در ميان كاخ‏نشينان:

نگرشى بر واژه‏ های  آیات  22-21 سوره یوسف

اشْتَرَاهُ« خرید او را » لِامْرَأَتِهِ « برای زنش ، همسرش » أَكْرِمِي« گرامی دار »  مَثْوَاهُ« جایگاه او (مثوی)از ماده ثوی به معنی محل اقامت است ولی د ر اینجا به معنی موقغیت و مقام و منزلت می باش»  عَسَى « امید است » أَن يَنفَعَنَا « اینکه سودی دهد به ما »  نَتَّخِذَهُ« بگیریم او را ، انتخاب کنیم او را »  وَلَدًا« فرزندی » مَكَّنَّا« توان دادیم ، امکانات دادیم » لِنُعَلِّمَهُ« تا او را تعیلم و آموزش دهیم »  تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ « تعبیر خواب ها »  أَمْرِهِ« کارش»  (21)

((از سياق آيات استفاده مى شود كه قافله نامبرده يوسف را با خود به مصر بردند و در آنجا به معرض فروش گذاشتند، و مردى از اهل مصر او را خريدارى نموده به خانه اش برد. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 147))

در اين آيات آفريدگار هستى در اشاره به سرنوشت يوسف پس از خريده شدن به وسيله عزيز مصر، مى‏فرمايد:

وَقالَ الَّذِى اشْتَريهُ مِنْ مِصْرَ لِاِمْرَأَتِهِ اَكْرِمى‏ مَثْواهُ

و آن كس از مردم مصر كه يوسف را خريد، به زن خود گفت: مقام يوسف را گرامى دار و او را در موقعيت و جايگاه خوبى قرار ده و به او به چشم «برده» نگاه مكن.

((خريدار يوسف (عليه السلام )، عزيز مصر و منزل جديد او كاخ عزيز بوده است

راستى آيات اين سوره به چه نحو شگفت آورى اين شخص را معرفى مى كند: اولا در كلمه «من مصر» مى فهماند خريدار يوسف ، مردى از اهل خود مصر بوده ، و ثانيا در آيه «و الفيا سيدها لدى الباب» مى فهماند كه او مردى بزرگ و مرجع حوائج مردم بوده ، و ثالثا در آيه «و قال نسوه فى المدينه امراه العزيز تراود فتيها عن نفسه» مى فهماند كه او عزيزى در مصر بوده كه مردم مصر براى او عزت و مقامى منيع قائل بوده اند. و نيز او را معرفى مى كند كه داراى زندان بوده ، پس معلوم مى شود رياستى در بين مردم داشته ، زيرا داشتن زندان از شؤ ون رياست است ، و خلاصه از همه اين آيات برمى آيد كه يوسف از همان اول به خانه عزت و كاخ سلطنتى درآمده بوده .

و كوتاه سخن ، قرآن كريم در تعريف اين شخص در هر نوبت آن مقدار را كه مورد حاجت بوده بيان كرده ، چون در اولين مرتبه كه سخن از او به ميان مى آيد لازم نيست تمامى خصوصياتش گفته شود، و لذا در اين مقام تنها فرموده : «و قال الذى اشتريه من مصر»

و به هر حال آيه مورد بحث با همه اختصار و كوتاهيش مى رساند كه قافله ، يوسف را به مصر برده و در آنجا او را به يكى از سكنه آن شهر فروختند، و او هم يوسف را به خانه اش برد، و به همسرش سفارش كرد كه «اكرمى مثويه عسى ان ينفعنا او نتخذه ولدا».

با اينكه عادت بر اين جريان دارد كه موالى نسبت به امر بردگان خود اهميتى ندهند، مگر در جايى كه از سيماى برده آثار اصالت و رشد را تفرس كنند و به نظرشان سيماى خير و سعادت بيايد، مخصوصا پادشاهان و سلاطين و روسا كه هر لحظه دهها و بلكه صدها برده و كنيز مى گيرند، چنين اشخاصى عادتا نسبت به آن همه غلام و كنيز ولع و اشتياق نشان نمى دهند، و چنان نيست كه تا يك برده و يا كنيز به دستشان بيايد واله و شيدايش شوند، با اين حال اين سفارشى كه عزيز مصر درباره يوسف كرده كه «او را احترام كند، باشد كه از او انتفاع ببرند و يا فرزند خود بخوانند»معناى عميقى دارد، و مخصوصا از اين جهت كه اين سفارش را به شخص همسر و بانوى خانه اش مى كند (نه به كاركنان خانه )، بلكه به او مى گويد كه شخصا مباشر جزئيات امور يوسف باشد، و اين سابقه ندارد كه ملكه ها در امور جزئى و كوچك مباشرت كنند، و خانمى با چنين مقامى منيع به امور بردگان و غلامان رسيدگى نمايد.

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 147

پس معلوم مى شود يوسف جمالى بديع و بى نظير داشته كه عقل هر بيننده را خيره و دلها را واله مى ساخته ، و بالاتر از زيبايى آب و گل ، خلق زيبا داشته ، صبور و با وقار و داراى حركاتى سنگين بوده ، لهجه اى مليح و منطقى حكيمانه و نفسى كريم و اصلى نجيب داشته ، و اين صفات وقتى در فردى وجود داشته باشد ريشه هايش از همان كودكى حركات و سكنات كودك را از حركات و سكنات ديگر كودكان متمايز مى كند و آثارش از همان كودكى در سيمايش ظاهر مى گردد.

