آن خواب شگفت انگيز:
نگرشى بر واژه‏ های  آیات  6-4 سوره یوسف
((اين آيات روياى يوسف را - كه در خواب ديد و تعبير خوابى كه پدرش ، يعقوب نمود و نهى كرد از اينكه براى برادرانش تعريف كند - خاطرنشان مى سازد و اين خواب بشارتى بوده كه خداى سبحان به يوسف داده تا ماده اى روحى براى تربيّت او بوده باشد، و او را در راه ولايت و تقرب به خدا آماده سازد. اين آيات به منزله مدخلى است بر داستان آن جناب . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 105))
لِأَبِيهِ« برای پدرش»  يَا أَبَتِ« ای پدرم » رَأَيْتُ « دیدم » أَحَدَ عَشَرَ« یازده »  كَوْكَبًا« ستاره » الشَّمْسَ « خورشید » الْقَمَرَ« ماه »  رَأَيْتُهُمْ« دیدم آنها را »  لِي« برای من »  سَاجِدِينَ « سجده کنندگان » (4)
((در اين آيه يعقوب (پدر يوسف ) را اسم نبرده ، بلكه كنايتا از آن به «اءب» (پدر) تعبير نموده تا به آن صفت رحمت و مهر و شفقتى كه ميان پدر نسبت به فرزند است اشاره كرده باشد، و جمله «قال يا بنى لا تقصص» كه در آيه بعدى است كاملا اين معنا را مى رساند.
كلمه «رايت» و همچنين «رايتهم» از رويا است كه به معناى مشاهداتى است كه آدم خوابيده و يا سست و بيهوش مى بيند، به شهادت اينكه در آيه بعدى مى فرمايد: «لا تقصص روياك على اخوتك - روياى خود را براى برادرانت تعريف مكن»، و همچنين در آخر داستان مى فرمايد: «يا ابت هذا تاءويل روياى - پدر جان اين بود تاءويل روياى من .»
و اگر كلمه «رايت» را تكرار كرده براى اين است كه ميان «رايت» و «لى ساجدين» فاصله زياد شده ، لذا بار ديگر فرموده : «رايتهم». فايده ديگرى كه اين تكرار دارد افاده اين جهت است كه : من در خواب ديدم كه آنها بطور دسته جمعى براى من سجده كردند، نه تك تك .
علاوه بر اين كه رويت يوسف (عليه السلام ) دو جور رويت بوده ، يكى رويت كواكب و آفتاب و ماه كه خود رويتى صورى و عادى است ، و يكى رويت سجده و خضوع و تعظيم آنها كه اين رويت امرى معنوى است .
و اگر درباره سجده كردن آنها فرموده : «رايتهم لى ساجدين» با اينكه اين كلمه مخصوص به صاحبان عقل است ، براى اين است كه بفهماند سجده ستارگان و مهر و ماه از روى علم و اراده و عينا مانند سجده يكى از عقلا بوده .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 105
نكته ديگرى كه در اين آيه است و بايد خاطرنشان ساخت اين است كه خداوند در ابتداء و شروع به تربيت يوسف ، رويايى به او نشان داد و در داستانش هم ابتدا از آن رويا خبر مى دهد، و اين بدان جهت بوده كه از همان آغاز تربيت دورنماى آينده درخشان او و ولايت الهى كه خداوند او را بدان مخصوص مى كند به وى نشان داده باشد، تا براى او بشارتى باشد كه همواره در طول زندگى و تحوّلاتى كه مى بيند در مد نظرش بوده باشد، و در نتيجه مصيبت هايى كه مى بيند و شدائدى كه با آنها روبرو مى گردد به ياد آن دورنما بيفتد، و نفس را به خويشتن دارى و تحمّل آن مشقات راضى كند.
اين بود حكمت اينكه خداوند خصوص اولياء خود را به آ ينده درخشانشان و مقام قربى كه براى آنان در نظر داشته بشارت داده است ، و از آن جمله فرموده : «الا ان اولياء اللّه لا خوف عليهم و لا هم يحزنون - تا آنجا كه مى فرمايد: لهم البشرى فى الحيوه الدنيا و فى الاخرة».))
در چهارمين آيه مورد بحث داستان شنيدنى و درس آموز يوسف را اين گونه آغاز مى‏كند و مى‏فرمايد:
اِذْ قالَ يُوسُفُ لِاَبيهِ‏
هنگامى را به ياد آور كه يوسف به پدرش يعقوب گفت...
يعقوب، كه پدر يوسف، قهرمان بهترين داستانهاست، بنده خالص خدا و فرزند اسحاقِ پيامبر، و اسحاق نيز فرزند ابراهيم است.
در روايت است كه پيامبر گرامى در تجليل از ريشه و تبار يوسف، او را شخصيت گرانقدر وبزرگوارى مى‏خواند كه از تبار پدران گرانقدرى چون: يعقوب، اسحاق و ابراهيم، پدر و پيشواى توحيد گرايان گيتى است.
يا اَبَتِ اِنّى‏ رَأَيْتُ اَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لى‏ ساجِدينَ.
«ابن عباس» در تفسير آيه مى‏گويد: يوسف، درست شب جمعه برابر با شب مبارك قدر بود كه يازده ستاره را در خواب ديد كه از آسمان فرود آمده و در برابرش سجده كردند؛ و نيز خورشيد و ماه را ديد كه از آسمان نيلگون به زير آمده و در برابرش به خضوع و سجده پرداختند.
برخى از مفسرين در تفسير و تعبير اين خواب، خورشيد و ماه را به پدر و مادر او تعبير نموده‏اند و ستارگان را به برادران يازده‏گانه‏اش.
امّا «سدى» مى‏گويد: خورشيد پدرش بود و ماه خاله‏اش؛ چرا كه مادرش «راحيل» جهان را بدرود گفته بود.
و «ابن عباس» بر آن است كه خورشيد مادرش بود و ماه پدرش.
«وهب» در اين مورد مى‏گويد: يوسف هفت ساله بود كه در خواب ديد يازده عصاى بلند بسان دايره‏اى در زمين نشانده شده‏اند كه عصاى كوچكى برآنها يورش آورد و همه آنها را با قدرت از جا بركند و برهمه آنها فايق آمد.
هنگامى كه از خواب بيدار شد، آن را به پدرش يعقوب باز گفت، امّا پدر بى‏هيچ تفسير و تعبيرى به او هشدار داد كه آن خواب را براى برادرانش باز نگويد و فاش نسازد.
در دوازده سالگى بود كه دگر باره خوابى شگفت انگيز ديد و در آن خواب نگريست كه خورشيد و ماه و يازده ستاره از آسمان فرود آمده و بر او سجده كردند؛ هنگامى كه بيدار شد آن را براى پدر باز گفت و پدرش به او سفارش كرد كه هرگز از خواب خود چيزى به برادرانت مگو كه برايت نقشه مى‏كشند.
بيشتر مفسّران از جمله «ابن عباس» بر آنند كه ميان خواب يوسف تا رفتن برادرانش به مصر، چهل سال به طول انجاميد، امّا پاره‏اى چون «حسن» اين فاصله را هشتاد سال گفته‏اند.
