يوسف در اسارت پول‏پرستان:

نگرشى بر واژه‏ های  آیات  20-19 سوره یوسف

جَاءَتْ « آمدند» سَيَّارَةٌ« کاروانی ، قافله ای» أَرْسَلُوا« فرستادند »  وَارِدَهُمْ « آب آورشان (وارد= مامور یافتن آب برای کاروان ، کسی که برای جستجوی آب از کاروان جلوتر می رود )» فَأَدْلَى « پس افکند ، فرو انداخت » دَلْوَ« سطل » يَا بُشْرَى « مژده باد » غُلَامٌ « کودک ، پسر » أَسَرُّوهُ « مخفی کردند آن را » بِضَاعَةً« سرمایه ، کالا یا بخشیاز مال که برای تجارت به کار گرفته می شود » (19)

((راغب در مفردات گفته : «ورود» در اصل لغت به معناى آب طلب كردن بوده و بعدها در غير آن هم استعمال شده . و در معناى «دلو» گفته : «دلوت الدلو» - كه ثلاثى مجرد است - به معناى «دلو را به چاه سرازير كردم» است ، ولى «ادليت الدلو» - كه از باب افعال است - به معناى «دلو را بيرون كشيدم» است . ولى ديگران به عكس ‍ آن را گفته اند. و در معناى «اسروه» گفته : «اسرار» بر خلاف «اعلان» و به معناى پنهان داشتن است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 144

در اين آيه نكته جالبى است ، و آن اين است كه بيرون آمدن يوسف نتيجه بيرون كشيدن دلو از چاه بود، و با اينكه متفرع بر آن بود جا داشت بفرمايد: «فقال يا بشرى» يعنى پس دلو خود را انداخت ، آنگاه گفت : بشارت كه غلامى يافتم . ولى اينطور نفرمود، بلكه فرمود: «پس دلو خود را انداخت ، گفت بشارت ...» و اين را در ادبيات مى گويند «فصل» همچنانكه اولى را مى گويند «وصل». نكته اينكه تعبير را به فصل آورد اين بود كه بيرون شدن يوسف پس از كشيدن دلو هر چند در خارج نتيجه آن بود، ولى امرى غير منتظره بوده ، زيرا نتيجه اى كه از بيرون كشيدن دلو متوقع است بيرون شدن آب است نه دست يابى بر پسر بچه ، پس اينكه پسر بچه اى بيرون آمده امرى ناگهانى و غيرمنتظره بوده .

نداى «بشرى» (مژده ) مانند نداى به «اسف» و «ويل» و نظاير آن در جايى به كار مى رود كه بخواهند بفهمانند كه حادثه خير و يا شر حاضر و هويدا است .

جمله «و اللّه عليم بما يعملون» مفادش مذمّت رفتار فرزندان يعقوب و اشاره به اين است كه عمل ايشان معصيتى بوده كه عليه ايشان نزد خدا محفوظ هست تا بدان مؤ اخذه شوند.

ممكن هم هست مراد اين باشد كه اين واقعه به علم خدا اتفاق افتاده ، و خدا خواسته تا يوسف را به آن قدر و منزلتى كه برايش مقدّر كرده برساند، چون اگر از چاه بيرون نمى آمد و به عنوان يك بازيافته اى پنهانى به مصر آورده نمى شد، قطعا از خانه عزيز مصر سر درنمى آورد، و در نتيجه به آن سلطنت و عزت نمى رسيد.

