نگرشى بر واژه های آیات 29-27 سوره الرعد
بهانهجويى و حقستيزى دنياپرستان و كفرگرايان :
نگرشى بر واژه های آیات 29-27 سوره الرعد
يَقُولُ « می گوید » لَوْلَا أُنزِلَ « چرا نازل نشد » يُضِلُّ « گمراه می کند » يَهْدِي « هدایت می کند » أَنَابَ « توبه کرد ، برگشت » (27)
((بار ديگر به گفتار كفار برمى گردد، كه گفتند: « لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ » يعنى چرا از ناحيه پروردگارش آيتى بر او نازل نشد كه ما ببينيم و با ديدنش هدايت شويم و از شرك بسوى ايمان بگرائيم ؟
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 482))
((هدايت به دست خدا است و صرف وجود آيت معجزه سبب ايمان آوردن نيست
خداوند پاسخ مى دهد به اينكه هدايت و ضلالت اثر آيت و مستند به آن نيستند، بلكه مستند به خود خدايند، خداست كه هر كه را بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مى كند.
و سنت او بر اين جريان يافته كه كسانى را هدايت نمايد كه بسوى او بازگشت كنند، و داراى قلبى باشند كه بياد او آرامش و اطمينان داشته باشد، اين دسته اند كه داراى سرانجام نيك و عاقبت خيرند، و كسانى را گمراه كند كه به آيات واضحه و روشن او كفر بورزند، كه ايشان راست عذاب در دنيا در حالى كه عذاب آخرتشان دشوارتر است ، و بغير از خدا هم كسى نگهدار ندارند.
اگر بدون مشيت او هدايت امكان داشت ديگر چه وسيله اى بهتر از معجزه اى مانند قرآن ؟ و اينكه مى بينيد با بودن اين معجزه روشن هم عده اى هدايت نيافته اند، خود بهترين شاهداست بر اينكه امر هدايت بدست خداست ، و او نخواسته است كسانى هدايت شوند كه ضلالت بر ايشان نوشته شده ، و خود فرموده : «و من يضلل اللّه فما له من هاد» كسانى را كه از اهل كفر و مكر، خداوند گمراهشان كرده باشد ديگر هدايت شدنى نيستند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 483))
در سومين آيه مورد بحث به بهانهجويى و حقستيزى دنياپرستان و كفرگرايان اشاره كرده و مىفرمايد:
وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ
و آن كسانى كه كفر ورزيدهاند مىگويند: چرا براى محمّد صلى الله عليه وآله از سوى پروردگارش نشانه و معجزهاى كه ما مىخواهيم و مىگوييم فرو فرستاده نمىشود؟
آنان بدان جهت اين بافتهها را مىبافتند كه هرگز در مورد آيات و نشانههاى قدرت خدا و معجزههايى كه آمده بود نمىانديشيدند و مىپنداشتند كه معجزه آن است كه به دلخواه آنان باشد، و آنچه آمده بود به نظر آنان سند درستىِ دعوت به حساب نمى آمد؛ از اين رو با بهانهجويى و نادانى معجزه جديدى مىخواستند.
قُلْ إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ
هان اى پيامبر، به آنان بگو: خدا هر كه را بخواهد به كيفر بدانديشى و بدرفتارى و بيدادگرىاش از راه بهشت منحرف ساخته و گمراه مىسازد.
وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنابَ.
و هر كه را به سوى او بازگردد و بيراهه را واگذارد و فرمانبردارى او پيشه سازد، به سوى خويش راه مىنمايد.
((در اينجا به كلام كفار بازگشته و به جواب مى پردازد. و مقصود كفار از اينكه گفتند: «چرا آيتى بر او نازل نشد...» اين بوده كه ما قرآن را آيت نمى دانيم ، چرا آيتى نيامد كه ما بوسيله آن هدايت شويم ؟
دليل بر اينكه مقصود ايشان اين بوده جملات بعدى آيه است ، يعنى جمله «قل ان اللّه يضل من يشاء» و جمله «و لو ان قرآنا سيرت به الجبال ... بل للّه الامر جميعا» و جمله «و صدوا عن السبيل ...»
