نگرشى بر واژه های آیات 14-11 سوره یوسف
سوّمين گام به سوى گناه:
نگرشى بر واژه های آیات 14-11 سوره یوسف
يَا أَبَانَا « ای پدر ما » مَا لَكَ « چه شد تو را ؟چرا ؟ » لَا تَأْمَنَّا« به ما اطمینان نداری( از طرف ما احساس امنیت نمی کنی )» لَنَاصِحُونَ« مساما خیر خواهان ( از روی خلوص نیت )هستیم » (11)
آنان پس از تصويب نقشه شوم خود در مورد يوسف، سومين گام را به سوى گناه برداشته و با بازيگرى و ظاهر سازى نزد پدر آمدند كه:
قالُوا يا اَبانا ما لَكَ لاتَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَاِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ.
پدرجان! چرا در مورد يوسف به ما اعتماد نمى كنى؟ و تو را چه شده است كه ما را بر او امين نمىشمارى؟
و با اينكه ما بهراستى خير خواه و دوستدار او هستيم، چرا خاطرت در مورد او از سوى ما آسوده نيست؟
از اين آيه شريفه اين نكته دريافت مىگرد كه يعقوب از فرستادن يوسف به همراه آنان خود دارى مىورزيد.
((اصل كلمه «تامنا» «تامننا» بوده ، دو نون در هم ادغام شده است (ادغام كبير).
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 131
اين آيه دليل خوبى است بر اينكه برادران پيشنهاد آن كس كه گفت : «يوسف را مكشيد و او را در ته جب بيندازيد» پذيرفته و بر آن اتفاق كرده اند، و تصميم گرفته اند همين نقشه را پياده كنند. لا جرم لازم بود، اول پدر را كه نسبت به ايشان بدبين بود و بر يوسف امينشان نمى دانست درباره خود خوشبين سازند، و خود را در نظر پدر پاك و بى غرض جلوه دهند، و دل او را از كدورت شبهه و ترديد پاك سازند تا بتوانند يوسف را از او بگيرند. به همين منظور او را به اين كلمات مخاطب قرار دادند كه : «يا ابانا: اى پدر ما» و همين عبارت خود در بر انگيختن عواطف پدرى و مهر نسبت به فرزند تاءثير به سزائى داشته «ما لك لا تامنا على يوسف و انا له لناصحون» چرا ما را بر يوسف امين نمى دانى با اينكه ما جز خير او نمى خواهيم و جز خشنودى و تفريح او را در نظر نداريم .
آنگاه آنچه مى خواستند پيشنهاد كردند، و آن اين بود كه يوسف را با ايشان روانه مرتع و چراگاه گوسفندان و شتران كند تا هوائى به بدنش بخورد، و جست و خيزى كند، آنها هم از دور محافظتش كنند، لذا گفتند: «ارسله معنا...» ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 132))
فولادوند: گفتند: «اى پدر، تو را چه شده است كه ما را بر يوسف امين نمىدانى در حالى كه ما خيرخواه او هستيم؟
انصاریان: گفتند: ای پدر! تو را چه شده که ما را نسبت به یوسف امین نمی دانی با اینکه ما بدون تردید خیرخواه اوییم.
تفسیر نور:
1- كسانى كه پوچترند، ادّعا و تبليغات بيشترى مىكنند.«انّا له لناصحون»
2- حتى به هر برادرى نمىتوان اطمينان كرد. (گويا يعقوب بارها از اينكه يوسف همراه برادرانش برود جلوگيرى كرده است كه برادران با گفتن «مالك لا تأمنّا» انتقاد مىكنند.)
3- فريب هر شعارى را نخوريد و از اسمهاى بى مسمّى بپرهيزيد. (خائن نام خود را ناصح مىگذارد.) «لناصحون»
4- دشمن براى برطرف كردن سوءظن، هرگونه اطمينانى را به شما ارائه مىدهد. «انّا له لناصحون»
5- خائن، تقصير را به عهدهى ديگران مىاندازد. «مالك»
6- از روز اوّل، بشر به اسم خيرخواهى فريب خورده است. شيطان نيز براى اغفال آدم و حوا گفت: من خيرخواه شما هستم. «و قاسمهما انى لكما لمن الناصحين» <33> «انّا له لناصحون»
7- حسد، آدمى را به گناهانى همانند؛ دروغ گفتن و نيرنگ زدن حتى به محبوبترين نزديكانش، وادار مىسازد. «انّا له لناصحون»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالُوا يَا أَبَانَا مَا لَكَ لَا تَأْمَنَّا عَلَى يُوسُفَ وَإِنَّا لَهُ لَنَاصِحُونَ (11)
الإعراب:
(قالوا) فعل ماض وفاعله (يا) أداة نداء (أبانا) منادى مضاف منصوب وعلامة النصب الألف.. و (نا) مضاف إليه (ما) اسم استفهام مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (اللام) حرف جرّ و (الكاف) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بخبر ما (لا) نافية (تأمنّا) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على النون لمناسبة الإدغام.. و (نا) ضمير مفعول به، والفاعل أنت (على يوسف) جارّ ومجرور متعلّق ب (تأمنّا) ، وعلامة الجرّ الفتحة (الواو) واو الحال (إنّ) حرف مشبّه بالفعل- ناسخ- و (نا) ضمير في محلّ اسم إنّ (له) مثل لك متعلّق ب (ناصحون) وهو خبر إنّ مرفوع وعلامة الرفع الواو و (اللام) المزحلقة.