اينها بوده كه دل عزيز را به سوى يوسف - يك طفل صغير - جلب كرده ، تا آنجا كه آرزومندش نموده كه اين كودك در خانه او نشو و نما كند و از خواص اهل بيتش شمرده شود، و بلكه نزديك ترين مردم به وى باشد تا او در امور مهم و مقاصد بزرگ خود از وى منتفع گردد. و يا او را پسر خود بخواند تا براى او و براى همسرش فرزندى باشد، و از خاندان او ارث ببرد.

و از همين جا مى توان احتمال داد كه عزيز مردى عقيم بوده و از همسرش فرزندى نداشته ، و به همين جهت آرزو مى كرده كه يوسف فرزند او و همسرش باشد.

پس اينكه فرمود: «و قال الذى اشتريه من مصر» يعنى : عزيز «لامراته» عزيره مصر «اكرمى مثويه» يعنى خودت مباشر امور او باش ، و براى او مقامى بزرگ و ارجمند در نزد خودت قرار ده «عسى ان ينفعنا» شايد در مقاصد عالى و امور مهم به دردمان بخورد، «او نتخذه ولدا» و يا او را فرزند خود بخوانيم .))

خريدار يوسف، شخصى به نام «قطفير»، يا «اظفير» بود كه مرد شماره دوّم دولت مصر به شمار مى‏رفت. او خزانه‏دار پادشاه آن كشور و جانشين او و فرمانده سپاه وى بود و كسى كه اين پست‏هاى حسّاس را در آنجا به عهده مى‏گرفت، به او لقب بلند آوازه «عزيز» مى‏دادند. به همين جهت بود كه وقتى يوسف با تعبير خواب پادشاه آن كشور، خزانه دارى مصر را به عهده گرفت، اين لقب به او نيز داده شد.

«ابن عباس» در اين مورد مى‏گويد: «مالك بن زعر» يوسف را به چهل دينار پول و يك جفت كفش و دو جامه سپيد به عزيز مصر فروخت.

و «وهب» مى‏گويد: يوسف را براى فروش به بازار مصر آوردند و خريداران همچنان بهاى او را بالا مى‏بردند، تا زمانى كه او را به برابر وزنش از پول و مشك و حرير فروختند و عزيز مصر او را به اين بها خريدارى كرد و او را نزد همسرش كه نامش «راعيل» و لقب او «زليخا» بود، آورد و به او سفارش كرد كه مقام يوسف را گرامى دارد.

عَسى‏ اَنْ يَّنْفَعَنا

اميد كه او را به قيمت هنگفت بفروشيم و سودى سرشار ببريم.

اَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً

يا او را به فرزندى بگيريم؛ چرا كه او فرزند نداشت.

عزيز مصر هنگامى در مورد يوسف چنين گفت كه او را در زيبايى و خرد و هوشمندى و تدبير در كارها نوجوانى آراسته وشايسته ديد.

همان گونه كه گذشت «عزيز» مرد شماره دوّم رژيم مصر بود و پادشاه آن كشور «ريّان» نام داشت كه تا اقتدار ظاهرى و فرمانروايى يوسف زنده ماند، يوسف او را به توحيد گرايى و يكتا پرستى فرا خواند و وى ايمان به خدا آورد و دين و آيين يوسف را برگزيد. پس از او فردى به نام «قابوس» به سلطنت رسيد كه دعوت يوسف را كه در آن هنگام عزيز مصر بود نپذيرفت و به دين و آيين او ايمان نياورد. امّا به باور گروهى از جمله «ابن عباس»، عزيز مصر همان پادشاه كشور بود؛ و از حضرت سجّادعليه السلام نيز اين گونه روايت شده است.

وَكَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِى الْاَرْضِ‏

و ما همان گونه كه يوسف را از نعمت سلامتى بهره‏ور نموده و از چاه نجاتش داديم، درست همان گونه او را در آن سرزمين اقتدار و امكانات بخشيديم، به اين ترتيب كه دل عزيز مصر را نسبت به او مهربان ساختيم، تا بدين وسيله در همان كشور پهناورى كه عزيز فرمانروا بود، او نيز به فرمانروايى و اقتدار رسيد.

((معناى جمله : «و كذلك مكّنّا ليوسف فى الارض»

پس كلمه «مكان» به معناى قرارگاه هر چيز است از زمين ، و معناى «امكان» و «تمكين» قراردادن در محل است . و چه بسا، كه كلمه «مكان» و «مكانت» به استقرارگاه امور معنوى اطلاق مى شود، مثل اينكه مى گوئيم «فلانى مكانتى در علم دارد»، و يا «مكانتى در نزد مردم دارد». و وقتى گفته مى شود «من فلانى را از فلان چيز امكان دادم و او تمكن يافت» معنايش اين است كه او را قدرت دادم و او قادر بر آن شد، ولى اين تعبير از باب كنايه است .

