نگرشى بر واژه های آیات 34-30 سوره یوسف
اينك دامى ديگر بر سر راه يوسف:
نگرشى بر واژه های آیات 34-30 سوره یوسف
نِسْوَةٌ « زنان » امْرَأَتُ الْعَزِيزِ « زن عزیز مصر » تُرَاوِدُ« درخواست می کند» فَتَاهَا « جوانش ، غلامش» قَدْ شَغَفَهَا « شیفته و علاقمند کرد او را » لَنَرَاهَا « البته می بینیم او را » ضَلَالٍ مُّبِينٍ « گمراهی آشکار(اشتباه و خطای محض)»(30)
((گفتگوى ملامت آميز زنان شهر درباره عشق زليخا به يوسف
اين آيه و پنج آيه بعد آن متعرض داستان زنان مصر با يوسف است كه در خانه عزيز اتفاق افتاد. آنچه كه از دقّت در آيه به دست مى آيد و قرائن حاليه هم تاييدش مى نمايد و با طبع قضيه هم سازگارى دارد اين است كه وقتى داستان برخورد يوسف با عزيز و آن گفت و شنودها پايان يافت تدريجا خبر در شهر انتشار پيدا كرد، و نقل مجالس بانوان شد بطورى كه در مجالس خود، و هر جا كه مى نشستند اين قضيه را پيش كشيده زليخا را به باد سرزنش مى گرفتند، كه با اينكه شوهر دارد عاشق برده خود شده ، و در عشق خود آنچنان عنان از دست داده كه با او به مراوده هم پرداخته و لكه ننگى بر دامن خود نهاده .
ولى هيچ يك از آنان اين حرفها را از در خيرخواهى نمى زدند، بلكه از در مكر و حيله بود، چون مى دانيم كه بيشتر زنان دچار حسد و خودپسندى هستند، و همين دو جهت كافى است كه نگذارد آرام بگيرند. آرى عواطف رقيق و احساسات لطيف ، در زنان اثرى دارد كه در مردان آنچنان اثر را ندارد. زنان در برابر هر خلقتى لطيف و طبيعتى زيبا عنان از دست مى دهند، آرايش و زينت را بيش از مردان دوست مى دارند مثل اينكه دلهايشان با رسوم ناز و كرشمه بستگى دارد، و همين معنا باعث مى شود كه حس خودپسندى و حسد را در دلهايشان طغيان دهد.
كوتاه سخن ، گفتگوهايى كه در پيرامون مراوده زليخا و يوسف مى داشتند بيشتر براى تسكين حسادت و تسلاى دل و فرو نشاندن جوش سينه ها بود، و گرنه آنها تاكنون يوسف را نديده بودند، و آن چه كه زليخا از يوسف چشيده بود نچشيده بودند، و چون او ديوانه و شيدايش نشده بودند. آنها پيش خود خيال مى كردند غلام زليخا مردى معمولى است ، آنگاه يكى پس از ديگرى قياسهايى مى كردند، غافل از اينكه : شنيدن كى بود مانند ديدن .
خلاصه ، آن قدر اين تهمتها بر سر زبانها گشت تا به گوش خود زليخا هم رسيد، همان زليخايى كه جز رسيدن به وصال يوسف ، ديگر هيچ هم و غمى ندارد، و اگر توانگر است ، هر چه را دارد براى يوسف و براى به چنگ آوردن او مى خواهد، و اگر عزّت دارد، عزّتش را هم براى اين مى خواهد تا شايد يوسف به خاطر عزّت هم كه شده او را دوست بدارد، و به او و بخواسته او توجّهى كند، و او را به خواسته اش برساند.
تدبيرى كه زليخا براى رهايى از زخم زبان آنان انديشيد
اين گفت و شنودها، او را از خواب بيدار كرد و فهميد كه دشمنان و رقيبان چگونه به رسوايى او دامن مى زنند، لا جرم كس نزد ايشان فرستاد تا در موعد معينى همه آنان كه زنان اشرافى و سلطنتى و شوهرانشان از اركان مملكت بودند در منزل وى حضور بهم رسانند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 197
آنها هم بر حسب عادتى كه اينگونه خانواده ها براى رفتن به اينگونه مجالس دارند خود را براى روز موعود آماده نموده بهترين لباسها و دلنشين ترين آرايشها را تدارك ديده ، به مجلس زليخا درآمدند، اما «هم» يك يك ايشان همه اين بود كه يوسف را ببينند، و آن جوانى كه ملكه مصر عاشقش شده چگونه جوانى است ، و تا چه حد زيبا است كه توانسته دل زليخا را صيد و او را رسوا سازد.
زليخا هم جز اين ، همى نداشت كه آن روز همه ميهمانان يوسف را ببينند، تا حق را به جانب او داده معذورش دارند، و خودشان مانند او به دام عشق يوسف افتاده ديگر مجال براى بدگويى او را نداشته باشند، و در نتيجه از شر زبانهايشان راحت و از مكرشان ايمن شود. البته در اين مقام اگر شخص ديگرى غير زليخا بود، جا داشت از اينكه ديگران رقيب عشقش شوند بترسد و يوسف را به كسى نشان ندهد، ولى زليخا از اين جهت خيالش راحت بود، چون يوسف غلام او بود و او خود را مالك و صاحب يوسف مى پنداشت ، چون عزيز يوسف را براى او خريده بود. از سوى ديگر مى دانست يوسف كسى نيست كه نسبت به ميهمانان رغبتى پيدا كند، چه رسد به اينكه عاشق يكى از آنان شود. او تاكنون در برابر زيباييهاى خود زليخا تسليم نشده ، آن وقت چگونه تسليم ديگران مى شود، او نسبت به اينگونه هواها و اميال عزّت و عصمت بى نظيرى دارد.
ورود يوسف (ع ) به مجلس زنان اشرافى مصر و عكس العمل آنها
پس از آنكه زنان اشرافى مصر نزد ملكه جمع شدند و هر كس در جاى مخصوص خود قرار گرفت و به احوالپرسى و انس و گفتگو پرداختند، رفته رفته موقع خوردن ميوه شد، دستور داد به يك يك آنان كارد تيزى كه قبلا تهيه ديده بود داده و بلافاصله ميوه ها را تقسيم كردند، در همين موقع كه همه مشغول پوست كندن ميوه شدند، دستور داد يوسف كه تا آن موقع پنهان بود در آن مجلس درآيد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 198
به محضى كه يوسف وارد شد تو گويى آفتابى درخشيدن گرفت . چشم حضار كه به او افتاد عقل از سرشان پريد، و حيرت زده و مسحور جمال او شدند، در نتيجه از شدت بهت زدگى و شيدايى با كاردهاى تيز دستهاى خود را به جاى ميوه پاره كردند. آرى اين ، اثر و خاصيت شيفتگى و دلدادگى است ، چون وقتى نفس آدمى مجذوب چيزى گردد آن هم بطورى كه علاقه و يا ترسش نسبت به آن از حد بگذرد، دچار اضطراب مى گردد، و اگر باز از اين هم بيشتر گردد دچار بهت زدگى و بعد از آن دچار خطر مرگ مى گردد و در صورتيكه بهت زده شود و مشاعر خود را از دست دهد ديگر نمى تواند تدبير و تنظيم قواى اعضاى خود را در دست داشته باشد و چه بسا در اين لحظه با سرعت هر چه تمامتر خود را به سوى همان خطرى كه از آن مبهوت شده بود پرتاب نمايد، مثلا با پاى خود به دهان شير برود، و چه بسا بر عكس ، حركت را فراموش كند، و مانند جمادات كه حركتى ندارند بدون حركت بايستد، و چه بسا كارى كند كه قصد آن را ندارد. و نظاير اين حوادث در صحنه عشق و محبت بسيار و حكايات عشاق روزگار كه سرانجامشان به چه جنونى انجاميده معروف است .
و همين معنا فرق ميان زليخا و ساير زنان اشرافى مصر بود، چون مستغرق بودن زليخا در محبت يوسف به تدريج صورت گرفت ، به خلاف زنان اشرافى مصر كه در مجلس زليخا بطور ناگهانى به يوسف برخوردند، و در نتيجه پرده اى از جمال يوسف بر روى دلهايشان افكنده شد و از شدت محبت عقلهايشان پريد و افكار و مشاعرشان را به كلى مختل ساخت ، در نتيجه ميوه را از ياد برده به جاى آن دستهاى خود را قطع كردند، و نتوانستند كنترل خود را حفظ نمايند و نتوانستند از برون افتادن آنچه كه از محبت يوسف در دل يافتند خوددارى كنند، و بى اختيار گفتند: «حاش للّه ما هذا بشرا ان هذا الا ملك كريم».
مسائلى كه باعث شد زنان مصرى علنا درباره يوسف اظهار نظر كنند
با اينكه مجلس در خانه عزيز و در دربار سلطنتى او منعقد شده بود، و در چنين مجلسى جا نداشت كه ميهمانان اينطور گستاخى كنند، بلكه جا داشت نهايت درجه ادب و وقار را رعايت نمايند، و نيز لازم بود حرمت زليخا، عزيزه مصر را رعايت نموده حشمت موقعيت او را نگهدارند. علاوه ، خود از اشراف و زنانى جوان و صاحب جمال و صاحب شوهر بودند، چنين زنانى پرده نشين نمى بايست اين چنين نسبت به يك مرد اجنبى اظهار عشق و محبت كنند. همه اينها جهاتى بود كه مى بايست مانع گستاخى آنان شود. و مگر همين زنان نبودند كه دنبال سر زليخا ملامتها نموده او را به باد مذمت مى گرفتند، با اينكه زليخا سالها با چنين جوان زيبايى همنشين بود، آن وقت چطور گفته هاى خود را فراموش نموده با يك بار ديدن يوسف به اين حالت افتادند.
از اينهم كه بگذريم جا داشت از يكديگر رودربايستى كنند، و از عاقبت فضيحت بارى كه زليخا بدان مبتلا شده بود پرهيز نمايند. علاوه بر همه اينها، آخر خود يوسف در آن مجلس حضور داشت ، و رفتار و گفتار آنان را مى ديد، از او چطور شرم نكردند؟
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 199
جواب همه اينها يك كلمه است و آن اين است كه ديدن ناگهانى يوسف و مشاهده آن جمال بى نظير، خط بطلان بر همه اين حرفها كشيد، و آنچه كه قبلا با خود رشته بودند (كه در مجلس چنين و چنان رعايت ادب كنيم ) همه را پنبه كرد، و مجلس ادب و احترام را به يك مجلس عيش مبدّل ساخت ، كه هر كه هر چه در دل دارد با همنشينان در ميان گذاشته و از اينكه درباره اش چه خواهند گفت پروا نكند، لذا بى پرده گفتند: «سبحان اللّه ! اين جوان بشر نيست فرشته اى بزرگوار است».
آرى ، اين گفتار همان بانوانى است كه در گذشته نه چندان دور درباره زليخا مى گفتند: «امراه العزيز تراود فتيها عن نفسه قد شغفها حبا انا لنريها فى ضلال مبين».
و در حقيقت آن حرفشان بعد از اين گفتارشان ، خود عذرخواهى و پوزشى از ايشان بود، و مفادش اين بود كه آن بدگوييها كه ما دنبال سر زليخا مى گفتيم در صورتى كه يوسف بشرى معمولى بود همه حق و بجا بود، ولى اينك فهميديم كه يوسف بشر نيست ، و انسان وقتى سزاوار ملامت و مذمت است كه به يك بشر ديگر اجنبى عشق بورزد و با او مراوده كند با اينكه مى تواند حاجت طبيعى خود را با آنچه كه در اختيار دارد برآورد، و اما در صورتى كه جمال آن شخص اجنبى جمالى بى مانند باشد به حدى كه از هر بيننده اى عنان اختيار را بگيرد ديگر سزاوار مذمت و در عشقش مستحق هيچ ملامتى نيست .
به همين جهت بود كه ناگهان مجلس منقلب شد و قيود و آداب همه كنار رفت ، نشاط و انبساط وادارشان كرد كه هر يك آنچه از حسن يوسف در ضمير داشتند بيرون بريزند، خود زليخا هم رودربايستى را كنار گذاشته اسرار خود را بى پرده فاش ساخت و گفت : «اينكه مى بينيد همان بود كه مرا درباره آن ملامت مى كرديد، من او را به سوى خود توجّه دادم ولى او عصمت گزيد» آنگاه بار ديگر عنان از كف داده به عنوان تهديد گفت : «اگر آنچه دستورش مى دهم انجام ندهد بطور مسلم به زندان خواهد افتاد، و يقينا در زمره مردم خوار و ذليل در خواهد آمد». اين بگفت تا هم مقام خود را نزد ميهمانان حفظ كند، و هم يوسف را از ترس زندان به اطاعت و انقياد وادار سازد.
اشاره به شدت و سختى وارد بر يوسف (عليه السلام ) در مجلس ميهمانى و پناه بردن آن حضرت به خداى تعالى
و اما يوسف ، نه كمترين توجهى به آن رخساره هاى زيبا و آن نگاههاى فتان نمود و نه التفاتى به سخنان لطيف ، و غمزه هاى دلربايشان كرد، و نه تهديد هول انگيز زليخا كمترين اثرى در دل او گذاشت .
آرى ، دل او همه متوجه جمالى بود فوق همه جمالها، و خاضع در برابر جلالى بود كه هر عزّت و جلالى در برابرش ذليل است ، و لذا در پاسخشان يك كلمه حرف نزد و به گفته هاى زليخا كه روى سخنش با او بود هيچ توجهى ننموده ، بلكه به درگاه پروردگارش روى آورده و گفت : «بار الها! زندان در نزد من بهتر است از آنچه كه اينان مرا بدان دعوت مى كنند، و اگر تو كيدشان را از من نگردانى دلم به سوى آنان متمايل گشته و از جاهلان مى شوم».