معناى آيه اين است كه : جماعتى رهگذر از كنار آن چاه مى گذشتند، كسى را فرستادند تا آبى تهيه كند، آن شخص دلو خود را در چاه سرازير كرد و وقتى بيرون مى آورد ناگهان فريادش بلند شد: «بشارت ! اين پسر بچه است .» آرى ، او پسر بچه اى را ديد كه خود را به طناب آويزان كرده ، از چاه بيرون آمد. اهل قافله او را پنهان كردند تا كس و كارش خبردار نشوند، و در نتيجه سرمايه اى برايشان باشد و از فروشش پولى به دست بياورند، و حال آنكه خداى سبحان به آنچه ميكردند دانا بود، و بر آن كار آنان را مؤ اخذه مى كند. و يا: و حال آنكه همه اينها به علم خدا بوده و او بود كه يوسف را در مسيرى قرار داد تا در مصر بر اريكه سلطنت و نبوت بنشاندش . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 145))

يوسف پس از افكنده شدن به چاه، با ياد و نام بلند و آرامش بخش خدا دل را به ساحل اميد و آرامش راه نموده بود كه كاروانى از راه رسيد و در آن نزديكى براى استراحت بار افكند.

در اين مورد قرآن مى‏فرمايد:

وَجاءَتْ سَيَّارَةٌ

و كاروانى سر رسيد.

اين كاروان از مدين به سوى مصر روان بود، امّا راه خود را گم كرد و در بيراهه‏اى پيش رفت تا در كنار آن چاه منزل كرد.

چاه مورد اشاره، در بيابانى دور افتاده و بى‏آب و علف بود كه چوپانها و رهگذران، از آن آب بر مى‏گرفتند؛ و آب شور و تيره‏اى داشت كه پس از افتادن يوسف در آن، زلال و شيرين گرديد.

پاره‏اى نيز بر آنند كه اين چاه سر راه كاروانيان قرار داشت.

فَاَرْسَلُوا وارِدَهُمْ‏

پس كاروانيان آب‏آور خود را براى تهيه آب گسيل داشتند. پاره‏اى نام آن مرد را «مالك» گفته‏اند.

فَاَدْلى‏ دَلْوَهُ

او دلو خود را به چاه افكند تا آب بيرون بكشد، كه ان كودك محبوب طناب دلو را گرفت، و هنگامى كه دلو بالا آمد، «مالك» پسرى زيبا و پرشكوه را ديد كه به جاى آب بالا آمده است.

پيامبر گرامى در وصف زيبايى چهره و سيرت يوسف فرمود: اُعطى يوسف شطر الحسن و النِّصف الاخر لسائر الناس.(243)

نيمى از زيبايى و جمال به يوسف ارزانى گرديد و نيم ديگر آن به همه مردم.

«كعب الاحبار» مى‏گويد: يوسف، چهره‏اى زيبا، موهاى پيچيده و جالب، چشمانى درشت و جذاب، اندامى بر افراشته و چهارشانه، كمرى باريك و پوستى سپيد و سيمايى درخشان داشت و به هنگام تبسّم نورى از دندانهايش برق مى‏زد، و زمانى كه سخن مى‏گفت شعاعى فروزان در گفتارش هويدا مى‏شد كه گويى از دندانهاى صدفى پيشين او زبانه مى‏كشيد.

او در زيبايى، وصف ناپذير و بسان روشنى و درخشندگى روز در برابر شب بود. او به زيبايىِ آغازين روزهاى آفرينش آدم، كه خدا از روح خود براو دميد و هنوز دچار لغزش نشده بود، شباهت داشت.

به باور پاره‏اى او اين زيبايى بى‏نظير را از مام بزرگ و پرفضيلت خويش «ساره» به ارث برده بود.

قالَ يا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ

به باور «قتاده» و «سدى» هنگامى كه آب آورِ كاروان، يوسف را ديد كه به دلو آويزان شده است، فرياد برآورد كه مژده! مژده! اين پسرى است كه به جاى آب از چاه بر آمده است. امّا «جبايى» بر آن است كه: او هنگامى كه ديد دلو سنگين است، نگاهى به چاه افكند و يوسف راديد و بى‏اختيار فرياد بر آورد كه مژده! مژده! و از پى فرياد او كاروانيان گرد آمدند و يوسف را از چاه بالا كشيدند.

