفت الياء لالتقائها ساكنة مع واو الجماعة- إعلال بالحذف- (غيابة) ، اسم لسدّ أو طاق في البئر قريب من الماء يغيب ما فيه عن العيون.. أو هو قعر الجبّ، وزنه فعالة بفتح الفاء.
(الجبّ) ، اسم للبئر، وسمّي بذلك لأنه قطع في الأرض، وزنه فعل بضمّ فسكون.
(السيّارة) ، جمع السيّار من صيغ المبالغة، وزنه فعّال.
(فاعلين) ، جمع فاعل، اسم فاعل من الثلاثيّ، ووزنه هو لفظه.