نگرشى بر واژه های آیات 24-23 سوره یوسف
حساس ترين مرحله آزمون:
نگرشى بر واژه های آیات 24-23 سوره یوسف
رَاوَدَتْهُ « پی در پی از او درخواست (کامجویی) کرد» بَيْتِهَا« خانه او » عَن نَّفْسِهِ « از خودش» غَلَّقَتِ«محکم بست » الْأَبْوَابَ « درها » هَيْتَ « بیا ، بیا جلو ، بشتاب» مَعَاذَ اللَّهِ « پناه بر خدا » أَحْسَنَ « نیکو داشته است » مَثْوَايَ « جایگاه من » لَا يُفْلِحُ « رستگار نمی شود » (23)
((در مفردات گفته : كلمه «رود» به معناى تردد و آمد و شد كردن به آرامى است به خاطر يافتن چيزى ، و كلمه «رائد» هم كه به معناى طالب و جستجوگر علف زار است از همان ماده است «اراده» از ماده «راد، يرود» كه به معناى سعى در طلب چيزى است ، انتقال يافته و به معناى خواستن شده . آنگاه مى گويد: «مراوده» به معناى اينست كه كسى در اراده با تو نزاع كند يعنى تو چيزى را بخواهى و او چيز ديگرى را، و يا تو در طلب چيزى سعى و كوشش كنى و او در طلب چيز ديگرى .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 161
و اگر گفته شود: «راودت فلانا عن كذا» همچنانكه خداى تعالى فرموده : «هى راودتنى عن نفسى» و نيز فرموده : «تراود فتيها عن نفسه» معنايش اين است كه فلانى «فلان شخص را از رايش برگردانيد» و در دومى «او مراوده كرد با من» و در سومى «او با غلامش مراوده مى كند» يعنى او را از رايش برمى گرداند. و در دو جمله «و لقد راودته عن نفسه» و جمله «سنراود عنه اباه» نيز به اين معنا است .
و در مجمع البيان گفته : «مراوده» به معناى مطالبه چيزى است به رفق و مدارا و نرمى تا كارى كه در نظر است به آن چيز انجام يابد، و از همين باب است كه به ميله سرمه مى گويند «مرود» زيرا با آن سرمه مى كشند، ولى در مطالبه قرض نمى گويند «راوده». و اصل اين كلمه از ماده «راد، يرود» به معناى طلب چراگاه است ، و در مثل آمده كه : «الرائد لا يكذب اهله» كسى كه در جستجوى چراگاه است به اهل خود دروغ نمى گويد. و «غلقت» از «تغليق» است كه به معناى بستن درب است آنچنانكه ديگر نتوان باز كرد، زيرا ثلاثى مجرد آن به معناى صرف بستن است ، و تشديد باب تفعيل مبالغه در بستن است كه يا كثرت آن را مى رساند، و يا محكمى را.
كلمه «هيت لك» اسم فعل و به معناى «بيا» است . «و معاذ اللّه» به معناى «پناه مى برم به خدا» مى باشد، بنابراين ، كلمه مذكور مفعول مطلق «اعوذبالله» است كه قائم مقام فعل است .
اين آيه شريفه در عين كوتاهى و اختصار، اجمال داستان مراوده را در خود گنجانده ، و اگر در قيودى كه در آن بكار رفته و در سياقى كه آيه در آن قرار گرفته و در ساير گوشه هاى اين داستان كه در اين سوره آمده دقّت شود تفصيل مراوده نيز استفاده مى شود. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 162)
((احساسات يوسف (عليه السلام ) در كاخ عزيز مصر
اينك يوسف كودكى است كه دست تقدير كارش را به خانه عزيز مصر كشانده و اين خانواده به اين طفل صغير جز به اين مقدار آشنائى ندارند كه برده اى است از خارج مصر، و شايد تاكنون هم اسم او را نپرسيده باشند، و اگر هم پرسيده باشند يا خودش گفته است (اسمم يوسف است ) و يا ديگران . و از لهجه اش اين معنا نيز به دست آمده كه اصلا عبرانى است ، ولى اهل كجاست و از چه دودمانى است معلوم نشده .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 162
چون معمول و معهود نبوده كه بردگان ، خانه و دودمانى معلوم داشته باشند، يوسف هم كه خودش حرفى نمى زند، البته حرف بسيار دارد، ولى تنها در درون دلش خلجان مى كند. آرى او از نسب خود حرفى نزد مگر پس از چند سال كه به زندان افتاده بود، و در آنجا به دو رفيق زندانيش گفت : «و اتبعت مله ابائى ابراهيم و اسحق و يعقوب».
و نيز تاكنون از معتقدات خود كه همان توحيد در عبادت است در ميان مردم مصر كه بت مى پرستند چيزى نگفته ، مگر آن موقعى كه همسر عزيز گرفتارش كرده بود كه در پاسخ خواهش نامشروعش گفت : «معاذ الله انه ربى ...»
آرى ، او در اين روزها ملازم سكوت است ، اما دلش پر است از لطائفى كه از صنع خدا مشاهده مى كند، او همواره به ياد حقيقت توحيد و حقيقت معناى عبوديّتى است كه پدرش با او در ميان مى گذاشت و هم به ياد آن رويايى است كه او را بشارت به اين مى داد كه خدا به زودى وى را براى خود خالص گردانيده به پدران بزرگوارش ابراهيم و اسحاق و يعقوب ملحق مى سازد. و نيز به ياد آن رفتارى است كه برادران با وى كردند، و نيز آن وعده اى كه خداى تعالى در قعر چاه ، آنجا كه همه اميدهايش قطع شده بود به وى داده بود، كه در چنين لحظاتى او را بشارت داد كه اندوه به خود راه ندهد، زيرا او در تحت ولايت الهى و تربيت ربوبى قرار گرفته ، و آنچه برايش پيش مى آيد از قبل طراحى شده ، و به زودى برادران را به كارى كه كرده اند خبر خواهد داد، و ايشان خود نمى دانند كه چه مى كنند.
اين خاطرات دل يوسف را به خود مشغول داشته و مستغرق در الطاف نهانى پروردگار كرده بود، او خود را در تحت ولايت الهى مى ديد، و ايمان داشت كه رفتارهاى جميله خدا جز به خير او تمام نمى شود، و در آينده جز با خير و جميل مواجه نمى گردد.
آرى ، اين خاطرات شيرين كافى بود كه تمامى مصائب و ناملايمات را براى او آسان و گوارا كند: محنت ها و بلاهاى پى در پى را با آغوش باز پذيرا باشد. در برابر آنها با همه تلخى و مرارتش صبر نمايد، به جزع و فزع در نيايد و هراسان نشده راه را گم نكند.
يوسف در آن روزى كه خود را به برادران معرفى كرد به اين حقايق اشاره نموده ، فرمود: «انه من يتق و يصبر فان اللّه لا يضيع اجر المحسنين».