چرا؟
چرا واژه «رأيت» در آيه شريفه تكرار شده است؟
در اين مورد دو نظر است:
1 - به باور بيشتر مفسّران بدان دليل كه در آيه شريفه سخن طولانى شده، اين واژه تكرار گرديده است تا بدين وسيله همان واقعيت را مورد تأكيد قرار دهد.
2 - امّا به باور برخى منظور از خواب ديدن نخست، ديدن خود آنهاست در حالى كه منظور از خواب ديدن دوّم و تكرار واژه «رأيتُ» ديدنِ سجده آنها مى‏باشد.
مفهوم اين سجده‏
در مورد مفهوم اين سجده نيز بحث است.
به باور برخى منظور از سجده خورشيد و ماه و ستارگان - كه نشانگر سجده پدر و مادر و برادران يوسف در برابر اوست - همان سجده شناخته شده است كه نه به هدف پرستش، بلكه به هدف گرامى داشتِ او انجام پذيرفت. امّا برخى بر آنند كه منظور از سجده در اينجا، نهايت خضوع و احترام است؛ چرا كه سجده به اين مفهوم آمده است، كه شاعر مى‏گويد: «ترى الأكم فيه سجّداً للحوافر» تپه‏ها را در آن صحرا مى‏نگرى كه بر اسبان سجده مى‏كنند.
آورده‏اند كه برادران يوسف با شنيدن خواب او با تمسخر گفتند: او به اين اندازه كه برادرانش در برابر وى سجده كنند رضايت نداد، و كارش به جايى كشيد كه پدر و مادرش نيز برايش سجده نمايند!!
فولادوند: [ياد كن‌] زمانى را كه يوسف به پدرش گفت: «اى پدر، من [در خواب‌] يازده ستاره را با خورشيد و ماه ديدم. ديدم [آنها] براى من سجده مى‌كنند.»
انصاریان: [یاد کن] آن گاه که یوسف به پدرش گفت: پدرم! من در خواب دیدم یازده ستاره و خورشید و ماه برایم سجده کردند!
تفسیر نور:
داستان حضرت يوسف با رؤيا شروع مى‏شود. به گفته علامه‏ى طباطبايى در تفسيرالميزان، داستان يوسف با خوابى شروع مى‏شود كه او را بشارت مى‏دهد و نسبت به آينده روشن واميدوار مى‏سازد، تا او را در مسير تربيت الهى صابر و بردبار گرداند.
يوسف، يازدهمين فرزند حضرت يعقوب است كه بعد از بنيامين متولد شده است. به جز بنيامين، ديگر برادران او از مادر جدا بوده‏اند. حضرت يعقوب نيز فرزند حضرت اسحاق و او فرزند حضرت ابراهيم است.
خواب اولياى الهى، متفاوت است؛ گاهى نيازمند تعبير است، مثل خوابِ حضرت يوسف و گاهى به تعبير نياز ندارد، بلكه عين واقع است. مانند خواب حضرت ابراهيم كه مأمور مى‏شود تا اسماعيل را ذبح كند.
سخنى درباره‏ى رؤيا و خواب ديدن
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مى‏فرمايد: «الرؤيا ثلاثة: بشرى من اللَّه، تحزين من الشيطان، والذى يحدث به الانسان نفسه فيراه فى منامه» يعنى خواب بر سه قسم است: يا بشارتى از سوى خداوند است، يا غم و اندوهى از طرف شيطان است و يا مشكلات روزمره انسان است كه در خواب آنرا مى‏بيند.
برخى از دانشمندان و روان‏شناسان، خواب ديدن را در اثر ناكامى‏ها و شكست‏ها دانسته‏اند و به ضرب‏المثلى قديمى استشهاد كرده‏اند كه: «شتر در خواب بيند پنبه دانه» و برخى ديگر خواب را تلقينِ ترس گرفته‏اند، بر اساس ضرب‏المثلى كه مى‏گويد: «دور از شتر بخواب تا خواب آشفته نبينى» و بعضى ديگر خواب را جلوه غرائز واپس‏زده دانسته‏اند. امّا عليرغم تفاوت‏هايى كه در خواب‏ها وجود دارد. كسى اصل خواب ديدن را انكار نكرده است و البته بايد به اين نكته توجه داشت كه همه خواب‏ها با يك تحليل، قابل بررسى نيستند.
مرحوم علامه در تفسير الميزان مى‏گويد: سه عالم وجود دارد؛ عالم طبيعت، عالم مثال، عالم عقل. روح انسان به خاطر تجردّى كه دارد، در خواب با آن دو عالم ارتباط پيدا مى‏كند و به ميزان استعداد و امكان، حقايقى را درك مى‏كند. اگر روح كامل باشد، در فضاى صاف حقايق را درك مى‏كند. و اگر در كمال به آخرين درجه نرسيده باشد، حقايق را در قالب‏هاى ديگر مى‏يابد. همانطور كه در بيدارى، شجاعت را در شير و حيله را در روباه و بلندى را در كوه مى‏بينيم، در خواب، علم را در قالب نور، ازدواج را در قالب لباس و جهل و نادانى را به صورت تاريكى مشاهده مى‏كنيم. ما نتيجه‏ى بحث را با ذكر مثال‏هايى بيان مى‏كنيم؛ كسانى كه خواب مى‏بينند چند دسته‏اند:
دسته اول، كسانى كه روح كامل و مجردى دارند و بعد از خواب رفتنِ حواس، با عالم عقل مرتبط شده و حقايقى را صاف و روشن از دنياى ديگر دريافت مى‏كنند. (نظير تلويزيون‏هاى سالم با آنتن‏هاى مخصوص جهت‏دار كه بر فراز قلّه‏ها و بلنديها امواج ماهواره‏اى را از نقاط دور دست مى‏گيرد.) اينگونه خوابها كه دريافت مستقيم و صاف است نيازى به تعبير ندارد.
دسته دوّم، خواب كسانى است كه داراى روح متوسط هستند كه در عالم رؤيا حقايق را ناصاف و همراه با برفك و تشبيه و تخيّل دريافت مى‏كنند (كه بايد مفسّرى در كنار دستگاه گيرنده ماجراى فيلم را به دور از برفك‏ها توضيح دهد و به عبارتى، عالمى آن خواب را تعبير كند.)
دسته سوم، خواب كسانى است كه روح آنان به قدرى متلاطم و ناموزون است كه خواب آنها مفهومى ندارد. ( چنانكه آشنايانِ با فيلم هم، از صحنه‏هاىِ مختلف و پربرفك تلويزيونى، چيزى سردرنمى‏آورند.) اين نوع رؤياها قابل تعبير نيستند كه در قرآن به «اضغاث احلام » تعبير شده است.
در كتاب تعبير خواب ابن سيرين آمده كه به او گفتند، در خواب شخصى مُهر بر دهان و فرج مردم مى‏زند، در جواب گفت، او مؤذن ماه رمضان خواهد بود كه با اذان دادن، خوردن و نكاح را ممنوع اعلام مى‏كند!
قرآن در سوره‏هاى مختلف، از رؤياهايى نام برده كه حقيقت آنها به وقوع پيوسته است. از جمله:
الف: رؤياى يوسف‏عليه السلام درباره سجده‏ى يازده ستاره و ماه و خورشيد بر او، كه تعبير و تأويل به قدرت رسيدن او و تواضع برادران و پدر و مادر به او گرديد.