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 200
اگر اين كلام را با آن حرفى كه در مجلس مراوده در جواب زليخا گفت كه : «پناه به خدا، او پروردگار من است كه منزلگاهم را نيكو ساخت ، و به درستى كه ستمكاران رستگار نمى شوند» مقايسه كنيم از سياقش مى فهميم كه در اين مجلس به يوسف سخت تر گذشته تا آن مجلسى كه روز قبل با حركات تحريك آميز زليخا مواجه بود، چون آنجا او بود و كيد زليخا، ولى امروز در برابر كيد و قصد سوء جمعى قرار گرفته . بعلاوه ، واقعه روز قبل واقعه اى بود كه در خلوت صورت گرفت ، و خود زليخا هم در پنهان داشتن آن اصرار داشت ، ولى امروز همه آن پرده پوشى ها كنار رفته در برابر جمع كثيرى از زنان شهر دارد معاشقه مى كند. آرى ، آنجا تنها زليخا بود، اينجازيادى اظهار عشق و محبت مى كنند، آنجا يك نفر بود كه مى خواست وى را گمراه كند، اينجا عده اى بر اين معنا تصميم گرفته اند، آنجا اگر شرايطى زليخا را مساعدت مى كرد اينجا شرايط و مقتضيات بيشترى عليه او در كار است .
لذا در آنجا تنها به خدا پناه برد ولى در اينجا رسما به درگاه خداى سبحان تضرع نموده در دفع كيد ايشان از او استمداد نمود، و خدا هم دعايش را مستجاب نمود. كيد ايشان را از او بگردانيد، آرى خدا شنوا و دانا است .))
اينك دامى ديگر بر سر راه يوسف
با وجود تأكيد عزيز مصر بر محرمانه ماندن و پايان يافتن آن رويداد، روشن نيست كه چگونه آن ماجراى خصوصى و خانوادگى به گوش زنان اشراف رسيد كه آنان زبان به نكوهش بانوى كاخ گشودند. در اين مورد قرآن مىفرمايد:
وَقالَ نِسْوَةٌ فِى الْمَدينَةِ
و گروهى از زنان آن شهر چنين گفتند:
امْرَاَتُ الْعَزيزِ تُراوِدُ فَتيها عَنْ نَفْسِهِ
زن عزيز مصر غلام خويش را به سوى خود فرا خوانده و بر خلاف تمايل او به سراغش مىرود.
قَدْ شَغَفَها حُبّاً
و به اندازهاى مهر و عشق او در دلش سايه افكنده، كه به ژرفاى قلب او رسيده است.
اِنَّا لَنَراها فى ضَلالٍ مُّبينٍ.
راستى كه ما بانوى كاخ را در اين مورد در گمراهى و انحرافى آشكار مىبينيم.
به باور «كلبى» زنانِ مورد اشاره چهار تن بودند كه چنين گفتند؛ و آن چهار نفر عبارت بودند از: زنِ ساقى ويژه كاخ، زن آشپز مخصوص، زن مسؤول زندانها و زن مسؤول تداركات دربار. امّا به باور «مقاتل» زن دربان و مسؤول حراست نيز به همراه آنان بوده است.
فولادوند: و [دستهاى از] زنان در شهر گفتند: «زن عزيز از غلام خود، كام خواسته و سخت خاطرخواه او شده است. به راستى ما او را در گمراهى آشكارى مىبينيم.»
انصاریان: و گروهی از زنان در شهر شایع کردند که همسر عزیز [مصر] در حالی که عشق آن نوجوان در درون قلبش نفوذ کرده از او درخواست کام جویی می کند؛ یقیناً ما او را در گمراهی آشکاری می بینیم.
تفسیر نور:
كلمهى «شغاف» به پيچيدگى بالاى قلب يا پوسته نازك روى قلب، كه همچون غلاف آنرا در برمىگيرد، گفته شده است. و جملهى «شَغَفها حُبّاً» يعنى علاقه به قلب گره خورده و عشق شديد شده است.
1- اخبار مربوط به خانوادههاى مسئولان زودتر شايع مىگردد.«اِمرأت العزيز»
2- آنجا كه خدا بخواهد، بستن درها نيز مانع رسوايى نمىشود.«قال نسوة...»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
وَقَالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَن نَّفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ (30)
الإعراب:
(الواو) استئنافيّة (قال) فعل ماض (نسوة) فاعل مرفوع (في المدينة) جارّ ومجرور نعت لنسوة (امرأة) مبتدأ مرفوع (العزيز) مضاف إليه مجرور (تراود) مضارع مرفوع (فتاها) مفعول به منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على الألف.. و (ها) مضاف إليه (عن نفسه) جارّ ومجرور متعلّق ب (تراود) .. و (الهاء) مضاف إليه (قد) حرف تحقيق (شغفها) فعل ماض.. و (الهاء) ضمير مفعول به، والفاعل هو (حبّا) تمييز منصوب منقول عن الفاعل (إنّا) مرّ إعرابه [1] ، (اللام) للتوكيد (نراها) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الألف.. و (ها) مفعول به، والفاعل نحن (في ضلال) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف مفعول به ثان (مبين) نعت لضلال مجرور.
[1] في الآية (17) من هذه السورة.
----------------------------------------------------------
لَمَّا سَمِعَتْ« هنگامی که شنید(انگاه که باخبرشد)» بِمَكْرِهِنَّ « از حیله آنان (زنان)»أَرْسَلَتْ « فرستاد» أَعْتَدَتْ « آماده کرد ، فراهم نمود » مُتَّكَأً« پشتی و تکیه گاه ، بالش» آتَتْ « داد» سِكِّينًا« چاقو ، کارد» اخْرُجْ« خارج شو، درآی » لَمَّا رَأَيْنَهُ« هنگامی که دیدند او را» أَكْبَرْنَهُ « بزرگ شمردند او را » قَطَّعْنَ « قطع کردند، بریدند» أَيْدِيَهُنَّ« دستانشان » قُلْنَ « گفتند» حَاشَ لِلَّهِ « منزه است خدا» مَلَكٌ كَرِيمٌ « فرشته بزرگوار» (31)
هنگامى كه بانوى كاخ از گفتار آنان آگاه شد و دريافت كه آنان در انديشه برملا ساختن آن راز و پخش آن ماجرا در ميان مردم هستند، به چاره انديشى برخاست كه قرآن در اين مورد مىفرمايد:
فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ اَرْسَلَتْ اِلَيْهِنَ
پس هنگامى كه زن عزيز از بدگويى وسرزنش آنان آگاهى يافت كسى را به سوى آنان گسيل داشت.
((در مجمع البيان گفته : «مكر» به معناى حيله سازى به منظور رسيدن به مقصود است .
و اگر اين اعتراضات زنان مصر را مكر به زليخا خوانده است ، براى اين است كه رقبا و حسودان زليخا با اشاعه اين حرفها داشتند او را رسوا مى كردند و هتك حرمت مى نمودند، و اگر كسى را به نزد ايشان فرستاد و دعوتشان كرد، براى اين بود كه يوسف را به آنان نشان بدهد، و ايشان را هم مانند خود به عشق او مبتلا سازد، و در نتيجه دست از بدگويى و ملامت او بازداشته او را در عشقش معذور بدارند.
بنابراين ، اگر گفته هاى زنان مصر را مكر ناميده و فرموده «وقتى مكر زنان مصر را شنيد» بدين خاطر است كه سرزنشهاى ايشان از در حسد و دشمنى بوده ، و آنها مى خواسته اند وى را در ميان مردم رسوا كنند. و اينكه فرمود: «ارسلت اليهن» معنايش روشن و كنايه است از اينكه ايشان را احضار نمود.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 202))
قرآن بدان دليل سرزنش و نكوهش زنان از بانوى كاخ را مكر و نيرنگ عنوان مىدهد كه منظور آنان از آن گفتار نه خيرخواهى و سرزنش به خاطر گناه بود، بلكه آنان در اين انديشه بودند كه آن جوان پرشكوه را كه آن همه از زيبايى و كمال و آراستگى و دلپذيرىاش شنيدهاند، بتوانند از نزديك بنگرند؛ و چون در انديشه ديگرى بودند قرآن از سرزنش و گفتار آنان به مكر و نيرنگ تعبير مىكند. پارهاى بر آنند كه اين تعبير به خاطر آن است كه آنان نيز دل در گرو عشق يوسف داشتند، امّا بر خلاف زليخا كه آن را آشكار مىساخت، آنان نهان مىداشتند.
آرى، او فرستادهاى به سوى زنان گسيل داشت و آنان را به ضيافت پرزرق و برقى فرا خواند.
«وهب» مىگويد: او غذايى براى چهل نفر فراهم آورد و همين شمار از زنان را به ميهمانى دعوت كرد.
وَاَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَاً
و برايشان پشتىها و بالشهايى زربفت آماده ساخت.
((كلمه «اعتدت» به معناى تهيه ديدن و آماده كردن است ، يعنى براى هر يك از آن زنان تكيه گاهى (متكايى ) مهيا كرد، و «متكاء» - به ضم ميم و تشديد تاء - اسم مفعول از «اتكاء» و منظور از آن پشتى و يا تخت و يا هر چيزى است كه به آن تكيه شود، همچنانكه در خانه هاى بزرگان مرسوم بوده البته اين كلمه به معناى «ترنج» كه يك نوع ميوه است نيز تفسير شده . و بعضى آن را «متكا» - به ضم ميم و سكون تاء و بدون همره - قرائت كرده اند. و بعضى «متّكا» - به ضم ميم و تشديد تاء و بدون همره - قرائت كرده اند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 203))
به باور پارهاى منظور از «متكأ» همان غذايى است كه بر ايشان فراهم كرده بود؛ چرا كه در فرهنگ عرب وقتى بخواهند بگويند با او غذا خورديم و با او بوديم، به طور كنايه به «اتكانا عنده» تعبير مىكنند. و به باور پارهاى ديگر، غذاى آن محفل پر زرق و برق بهترين غذاى آن روزگاران بود كه به «زماورد» شهرت داشت و از گوشت و تخم مرغ فراهم مىآمد.
«عكرمه» مىگويد: هر آنچه را به وسيله كارد ببرند و پاره كنند و بخورند، به «متكا» تعبير مىكنند. و «سعيد بن جبير» مىگويد: همه خوراكيها و آشاميدنيها را به اين عنوان تعبير مىنمايند.
وَاتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكّيناً
و براى برگرفتن پوست ميوه وبريدن آنها، به دست هر كدام از آن زنان كاردى جداگانه داد.
وَقالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَ
آنگاه به يوسف كه در سالن ديگرى بود، دستور داد كه براى اداره آن ضيافت و پذيرايى از زنان وخوشامد گفتن به آنان و يا نشان دادن جمال و كمال وصفناپذيرش به ميهمانان، در سالنى كه ضيافت برپا بود وارد گردد، و او نيز كه به ظاهر بردهاى در خانه آن بانوى كاخنشين بود و ناگزير از فرمانبردارى بود، بر آنان وارد گرديد.
((و اينكه فرمود: « وَاتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكّيناً» مقصود از دادن كارد به جهت پاره كردن ميوه از قبيل ترنج و امثال آن بوده . و معناى « وَقالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَ» اين است كه به يوسف دستور داد كه بر آن زنان درآيد، و اين نقشه را بدان جهت ريخت كه يوسف وقتى بر آنان درآيد كه خالى الذهن و مشغول ميوه و سرگرم پاره كردن آن باشند، و از ظاهر لفظ آيه برمى آيد كه يوسف تا آن ساعت از نظر زنان مهمان پنهان بوده ، حال يا در گنجه و صندوق خانه بوده و يا در اطاق ديگرى قرار داشته كه به سالن پذيرايى راه داشته ، چون زليخا به يوسف مى گويد: «بيرون آى بر ايشان» و اگر غير اين صورت بود مى گفت «درآى بر ايشان».
از سياق استفاده مى شود كه اين نقشه از زليخا مكرى بود در مقابل مكر زنان مصر، تا ايشان را رسوا ساخته زبانشان را از ملامت خود قطع كند، و بفهمند كه يوسف چه بر سر او آورده .
و اين نقشه بسيار ماهرانه تنظيم شده بود، چون برنامه ملاقات را اينطور چيده بود كه قبلا براى هر يك متكايى تهيه نموده ، به دست هر يك كاردى داده در همه اين لحظات يوسف را از نظر آنان پنهان داشته بود، و يك باره او را به مجلس درآورده و بطور ناگهانى به آنها نشانش داد، تا يك باره عقلها را از دست داده مدهوش جمال بديع يوسف گردند، در نتيجه كارى كنند كه آدم عاقل و هوشيار چنين كارى نمى كند. و همين شاهد بى عقلى آنان شود، و آن اين است كه با ديدن او دستهاى خود را به جاى ميوه قطع كنند، آنهم نه يك نفر و دو نفرشان ، بلكه همگى آنان دست خود را قطع كنند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 203))
فَلَمَّا رَاَيْنَهُ اَكْبَرْنَهُ
پس هنگامى كه يوسف بر آنان وارد شد و آنان او را ديدند بسيار گرانقدر و پرشكوهش داشتند و از جمال و كمال شگرف و شگفتانگيزش كه بسان ماه شب چهارده مىدرخشيد، دچار حيرت شدند.
((كلمه «اكبرنه» از «اكبار» به معناى اعظام و بزرگداشت است ، و كنايه است از حالت دهشت زدگى آن زنان ، بطوريكه شعور و ادراك خود را به محض ديدن آن حسن و جمال از دست دادند، و اين حالتى است طبيعى و خلقتى در عموم مردم ، كه هر كوچكى در برابر بزرگ و هر حقيرى در برابر عظيم خاضع گردد. پس هر وقت عظيم و كبيرى به عظمت و كبريايى خود در برابر شعور آدمى جلوه گر شود بر هر چه كه در شعور آدمى وجود دارد و كوچكتر از آن عظيم است قاهر آمده و آنها را از يادش مى برد، و در نتيجه آدمى در اعمالش دچار خبط مى گردد. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 204))
وَقَطَّعْنَ اَيْدِيَهُنَ
و با كاردهايى كه در دست داشتند، به جاى ميوه دست خود را بريدند.