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 163))
((احساسات همسر عزيز نسبت به يوسف (عليه السلام ) همسر عزيز كه خود عزيره مصربود، از طرف عزيز
مامور مى شود كه يوسف را احترام كند و به او مى گويد كه وى در اين كودك آمال و آرزوها دارد. او هم از اكرام و پذيرائى يوسف آنى دريغ نمى ورزيد، و در رسيدگى و احترام به او اهتمامى به خرج مى داد كه هيچ شباهت به اهتمامى كه درباره يك برده زرخريد مى ورزند نداشت ، بلكه شباهت به پذيرائى و عزتى داشت كه نسبت به گوهرى كريم و گرانبها و يا پاره جگرى محبوب معمول مى داشتند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 164
همسر عزيز علاوه بر سفارش شوهر، خودش اين كودك را به خاطر جمال بى نظير و كمال بى بديلش دوست مى داشت و هر روزى كه از عمر يوسف در خانه وى مى گذشت محبّت او زيادتر مى شد، تا آنكه يوسف به حد بلوغ رسيد و آثار كودكيش زائل و آثار مرديش ظاهر شد، در اين وقت بود كه ديگر همسر عزيز نمى توانست از عشق او خوددارى كند و كنترل قلب خود را در دست بگيرد. او با آنهمه عزّت و شوكت سلطنت كه داشت خود را در برابر عشقش بى اختيار مى ديد، عشقى كه سر و ضمير او را در دست گرفته و تمامى قلب او را مالك شده بود.
يوسف هم يك معشوق رهگذر و دور دستى نبود كه دسترسى به وى براى عاشقش زحمت و رسوائى بار بياورد، بلكه دائما با او عشرت داشت و حتى يك لحظه هم از خانه بيرون نمى رفت ، او غير از اين خانه جايى نداشت برود. از طرفى همسر عزيز خود را عزيزه اين كشور مى داند، او چنين مى پندارد كه يوسف ياراى سرپيچى از فرمانش را ندارد، آخر مگر جز اين است كه او مالك و صاحب يوسف و يوسف برده زرخريد اوست ؟ او چطور مى تواند از خواسته مالكش سر برتابد، و جز اطاعت او چه چاره اى دارد؟! علاوه ، خاندانهاى سلطنتى براى رسيدن به مقاصدى كه دارند دست و بالشان بازتر از ديگران است ، حيله ها و نقشه ها در اختيارشان هست ، چون هر وسيله و ابزارى كه تصوّر شود هر چند باارزش و ناياب باشد براى آنان فراهم است . از سوى ديگر خود اين بانو هم از زيبارويان مصر است ، و قهرا همينطور بوده ، چون زنان چركين و بد تركيب به درون دربار بزرگان راه ندارند و جز ستارگان خوش الحان و زيبارويان جوان بدانجا راه نمى يابند.
و نظر به اينكه همه اين عوامل در عزيزه مصر جمع بوده عادتا مى بايستى محبتش به يوسف خيلى شديد باشد بلكه همه آتش ها در دل او شعله ور شده باشد، و در عشق يوسف مستغرق و واله گشته از خواب و خوراك و هر چيز ديگرى افتاده باشد. آرى ، يوسف دل او را از هر طرف احاطه كرده بود، هر وقت حرف مى زد اول سخنش يوسف بود، و اگر سكوت مى كرد سراسر وجودش يوسف بود، او جز يوسف همى و آرزويى ديگر نداشت همه آرزوهايش در يوسف جمع شده بود: «قد شغفها حبا» به راستى جمال يوسفى كه دل هر بيننده را مسخر مى ساخت چه بر سر او آورد كه صبح و شام تماشاگر و عاشق و شيدايش بود و هر چه بيشتر نظاره اش مى كرد تشنه تر مى شد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 165))
((يوسف و همسر عزيز
روز به روز عزيزه مصر، خود را به وصال يوسف وعده مى داد و آرزويش تيزتر مى گشت و به منظور ظفر يافتن به آنچه مى خواست بيشتر با وى مهربانى مى كرد، و بيشتر، آن كرشمه هايى را كه اسلحه هر زيبارويى است به كار مى بست ، و بيشتر به غنج و آرايش خود مى پرداخت ، باشد كه بتواند دل او را صيد كند، همچنانكه او با حسن خود دل وى را به دام افكنده بود و شايد صبر و سكوتى را كه از يوسف مشاهده مى كرد دليل بر رضاى او مى پنداشته و در كار خود جسورتر و غره تر مى شد.
تا سرانجام طاقتش سرآمد، و جانش به لب رسيد، و از تمامى وسائلى كه داشت نااميد گشت ، زيرا كمترين اشاره اى از او نديد، ناگزير با او در اتاق شخصيش خلوت كرد، اما خلوتى كه با نقشه قبلى انجام شده بود. آرى ، او را به خلوتى برد و همه درها را بست و در آنجا غير او و يوسف كس ديگرى نبود، عزيزه خيلى اطمينان داشت كه يوسف به خواسته اش گردن مى نهد، چون تاكنون از او تمرّدى نديده بود، اوضاع و احوالى را هم كه طراحى كرده بود همه به موفقيتش گواهى مى دادند.
اينك نوجوانى واله و شيداى در محبت ، و زن جوانى سوخته و بى طاقت شده از عشق آن جوان ، در يكجا جمعند، در جايى كه غير آن دو كسى نيست ، يك طرف عزيزه مصر است كه عشق به يوسف رگ قلبش را به پاره شدن تهديد مى كند، و هم اكنون مى خواهد او را از خود او منصرف و به سوى خودش متوجّه سازد، و به همين منظور درها را بسته و به عزّت و سلطنتى كه دارد اعتماد نموده ، با لحنى آمرانه «هيت لك» او را به سوى خود مى خواند تا قاهريت و بزرگى خود را نسبت به او حفظ نموده به انجام فرمانش مجبور سازد.
يك طرف ديگر اين خلوتگاه ، يوسف ايستاده كه محبت به پروردگارش او را مستغرق در خود ساخته و دلش را صاف و خالص نموده ، بطورى كه در آن ، جايى براى هيچ چيز جز محبوبش باقى نگذارده . آرى ، او هم اكنون با همه اين شرايط با خداى خود در خلوت است ، و غرق در مشاهده جمال و جلال خداست ، تمامى اسباب ظاهرى - كه به ظاهر سببند - از نظر او افتاده و بر خلاف آنچه عزيزه مصر فكر مى كند كمترين توجّه و خضوع و اعتماد به آن اسباب ندارد.
اما عزيزه با همه اطمينانى كه به خود داشت و با اينكه هيچ انتظارى نداشت ، در پاسخ خود جمله اى را از يوسف دريافت كرد كه يكباره او را در عشقش شكست داد.))
در اين مورد، در اين آيه شريفه مىفرمايد:
وَراوَدَتْهُ الَّتى هُوَ فى بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ
و آن بانوى كاخ نشين كه يوسف در خانهاش بود،بر خلاف تمايل و خواست يوسف به سراغش مىرفت و با ظرافت و نرمش از او چيزى كه زيبنده نبود مىخواست.