-------------------------------------------
أَرْسِلْهُ«بفرست او را » مَعَنَا« به همراه ما » غَدًا« فردا » يَرْتَعْ« بچرد(خوب بخوردو بیاشامدو خوش بگذرد )» يَلْعَبْ « بازی کند » حَافِظُونَ« نگهداران ، نگهبانان» (12)
و با ژستى بسيار دوستانه افزودند:
اَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ
فردا او را به همراه ما به صحرا بفرست تا در هواى آزاد گردش و بازى كند. منظور آنان اين بود كه اگر او را بفرستى، ما به همراه او به گردش و بازى مىپردازيم و بر او خوش مىگذرد منظور آنان از بازى و گردش، بازيهاى روا و درست، چون مسابقه دو،و تير اندارى و همانند آنها بود.
در روايت است كه بازى جز در سه چيز روانيست كه عبارتند از اسب دوانى، تيراندازى و سرگرمى و بازى با خانواده
وَاِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ.
و مطمئن باش كه ما بخوبى نگهبان و مراقب او هستيم.
«حسن» در اين مورد آورده است كه: هنگامى كه يوسف به دست برادرانش به چاه افكنده شد، نوجوانى هفده ساله بود و زمانى كه دگرباره ديدگانش به جمال پدر روشن شد، هشتاد سال از آن تاريخ گذشته بود و او همه اين دوران طولانى را در كوره ابتلاء و امتحان و فراز و نشيبهاى زندگى قرار داشت و پس از ديدار پدر، بيست سال زيست و به هنگام رحلت يكصد و بيست سال داشت.
امّا پارهاى بر آنند كه آن حضرت به هنگام افكنده شدن به چاه ده ساله بود.
برخى او را در آن هنگام دوازده ساله، و برخى ديگر هفت تا نه ساله نيز گفته اند و بر آنند كه به هنگام ديدار پدر به چهلمين بهار زندگىاش رسيده بود.
از آيه شريفه اين نكته نيز دريافت مىگردد كه برادران يوسف نسبت به او حسد مىورزيدند و آن را به صورتهاى گوناگون بروز مىدادند و يعقوب وى را از گزند آنان حراست مىنمود و از فرستادنش به همراه آنان خود دارى مىورزيد، چرا كه به آنان اعتماد نداشت.
پرتوى از آيات
از آيات ششگانهاى كه گذشت اين درسهاى انسانساز و هشدار دهنده نيز در خور آموزش و تفكرّ بسيار است:
1 - مستى قدرت و امكانات
از واژه واژه دومين آيه مورد بحث اين حقيقت دريافت مىگردد كه برادران يوسف به فزونى نفرات و نيروى جوانى و اقتدار ظاهر گروه خويش مىباليدند، به گونهاى كه اين امكانات و اقتدار آنان را مست و مغرور ساخته بود و همين مستى و غرور، آنان را در برابر وسوسههاى شيطان رانده شده و شيطان نفس آسيب پذير ساخته بود و سرانجام آنان را به سوى فاجعهاى سوق داد كه به جاى درستانديشى و ريشهيابى محبّت بيشتر پدر به يوسف، هم پدر فرزانه را گمراه اعلان كردند و هم حكم تبعيد و يا اعدام برادر خرد سال و بىگناه خويش را دادند و راستى كه بايد از مستى قدرت و ثروت و امكانات بادآورده و نظارت ناپذير و بدون پاسخگو به خدا پناه برد.
اميرمؤمنان عليه السلام در اشاره به اين آفت مىفرمايد:
ينبغى للعاقل أن يحترس من سكر المال و سكر القدرة و سكر العلم، و سكر المدح، و سكر الشباب، فانّ لكل ذلك رياحاً خبيثة تسلب العقل و تستخفّ الوقار(229)
بر انسان خردمند و با انديشه زيبنده است كه از مستى ثروت هنگفت، مستى قدرت باد آورده، مستى دانش، مستى و پستى ستايش و تملّق، مستى و غرور جوانى و بهاران زندگى به خدا پناه برد و خويشتن را پاس دارد؛ چرا كه هر يك از اين پستها و موقعيتها و شرايط ويژه، حال و هوايى پليد و بادى زشت بر سر مىوزاند كه خرد را نابود و وقار و عظمت انسانى را از ميان مىبرد.
2 - بلاى انحصارگرى
از خصلتهاى زشت و نكوهيده و ويرانگر، خصلت انحصار قدرت و امكانات و نعمتهاى گوناگون خدا و محروم ساختن ديگران است؛ و اين درست در برابر ويژگى ارزشمند و انسانساز ايثار و گزينش آسايش و آرامش بندگان خدا و در انديشه سعادت ديگران بودن است.
عناصر و جرياناتى كه به اين بلا گرفتار آيند، همه چيز و همه كس را براى خود و در خدمت خود مىخواهند و براى هيچ كسى حقى به رسميّت نمىشناسند! براى ديگرى نه حق حيات مىنگرند و نه حق معيشت و زندگى، نه حق تفكّر و انتخاب و نه حق آزادى و برابرى، نه حق امنيّت و نه حق حاكميّت بر سرنوشت و نه حق محبوب و مطلوب مردم شدن و پذيرفتگى اجتماعى داشتن.
از سومين آيه مورد بحث اين حقيقت دريافت مىگردد كه، اگر نه همه برادران يوسف، پارهاى به اين آفت ويرانگر گرفتار آمده بودند؛ به همين جهت واكنش آنان در برابر نعمتِ محبوب و مطلوب بودن يوسف وبرخوردارى او از احترام ديگران چنان براى آنان گران بود كه براى مصادره اين نعمت و به انحصار خويش گرفتن اين محبوبيت خانوادگى و پذيرفتگى شخصيت، حاضر بودند خود را به هر آب و آتشى بزنند گرچه در اين راه، سقوط و انحطاط خويش و رنج ماندگار پدر و بد نامى خانوادگى را به جان خرند.