((به همين دليل بود كه وقتى زنان مصر يوسف را بديدند حسن و جمال او بر شعور و ادراكشان قاهر آمد، در نتيجه به جاى ميوه دستهاى خود را قطع كردند. و اينكه قطع را به صيغه تفعيل آورده دلالت بر زيادى آن قطع دارد، همچنانكه وقتى مى گويند «قتل القوم تقتيلا» و يا مى گويند «موتهم الجدب تمويتا» معنايش اين است كه : او مردم را بسيار بكشت . و يا: قحطى بسيارى از مردم را نابود كرد. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 204))
«مجاهد» در اين مورد آورده است كه: آنان به گونهاى محو جمال يوسف شدند كه بريدن دستهاى خود را احساس نكردند، بلكه ناگهان جامههاى پر زرق و برق خود را ديدند كه از خون دستهايشان رنگين شده است.
منظور از بريده شدن دستها، نه جدا شدن آنها مىباشد بلكه منظور زخم شدن آنهاست؛ چنانكه وقتى كسى دست خود را زخمى ساخت، مىگويد: دستم را بريدم. امّا به باور «قتاده» منظور از بريدن دستها همان مفهوم نخست است و زنان مصر به گونهاى دستهاى خود را بريدند كه دستِ پارهاى از آنان از پوست آويزان بود.
وُقُلْنَ حاشَ لِلَّهِ
((و اينكه فرمود: «و قلن حاش للّه» تقديس خداست در امر يوسف ، و اين جمله نظير آيه «ما يكون لنا ان نتكلم بهذا سبحانك هذا بهتان عظيم» است . تقديس خداى سبحان ، ادبى است كه معتقدين به خدا در هر امرى كه در آن يك نوع تنزيه و تبرئه براى كسى اثبات مى كنند به زبان آورده نخست خدا را تنزيه و سپس به تنزيه شخص مورد نظر مى پردازند. زنان مصر هم وقتى خواستند يوسف را تنزيه كنند و بگويند: «ما هذا بشرا...» اول خدا را با جمله «حاش للّه» تنزيه نموده و سپس به تنزيه يوسف پرداختند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 204))
در تفسير اين فراز از آيه شريفه دو نظر آمده است:
1 - به باور بيشتر مفسّران آنان يكصدا فرياد بر آوردند كه: اين جوان شايستهكردار و گرانقدر، از شدّت پروايى كه از خدا دارد، از آنچه به او نسبت مىدهند پاك و بر كنار است؛ و بدين وسيله او را از تهمتى كه زليخا به او زده بود، پاك و پاكيزه اعلان كردند و بر قداست وى گواهى دادند.
2 - امّا به باور پارهاى ديگر، منظور آنان اين بود كه او از شباهت به انسانها پاك و از شدت زيبايى و اوج شكوه و درخشندگى، فراتر از بشر و فرزندان انسان است.
به باور ما ديدگاه دوم با آيه شريفه تناسب بيشترى دارد، چرا كه در ادامه آيه مىفرمايد:
ما هذا بَشَراً اِنْ هذا اِلاَّ مَلَكٌ كَريمٌ.
آنان گفتند: خدا مقام او را از مقام بشرى دورتر و والاتر ساخته است و ما به خدا پناه مىبريم كه بگوييم او بشر و از فرزندان انسان است؛ او نه جمال دل آرايَش به سيماى انسانها مىماند و نه آفرينشش؛ به باور ما او به خاطر اين شكوه و زيبايى و لطافت و ظرافت وصف ناپذيرش فرشتهاى گرانقدر است نه انسانى والامقام.
((و در جمله « ما هذا بَشَراً اِنْ هذا اِلاَّ مَلَكٌ كَريمٌ.» بشريت را از يوسف نفى و فرشته بودن را برايش اثبات كردند، البته اين حرف هم ناشى از اعتقادى بود كه معتقدين به خدا كه يك فرقه آنان بت پرستانند بدان معتقد بودند. و آن اين بود كه خداوند فرشتگانى دارد كه موجوداتى شريف و مبدء هر خير و سعادت در عالمند، و زندگى هر موجود زنده و علم و جمال و بهاء و سرور و ساير كمالات مورد آرزو از ناحيه آنان ترشح مى شود،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 204
و در نتيجه خود ايشان داراى تمامى جمالها و زيباييهاى صورى و معنويند، و اگر فرضا به صورت بشر مجسم شوند در حسن و جمالى مى آيند كه به هيچ مقياسى قابل اندازه گيرى نيست و بت پرستان آنها را به صورت انسان تصوّر مى كنند، البته انسانى در نهايت حسن و بهاء.
و شايد همين اعتقاد سبب بوده كه به جاى توصيف حسن و جمالش و چشم و ابرويش ، او را به فرشته اى بزرگوار تشبيه كرده اند، با اينكه آتشى كه در دل ايشان افروخته شده بود، به دست حسن صورت و زيبايى منظر يوسف افروخته شده بود. مع ذلك مى بينيم از حسن او چيزى نگفتند، بلكه او را فرشته اى كريم ناميدند، تا هم به حسن صورت او اشاره كرده باشند و هم به حسن سيرتش ، و هم به جمال ظاهر و خلقتش و هم به جمال باطن و خلقش و خدا داناتر است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 205))
از پيامبر گرامى آوردهاند كه آن حضرت يوسف را در شب معراج در آسمان دوّم ديده بود و او را اينگونه وصف مىفرمود: «رايت رجلاً صورته صورة القمر ليلة البدر، قلت يا جبرئيل من هذا؟»
قال: هذا اخوك يوسف.(263)
در شب معراج و در آسمان دوّم بزرگمردى را ديدم كه چهرهاش بسان شب چهارده مىدرخشيد، از فرشته وحى پرسيدم كه اين مرد كيست؟
او پاسخ داد: اين برادرت يوسف است.
به باور پارهاى مفهوم آيه شريفه اين است كه: او از نظر پاكدامنى و قداست جز فرشتهاى گرانقدر نيست.
«جبايى» در اين مورد مىگويد: از آيه شريفه برترى فرشتگان برفرزندان انسان دريافت مىگردد؛ چرا كه زنان مصر براى پاك و پاكدامن شمردن يوسف و نمايش برترى وشكوهش، او را فرشتهاى گرانقدر عنوان دادند و خدا نيز گفتار آنان را مورد انكار قرار نداد. امّا به باور ما اين گفتار نادرست و پوچ است؛ چرا كه قرآن گفتار زنان را در مورد جمال خيره كننده و كمال وصف ناپذير يوسف ترسيم مىكند و روشنگرى مىنمايد كه آنان با ديدن يوسف، او را از گناه و بدى پاك و پاكدامن خواندند و در قداست و عفت، او را بسان فرشتهاى گرانقدر يافتند و هرگز منظور آنان برترى و فضيلت از نظر پاداش و مقام نبود، و درست به همين دليل هم خدا گفتار آنان را باز مىگويد و مىگذرد. دليل اين مطلب اين است كه آنان گفتند: اين جوان شكوهبار، از جنس انسانها نيست و فرشتهاى گرانقدر است. آيا بهراستى او فرشته بود و زنان در اين سخن جدّى و راستگو بودند، يا منظورشان همان پاكى و قداست او و زيبايى و كمال او بود؟ به باور ما منظور همان بود كه ما گفتيم، و به همين جهت هم آفريدگار هستى اين گفتار آنان را نيز انكار نفرموده است.
فولادوند: پس چون [همسر عزيز] از مكرشان اطلاع يافت، نزد آنان [كسى] فرستاد، و محفلى برايشان آماده ساخت، و به هر يك از آنان [ميوه و] كاردى داد و [به يوسف] گفت: «بر آنان درآى.» پس چون [زنان] او را ديدند، وى را بس شگرف يافتند و [از شدت هيجان] دستهاى خود را بريدند و گفتند: «منزه است خدا، اين بشر نيست، اين جز فرشتهاى بزرگوار نيست.»
انصاریان: پس هنگامی که بانوی کاخ گفتارِ مکرآمیز آنان را شنید [برای آنکه به آنان ثابت کند که در این رابطه، سخنی نابجا دارند] به مهمانی دعوتشان کرد، و برای آنان تکیه گاه آماده نمود و به هر یک از آنان [برای خوردن میوه] کاردی داد و به یوسف گفت: به مجلس آنان در آی. هنگامی که او را دیدند به حقیقت در نظرشان بزرگ [و بسیار زیبا] یافتند و [از شدت شگفتی و حیرت به جای میوه] دست هایشان را بریدند و گفتند: حاشا که این بشر باشد! او جز فرشته ای بزرگوار نیست.
تفسیر نور:
كلمه «حاشا» و«تحاشى» بهمعنى كنار بودن است. رسم بوده كه هرگاه مىخواستند شخصى را از عيبى منزه بدانند، اوّل خدا را تنزيه مىكردند بعد آن شخص را.
همسر عزيز مصر زن سياستمدارى بود، با مهمانى دادن توانست مشت رقبا را باز كند. و آنان را غافلگير نمايد.
1- گاهى هدف از بازگو كردن مسايل ديگران، دلسوزى نيست، بلكه حسادت و توطئه و نقشه عليه آنان است. «مكرهن»
2- عشق كه آمد انسان بريدن دست را نمىفهمد. «قطعن ايديهنّ»
(اگر شنيدهايد كه حضرت علىعليه السلام به هنگام نماز، از پايش تير را كشيدند و متوجّه نشد، تعجب نكنيد. زيرا اگر عشق سطحى و زيبايى ظاهرى، تا بريدن دست پيش مىرود، عشق معنوى و عميق به جمال واقعى، چه خواهد كرد!.)
3- زود انتقاد نكنيد، شايد شما هم اگر به جاى او بوديد مثل او مىشديد. «قطعن ايديهنّ» (انتقاد كنندگان وقتى براى يك لحظه يوسف را ديدند، همه مثل زن عزيز مصر گرفتار شدند.)
4- پاسخ مكر را بايد با مكر داد. (زنان با بازگوكردن راز همسر عزيز مصر، نقشه كشيدند و او با يك ميهمانى، نقشه آنان را پاسخ داد). «ارسلت اليهنّ»
5- انسان به طور فطرى در برابر بزرگى و بزرگوارى، تواضع مىكند.«اكبرنه»
6- مردم مصر در آن زمان، ايمان به خدا وفرشتگان داشتند.«حاشللّه... ملككريم»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَآتَتْ كُلَّ وَاحِدَةٍ مِّنْهُنَّ سِكِّينًا وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هَذَا بَشَرًا إِنْ هَذَا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ (31)
الإعراب:
(الفاء) عاطفة (لما) ظرف بمعنى حين متضمّن معنى الشرط في محلّ نصب متعلّق ب (أرسلت) ، (سمعت) فعل ماض.. و (التاء) للتأنيث، والفاعل هي (بمكر) جارّ ومجرور متعلّق ب (سمعت) ، (هنّ) ضمير متّصل مبنيّ في محلّ جرّ مضاف إليه (أرسلت) مثل سمعت (إلى) حرف جرّ و (هن) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (أرسلت) ، (الواو) عاطفة (أعتدت) مثل سمعت (لهنّ) مثل إليهنّ متعلّق ب (أعتدت) ، (متّكأ) مفعول به منصوب (الواو) عاطفة (آتت) مثل سمعت (كلّ) مفعول به أوّل منصوب (واحدة) مضاف إليه مجرور (منهنّ) مثل إليهنّ متعلّق بنعت لكلّ واحدة (سكّينا) مفعول به ثان منصوب (الواو) عاطفة (قالت) مثل سمعت (اخرج) فعل أمر، والفاعل أنت (عليهنّ) مثل إليهنّ متعلّق بحال من فاعل اخرج [1] ، (فلما) مثل الأول (رأين) فعل ماض مبني على السكون.. و (النون) ضمير فاعل و (الهاء) مفعول به (أكبرنه) مثل رأينه (الواو) عاطفة (قطّعن) مثل رأين (أيدي) مفعول به منصوب و (هنّ) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (قلن) مثل رأين (حاش) فعل ماض مبني على الفتح المقدّر على الألف المحذوفة للتخفيف»
، والفاعل هو أي يوسف (لله) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف حال من فاعل حاش أي مطيعا لله [3] ، (ما) نافية عاملة عمل ليس (ها) حرف تنبيه (ذا) اسم إشارة مبنيّ في محلّ رفع اسم ما (بشرا) خبر ما منصوب (إنّ) حرف نفي (هذا) مبتدأ (إلّا) أداة حصر (ملك) خبر مرفوع (كريم) نعت لملك مرفوع.
[1] أو متعلّق بفعل اخرج، ومعنى: اخرج عليهنّ.. ابرز لهنّ.
(2) أي جانب يوسف المعصية.. ويجوز أن يكون اسما منصوبا على المصدر أي تنزيها لله. قال الغلاييني في جامع الدروس: «متى استعملت (حاشا) للتنزيه المجرّد كانت اسما مرادفا للتنزيه منصوبا على المفعولية المطلقة.. وإن لم تضف ولم تنوّن كانت مبنيّة ... » .
[3] أو اللام للتعليل، وهو متعلّق بالفعل، وذلك على حذف مضاف أي جانب يوسف المعصية لأجل طاعة الله.
--------------------------------------------------------
فَذَلِكُنَّ « پس از آن » لُمْتُنَّنِي « ملامت کردید مرا» رَاوَدتُّهُ « درخواست کردم از او » اسْتَعْصَمَ « خودداری کرد ، طلب عصمت نمود ، پاکدامنی کرد» لَئِن « البته اگر» لَّمْ يَفْعَلْ « نکرد» مَا آمُرُهُ« انچه دستورش می دهم » لَيُسْجَنَنَّ « مسلما زندانی می شود » يَكُونًا« می باشد ، می گردد» الصَّاغِرِينَ« خوار شوندگان » (32)
در اين هنگام بانوى كاخ رو به ميهمانان بهت زده نمود و با مخاطب ساختن كسانى كه او را در عشق يوسف سرزنش مىكردند، گفت:
قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذى لُمْتُنَّنى فيهِ
((زمينه اين كلام زمينه دفع توهم است ، كانه كسى گفته است : بعد از آنكه زنان مصر دستهاى خود را بريده و درباره يوسف آن اعتراف را كردند زليخا چه گفت و شخصى در جواب او گفته : «قالت - زليخا گفت ...»