وَغَلَّقَتِ الْاَبْوابَ
و براى اين كار روزى همه درها را، يكى پس از ديگرى بر روى خود و يوسف بست.
پارهاى بر آنند كه هفت در را يكى پس از ديگرى بست.
وَقالَتْ هَيْتَ لَكَ
و گفت: هان اى يوسف پيش بيا كه من از آن تو هستم و اينك از هر جهت براى تو آمادهام.
قالَ مَعاذَ اللَّهِ
امّا او گفت: از آنچه مرا به انجام آن مىخوانى به خدا پناه مىبرم! و بدين سان با اين بيان هم روشنگرى كرد كه هرگز تن به چنين گناهى نخواهد داد و هم از خداى بنده نواز و توانا در خواست كرد كه او را پناه دهد و در برابر وسوسه او از وى حراست نمايد.
((وحيد خالص يوسف (عليه السلام ) كه از پاسخ او درمقابل درخواست همسر عزيز (معاذالله ربى احسن مثواى ) نمايان است
يوسف در جوابش تهديد نكرد و نگفت من از عزيز مى ترسم ، و يا به عزيز خيانت روا نمى دارم ، و يا من از خاندان نبوّت و طهارتم ، و يا عفت و عصمت من ، مانع از فحشاى من است . نگفت من از عذاب خدا مى ترسم و يا ثواب خدا را اميد مى دارم .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 166
و اگر قلب او به سببى از اسباب ظاهرى بستگى و اعتماد داشت طبعا در چنين موقعيت خطرناكى از آن اسم مى برد، ولى مى بينيم كه به غير از «معاذ اللّه» چيز ديگرى نگفت ، و به غير از عروه الوثقاى توحيد به چيز ديگرى تمسك نجست .
پس معلوم مى شود در دل او جز پروردگارش احدى نبوده و ديدگانش جز به سوى او نمى نگريسته .
و اين همان توحيد خالصى است كه محبت الهى وى را بدان راهنمايى نموده ، و ياد تمامى اسباب و حتى ياد خودش را هم از دلش بيرون افكنده ، زيرا اگر انيّت خود را فراموش نكرده بود مى گفت : «من از تو پناه مى برم به خدا» و يا عبارت ديگرى نظير آن ، بلكه گفت : «معاذ اللّه». و چقدر فرق است بين اين گفتار و گفتار مريم كه وقتى روح در برابرش به صورت بشرى ايستاد و مجسم شد گفت : «انى اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا».
خواهى گفت : اگر ياد خود را هم فراموش كرده بود چرا بعد از معاذ اللّه گفت : «انه ربى احسن مثواى انه لا يفلح الظالمون» و از خودش سخن گفت ؟ در جواب مى گوييم : پاسخ يوسف همان كلمه «معاذ اللّه» بود و اما اين كلام كه بعد آورد بدين منظور بود كه توحيدى را كه «معاذ اللّه» افاده كرد توضيح دهد و روشنش سازد، او خواست بگويد: اينكه مى بينيم تو در پذيرائى من نهايت درجه سعى را دارى با اينكه به ظاهر سفارش عزيز بود كه گفت : «اكرمى مثويه» و ليكن من آن را كار خداى خود و يكى از احسانهاى او مى دانم . پس در حقيقت پروردگار من است كه از من به احترام پذيرايى مى كند، هر چند به تو نسبت داده مى شود، و چون چنين است واجب است كه من به او پناهنده شوم ، و به همو پناهنده مى شوم ، چون اجابت خواسته تو و ارتكاب اين معصيت ظلم است و ظالمان رستگار نمى شوند، پس هيچ راهى براى ارتكاب چنين گناهى نيست . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 167))
اِنَّهُ رَبّى اَحْسَنَ مَثْواىَ
به باور بيشتر مفسّران ضمير در «انّه» به عزيز مصر كه همسر آن زن و به ظاهر مالك و خريدار يوسف بود باز مىگردد، و منظور اين است كه: هرگز، چرا كه همسر تو مالك و صاحب اختيار من است كه مرا به خانه خودش آورده و تربيت و نگاهدارى مرا به عهده گرفته و جايگاهم را نيكو داشته است، و من هرگز به او و هيچ كس ديگر خيانت نمىورزم، امّا به باور پارهاى ضمير به خدا باز مىگردد و منظور اين است كه: پناه بر خدا كه انديشه چنين كارى را در ذهن جاى دهم؛ چرا كه خدا پروردگار من است و جايگاهم را گرامى داشته و با ارزانى داشتن مقام والاى رسالت و نبوّت به من، احسان بزرگ و پر شكوهى در حق من كرده است.
((و اينكه فرموده : «قال معاذ اللّه انه ربى احسن مثواى ...» جوابيست كه يوسف به عزيزه مصر داد، و در مقابل درخواست او پناه به خدا برد و گفت : پناه مى برم به خدا پناه بردنى از آنچه تو مرا بدان دعوت مى كنى ، زيرا او پروردگار من است ، متولى امور من است ، او چنين منزل و ماوايى روزيم كرد، و مرا خوشبخت و رستگار ساخته ، و اگر من هم از اينگونه ظلم ها مرتكب شده بودم از تحت ولايت او بيرون شده ، از رستگارى دور مى شدم .
يوسف در اين گفتار خود ادب عبوديت را به تمام معنا رعايت نموده ، و همانطور كه قبلا هم اشاره كرديم اول اسم جلاله را آورد و پس از آن صفت ربوبيّت را، تا دلالت كند بر اينكه او عبدى است كه عبادت نمى كند مگر يك رب را و اين يكتاپرستى آئين پدرانش ابراهيم ، اسحاق و يعقوب بوده .
عده اى از مفسرين اين احتمال را هم داده اند كه ضمير در جمله «انه ربى احسن مثواى» به شاءن برگشته و چنين معنا دهد: رب و مولاى من كه عزيز باشد منزل و ماءوايم را نيكو كرد و به تو سفارش كرد كه او را گرامى بدار و من اگر الان آنچه تو مى خواهى اجابت كنم به او خيانت كرده ام ، و هرگز نخواهم كرد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 169
نظير اين وجه قول بعضى از مفسرين است كه گفته اند ضمير به عزيز برمى گردد، و همان ضمير اسم آن ، و خبرش «ربى»، و جمله «احسن مثواى» خبر بعد از خبر است .
ليكن اين حرف صحيح نيست ، زيرا اگر اينطور بود جا داشت بفرمايد: «انه لا يفلح الخائنون» همچنانكه موقعى كه در زندان بود به فرستاده عزيز همين را گفت كه «ذلك ليعلم انى لم اخنه بالغيب و ان اللّه لا يهدى كيد الخائنين» و نفرمود «انى لم اظلمه بالغيب».