«اقتلوا يوسف او اطرحوه ارضاً يخل لكم وجه ابيكم...»(230)
3 - آفت ويرانگر حسد
واكنش افراد و جامعهها در برابر نعمت و موفقيّت وترقىّ وبهروزى ديگران گوناگون است؛ چرا كه انسانها از نظر بينش و گرايش و آراستگى به ارزشهاى راستين يا بدلى متفاوتاند، و روشن است كه زمينههاى گوناگون، ثمرات گونانى مىدهد:
الف: برخى به گونهاى پاكدل و شايسته كردارند كه با ديدن موفقيت و رشد و ترقىّ ديگران شادمان مىگردند و ضمن تشويق فرد و جامعه موفّق و حق شناسى و قدردانى، خود نيز مىكوشند در آسمان ارزشها و موفقيتها به آن مرحله برسند؛ اين حالتِ «غبطه» است كه در خور ستايش و عامل شكوفايى جامعه و خانواده است.
حضرت صادق عليه السلام فرمود:
«اِنّ المؤمن يغبط و لا يحسد و المنافق يحسد و لايغبط.»(231)
انسان توحيدگرا و با ايمان بر سرفرازى و پيشرفت ديگران «غبطه» مىخورد امّا حسد نمىورزد، امّا انسان خودكامه و نفاقگرا در برابر رشد و ترقى ديگران به آفت فضيلت سوز حسد گرفتار مىگردد نه حالت انسانى و رشد دهنده «غبطه».
ب: پارهاى، از اين گروه هم برتر و بالاترند و اينان كسانى هستند كه در برابر موفقيّت و پيروزى و برخوردارى ديگران، نه تنها شادمان مىشوند و خود هم مىكوشند تا در آسمان فضيلت و موفقيّت درخشيدن نمايند، بلكه چه بسا از منافع خويش به سود ديگران چشم مىپوشند. اينان به ويژگى ايثار آراستهاند.
«و يؤثرونَ على انفسهم و لو كان بهم خصاصة...(232)»
ج: سومين گروه از انسانها كسانى هستند كه نه خود مرد تلاش و كوشش و پايدارى و آفرينش موفقيت و پيروزى و سرفرازىاند و نه مىتوانند آن را در ديگران بنگرند و شادمان شوند؛ آنان به آفتى گرفتارند كه براى از ميان برداشتن موفقيت و آسايش و نعمت ديگران تا نابودى خويش پيش مىروند و اينان گرفتاران بلاى حسادتاند.
به همين دليل است كه پيامبر گرامىصلى الله عليه وآله وسلم در هشدار از اين بلاى خانمان سوز فرمود: «اياكم و الحسد، فانّ الحسد يأكل الحسنات كما تأكل النّار الحطب.»(233)
از آفت ويرانگر حسد بپرهيزيد؛ چرا كه حسد، نيكيها و ارزشها را مىخورد و مىسوزاند و نابود مىكند درست همان گونه كه آتش هيزم را.
و نيز فرمود:
«آفة الدّين الحسد و العجب و الفخر.»(234)
آفت ديندارى و آراستگى به ارزشها، بلاى حسادت و خود بزرگ بينى و فخرفروشى است.
و نيز هشدار داد كه:
«اصول الكفر ثلاثة: الحرص و الإِستكبار والحسد.»(235)
ريشه و اساس كفرگرايى و ناسپاسى و گناه، سه آفت است: آفت ويرانگر خود بزرگ بينى، آز و حرص و ديگر بيمارى حسادت.(236)
فولادوند: فردا او را با ما بفرست تا [در چمن] بگردد و بازى كند، و ما به خوبى نگهبان او خواهيم بود.
انصاریان: فردا او را با ما روانه کن تا [در دشت و صحرا] بگردد و بازی کند، قطعاً ما حافظ و نگهبان او خواهیم بود.
تفسیر نور:
انسان نيازمند تفريح و ورزش است و چنانچه در اين آيه مشاهده مىشود قويترين منطقى كه توانست حضرت يعقوب را تسليم خواسته فرزندان كند، اين بود كه يوسف نياز به تفريح دارد.
در روايات آمده است: مؤمن بايد زمانى را براى تفريح و لذت اختصاص دهد تا به وسيله آن بر انجام ساير كارها موفق گردد. <34>
نه تنها ديروز بلكه امروز و حتّى در آينده نيز به نام ورزش و بازى، جوانان را سرگرم كرده و خواهند كرد و او را از هدف اصلى جدا و در غفلت نگه خواهند داشت. بازىها را جدى مىگيرند تا جدّىها بازى تلقى شود. استكبار و توطئهگران، نه تنها از ورزش سوءاستفاده مىكنند، بلكه با هر نام پسنديده و مقبول ديگرى نيز، اهداف شوم خود را تعقيب مىكند. به نام ديپلمات خطرناكترين جاسوسها را به كشورها اعزام مىكند. به نام مستشار نظامى، توطئهگرى مىكند و به اسرار نظامى دست مىيابد. به نام حقوق بشر، از مزدوران خود حمايت مىكند. به نام دارو، براى مزدوران خود اسلحه مىفرستد. به نام كارشناس اقتصادى، كشورهاى ناتوان را ضعيف نگه مىدارد. به نام سمپاشى، باغها و مزارع را از بين مىبرد و حتى به نام اسلامشناس، اسلام را وارونه جلوه مىدهد.