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 205
زليخا با آوردن حرف «فاء» بر سر «ذلكن» كلام خود را فرع و نتيجه گفتار و كردار زنان مصر كرد، و با آوردن «ذا» اشاره به شخصى (يوسف ) كرد كه زنان ، زليخا را به خاطر عشق به آن شخص ملامت مى كردند، و آن شخص را چنين توصيف كرد كه : اين همان است كه مرا در عشق به او ملامت مى كرديد. اين كار را كرد كه خود يوسف جوابشان باشد، و بفهمند كه عشق به چه كسى باعث شد كه او شرافت و آبروى دودمان و عزّت شوهر خود و عفت خود را به باد دهد. ومعلوم است كه بهترين و قوى ترين بيان آن بيانى است كه شنونده را به دليل خارجى حواله دهد، چنانكه در آيه «اهذا الذى يذكر آلهتكم» و آيه «ربنا هولاء اضلونا» نيز همين نكته بكار رفته . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 206))
اين است آن جوان پرشكوه وبرازندهاى كه مرا در عشق و دلدادگى به او سرزنش مىنموديد. گويى منظور او اين بود كه شما با اينكه تنها يك بار او را ديديد، با همان يك نگاه گذرا خرد از كف داديد و به اين سرنوشت گرفتار شديد، پس چرا در مورد من كه هر بامداد و شامگاه و در همه ساعات زندگى جمال او را مىنگرم انصاف روا نمىداريد؟ و چگونه مرا درخور سرزنش مىدانيد؟ آيا اين از انصاف است؟
و آنگاه سخن را به پاكدامنى و پرواى يوسف كشاند و ضمن گواهى بر پاكى و قداست او، به گناه و نيرنگ خود اعتراف كرد و گفت:
وَلَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ
((آنگاه پس از اين اشاره و نشان دادن ، اعتراف كرد به اينكه با يوسف مراوده داشته و گفت كه من او را دنبال كرده بودم ، اما دست از عفت خود برنداشت ، و خواستار عصمت و پاكى بود، و اگر چنين بى پروا دل خود را براى آنان سفره نموده و رازى را كه همواره بر مخفى ماندنش سعى داشته بيرون ريخته براى اين بود كه ديد دلهاى همه مانند دل او شيداى يوسف است ، و چون همه را همدرد خود يافت شروع كرد به درد دل كردن ، و اين جزئيات در جمله كوتاه «و لقد راودته عن نفسه فاستعصم» نهفته است ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 206))
آرى، آرى، من بودم كه برخلاف ميل او با نرمش و دوستى به سراغ او رفتم و او را به سوى خويش دعوت كردم، امّا او خويشتندارى ورزيد و چشم از گناه فرو بست.
به باور پارهاى منظور اين است كه، او به خدا پناه برد و از او مقام والاى عصمت و دورى از گناه را در خواست كرد. اين فراز گواهى روشن بر اين نكته است كه از آن حضرت هرگز نه گناهى سرزد و نه آهنگ و تصميم بر گناه.
از پى اين گواهى بر پاكى يوسف و كنار زدن همه پردهها به تهديد و هشدار او پرداخت كه:
وَلَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ما امُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرينَ.
((و در آخر، تصميم خود را براى آنان بگفت كه از يوسف دست بردار نيست و هم به يوسف فهماند كه او را بر موافقت خود اجبار مى كند، و اگر مخالفت كند سياستش خواهد كرد، و اين گفتار خود را: «و لئن لم يفعل ما آمره ليسجنن و ليكونا من الصاغرين» به وجوهى چند از اقسام تاءكيد از قبيل : قسم ، نون تاكيد، و لام و امثال آن موكد نمود، تا برساند كه بر اين تصميمش جازم است ، و چنين قدرتى در خود مى بيند كه بتواند او را در برابر خواسته خود تسليم سازد، و اگر استنكاف كند از همين الان خود را آماده رفتن زندان بسازد آن وقت است كه اين زندگى آزادانه و مرفهش به سياه چال زندان ، و اين روزگار عزّتش به خوارى و هوان مبدّل مى شود. اين نحوه گفتار به خوبى نشان مى دهد كه هم خواسته از در بيچارگى به زنان مصر عزّت و مناعت بفروشد و هم يوسف را تهديد نمايد.
و اين تهديد از آن صحنه سازى كه در روز مراوده كرد و از شوهرش تقاضا نمود كه يوسف را به زندان افكند شديدتر و هول انگيزتر است ، چون در آن روز به شوهر خود گفت : «نيست جزاى كسى كه به همسرت قصد سوء كند جز اينكه زندانى شود، و يا عذاب دردناكى بچشد» و آن تهديد به چند جهت از اين تهديد سبك تر است :
اولا براى اينكه در آنجا كيفر را مردد كرد ميان زندان و عذاب اليم ، ولى در اينجا جمع كرد ميان هر دو كه عبارت است از زندان و خوارى .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 206
و ثانيا براى اينكه در آنجا از شوهرش تقاضا كرد، ولى در اينجا گفت خودم اين كار را مى كنم ، و طورى هم گفت كه جاى ترديد نگذاشت ، و رسانيد كه بر اين تصميم صددرصد جازم است ، و فهمانيد كه آنقدر در دل شوهرش نفوذ دارد كه بتواند او را به هر چه كه مى خواهد وادار سازد و در امر او به هر نحوى كه دلش بخواهد تصرف كند.))
و اگر او به آنچه دستورش مىدهم گردن نگذارد و خواسته دلم را بر آورده نسازد، هم زندانى شده و هم در زمره خوار شدگان قرار خواهد گرفت.
فولادوند: [زليخا] گفت: «اين همان است كه در باره او سرزنشم مىكرديد. آرى، من از او كام خواستم و[لى] او خود را نگاه داشت، و اگر آنچه را به او دستور مىدهم نكند قطعاً زندانى خواهد شد و حتماً از خوارشدگان خواهد گرديد.»
انصاریان: بانوی کاخ گفت: این همان کسی است که مرا درباره عشق او سرزنش کردید. به راستی من از او خواستار کام جویی شدم، ولی او در برابر خواست من به شدت خودداری کرد، و اگر فرمانم را اجرا نکند یقیناً خوار و حقیر به زندان خواهد رفت.
تفسیر نور:
شرايط اجتماعى و روانى، در نوع عكسالعمل افراد تأثير دارد. همسر عزيز آنگاه كه از افشاى كار زشت خود مىترسد، «غلقّت الابواب» درها را مىبندد، امّا هنگامى كه زنان مصر را همراه و همداستان خود مىبيند، علناً مىگويد: «أنا راودته» من او را فرا خواندم. در جامعه نيز وقتى حساسيت به زشتى از بين برود، گناه آسان مىشود. شايد براى جلوگيرى از همين اخلاق است كه در دعاى كميل مىخوانيم: «اللّهم اغفر لى الذنوب التى تهتك العصم» خداوندا؛ گناهانى كه پرده حيا را پاره مىكند برايم بيامرز. زيرا گناه در ابتدا انجامش براى انسان سنگين است، امّا همينكه پردهها برافتاد آسان مىشود.
1- ديگران را ملامت نكنيد كه خود گرفتار مىشويد.«فذالك الذى لمتننّى فيه»
2- عشق گناه آلود، سبب رسوائى مىشود.«لقد راودته»
3- دروغگو رسوا مىشود. كسى كه ديروز گفت: يوسف قصد سوء داشته «اراد باهلك سوء» امروز مىگويد: «أنا راودته» من قصد كام گرفتن از او را داشتم.
4- گاهى دشمن هم به پاكى شخص مقابل، گواهى مىدهد.«فاستعصم»
(وجدان مجرم نيز گاهى بيدار مىشود.)
5- سوء استفاده از قدرت، حربهى طاغوتيان است. «ليسجننّ»
6- تهديد به حبس وتحقير، حربه وشيوهى طاغوتيان است. «ليسجنن،...الصاغرين»
7- عاشقِ شكست خورده، دشمن مىشود. «ليسجنّن و ليكوناً من الصاغرين»
8- روحيه كاخنشينى، غيرت را مىميراند. (با آنكه عزيز خيانت همسر را فهميد و از او خواست كه توبه كند، ولى باز هم ميان او و يوسف فاصله نيانداخت.)
9- پاكى لازمهى نبوت است. «فاستعصم ...»
10- چه پاكانى كه به خاطر خودكامگان به زندان مىروند.«فاستعصم ... ليسجنن»
«يوسف از دامان پاك خود به زندان مىرود»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالَتْ فَذَلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَلَقَدْ رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَلَئِن لَّمْ يَفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُونًا مِّنَ الصَّاغِرِينَ (32)
الإعراب:
(قالت) فعل ماض، و (التاء) للتأنيث، والفاعل هي (الفاء رابطة لجواب شرط مقدّر (ذلكنّ) اسم إشارة مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ، و (اللام) للبعد و (كنّ) حرف خطاب جمع الإناث (الذي) اسم موصول مبنيّ في محلّ رفع خبر المبتدأ (لمتنّ) فعل ماض مبنيّ على السكون.. و (تنّ) ضمير متّصل في محلّ رفع فاعل (النون) نون الوقاية (الياء) ضمير مفعول به (في) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (لمتنّ) على حذف مضاف أي في حبّه [1] ، (الواو) استئنافيّة (اللام) لام القسم لقسم مقدّر (قد) حرف تحقيق (راودت) فعل ماض مبنيّ على السكون.. و (التاء) فاعل و (الهاء) ضمير مفعول به (عن نفسه) جارّ ومجرور متعلّق ب (راودته) .. و (الهاء) مضاف إليه (الفاء) عاطفة (استعصم) فعل ماض والفاعل هو (الواو) استئنافيّة (اللام) موطّئة للقسم (إن) حرف شرط جازم (لم) حرف نفي (يفعل) مضارع مجزوم فعل الشرط، والفاعل هو (ما) اسم موصول مبنيّ في محلّ نصب مفعول به (آمره) مضارع مرفوع، و (الهاء) مفعول به، والفاعل أنا (اللام) لام القسم (يسجننّ) مضارع مبنيّ على الفتح في محلّ رفع..
و (النون) نون التوكيد وهو مبنيّ للمجهول ونائب الفاعل ضمير مستتر تقديره هو (الواو) عاطفة (ليكوننّ) لام القسم ومضارع ناقص مثل يسجننّ في البناء، واسمه ضمير مستتر تقديره هو (من الصاغرين) جارّ ومجرور متعلّق بخبر يكونن.
[1] أو متعلّق بمحذوف حال من مفعول لمتنّ، أي لمتنّني مغرمة في حبّه.
الصرف:
(لمتنّ) ، فيه إعلال بالحذف لمناسبة البناء على السكون فهو فعل معتل أجوف حذفت عينه لذلك، وزنه فلتنّ.
----------------------------------------------
السِّجْنُ « زندان » أَحَبُّ « محبوبتر» يَدْعُونَنِي « می خوانند مرا » إِلَّا( ان +لا) تَصْرِفْ« اگر برنگردانی» كَيْدَهُنَّ « مکر آنان (زنان)» أَصْبُ « میل پیدا می کنم، متمایل می شوم » أَكُن« می باشم (خواهم بود)» (33)
زندان براى من از گناه و بيداد محبوبتر است!
يوسف با شنيدن اصرار و تهديد بانوى كاخ، دستها را به سوى آسمان گشود كه:
رَبِّ السِّجْنُ اَحَبُّ اِلَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنى اِلَيْهِ
پروردگارا، زندان براى من دوست داشتنىتر و محبوبتر از كار زشت و ظالمانهاى است كه اين زنان مرا به سوى آن مىخوانند.
((زليخا و زنان مصر بدون هيچ پروايى آنچه در دل داشتند بيرون ريختند. او فاش نمود، و ايشان فاش نمودند، در حالى كه خود يوسف ايستاده بود. ايشان به خيال خود توجه او را به سوى خود معطوف مى كردند، و به خيال خود با او حرف مى زدند، ولى او كمترين توجهى به آنها نكرد، و حتى به يك كلمه هم زبان نگشود، بلكه توجه خود را به درگاه خداى متعال معطوف داشت و با قلبى كه جز خدا چيز ديگرى در آن جا نداشت رو به سوى خداى مالك دلها نمود و گفت : «رب السجن احب الى مما يدعوننى اليه ....»
و اين كلامش دعا (نفرين ) به خود نبود كه خدايا! مرا با انداختن در زندان از شر اين زنان خلاص كن بلكه بيان حال خود در برابر تربيت الهى بود و مى خواست عرض كند: در جنب محبت تو زندان را با رضاى تو ترجيح مى دهم بر لذت معصيت و دورى از تو. و اين گفتارش نظير آن حرفى بود كه در روز خلوت با زليخا گفت : «معاذ اللّه انه ربى احسن مثواى انه لا يفلح الظالمون». پس در هر دوى اين دو كلام افتخار ورزيدن به داشتن چنين خدايى بزرگ و مهربان است ، و تنها فرق ميان آن دو اين است كه در يكى خدا را خطاب كرده و در ديگرى زليخا را. و در هيچ يك از آن دو، دعا (نفرين ) نيست .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 207))
از اين فراز، اين نكته دريافت مىگردد كه آن زنان نيز پس از ديدن يوسف، به بانوى كاخ پيوستند و تقاضايى بسان تقاضاى او طرح كردند.
«ابو حمزه ثمالى» از حضرت سجّاد عليه السلام آورده است كه فرمود: هنگامى كه زنان ميهمان از نزد زليخا رفتند، هر كدام جداگانه و به طور سرّى سفيرى به سوى يوسف گسيل داشته و از او تقاضاى ديدار نمودند.
و پارهاى نيز آوردهاند كه زنان مورداشاره به يوسف توصيه كردند كه خواسته بانوى كاخ را جدّى بگيرد و فرمان او را به جان بخرد كه در غير اين صورت به او ستم رواداشته و او ستمديده خواهد بود.