علاوه ، يوسف هرگز عزيز را رب خود نمى دانست ، زيرا او خود را آزاد و غير مملوك مى دانست ، هر چند مردم بر حسب ظاهر او را برده تصوّر مى كردند، به شهادت اينكه در زندان به آن برده اى كه رفيقش بود گفت : «اذكرنى عند ربك» و به فرستاده پادشاه گفت : «ارجع الى ربك ...» و هيچ جا تعبير نكرد به «ربى» با اينكه عاده وقتى اسم پادشاهان را مى برند همينگونه تعبير دارند (مثلا مى گويند «قبله گاهم»، «ولى نعمتم» و امثال آن ) و نيز به فرستاده پادشاه گفت : «اساله ما بال النسوه اللاتى قطعن ايديهن ان ربى بكيدهن عليم» كه در اينجا خداى سبحان را رب خود دانسته ، در قبال اينكه پادشاه را رب فرستاده او شمرد.
باز مؤ يّد گفته ما آيه بعدى است كه مى فرمايد: «لو لا ان را برهان ربه».))
اِنَّهُ لايُفْلِحُ الظَّالِمُونَ.
به راستى كه ستمكاران رستگار نخواهند شد.
و بدين سان قهرمان بهترين داستانها با بيان اين فراز و اين درس، حقيقت ديگرى را بيان فرمود كه اگر من چنين انديشه را در دل جاى دهم و به سوى آن گام سپارم، ستمكار خواهم بود و ستمكاران رستگار نمىگردند.
اين فراز نشانگر آن است كه يوسف فكر آن گناه را نيز به دل نداد؛ چرا كه در آن صورت اين گونه سخن نمىگفت.
فولادوند: و آن [بانو] كه وى در خانهاش بود خواست از او كام گيرد، و درها را [پياپى] چفت كرد و گفت: «بيا كه از آنِ توام!» [يوسف] گفت: «پناه بر خدا، او آقاى من است. به من جاى نيكو داده است. قطعاً ستمكاران رستگار نمىشوند.»
انصاریان: و آن [زنی] که یوسف در خانه اش بود، از یوسف با نرمی و مهربانی خواستار کام جویی شد، و [در فرصتی مناسب] همه درهای کاخ را بست و به او گفت: پیش بیا [که من در اختیار توام] یوسف گفت: پناه به خدا، او پروردگار من است، جایگاهم را نیکو داشت، [من هرگز به پروردگارم خیانت نمی کنم] به یقین ستمکاران رستگار نمی شوند.
تفسیر نور:
در تفسير «انّه ربّى احسن مثواى» دو احتمال دادهاند: الف: خداوند پرودگار من است كه مقام مرا گرامى داشته و من به او پناه مىبرم. ب: عزيز مصر ربّ من است و من سر سفره او هستم و دربارهى من به تو گفت: «اكرمى مثواه» و من به او خيانت نمىكنم.
هر دو احتمال طرفدارانى دارد كه بر اساس شواهدى بدان استناد مىجويند. ولى به نظر ما، احتمال اوّل بهتر است. زيرا يوسف به خاطر تقواى الهى مرتكب گناه نشد، نه به خاطر اينكه چون من در خانه عزيز مصر هستم و او حقى بر من دارد، من به همسرش تعرض و سوء قصد نمىكنم. چون ارزش اين كار كمتر از تقوى است. البته در چند جاى اين سوره، كلمهى «ربّك» كه اشاره به «عزيز مصر» است، به چشم مىخورد ولى كلمه «ربّى» كه در اين سوره استعمال شده است، مراد خداوند است. و از طرفى دور از شأن يوسف است كه خود را چنان تحقير كند كه به عزيز مصر «ربّى» بگويد.
1- پسران جوان را در خانههايى كه زنان كمتقوى و نامحرم هستند، تنها نگذاريد. زيرا باب مراوده باز مىشود.«و راودته... فىبيتها»
2- گناهان بزرگ، با نرمش و مراوده شروع مىشود. «راودته»
3- سعى كنيم نام خلافكار را نبريم و با اشاره از او ياد كنيم. «التّى»
4- پاك بودن مرد كافى نيست، زيرا گاهى زنها مزاحم مردان هستند.«و راودته»
5- حضور مرد و زن نامحرم در يك محيط در بسته، زمينه را براى گناه فراهم مىكند. «غلقت الابواب و قالت هيت لك»
6- گناه زنا، در طول تاريخ يك جرم ثابت شده است و به همين دليل، همهى درها را محكم بست.«غلّقت الابواب»
7- براى جلوگيرى از رسوايى، شخصاً اقداماتى انجام داد. «غلقت»
8- عشق در اثر مراوده و به تدريج پيدا مىشود، نه به صورت دفعى و يكباره. وجود دايمى يوسف در خانه كمكم سبب عشق شد.«فى بيتها»
9- قدرت شهوت، به اندازهاى است كه همسر پادشاه را نيز اسير برده خود مىكند. «و راودته الّتى»
10- بهترين نوع تقوى آن است كه به خاطر لطف ومحبت وحق خداوندى گناه نكنيم، نه از ترس رسوايى در دنيا يا آتش در آخرت. «معاذ اللَّه انّه ربّى احسن مثواى»
11- همهى درها بسته، امّا درِ پناهندگى به خدا باز است.«غلّقت الابواب...معاذاللَّه»
12- ياد عاقبت گناه، مانع از ارتكاب آن است. «انّه لايفلح الظالمون»
13- تقوى وارادهى انسان، مىتواند بر زمينههاى انحراف وخطا غالب شود. «معاذاللَّه»
14- توجه به خداوند، عامل بازدارنده از گناه و لغزش است. «معاذاللَّه»
15- زنا يا توطئه نسبت به جوانان پاك، ظلم به خود، همسر، جامعه و افراد است. «لايفلح الظالمون»
16- اگر رئيس يا بزرگ ما دستور گناه داد، نبايد از او اطاعت كنيم.«هيت لك قال معاذ اللَّه» («لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق» بهخاطر اطاعت از مردم نبايد نافرمانى خدا نمود.)
17- يك لحظه گناه، انسان را از رستگارى ابدى دور مىكند. «لايفلح الظالمون»
18- ارتكاب گناه، ناسپاسى و كفران نعمتهاست. «لايفلح الظالمون»
19- به جاى گفتن: «اعوذباللَّه» يك سره بهسراغ پناهدادن خدا رفت وگفت: «معاذاللَّه» تا پناهندگى خود را مطرح نكند. در واقع براى خود ارزشى قائل نشد.»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (23)
الإعراب:
(الواو) استئنافيّة (راودت) فعل ماض.. و (التاء) للتأنيث و (الهاء) ضمير مفعول به (التي) اسم موصول مبنيّ في محلّ رفع فاعل (هو) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (في بيتها) جارّ ومجرور متعلّق بخبر المبتدأ و (ها) مضاف إليه (عن نفسه) جارّ ومجرور متعلّق ب (راودت) ، و (الهاء) مضاف إليه (الواو) عاطفة (غلّقت) مثل راودت والفاعل هي (الأبواب) مفعول به (الواو) عاطفة (قالت) مثل راودت، والفاعل هي (هيت) اسم فعل ماض بمعنى تهيّأت [1] ، (اللام) حرف جرّ- وهي لام التبيين [2] -، و (الكاف) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف تقديره أقول (قال) فعل ماض، والفاعل هو (معاذ) مفعول مطلق لفعل محذوف تقديره أعوذ (اللَّه) لفظ الجلالة مضاف إليه مجرور (إنّ) حرف مشبّه بالفعل- ناسخ- و (الهاء) ضمير في محلّ نصب اسم أنّ [3] ، (ربيّ) خبر إنّ مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على ما قبل الياء.. و (الياء) ضمير مضاف إليه (أحسن) فعل ماض، والفاعل هو (مثواي) مفعول به منصوب، وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على الألف.. و (الياء) مضاف إليه (إنّ) مثل الأول و (الهاء) ضمير الشأن في محلّ نصب اسم إنّ (لا) نافية (يفلح) مضارع مرفوع (الظالمون) فاعل مرفوع، وعلامة الرفع الواو.