1- تفريح فرزند بايد با اجازه پدر باشد. «اَرْسِلْه»
2- ورزش وتفريح يكى از دامهاى شيطان و وسيله اغفال بوده وهست. «اَرْسله معنا غداً يرتع و يلعب»
3- برادران از وسيلهاى مباح و منطقى براى فريبدادن سوءاستفاده كردند. «اَرْسِله... يرتع و يلعب»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (12)
الإعراب:
(أرسله) فعل أمر دعائيّ، والفاعل أنت، و (الهاء) مفعول به (مع) ظرف منصوب متعلّق ب (أرسله) ، و (نا) ضمير مضاف إليه (غدا) ظرف زمان منصوب متعلّق ب (أرسله) ، (يرتع) مضارع مجزوم جواب الطلب، والفاعل هو (يلعب) مجزوم معطوف على (يرتع) بالواو (الواو) واو الحال (إنّا له لحافظون) مثل إنّا له لناصحون.
-----------------------------------------
يَحْزُنُنِي « مرا اندوهناک می کند » أَن تَذْهَبُوا بِهِ « که او را ببرد » أَخَافُ « می ترسم » أَن يَأْكُلَ« که بخورد » الذِّئْبُ « گرگ » (13)
تفسير چهارمين فراز از سرگذشت يوسف
در اين فراز از سرگذشت درس آموز يوسف، آفريدگار هستى روشنگرى مىكند كه پس از اظهار مهر و دوستى بسيارِ برادران يوسف نسبت به او، پدرشان ناگزير گرديد كه او را به همراه آنان به دشت و صحرا گسيل دارد و به آنان درخيرخواهى شان اعتماد كند. با اين وصف ضمن سفارش آنان به مراقبت از يوسف گفت:
اِنّى لَيَحْزُنُنى اَنْ تَذْهَبُوا بِهِ
همين واقعيت كه شما او را از من دور سازيد و با خود ببريد، مرا اندوهگين مىسازد. به بيان ديگر اينكه: جدايى و فراق او از من، مرا اندوهگين مىسازد.
وَاَخافُ اَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَاَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ.
و نيز از اين مىترسم كه شما از مراقبت او غفلت ورزيد و سرگرم كارهاى خود شويد وگرگ او را بخورد.
پارهاى در اين مورد آوردهاند كه: در آن سرزمين گرگ بسيار بود و در آن روزگاران گرگها گاه به برخى از مردم حمله مىكردند و آنان را طعمه خود مىساختند.
و پارهاى ديگر آوردهاند كه: يعقوب در عالم خواب منظره هولناكى را ديد كه در آن گويى ده گرگ درنده به يوسف حملهور شده و مىخواهند او را از پا در آورند، امّا در آن ميان يكى از آنها به حمايت از فرزندش برخاسته و آنها را از كشتن او منصرف مىسازد؛ و سر انجام در خواب مىبيند كه زمين شكافته شد و يوسف در اعماق آن فرو رفت و پس از سه روز بيرون آمد. همين خواب و سخن يعقوب بهانه به دست آنان داد تا آن صحنه سازى را به راه اندازند، وگرنه آن گروه نمىدانستند چه بهانهاى براى كار ناجوانمردانه خود ساز كنند.
از پيامبر گرامى آوردهاند كه فرمود: دروغ را به كسى تلقين نكنيد و راه بهانه جويى را به او نشان ندهيد؛ فرزندان يعقوب نمىدانستند كه گرگ انسان را مىخورد؛ آنها اين را در گفتگوى با پدر و از گفتار او دريافتند و آن صحنه سازى را به راه انداختند. اين مطلب نشانگر آن است كه نبايد به دشمن راه بهانه جويى و شرارت را نشان داد.
و برخى بر اين باورند كه يعقوب از آن مىترسيد كه آنان يوسف را بكشند، امّا نمىتوانست به صراحت به آنان هشدار دهد؛ از اين رو آسيب رساننده به يوسف را گرگ درنده ناميد و در اين قالب و بيان به آنان اندرز و هشدار داد.
و «ابن عباس» بر اين عقيده است كه يعقوب آنان را به صراحت گرگ ناميد.
((اين آيه ، حكايت پاسخى است كه پدرشان در ازاى پيشنهادشان داده و در اين جواب انكار نكرده كه من از شما ايمن نيستم . بلكه وضع درونى خود را در حال غيبت يوسف بر ايشان بيان كرده ، و با تاكيدى كه در كلام خود به كار برده فرموده : «يقينا و مسلما از اينكه او را ببريد اندوهگين مى شوم» و از مانع پذيرفتن اين پيشنهاد چنين پرده برداشته كه آن مانع ، نفس خود من است ، و نكته لطيفى را كه در اين جواب بكار برده ، اين است كه هم رعايت تلطف نسبت به ايشان را كرده و هم لجاجت و كينه ايشان را تهييج نكرده است .
و آنگاه چنين اعتذار جسته كه «من از اين مى ترسم كه در حالى كه شما از او غافليد گرگ او را بخورد، و اين عذر هم عذر موجهى است ، زيرا بيابانهايى كه چراگاه مواشى و رمه ها است طبعا از گرگها و ساير درندگان خالى نمى باشد، و معمولا در گوشه و كنارش كمين مى گيرند تا در فرصت مناسب پريده و گوسفندى را شكار كنند، غفلت ايشان هم امرى طبيعى و ممكن است . پس ممكن است در حالى كه ايشان به كار خود سرگرم هستند گرگى از كمينگاه خود بيرون پريده و او را بدرد. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 133))
فولادوند: گفت: «اينكه او را ببَريد سخت مرا اندوهگين مىكند، و مىترسم از او غافل شويد و گرگ او را بخورد.»