و پارهاى ديگر آوردهاند: پس از آنكه زنان ميهمان، يوسف را ديدند، از زليخا در خواست كردند تا اجازه دهد هركدام از آنان به طور جداگانه در ديدارى خصوصى با يوسف ملاقات كنند و از او بخواهند تا در خواست بانوى كاخ را بپذيرد و فرمان او را گردن نهد. زليخا با پيشنهاد آنان موافقت نمود و هر كدام از آنان با يوسف به تنهايى ديدار كردند، امّا به جاى طرح خواسته بانوى كاخ، خود را به او عرضه نمودند و از يوسف خواستند تا آنان را كامروا سازد، و اينجا بود كه يوسف رو به بارگاه خدا نمود كه پروردگارا، زندان براى من دوست داشتنى تر از تقاضاى اينان است.
چگونه؟
منظور يوسف از گزينش زندان بر خواسته زشت و ظالمانه زنان، زندانى شدن است و نه جا و مكان زندان، و با اينكه زندانى شدنِ بىگناهى چون او نيز بسان پذيرش خواسته زنان گناه است، چگونه يوسف از خدا زندان را خواست و گفت: پروردگارا زندان براى من از خواسته اين زنان محبوبتر است؟
پاسخ؟
در اين مورد چند پاسخ مىتوان داد:
1 - منظور يوسف از اين بيان نه محبت قلبى است كه من آن را مىخواهم، هرگز، بلكه منظور اين است كه زندانى شدن براى من آسانتر و تحمّل پذيرتر از تن دادن به خواسته زشت و ظالمانه اين زنان است.
2 - و ممكن است منظور اين باشد كه اگر مرا بر سر دو راهى زندان يا پذيرش خواسته زنان قرار دهند، زندانى شدن از نظر من بهتر و دوست داشتنى تر است و اين را برخواهم گزيد.
3 - و «جبايى» مىگويد: منظور يوسف اين بوده است كه براى من محبوبتر است كه خود را براى زندان آماده سازم، تا خويشتن را راضى كنم كه به پذيرش خواسته زنان تن سپارم.
وَاِلاَّ تَصْرِفْ عَنّى كَيْدَهُنَّ اَصْبُ اِلَيْهِنَّ وَاَكُنْ مِنَ الْجاهِلينَ.
و اگر تو اى خداى من، به لطف و مهر خويش اين نقشه و نيرنگى را كه بر ضد من پرداختهاند از من باز نگردانى و آن را نقش بر آب نكنى، به آنان و گفتارشان خواهم گراييد و آنگاه از زمره نادانان و ناسپاسان شده و در خور نكوهش و سرزنش خواهم گرديد.
((البته جمله «رب السجن احب الى ...» يك نوع مقدمه و زمينه چينى است براى جمله «و الا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن» كه در ظاهر دعا است و در واقع زبان حال است . بنابراين ، معناى آيه چنين است : پروردگارا! اگر من ميان زندان و آنچه كه اينان مرا بدان مى خوانند مخير شوم زندان را اختيار مى كنم ، و از تو درخواست دارم كه سوء قصد اينان را از من بگردانى ، چون اگر تو، كيد ايشان را از من نگردانى از جاى كنده مى شوم و به سوى آنان ميل نموده در نتيجه از جاهلان مى گردم ، زيرا اگر من تاكنون شر ايشان را از خود دور داشته ام به وسيله علمى بوده كه تو به من تعليم فرمودى ، و اگر افاضه خود را از من دريغ فرمايى من مثل ساير مردم جاهل مى شوم ، و در مهلكه عشق و هوسبازى قرار مى گيرم . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 208))
((نكاتى كه از آيه شريفه استفاده مى شود
از خود آيه به كمك سياق ، چند نكته استفاده مى شود:
اول اينكه ، جمله «رب السجن احب الى ...» نفرينى نبوده كه يوسف (عليه السّلام ) به جان خود كرده باشد، بلكه بيان حالى بوده كه از خود براى پروردگارش نموده كه روى دل از زنان گردانيده و به سوى او بازگشت كرده است . و معناى : «احب الى» اين است كه اگر اختيار به دست خودم باشد من زندان را بر آنچه كه ايشان مرا بدان مى خوانند اختيار مى كنم . نه اينكه به مقتضاى افعل التفضيل «احب : محبوبتر» معنايش اين باشد كه پيشنهاد ايشان هم محبوب است ولى به آن مقدارى كه طبع آدمى و نفس اماره اقتضاى آن را دارد، به خلاف زندان و رضاى تو كه محبوبيتش بيشتر از آن است .
و اينكه فرمود: «فاستجاب له ربه» اشاره است به استجابت دعايى كه از زبان حال «الا تصرف عنى كيدهن ...» استفاده مى شود، براى اينكه دنبال آن فرموده : «فصرف عنه كيدهن»، و اگر گفتار يوسف دعا (نفرين ) بود مى بايست استجابتش هم زندان باشد، و حال آنكه تنها فرمود «كيد ايشان را از وى بگردانيد». پس اينكه بعضى توهم كرده اند كه اين جمله استجابت نفرين يوسف است براى رفتن به زندان ، صحيح نيست .
يكى از ادله اين معنا خود آيات مورد بحث است كه بعد از داستان در قصه به زندان رفتن يوسف مى فرمايد: «ثم بدا لهم من بعد ما راوا الايات ليسجننه حتى حين - پس ، بعد از آن آيات كه ديدند بر آن شدند كه او را براى مدتى زندانى كنند» و اگر گفتار يوسف بيان حال نبود بلكه رسما دعا (نفرين ) براى به زندان رفتن خود بود و جمله «فاستجاب ...» هم معنايش اين بود كه خداوند دعاى (نفرين ) او را مستجاب كرد و زندان را برايش مقدر فرمود، ديگر جا نداشت به «ثم» تعبير بفرمايد و جمله را از جملات سابقش جدا كند - دقّت فرمائيد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 208
دوم اينكه زنان مصر هم او را دعوت نموده ، و با او مراوده كردند همانطورى كه زليخا او را به خود دعوت نمود و با او مراوده كرد. و اما اينكه دعوت زنان مصر به سوى خودشان بوده و يا دعوت يوسف به اين بوده كه پيشنهاد زليخا را بپذيرد، و يا هر دو كار را كرده اند، هم گفته اند خواهش او را بپذير و هم خواهش تك تك ما را، آيه شريفه از آن ساكت است ، و فقط از يك جمله مى توان مختصر استفاده اى كرد و آن اين است كه فرموده : «اگر كيد ايشان را از من نگردانى من متمايل به سوى آنان مى شوم» زيرا اگر زنان مصر او را به خويشتن دعوت نكرده بودند عاشق شدنش به ايشان معناى روشنى نداشت .
ليكن آياتى كه راجع به پيغام يوسف به فرستاده پادشاه است از زندان ، كه گفت : «برگرد به سوى خدايت پس از او بپرس داستان زنانى كه دستهاى خود را بريدند چه بود - تا آنجا كه مى فرمايد - زنان گفتند: حاش للّه ، ما بر او هيچ گناهى نديديم . همسر عزيز گفت : الان حق از پرده بيرون شد، من او را به سوى خويشتن خواندم و او از راستگويان است . يوسف گفت اين را گفتم تا عزيز بداند من در غيابش به او خيانت نكردم چون خدا كيد خيانت كاران را به نتيجه نمى رساند...» اشعار به اين معنا دارد كه در آن روز زنان مصر يوسف را به سوى خود دعوت نكردند، بلكه او را نصيحت كردند كه خواهش زليخا را بپذيرد، قرآن تا اين اندازه زنان مصر را شريك كرده ، و بعد از آن ، از قول يوسف فرموده : «من در غياب عزيز به او خيانت نكردم» و اگر زنان مصر بيش از اين شركت مى داشتند، يعنى آنها هم يوسف را به سوى خويش دعوت كرده بودند بايد در اينجا مى فرمود: «تا ملك بداند كه من خيانت نكردم» و يا از قول وى چنين نقل كند: «من به عزيز و به غير او خيانت نكردم» - دقّت فرماييد.))
فولادوند: [يوسف] گفت: «پروردگارا، زندان براى من دوستداشتنىتر است از آنچه مرا به آن مىخوانند، و اگر نيرنگ آنان را از من بازنگردانى، به سوى آنان خواهم گراييد و از [جمله] نادانان خواهم شد.»
انصاریان: یوسف گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوب تر است از عملی که مرا به آن می خوانند، و اگر نیرنگشان را از من نگردانی به آنان رغبت می کنم و از نادانان می شوم.
تفسیر نور:
1- توجه به ربوبيت خدا، از آداب دعا مىباشد. «ربّ»
2- اولياى خدا، فشار زندگى شرافتمندانه را، از رفاه در گناه بهتر مىدانند. «ربّ السجن احبّ الىّ»
3- هر آزادبودنى ارزش نيست وهر زندانبودنى عيب نيست.«رب السجن احبّ»
4- انسان با استمداد از خداوند، مىتواند در هر شرايطى از گناه فاصله بگيرد. «ربّ السجن احبّ» (هجرت از محيط گناه لازم است)
5- رنج و سختى نمىتواند مجوز ارتكاب گناه باشد. «رب السجن...»
6- دعا و نيايش و استمداد از خداوند، راه مصون ماندن از گناه و انحرافات جنسى است. «رب السجن...»
7- شخصيت انسان به روح اوبستگى دارد، نه جسم او. اگر روح آزاد باشد، زندان بهشت است واگر روح در فشار باشد، كاخ هم زندان مىشود.«السجن احبّ»
8- يا همه زنان عاشق يوسف شدند و پيغام دادند و يا او را براى پذيرش درخواست همسر عزيز تشويق كردند.«كيدهن ، يدعوننى»
9- راضى كردن مردم به قيمت ناخشنود كردن خدا، جهل است. «ربّ... يدعوننى»
10- هيچ كس بدون لطف خداوند، محفوظ نمىماند. «الاّتصرف عنى...» در شرايط بحرانى تنها راه نجات، اتكا به خداوند است.
11- آزمايشهاى الهى هر لحظه سختتر ميشود. (يوسف قبلاً گرفتار يك زن بود، حال گرفتار چندين زن شده است.)« كيدهنّ» «اليهنّ»
12- گناه، موجب سلب علوم خدادادى و موهبتى است. «اتيناه علما و حكما... اكن من الجاهلين»
13- جهل تنها بيسوادى نيست، انتخاب لذت آنى و چشمپوشى از رضاى خداوند، جهل محض است.«اكن من الجاهلين»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَإِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُن مِّنَ الْجَاهِلِينَ (33)
الإعراب:
(قال) فعل ماض، والفاعل هو أي يوسف (ربّ) منادى مضاف منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل الياء المحذوفة للتخفيف.. و (الياء) المحذوفة مضاف إليه (السجن) مبتدأ مرفوع (أحبّ) خبر مرفوع (إلى) حرف جرّ و (الياء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بأحبّ (من) حرف جرّ (ما) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق بأحبّ، (يدعون) مضارع مبنيّ على السكون.. و (النون) نون النسوة فاعل و (النون) الثانية للوقاية و (الياء) مفعول به (إليه) مثل إليّ متعلّق ب (يدعون) ، (الواو) عاطفة (إن) حرف شرط جازم (لا) حرف نفي (تصرف) مضارع مجزوم فعل الشرط (عنّي) مثل إليّ متعلّق ب (تصرف) ، (كيدهنّ) مفعول به منصوب.. و (هنّ) ضمير مضاف إليه (أصب) مضارع مجزوم جواب الشرط، وعلامة الجزم حذف حرف العلّة، والفاعل أنا (إليهنّ) مثل إليّ متعلّق ب (أصب) ، (الواو) عاطفة (أكن) مضارع ناقص مجزوم معطوف على (أصب) ، واسمه ضمير مستتر تقديره أنا (من الجاهلين) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف خبر أكن.
----------------------------------------------------------
اسْتَجَابَ « پذیرفت ، اجابت کرد» صَرَفَ « برگردانید» (34)
در ادامه سخن در اين مورد مىفرمايد:
فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ
و پروردگارش دعاى او را به هدف اجابت رساند و خواسته اش را پذيرفت و او را از نيرنگ آنان حفظ كرد.
چگونه؟
با اينكه يوسف مىدانست كه خدا، او را يارى مىرساند و نقشه زشت و ظالمانه زنان را از او دور مىسازد و نقش بر آب مىنمايد، چگونه دست به سوى آسمان برداشت و بازبانِ دعا خواسته خويش را خواست؟
پاسخ
درست است كه خدا از راز دل او آگاه بود و او را يارى مىفرمود، امّا گاه مصلحت در آن است كه انسان براى دريافت الطاف خدا دعا كند و با راز و نياز با آن سبب ساز، خواستههاى خويش را بخواهد و بدان نايل آيد.
پرسش ديگر
يوسف چگونه مىدانست كه با رسيدن يارى خداى و لطف و مهر او، دستخوش لغزش نخواهد شد و از گناه مصون خواهد ماند و اگر لطف خدا نباشد دست به گناه خواهد يازيد؟
پاسخ
پاسخ اين است كه يوسف از آنجايى كه انسان شناسى آگاه بود و غريزه جنسى را در سازمان وجود خويش مىنگريست، از سويى مىدانست كه اگر مهر و لطف خدا نباشد ممكن است دچار لغزش گردد، و از دگر سو نيز آگاه بود كه خدا پيامبران خود را در پرتو الطاف خود حفظ مىكند، و اگر به كسى اين لطف را نداشته باشد، او را به مقام والاى رسالت بر نمىگزيند.
«جبايى» در اين مورد مىگويد: از آيه شريفه اين نكته دريافت مىگردد كه دعا در باره كارى كه انجام آن از سوى خدا قطعى مىباشد نيز درست است؛چرا كه يوسف با اينكه مىدانست كه مورد لطف خداست و خدا او را از گناه و لغزش مصون مىدارد، باز هم دعا كرد و آن را به صورت نيايش از خدا خواست.