و شايد مراد از اينكه فرمود: ما يوسف را در زمين تمكين داديم اين باشد كه ما او را طورى در زمين جاى داديم كه بتواند در زمين از مزاياى حيات ، با وسعت هر چه بيشتر تمتّع ببرد، بر خلاف آنچه برادرانش مى خواستند كه او از ماندن در روى زمين محروم باشد، و به همين جهت او را در ته چاه ، انداختند و بعدا هم به ثمن ناچيزى به فروش رساندند تا از قرارگاه پدرش دور شده ، از سرزمينى به سرزمينى انتقال يابد.

خداوند در خلال داستان يوسف دو جا قضيه تمكين دادن از زمين را يادآور شده ، يكى بعد از آنكه بيرون آمدنش را از چاه و پنهانى به مصر آوردن و فروختنش را به عزيز بيان كرده ، و يكى هم بعد از بيان بيرون شدنش از زندان عزيز و منصوب شدنش بر خزينه هاى سرزمين مصر، كه در آنجا چنين فرموده : «و كذلك مكنا ليوسف فى الارض يتبوء منها حيث يشاء» و عنايت در هر دو جا يكى است . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 149))

وَلِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْويلِ الْاَحاديثِ‏

و چنين كرديم تا تعبير خوابها را به او بياموزيم.

((و اينكه فرمود: «و لنعلمه من تاءويل الاحاديث» نتيجه تمكين مذكور را مى رساند، چون «لام»، مفيد غايت و نتيجه است . و اگر حرف «واو» آورده و جمله را عطف كرده ، عطف بر جمله مقدرى كرده تا برساند كه غير از تعليم احاديث نتايج ديگرى در نظر داشتيم كه مقام تخاطب ، گنجايش بيان آن را ندارد. بنابراين ، تقدير كلام چنين مى شود: «لنفعل به كذا و كذا و لنعلمه من تاءويل الاحاديث»، و اين آيه شبيه به آيه راجع به ابراهيم (عليه السّلام ) است كه مى فرمايد: «و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين» و آياتى نظير آن . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 151))

وَاللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ اَمْرِهِ‏

و خدا بر كار يوسف چيره بود كه از او حراست كند و به او روزى دهد و او را به مقام والاى رسالت و نبوت و اقتدار و فرمانروايى عادلانه برساند.

((و در جمله «و اللّه غالب على امره و لكن اكثر الناس لا يعلمون» ظاهر اين است كه منظور از «امر» شاءن باشد، و شاءن خدا همان رفتارى است كه در خلق خود دارد كه از مجموع آن نظام تدبير به دست مى آيد، همچنانكه خودش فرموده : «يدبر الامر» و اگر امر را به خدا اضافه كرده و گفته «امره» براى اين است كه خدا مالك همه امور است ، همچنانكه خودش فرموده : «الا له الخلق و الامر».

و معناى آيه اين است كه هر شاءنى از شؤ ون عالم صنع و ايجاد از امر خداى تعالى است و خداى تعالى غالب و آن امور مغلوب و مقهور او هستند و او را در هر چه كه بخواهد مطيع و منقاد مى باشند و نمى توانند از خواسته او استكبار و تمرد كنند، و از تخت سلطنت او خارج گردند، همچنانكه نمى توانند از او سبقت بگيرند، و چيزى از قلم تدبير او نمى افتد، همچنانكه فرموده : «ان اللّه بالغ امره».

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 151

و كوتاه سخن ، خداى سبحان بر همه اين اسباب فعاله عالم غالب است ، به اذن او فعاليت مى كنند، و او هر چه را بخواهد بدانها تحميل مى كند، و آنها جز سمع و طاعت چاره اى ندارند، اما (چه بايد كرد كه ) بيشتر مردم نمى دانند، چون گمان مى كنند كه اسباب ظاهرى جهان خود در تاثيرشان مستقلند، و به همين جهت مى پندارند كه وقتى سببى و يا اسبابى دست به دست هم داد تا كسى را مثلا ذليل كند خدا نمى تواند آن اسباب را از صورتى كه دارند بگرداند، ولى آنها اشتباه مى كنند.))

پاره‏اى از مفسّران، ضمير را به واژه مقدّس «الله» برگردانده‏اند كه در آن صورت مفهوم آيه اين است: و خدا بر كار خود و تدبير هستى چيره است و چيزى نمى‏تواند مانع اراده او گردد.

وَلكِنَّ اَكْثَرَ النَّاسِ لايَعْلَمُونَ.

امّا بيشتر مردم اين حقيقت را نمى‏دانند.

به باور پاره‏اى منظور اين است كه: امّا بيشتر مردم نمى‏دانند كه خدا فرجام شكوهبار كار يوسف را به كجا هدايت مى‏كند و او را به چه جايگاه والايى اوج مى‏بخشد.

فولادوند: و آن كس كه او را از مصر خريده بود به همسرش گفت: «نيكش بدار، شايد به حال ما سود بخشد يا او را به فرزندى اختيار كنيم.» و بدين گونه ما يوسف را در آن سرزمين مكانت بخشيديم تا به او تأويل خوابها را بياموزيم، و خدا بر كار خويش چيره است ولى بيشتر مردم نمى‌دانند.

انصاریان: آن مرد مصری که یوسف را خرید، به همسرش گفت: جایگاهش را گرامی دار، امید است [در امور زندگی] به ما سودی دهد، یا او را به فرزندی انتخاب کنیم. این گونه یوسف را در سرزمین مصر مکانت بخشیدیم [تا زمینه فرمانروایی وحکومتش فراهم شود] و به او از تعبیر خواب ها بیاموزیم؛ و خدا بر کار خود چیره و غالب است، ولی بیشتر مردم نمی دانند.