ب: رؤياى دو يار زندانىِ يوسف كه بعداً يكى از آنها آزاد وديگرى اعدام شد.
ج: رؤياى پادشاه مصر درباره خوردن گاوِ لاغر، گاو چاق را كه تعبير به قحطى و خشكسالى بعد از فراخ شد.
د: رؤياى پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله درباره عدد اندك مشركان در جنگ بدر كه تعبير به شكست مشركان شد.
ه: رؤياى پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله درباره ورود مسلمانان با سر تراشيده به مسجدالحرام، كه با فتح مكه و زيارت خانه خدا تعبير شد
و: رؤياى مادر حضرت موسى كه نوزادش را در صندوق گذاشته و به آب بياندازد. «اوحينا الى امك ما يوحى ان اقذ فى التابوت » كه روايات بر اين دلالت دارند كه مراد از وحى در اين آيه، همان رؤياست.
ز: رؤياى حضرت ابراهيم در مورد ذبح فرزندش حضرت اسماعيل.
از قرآن كه بگذريم در زندگى خود افرادى را مى‏شناسيم كه در رؤيا از امورى مطلع شده‏اند كه دست انسان به صورت عادى به آن نمى‏رسد. سيد قطب مى‏گويد: در امريكا خواب ديدم كه چشم فرزند خواهرم خونريزى كرده است، نامه‏اى به مصر نوشتم، جواب دريافت كردم كه درست است با اينكه خونريزى در ظاهر چشم نبوده است.
از آخوند ملاعلى همدانى كه از مراجع تقليد بود، نقل شده است كه مى‏گفت: يكى از علما پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله را در خواب ديد كه به او فرمود: حال كه از ايران پيغام فرستاده‏اند امسال وجوهاتى به سامرا نمى‏رسد، نگران مباش در دولاب، صد تومان پول است آنرا بردار. وقتى از خواب بيدار شدم نماينده ميرزاى شيرازى در خانه را زد و مرا نزد آقا احضار كرد. همين كه وارد شدم ميرزا فرمود: در دولاب، صد تومان است در را باز كن و بردار. و به من فهماند كه موضوع خواب را اظهار مكن.
حاج‏شيخ‏عباس‏قمى صاحب مفاتيح‏الجنان، به خواب فرزندش آمد وگفت: كتابى نزدم امانت بوده، آنرا به صاحبش برگردان تا من در برزخ راحت باشم. وقتى بيدار شد به سراغ كتاب رفت، با نشانه‏هايى كه پدر گفته بود، تطبيق داشت آنرا برداشت. وقتى مى‏خواست از خانه بيرون برود، كتاب از دستش افتاد و كمى ضربه ديد. او كتاب را به صاحبش برگرداند و عذرخواهى كرد. ولى دوباره پدرش به خواب او آمد و گفت: چرا به او نگفتى كتاب تو ضربه ديده است تا اگر خواست تاوان بگيرد و يا اينكه با توجه به نقص كتاب، راضى شود!.
1- پدر و مادر، بهترين مرجع براى حلّ مشكلات فرزندان هستند. «يااَبت»
2- والدين بايد به خواب‏هاى فرزندانشان توجه كنند. «يااَبت»
3- گاهى رؤيا و خواب ديدن، يكى از راه‏هاى دريافت حقايق است. «انى رأيت»
4- در فرهنگِ خواب، اشياء، نماد حقايق مى‏شوند. (مثلاً، خورشيد نشان پدر و ماه تعبير از مادر و ستارگان نشان برادران است) «رأيت احد عشر كوكباً...»
5- گاهى در نوجوان، استعدادى هست كه بزرگترها را به تواضع وامى‏دارد. «ساجدين»
6- خواب ديدن اولياىِ خدا، ديدنِ واقعى است. «رأيت»
در اين آيه «رأيتُ» تكرار شده است تا بگويد حتماً ديدم و گمان نشود ماجرا خيالى بوده است.
7- حضرت يوسف از ابتدا، تعبير خواب نمى‏دانست و لذا براى تعبير رؤيايش از پدرش استمداد كرد. «يااَبت»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ (4)
الإعراب:
(إذ) ظرف للزمن الماضي مبنيّ في محلّ نصب متعلّق بالغافلين [1] ، (قال) فعل ماض (يوسف) فاعل مرفوع، وامتنع من التنوين للعلميّة والعجمة (لأبيه) جارّ ومجرور متعلّق ب (قال) وعلامة الجرّ الياء فهو من الأسماء الخمسة، و (الهاء) مضاف إليه (يا) حرف نداء (أبت) منادى مضاف منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل ياء المتكلّم، ونقلت الكسرة- كسرة المناسبة- إلى التاء المبدلة من ياء المتكلّم.. و (الياء) المحذوفة مضاف إليه (إنّي) مثل إنّا [2] (رأيت) فعل ماض وفاعله (أحد عشر) جزءان عدديان مبنيّان على الفتح في محلّ نصب مفعول به (كوكبا) تمييز منصوب (الواو) عاطفة في الموضعين (الشمس، القمر) اسمان معطوفان على أحد عشر منصوبان (رأيت) مثل الأول و (هم) ضمير مفعول به (اللام) حرف جرّ و (الياء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (ساجدين) ، وهو حال من مفعول رأيت لأن الرؤية بصريّة وإن كانت في النوم.
[1] يجوز أن يتعلّق بفعل قال يا بنيّ في الآية الآتية.. وهو اسم ظرفيّ- عند غير أبي حيّان- مفعول به لفعل محذوف تقديره اذكر ...
[2] في الآية[2] من هذه السورة.
الصرف:
(يوسف) اسم أعجمي عبرانيّ..
(أبت) ، يجوز كتابة التاء المبدلة من ياء المتكلّم مبسوطة (أبت) ، أو مربوطة (أبة) ، وقد كسرت التاء في قراءة حفص [1] .
(أحد عشر) ، لفظ (أحد) لا يكون إلّا مع العشرة، أمّا مع ألفاظ العقود فيستعمل (واحد) زنة فاعل وانظر الآية (102) من سورة البقرة في تصريف (أحد) .
------------------------------------
يَا بُنَيَّ« ای پسرک من »  لَا تَقْصُصْ« بازگو نکن »  رُؤْيَاكَ« خوابت » إِخْوَتِكَ« برادرانت » يَكِيدُوا« نقشه می کشند ، نیرنگ می کنند »  كَيْدًا« نیرنگ ، نقشه بد »  عَدُوٌّ« دشمن »  (5)
((در مفردات مى گويد: كلمه «كيد» به معناى نوعى حيله زدن است كه گاهى مذموم و گاهى ممدوح است ، هر چند استعمالش بيشتر در مذموم است ، و چنين است كلمه «استدراج» و «مكر». علماى ادب گفته اند كه : كيد هم به خودى خود متعدى مى شود و مفعول مى گيرد، و هم با حرف «لام».
