نگرشى بر واژه های آیات 34-33 سوره الرعد
چرا پرستشهاى خفّتبار؟! :
نگرشى بر واژه های آیات 34-33 سوره الرعد
قَائِمٌ « ایستاده ، مراقب» عَلَى كُلِّ نَفْسٍ « برهر کسی» بِمَا كَسَبَتْ « آنچه به دست آورده » جَعَلُوا« قرار دادند » شُرَكَاءَ « شریک ها » سَمُّوهُمْ « نام ببرید آنها را » أَمْ تُنَبِّئُونَهُ « باخبر می کنید او را » بِمَا لَا يَعْلَمُ « به آنچه نمی د اند » بِظَاهِرٍ مِّنَ الْقَوْلِ « بایک سخن ظاهری (توخالی)» زُيِّنَ « زینت داده شده است » مَكْرُهُمْ « نیرنگ آنها» صُدُّوا « بازداشته شده اند » السَّبِيلِ « راه » يُضْلِلِ « گمراه می کند » فَمَا لَهُ « پس نیست برای او » هَادٍ« هدایتگر » (33)
چرا پرستشهاى خفّتبار؟!
در اين آيه شريفه روى سخن را به كفرگرايان نموده و مىفرمايد:
أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ
((آيا كسي كه مراقب اعمال همه افراد است با غير او يكي است ؟ اطیب البیان ))
((«القائم على شى ء» به معناى مسلط بودن بر چيزى است و «القائم بشى ء» به معناى كسى است كه به نوعى مدبّر آن باشد و خداى سبحان ، هم قائم بر هر نفس است ، و هم قائم به آنچه مى كند. اما قيامش بر هر نفس ، براى اينكه او محيط به ذات آن و قاهر بر آن و شاهد و ناظر ذات آنست . و اما قيامش به آنچه مى كند، براى اين است كه او مدبّر امر اعمال آن است و آن را از مرتبه حركت و سكون به مرحله عمل تحوّل مى دهد، و اعمالش را در صحيفه هاى اعمال ضبط نموده ، سپس آنها را بصورت ثوابها و عقابهاى دنيا و آخرت ، و قرب و بعد، و هدايت و ضلالت ، و نعمت و نقمت ، و جنت و نار، متحول مى سازد.
اين آيه متفرع است بر آيات قبل ، بدين بيان كه : خداى سبحان هدايت مى كند هر كه را بخواهد، و پاداش مى دهد به بهترين ثواب ها، و گمراه مى كند هر كه را بخواهد، و كيفر مى دهد بشديدترين عقاب ، و وقتى همه امور بدست اوست ، پس او قائم بر هر نفس و قائم به كرده هاى هر نفس ، و مسلط بر آن ، و مدبّر نظام اعمال آنست ، و با اين وصف آيا كسى معادل او هست تا در الوهيت شريك او باشد؟
از اينجا معلوم مى شود كه خبر مبتداء، در «افمن هو قائم ...»، حذف شده ، و جمله «جعلواللّه شركاء» دلالت بر آن محذوف مى كند، (و تقديرش چنين است : افمن هو قائم ... هل يشاركه احد - آيا كسى كه قائم بر هر نفس است ... كسى هست كه شريك او باشد؟)
و از سخنان سخيف و بى پايه اى كه در تفسير آيه گفته اند، مطلبى است كه به ضحاك نسبت داده اند، كه منظور از «من» در جمله «افمن هو قائم على كل نفس بما كسبت» ملائكه است ، نه خداى تعالى ، چون ملائكه هستند كه موكل بر اعمال مردمند، و معناى آيه اين است كه : «آيا ملائكه كه به امر خدا موكل بر اعمال مردمند شركاى خداى سبحانند؟» و سخافت اين قول از آنست كه بى نهايت از سياق آيات اجنبى است . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 498))
پس آيا آن قدرت بىهمانند و بىهمتايى كه مراقب و حافظ همه چيز در كران تا كران هستى است و با تدبير حكيمانهاش بر كار هر كسى نگهبان است و بر عملكردش پاداش و كيفر خواهد داد، بسان كسى است كه از هر چيز و همه جا بىخبر است؟! اين گونه نيست.
به باور پارهاى منظور اين است كه: آيا آن قدرت بىنظيرى كه رزق و روزى همه بندگان و تمامى موجودات زنده را مىدهد و نگهبان و حافظ آنهاست و از آنها دفاع مىكند، بسان بتها و خدايان دروغينى است كه اين گونه نيستند؟!