وَاَسَرُّوهُ بِضاعَةً

به باور «مجاهد» و «سدى» منظور اين است كه: آن كسانى كه يوسف را پيدا كردند، از بيم آنكه مباد ديگر سوداگران خود را شريك بدانند، او را پنهان كردند و گفتند اين كالايى است كه به ما امانت داده‏اند تا براى صاحبانش بفروشيم.

امّا به باور «ابن عباس» منظور اين است كه برادران يوسف كه از دور مراقب اوضاع بودند با ديدن جريان پيش آمدند و برادرىِ خود را با آن كودك محبوب نهان داشته و به كاروانيان گفتند: اين كودك برده ماست كه گريخته و در اين چاه نهان شده است، و به يوسف نيز هشدار دادند كه اگر حقيقت را بگويد كشته خواهد شد؛ و او نيز از ترس لب فرو بست.

وَاللَّهُ عَليمٌ بِما يَعْمَلُونَ.

و خدا به آنچه برادران يوسف انجام مى‏دادند دانا بود.

فولادوند: و كاروانى آمد. پس آب‌آور خود را فرستادند. و دلوش را انداخت. گفت: «مژده! اين يك پسر است!» و او را چون كالايى پنهان داشتند. و خدا به آنچه مى‌كردند دانا بود.

انصاریان: و کاروانی آمد، پس آب آورشان را فرستادند، او دلوش را به چاه انداخت، گفت: مژده! این پسری نورس است! و او را به عنوان کالا [ی تجارت] پنهان کردند؛ و خدا به آنچه می خواستند انجام دهند، دانا بود.

تفسیر نور:

خداوند بندگان مخلص خود را تنها نمى‏گذارد و آنها را در شدايد و سختى‏ها نجات مى‏دهد. نوح را روى آب، يونس را زير آب و يوسف را كنار آب، نجات داد. همچنانكه ابراهيم را از آتش، موسى را در وسط دريا و محمّد صلى الله عليه وآله را در داخل غار و على‏عليه السلام را در ليلةالمبيت كه به جاى پيامبر خوابيده بود، نجات داد.

خداوند هرجا اراده كند، بدون خواست انسان عملى مى‏شود. مثلا حضرت موسى رفت تا آتش بياورد، ولى با وحى و پيامبرى برگشت و اين كاروان رفتند تا آب بياورند، ولى يوسف را نجات داده و با او برگشتند.

با اراده الهى ريسمان چاهى وسيله شد تا يوسف از قعر چاه به تخت و كاخ برسد، پس بنگريد با حبل‏اللَّه چه مى‏توان انجام داد!؟

1- تقسيم كار، يكى از اصول مديريت و زندگى جمعى است. («واردهم» به معناى مسئول آب آوردن است)

2- گروهى حتى انسان را، به ديد كالا مى‏نگرند.«بضاعة»

3- كتمان حقيقت در برابر مردم است، با خدا چه مى‏كنيم كه به همه چيز آگاه است. «اسرّوه.... واللَّه عليم» <37>

4- وقتى خودى‏ها حمايت نكنند، خداوند از طريق بيگانگان حمايت مى‏كند. (برادران يوسف رفتند، ولى قافله‏اى ناشناس آمد)«جائت سيارة»

الجدول:

سورة یوسف (12) :

وَجَاءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وَارِدَهُمْ فَأَدْلَى دَلْوَهُ قَالَ يَا بُشْرَى هَذَا غُلَامٌ وَأَسَرُّوهُ بِضَاعَةً وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَعْمَلُونَ (19)

الإعراب:

(الواو) استئنافيّة (جاءت) مثل سوّلت «1» ، (سيارة) فاعل مرفوع (الفاء) عاطفة (أرسلوا) مثل جاؤوا «2» (واردهم) مفعول به منصوب.. و (هم) مضاف إليه (الفاء) عاطفة (أدلى) ماض مبنيّ على الفتح المقدّر على الألف، والفاعل هو (دلوه) مثل واردهم (قال) مرّ إعرابه «3» ، (يا) أداة نداء وتعجّب (بشرى) منادى نكرة مقصودة مبنيّ على الضمّ في محلّ نصب (ها) حرف تنبيه (ذا) اسم إشارة مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (غلام) خبر مرفوع (الواو) استئنافيّة (أسرّوا) مثل جاؤوا «4» ، و (الهاء) ضمير مفعول به وهو على حذف مضاف أي أمره [5] ، (بضاعة) حال من فاعل أسرّوا [6] ، (الواو) استئنافيّة (اللَّه) لفظ الجلالة مبتدأ مرفوع (عليم) خبر مرفوع (الباء) حرف جرّ (ما) حرف مصدريّ [7] ، (يعملون) مضارع مرفوع.. والواو فاعل.

(1، 2، 3، 4) في الآية السابقة (18) .

[5] والضمير في أسرّوا عائد على إخوة يوسف، وقيل يعود على السيّارة.

[6] هو في حقيقة المعنى مفعول به لعامل مقدّر هو حال من فاعل أسروا أي جاعليه بضاعة.. وقد جاز جعله حالا وهو جامد لأن الكلام بتأويل مشتقّ أي مكسبا.

[7] أو اسم موصول، والعائد محذوف أي يعملونه.

الصرف:

(وارد) ، اسم فاعل من ورد الثلاثيّ، وزنه فاعل.

(أدلى) ، فيه إعلال بالقلب، أصله أدلي، مضارعه يدلي، جاءت الياء متحرّكة بعد فتح قلبت ألفا، وزنه أفعل.

(دلو) ، اسم جامد لما يستقى به، يذكّر ويؤنّث غالبا، جمعه دلاء بكسر الدال وأدل بتنوين اللام وحذف الواو من آخره، ودليّ بضمّ الدال وكسرها وتشديد الياء، ودلى بفتح الدال مع ألف مقصورة بعد اللام، ووزن دلو فعل بفتح فسكون.

(بضاعة) ، اسم لما أعدّ للتجارة، جمعه بضائع، وزنه فعائل، ووزن بضاعة فعالة بكسر الفاء.

-------------------------------------

شَرَوْهُ« فروختند او را »  بِثَمَنٍ« به بها، به قیمت »  بَخْسٍ« کم ، ناچیز »  دَرَاهِمَ « درهم ها » مَعْدُودَةٍ « شمرده شده » الزَّاهِدِينَ « بی اعتنایان ، بی رغبت ها » (20)

سرانجام آن كودك محبوب به بهايى ناچيز معامله شد و كاروانيان او را به همراه خود به سوى مصر حركت دادند.

وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ‏

و او را به بهايى اندك و ناچيز فروختند.

به باور گروهى، از جمله «مقاتل»، «ضحّاك» و «سدى» منظور اين است كه او را به بهاى حرام فروختند؛ چرا كه بهاى انسان آزادى كه به ناروا فروخته شود، حرام و نامشروع است؛ و بدان دليل كه پول دريافت شده حرام و نامشروع بود و پول حرام نيز بى‏بركت است، از آن، به «ثمن بخس» تعبير شده است.

دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ

به چند درهم فروختند.

((توضيح معناى آيه : «و شروه بثمن بخس دراهم معدودة ...»

«ثمن بخس» به معناى بهايى است كه از قيمت اصلى و واقعى ، ناقص ‍ و كمتر باشد، و «دراهم معدوده» به معناى پولى اندك است - و بطورى كه مى گويند بدين جهت فرموده «معدوده» كه آن روزها پول زياد وزنى بوده نه شمردنى ، و تنها پولهايى را مى شمرده اند كه خيلى ناچيز بوده ، و مقصود از «دراهم» پول خردى از جنس نقره بوده كه در آن روز در ميان مردم رواج داشته ، و كلمه «شراء» در اينجا به معناى فروختن است ، و زهد به معناى روگردانى و بى رغبتى از هر چيز را گويند، ممكن هم هست در اينجا كنايه از برحذر بودن باشد.