تفسیر نور:

1- بزرگوارى، در سيماى يوسف نمايان بود. تا آنجا كه سفارش او را به همسر مى‏كند. «اكرمى مثواه»

2- دلها به دست خداست. مهر يوسف، در دل خريدار نشست. «عسى ان ينفعنا او نتخذه ولداً»

3- با احترام به مردم، مى‏توان انتظار كمك ويارى از آنان داشت. «اكرمى... ينفعنا»

4- فرزندخواندگى، سابقه تاريخى دارد. «نتخذه ولداً»

5 - علم وقدرت دو شرط ونعمت الهى ،براى مسئوليت پذيرى است. «مكّنّا... لنعلمه»

6- پايان تحمل تلخى‏ها، شيرينى‏هاست. «ثمن بخسٍ - مكّنّا ليوسف»

7- اراده غالب خداوند، يوسف را از چاه به جاه كشاند. «مكّنّا ليوسف»

8- آنچه را ما حادثه مى‏پنداريم، در حقيقت طراحى‏هاى الهى براى انجام يافتن اراده‏ى اوست. «غالب على امره»

9- مردم ظاهر حوادث را مى‏بينند، ولى از اهداف الهى بى‏خبرند. «لايعلمون»

الجدول:

سورة یوسف (12) :

وَقالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْواهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَكَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ وَاللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (21)

الإعراب:

(الواو) استئنافيّة (قال) فعل ماض (الذي) اسم موصول مبنيّ في محلّ رفع فاعل (اشتراه) فعل ماض و (الهاء) مفعول به، والفاعل هو وهو العائد (من مصر) جارّ ومجرور متعلّق بحال من فاعل اشترى، وعلامة الجرّ الفتحة فهو ممنوع من الصرف (لامرأته) جارّ ومجرور متعلّق ب (قال) ، و (الهاء) مضاف إليه (أكرمي) فعل أمر مبنيّ على حذف النون..

و (الياء) ضمير متّصل في محلّ رفع فاعل (مثواه) مفعول به منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على الألف.. و (الهاء) مضاف إليه (عسى) فعل ماض تام مبنيّ على الفتح المقدّر على الألف (أن ينفع) مضارع منصوب بأن الناصب و (نا) ضمير مفعول به، والفاعل هو.

(أو) حرف عطف (نتّخذ) مضارع منصوب معطوف على ينفع، و (الهاء) ضمير مفعول به أوّل، والفاعل نحن (ولدا) مفعول به ثان منصوب (الواو) استئنافيّة (الكاف) حرف جرّ وتشبيه [1] (ذلك) اسم إشارة مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف مفعول مطلق عامله مكّنا، والإشارة إلى التمكين من قلب العزيز.. و (اللام) للبعد و (الكاف) للخطاب (مكّنّا) مثل أوحينا [2] ، (ليوسف) جارّ ومجرور متعلّق ب (مكّنّا) ، وعلامة الجرّ الفتحة (في الأرض) جارّ ومجرور متعلّق ب (مكّنّا) ، (الواو) عاطفة، (اللام) لام التعليل (نعلّمه) مضارع منصوب بأن مضمرة بعد اللام.. و (الهاء) مفعول به، والفاعل نحن للتعظيم (من تأويل) جارّ ومجرور متعلّق ب (نعلّمه) ، (الأحاديث) مضاف إليه مجرور. (الواو) استئنافيّة (اللَّه) لفظ الجلالة مبتدأ مرفوع (غالب) خبر مرفوع (على أمره) جارّ ومجرور متعلّق بغالب، و (الهاء) مضاف إليه (الواو) عاطفة (لكنّ) حرف استدراك ونصب- ناسخ- (أكثر) اسم لكنّ منصوب (الناس) مضاف إليه مجرور (لا) نافية (يعلمون) مضارع مرفوع.. والواو فاعل.

-------------------------------------------------------

لَمَّا بَلَغَ « هنگامی که رسید » أَشُدَّهُ « بلوغ خود (تکامل جسمی و عقلی» آتَيْنَاهُ « دادیم به او » حُكْمًا« فهم داوری صحیح »  نَجْزِي « پاداش می دهیم ، جزا می دهیم »  (22)

((بيان آيات مربوط به يوسف (عليه السلام ) در خانه عزيز مصر

اين آيات داستان يوسف را در آن ايامى كه در خانه عزيز بود بيان مى كند كه نخست مبتلا به محبت همسر عزيز و مراوده اش با وى و دعوتش به سوى خود شد، و سپس مبتلا شد به عشق زنان شهر نسبت به وى ، و اين كه او را به سوى خود مى خواندند، و اين خود بلاى بزرگى بود كه در خلال آن عفت نفس و طهارت دامن او معلوم گشت و عفتش مورد تعجب همه واقع شد، و از اين عجيب تر عشق و محبتى بود كه او نسبت به پروردگارش مى ورزيد. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 159))

در ادامه سخن در اين مورد، در اين آيه شريفه به چگونگى ارزانى شدن نعمت گرانبهاى بينش و دانش و مقام پرفراز رسالت و نبوت به يوسف پرداخته و مى‏فرمايد:

وَلَمَّا بَلَغَ اَشُدَّهُ‏

و هنگامى كه يوسف به اوج جوانى و اقتدار و رشد و شكوفايى فكرى رسيد ...