لازم به يادآورى است كه آيه شريفه تقديرى دارد كه ادامه آن نشانگر آن است.
وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ
((آنها براي خدا شريكاني قرار دادند، اطیب البیان ))
و اين كفرگرايان و تاريك انديشان بت هاى رنگارنگ خود را شريك و همتاى خداى يكتا و فراتر از قانون و مقررات پنداشته وبه پرستش آنها برخاستند، در حالى كه از آن معبودهاى دروغين كارى ساخته نيست.
قُلْ سَمُّوهُمْ
((بگو نام آنهارا بگوييد، اطیب البیان ))
هان اى پيامبر! به آنان بگو: اگر اين بتها شريك و همتاى خدا هستند، بايد در خور صفات و ويژگىهايى چون قدرت، دانش و حكمت بىكران باشند، و بسان آفريدگار هستى، حيات و مرگ و روزىرسانى به بندگان به دست آنها باشد؛ آيا اين معبودهاى دروغين شما اين گونهاند؟! اگر به راستى اين گونه هستند آنها را با همان صفاتشان بخوانيد و روشن كنيد كه چه كارى از آنها ساخته است؟!
به باور پارهاى منظور اين است كه: اگر مىپنداريد كه آنها اين گونه هستند، بياييد و آنها را به صفاتى كه برايشان مىتراشيد بخوانيد، آن گاه بنگريد كه به راستى آيا داراى اين اوصاف هستند و آيا صفات آنها نشانگر روا بودن و خردمندانه دانستن پرستش آنهاست؟!
امّا به باور پارهاى ديگر منظور اين است كه: آنها داراى صفاتى نيستند كه در خور پرستش باشند و شما آنها را شريك و همتاى خدا بپنداريد. و بدين سان آيه شريفه كفرگرايان و تاريك انديشان و معبودهايشان را تحقير مىكند.
و «حسن» مىگويد: منظور اين است كه آنها را نام ببريد كه چه آفريدهاند؟ و چه سود و زيانى به دست آنهاست؟ و اين فراز از آيه مورد بحث، بسان اين آيه است كه مىفرمايد: به من خبر دهيد از آن شريكهايتان كه به جاى خدا مىخوانيد و مىپرستيد...كه چه چيزى از زمين را آفريدهاند؟(62)
أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِما لا يَعْلَمُ فِي الْأَرْضِ
((بلكه مي خواهيد خدا را از چيزي خبر دهيد كه او آن را در زمين نمي داند؟ اطیب البیان ))
اين فراز پرسشى است كه در حقيقت ادامه آغازين فراز آيه مىباشد و منظور اين است كه: آيا خداى يكتا را از وجود شريك و همتايى باخبر مىسازيد كه ذات پاك و بىهمانند او از وجود چنين شريكى و نظيرى بىخبر است؟
به بيان ديگر، آيه شريفه روشنگرى مىكند كه براى خدا هيچ شريك و همتايى در زمين و آسمان نيست؛ چرا كه اگر بود، خدا او را مىشناخت و ازوجود او آگاه بود.
أَمْ بِظاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ
((و با سخني ظاهري و صوري مي گوييد؟ اطیب البیان ))
يا اينكه گفتارى سطحى و بدون محتوا و حقيقت بر زبان مىآوريد؟
((بعد از آنكه فرمود: «وجعلوا للّه شركاء» دوباره با بيان ديگرى كه از بيان سابق اخذ شده گفتارشان را باطل نموده است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 498
پس پيغمبر خود را دستور مى دهد به اينكه با ايشان به نوعى كه در باب خود عجيب و بى سابقه است احتجاج نموده ، به ايشان تكليف كند اين شركاء را توصيف كنيد، چون صفات است كه هر چيزى را متعين ، و شؤ ون و آثار آن را مشخص مى كند. و اگر اين بتها شركاى خدا و شفعاى درگاه او باشند بايد صفاتى داشته باشند كه با داشتن آن صفات به چنين شاءن و مقامى رسيده باشند، همانطور كه خداى تعالى از اين نظر معبود است كه حى و عليم و قدير و خالق و مالك و مدبّر است ، و بهمين جهت رب هر چيزيست . و ليكن بتها وقتى اسمشان برده مى شود و معرفى مى شوند جز اسامى هبل و لات و عزى صفت و فضيلتى كه بخاطر آن شريك خدا شده باشند براى آنها شمرده نمى شود.