اين آيه دلالت مى كند بر اينكه يعقوب وقتى خواب يوسف را شنيده نسبت به آنچه كه از خواب او فهميده اطمينان پيدا كرده ، و يقين كرده كه به زودى خدا خود، كار يوسف را عهده دار گشته و كارش بالا مى گيرد، و بر اريكه سلطنت تكيه مى زند و چون يوسف را از ساير افراد آل يعقوب بيشتر دوست مى داشت و احترام مى كرد لذا ترسيد اگر خواب وى را بشنوند او را صدمه اى بزنند، زيرا ايشان مردانى قوى و نيرومند بودند، و انطباق يازده ستاره و آفتاب و ماه بر يعقوب و همسرش و يازده پسران ديگرش خيلى روشن بود، و طورى بود كه برادران به محض شنيدن خواب وى معنا را فهميده آنگاه تكبّر و نخوّت وادار به حسادتشان كرده ، در صدد بر مى آمدند نقشه اى بريزند كه ميان او و پدرش حائل شده ، نگذارند به آن بشارتها نائل شود.
و لذا به يوسف خطابى مشفقانه كرد و فرمود: «يا بنى : اى پسرك عزيزم». و قبل از آنكه خواب او را تعبير كند از در اشفاق ، اول او را نهى كرد از اينكه روياى خود را براى برادرانش نقل كند، و آنگاه بشارتش داد به كرامت الهيى كه در حقّش رانده شده . و نهى را مقدم بر بشارت نياورد مگر به خاطر فرط محبّت و شدّت اهتمامى كه به شاءن او داشته و آن حسادت و بغض و كينه اى كه از برادران نسبت به وى سراغ داشت .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 106
دليل اينكه دلهاى برادرانش سرشار از كينه و دشمنى با وى بود اين است كه يعقوب (عليه السلام ) در جواب يوسف نفرمود: من مى ترسم درباره ات نقشه شومى بريزند و يا ايمن نيستم از اينكه نابودت كنند، بلكه فرمود: نقشه مى ريزند، و تازه همين بيان را هم با مصدر تاءكيد نموده فرمود: «يكيدوا لك كيدا»، زيرا مصدر «كيدا» كه مفعول مطلق است خود يكى از وسائل تاءكيد است .
علاوه بر اين ، كلام خود را با جمله «ان الشيطان للانسان عدو مبين» تعليل و تاءكيد كرد، و خاطرنشان ساخت كه كيد برادران غير از كينه هاى درونى ، يك سبب خارجى دارد كه كينه آنان را دامن زده آتش دلهايشان را تهييج مى كند تا آن حسد و كينه اثر سوء خود را كرده باشد، و او شيطانى است كه از روز نخست دشمن انسان بوده حتى يك روز هم حاضر به ترك دشمنى نشده ، و دائما با وسوسه و اغوا كردن خود، آدميان را تحريك مى كند تا از صراط مستقيم و راه سعادت به سوى راه كج و معوجى كه به شقاوت دنيايى و آخرتى آدمى منتهى مى شود منحرف شود. آرى ، او با همين وسوسه هاى خود، ميان پدران و فرزندان را بر هم زده دوستان يك جان در دو بدن را از هم جدا مى كند و مردم را گيج و گمراه مى سازد.
بنابراين ، معنى آيه چنين مى شود: يعقوب به يوسف فرمود: پسرك عزيزم ! داستان روياى خود را براى برادرانت شرح مده ، زيرا به تو حسادت مى ورزند، و از كار تو در خشم شده نقشه اى براى نابوديت مى كشند، شيطان هم از همين معنا استفاده كرده فريب خود را به كار مى بندد، يعنى به دلهاى آنان راه يافته نمى گذارد از كيد بر تو صرفنظر كنند، چه شيطان براى آدميان دشمنى آشكار است .))
پدر با شنيدن جريان شگفت و خواب هيجان انگيز فرزندش به او روى آورد كه:
قالَ يا بُنَىَّ لاتَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى‏ اِخْوَتِكَ
پسركم، برادرانت را از اين خواب آگاه مساز و آن را برايشان باز مگو.
فَيَكيدُوا لَكَ كَيْداً
چرا كه آنان بر تو حسد مى‏ورزند و بر اثر آن نقشه نابودى تو را مى‏كشند.
اين گفتار يعقوب بر اين اساس بود كه خواب پيامبران به مفهوم نوعى از وحى الهى به آنان است و او مى‏دانست كه برادران يوسف پيام اين خواب را در خواهند يافت و از برترى يوسف بيمناك شده و به آفت حسد دچار گرديده و به راه خطرناكى گام خواهند سپرد.
اِنَّ الشَّيْطانَ لِلْاِنْسانِ عَدُوٌّ مُبينٌ.
چرا كه دشمنى شيطان با انسان آشكاراست و او دشمنى تو را بر دل آنان افكنده و آنان را وا مى‏دارد تا به تو زيانى برسانند.
فولادوند: [يعقوب‌] گفت: «اى پسرك من، خوابت را براى برادرانت حكايت مكن كه براى تو نيرنگى مى‌انديشند، زيرا شيطان براى آدمى دشمنى آشكار است.
انصاریان: [پدر] گفت: ای پسرک من! خواب خود را برای برادرانت مگو که نقشه ای خطرناک بر ضد تو به کار می بندند، بدون شک شیطان برای انسان دشمنی آشکار است.
تفسیر نور:
يكى از اصول زندگى، رازدارى است. اگر مسلمانان به مفاد اين آيه عمل مى‏كردند، اين همه سرمايه و استعداد، كتب خطى، آثار علمى، هنرى و عتيقه‏هاى ما، در موزه كشورهاى خارجى جاى نمى‏گرفت و به اسم كارشناس، ديپلمات، جهانگرد از منابع و امكانات و منافع ما آگاه نمى‏شدند و در اثر سادگى يا خيانت، اسرارمان در اختيار كسانى كه دائماً در حال كيد و مكر بر عليه ما هستند، قرار نمى‏گرفت.
حضرت يوسف، خواب خود را دور از چشم برادران به پدر گفت. كه اين خود نشانه‏ى تيزهوشى اوست.
1- لازم است والدين، از روحيات فرزندانشان نسبت به هم آگاه باشند تا بتوانند اعمال مديريت كامل نمايند. «فَيَكيدُوا لَك كَيداً»
2- در پيش‏بينى‏هاى صحيح نسبت به مسايل مهم، گاهى اظهار سوءظن و يا پرده برداشتن از خصلت‏ها مانعى ندارد. «فَيَكيدوا لَك كَيدا»
3- دانسته‏ها و اطلاعات، بايد طبقه‏بندى شود و محرمانه و غيرمحرمانه از هم جدا گردد. «لا تقصص»
4- هر حرفى را به هر كسى نزنيد. «لا تقصص»
5- زمينه‏هاى حسادت را شعله‏ور نكنيد. «لا تقصص ...فيكيدوا»
6- كيد و حيله انسان، كار شيطانى است. «فيكيدوا ... انَّ الشَيْطان ...عَدُو مُبين»
7- اگر گاهى رؤيا، قابل گفتن نيست، پس بسيارى از ديده‏ها در بيدارى، نبايد بازگو شود. «لا تقصص»
8- در خانواده انبيا نيز، مسايل اخلاقى همچون حسد و حيله مطرح است.«يا بنّى لا تقصص»
9- شيطان با استفاده از زمينه‏هاى درونى ما بر ما سلطه مى‏يابد.