امّا به باور ما ممكن است لطف خدادر چنين مواردى در گرو دعاى خالصانه بندگان باشد، و اگر آنان دعا نكنند و از خدا نخواهند، مهر و لطف او بر آنان فرود نيايد؛ و يوسف به همين دليل دعا مىكرد؛ چرا كه احتمال مىداد كه اگر دعا نكند و از خداى خويش خالصانه نخواهد، ممكن است مورد لطف قرار نگيرد و فرود لطف و يارى خدا در اين مورد ممكن است مشروط به دعا و در گرو آن باشد.
اِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْعَليمُ.
بهراستى كه خدا دعاى بندگان را مىشنود و نسبت به اخلاص در دعا و مصالح و مفاسد آنان درپذيرفته شدن دعاهايشان دانا و آگاه است.
فولادوند: پس، پروردگارش [دعاى] او را اجابت كرد و نيرنگ آنان را از او بگردانيد. آرى، او شنواى داناست.
انصاریان: پس پروردگارش خواسته اش را اجابت کرد و نیرنگ زنان را از او بگردانید؛ زیرا خدا شنوا و داناست.
تفسیر نور:
1- مردان خدا مستجاب الدعوة هستند. «فاستجاب له»
2- هر كس به خداوند پناه ببرد، محفوظ مىماند.«فصرف عنه كيدهنّ»
3- استجابت دعا، دليل بر قدرت شنوايى و بينايى و علم خداوند است. «فاستجاب... هو السميع العليم»
((بحثهايى پيرامون تقواى دينى و درجات آن در چند فصل
1-رابطه قانون ، اخلاق كريمه و توحيد. و بيان اينكه قانون بدون اخلاق و اخلاق بدون توحيد نمى توانند منشاء اثرى باشند.
هيچ قانونى به ثمر نمى رسد مگر به وسيله ايمانى كه آن ايمان به وسيله اخلاق كريمه حفظ و آن اخلاق هم به وسيله توحيد ضمانت شود. بنابراين ، توحيد اصلى است كه درخت سعادت آدمى را رشد داده و شاخ و برگ اخلاق كريمه را در آن مى روياند، و آن شاخه ها را هم بارور ساخته جامعه بشريت را از آن ميوه هاى گرانبها بهره مند مى سازد، همچنانكه فرموده : «الم تر كيف ضرب اللّه مثلا كلمه طيبه كشجره طيبه اصلها ثابت و فرعها فى السماء توتى اكلها كل حين باذن ربها و يضرب اللّه الامثال للناس لعلهم يتذكرون و مثل كلمه خبيثه كشجره خبيثه اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار» و ايمان به خدا را چون درختى معرفى كرده كه داراى ريشه است كه قطعا همان توحيد است . و نيز داراى خوردنيها معرفى كرده كه در هر آنى به اذن پروردگارش ميوه هايش را مى دهد، و آن ميوه ها عمل صالحند. و نيز داراى شاخه هايى معرفى نموده كه همان اخلاق نيكو از قبيل تقوا، عفت ، معرفت ، شجاعت ، عدالت و رحمت و نظايرآن است .
آنگاه در آيه ديگرى درباره كلمه طيب چنين فرموده : «اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه» سعادت صعود به سوى خداى تعالى و تقرب به درگاه او را تنها مخصوص كلمه هاى طيب نموده كه همان اعتقاد حق است ، و عمل شايسته و مناسب كه آن را بالا مى برد كمك كار آن قرار داده .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 211
بيان آن اينكه : همه مى دانيم كه كمال نوعى انسان تمام نمى شود و آدمى در زندگيش آن سعادتى را كه همواره در پى آنست و هدفى بزرگتر از آن ندارد درنمى يابد مگر به اجتماع افرادى كه در كارهاى حياتى با يكديگر تعاون مى كنند. كارهايى كه كثرت و تنوع آن به حدى است كه از عهده يك انسان برنمى آيد كه همه آنها را انجام دهد.
و همين درك ضرورى است كه آدمى را محتاج كرده كه اجتماعى تشكيل داده به سنتها و قوانينى كه نگهدار حقوق افراد از بطلان و فساد باشد تن در دهند و فرد فرد اجتماع هر يك به قدر وسع خود بدان عمل نمايند، و در زير سايه آن قوانين اعمال يكديگر را مبادله نموده هر يك به قدر ارزش عمل خود از نتيجه عمل ديگران برخوردار شوند، و بدون اينكه نيرومند مقتدر به ضعيف عاجز ظلم كند.
اين را نيز مسلم مى داريم كه قوانين مذكور موثر واقع نمى شود مگر آنكه قوانين ديگرى به نام قوانين جزايى ضامن اجراى آن گردد، و متخلفين از آن و تجاوزكاران به حقوق ديگران را تهديد به اين كند كه در قبال كار بد كيفر بد دارند، و متخلفين از ترس آن كيفرها هوس تخلف نكنند. و نيز مقررات ديگرى لازم است تا عاملين به قانون را تشويق و آنان را در عمل خير ترغيب نمايد. و نيز قوه حاكمه اى لازم است تا بر همه افراد، حكومت نموده به عدل و درستى بر همه سلطنت داشته باشد.
و اين آرزو وقتى صورت عمل به خود مى گيرد كه قوه مجريه از جرم اطلاع ، و بر مجرم تسلط داشته باشد، و اما اگر جرمهايى به دست مجرمينى در خلوت صورت گيرد و قوه مجريه از آن خبردار نباشد - و چقدر هم بسيار است - در اين صورت ، باز جلو جرم گرفته نمى شود و دست قوانين به مجرمين نمى رسد. و نيز اگر چنانچه قوه مجريه ضعيف باشد و آن نيرويى كه بايد نداشته باشد و يا در سياست مجرمين سهل انگارى نمايد، مجرمين بر او چيره مى گردند. و همچنين اگر خود مجرم شخصا قوى تر از قوه مجريه باشد باز هم قوانين بى ثمر و تخلفات و تجاوزات شايع مى گردد. آدمى - همانطور كه بارها در مباحث گذشته بيان شد - طبعا سود طلب است ، و مى خواهد نفع را به خود اختصاص دهد هر چند به ضرر ديگران تمام شود.
اين مصيبت وقتى شدت مى يابد كه اين توانايى بر تخلف در خود قواى مجريه متمركز شود، و يا در شخص حاكم كه زمام همه امور را به دست دارد جمع گردد. در اين صورت است كه مردم را خوار نموده ديگر مردم نمى توانند او را به سوى عدالت اجتماعى و عمل به حق وادار نمايند. آرى ، در چنين وضعى قواى مجريه و يا شخص حاكم فعال ما يشاء گشته ، هيچ قدرتى تاب مقاومت او را نياورده و هيچ اراده اى نمى تواند با اراده او معارضت نمايد.
تاريخ بشريت از اينگونه خاطرات تلخ مملو و از داستانهاى جبابره و طاغوتها و زورگويى هاى ايشان به مردم معاصر خود پر است . نزديك تر از مراجعه به تاريخ ، مراجعه به وضع موجود دنياى معاصر خود ماست كه مى بينيم در بيشتر نقاط روى زمين همين وضع جريان دارد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 212
فضائل اخلاقى ضامن سعادت اجتماع است اگر بر اساس توحيد باشد
قوانين و سنن اجتماعى هر قدر هم عادلانه تنظيم شده باشد و هر قدر قوانين جزائيش سخت تر تعيين شده باشد، مع ذلك آنطور كه بايد در مجتمع اجراء نمى شود و جلو خلاف را نگرفته راه تخلف را نمى بندد، مگر آنكه در افراد آن مجتمع فضائل اخلاقى حكومت كند و مردم به ملكات فاضله انسانى از قبيل ملكه پيروى حق و احترام انسانيت و عدالت و كرامت و حياء و اشاعه رحمت و امثال آن پاى بند باشند.
آرى ، خواننده عزيز نبايد از ديدن وضعى كه كشورهاى متمدن دنيا از قوه و شوكت و نظم (به ظاهر عادلانه ) به خود گرفته اند غرّه گشته و مرغوب شود، چون قوانين اين كشورها بر اساس و پايه هاى اخلاقى وضع نشده و ضامن اجراء ندارد. مردم اين كشورها فكرشان فكر اجتماعى است ، افرادشان جز نفع ملت و خير آن و جز دفع ضرر از ملتشان چيز ديگرى را محترم نمى شمارند، و ملتهايشان جز برده كردن ساير ملتها و دوشيدن آنها و استعمار سرزمينهايشان و مباح كردن جان و مال و ناموسشان هدف ديگرى ندارند. ثمره اين پيشرفت و ترقيشان اين شد كه آن ظلمهايى را كه جباران در گذشته بر افراد وارد مى كردند امروزه به اجتماعات منتقل گرديده و در حقيقت امروز اجتماعى بر اجتماعى ديگر ظلم و ستم روا مى دارد يعنى امروزه «ملت» جاى «فرد» را گرفته است ، پس مى توان گفت كه الفاظ، معانى خود را از دست داده اند و هر لفظى معناى ضد خود را به خود گرفته ، اگر از حريت و شرافت و عدالت و فضيلت سخنى به ميان مى آيد مقصود واقعى از آن پيشرفت دنائت و پستى و ظلم و رذالت است .
و كوتاه سخن ، سنن و قوانين اجتماع هيچ وقت از گزند تخلف و بطلان ايمن نمى شود مگر اينكه بر اساس فضائل اخلاقى و شرافت انسانيت تاسيس شده ، و پشتوانه اش دلهاى مردم بوده باشد.
و اين فضائل اخلاقى هم به تنهايى در تاءمين سعادت اجتماع و سوق انسان به سوى صلاح عمل كافى نيست ، مگر وقتى كه بر اساس توحيد باشد، يعنى مردم ايمان داشته باشند به اينكه عالم - كه انسان جزئى از آن است - آفريدگار و معبودى دارد يكتا، و ازلى و سرمدى ، كه هيچ چيز از علم و احاطه او بيرون نيست و قدرتش مقهور هيچ قدرتى نمى شود. خدايى كه همه اشياء را بر كاملترين نظام آفريده ، بدون اينكه به يكى از آنها احتياجى داشته باشد، و به زودى خلايق را به سوى خود بازگردانيده به حسابشان مى رسد، نيكوكار را به علّت نيكوكاريش پاداش و بدكار را به بدى عملش كيفر مى دهد، و آن را مخلد در نعمت و اين را مخلد در عذاب مى كند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 213
و اين خود روشن است كه وقتى اخلاق بر چنين عقيده اى اتكاء داشته باشد براى آدميان جز مراقبت رضاى خدا همتى باقى نمى ماند، در آن صورت تمامى همّ آدمى اين مى شود كه يك يك كارهايش مورد رضاى خدا باشد، و چنين مردمى از درون دلهايشان ، رادعى به نام تقوا دارند كه مانع آنان از ارتكاب جرم مى شود.
انگيزه فداكارى جز توحيد و اعتقاد به آخرت نمى تواند باشد
و اگر اخلاق از چنين اعتقادى سرچشمه نگيرد، براى آدمى در كارهاى حياتيش هدفى جز تمتع به متاع دنياى فانى و التذاذ به لذائذ حيات مادى باقى نمى ماند، نهايت چيزى كه بتواند زندگى او را عادلانه ، و او را وادار به حفظ قوانين اجتماعى خود كند، اين فكر است كه اگر من اين قوانين را رعايت نكنم و ملزم به آن نباشم اجتماع من متلاشى گشته ، و در نتيجه زندگى خودم هم متلاشى مى شود، پس لازم است كه من از پاره اى از خواسته هايم به خاطر حفظ جامعه صرفنظر كنم ، تا به پاره اى ديگر نايل شوم ، كه اگر چنين كنم هم به بعضى از آرزوهايم مى رسم ، و هم اينكه مردم مادام كه زنده ام مرا مدح و تعريف مى كنند، و نام من در صفحات تاريخ با خطوطى طلايى باقى مى ماند.
اما مساءله مدح و تعريف مردم البته تا حدى مشوق هست ، و ليكن تنها در امور مهمى كه مردم از آن آگاه مى شوند جريان دارد، به خلاف امور جزئى و شخصى ، و يا امور مهمى كه مردم خبردار نشوند، از قبيل كارهاى سرى ، كه در آنجا ديگر اين دواعى مانع ارتكاب انسان نمى شود، و اما مساءله خطوط طلايى تاريخ و نام نيك ، آن هم غالبا در مواردى صورت مى گيرد كه پاى از جان گذشتگ ى و فداكارى در ميان بيايد، مانند كشته شدن در راه وطن و يا بذل مال و صرف وقت در ترفيع مبانى دولت و امثال آن . اين چنين فداكارى ها از كسانى سرمى زند كه به حيات ديگرى ، ماوراى اين زندگى معتقد باشند، و كسى كه چنين اعتقادى ندارد جز به يك عقيده خرافى دست به چنين فداكارى نمى زند، زيرا با نبود اعتقاد به يك زندگى ديگر هيچ عاقلى از جان خود نمى گذرد تا بعد از او نامش را به نيكى ياد كنند، چون او بعد از مرگ وجود ندارد تا از آن مدح و ثنا و يا هر نفع ديگرى كه تصوّر شود برخوردار گردد.
آن كدام عاقلى است كه به خاطر آسايش ديگران از جان خود صرفنظر كند و خود را به كشتن دهد كه ديگران به زندگى برسند، با اينكه بر حسب فرض ، به زندگى ديگرى اعتقاد نداشته باشد و مرگ را جز بطلان نپندارد. مگر اينكه اعتقادى خرافى وادارش كند كه خود را به كشتن دهد كه آنهم با كمترين توجه و التفات از بين مى رود.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 214
پس روشن شد كه هيچ انگيزه و محركى ولو هر چه باشد جاى توحيد را نمى گيرد. و چيزى وجود ندارد كه جاى توحيد را در بازدارى انسان از معصيت و نقض سنن و قوانين پر كند، مخصوصا اگر آن معصيت و نقض سنن از چيرهايى باشد كه طبعا براى مردم آشكار نشود و بالاخص آن معصيتى كه اگر فاش شود به خاطر جهاتى بر خلاف آنچه كه بوده فاش مى گردد، مانند تجاوزى كه اگر - العياذ باللّه - از يوسف نسبت به زليخا سرمى زد. همچنانكه خوددارى و تعفّف يوسف از آن ، بر خلاف جلوه كرد، و زليخا او را به شهوترانى و خيانت متهم نمود. آرى ، در چنين فروضى جز توحيد هيچ مانع ديگرى نيست ، همچنانكه يوسف را جز علم به مقام پروردگارش چيزى جلوگير نشد و نمى توانست بشود.