زيرا مى بينيم خداوند در پاسخشان به پيغمبر خود دستور مى دهد كه به ايشان بگويد: «ان الله يضل من يشاء و يهدى اليه من اناب»، و مى فهماند كه مساءله هدايت مربوط و مستند به آيه نيست تا اگر نازل شود هدايت شوند، و اگر نازل نشود گمراه گردند، بلكه مساءله هدايت و ضلالت مستند به خداى سبحان است ، اوست كه هر كه را بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مى كند.
و چون زمينه طورى بود كه ممكن بود از اين جواب توهم كنند كه هدايت و ضلالت دائر مدار مشيتى گزاف و نامنظم است ،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 483
لذا براى اينكه چنين توهمى پيش نيايد نفرمود: «يهدى اليه من يشاء - هدايت مى كند بسوى خود كسى را كه بخواهد»، بلكه فرمود: «يهدى اليه من اناب - هدايت مى كند بسوى خود هر كه را كه بسوى او بازگشت نمايد»، و روشن ساخت كه استناد قضيه به مشيت پروردگار خود بر اساس سنتى است كه دائما جريان داشته ، و بر طبق نظام متقنى است كه هرگز خلل نمى پذيرد. آرى ، خداى تعالى هدايت كسى را مى خواهد كه خود او بسوى خدا بازگشت بكند، و مشيتش بر ضلالت كسى تعلق مى گيرد كه از خداى روى گردان باشد و بسوى او بازگشت نكند.
پس كسى كه متصف به صفت انابه و رجوع بحق باشد و افكار و عقايدش مغلول به غلهاى اهواء نباشد، خداوند او را با اين دعوت حقه (قرآن ) هدايت مى فرمايد، و كسى كه افكار و عقايدش آزاد از قيد اهواء نباشد گمراه مى شود هر چند آيات مستقيم و روشن باشد، و از آيات منتفع نمى گردد هر چند كه معجزه هم باشد، آرى : «و ما تغن الايات و النذر عن قوم لا يؤ منون»
از همينجا بدست مى آيد كه جمله «ان اللّه يضل من يشاء...» در تقدير: «ان اللّه يضل بمشيته من لم ينب اليه و يهدى اليه بمشيته من اناب اليه» است ، يعنى خداوند به مشيتش گمراه مى كند كسى را كه به سوى او رجوع نكند، و به مشيتش هدايت مى كند كسى را كه بسوى او بازگشت نمايد.
و نيز اين معنا روشن مى گردد كه ضمير در «اليه» در جمله «يهدى اليه» به خداى تعالى برمى گردد. و اينكه بعضى گفته اند «به قرآن برمى گردد» صحيح نيست . و همچنين اينكه عده اى ديگر گفته اند «برسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) برمى گردد بى وجه است . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 484))
فولادوند: و كسانى كه كافر شدهاند مىگويند: «چرا از جانب پروردگارش معجزهاى بر او نازل نشده است؟» بگو: «در حقيقت خداست كه هر كس را بخواهد بىراه مىگذارد و هر كس را كه [به سوى او] بازگردد، به سوى خود راه مىنمايد.»
انصاریان: کافران می گویند: چرا معجزه ای [غیر قرآن] از سوی پروردگارش بر او نازل نشده؟ بگو: مسلماً خدا هر کس را بخواهد [پس از اتمام حجت] گمراه می کند و هر کس را که به سوی او بازگردد، هدایت می نماید.