حسادت برادران، زمينه را براى بروز دشمنى شيطان نسبت به انسان فراهم ساخت. «فيكيدوا ... انّ الشيطان للانسان عدو مبين»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالَ يَا بُنَيَّ لَا تَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْدًا إِنَّ الشَّيْطَانَ لِلْإِنسَانِ عَدُوٌّ مُّبِينٌ (5)
الإعراب:
(قال) فعل ماض، والفاعل هو أي يعقوب (يا) حرف نداء (بنيّ) منادى مضاف منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل الياء.. و (الياء) مضاف إليه (لا) ناهية جازمة (تقصص) مضارع مجزوم، والفاعل أنت (رؤياك) مفعول به منصوب.. و (الكاف) ضمير مضاف إليه (على إخوة) جارّ ومجرور متعلّق ب (تقصص) .. و (الكاف) مضاف إليه (الفاء) فاء السببيّة (يكيدوا) مضارع منصوب بأن مضمرة بعد الفاء، وعلامة النصب حذف النون.. والواو فاعل (اللام) حرف جرّ و (الكاف) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (يكيدوا) بمعنى يحتالوا [1] ، (كيدا) مفعول به منصوب [2] ، (إنّ) حرف توكيد ونصب، (الشيطان) اسم إنّ منصوب (للإنسان) جارّ ومجرور متعلّق بحال من (عدو) [3] ، وهو خبر إنّ مرفوع (مبين) نعت لعدوّ.
[1] أي يحتالون لك أمرا يكيدونك به.. ويجوز أن يكون مفعولا مطلقا واللام في (لك) زائدة لأن كاد يتعدّى بنفسه.
[2] أو مفعول مطلق منصوب.
[3] أو متعلّق بعدوّ.
------------------------------------------
كَذَلِكَ« این چنین »  يَجْتَبِيكَ « برمی گزیند تو را » تَأْوِيلِ« تعبیر ، بازگرداندن چیزی به معنای نهایی آن »  الْأَحَادِيثِ« این واژه جمع « حدیث» است و به مفهوم بیان یک رئیداد و یا ماجرا است و از آنجایی که انسان خواب خود را به دیگران بازگو می کند به طور کنایه در مورد خواب نیز به کار می رود و همچنین به معنای چیزهایی است که به تازگی ایجاد می شوند » تاویل الاحادیث« تعبیر خواب ها »  يُتِمُّ« تمام می کند »  نِعْمَتَهُ« نعمتش را »  أَتَمّ« تمام کرد، کامل کرد » أَبَوَيْكَ « پدرانت »  (6)
در ادامه سخن در اين مورد مى‏فرمايد:
وَكَذلِكَ يَجْتَبيكَ رَبُّكَ‏
و همان گونه كه اين خواب پرشكوه و شگفت انگيز را به نشان آينده درخشان و بزرگى و بزرگواريت به تو نشان داد و به وسيله آن روشنگرى كرد كه چگونه برادرانت در برابر تو خضوع مى‏نمايند، همان سان پروردگارت تو را به رسالت بر مى‏گزيند و گرامى مى‏دارد.
((«اجتباء» از ماده جبايت است كه به معناى جمع آورى كردن است . گفته مى شود «جبيت الماء فى الحوض - جمع كردم آب را در حوض» و از همين باب است كه جمع آورى ماليات را «جباية الخراج» مى گويند. خداى تعالى هم مى فرمايد: «يجبى اليه ثمرات كل شى ء.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 107
بنابراين ، در همه موارد استعمال و همه مشتقات اين ماده ، جمع آورى اجزاى يك چيز و حفظ آن از تفرقه و تشتت خوابيده ، و در ضمن ، آمد و شد و حركت جمع كننده به سوى آن چيزى كه مى خواهد جمع كند نيز در معنايش نهفته هست .
و بنابراين ، اجتباء خداى سبحان بنده اى از بندگان خود را، به اين است كه بخواهد او را مشمول رحمت خود قرار داده به مزيد كرامت اختصاصش ‍ دهد، و به اين منظور او را از تفرق و پراكندگى در راههاى پراكنده شيطانى حفظ نموده به شاهراه صراط مستقيمش بيندازد، و اين هم وقتى صورت مى گيرد كه خود خداى سبحان متولّى امور او شده او را خاص خود گرداند، بطورى كه ديگران از او بهره نداشته باشند، همچنانكه درباره حضرت يوسف به همين معانى اشاره كرده و فرموده : «انه من عبا دنا المخلصين ...»))
و به باور برخى منظور اين است كه: اين گونه پروردگارت به تو زيبايى صورت و سيرت و جمال و كمال وصف ناپذير ارزانى مى‏دارد.
وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْويلِ الْاَحاديثِ‏
و تعبير خوابها و دريافت پيام آنها از آينده را به تو مى‏آموزد.
((«تاءويل» در جمله «و يعلمك من تاءويل الاحاديث» آن پيشامدى را گويند كه بعد از ديدن خواب پيش آيد و خواب را تعبير كند، و آن حادثه اى است كه حقيقت آن در عالم خواب براى صاحب رويا مجسّم شده در شكل و صورتى مناسب با مدارك و مشاعر وى خودنمايى مى كند، همچنانكه سجده پدر و مادر و برادران يوسف در صورت يازده ستاره و ماه و خورشيد مجسم شده و در برابر وى سجده كردند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 108))
((وجه اينكه در جمله : «و يعلمك من تاءويل الاحاديث» از رؤ يا به «حديث» تعبير شده است
كلمه «احاديث» جمع حديث است ، و بسيار مى شود كه اين كلمه را مى گويند و از آن روياها را اراده مى كنند، چون در حقيقت رويا هم حديث نفس است ، زيرا در عالم خواب امور به صورتهايى در برابر نفس ‍ انسان مجسم مى شود، همانطور كه در بيدارى هر گوينده اى مطالب خود را براى گوش شنونده اش مجسم مى كند، پس رويا هم مانند بيدارى ، حديث است .
پس اينكه بعضى گفته اند «اگر رويا را حديث ناميده اند به اين اعتبار است كه بعد از خواب آن را تعريف مى كنند» صحيح نيست . و همچنين است اينكه گفته شده كه «چون خواب صادق حديث و گفتگوى ملائكه است ، و در روياى كاذبه گفتگوى شيطان است».
زيرا بسيارى از روياها هست كه نه مستند به ملائكه است ، و نه به شيطان ، مانند روياهائى كه از حالت مزاجى شخص بيننده ناشى مى شود، مثل اينكه دچار تب و يا حرارت شده و در خواب مى بيند كه دارد در حمام استحمام مى كند و يا در هواى بسيار گرم در عالم خواب تشنه مى شود، و خواب مى بيند كه در استخر آب تنى مى كند، و يا دچار سرماى شديد شده خواب مى بيند كه برف و يا تگرگ مى آيد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 108
بعضى ديگر از مفسرين اين حرف را چنين رد كرده اند كه : مخالف با واقع است ، زيرا در روياى يوسف اصلا گفتگويى نبود، و همچنين خوابى كه رفيق زندانى آن حضرت ديده بود، ويا آن خوابى كه پادشاه مصر ديده بود در هيچ يك گفتگو وجود نداشت .