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 145

از ظاهر سياق برمى آيد كه ضمير جمعى كه در جمله «شروه» و در جمله «كانوا» مى باشد به رهگذران برمى گردد، و معنايش اين باشد كه : رهگذران يوسف را به پولى اندك فروختند، چون از اين معنا حذر داشتند كه اگر بر سر قيمت ايستادگى به خرج دهند حقيقت مطلب روشن شده صاحبانش پيدا شده از چنگ ايشان بيرونش مى كنند.

وجوهى كه در اين باره گفته شده

ولى بيشتر مفسرين گفته اند: ضمير مذكور به برادران يوسف برمى گردد و معناى جمله اين است كه : برادران يوسف بعد از آنكه فرياد رهگذران بلند شد كه «بشارت ! پسر بچه اى» خود را به كنار چاه رسانده ادعا كردند كه اين پسر بچه از ايشان است كه در چاه افتاده و اينك آمده اند او را بيرون بياورند، و در نتيجه همانجا يوسف را به پولى اندك فروختند، و از ترس اينكه حقيقت حال معلوم نشود در قيمتش پافشارى نكردند.

بعضى ديگر گفته اند: ضمير اول به برادران و ضمير دوم به رهگذران برمى گردد، و معناى آيه اين است كه : برادران ، يوسف را به پولى اندك فروختند، و رهگذران از خريدنش اظهار بى ميلى مى كردند كه فروشندگان قيمت را بالا نبرند، و يا واقعا نسبت به خريدنش بى ميل بودند براى اينكه حدس مى زدند حقيقت مطلب غير اينست ، و حتما مكر و نقشه اى در كار است ، چون از سيماى پسر بچه پيداست كه از بردگان نيست .

و ليكن سياق آيات با هيچيك از اين دو وجه سازگارى ندارد، چون هر چه ضمير جمع در آيه قبلى بود همه به رهگذران برمى گشت و در آيه بعدى هم اسمى از برادران به ميان نيامده تا بگوييم ضمير در «شروه» و ضمير در «كانوا» و يا يكى از آن دو به برادران برمى گردد.

علاوه بر اينكه ظاهر آيه بعدى كه مى فرمايد: «و قال الذى اشتراه من مصر» اين است كه آن خريدن با فروختن در اين آيه تحقق يافته (و خلاصه خريداران در آن آيه خريداران اين آيه اند).

و اما اينكه در روايات آمده كه «برادران يوسف خود را به آنجا رسانيده ، يوسف را از دست ايشان گرفتند و ادعا كردند كه اين برده ماست كه در چاه افتاده و در آخر او را به ثمن بخسى فروختند» مطلبى است تاريخى كه نه با ظاهر سياق آيات تدافع دارد، و نه ظاهر آيه آن روايات را دفع مى كند.

و چه بسا گفته شده كه «شراء» در آيه مورد بحث به معنى خريدن است ، چون به اين معنا هم از زبان عرب شنيده شده ، ولى سياق آيه اين احتمال را هم مانند دو احتمال قبلى دفع مى كند.

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 146))

و وصف درهمها با واژه «معدود»، نشانگر اندك بودن بهايى است كه در برابر يوسف دريافت داشتند.

گروهى از جمله «ابن مسعود»، «ابن عباس» و «سدى» مى‏گويند: در آن روزگار و آن جامعه «اوقيه» و فراتر از آن را به حساب مى‏آوردند و وزن مى‏كردند و كمتر از آن را وزن نمى‏كردند؛ و اين درهمها بيست درهم بود كه نصف «اوقيه» به حساب مى‏آمد، و به همين دليل از آن به «ثمن بخس» تعبير شده است.

از چهارمين امام نور آورده‏اند كه فرمود: برادران يوسف آن درهمها را ميان خود تقسيم كردند كه به هر كدام دو درهم رسيد. امّا از ديدگاه «مجاهد» آن درهمها بيست و دو درهم، به باور «عكرمه» چهل درهم، و طبق روايت رسيده از حضرت صادق‏عليه السلام هيجده درهم بود.