2- مراتب و درجات حصول تقواى دينى و پرستش خدا بر اساس خوف ، رجاء و حبّ
و به عبارت ديگر خداى تعالى به يكى از سه وجه عبادت مى شود: 1- خوف 2 - رجاء 3 - حب . و اين هر سه در آيه «فى الاخرة عذاب شديد و مغفره من الله و رضوان و ما الحيوه الدنيا الا متاع الغرور» جمع شده است .
بنابراين ، هر شخص با ايمانى بايد نسبت به حقيقت دنيا توجه داشته باشد، و بداند كه دنيا متاع غرور و دام فريب است كه چون سراب بيابان به نظر بيننده لب تشنه ، آب مى آيد و او را به سوى خود مى كشاند، ولى وقتى نزديك شود چيزى نمى بيند، و اگر چنين تنبهى داشته باشد ديگر هدف خود را از كارهايى كه در زندگى انجام مى دهد دنيا قرار نداده ، مى داند كه در وراى اين دنيا جهان ديگرى است كه در آنجا به نتيجه اعمال خود مى رسد، حال يا آن نتيجه ، عذابى است شديد در ازاى كارهاى زشت ، و يا مغفرتى است از خدا در قبال كارهاى نيك . پس بر اوست كه از آن عذاب بهراسد، و به آن مغفرت اميدوار باشد. ولى اگر عالى تر از اين فكر كند هدف خود را خشنودى خود قرار نمى دهد و به خاطر نجات از عذاب و رسيدن به ثواب عمل نمى كند بلكه هر چه مى كند به خاطر خدا و رضاى او است .
البته طبايع مردم در اختيار يكى از اين سه راه مختلف است ، بعضى از مردم - كه اتفاقا اكثريت را هم دارا هستند - مساءله ترس از عذاب بر دلهايشان چيره گشته و از انحراف و عصيان و گناه بازشان مى دارد، اينها هر چه بيشتر به تهديد و وعيدهاى الهى برمى خورند بيشتر مى ترسند و در نتيجه به عبادت مى پردازند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 215
و بعضى ديگر حس طمع و اميدشان غلبه دارد، اينان هر چه بيشتر به وعده هاى الهى و ثوابها و درجاتى كه خداوند نويد داده برمى خورند اميدشان بيشتر شده ، به خاطر رسيدن به نعمتها و كرامتها و حسن عاقبتى كه خداوند به مردم با ايمان و عمل صالح وعده داده بيشتر به تقوا و التزام اعمال صالح مى پردازند تا شايد بدين وسيله به مغفرت و بهشت خدايى نائل آيند.
عبادت دسته سوم كه خدا را چون شايسته عبادت يافتند عبادت مى كنند
ولى دسته سوم كه همان طبقه علماى باللّه هستند هدفشان عالى تر از آن دو دسته است ، اينان خدا را نه از ترس عبادت مى كنند و نه از روى طمع به ثواب ، بلكه او را عبادت مى كنند براى اينكه اهل و سزاوار عبادت است ، چون خدا را داراى اسماء حسنى و صفات عليائى كه لايقشان اوست شناخته اند و در نتيجه فهميده اند كه خداوند پروردگار و مالك سود و اراده و رضاى ايشان و مالك هر چيز ديگرى غير ايشان است ، و اوست كه به تنهايى تمامى امور را تدبير مى كند. خدا را اين چنين شناختند و خود را هم فقط بنده او ديدند، و چون بنده شاءنى جز اين ندارد كه پروردگارش را بندگى نموده ، رضاى او را به رضاى خود و خواست او را برخواست خود مقدم بدارد، لذا اولا به عب ادت خدا مى پردازد و ثانيا از آنچه كه مى كند و آنچه كه نمى كند جز روى خدا و توجه به او چيز ديگر در نظر نداشته ، نه التفاتى به عذاب دارد تا از ترس آن به وظيفه خود قيام نمايد، و نه توجهى به ثواب دارد تا اميدوار شود. گو اينكه از عذاب خدا ترسناك و به ثواب او اميدوار هست ، و ليكن محركش براى عبادت و اطاعت خوف و رجاء نيست . كلام اميرالمومنين (صلوات اللّه عليه ) كه عرض مى كند: «من تو را از ترس آتشت و به اميد بهشتت عبادت نمى كنم بلكه بدان جهت عبادت مى كنم كه تو را اهل و سزاوار عبادت يافتم» نيز به همين معنا اشاره دارد.
اين دسته از آنجايى كه تمامى رغبت ها و اميال مختلف خود را متوجه يك سو كرده اند، و آن هم رضاى خدا است ، و تنها غايت و نتيجه اى كه در نظر گرفته اند خداست ، لذا محبت به خدا در دلهايشان جايگير شده است . آرى ، اين دسته خداى تعالى را به همان نحوى شناخته اند كه خود خداى تعالى خود را به داشتن آن اسماء و صفات معرفى كرده . و چون او خود را به بهترين اسماء و عاليترين صفات معرفى و توصيف كرده ، و نيز از آنجايى كه يكى از خصايص دل آدمى مجذوب شدن در برابر زيباييها و كمالات است ، در نتيجه ، محبت خدا كه جميل على الاطلاق است در دلهايشان جايگزين مى شود.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 216
از آيه شريفه «ذلكم اللّه ربكم لا اله الا هو خالق كل شى ء فاعبدوه» به ضميمه آيه «الذى احسن كل شى ء خلقه» استفاده مى شود كه خلقت دائر مدار حسن و اين دو (خلقت و حسن ) متلازم و متصادق همند. آنگاه از آيات بسيار ديگرى برمى آيد كه يك يك موجودات ، آيه و دليل بر وجود خدا، و آنچه در آسمانها و زمين است آياتى است براى صاحبان عقل . و خلاصه در عالم وجود چيزى كه دلالت بر وجود او نكند و جمال و جلال او را حكايت ننمايد وجود ندارد.
پس اشياء از جهت انواع مختلفى كه از خلقت و حسن دارند همه بر جمال لايتناهى او دلالت نموده ، با زبان حال او را حمد و بر حسن فنا ناپذير او ثنا مى گويند. و از جهت انواع مختلفى كه از نقص و حاجت دارند همه بر غناى مطلق او دلالت نموده با زبان حال او را تسبيح و ساحت قدس و كبريائيش را از هر عيب و احتياجى تنزيه مى كنند، همچنانكه فرموده : «و ان من شى ء الا يسبح بحمده».
مخلصين ، عبادت از روى خوف و رجاء را نوعى شرك ميدانند
پس اين دسته از مردم در معرفت اشياء از راهى سلوك مى كنند كه پروردگارشان بدان راهنمايى كرده و نشانشان داده ، و آن راه اين است كه هر چيزى را آيه و علامت صفات جمال و جلال او مى دانند، و براى هيچ موجودى نفسيت و اصالت و استقلال نمى بينند، و به اين نظر به موجودات مى نگرند كه آيينه هايى هستند كه با حسن خود، حسن ماوراى خود را كه حسنى لا يتناهى است جلوه گر مى سازند، و با فقر و حاجت خود غناى مطلقى را كه محيط به آنهاست نشان مى دهند، و با ذلت و مسكنتى كه دارند عزّت و كبرياى ما فوق خود را حكايت مى كنند.
و پرواضح است كه آن دسته از مردم كه نظرشان به عالم هستى چنين نظرى باشد خيلى زود نفوسشان مجذوب ساحت عزّت و عظمت الهى گشته ، و محبت به او آنچنان بر دلهايشان احاطه پيدا مى كند كه هر چيز ديگرى و حتى خود آنان را از يادشان مى برد، و رسم و آثار هوا و هوس و اميال نفسانى را به كلى از صفحه دلهايشان محو مى سازد، و دلهايشان را به دلهايى سليم مبدّل مى سازد كه جز خدا (عز اسمه ) چيز ديگرى در آن نباشد، همچنانكه فرموده : «و الذين آمنوا اشد حبا للّه».
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 217
و لذا، اين طبقه دو طريق اول را كه يكى طريق خوف و ديگرى طريق رجاء بود خالى از شرك نمى دانند، چون آن كس كه خدا را از ترس مى پرستد در حقيقت به منظور دفع عذاب از جان خود متوسّل به خدا مى شود، پس او خودش را مى خواهد نه خدا را. و همچنين آن كس كه خدا را به اميد ثوابش عبادت مى كند به منظور جلب ثواب و رستگارى به نعمت و كرامت متوسّل خدا مى شود، او هم خود را مى خواهد نه خدا را، زيرا اگر راه ديگرى غير از توسّل به خدا سراغ داشت در جلب آن نفع و دفع آن ضرر آن راه را مى پيمود، و با خدا و عبادت او هيچ سر و كارى نداشت ، و در سابق هم از امام صادق (عليه السّلام ) روايتى گذشت كه مى فرمود: «هل الدين الا الحب - مگر دين غير از محبت چيزى ديگر هم هست ؟» و در حديث ديگرى فرمود: «من او را به ملاك دوستيش مى پرستم ، و اين مقام نهفته اى است كه جز پاكان با آن تماسى ندارند» و اگر اهل محبت را در اين حديث «پاكان» خوانده براى اين است كه گفتيم اين طايفه از هواى نفس و لوث ماديت منزهند. پس : اخلاص در عبادت جز از راه محبت ، تمام و كامل نمى گردد.
3- چگونه محبت خدا باعث اخلاص مى شود؟
عبادت خدا از ترس عذاب ، آدمى را به زهد وادار مى كند، يعنى چشم پوشى از لذايذ دنيوى براى رسيدن به نجات اخروى . پس زاهد كارش اين است كه از محرّمات و يا كارهايى كه در معناى حرام است «يعنى ترك واجبات» اجتناب كند. آنكس هم كه طمع ثواب دارد طمعش او را وادار به كارهايى از قبيل عبادت و عمل صالح مى كند تا به نعمت اخروى و بهشت برين نائلش سازد پس كار عابد هم اين است كه واجبات و يا كارهايى را كه در معناى واجب است (يعنى ترك حرام ) بجا آورد. و خلاصه خوف زاهد او را وادار به ترك ، و رجاء عابد او را وادار به فعل مى كند و اين دو طريق هر يك صاحبش را به اخلاص براى دين وامى دارد نه اخلاص براى خدا، صاحب دين .
به خلاف طريقه سوم كه طريقه محبت است و قلب را جز از تعلق به خدا از هر تعلقى از قبيل زخارف دنيا و زينت هاى آن ، اولاد و همسران ، مال و جاه و حتى از خود و آرزوهاى خود پاك مى سازد، و قلب را منحصرا متعلق به خدا و هر چه كه منسوب به خداست - از قبيل دين و آورنده دين و ولى در دين و هر چه كه برگشتش به خدا باشد - مى سازد. آرى ، محبت به هر چيز محبت به آثار آن نيز هست .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 218
بنابراين ، چنين كسى در كارها، آن كارى را دوست مى دارد كه خدا دوست بدارد، و آن كارى را دشمن مى دارد كه خدا دشمن بدارد. به خاطر رضاى خدا راضى ، و به خاطر خشم خدا خشمگين مى شود، و اين محبت نورى مى شود كه راه عمل را براى او روشن مى سازد، همچنانكه فرموده : «او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس» و روحى مى شود كه او را به خيرات وا مى دارد، همچنانكه فرموده : «و ايدهم بروح منه» و همين است سرّ اينكه از چنين كسى جز جميل و خير سرنمى زند، و هيچ مكروه و شرى را مرتكب نمى گردد.
و به هيچ به موجودى از موجودات عالم و حوادثى كه در عالم رخ مى دهد نمى نگرد، و چشمش به هيچ يك از آنها چه بزرگ و چه كوچك ، چه بسيار و چه اندك نمى افتد مگر آنكه دوستش داشته و زيبايش مى بيند، چون او از آنها جز اين جنبه را كه آيات و نشانه هاى خدا و تجليات جمال مطلق و حسن غير متناهى و غير مشوب به نقص و مكروهند نمى بيند.
و به همين دليل اينگونه اشخاص غرق در نعمتهاى خدا و غرق در مسرتى هستند كه غم و اندوهى با آن نيست ، و غرق در لذت و سرورى هستند كه ديگر آلوده به الم و اندوه نيست ، و غرق در امنيتى هستند كه ديگر خوفى با آن نيست ، چون همه اين عوارض سوء وقتى عارض مى شوند كه انسان سوئى را درك بكند، و شر و مكروهى ببيند. و كسى كه هيچ چيزى را شر و مكروه نمى بيند، او جز خير و جميل مشاهده نمى كند، و وقايع را جز به مراد دل و موافق با رضا نمى بيند. پس اندوه و ترس و هر سوء ديگر و هر چيزى كه مايه اذيت باشد در چنين كسى راه ندارد. بلكه او از سرور و ابتهاج و امنيت به مرحله اى رسيده كه هيچ مقياسى نمى تواند اندازه اش را معلوم كند، و جز خدا هيچ كس نمى تواند بر آن احاطه يابد، و اين مرحله ، مرحله اى است كه مردم عادى توانايى تعقل و پى بردن به كنه آن را ندارند، مگر به گونه اى تصوّر ناقص .