((مراد از جمله : «لمّابلغ اشدّه»

«بلوغ اشد» به معناى سنينى از عمر انسان است كه در آن سنين قواى بدنى رفته رفته بيشتر مى شود و به تدريج آثار كودكى زايل مى گردد، و اين از سال هيجدهم تا سن كهولت و پيرى است كه در آن موقع ديگر عقل آدمى پخته وكامل است .

و ظاهرا منظور از آن رسيدن به ابتداى سن جوانى است ، نه اواسط و يا اواخر آن كه از حدود چهل سالگى به بعد است ، به دليل آيه اى كه درباره موسى (عليه السّلام ) فرموده : «و لما بلغ اشده و استوى آتيناه حكما و علما» زيرا در اين آيه كلمه «استوى» را آورد تا برساند موسى به حد وسط اشد رسيده بود كه ما مبعوثش كرديم . و در آيه «حتى اذا بلغ اشده و بلغ اربعين سنه قال رب اوزعنى ان اشكر نعمتك» چون مى خواسته برساند در اواخر بلوغ اشد خود چنين و چنان گفت كلمه «چهل سالگى» را هم اضافه كرده ، و اگر بلوغ اشد به معناى چهل سالگى باشد ديگر حاجت به ذكر «بلغ» و تكرار آن نبود بلكه مى فرمود: «حتى اذا بلغ اشده اربعين سنه».

پس ديگر مجالى براى گفته بعضى از مفسرين نيست كه گفته اند: منظور از بلوغ اشد رسيدن به سى و يا سى و سه سالگى است . و همچنين آن مفسر ديگر كه گفته : منظور از آن رسيدن به چهل است . علاوه بر اين ، خنده آور است كه همسر عزيز در ايام جوانى يوسف عشقى به وى نورزد تااينكه به چهل سالگى برسد آن وقت عاشقش شود، و او را به طرف خودش بخواند.

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 159))

«ابن عباس» بر آن است كه واژه «اشدّ» را به دوران هيجده تا سى‏سالگى عمر انسان مى‏گويند، امّا به باور پاره‏اى به چهل سالگى گفته مى‏شود.

به باور بيشتر مفسّران، اوج رشد و شكوفايى زندگى انسان زمانى است كه به مرز شصت سالگى مى‏رسد؛ و روايتى نيز اين ديدگاه را تأييد مى‏كند كه مى‏فرمايد: به كسى كه خدا شصت سال زندگى و عمر ارزانى داشت، حجّت خود را بر او تمام كرده است. امّابه باور گروهى ديگر آغاز چنين دورانى از سى يا بيست سالگى است.

اتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً

و هنگامى كه يوسف به اوج جوانى و اقتدار رسيد، به او بينشى ژرف و دانشى گسترده ارزانى داشتيم.

((توضيحى در مورد حكم و علمى كه خدا به يوسف (عليه السلام ) داده

و اينكه فرمود: «آتيناه حكما»، بطورى كه از كتب لغت برمى آيد به معناى قول فصل و حق مطلب در هر امرى است و نيز به معناى از اله شبهه و ترديد است از امورى كه قابل اختلاف باشد. لازمه اين معنا اين است كه در تمامى معارف انسانى - چه راجع به مبداء باشد، چه به معاد، چه اخلاق و چه شرايع و آداب مربوطه به مجتمع بشرى - بايستى دارنده حكم داراى رايى صائب و قطعى باشد.

و از اينكه به رفيق زندانيش گفت : «ان الحكم الا للّه» و بعدش گفت : «قضى الامر الذى فيه تستفتيان» فهميده مى شود كه اين حكمى كه خدا به وى داده بوده همان حكم اللّه بوده ، و خلاصه حكم يوسف حكم الله است ، و اين همان حكمى است كه ابراهيم از پروردگار خود مسالت مى كرد و مى گفت : «رب هب لى حكما و الحقنى بالصالحين».

و اين كه دنبال حكم فرمود: «و علما» چون علمى است كه خدا به او داده ، قطعا ديگر با جهل آميخته نيست . حال چگونه علمى است و چه مقدار است كارى نداريم ، هر چه باشد خالص علم است و ديگر آميخته با هواى نفس و وسوسه هاى شيطانى نيست ، زيرا ديگر معقول نيست كه مشوب با جهل و يا هوا و هوس باشد، چون به خدا نسبتش داده و دهنده آن علم و آن حكم را خدا دانسته ، و خدا هم خود را چنين معرفى كرده : «و اللّه غالب على امره» و نيز فرموده : «ان اللّه بالغ امره» پس ‍ مى فهميم آن حكمى را كه خدا بدهد ديگر آميخته با تزلزل و ترديد و شكّ نيست ، و چيزى را كه او به عنوان علم بدهد جهل نخواهد بود. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 160))

به باور «على بن عيسى» منظور از واژه «حكمت»، آن گفتار عادلانه و برازنده‏اى است كه به سوى فرزانگى فرا مى‏خواند؛ و منظور از واژه «علم» بيان هر پديده و رويداد و واقعيتى است، به همان گونه كه هست و در دل اثر مى‏گذارد.