و غفلت كرده از اينكه منظور آقايان از حديث فرشته و يا شيطان حديث به معناى تكلم نيست ، بلكه مراد اين است كه خواب ، قصه و يا حادثه اى از حوادث را به صورت مناسبى براى انسان مصور و مجسم مى سازد، همانطور كه در بيدارى گوينده اى همان قصه يا حادثه را به صورت لفظ درآورده شنونده از آن به اصل مراد پى مى برد. و نيز حديث ملك و شيطان نظير اين است كه درباره شخصى كه تصميم دارد كارى بكند و يا آن را ترك كند، مى گوييم : نفس او وى را حديث كرد كه فلان كار را بكند، و يا ترك كند. معناى اين حرف اين است كه او تصور كردن و يا نكردن آن عمل را نمود، مثل اينكه نف س او به او گفته كه بر تو لازم است اين كار را بكنى ، و يا جايز نيست بكنى .
و كوتاه سخن ، معناى اينكه رويا از احاديث باشد اينست كه رويا براى نائم از قبيل تصور امور است ، و عينا مانند تصورى است كه از اخبار و داستانها در موقع شنيدن آن مى كند، پس رويا نيز حديث است ، حالا يا از فرشته و يا از شيطان و يا از نفس خود انسان . اين است مقصود آنهايى كه مى گويند رويا حديث فرشته و يا شيطان است . و ليكن حق مطلب همان است كه ما گفتيم كه رويا حديث خود نفس است ، به مباشرت و بدون واسطه ملك و يا شيطان ، و بزودى - ان شاء اللّه - بحث مفصلى در اين باره خواهد آمد.))
((مراد از علم يوسف (عليه السلام ) به تاءويل احاديث
تا اينجا مى خواستيم بگوييم مراد از تاءويل احاديث تاءويل روياها است ، و ليكن از ظاهر داستان يوسف در اين سوره برمى آيد كه مقصود از احاديثى كه خداوند تاءويل آن را به يوسف (عليه السلام ) تعليم داده بود اعم از احاديث رويا است ، و بلكه مقصود از آن مطلق احاديث يعنى مطلق حوادث و وقايعى است كه به تصور انسان درمى آيد، چه آن تصوراتى كه در خواب دارد و چه آنهايى كه در بيدارى .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 109))
در آيه شريفه بدان دليل از تعبير خوابها به تأويل احاديث تعبير شده است كه از تعبير آنها آينده مردم و چگونگى رويدادها دريافت مى‏گردد. و مفهوم تأويل نيز، تحقّق آرزوها و آرمانهاى مردم به گونه‏اى است كه در خواب ديده‏اند.
«ابن زيد» در اين مورد مى‏گويد: يوسف، آگاه‏ترين و داناترين انسانها در تعبير خوابها بود.
و «ابو مسلم» در تفسير آيه مى‏گويد: منظور اين است كه به وسيله وحى و رسالت، فرجام كارها را به تو خبر مى‏دهد و تو را از سر انجام رويدادها و روند اوضاع آگاه مى‏سازد. و اين معجزه تو مى‏باشد كه هر چيز و هر رويدادى را پيش از روى دادن آن خواهى دانست و از چگونگى آن آگاهى خواهى يافت؛ چرا كه كار بزرگ آموزش و آگاهى‏بخشى به خدا نسبت داده شده، و مى‏دانيم كه آموزش او از راه وحى و رسالت است.
پاره‏اى همچون «حسن» و «جبايى» بر آنند كه منظور از آموزش احاديث، آموزش سرگذشت پيامبران و جامعه‏ها و كتاب‏هاى آسمانى و مقررات و موضوعات دينى و هدايت به راه‏هاى توحيد و تقواست.
وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ‏
و نعمت گران خود را با ارزانى داشتن رسالت خود بر تو كامل مى‏سازد؛ چرا كه مقام والاى رسالت برترين و والاترين نعمت‏هاى دنياست.
((معناى «نعمت»، ريشه ، مشتقات و مورد استعمال آن
«و يتم نعمته عليك و على آل يعقوب» - راغب در مفردات خود گفته : «نعمه» - به كسر حرف اول و فتح دوم - به معناى حالت خوش ‍ است . و «بنا النعمه» به معناى بناى حالت و هياتى است كه انسان به خود مى گيرد، مانند «جلسه : حال نشستن» و يا«ركبه : حالت سواره».
و اما «نعمه» - به فتح حرف اول و سكون دوم - به معناى تنعم است ، و ساختمانش صيغه مره از فعل است ، مانند «ضربه» كه به معناى «يك بار زدن» است و همچنين «شتمه» «يك بار دشنام دادن» و نعمت مرجنس را باشد يعنى شامل كم و زياد مى شود.
سپس اضافه مى كند: انعام به معناى رساندن احسان به غير است ، و به كار نمى رود مگر در موردى كه آن شخص دريافت كننده انعام از جنس ‍ ناطقين (جن و انس و ملك ) باشد، براى اينكه هيچوقت گفته نمى شود كه فلانى بر اسب خود انعام كرد، ولى گفته مى شود: «انعمت عليهم» و «و اذ تقول للذى انعم اللّه عليه و انعمت عليه». و كلمه «نعماء» در مقابل «ضراء» به معناى شدايد است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 110
و «نعيم» به معناى نعمت بسيار است ، و لذا خداوند بهشت را با اين كلمه توصيف كرده و فرموده : «فى جنات النعيم» و «جنات النعيم»، و «تنعم» به معناى تناول چيزى است كه در آن نعمت و خوشى است ، گفته مى شود: «نعمه تنعيما فتنعم» يعنى او را تنعيم كرد و متنعم شد، و زندگيش فراخ و گوارا گرديد. خداى تعالى هم فرموده : «فاكرمه و نعمه» و به همين معناست «طعام ناعم» و «جاريه ناعمه».
بنابراين ، در همه مشتقات اين كلمه بطورى كه ملاحظه گرديد يك معنى خوابيده ، و آن نرمى و پاكيزگى و سازگارى است و مثل اينكه ريشه اين مشتقات نعومت باشد، و اگر مى بينيم كه تنها در مورد انسان استعمال مى شود براى اين است كه تنها انسان است كه با عقل خود نافع را از ضار تشخيص داده ، از نافع خوشش مى آيد و از آن متنعم مى شود، و از ضار بدش مى آيد و آن را ملايم و سازگار با طبع خويش نمى بيند، به خلاف غير انسان كه چنين تشخيصى را ندارد، مثلا مال و اولاد و امثال آن براى يكى نعمت است و براى ديگرى نقمت ، و يا در يك حال نعمت است ودر حالى ديگر نقمت و عذاب .
به همين جهت است كه مى بينيم قرآن كريم عطاياى الهى از قبيل مال و جاه و همسران و اولاد و امثال آن را نسبت به انسان نعمت على الاطلاق نخوانده ، بلكه وقتى نعمت خوانده كه در طريق سعادت و به رنگ ولايت الهى درآمده آدمى را به سوى خدا نزديك كند. و اما اگر در طريق شقاوت و در تحت ولايت شيطان باشد البته نقمت و عذاب است ، نه نعمت ، و آيات بر اين معنا بسيار است .