[1] أو اسم فعل أمر بمعنى أقبل أو أسرع، والفاعل أنت.
[2] «أي تبيين المفعول أي المخاطب ... فكأنها تقول: أقول لك أو الخطاب لك كما في سقيا لك ورعيا لك» 1 هـ ملخّصا من الجمل.
[3] وهو يعود على سيّده، أو يعود على الباري تعالى وهو أحسن.. وقال بعضهم:
الضمير هو ضمير الشأن و (ربي أحسن مثواي) مبتدأ وخبر، وهذه الجملة خبر إنّ.
-----------------------------------------------------
لَقَدْ هَمَّتْ« مسلما قصد کرد» لَوْلَا أَن رَّأَى« اگر نمی دید » بُرْهَانَ « دلیل روشن » لِنَصْرِفَ « برای این که برگردانیم » السُّوءَ « بدی » الْفَحْشَاءَ « عمل بسیار زشت » عِبَادِنَا « بندگان ما » الْمُخْلَصِينَ « خالص شده ها( یعنی نه تنها خود را براثر مجاهده ها خالص کرده اند بلکه خداوند انها را از توجه به غیر خود و ارتکاب گناه و تمایل به آن پاک ساخته است )» (24)
در ادامه سخن در اين مورد و ترسيم شكوه معنوى و شكست ناپذيرى قهرمان بهترينداستانها در برابر جاذبهها و وسوسهها مىفرمايد:
وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِها لَوْلا اَنْ رَّءا بُرْهانَ رَبِّهِ
و آن زن كاخ نشين آهنگ يوسف كرد و او نيز اگر برهان پروردگارش را نديده بود، آهنگ آن زن مىكرد....
در تفسير اين فراز در مرحله نخست دو نظر است:
1 - به باور بيشتر مفسّران از يوسف هيچ لغزش و گناهى حتى گناه صغيره سرنزد، و آهنگ آن را نيز نكرد تا از انجام آن پيشمان و روىگردان گردد.
2 - امّا ديدگاه ديگرى بر آن است كه او آهنگ بر كار گرفت، امّا بىدرنگ از آن روى گردانيد.
ديدگاه نخست
از سوى طرفداران ديدگاه نخست در تفسير آيه شريفه سه نظر آمده است:
1 - به باور گروهى اگر بخواهيم واژه «هَمَّ» را به تصميم و آهنگ تفسير كنيم و با بسنده نمودن به ظاهر آيه، هركدام را به متعلّق خود حمل نماييم، اين تفسير درست نيست؛ چرا كه در اين صورت آهنگ هر كدام از دو تن، به ديگرى تعلّق مىگيرد و مىدانيم كه آهنگ هيچ گاه به ذات پديدهاى كه باقى است تعلق نمىگيرد؛ از اين رو به ناگزير اگر واژه «همّ» را به آهنگ معنا كرديم، بر آهنگ هر كدام، متعلق ديگرى در نظر بگيريم و بگوييم:«آن زن آهنگ گناه و انجام كار زشت نمود و يوسف آهنگ راندن او از خود و يا زدن او را»؛ چنانكه وقتى گفته مىشود: «هَمَمْتُ بفلان» منظور اين است كه من آهنگ زدن او را نمودم، در اين صورت مفهوم «لولا ان راى برهان ربّه...» اين است كه: اگر خدا يوسف را به خود نمىآورد كه اگر زليخا را بزند، به انتقام آن، ياكشته مىشود و يا مورد اين اتهام قرار مىگيرد كه او درانديشه گناه بوده و آن زن از انجام گناه سرباز زده و دعوت او را نپذيرفته و به همين دليل يوسف او را كتك زده در آن صورت به منظور راندن او از خود، وى را كتك مىزد و براى خود يكى از دو گرفتارى را فراهم مىآورد.
با اين بيان آيه شريفه نشانگر آن است كه خدا با وحى نمودن به يوسف، او را از زدن و راندن زليخا باز مىدارد و بدين وسيله بدى و زشتكارى را كه كشته شدن او به دست خاندان زليخا به عنوان انتقام، يا مورد اتهام قرار گرفتن از سوى خود او باشد، از او دور مىسازد. روشن است كه در اين صورت جواب «لولا» حذف شده است، و از اين نمونهها در ديگر آيات قرآن موجود است كه جواب «لولا» حذف مىشود كه براى نمونه دو آيه ترسيم مىگردد:
1 - ولو لا فضل اللَّه عليكم و رحمته و انّ اللَّه رؤف رحيم(246)
و اگر فزون بخشى و رحمت خدا بر شما نبود، و اينكه خدا رؤوف و مهربان است، شما نابود مىشديد.
2 - «كلاّ لو تعلمون علم اليقين»(247)
نه هرگز چنين نيست، اگر به علم يقين مىدانستيد، هرگز تفاخر به بيشتر داشتنِ ثروت و قدرت شما را سرگرم نمىساخت.
با دقّت در اين دو آيه روشن مىشود كه در آيه نخست «لهلكتم» كه جواب «لولا» مىباشد حذف شده است، و در آيه دوّم «لم يلهكم التكاثر» و آيه مورد بحث نيز از اين نمونه است؛ چرا كه جواب «لولا» از خودش پيش نمىافتد تا بگوئيم: «وَ هَمَّ بِهَا» جواب آن است.
2 - به باور پارهاى، از جمله ابو مسلم در آيه شريفه در حقيقت تقديم و تأخيرى است كه اين گونه مىباشد: «ولقد همّت به ولولا ان راى برهان ربّه لَهَمَّ بها» و بىترديد آن زن آهنگ يوسف كرد و اگر يوسف نيز برهان پروردگارش را نديده بود آهنگ او مىنمود، و چون آن را ديد هرگز آهنگ او نكرد.
آيه مورد بحث، بسان اين آيه است كه در باره موسى مىفرمايد: ان كادت لتبدى به لو لا ان ربطنا على قلبها...(248) و قلب مادر موسى جز از انديشه فرزندش از هر چيز ديگرى تهى شد، و اگر ما قلب او را استوار نساخته بوديم تا از ايمان آورندگان باشد، چيزى نمانده بود كه آن راز را آشكار سازد.