امّا به باور «ابن عباس» منظور از «حكمت» مقام والاى وحى و رسالت است و منظور از دانش، دانش دين و مقررات آن.

از ديدگاه پاره‏اى منظور از واژه «حكم»، نه حكمت و فرزانگى، بلكه قضاوت و داورى است و منظور از واژه «علم» نيز آگاهى به مصالح مردم و راه‏هاى آن است؛ چرا كه مردم هنگامى كه براى داورى در موضوعى نزد عزيز مصر مى‏رفتند، او آن كار را به يوسف واگذار مى‏كرد، چون به خردِ سرشار و دانش بسيار ودرايت و ديدگاه دقيق او در داورى آگاه بود و به آن ايمان داشت. و از ديدگاه پاره‏اى ديگر منظور از «علم» آگاهى به دين و مقررات آن، و منظور از «حكم» پياده كردن دين و عمل به آن درميدان زندگى است.

وَكَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنينَ.

و همان گونه كه به يوسف در برابر شكيبايى و پايداريش پاداش پرشكوه ارزانى داشتيم، درست همان گونه به هركسى كه كار نيك انجام دهد و فرمانبردارى خدا پيشه سازد، پاداش بزرگ ارزانى خواهيم داشت.

((چنين موهبتى (حكم و علم ) را خدا به همه نيكوكاران مى دهد

از سوى ديگر اين معنا را مى دانيم كه اين موهبت هاى الهى كه احيانا به بعضى ها داده مى شود بطور گزاف و لغو و عبث نيست ، بلكه نفوسى كه اين علم و حكم به آنها داده مى شود با ساير نفوس تفاوت بسيار دارند. نفوس ديگر خطا كردار و تاريك و جاهلند ولى اين نفوس چنين نيستند، و لذا خداى تعالى مى فرمايد: «و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه و الذى خبث لا يخرج الا نكدا».

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 160

جمله «و كذلك نجزى المحسنين» هم اشاره به همين معنا است ، چون دلالت مى كند بر اينكه اين حكم و اين علم كه به يوسف داده شد موهبتى ابتدايى نبود، بلكه به عنوان پاداش به وى داده شد، چه او از نيكوكاران بود.

و بعيد نيست كه از جمله مذكور نيز استفاده كرد كه خداوند از اين علم و حكم به همه نيكوكاران مى دهد، البته هر كسى به قدر نيكوكاريش ، و چگونه چنين نباشد با اينكه آيه «يا ايها الذين آمنوا اتقوا اللّه و آمنوا برسوله يوتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نورا تمشون به» و نيز آيه «او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس» به اين معنا تصريح دارد.

نكته اى كه باقى مانده اين است كه : علم مورد گفتگو شامل آن پيش ‍ بينى هايى كه آنها را از تاءويل احاديث خوانده بوديم مى شود، براى اينكه آيه «حكما و علما» واقع شده ميان آيات سابق كه مى فرمود: «و لنعلمه من تاءويل الاحاديث و بين آن آيه اى كه كلام يوسف به رفيق زندانيش را در زندان حكايت مى كند كه گفت : ذلكما مما علمنى ربى - دقّت بفرماييد.))

«ضحاك» مى‏گويد: نيكوكاران، همان شكيبايان در برابر رنجها و مصيبت‏هايند،

امّا «ابن عباس» بر آن است كه منظور مردم با ايمان و شايسته كردارند.

و «ابن جريح» مى‏گويد: منظور اين است كه: همان گونه كه در مورد يوسف رفتار كرديم و پس از شكيبايى‏اش در برابر رنجها و گرفتاريها به او اقتدار و فرمانروايى داديم، با تو نيز اى محمدصلى الله عليه وآله وسلم همين گونه رفتار خواهيم كرد.

فولادوند: و چون به حد رشد رسيد، او را حكمت و دانش عطا كرديم، و نيكوكاران را چنين پاداش مى‌دهيم.

انصاریان: و هنگامی که یوسف به سنّ کمال رسید، حکمت و دانش به او عطا کردیم، و ما نیکوکاران را این گونه پاداش می دهیم.

((نكته ها :

1 - از جمله مسائلى كه در آيات فوق جلب توجه مى كند اين است كه نام عزيز مصر در آن برده نشده . تنها گفته شده است آن كسى كه از مصر يوسف را خريد. اما اين كس چه كسى بوده در آيه بيان نگرديده است در آيات آينده باز مى بينيم يك مرتبه پرده از روى عنوان اين شخص بر داشته نمى شود و تدريجا معرفى مى گردد مثلا در آيه 25 مى فرمايد و الفياسيد هالدى الباب هنگامى كه يوسف تسليم عشق زليخا نشد و به سوى در خروجى فرار كرد آقاى آن زن را دم در ناگهان مشاهده كرد.

از اين آيات كه مى گذريم به آيه 30 مى رسيم كه تعبير امراة العزيز (همسر عزيز) در آن شده است .