سپس دستور مى دهد از ايشان بپرسد «ام تنبئونه بما لا يعلم فى الارض»، و كلمه «ام» در اينجا منقطعه ، و به معناى بل است . يعنى : بلكه معناى بت پرستى و شرك ورزى شما اين است كه خدا را خبر دهيد از چيزى كه خود او خبر ندارد، چون اگر او در زمين شريكى مى داشت حتما خودش اطلاع مى داشت ، و شريك در تدبير خلق چيزى نيست كه شريك ديگر از او بى خبر بماند، زيرا بالاخرة از اينكه شخص ديگرى تدبير ديگرى در خلائق دارد مى فهمد كه حتما مدبرى غير خودش وجود دارد.
و خداى سبحان خود به تنهايى تمامى امور است ، و او از غير خودش هيچ تدبير و اثرى در اين باب نديده ، چه اثر مخالف و چه موافق .
دليل بر اينكه خدا شريكى براى خود سراغ ندارد، اين است كه او قائم بر تمامى نفوس و واقف است به آنچه نفوس مى كنند. و به عبارت ديگر هم خلق از اوست ، و هم امر، و او به شهادت برهانى كه جاى ترديد در آن نيست بر هر چيزى شهيد و ناظر است .
و كوتاه ، سخن ، اين آيه نظير آيه ديگرى است كه مى فرمايد: «قل اتنبئون اللّه بما لا يعلم فى السموات و لا فى الارض»
آنگاه اضافه مى كند كه «ام بظاهر من القول»، بلكه اين خبرى كه مى دهيد كه براى خدا شركائى هست صرف گفتار، و خالى از حقيقت است . و اين جمله نظير آيه ايست كه مى فرمايد: «ان هى الا اسماء سميتموها انتم و آباؤ كم .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 499
و اما وجه ارتباط ميان اين سه دليل ، اين است كه بت پرستان در پرستش بتها و شريك خدا قرار دادن آنها متردد بودند، زيرا از هر طرف اشكال بر ايشان وارد بود اگر بگويند شريك خدايند، دليلى ندارند، چون در بتهاى خود اوصافى كه دلالت بر الوهيت آنها بكند سراغ ندارند، و اگر ادعا كنند كه چنين اوصافى در بتهاى خود ديده اند، دروغ گفته اند، زيرا معنايش اين مى شود كه ايشان به وجود شركاى خدا پى برده باشند، ولى خداوند از وجود آنها بى خبر باشد. و اگر به صرف لقلقه زبان اكتفاء كنند، بدون اينكه حقيقتى داشته باشد در حقيقت خواسته اند خدا را فريب دهند، و خدا بزرگتر از اين حرفها است ، خيلى هم بزرگتر است .
زمخشرى در كشاف گفته : اين احتجاج و اسلوبهايش بسيار عجيب است ، و خود با زبانى رسا و شيوا فرياد مى زند كه از زبان بشر نيست ، مگر كسى معرفت و يا انصاف نداشته باشد. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 500))
به باور «جبايى» منظور اين است كه: آيا بر طبق ظاهر كتاب خدا، بتها را خدا نام نهادهايد؟ و بدين سان قرآن روشنگرى مىكند كه اين پندار شما نه دليل عقلى دارد و نه دليل نقلى و شرعى.
در ادامه آيه به پوچى و سستى پندار آنان پرداخته و مىفرمايد:
بَلْ زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مَكْرُهُمْ
((بلكه مكر كساني كه كفرورزيدند برايشان آراسته شد اطیب البیان ))
هان اى پيامبر! از بافتههاى پوچ و بىاساس شركگرايان و تاريك انديشان درگذر، و به آنها بها نده؛ چرا كه حقيقت آن گونه كه آنان مى پندارند نيست، بلكه شيطان، شرك و كفر و بيداد گرى را در نظرشان آراسته است.
«ابن عباس» مىگويد: روشن است كه مكر و نيرنگ آنان با پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله و دين و كتاب آن حضرت و راه و رسم عدالت خواهانه و آزاديبخش او چيزى جز كفر نمىتواند باشد.
امّا به باور پارهاى، سردمداران و رهبران خودكامه و سركش، دروغ و نيرنگ را در نظرشان آراستهاند.
وَ صُدُّوا عَنِ السَّبِيلِ
((و از راه منحرف شدند اطیب البیان ))
و مردم را از راه درست بازداشتند؛ و يا خود از راه خدا و دين بازداشته شدند.
وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ.
((و هر كه را خدا گمراه كندراهنمائي ندارد . اطیب البیان ))
و كسى را كه خدا به كيفر كردار زشت و ظالمانهاش گمراه سازد، براى او رهبر و راهنمايى نخواهد بود.
((كلمه «بل» به معناى اعراض و آيه شريفه اعراض از دليلهاى ذكر شده و لوازم آنست ، و معنايش اين است كه اين دليلها را واگذار، زيرا اينان اگر براى خدا شريك قائل مى شوند بخاطر هيچ يك از اين وجوه كه گفتيم نيست ، بلكه علتش تنها اين است كه شيطان شرك را در نظرشان جلوه داده و بدين وسيله از راه خدايشان باز داشته است .
چون اينان علم دارند بر اينكه هيچ حجتى بر شركت اين شركاء ندارند، و اين را هم مى دانند كه صرف ادعا، بتها را شريك خدا نمى سازد، ليكن هدفشان از ترويج بت پرستى و الوهيت بتها و جلب توجه عامه بسوى آنها، تنها و تنها بدست آوردن پول و زخارف دنيا است ، و چون دعوت تو سد راه منافع ايشان است ، از اين نظر از در لجبازى و دشمنى با تو نسبت به عبادت بتها تعصب به خرج داده ، مردم را بيش از پيش بسوى بت و بسوى توسل به آن دعوت مى كنند، تا هم سد راه تو شوند، و همه مردم را گمراه كنند.
شيطان هم اين مكر و نقشه را در نظر آنان جلوه داده ، و گرنه هيچ سبب ديگرى در مشرك بودن آنان نيست ، نه دليلى ، و نه جهت ديگرى ، و هر چند شيطان اين نقشه ها را در نظر آنان زينت داده و گمراهشان ساخته .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 500
و ايشان هم مردم را گمراه نمودند، و ليكن در عين حال خداوند گمراهشان كرد و از نعمت هدايت محرومشان نمود، و كسى كه خدا او را گمراه كرده باشد هدايت كننده اى نخواهد داشت . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 501))
فولادوند: آيا كسى كه بر هر شخصى بدانچه كرده است مراقب است [مانند كسى است كه از همه جا بىخبر است]؟ و براى خدا شريكانى قرار دادند. بگو: «نامشان را ببريد» آيا او را به آنچه در زمين است و او نمىداند خبر مىدهيد، يا سخنى سطحى [و ميانتهى] مىگوييد؟ [چنين نيست] بلكه براى كسانى كه كافر شدهاند نيرنگشان آراسته شده و از راه [حق] بازداشته شدهاند و هر كه را خدا بىراه گذارد رهبرى نخواهد داشت.
انصاریان: آیا کسی که بر همه نفوس [جهانیان] با آنچه به دست آورده اند، مسلط و حاکم و نگهبان است [و همه تحولات وجود آنان را تا رساندنشان به سر منزل مقصود در اختیار دارد، مانند کسی است که مطلقاً این صفات را ندارد؟] ولی آنان [از روی جهل و نادانی] برای خدا شریکانی قرار داده اند! بگو: [ویژگی های] آن شریکان را نام ببرید [تا روشن شود که آیا شایسته شریک قرار دادن برای خدا هستند؟!] آیا خدا را از چیزی در روی زمین که آنها را شریک خود نمی شناسد، خبر می دهید؟ یا سخنی ظاهر و پوچ و بی منطق است [که بر زبان خود می رانید؟!] بلکه برای کافران نیرنگ و دروغشان آراسته شده، و از راه خدا بازداشته شده اند [تا آنجا که موجودات بی ارزش و بی اثر را شریکان حق پنداشته اند]؛ و هر که را خدا [به سبب از دست دادن لیاقتش] گمراه کند، او را هیچ هدایت کننده ای نخواهد بود. ….
تفسیر نور:
نکته ها
قائم بودن خدا، به معناى تدبیر تمام امور و كفایت، حفاظت، نظارت، و ثبت و ضبط آنهاست.