انصاریان: گفت: بردن او مرا سخت اندوهگین می کند، و می ترسم شما از او غفلت کنید و گرگ، او را بخورد.
تفسیر نور:
1- پردهدرى نكنيد. «اخاف ان ياكله الذئب»
(پدر از حسادت فرزندان آگاه بود و به همين دليل فرمود: خوابى را كه ديدهاى به برادرانت بازگو مكن. ولى در اينجا سخن از حسادت آنان نمىگويد، بلكه گرگ و غفلت آنان را بهانه مىآورد).
2- تعهد و سوز داشتن نسبت به فرزند، يكى از خصلتهاى پيامبران است. «ليحزننى... اخاف»
3- به فرزند خود، استقلال بدهيد.
(عشق پدرى به فرزند و دفاع از او در برابر احتمال خطر، دو اصل است ولى استقلال فرزند نيز اصل ديگرى است. يعقوب، يوسف را به همراه ساير برادران فرستاد. زيرا نوجوان بايد كمكم از پدر جدا شود، براى خود دوست انتخاب كند، فكر كند و روى پاى خود بايستد، هر چند به قيمت تحمل مشكلات و اندوه باشد.)
4- به دروغگو، تلقين نكنيد.
(در روايات آمده است كه موضوع گرگ به ذهن برادران يوسف نرسيده بود و پدر با القاى اين فكر، آنان را به اين ادّعا سوق داد.) <35>
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَن تَذْهَبُوا بِهِ وَأَخَافُ أَن يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ (13)
الإعراب:
(قال) فعل ماض والفاعل هو (إنّي) حرف مشبّه بالفعل- ناسخ- والياء ضمير في محلّ نصب اسم إنّ (اللام) للتوكيد (يحزن) مضارع مرفوع و (النون) للوقاية و (الياء) ضمير مفعول به (أن) حرف مصدريّ (تذهبوا) مضارع منصوب، وعلامة النصب حذف النون.. (الواو) عاطفة (أخاف) مضارع مرفوع، والفاعل أنا (أن) مثل الأول (يأكله) مضارع منصوب.. و (الهاء) مفعول به (الذئب) فاعل مرفوع. (الواو) واو الحال (أنتم) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (عنه) مثل به متعلّق ب (غافلون) وهو خبر المبتدأ مرفوع وعلامة الرفع الواو.
----------------------------------
أَكَلَهُ« به خورد او را » عُصْبَةٌ « گروه نیرومند و پشتیبان همدیگر» إِذًا« در این هنگام » خَاسِرُونَ« زیانکاران » (14)
برادران يوسف بىآنكه به نخستين دليل نگرانى پدر از دورى فرزندش يوسف كه اندوه هجران و فراق او بود، پاسخ دهند، در پاسخ نگرانى دوّم او گفتند:
قالُوا لَئِنْ اَكَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ اِنَّا اِذاً لَخاسِرُونَ.
پدرجان! اگر با اين حال كه ما گروهى نيرومند و پشتيبان يكديگريم، و با قدرت و شهامت از برادرمان دفاع مىكنيم، باز هم نتوانيم گرگ را از او دور سازيم و گرگ سر رسد و او را بخورد، راستى كه در آن صورت از زيانكاران روزگار خواهيم بود و حال و روز ما به كسانى مىماند كه بر خلاف خواست و ميل خود سرمايه خويشتن را از دست دادهاند.
به باور پارهاى مفهوم آخر آيه اين است كه: در آن صورت ما مردمى ناتوان و وامانده خواهيم بود.
و به باور پارهاى ديگر منظور اين است كه: در آن صورت ما او و يا حق او را ضايع و تباه ساختهايم.
«حسن» در اين مورد مىگويد: به خداى سوگند كه آنان براى يوسف خطرناكتر از گرگ درنده بودند.
((در اينجا در برابر پدر تجاهل كردند، و كانه خواستند بگويند نفهميدندکه مقصود پدر چه بوده ، و جز اين نفهميده اند كه پدر ايشان را امين مى داند و ليكن مى ترسد كه در موقع سرگرمى آنها گرگ يوسفش را بدرد، و لذا در جواب كلام پدر بطور انكار و تعجب و بطورى كه دل پدر راضى شود گفتند: ما جمعيتى نيرومند و كمك كار يكديگريم . و به خدا قسم خوردند كه اگر با اين حال گرگ او را پاره كند او مى تواند به زيانكاريشان حكم نمايد، و هرگز زيانكار نيستند.
و اين سوگند كه از لام «لئن» استفاده مى شود نيز براى دلخوش كردن پدر و به اين منظور بود كه اندوه را از دل او بيرون كنند تا مانع از بردن يوسف نشود، و اينگونه قسمها در كلام معمول و شايع است .
در اين كلام يك وعده ضمنى هم نهفته و آن اينست كه ما قول مى دهيم از او غفلت نورزيم . ليكن بيشتر از يك روز از اين قولشان نگذشت كه خود را در آنچه كه قسم خورده و وعده داده بودند تكذيب كرده ، گفتند: «يا ابانا انا ذهبنا نستبق ...» ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 133))
فولادوند: گفتند: «اگر گرگ او را بخورد با اينكه ما گروهى نيرومند هستيم، در آن صورت ما قطعاً [مردمى] بىمقدار خواهيم بود.»
انصاریان: گفتند: اگر با بودن ما که گروهی نیرومندیم، گرگ او را بخورد، یقیناً ما در این صورت زیانکار و بی مقداریم.
((نكته ها :
1 - توطئه هاى دشمن در لباس دوستى .