3 - و از ديدگاه پارهاى ديگر همچون «حسن» مىتوان دو واژه «هَمَّ بها» را به خواسته غريزى و كشش طبيعى انسان كه خدا در وجود او آفريده است و به خودى خود گناه نيست - معنا كرد و گفت: آنچه آن زن آهنگ آن را نمود و مىخواست، زشتترين خواستهها بود، امّا آنچه يوسف مىخواست، همان چيزى بود كه خدا در وجود هر مردى كشش به سوى جنس مخالف آفريده است و نه فراتر از آن كه گناه است و مقام يوسف از آن بسى والاتر و بالاتر است.
از «ابن عباس» در اين مورد آوردهاند كه گفت: آهنگ آن زن، آهنگ به گناه و زشتى بود، امّا آهنگ يوسف اين بود كه دلش مىخواست كه زن زيبايى چون زليخا، همسر قانونى ومشروع او باشد، كه در اين صورت نيز متعلق «لولا» حذف شده است.
چگونه؟
با اينكه واژه «هَمَّ» در آيه مورد بحث به يك سبك و سياق آمده است، چگونه مىتوان متعلّق آن را دوگونه گرفت و بر اين، باور بود كه آهنگ آن زن به سوى گناه و زشتى بود، امّا آهنگ يوسف به سوى كارى جز گناه و زشتى؟!
پاسخ
واقعيت اين است كه از ظاهر آيه شريفه نمىتوان چنين برداشتى نمود و متعلّق آن دو آهنگ و يا «هَمَّ» را دريافت؛ از اين رو بايد اين نكته را از ديگر آيات و دلايل به دست آورد.
به باور ما بر اساس گواهى قرآن و روايات مىتوان متعلّق آهنگ آن زن را گناه و زشتى گرفت كه اين دريافت بادلايل عقلى نيز ناساز گارى ندارد، امّا به گواهى قرآن و روايات و دلايل عقلى نمىتوان متعلق آهنگ يوسف را گناه و لغزش گرفت، براى نمونه:
1 - قرآن به روشنى و صراحت نشان مىدهد كه آن زن آهنگ گناه داشت:«و روادته الّتى هو فى بيتها عن نفسه...(249)»
2 - ونشان مىدهد كه زنان كاخ نشين نيز از اين عشق سوزان و آهنگ و تصميم او خبر داشتند و وى را سرزنش مىكردند: «و قال نسوة فى المدينة امرأة العزيز تراود فتاها عن نفسه...(250)»
3 - و روشنگرى مىكند كه آن زن سرانجام به پاكى و قداست يوسف و گناه خود اعتراف كرد:
«الان حصحص الحق انا راودته عن نفسه...(251)»
4 - و اين حقيقت را در محفلى كه براى زنان آراسته بود به صراحت برزبان آورد: «ولقد راودته عن نفسه فاستعصم...(252)»
و افزون بر قرآن و روايات، همه مفسرين نيز بر آنند كه آن زن كاخ نشين در انديشه گناه و زشتى بود. با اين بيان مىتوان گفت متعلق آهنگ او در آيه شريفه گناه است.
((منظور از برهان پروردگار چيست ؟
برهان در اصل مصدر بره به معنى سفيد شدن است ، و سپس به هر گونه دليل محكم و نيرومند كه موجب روشنائى مقصود شود، برهان گفته شده است ، بنابراين برهان پروردگار كه باعث نجات يوسف شد، يكنوع دليل روشن الهى بوده است كه مفسران درباره آن احتمالات زيادى داده اند، از جمله :
1 - علم و ايمان و تربيت انسانى و صفات برجسته .
2 - آگاهى او نسبت به حكم تحريم زنا.
3 - مقام نبوت و معصوم بودن از گناه .
4 - يكنوع امداد و كمك الهى كه بخاطر اعمال نيكش در اين لحظه حساس به سراغ او آمد.
5 - از روايتى استفاده مى شود كه در آنجا بتى بود، كه معبود همسر عزيز محسوب مى شد، ناگهان چشم آن زن به بت افتاد، گوئى احساس كرد با چشمانش خيره خيره به او نگاه مى كند و حركات خيانت آميزش را با خشم مى نگرد، برخاست و لباسى به روى بت افكند، مشاهده اين منظره طوفانى در دل يوسف پديد آورد،
تفسير نمونه جلد 9 صفحه 374
تكانى خورد و گفت : تو كه از يك بت بى عقل و شعور و فاقد حس و تشخيص ، شرم دارى ، چگونه ممكن است من از پروردگارم كه همه چيز را مى داند و از همه خفايا و خلوتگاهها باخبر است ، شرم و حيا نكنم ؟.
اين احساس ، توان و نيروى تازه اى به يوسف بخشيد و او را در مبارزه شديدى كه در اعماق جانش ميان غريزه و عقل بود كمك كرد، تا بتواند امواج سركش غريزه را عقب براند.
در عين حال هيچ مانعى ندارد كه تمام اين معانى يكجا منظور باشد زيرا در مفهوم عام برهان همه جمع است ، و در آيات قرآن و روايات ، كلمه برهان به بسيارى از معانى فوق اطلاق شده است .
اما روايات بيمدركى كه بعضى از مفسران نقل كرده اند كه مى گويد يوسف تصميمش را بر گناه گرفته بود كه ناگهان در يك حالت مكاشفه جبرئيل يا يعقوب را مشاهده كرد، كه انگشت خود را با دندان مى گزيد، يوسف اين منظره را ديد و عقب نشينى كرد، اينگونه روايات كه هيچ سند معتبرى ندارد، به روايات اسرائيلى ميماند كه زائيده مغزهاى انسانهاى كوتاه فكرى است كه هرگز مقام انبياء را درك نكرده اند.
اكنون به تفسير بقيه آيه توجه كنيد: قرآن مجيد مى گويد ما اين چنين برهان خويش را به يوسف نشان داديم ، تا بدى و فحشاء را از او دور سازيم (كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء).
چرا كه او از بندگان برگزيده و با اخلاص ما بود (انه من عبادنا المخلصين ).
اشاره به اينكه اگر ما امداد غيبى و كمك معنوى را بيارى او فرستاديم ، تا
تفسير نمونه جلد 9 صفحه 375
از بدى و گناه رهائى يابد، بى دليل نبود، او بنده اى بود كه با آگاهى و ايمان و پرهيزگارى و عمل پاك ، خود را ساخته بود، و قلب و جان او از تاريكيهاى شرك ، پاك و خالص شده بود، و به همين دليل شايستگى چنين امداد الهى را داشت .
ذكر اين دليل نشان مى دهد كه اينگونه امدادهاى غيبى كه در لحظات طوفانى و بحرانى به سراغ پيامبرانى همچون يوسف مى شتافته ، اختصاصى به آنها نداشته ، هر كس در زمره بندگان خالص خدا و عباد الله المخلصين وارد شود، او هم لايق چنين مواهبى خواهد بود.))