پيام ها
1- خداوند با طرح سؤال، عقل و فطرت انسان را به قضاوت مىطلبد. زیرا عقل و فطرت با شرك سازگار نیست. «أفمن... ام تنبئونه»
2- كسى كه از خداى علیم و واحد و قیّوم جدا شود، به ورطه شرك و چند خدایى گرفتار مىآید. «شركاء»
3- بتپرستى و شرك به قدرى سبك سرى و بىمنطق است كه حتى نمىتوان نام و اوصاف معبودان آنان را بیان كرد. «قل سمّوهم»
4- شاید مشركان نیز از عمق جان بتها را قبول ندارند. «ام بظاهر من القول»
5- شرك نیز نوعى كفر است. «جعلوا اللَّه شركاء... زیّن للذین كفروا»
6- كسى كه مسائل انحرافى برایش جلوه كرد، از راه حق و مسیر هدایت باز مىماند. «زُیّن... صدّوا»
7- به نقشهها و تدبیرهاى خود مغرور نشوید. «زیّن... مكرهم»
الجدول:
سورة الرعد (13) :
أَفَمَنْ هُوَ قَائِمٌ عَلَى كُلِّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ وَجَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكَاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِمَا لَا يَعْلَمُ فِي الْأَرْضِ أَم بِظَاهِرٍ مِّنَ الْقَوْلِ بَلْ زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مَكْرُهُمْ وَصُدُّوا عَنِ السَّبِيلِ وَمَن يُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ (33)
الإعراب:
(الهمزة) للاستفهام الإنكاريّ (الفاء) استئنافيّة (من) اسم موصول مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ، وخبره محذوف تقديره كمن ليس كذلك..
(هو) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (قائم) خبر مرفوع (على كلّ) جارّ ومجرور متعلّق ب (قائم) (نفس) مضاف إليه مجرور (بما كسبت) مثل بما صنعوا [1] ، والفاعل هي عائد على النفس (الواو) استئنافيّة [2] ، (جعلوا) مثل كفروا [3] ، (الله) جارّ ومجرور متعلّق بحال من (شركاء) وهو مفعول به منصوب قل فعل أمر والفاعل أنت (سمّوهم) فعل أمر مبني على حذف النون..
و (الواو) فاعل، و (هم) ضمير مفعول به (أم) هي المنقطعة بمعنى بل والهمزة (تنبّئونه) مضارع مرفوع.. و (الواو) فاعل، و (الهاء) ضمير مفعول به (الباء) حرف جرّ (ما) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق ب (تنبّئون) ، (لا) حرف ناف (يعلم) مضارع مرفوع، والفاعل هو، وهو العائد (في الأرض) جار ومجرور متعلّق بمحذوف مفعول به ثان لفعل يعلم [4] ، (أم) مثل الأول (بظاهر) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف تقديره تسمّونهم (من القول) جارّ ومجرور متعلّق بنعت ل (ظاهر) ، (بل) للإضراب (زيّن) فعل ماض مبنيّ للمجهول (للذين كفروا) مرّ إعرابها [5] ، والجار متعلّق ب (زيّن) ، (مكرهم) نائب الفاعل مرفوع.. و (هم) مضاف إليه (الواو) عاطفة (صدّوا) فعل ماض مبنيّ للمجهول، مبنيّ على الضمّ.. و (الواو) نائب فاعل. (عن السبيل) جارّ ومجرور متعلّق ب (صدّوا) ، (الواو) استئنافيّة (من) اسم شرط جازم مبنيّ في محلّ نصب مفعول به مقدّم (يضلل) مضارع مجزوم فعل الشرط وحرّك بالكسر لالتقاء الساكنين (الله) فاعل مرفوع (الفاء) رابطة لجواب الشرط (ما) نافية (اللام) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بخبر مقدّم (من) حرف جرّ زائد (هاد) مجرور لفظا مرفوع محلّا مبتدأ مؤخّر، أو هو اسم ما العاملة عمل ليس مؤخّر، وعلامة الجرّ الكسرة المقدّرة على آخره لأنه اسم منقوص، وحذفت الياء لمناسبة التنوين.
[1] في الآية (31) من هذه السورة.
[2] أو حاليّة، والجملة بعدها في محلّ نصب حال.
[3] في الآية السابقة (32) .
[4] والمفعول الأول محذوف أي لا يعلمه موجودا في الأرض.
الصرف:
(سمّوهم) ، فيه إعلال بالحذف لمناسبة البناء على السكون أصله سميوهم حذفت الياء بعد نقل حركتها إلى الميم وزنه فعّوهم.
-------------------------------------------------------------
أَشَقُّ « با مشقت تر ، شدیدتر» وَاقٍ « نگهدارنده » (34)
((كلمه «اشق» صيغه افعل تفضيل است از ماده «مشقه» است . و كلمه «واق» اسم فاعل از ماده «وقايه» به معناى نگهدارى است .