اين بيان تدريجى يا به خاطر آن است كه قرآن طبق سنتى كه دارد هر سخنى را به مقدار لازم بازگو مى كند كه اين از نشانه هاى فصاحت و بلاغت است و يا اينكه همانگونه كه امروز نيز در ادبيات معمول است به هنگام ذكر يك داستان از يك نقطه سر بسته شروع مى كنند تا حس كنجكاوى خواننده را بر انگيزند و نظر او را به سوى داستان جذب كنند.

2 - نكته ديگرى كه در آيات فوق سؤ ال انگيز است اين است كه موضوع آگاهى از تعبير خواب چه رابطه اى با آمدن يوسف به كاخ عزيز مصر دارد كه با لام در لنعلمه كه لام غايت است به آن اشاره شده است .

تفسير نمونه جلد 9 صفحه 362

ولى توجه به اين نكته ممكن است پاسخى براى سؤ ال فوق باشد كه بسيارى از مواهب علمى را خداوند در مقابل پرهيز از گناه و مقاومت در برابر هوسهاى سركش مى بخشد و به تعبير ديگر اين مواهب كه ثمره روشن بينيهاى قلبى است جائزهاى مى باشد كه خداوند به اينگونه اشخاص مى بخشد.

در حالات ابن سيرين معبر معروف خواب مى خوانيم كه او مرد بزازى بود، بسيار زيبا، زنى دل به او بست و با حيله هاى مخصوصى ، او را به خانه خود برده درها را به روى او بست ، اما او تسليم هوسهاى آن زن نشد و مرتبا مفاسد اين گناه بزرگ را بر او مى شمرد، ولى آتش هوس او به قدرى سركش بود كه آب موعظه آن را خاموش نمى ساخت ، ابن سيرين براى نجات از چنگال او چاره اى انديشيد، بر خاست و بدن خود را با اشياء آلوده اى كه در آن خانه بود چنان كثيف آلوده و نفرت انگيز ساخت كه هنگامى كه زن آن منظره را ديد از او متنفر شد، و او را از خانه بيرون كرد. مى گويند ابن سيرين بعد از اين ماجرا فراست و هوشيارى فوق العاده اى در تعبير خواب نصيبش شد و داستانهاى عجيبى از تعبير خواب او در كتابها نوشته اند كه از عمق اطلاعات او در اين زمينه خبر مى دهد.

بنابراين ممكن است يوسف اين علم و آگاهى خاص را به خاطر تسلط بر نفس در مقابل جاذبه فوق العاده همسر عزيز مصر پيدا كرده باشد.

از اين گذشته در آن عصر و زمان دربار زمامداران بزرگ ، مركز معبران خواب بود و جوان هوشيارى همچون يوسف مى توانست در دربار عزيز مصر از تجربيات ديگران آگاهى يابد و آمادگى روحى را براى افاضه علم الهى در اين زمينه حاصل كند.

به هر حال اين نه اولين بار و نه آخرين بار است كه خداوند به بندگان مخلصى كه در ميدان جهاد نفس بر هوسهاى سركش پيروز مى شوند مواهبى از علوم و دانشها مى بخشد كه با هيچ مقياس مادى قابل سنجش ‍ نيست حديث معروف العلم

تفسير نمونه جلد 9 صفحه 363

نور يقذفه الله فى قلب من يشاء نيز مى تواند اشاره به اين واقعيت باشد.

اين علم و دانشى نيست در محضر استاد خوانده شود و يا اينكه بى حساب به كسى بدهند. اينها جوائزى است براى برندگان مسابقه جهاد با نفس !.

3 - منظور از بلوغ اشد چيست ؟.

گفتيم اشد به معنى استحكام و قوت جسمى و روحى است و بلوغ اشد به معنى رسيدن به اين مرحله است ولى اين عنوان در قرآن مجيد به مراحل مختلفى از عمر انسان اطلاق شده است .

گاهى به معنى سن بلوغ آمده مانند: و لا تقربوا مال اليتيم الا بالتى هى احسن حتى يبلغ اشده : (اسراء - 34) نزديك مال يتيم نشويد مگر به نحو احسن تا زمانى كه به حد بلوغ برسد.

و گاهى به معنى رسيدن به چهل سالگى است مانند حتى اذا بلغ اشده و بلغ اربعين سنة ، (تا زمانى كه بلوغ اشد پيدا كند و به چهل سال برسد) (احقاف - 15).

و گاهى به معنى مرحله قبل از پيرى آمده مانند: ثم يخرجكم طفلا ثم لتبلغوا اشد كم ثم لتكونوا شيوخا (غافر - 67).

(سپس خداوند شما را به صورت اطفالى از عالم چنين بيرون مى فرستد، سپس به مرحله استحكام جسم و روح مى رسيد سپس به مرحله پيرى ).

اين تفاوت تعبيرات ممكن است به خاطر اين باشد كه انسان براى رسيدن به استحكام روح و جسم مراحلى را مى پيمايد كه بدون شك رسيدن به حد بلوغ يكى از آنها است و رسيدن به چهل سالگى كه معمولا توام با يك نوع پختگى در فكر و عقل مى باشد مرحله ديگر است و همچنين قبل از آنكه انسان قوس نزولى خود را سير كند و به وهن و سستى گرايد.