امّا قداست و پاكى يوسف
امّادر مورد يوسف نمىتوان متعلق آهنگ را جز به قداست و پاكى تفسير كرد؛ چرا كه از سويى دلايل عقلى به روشنى و استوارى نشانگر آن است كه انجام گناه و آهنگ انجام آن از يوسف و ديگر پيامبران خدا نشايد، و اين با مقام والاى وحى و رسالت و عصمت و مصونيت آنان از لغزش سخت ناسازگار است، از ديگر سو با انبوه روايات رسيده در اين مورد، و از سوى سوّم با خود قرآن شريف كه تنها برخى از آيات همين سوره كه نشانگر اين واقعيت است ترسيم مىگردد.
1 - قرآن در ادامه آيه مورد بحث به پاكى و قداست يوسف از بدى و گناه گواهى مىدهد «كذلك لنصرف عنه السّؤ و الفحشاء...(253)»
2 - ونيز اين پاكى را از زبان خود او مورد تأكيد قرار مىدهد. «ذلك ليعلم انّى لم اخنه بالغيب».(254)
3 - و گواهى زنان كاخ نشين را در قداست او مىآورد كه گفتند: از يوسف هيچ بدى و لغزشى سراغ ندارند: قُلن حاش للَّه ما علمنا عليه من سوء... (255) و روشن است كه آهنگ گناه از بزرگترين بديهاست.
4 - و نيز آياتى كه گناه را به گردن آن زن مىگذارد و يوسف را بىگناه مىشمارد كه گذشت.(256)
با اين بيان، اين ديدگاه روشنگرى مىكند كه يوسف هر گز آهنگ گناه نكرد و هيچ لغزشى از او سر نزد.
ديدگاه دوّم
امّا ديدگاه دوّم در تفسير آيه مورد بحث، سخنانى مىگويد: كه هرگز در خور شأن رسالت و نبّوت و مقام والاى پيامبران خدا نيست. اين ديدگاه بر آن است كه يوسف آهنگ گناه كرد و يا دست به سوى جامه آن زن برد كه خدا او را از اين كار باز داشت.
ديدگاهها در مورد «برهان پروردگار» در مورد برهانى كه به يوسف نشانداده شد، ديدگاهها متفاوت است:
1 به باور «جبايى» و «ابن كعب»، منظور از برهان مورد بحث، همان دليل و برهانى است كه در مورد زشتى زنا و كيفر درد ناك آن مقرر فرموده است و اين به يوسف ارائه گرديد.
2 - اما به باور «ابو مسلم»، منظور از اين برهان پروردگار همان ادب و سيره اخلاقى و انسانى است كه خدا به پيامبران و مقربان در گاه خود ارزانى داشته و آنان را به گونهاى ساخته و پرداخته است كه از آلودگى به گناه و زشتى به دور و به ارزشهاى انسانى و اخلاقى آراستهاند و يوسف از آنان بود.
3 - از حضرت صادق عليه السلام آوردهاند كه فرمود: عامل توانمندى كه در پيامبران خدا باعث پاكى و قداست آنان است و آنان را از نزديك شدن به گناه باز مىدارد، مقام والاى رسالت و فرزانگى و بينش ژرفى است كه از هر زشتى و گناه جلوگيرى مىكند، و يوسف نيز به اين ويژگيها آراسته و از هر لغزش و گناهى پيراسته بود.
4 - از چهارمين امام نور آوردهاند كه: منظور از برهان مورد اشاره اين بود كه در سالن كاخ و همان جايى كه از سوى آن زن كاخ نشين براى گناه آماده شده بود، بت بزرگى بود كه در برابر آنان بودو زليخا پارچه بر روى آن افكند. يوسف به او گفت: اگر تو از بت بىجان و توانى شرم مىكنى، براى من زيبنده تر است كه از پروردگار يكتا و تواناى خويش پروا كنم و از هر انديشهاى، جز آنچه مورد خشنودى اوست دورى جويم.
5 - و پارهاى نيز بر آنند كه منظور از برهان مورد بحث، مهر و لطف ويژه خدا به يوسف است كه در آن شرايط سخت و نظير آن، او را پاك و پاكيزه داشت و اين همان مقام والاى عصمت است؛ چرا كه عصمت عبارت از لطفى است كه دارنده آن را از زشتى و گناه پاك و پيراسته و به ارزشها و والاييها آراسته مىسازد.
منظور از واژه «راى» در آيه مورد بحث نيز ممكن است دانش و دانايى و يا دريافت باشد.
در مورد اين «برهان» سخنان پوچ و بىاساسى نيز گفته شده است كه از حقيقت به دور و با مقام والاى رسالت و پيامبران در تضّاد و با اصل تكليف و آزادى انتخاب نيز ناسازگار است. براى نمونه:
1 - به باور پارهاى منظور از «برهان» پروردگار» آن بود كه يوسف در آن حال و هوا، ندايى رسا به گوشش رسيد كه: هان اى پسر يعقوب، بسان پرندهاى مباش كه بال و پر دارد، امّا اگر دست به زشتى و گناه يازد پر و بال آن مىريزد.
2 - و يا مىگويند: در آن حال پدرش يعقوب در حالى كه انگشت حيرت بردهان داشت در برابر ديدگان او مجسّم شد.
3 - و يا دستى را ديد كه در آن نوشتههايى به نمايش نهاده شده و او را از گناه و زشتى باز مىدارد و به او هشدارمىدهد، امّا يوسف به آن دست توجّه نشان نداد و كار به جايى رسيد كه خدا جبرئيل را فرستاد و به او گفت:پيش از آنكه بنده خوب من به گناه آلوده گردد او را درياب، و جبرئيل آمد و يوسف به ناگاه او را ديد كه انگشت حيرت بردهان در برابر او ايستاده است.
گفتنى است كه اين بافتههاى پوچ و بى اساس، هم با مقام والاى رسالت ناسازگار است و هم از حقيقت به دور؛ و افزون بر آن با اصل اختيار و آزادى در گزينش رسم و راه و اصل تكليف نمىسازد و سبب مىشود كه قهرمان بهترين داستانها را در پروا و پاكى از گناه و پيروزى در آن ميدان آزمون، در خور هيچ گونه پاداش و ستايشى ندانيم.
به باور ما اين بافتهها بدترين سخنانى است كه در مورد شخصيت والاى يوسف، آن پيامبر بزرگ خدا، گفته شده است.
در ادامه آيه شريفه مىفرمايد:
كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشاءَ
و اين گونه اين برهان را به يوسف نشان داديم تا بدى و زشتكارى را از نزديك شدن به او باز داريم.
به باور پارهاى منظور از دو واژه «سوء» و «فحشاء»، بدى و زنا مىباشد.
اِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصينَ.
چرا كه او از بندگان خالص و پاكدل ما بود و ما او را به مقام والاى رسالت برگزيديم.
اگر واژه «مخلص» را به كسر لام بخوانيم، منظور اين است كه: او در يكتاپرستى و توحيدگرايى، از بندگان خالص ما بود و در كارهايش اخلاص داشت و تنها خشنودى خدا را مىجست.