فروشندگان يوسف

 در مورد فروشنده، يا فروشندگان يوسف گفتگوست:

1 - گروهى از جمله «ابن عباس» و «مجاهد» آورده‏اند كه فروشندگان يوسف، برادران او بودند؛ چرا كه يكى از آنان در نزديكى چاه كمين كرده بود تا از آنچه بر سر آن كودك محبوب مى‏آيد، آگاه شود و ديگران را در جريان قرار دهد؛ و هنگامى كه ديد كاروانيان او را از چاه بيرون آوردند، او برادران را در جريان قرار داد، و از پى آن همگى به نزد «مالك»، كه آب آور كاروان بود و يوسف رااز چاه بيرون كشيده بود، رفتند و يوسف را به عنوان برده فرارى به او فروختند.

2 - امّا به باور «قتاده» همان كسانى كه يوسف را از چاه بيرون آورده بودند، او را به مصر بردند و در آنجا فروختند.

3 - «اصم» بر آن است كه: كسانى كه او را از چاه بيرون آوردند، وى را به كاروانيان فروختند؛ امّا به باور ما ديدگاه نخست بهتر به نظر مى‏رسد.

«ابوحمزه» در تفسير خود آورده است كه: بيرون آورندگان يوسف از چاه، تا زمانى كه آن كودك محبوب را به همراه خود داشتند، هماره در كارشان با خير و بركت رو به رو بودند و زمانى كه يوسف را فروختند، خير و بركت نيز از كار آنان رخت بر بست.

«مالك» هنگامى كه اين راز را دريافت، نزد يوسف آمد و گفت: خودت را به من معرّفى كن كه مهر تو بسان فرزندى در دلم جاى گرفته است. او خود را معرّفى كرد و «مالك» او را شناخت و از رويدادى كه براى او پيش آمده بود گريه كرد، و چون فرزندى نداشت از يوسف درخواست دعا كرد و آن حضرت نيز او را دعا كرد و خدا دعاى يوسف را در مورد او پذيرفت و به او بيست و چهار پسر ارزانى داشت.

وَكانوُا فيهِ مِنَ الزَّاهِدينَ.

در تفسير اين فراز ديدگاه‏ها متفاوت است:

1 - به باور برخى منظور اين است كه: آن كسانى كه او را خريدند، از خريدن او شادمان نبودند و به اين كار بى‏رغبت و بى‏شور وشوق به نظر مى‏رسيدند؛ چرا كه آنان در سيماى يوسف نشان آزادگان و اخلاق شايستگان و بزرگان را تماشا كردند و مى‏ترسيدند بر اثر خريدن و به بردگى بردن او، دچار گرفتارى و زيان گردند.

2 - امّا به باور برخى ديگر منظور اين است كه: آنان نسبت به خود يوسف بى‏رغبت بودند؛ چرا كه آنان او را براى تجارت و سود خريده بودند و نه براى خدمت به خودشان.

3 - از ديدگاه پاره‏اى منظور اين است كه: برادران يوسف كه او را به كاروانيان فروختند، نسبت به پول دريافتى علاقه‏اى نداشتند؛ چرا كه آنان اين كار را نه براى به دست آوردن پول، كه براى سر پوش نهادن بر كار ظالمانه خود انجام دادند، و تنها در اين انديشه بودند كه او را به سرزمينى دور دست تبعيد سازند تا رازشان فاش نگردد.

4 - و از ديدگاه پاره‏اى ديگر منظور اين است كه خريداران يوسف بدان دليل كه از موقعيت معنوى و مقام والاى او در بارگاه خدا آگاهى نداشتند، نسبت به او شور و علاقه‏اى نشان نمى‏دادند و او را گرامى نمى‏داشتند. به باور ما ديدگاه‏هاى چهارگانه‏اى كه گذشت با هم ناسازگار نيست و مى‏توان آيه را به همه اين مفاهيم و معانى تفسير كرد.