معمولا هرگز دشمنان با صراحت و بدون استتار براى ضربه زدن وارد ميدان نمى شوند، بلكه براى اينكه بتوانند طرف را غافلگير سازند، و مجال هر گونه دفاع را از او بگيرند، كارهاى خود را در لباسهاى فريبنده پنهان مى سازند، برادران يوسف نقشه مرگ يا تبعيد او را تحت پوشش عاليترين احساسات و عواطف برادرانه پنهان ساختند، احساساتى كه هم براى يوسف تحريك آميز بود و هم براى پدر ظاهرا قابل قبول .
اين همان روشى است كه ما در زندگى روز مره خود در سطح وسيع با آن روبرو هستيم ، ضربه هاى سخت و سنگينى كه از دشمنان قسم خورده ، از اين رهگذر خوردهايم كم نيست ، گاهى بنام كمكهاى اقتصادى ، و زمانى تحت عنوان روابط فرهنگى ، گاه در لباس حمايت از حقوق بشر، و زمانى تحت عنوان پيمانهاى دفاعى ، بدترين قراردادهاى استعمارى ننگين را بر ملتهاى مستضعف و از جمله ما تحميل كردند، ولى با اينهمه تجربيات تاريخى بايد اينقدر هوش و درايت داشته باشيم كه ديگر نسبت به اظهار محبتها و ابراز احساسات و عواطف اين گرگان خونخوار كه در لباس انسانهاى دلسوز خود را نشان مى دهند خوشبين نباشيم ، ما فراموش نكرده ايم كه قدرتهاى مسلط جهان بنام فرستادن پزشك و دارو به بعضى از كشورهاى جنگ زده آفريقا اسلحه و مهمات براى مزدوران خود ارسال مى داشتند، و زير پوشش ديپلمات و سفير و كاردار، خطرناكترين جاسوسهاى خود را به مناطق مختلف جهان اعزام مى نمودند.
بنام مستشاران نظامى و آموزش دهنده هاى سلاحهاى مدرن و پيچيده تمام اسرار نظامى را با خود مى بردند، و بنام تكنيسين و كارشناس فنى ، اوضاع اقتصادى را در مسير الگوهاى وابسته ، كه خود مى خواستند هدايت مى كردند.
آيا اين همه تجربه تاريخى براى ما كافى نيست كه هيچگاه فريب اين
تفسير نمونه جلد 9 صفحه 334
لفافهاى دروغين زيبا را نخوريم ، و چهره واقعى اين گرگان را از پشت اين ماسكهاى ظاهرا انسانى ببينيم ؟.
2 - نياز فطرى و طبيعى انسان به سرگرمى سالم .
جالب اينكه يعقوب پيامبر در برابر استدلال فرزندان نسبت به نياز يوسف به گردش و تفريح هيچ پاسخى نداد، و عملا آن را پذيرفت ، اين خود دليل بر اين است كه هيچ عقل سالم نمى تواند اين نياز فطرى و طبيعى را انكار كند.
انسان مانند يك ماشين آهنى نيست كه هر چه بخواهند از آن كار بكشند، بلكه روح و روانى دارد كه همچون جسمش خسته مى شود، همانگونه كه جسم نياز به استراحت و خواب دارد روح و روانش نياز به سرگرمى و تفريح سالم دارد.
تجربه نيز نشان داده كه اگر انسان به كار يك نواخت ادامه دهد، بازده و راندمان كار او بر اثر كمبود نشاط تدريجا پائين مى آيد، و اما به عكس ، پس از چند ساعت تفريح و سرگرمى سالم ، آنچنان نشاط كار در او ايجاد مى شود كه كميت و كيفيت كار هر دو فزونى پيدا مى كند، و به همين دليل ساعاتى كه صرف تفريح و سرگرمى مى شود كمك به ساعت كار است .
در روايات اسلامى اين واقعيت به طرز جالبى به عنوان دستور بيان شده است ، آنجا كه على (عليه السلام ) مى فرمايد: للمؤ من ثلاث ساعات فساعة يناجى فيها ربه و ساعة يرم معاشه ، و ساعة يخلى بين نفسه و بين لذتها فيما يحل و يجمل : زندگى فرد باايمان در سه قسمت خلاصه مى شود، قسمتى به معنويات مى پردازد و با پروردگارش مناجات ميكند، و قسمتى به فكر تامين و ترميم معاش است ، و قسمتى را به اين تخصيص مى دهد كه در برابر لذاتى كه حلال و مشروع است آزاد باشد.
تفسير نمونه جلد 9 صفحه 335
جالب اينكه در حديث ديگرى اين جمله اضافه شده است و ذلك عون على سائر الساعات : «و اين سرگرمى و تفريح سالم كمكى است براى ساير برنامه ها».
به گفته بعضى تفريح و سرگرمى همچون سرويس كردن و روغن كارى نمودن چرخهاى يك ماشين است گرچه اين ماشين يكساعت متوقف براى اين كار مى شود، ولى بعدا قدرت و توان و نيروى جديدى پيدا مى كند كه چند برابر آن را جبران خواهد كرد، به علاوه بر عمر ماشين خواهد افزود.
اما مهم اين است كه سرگرمى و تفريح ، «سالم» باشد و گرنه مشكلى را كه حل نمى كند بلكه بر مشكلها مى افزايد، چه بسيار تفريحات ناسالمى كه روح و اعصاب انسان را چنان مى كوبد كه قدرت كار و فعاليت را تا مدتى از او مى گيرد و يا لااقل بازده كار او را به حداقل مى رساند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه در اسلام تا آنجا به مساله تفريح سالم اهميت داده شده است كه يك سلسله مسابقات حتى با شرط بندى را اسلام اجازه داده و تاريخ ميگويد كه قسمتى از اين مسابقات در حضور شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و با داورى و نظارت او انجام مى گرفت .