گفتنى است كه اين فراز از آيه شريفه دليل روشنى بر قداست و پاكى يوسف و شكوه و عظمت آن بزرگوار است و نشانگر اين نكته است كه او نه گناه كرد و نه آهنگ گناه و زشتى.
پرتوى از آيات
از دو آيه گذشته كه يكى از حساسترين لحظات زندگى قهرمان بهترين داستانها و يكى از بحرانىترين مراحل آزمون در زندگى او را ترسيم مىكند، اين نكات درس آموز نيز شنيدنى است:
1 - در بحرانىترين شرايط خود را به خدا بسپاريم
از آيه شريفه اين درس انسانساز دريافت مىگردد كه يوسف در آن شرايط دشوار كه وسوسهها از هر سو او را احاطه ساخته و شرايط لغزش و گناه فراهم شده بود و انواع جبرها او را به دست يازيدن به نافرمانى خدا وا مىداشت، آن الگوى شايستگى و برازندگى به خدا پناه برد و خالصانه گفت: معاذ اللَّه و اين يكى از رازهاى موفقيت و پيروزى او بود، و اين از سنتهاى خداست كه هركس با تدابيرى درست خود را به خدا بسپارد خدا ياريش مىكند.
2 - حق شناسى و نمك شناسى
انسان به طور طبيعى حق شناس و قدردان آفريده شده است و اگر بتواند اين ويژگى انسانى را در سازمان وجود خود بپرورد و شكوفا سازد، بدين وسيله هم از آفتها مصون مىماند و هم بهتر و بيشتر و سريعتر خود را به ارزشها آراسته مىسازد و به يكتا آفريدگار هستى كه ارزانى دارنده نعمتهاست دل مىبندد.
آيه شريفه نشانگر آن است كه يكى از رازهاى سرفرازى قهرمان بهترين داستانها همين ويژگى حق شناسى و نمك شناسى است؛ چرا كه در برابر دعوت به گناه فرمود: نه، هرگز! «انّه ربّى احسن مثواى...» او پروردگار من است و موقعيت و جايگاه مرا گرامى داشته و گرامى خواسته است.
3 - رابطه اخلاص با سرفرازى و نجات
از اين دو آيه و ديگر آيات قرآنى رابطه روشنى ميان اخلاص و خودسازى از يك سو، و پيروزى و سرفرازى از سوى ديگر به چشم مىخورد كه بسى درسآموز است.
اين آيات نشانگر آن است كه اگر فرد وخانواده و جامعه و تمدّنى، خداى هستى را شناخت و به او اخلاص ورزيد و بندگى خالصانه او را برگزيد، مورد حمايت جدّى قرار مىگيرد به گونهاى كه در برابر شيطان وشيطان صفتان و هواهاى شيطانى بيمه مىگردد وشكست ناپذير جلوه مىكند.
اين همان حقيقتى است كه شيطان آن را دريافت و گفت: بار خدايا به عزت و اقتدارت سوگند كه همه مردم را وسوسه نموده و به دوزخ و نگونسارى مىكشم مگر بندگان خالص و مخلص تو را كه به حريم آنان راه ندارم.
«قال فبعزّتك لاُغوينهم اجمعين الاّ عبادك منهم المخلصين.»(257)
و اين سومين راز سرفرازى قهرمان بهترين داستانهاست كه خدا بدين صورت آن را ترسيم مىكند. «كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصين»(258)
آرى ما چنين كرديم تا بدى و زشتى را از يوسف باز گردانده و دور سازيم؛ چرا كه او از بندگان خالص و مخلص مابود.(259)
فولادوند: و در حقيقت [آن زن] آهنگ وى كرد، و [يوسف نيز] اگر برهان پروردگارش را نديده بود، آهنگ او مىكرد. چنين [كرديم] تا بدى و زشتكارى را از او بازگردانيم، چرا كه او از بندگان مخلص ما بود.
انصاریان: بانوی کاخ [چون خود را در برابر یوسفِ پاکدامن، شکست خورده دید با حالتی خشم آلود] به یوسف حمله کرد و یوسف هم اگر برهان پروردگارش را [که جلوه ربوبیت و نور عصمت و بصیرت است] ندیده بود [به قصد دفاع از شرف و پاکی اش] به او حمله می کرد [و در آن حال زد و خورد سختی پیش می آمد و با مجروح شدن بانوی کاخ، راه اتهام بر ضد یوسف باز می شد، ولی دیدن برهان پروردگارش او را از حمله بازداشت و راه هر گونه اتهام از سوی بانوی کاخ بر او بسته شد]. [ما] این گونه [یوسف را یاری دادیم] تا زد و خورد [ی که سبب اتهام می شد] و [نیز] عمل خلاف عفت آن بانو را از او بگردانیم؛ زیرا او از بندگان خالص شده ما [از هر گونه آلودگی ظاهری و باطنی] بود.
تفسیر نور:
امام صادق عليه السلام فرمود: «برهان رب» همان نور علم و يقين و حكمت بود كه خدا در آيات قبل فرمود: «و اتيناه علماً و حكماً» و آنچه در بعضى از روايات آمده كه مراد از برهان، مشاهده قيافه پدر يا جبرئيل است، سند محكمى ندارد.
1- اگر امداد الهى نباشد، پاى هر كسى مىلغزد.«همّ بها لولا ان رَا برهان ربّه»
2- خداوند بندگان مخلص را حفظ مىكند. «لنصرف عنه... انّه من عبادنا المخلصين»
3- انبيا نيز در غرايز، مانند ساير انسانها هستند ولى به دليل ايمان به حضور خداوند، گناه نمىكنند. «همّ بها لولا ان رآ برهان ربّه»»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَا أَن رَّأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ (24)
الإعراب:
(الواو) عاطفة (اللام) لام القسم لقسم مقدّر (قد) حرف تحقيق (همت) مثل راودت (الباء) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (همت) ، (الواو) عاطفة (همّ) فعل ماض، والفاعل هي (بها) مثل به، متعلّق ب (همّ) ، (لولا) حرف شرط غير جازم (أن) حرف مصدريّ (رأى) فعل ماض مبني على الفتح المقدّر على الألف، والفاعل هو (برهان) مفعول به منصوب (ربّه) مضاف إليه مجرور و (الهاء) مضاف إليه (كذلك) مرّ إعرابه [1] ، والجارّ متعلّق بمحذوف يقدّر بحسب التفسير: أريناه، أو عصمناه، أو فعلنا به ... إلخ (اللام) للتعليل (نصرف) مضارع منصوب بأن مضمرة بعد اللام، والفاعل نحن للتعظيم (عن) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (نصرف) ، (السوء) مفعول به منصوب (الفحشاء) معطوف على السوء بالواو منصوب. (إنّ) حرف مشبّه بالفعل و (الهاء) ضمير اسم إنّ (من عبادنا) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف خبر إنّ.. و (نا) ضمير مضاف إليه (المخلصين) نعت لعباد مجرور، وعلامة الجرّ الياء.
[1] في الآية (21) من هذه السورة.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 11:41 توسط م.ا.ت
|