و آيه شريفه «الا ان اولياء اللّه لا خوف عليهم و لا هم يحزنون الذين آمنوا و كانوا يتقون» و همچنين آيه «الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الامن و هم مهتدون» اشاره به همين معنا دارد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 219
و اين طايفه ، همان مقربينى هستند كه به قرب خداى تعالى رستگار شده اند، چون ديگر چيزى كه ميان آنان و پروردگارشان حائل گردد باقى نمانده ، نه در محسوسات و نه موهومات ، و نه آنچه مورد هوا و خواهش نفس و يا مورد تلبيس شيطان باشد، زيرا هر چه كه در برابر آنان قرار گيرد آيتى خواهد بود كه كاشف از حق تعالى است نه حجابى كه ميان آنان و حضرتش ساتر شود، و به همين جهت خداوند علم اليقين را بر ايشان افاضه مى كند، و كشف مى كند براى ايشان از آنچه كه نزد او است از حقايقى كه از ديدگان مادى كور مستور است ، همچنانكه در آيه «كلا ان كتاب الابرار لفى عليين و ما ادريك ما عليون كتاب مرقوم يشهده المقربون» و آيه «كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم» به اين معنا اشاره فرموده . و در پيرامون اين معنا در تفسير آيه «يا ايها الذين آمنوا عليكم انفسكم» در جلد ششم اين كتاب بحثى به ميان آمد.
سخن كوتاه آنكه ، اين طايفه در حقيقت متوكلين بر خدا و تفويض كنندگان به سوى خدا و راضيان به قضاء او و تسليم در برابر امر اويند، چون گفتيم كه جز خير نمى بينند و جز جميل به چشمشان نمى خورد. و همين معنا باعث مى شود كه ملكات فاضله و خلق هاى كريمه كه سازگار با اين نظر كه نظر توحيد است در دلهايشان مستقر گردد، و در نتيجه همانطور كه در عمل مخلصند در اخلاق نيز مخلص شوند، و معناى اخلاص دين براى خدا هم همين است : «هو الحى لا اله الا هو فادعوه مخلصين له الدين»
4 معناى اخلاص ، وجه اسناد اخلاص عبد به خدا و اشاره به درجات عالى اخلاص معصومين(عليهم السلام )
اينكه در آيات مورد بحث و در آيات بسيارى ديگر، اخلاص عبد را به خدا نسبت داده ، با اينكه بنده بايد خود را براى خدايش خالص كند بدان جهت است كه بنده جز موهبت خداى تعالى چيزى را از ناحيه خود مالك نيست ، و هر چه را كه خدا به او داده باز در ملك خود اوست . پس اگر بنده ، دين خود را و يا به عبارتى خود را براى خدا خالص كند، در حقيقت خداوند او را جهت خود خالص كرده است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 220
البته در اين ميان افرادى هستند كه خداوند در خلقت ايشان امتيازى قائل شده ، و ايشان را با فطرتى مستقيم و خلقتى معتدل ايجاد كرده ، و اين عدّه از همان ابتداى امر با اذهانى وقاد و ادراكاتى صحيح و نفوسى طاهر و دلهايى سالم نشو و نما نموده اند، و با همان صفاى فطرت و سلامت نفس ، و بدون اينكه عمل و مجاهدتى انجام داده باشند به نعمت اخلاص رسيده اند، در حالى كه ديگران با جد و جهد مى بايستى در مقام تحصيلش برآيند، آن هم هر چه مجاهدت كنند به آن مرتبه از اخلاص كه آن عدّه رسيده اند نمى رسند. آرى ، اخلاص ايشان بسيار عالى تر و رتبه آن بلندتر از آن اخلاصى است كه با اكتساب بدست آيد، چون آنها دلهايى پاك از لوث موانع و مزاحمات داشته اند. و ظاهرا در عرف قرآن مقصود از كلمه «مخلصين» - به فتح لام - هر جا كه آمده باشد هم ايشان باشند.
و اين عدّه همان انبياء و امامان معصوم (عليهم السلام ) هستند، و قرآن كريم هم تصريح دارد بر اينكه خداوند ايشان را اجتباء نموده ، يعنى جهت خود جمع آورى و براى حضرت خود خالص ساخته ، همچنانكه فرموده : «و اجتبيناهم و هديناهم الى صراط مستقيم» و نيز فرموده : «هو اجتبيكم و ما جعل عليكم فى الدين من حرج».
و به ايشان از علم ، آن مرحله اى را داده كه ملكه عاصمه است ، و ايشان را از ارتكاب گناهان و جرائم حفظ مى كند، و ديگر با داشتن آن ملكه صدور گناه حتى گناه صغيره از ايشان محال مى شود. و فرق «عصمت» و «ملكه عدالت» همين است ، با اينكه هر دوى آنها از صدور و ارتكاب گناه مانع مى شوند، از اين جهت با هم فرق دارند كه با ملكه عصمت صدور معصيت ممتنع هم مى شود، ولى با ملكه عدالت ممتنع نمى شود.
در صفحات گذشته هم گفتيم كه اين عدّه از پروردگار خود چيرهايى اطلاع دارند كه ديگران ندارند، و خداوند هم اين معنا را تصديق نموده و فرموده : «سبحان اللّه عما يصفون الا عباد اللّه المخلصين».
و نيز محبت الهى ايشان را وامى دارد به اينكه چيزى را جز آنچه كه خدا مى خواهد نخواهند، و به كلى از نافرمانى او منصرف شوند، همچنانكه اين را نيز در قرآن تقرير نموده ، و در چند جاى از آن فرموده است : «فبعزّتك لا غوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين».
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 221
مبناى عصمت معصومين (انبياء و ائمه عليهم السلام ) علم است ، علمى مغاير با ساير علوم
و از جمله شواهدى كه دلالت مى كند بر اينكه عصمت از قبيل علم است ، يكى آيه اى است كه خطاب به پيغمبرش مى فرمايد: «و لو لا فضل اللّه عليك و رحمته لهمت طائفه منهم ان يضلوك و ما يضلون الا انفسهم و ما يضرونك من شى ء و انزل اللّه عليك الكتاب و الحكمه و علمك ما لم تكن تعلم و كان فضل اللّه عليك عظيما» كه ما تفصيل معناى آن را در سوره «نساء» آورديم .
و نيز آيه اى است كه از قول يوسف مى فرمايد: «قال رب السجن احب الى مما يدعوننى اليه و الا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن و اكن من الجاهلين» و وجه دلالت آن را در تفسيرش بيان نموده ايم .
از اين نكته چند مطلب استفاده مى شود: اول آنكه علمى كه آن را عصمت مى ناميم با ساير علوم از اين جهت مغايرت دارد كه اين علم اثرش كه همان بازدارى انسان از كار زشت و وادارى به كار نيك است ، دائمى و قطعى است ، و هرگز از آن تخلف ندارد، به خلاف ساير علوم كه تاءثيرش در بازدارى انسان اكثرى و غير دائمى است ، همچنانكه در قرآن كريم درباره آن فرموده : «و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم» و نيز فرموده : «افرايت من اتخذ الهه هويه و اضله اللّه على علم» و نيز فرموده : «فما اختلفوا الا من بعد ما جاء هم العلم بغيا بينهم».
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 222
آيه «سبحان اللّه عما يصفون الا عباد اللّه المخلصين» نيز بر اين معنا دلالت مى كند، زيرا با اينكه مخلصين يعنى انبياء و امامان ، معارف مربوطه به اسماء و صفات خدا را براى ما بيان كرده اند و عقل خود ما هم مؤ يّد اين نقل هست ، مع ذلك خداوند توصيف ما را صحيح ندانسته و آيه مذكور خدا را از آنچه ما توصيف مى كنيم منزّه نموده و توصيف مخلصين را صحيح دانسته . پس معلوم مى شود كه علم ايشان غير از علم ما است هر چند از جهتى متعلق علم ايشان و ما يكى است ، و آن ، اسماء و صفات خداست .
ملكه عصمت با مختار منافات ندارد و انصراف معصوم از گناه به اختيار اوست
دوم اينكه علم مزبور، يعنى ملكه عصمت در عين اينكه از اثرش تخلف ندارد و اثرش قطعى و دائمى است ، در عين حال طبيعت انسانى را كه همان مختار بودن در افعال ارادى خويش است - تغيير نداده ، او را مجبور و مضطر به عصمت نمى كند؟ و چگونه مى تواند بكند با اينكه علم ، خود يكى از مبادى اختيار است ، و مجرد قوى بودن علم باعث نمى شود مگر قوى شدن اراده را. مثلا كسى كه طالب سلامت است وقتى يقين كند كه فلان چيز سم كشنده آنى است ، هر قدر هم كه يقينش قوى باشد او را مجبور به اجتناب از سم نمى كند، بلكه وادارش مى كند به اينكه با اختيار خود از شرب آن مايع سمى خوددارى كند. آرى ، وقتى عاملى انسان را مجبور به عمل و يا ترك عملى مى كند كه انسان را از يكى از دو طرف فعل و ترك بيرون نموده و امكان فعل و ترك را مبدّل به امتناع يكى از آن دو بسازد.
شاهد اين مدعا آيه «و اجتبيناهم و هديناهم الى صراط مستقيم ذلك هدى اللّه يهدى به من يشاء من عباده و لو اشركوا لحبط عنهم ما كانوا يعملون» است كه دلالت مى كند بر اينكه شرك براى انبياء با اينكه خداوند برگزيده و هدايتشان كرده ممكن است و اجتباء و هدايت الهى مجبور به ايمانشان نكرده . و اين معنا را آيه «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته» و نيز آياتى ديگر مى رساند.
پس معصومين به اراده و اختيار خودشان از معصيت منصرف مى شوند، و اگر انصرافشان را به عصمتشان نسبت دهيم مانند انصراف غير معصومين است كه به توفيق خدايى نسبت مى دهيم .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 223
همچنانكه با آن آيات و تصريح اخبارى كه مى گويند انصراف معصومين از معصيت به خاطر تسديد روح القدس است نيز منافات ندارد، چون اين نسبت عينا مانند نسبت تسديد مؤ من است به روح ايمان ، و نسبت ضلالت و غوايت است به تسويلات شيطان ، همچنانكه اين نسبت ها با اختيار مؤ من و كافر منافات ندارد، آن نسبت هم با اختيار معصومين منافات ندارد. پس چيزى از اينها، فعلى (كار) را از اين جهت كه فعلى است از فاعلى با اراده و اختيار از فعل بودن خارج نمى سازيد - دقّت فرماييد.
بله ، در اين ميان عده اى هستند كه گمان كرده اند خداوند آدمى را از معصيت بازمى دارد و منصرف مى كند، اما نه از راه گرفتن اختيار و اراده اش ، بلكه از راه معارضه با اراده او، مثل اينكه اسبابى فراهم آورد كه اراده آدمى از بين برود، و يا اراده اى بر خلاف اراده اش خلق كند، و يا فرشته اى بفرستد تا از تاءثير اراده آدمى جلوگيرى نمايد و يا مجراى آن را تغيير دهد، و آن را به سوى غير آن هدفى كه طبعا انسان قصد آن را مى كند برگرداند، همانطور كه يك انسان قوى از اراده ضعيف و يا تاءثير آن جلوگيرى مى كند و نمى گذارد فرد ضعيف آن كارى را كه بر حسب طبع خود مى خواهد بكند انجام دهد.
گويا پاره اى از صاحبان نظريه مزبور جبرى مسلكند، و ليكن اصلى كه مشترك ميان همه صاحبان اين نظريه است ، و اين نظريه و نظريه هاى شبيه به آن مبتنى بر آنست ، اين است كه اين طايفه معتقدند حاجت موجودات به باريتعالى تنها در پيدايش است ، و اما در بقائشان بعد از آنكه موجود شدند احتياجى به خداى سبحان ندارند، و خداى سبحان سببى است در عرض ساير اسباب ، با اين تفاوت كه چون از ساير اسباب قوى تر و قادرتر است لذا مى تواند در حال بقاى موجودات هر رقم تصرفى كه بخواهد بكند. يكى را منع نموده ، ديگرى را آزاد بگذارد، يكى را زنده كند، آن ديگرى را بميراند، يكى را عافيت دهد، آن ديگرى را مريض كند، به يكى توسعه در رزق دهد، و ديگرى را تهيدست نمايد، و همچنين ساير تصرفات ديگر.
و از آن جمله اگر بخواهد بنده اى را مثلا از شر و گناه دور بدارد فرشته اى مى فرستد تا او را از مقتضاى طبعش كه گناه است جلوگيرى نمايد، و مجراى اراده او را از شر به سوى خير تغيير دهد. و يا اگر بخواهد بنده اى را به خاطر استحقاقى كه دارد گمراه كند ابليس را بر او مسلط مى سازد تا از جانب خير به شر معطوفش نمايد هر چند اين تصرف ابليس به حد جبر و اضطرار نرسد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 224
و اين حرف به دليل وجدان مردود است ، چون ما با وجدان خود اين معنا را درك مى كنيم كه در اعمال خير و شر هيچ سببى كه با نفس ما منازعه نمايد و بر ما غالب شود وجود ندارد، و تنها نفس ما است كه اعمالى از روى شعور و اراده اى ناشى از شعور، و خلاصه از شعور و اراده اى كه قائم به آنست انجام مى دهد، پس هر سببى را كه دليل نقلى و عقلى و راى نفس ما اثبات مى كند - از قبيل فرشته و شيطان - سببهايى است طولى ، نه عرضى ، و اين خود روشن است .
علاوه بر اينكه ، معارف قرآنى از قبيل توحيد و هر معارف ديگرى كه بازگشت آن به توحيد است همه مخالف با مبناى اين نظريه است ، و در خلال بحثهاى گذشته به مقدار زيادى اين مطلب تشريح شد.))
الجدول:
سورة یوسف (12) :
فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (34)
الإعراب:
(الفاء) عاطفة (استجاب) فعل ماض (اللام) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق به (استجاب) ، (ربّه) فاعل مرفوع.. و (الهاء) مضاف إليه (الفاء) عاطفة (صرف) مثل استجاب، والفاعل هو (عنه) مثل له متعلّق ب (صرف) ، (كيدهنّ) مثل الأول (إنّ) حرف مشبّه بالفعل و (الهاء) ضمير في محلّ نصب اسم إنّ (هو) ضمير فصل [1] ، (السميع) خبر إنّ مرفوع (العليم) خبر ثان مرفوع.
[1] أو ضمير منفصل مبتدأ خبره (السميع) ، والجملة الاسميّة خبر إنّ. [.....]
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 11:15 توسط م.ا.ت
|