حتى گاه شتر مخصوص خود را براى مسابقه سوارى در اختيار ياران مى گذاشت .
در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: ان النبى (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اجرى الابل مقبلة من تبوك فسبقت الغضباء و عليها اسامة ، فجعل الناس يقولون سبق رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و رسول الله يقول سبق اسامة : «هنگامى كه پيامبر از تبوك بر مى گشت ، ميان ياران خود مسابقه سوارى بر قرار ساخت ، اسامه كه بر شتر معروف پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بنام غضباء سوار بود از همه پيشى گرفت ، مردم به خاطر اينكه شتر از آن پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود صدا زدند رسول الله پيشى گرفت ، اما پيامبر
تفسير نمونه جلد 9 صفحه 336
صدا زد اسامه پيشى گرفت و برنده شد (اشاره به اينكه سوار كار مهم است نه مركب ، و چه بسا مركب راهوارى كه بدست افراد ناشى بى فتد و كارى از آن ساخته نيست ).
نكته ديگر اينكه همانگونه كه برادران يوسف از علاقه انسان مخصوصا نوجوان به گردش و تفريح براى رسيدن به هدفشان سوء استفاده كردند در دنياى امروز نيز دستهاى مرموز دشمنان حق و عدالت از مساءله ورزش و تفريح براى مسموم ساختن افكار نسل جوان سوء استفاده فراوان مى كند، بايد به هوش بود كه ابر قدرتهاى گرگ صفت در لباس ورزش و تفريح ، نقشه هاى شوم خود را ميان جوانان بنام ورزش و مسابقات منطقه اى يا جهانى پياده نكنند.
فراموش نمى كنيم در عصر «طاغوت» هنگامى كه مى خواستند نقشه هاى خاصى را پياده كنند و سرمايه ها و منابع مهم كشور را به بهاى ناچيز به بيگانگان بفروشند، يك سلسله مسابقات ورزشى طويل و عريض ترتيب مى دادند و مردم را آنچنان به اين بازيها سرگرم مى ساختند كه نتوانند به مسائل اساسى كه در جامعه آنها جريان دارد بپردازند.
3 - فرزند در سايه پدر.
گرچه محبت شديد پدر و مادر به فرزند ايجاب مى كند كه او را همواره در كنار خود نگه دارند ولى پيدا است كه فلسفه اين محبت از نظر قانون آفرينش همان حمايت بيدريغ از فرزند به هنگام نياز به آن است ، روى همين جهت در سنين بالاتر بايد اين حمايت را كم كرد، و به فرزند اجازه داد كه به سوى استقلال در زندگى گام بردارد، زيرا اگر همچون يك نهال نورس براى هميشه در سايه يك درخت تنومند قرار گيرد، رشد و نمو لازم را نخواهد يافت .
تفسير نمونه جلد 9 صفحه 337
شايد به همين دليل بود كه يعقوب در برابر پيشنهاد فرزندان با تمام علاقه اى كه به يوسف داشت حاضر شد او را از خود جدا كند، و به خارج شهر بفرستد، گرچه اين امر بر يعقوب بسيار سنگين بود، اما مصلحت يوسف و رشد و نمو مستقل او ايجاب مى كرد كه تدريجا اجازه دهد، او دور از پدر ساعتها و روزهائى را بسر برد.
اين يك مساءله مهم تربيتى است ، كه بسيارى از پدران و مادران از آن غفلت دارند و به اصطلاح فرزندان خود را عزيز در دانه پرورش مى دهند آنچنان كه هرگز قادر نيستند، بيرون از چتر حمايت پدر و مادر زندگى داشته باشند، در برابر يك طوفان زندگى به زانو در مى آيند، و فشار حوادث آنها را بر زمين مى زند، و باز به همين دليل است كه بسيارى از شخصيتهاى بزرگ كسانى بودند كه در كودكى ، پدر و مادر را از دست دادند، و به صورت خود ساخته و در ميان انبوه مشكلات پرورش يافتند.
مهم اين است كه پدر و مادر به اين مساءله مهم تربيتى توجه داشته باشند، و محبتهاى كاذب مانع از آن نشود كه آنها استقلال خود را باز يابند.
جالب اين است كه اين مساءله بطور غريزى درباره بعضى از حيوانات ديده شده است كه مثلا جوجه ها در آغاز در زير بال و پر مادر قرار مى گيرند و مادر چون جان شيرين در برابر هر حادثه اى از آنها دفاع مى كند.
اما كمى كه بزرگتر شدند، مادر نه تنها حمايت خود را از آنها بر مى دارد بلكه اگر به سراغ او بيايند با نوك خود آنها را بشدت مى راند، يعنى برويد و راه و رسم زندگى مستقل را بياموزيد تا كى مى خواهيد وابسته و غير مستقل زندگى كنيد؟ شما هم براى خود «آدمى»؟ هستيد؟!.
ولى به هر حال اين موضوع هرگز با مساءله پيوند خويشاوندى و حفظ مودت و محبت منافات ندارد بلكه محبتى است عميق و پيوندى است حساب شده بر اساس
تفسير نمونه جلد 9 صفحه 338
مصالح هر دو طرف .
4 - نه قصاص و نه اتهام قبل از جنايت .
در اين فراز از داستان به خوبى مشاهده مى كنيم كه يعقوب با اينكه از حسادت برادران نسبت به يوسف آگاهى داشت و به همين دليل دستور داد خواب عجيبش را از برادران مكتوم دارد هرگز حاضر نشد آنها را متهم كند كه نكند شما قصد سوئى درباره فرزندم يوسف داشته باشيد، بلكه عذرش تنها عدم تحمل دورى يوسف ، و ترس از گرگان بيابان بود.