بله ، اگر در جايى به خدا نسبت داده شود البته نعمت است و فضل و رحمت ، چون او خود خير است و جز خير از ناحيه او افاضه نمى شود، و از موهبت خود نتيجه سوء و شر نمى خواهد، و چگونه بخواهد با اينكه او رؤ وف ، رحيم ، غفور و ودود است ، «و ان تعدوا نعمه اللّه لا تحصوها - و اگر بشماريد نعمت هاى خدا را شمار را به آخر نمى رسانيد» و اين خطاب در آيه متوجّه تمامى مردم است ، يعنى همه شما هم كه دست به دست هم بدهيد باز به آخر نمى رسيد. و نيز فرموده : «و ذرنى و المكذبين اولى النعمه و مهلهم قليلا» و نيز فرموده : «ثم اذا خولناه نعمه منا قال انما اوتيته على علم».
اين نعمتها كه مورد اشاره اين دو آيه است ، و امثال آن ، وقتى نعمت است كه به خدا منسوب گردد و اما اگر به كفران كننده خدا نسبت داده شود براى او نقمت و عذاب خواب بود، همچنانكه فرمود: «لئن شكرتم لازيدنكم و لئن كفرتم ان عذابى لشديد».
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 111))
پاره‏اى بر آنند كه كامل ساختن نعمت به آن است كه خدا فرمان دوام آن را مى‏دهد و از هر عيب و نقص و آلودگى و آفت آن را پاك مى‏سازد و مى‏دانيم كه چنين نعمتى را تنها بايد از خدا خواست؛ چرا كه تنها اوست كه مى‏تواند چنين نعمت گرانى ارزانى دارد.
و به باور پاره‏اى ديگر منظور از اتمام نعمت، اين است كه برادران بد انديش تو را نيازمند تو مى‏سازد تا پس از آن رفتار ناهنجارى كه در مورد تو روا داشتند، تو به آنان نيكى كنى و از آنان بزرگوارانه بگذرى.
وَعَلى‏ الِ يَعْقُوبَ
و نيز بر خاندان يعقوب كه آنان را بر اسلام و ايمان ثابت قدم ساخته، به وسيله موقعيت والا و مقام بلند تو به آنان شرافت و كرامتى شكوهبار ارزانى مى‏دارد و رسالت را در اين خاندان قرار مى‏دهد.
به باور پاره‏اى منظور اين است كه: آنان را به وسيله تو از رنج‏ها و گرفتارى‏ها نجات بخشيده و بدين وسيله نعمت خود را بر آنان كامل مى‏گرداند.
كَما اَتَمَّها عَلى‏ اَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ اِبْرهيمَ وَاِسْحقَ
همان گونه كه پيش از اين، نعمت خود را بر پدرانت ابراهيم و اسحاق كامل گردانيد.
((مراد از اتمام نعمت
و كوتاه سخن ، اگر انسان در ولايت خدا باشد تمامى اسبابى كه براى ادامه زندگيش و رسيدن به سعادت بدانها تمسك مى جويد همه نسبت به او نعمت هايى الهى خواهند بود، و اگر همين شخص مفروض ، در ولايت شيطان باشد عين آن نعمتها برايش نقمت خواهد شد، هر چند خداوند آنها را آفريده كه نعمت باشند.
حال اگر چنانچه اسباب و وسايل زندگى ناقص باشد و به جميع جهات سعادت در زندگى وافى نباشد نعمت بودنش مثل كسى است كه مالى دارد و ليكن به خاطر نداشتن امنيت و يا سلامتى نمى تواند از آن مال آنطور كه مى خواهد و هر وقت و هرجور كه بخواهد استفاده كند، و در اين حال اگر چنانچه به آن امنيّت و آن سلامت برسد مى گويند نعمت بر او تمام شد.
پس اينكه در آيه مورد بحث فرموده : «و يتم نعمته عليك و على آل يعقوب» معنايش اين مى شود كه : خدا به شما نعمت هايى داده كه با داشتن آن در زندگى سعادتمند شويد، و ليكن اين نعمت ها را در حق تو و در حق آل يعقوب - كه همان يعقوب و همسرش و ساير فرزندانش ‍ باشند - تكميل و تمام مى كند، همانطور كه يوسف در خواب خود ديد.
اينكه در اين خطاب يوسف را اصل و آل يعقوب را معطوف بر او گرفته و فرموده : «عليك و على آل يعقوب» براى اين است كه با خواب او مطابق باشد، او در خواب خود را مسجود يعقوب و آل يعقوب ديد، و ايشان را ديد كه در هيات آفتاب و ماه و ستارگان بر او سجده مى كنند.
تمام شدن نعمت بر خود يوسف به همين بود كه او را حكمت و نبوّت و ملك و عزّت بداد، و او را از مخلصين قرار داد و بدو تاءويل احاديث بياموخت . و تمام شدن آن بر آل يعقوب به اين بود كه چشم يعقوب را با داشتن چنين فرزندى روشن گردانيده ، او و اهل بيتش را از بيابان و زندگى صحرانشينى به شهر بياورد، و در آنجا در كاخهاى سلطنتى زندگى مرفهى روزيشان گرداند.
«كما اتمها على ابويك من قبل ابراهيم و اسحق» - يعنى نعمت را بر تو و بر آل يعقوب تمام مى كنيم ، نظير تمام كردنمان در حق دو پدرت ابراهيم و اسحاق ، چون آن دو نيز خير دنيا و آخرت را دارا شدند. پس ‍ جمله «من قبل» متعلق است به جمله «اتمها». و چه بسا احتمال داده شود كه ظرف مستقر وصف باشد براى «ابويك» و تقدير اين باشد: همانطور كه نعمت را بر دو پدرت كه در قبل مى زيستند تمام كرد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 112))
«عكرمه» مى‏گويد: منظور اين است كه: همان گونه كه نعمت خود را بر ابراهيم خليل كامل گردانيد و او را به مقام والاى دوستى خود و رسالت و نبوّت و نجات از آتش نمرود، مفتخر ساخت، و نيز نعمت را بر اسحاق تمام كرد و او را با فرستادن قربانى از بهشت نجات داد...
يادآورى مى‏گردد كه «عكرمه» اسحاق را ذبيح شناخته است، امّا مفسّران بر آنند كه ذبيح همان اسماعيل مى‏باشد و منظور آيه اين است كه: خدا يعقوب و فرزندانش را از نسل اسحاق قرار داد.
اِنَّ رَبَّكَ عَليمٌ حَكيمٌ.
و پروردگار تو داناست كه چه كسى شايسته رسالت و نبوت است. و او حكيم و فرزانه است و نيك مى‏داند كه چه كسى را براى اين كار بزرگ برگزيند.
((يعقوب (ع ) و فرزندانش در حقيقت به خدا سجده كرده اند
دوم اينكه ، آنچه كه يعقوب (عليه السلام ) خبر داد درست مطابق با روياى يوسف بود، براى اين كه سجده كردن ايشان براى يوسف با اينكه يكى از آنان خود يعقوب (عليه السلام ) است كه از مخلصين است و جز براى خداى واحد سجده نمى كند خود كاشف از اين است كه ايشان در برابر يوسف ، خدا را سجده كرده اند نه اينكه يوسف را سجده كرده باشند، و در حقيقت يوسف را نظير كعبه قبله خود قرار داده اند. پس مى فهميم كه نزد يوسف و براى يوسف جز خدا چيز ديگرى نبوده ، و همين خود دليل ديگرى است بر اينكه وى براى پروردگارش از مخلصين - به فتح لام - بوده ، و كسى جز خدا در او شركت نداشته ، همچنانكه خودش بدان اشاره كرده و گفته : «ما كان لنا ان نشرك باللّه من شى ء» سابقا هم گفتيم كه علم به تاءويل احاديث متفرع است بر اخلاص .