5 - و بعضى نيز بر اين باورند كه: فروشندگان يوسف در مصر، نسبت به پول دريافتى بى‏رغبت بودند؛ چرا كه آن را نه پول تجارت، كه پول گمشده‏اى مى‏ديدند كه آن را يافته و بدون رساندن به پدر و مادرش او را فروخته‏اند.

فولادوند: و او را به بهاى ناچيزى -چند درهم- فروختند و در آن بى‌رغبت بودند.

انصاریان: و او را به بهایی ناچیز، درهمی چند فروختند و نسبت به او بی رغبت بودند..

تفسیر نور:

1- مالى كه آسان به دست آيد، آسان از دست مى‏رود.«شروه»

2- هر كس ارزش چيزى را نداند، آنرا ارزان از دست مى‏دهد. «بِثَمن بخس» (كاروانيان، ارزش يوسف را نمى‏شناختند.)

3- انسان اول ساقط، بعد برده و سپس ارزان به فروش مى‏رسد.

4- تاريخ پول، به صدها سال قبل از اسلام مى‏رسد.«دراهم»

5- نظام برده‏دارى و برده‏فروشى، سابقه‏اى دراز دارد. «شروه بثمن بخس»

6- قانون عرضه و تقاضا، تعيين كننده‏ى نرخ است. (چون قافله تمايل و تقاضايى در خود نمى‏ديد، به ارزانى يوسف رابه ديگران عرضه كرد.)

7- مردان بى‏شناخت، يوسف را به بهاى كم فروختند. ولى زنان با شناخت، او را به ملك كريم توصيف نمودند. در روايت آمده است: «رب امرئة افقه من رجل» چه بسا زنى كه از مرد فهيم‏تر باشد.»

الجدول:

سورة یوسف (12) :

وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَكَانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ (20)

الإعراب:

(الواو) عاطفة (شروا) مثل جاؤوا [1] ، و (الهاء) ضمير مفعول به (بثمن) جارّ ومجرور متعلّق ب (شروا) (بخس) نعت لثمن مجرور (دراهم) بدل من ثمن مجرور وعلامة الجرّ الفتحة فهو ممنوع من الصرف (معدودة) نعت لدراهم مجرور (الواو) عاطفة [2] ، (كانوا) فعل ماض ناقص- ناسخ- والواو اسم كان (في) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بالزاهدين، هذا التعليق صحيح- خلافا لرأي البصريين الذين يمنعون تقدم الصلة على الموصول- ذلك لعدم وجود اللبس وللبعد عن التكلف والتأويل. انظر النحو الوافي ج 1 ص 273 هامش [3] .

والضمير يعود على يوسف أو على الثمن على اختلاف في التفسير (من) الزاهدين) جارّ ومجرور متعلّق بخبر كانوا، وعلامة الجرّ الياء.

 [1] في الآية (18) من هذه السورة.. وإذا فسّر (شروه) بمعنى باعوه كان الضمير عائدا على إخوة يوسف، وإن فسّر بمعنى اشتروه فالضمير يعود على السيّارة، وقد أخذه هؤلاء بثمن بخس لظنّهم أن به عيبا.

[2] أو حاليّة، وجملة كانوا.. في محلّ نصب حال بتقدير (قد) . [.....]

[3] في الآية (18) من هذه السورة.

الصرف:

(بخس) ، صفة مشبّهة بلفظ المصدر من بخس يبخس باب فتح، بمعنى نقصه أو عابه، وزنه فعل بفتح فسكون.

(دراهم) ، جمع درهم، اسم جامد أعجميّ من اليونانية للقطعة المضروبة للمعاملة (دراخمة) ، وهي كلمة تطلق اليوم على النقد بعامّة، وزنه فعلل بكسر الفاء وفتح اللام أو كسرها. ويجوز أن يكون دراهم جمعا لدرهام بكسر الدال.. ووزن دراهم فعالل.

(الزاهدين) ، جمع الزاهد، اسم فاعل لفعل زهد الثلاثيّ، وزنه فاعل.