اخلاق و معيارهاى انسانى و اصول داورى عادلانه نيز همين را ايجاب مى كند كه تا نشانه هاى كار خلاف از كسى ظاهر نشده باشد او را متهم نسازند، اصل ، برائت و پاكى و درستى است ، مگر اينكه خلاف آن ثابت شود.
5 - تلقين دشمن .
نكته ديگر اينكه در روايتى در ذيل آيات فوق از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم كه لا تلقنوا الكذاب فتكذب فان بنى يعقوب لم يعلموا ان الذئب ياكل الانسان حتى لقنهم ابوهم : «به دروغگو تلقين نكنيد تا به شما دروغ گويد، چرا كه پسران يعقوب تا آن موقع نمى دانستند كه ممكن است گرگ به انسان حمله كند و او را بخورد و هنگامى كه پدر اين سخن را گفت از او آموختند»!
اشاره به اينكه گاه مى شود طرف مقابل توجه به عذر و بهانه و انتخاب راه انحرافى ندارد، شما بايد مراقب باشيد كه خودتان با احتمالات مختلفى كه ذكر مى كنيد، راههاى انحرافى را به او نشان ندهيد.
تفسير نمونه جلد 9 صفحه 339
اين درست به اين مى ماند كه گاه انسان به كودك خردسالش مى گويد توپ خود را به لامپ چراغ نزن كودك كه تا آنوقت نمى دانست مى شود توپ را به لامپ بزند، متوجه اين مساله مى شود كه چنين كارى امكان پذير است و به دنبال آن حس كنجكاوى او تحريك مى شود كه بايد ببينم اگر توپ را به لامپ بزنم چه مى شود؟و به دنبال آن شروع به آزمايش اين مساءله مى كند، آزمايشى كه به شكستن لامپ منتهى خواهد شد.
اين تنها يك موضوع ساده درباره كودكان نيست ، در سطح يك جامعه بزرگ نيز گاهى امر و نهى هاى انحرافى سبب مى شود مردم بسيارى از چيزهائى را كه نمى دانستند ياد بگيرند، و سپس وسوسه آزمودن آنها شروع مى شود، در اينگونه موارد حتى الامكان بايد مسائل را بطور كلى مطرح كرد تا بد آموزى در آن نشود.
البته يعقوب پيامبر روى پاكى و صفاى دل اين سخن را با فرزندان بيان كرد، اما فرزندان گمراه از بيان پدر سوء استفاده كردند.
نظير اين موضوع روشى است كه در بسيارى از نوشته ها با آن برخورد مى كنيم كه مثلا كسى مى خواهد درباره ضررهاى مواد مخدر يا استمناء سخن بگويد، چنان اين مسائل را تشريح مى كند و يا صحنه هاى آنرا بوسيله فيلم نشان مى دهد كه ناآگاهان به اسرار و رموز اين كارها آشنا مى گردند، سپس مطالبى را كه در نكوهش اين كارها و راه نجات از آن بيان مى كند بدست فراموشى مى سپارند، به همين دليل غالبا زيان و بدآموزى اين نوشته ها و فيلم ها به مراتب بيش از فايده آنها است .
نكته ها :
6 - آخرين نكته اينكه : برادران يوسف گفتند. اگر با وجود ما گرگ برادرمان را بخورد ما زيانكاريم ، اشاره به اينكه انسان هنگامى كه مسئوليتى را پذيرفت بايد تا آخرين نفس پاى آن بايستد و گرنه سرمايه هاى خود را از دست
تفسير نمونه جلد 9 صفحه 340
خواهد داد، سرمايه شخصيت ، سرمايه آبرو و موقعيت اجتماعى و سرمايه وجدان .
چگونه ممكن است انسان وجدان بيدار و شخصيتى والا داشته باشد، و به آبرو و حيثيت اجتماعى خود پايبند باشد و با اين حال از مسئوليتهائى كه پذيرفته است سرباز زند، و در برابر آن بى تفاوت بماند.))
تفسیر نور:
«عصبة» به گروه متحد و قوى مىگويند زيرا با وحدت و همبستگى همچون «اعصاب» يك بدن از همديگر حمايت مىكنند.
1- گاهى بزرگترها از روى تجربه و آگاهى احساس خطر مىكنند، امّا جوانها به قدرت خود مغرورند و خطر را شوخى مىگيرند. «ونحن عصبة» (پدر نگران، ولى فرزندان مغرور قدرت خود بودند)
2- اگر كسى مسئوليتى را بپذيرد و خوب انجام ندهد، سرمايه، شخصيت، آبرو و وجدان خود را در معرض خطر قرار داده وزيانكار خواهد بود. «لخاسرون»
3- ظاهر فريبى و ابراز احساسات دروغين، از دسيسههاى ديگر برادران يوسف بود. (در حضور پدر گفتند:) «انا اذاً لخاسرون»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذًا لَّخَاسِرُونَ (14)
الإعراب:
(قالوا) فعل ماض وفاعله (اللام) موطّئة للقسم (إن) حرف شرط جازم (أكل) فعل ماض مبنيّ في محلّ جزم فعل الشرط و (الهاء) مفعول به (الذئب) فاعل مرفوع (الواو) واو الحال (نحن عصبة) مرّ إعرابها [1] ، (إنّا.. لخاسرون) مثل إنّا لناصحون [2] ، (إذا) - بالتنوين- حرف جواب لا عمل له.
[1] في الآية (8) من هذه السورة.
[2] في الآية (11) من هذه السورة.