از همين جهت است كه يعقوب در تعبير روياى يوسف گفت : «و كذلك - يعنى همينطور كه خودت را مسجود آنان ديدى - پروردگارت تو را برمى گزيند و خالص براى خود مى كند و تاءويل احاديث را به تو مى آموزد.
و همچنين ديدن آل يعقوب به صورت آفتاب و ماه و يازده ستاره كه همه اجرام آسمانيند و در مكان رفيعى قرار داشته نورافشانى مى كنند، و هر يك داراى مدارى وسيع هستند خود دليل بر اين است كه بزودى آل يعقوب در حيات انسانى سعيد كه عبارت است از حيات دينى آبادگر دنيا و آخرت داراى مكانتى بلند گشته و از ديگران ممتاز مى گردند.
و به همين حساب يعقوب گفتار خود را ادامه مى دهد و مى فرمايد: «و يتم نعمته عليك» يعنى تنها بر تو، تا از ديگران ممتاز باشى «و على آل يعقوب» يعنى بر من و همسرم و فرزندانم ، همانطور كه ما را مجتمع و در صورتى نزديك به هم ديدى «كما اتمها على ابويك من قبل ابراهيم و اسحق ان ربك عليم حكيم».
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 114))
و به باور پاره‏اى منظور اين است كه او به حال و روز و انديشه‏ها و نيت‏ها و عملكردهاى مردم داناست و در داورى خود فرزانه است.
فولادوند: و اين چنين، پروردگارت تو را برمى‌گزيند، و از تعبير خوابها به تو مى‌آموزد، و نعمتش را بر تو و بر خاندان يعقوب تمام مى‌كند، همان گونه كه قبلاً بر پدران تو، ابراهيم و اسحاق، تمام كرد. در حقيقت، پروردگار تو داناى حكيم است.
انصاریان: و این چنین پروردگارت تو را برمی گزیند و از تفسیر خواب ها به تو می آموزد، و نعمتش را بر تو و بر آل یعقوب تمام می کند، چنانکه پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد؛ یقیناً پروردگارت دانا و حکیم است
تفسیر نور:
تأويل خواب به معناى بيانِ باطن و نحوه‏ى تحقق خواب است. كلمه «احاديث» جمع «حديث» به معناى نقل ماجراست. از آنجايى كه انسان رؤياى خود را به اين و آن نقل مى‏كند، به خواب نيز حديث گفته‏اند. بنابراين «تأويل الاحاديث» يعنى تعبير خواب ورؤياها.
حضرت يعقوب در اين آيه، خواب فرزندش يوسف را براى او تعبير مى‏كند و از آينده‏اش خبر مى‏دهد.
1- اولياى خدا از يك خواب، آينده افراد را مى‏بينند. «يَجتبيك رَبُّك و يُعَلِّمك»
2- پيامبران، برگزيدگان خداوند هستند. «يَجْتبيك»
3- انبيا، شاگردان بلاواسطه خداوند هستند. «يعلمك»
4- مقام نبوت و حكومت، سرآمد نعمت‏هاست. «و يتّم نعمته»
5- انتخاب انبيا، بر اساس علم و حكمت الهى است. «يجتبيك ... عليمٌ حكيمٌ»
6- علم، اولين هديه الهى به برگزيدگان خود است. «يجتبيك ربّك و يُعلّمك»
7- تعبير خواب، از امورى است كه خداوند به انسان عطا مى‏كند. «يُعلّمُك من تأويل الاحاديث»
8- علاوه بر لياقت، اصل و نسب هم در گزينش افراد مهم است. «يجتبيك... و ابويك من قبل»
9- در فرهنگ قرآن، اجداد در حكم پدر هستند. «اَبَويك مِن قبل ابراهيم و اسحق»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
وَكَذَلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِن تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَعَلَى آلِ يَعْقُوبَ كَمَا أَتَمَّهَا عَلَى أَبَوَيْكَ مِن قَبْلُ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (6)
الإعراب:
الواو) عاطفة (الكاف) حرف جرّ وتشبيه [1] ، (ذلك) اسم إشارة مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف مفعول مطلق عامله يجتبيك.. و (اللام) للبعد، و (الكاف) للخطاب (يجتبي) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الياء.. و (الكاف) مفعول به (ربّك) فاعل مرفوع.. و (الكاف) مضاف إليه (الواو) استئنافيّة [2] ، (يعلّمك) مثل يجتبيك (من تأويل) جارّ ومجرور متعلّق ب (يعلّم) ، (الأحاديث) مضاف إليه مجرور (الواو) عاطفة (يتمّ) مثل يجتبي (نعمته) مفعول به منصوب.. و (الهاء) مضاف إليه (عليك) مثل لك متعلّق ب (يتمّ) [3] ، (الواو) عاطفة (على آل) جارّ ومجرور متعلّق بما تعلّق به (عليك) فهو معطوف عليه (يعقوب) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الفتحة فهو ممنوع من الصرف (الكاف) حرف جرّ وتشبيه (ما) حرف مصدريّ (أتمّ) فعل ماض، والفاعل هو و (ها) ضمير مفعول به (على أبويك) جارّ ومجرور متعلّق ب (أتمّها) وعلامة الجرّ الياء.. و (الكاف) مضاف إليه (من) حرف جرّ (قبل) اسم مبنيّ على الضمّ في محلّ جرّ متعلّق ب (أتمّها) .
 (إبراهيم) بدل من أبويك مجرور وعلامة الجرّ الفتحة- أو عطف بيان- (إسحاق) معطوف على إبراهيم بالواو مجرور (إنّ ربك عليم) مثل إنّ الشيطان عدوّ.. و (الكاف) في ربّك مضاف إليه (حكيم) خبر ثان مرفوع.
 [1] أو اسم بمعنى مثل في محلّ نصب مفعول مطلق نائب عن المصدر فهو صفته. [.....]
[2] وليست للعطف لأن التعليم غير داخل في حيّز التشبيه.
[3] أو بنعمة فهو مصدر.
الصرف:
(بنيّ) ، صيغة التصغير لابن، والتصغير يعيد الأشياء إلى أصولها، فالألف في ابن عوض من واو، أصله بنو، فلمّا أريد التصغير أعيدت الواو إلى أصلها وهي حرف علّة فقلبت ياء وأدغمت مع ياء التصغير فأصبح بنيّ زنة فعيل، ولمّا أضيف إلى ياء المتكلّم اجتمعت الياءات الثلاث فحذفت واحدة لتوالي الأمثال، فظلّ لفظه (بنيّ) مع الإضافة.
(رؤيا) ، اسم لما يراه الإنسان في نومه، فعله رأى، وزنه فعلى بضمّ الفاء، والألف رسمت طويلة- وإن كانت رابعة- لأن ما قبلها ياء، جمعه رؤي زنة فعل بفتح العين وضمّ الفاء.
(إخوة) ، جمع أخ، اسم محذوف اللام أصله أخو لأن مثنّاه أخوان، وزنه فع، ووزن إخوة فعلة.
(كيدا) ، مصدر كاد، واستعمل في موضع الاسم، وزنه فعل بفتح فسكون.