تفسير نمونه جلد 9 صفحه 364

ولى به هر حال در آيه مورد بحث منظور همان مرحله بلوغ جسمى و روحى است كه در يوسف در آغاز جوانى پيدا شد فخر رازى در تفسيرش در اين زمينه سخنى دارد كه ذيلا مى شنويد:

مدت گردش ماه (تا هنگامى كه به محاق برسد) 28 روز است هنگامى كه آن را به چهار قسمت تقسيم كنيم هر قسمتى 7 روز مى شود (كه عدد ايام هفته را تشكيل مى دهد).

لذا دانشمندان احوال بدن انسان را به چهار دوره هفت ساله تقسيم كرده اند: نخست هنگامى كه او متولد مى شود ضعيف و ناتوان است هم از نظر جسم و هم از نظر روح ، اما به هنگامى كه به سن 7 سالگى رسيد آثار هوش و فكر و قوت جسمانى در او ظاهر مى شود.

او وارد مرحله دوم مى شود و به تكامل خود ادامه مى دهد تا چهارده سالگى را پشت سر بگذارد و 15 ساله شود در اين هنگام به مرحله بلوغ جسمى و روحى رسيده و شهوت جنسى در او به حركت در مى آيد (و با تكميل سال پانزدهم ) مكلف مى شود.

باز به تكامل خود ادامه مى دهد تا دور سوم را به پايان رساند و مرحله جديدى را طى كند و بالاخره با پايان گرفتن دور چهارم و رسيدن به 28 سالگى مدت رشد و نمو جسمانى پايان مى گيرد، و انسان وارد مرحله تازه اى كه مرحله توقف است مى گردد و اين همان زمان بلوغ اشد است و اين حالت توقف تا پايان دور پنجم يعنى 35 سالگى ادامه دارد (و از آن به بعد سير نزولى آغاز مى شود).

تقسيم بندى فوق گر چه تا حدودى قابل قبول است ولى دقيق به نظر نمى رسد زيرا اولا مرحله بلوغ در پايان دور دوم نيست و همچنين پايان رشد جسمانى طبق آنچه دانشمندان امروزى مى گويند 25 سالگى است و بلوغ فكرى كامل طبق

تفسير نمونه جلد 9 صفحه 365

بعضى از روايات در چهل سالگى است . و از همه اينها گذشته آنچه در بالا گفته شد يك قانون همگانى محسوب نمى شود كه درباره همه اشخاص صادق باشد.

4 - آخرين نكته اى كه در اينجا توجه به آن لازم است اينكه : قرآن در آيات فوق به هنگامى كه سخن از دادن حكمت و علم به يوسف مى گويد اضافه مى كند: اين چنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم يعنى مواهب الهى حتى به پيامبران بى حساب نيست . و هر كس به اندازه نيكوكارى و احسانش از درياى بيكران فيض الهى بهره مى گيرد. همانگونه كه يوسف در برابر صبر و استقامت در مقابل آن همه مشكلات سهم وافرى نصيبش ‍ شد.))

تفسیر نور:

كلمه‏ى «اشدّ» از «شدّ» به معناى «گِره محكم»، اشاره به استحكام جسمى و روحى است. اين كلمه در قرآن؛ گاهى به معناى «بلوغ» استعمال شده است، چنانچه در آيه 34 سوره اسراء آمده: «حتّى يبلغ اَشدّه» يعنى به مال يتيم نزديك نشويد تا زمانى كه به سن بلوغ برسد. گاهى مراد از «اشدّ» سن چهل سالگى است. نظير آيه‏ى 15 سوره‏ى احقاف كه مى‏فرمايد: «بلغ اشدّه و بلغ اربعين سنة» و گاهى به سن قبل از پيرى گفته مى‏شود، مانند آيه‏ى 67 سوره‏ى غافر: «ثم يخرجكم طفلا ثم لتبلغوا اشدكم ثم لتكونوا شيوخا»

1- براى رهبرى جامعه، علم و حكمت كافى نيست، توانايى جسمى نيز ضرورت دارد. «بلغ اشدّه»

2- علوم انبيا، اكتسابى نيست. «اتيناه علماً»

3- الطاف الهى، بر اساس قانون و لياقت افراد است. «و كذلك نجزى المحسنين»

4- اوّل بايد احسان كنيم تا لايق دريافت پاداش الهى باشيم. «نجزى المحسنين»

5- نيكوكاران در همين دنيا نيز كامياب مى‏شوند. «كذلك نجزى»

6- هر كس كه توان علمى و جسمى داشته باشد، مشمول لطف الهى نمى‏شود، بلكه محسن بودن نيز لازم است. «نجزى المحسنين»

الجدول:

سورة یوسف (12) :

وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً وَكَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (22)

الإعراب:

(الواو) استئنافيّة (لمّا) ظرف بمعنى حين متضمّن معنى الشرط في محلّ نصب متعلّق ب (آتيناه) ، (بلغ) فعل ماض، والفاعل هوأشدّه مفعول به منصوب، و (الهاء) مضاف إليه (آتيناه) فعل ماض مبنيّ على السكون و (نا) ضمير فاعل، و (الهاء) ضمير مفعول به أوّل (حكما) مفعول به ثان منصوب (علما) معطوف على المفعول الثاني بالواو منصوب (وكذلك) مرّ إعرابه [1] ، (نجزي) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الياء، والفاعل نحن للتعظيم (المحسنين) مفعول به منصوب وعلامة النصب الياء.

[1] في الآية السابقة (21) .