در اين آيه بطور اختصار عذابى را كه در آيات سابق وعده داده بود بيان مى كند. و مقصود از جمله «و ما لهم من اللّه من واق» نفى شفاعت و تاءثير آن در حق ايشان است ، و معنايش اين است كه به هيچ وجه كسى را ندارند كه شفاعتشان كند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 501))
و در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد:
لَهُمْ عَذابٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا
((براي آنان در زندگي دنيا عذابيست اطیب البیان ))
آنان در زندگى اين سرا، هدف كشته شدن، اسارت، گرفتارى و بيمارى خواهند بود.
وَ لَعَذابُ الاخِرَةِ أَشَقُّ
((((و هر آينه عذاب آخرت سخت تراست اطیب البیان ))
و عذاب دردناك آخرت دشوارتر و سختتر است،
وَ ما لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ واقٍ.
((و برايشان از عذاب خدا، حافظ و نگهداري نيست اطیب البیان ))
و هر گز كسى را نخواهند داشت كه آنان را از عذاب خدا پناه دهد و رهايى بخشد.
فولادوند: براى آنان در زندگى دنيا عذابى است، و قطعاً عذاب آخرت دشوارتر است، و براى ايشان در برابر خدا هيچ نگهدارندهاى نيست.
انصاریان: برای آنان در زندگی دنیا عذابی است، و مسلماً عذاب آخرت سخت تر و پر مشقت تر است، و آنان را هیچ حافظ و نگه دارنده ای [از عذاب خدا] نیست..
تفسیر نور:
نکته ها
عذاب آخرت سختتر است، زیرا:
الف: در قیامت اسباب و وسایل قطع مىگردد. «تقطّعت بهم الاسباب»(170)
ب: نسب و فامیلى، دیگر كارآیى ندارد. «فلاانساب بینهم یومئذ»(171)
ج: فدیه قبول نمىشود. «یودّ المجرم لویفتدى... ببنیه وصاحبته و اخیه...و من فى الارض جمیعا كلاّ»(172) حاضر است بستگان و حتّى تمام جهان را فدا كند.
د: عذرخواهى مفید نیست. «یوم لاینفع الظالمین معذرتهم»(173)
ه: دوستان یكدیگر را رها مىكنند. «لایسئل حمیم حمیما»(174)
و: دوام دارد و همیشگى است. «خالدین فیها»(175)
ز: تخفیفى در كار نیست. «لایخفّف»(176)
ح: هم روحى و هم جسمى است.«ذق انّك انت العزیز الكریم»(177)
170) بقره، 166.
171) مؤمنون، 101.
172) معارج، 11 تا 16.
173) غافر، 52.
174) معارج، 10.
175) بقره، 162.
176) بقره، 162.
177) دخان، 49.
پيام ها
1- كسى كه براى خدا شریك قرار دهد، در دنیا نیز عذاب مىشود. «لهم عذاب فى... الدنیا»
2- شفاعت، شامل حال مشركان نمىشود. «ما لهم من اللَّه من واقٍ»
الجدول:
سورة الرعد (13) :
لَّهُمْ عَذَابٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَشَقُّ وَمَا لَهُم مِّنَ اللَّهِ مِن وَاقٍ (34)
الإعراب:
(لهم عذاب) مثل إليه متاب [1] ، (في الحياة الدّنيا) مرّ إعرابها [2] ، والجارّ متعلّق بنعت لعذاب (الواو) عاطفة (اللام) للابتداء تفيد التوكيد (عذاب) مبتدأ مرفوع (الآخرة) مضاف إليه مجرور (أشقّ) خبر مرفوع.
(الواو) عاطفة (ما لهم من واق) مثل ماله من هاد [3] ، (من الله) جارّ ومجرور متعلّق ب (واق) [4] .
[1] في الآية (30) من هذه السورة.
[2] في الآية (26) من هذه السورة.
[3] في الآية (33) السابقة.
[4] أو متعلّق بالخبر المتقدّم.
الصرف:
(أشقّ) ، اسم تفضيل من شقّ الثلاثيّ، وزنه أفعل، وقد أدغمت عينه ولامه فهما حرف واحد.
(واق) ، اسم فاعل من وقى الثلاثيّ، وزنه فاع، ففيه إعلال بالحذف لالتقاء الساكنين لأنه اسم منقوص ولمناسبة التنوين.