تفسیر نور:
نکته ها
هر پیامبرى براى اثبات ادعاى نبوّت خود، باید نشانهاى از جانب خداوند داشته باشد كه آن را معجزه مىنامند، این معجزه طبعاً در امور خاص و مشخصّى است، امّا افراد لجوج كه قصد پذیرش حقّ را نداشتند، از پیامبر تقاضاى معجزه بر اساس هوسهاى خود مىكردند، در صورتى كه اگر لجاجت را كنار مىگذاشتند، قرآن، خود، بزرگترین معجزه است.
گاهى آب و غذا براى افراد مریض مضرّ است، امّا این ضرر نه از آن جهت كه در آب و غذا ضررى وجود دارد، بلكه بخاطر بیمارى این افراد است. آرى! افرادى كه از نظر روحى مریضاند، مانند مریض جسمانى در پذیرش آیات ناب الهى دچار ناراحتى مىگردند، زیرا به محض مواجهه با حقّ، روح لجاجت در آنها تحریك شده و هدایت را پس مىزند و این همان معناى «یضّل» است.
بحثى پیرامون هدایت و ضلالت
هدایت الهى دوگونه است: ابتدایى و تكمیلى.
هدایت ابتدایى در رابطه با همه مردم است، «انّا هدیناه السّبیل»(140) امّا هدایت تكمیلى نسبت به كسانى است كه هدایت عمومى اول را پذیرفته باشند. مثل معلمى كه در روزهاى اوّل درس، مطالب خود را یكسان و یكنواخت به همه شاگردان عرضه مىكند، امّا بعد از مدّتى براى محصلان كوشا، جدى و پركار خود، لطف بیشترى مبذول مىدارد. «والّذین اهتدوا زادهم هدى»(141)
امّا براستى براى افرادى كه قرآن دربارهى آنها مىفرماید:
«و ما تأتیهم من آیة من آیات ربّهم الا كانوا عنها معرضین»(142) هیچ آیهاى از آیات الهى برایشان نازل نشد، مگر آنكه از آن اعراض كردند.
«و لو نزلنا علیك كتابا فى قرطاس فلمسوه بایدیهم لقال الّذین كفروا ان هذا الا سحر مبین»(143) اگر ما كتاب را از آسمان در كاغذى فرو فرستیم و آنها با دست خودشان آن را لمس كنند، باز هم مىگویند سحر است.
«و انْ یروا كلّ آیة لایؤمنوا بها»(144) اگر هر معجزهاى ببینند، ایمان نخواهند آورد.
آیا جز برداشتن دست عنایت و زدن مهر ضلالت بر دلهایشان، چارهاى دیگر مىباشد؟!
در هر حال، خداوند، حكیم و عادل است و تمام كارها و خواست او از: «یهدى من یشاء»، «یضّل من یشاء»، «یرزق من یشاء»، «یغفر لمن یشاء»، «یعذّب من یشاء»، «یخلق ما یشاء» همه بر اساس عدل و حكمت و لطف و عنایت تفسیر مىگردد.
یعنى اگر فرمود: «یهدى من یشاء»، چنین نیست كه بدون هیچ ضابطه و معیارى، هدایت را براى كسى خواسته باشد، بلكه چنانچه از آیات دیگر برمىآید، یكجا ایمان را شرط هدایت مىشمارد و مىفرماید: «و من یؤمن باللَّه یهد قلبه»(145) و در جاى دیگر، كسب رضایت و خشنودى حقّ را با پیمودن راه سلامت زمینه هدایت معرّفى مىفرماید: «یهدى به اللَّه من اتبع رضوانه سبل السّلام»(146)
و یا اگر فرمود: «یضل من یشاء»، در آیه دیگر، اسراف و تردید و شك را عامل این اضلال مىداند. «یضل اللَّه من هو مسرفٌ مرتاب»(147)
به هر صورت اگر دهانه ظرفى به طرف آسمان باشد، باران در او وارد مىشود، امّا اگر به طرف زمین قرار بگیرد، از نزولات آسمانى بهرهاى نخواهد برد و اینچنین است انسانىكه دهانه روحش به جانب مادیّات باشد، بدیهى است كه از باران معنویّت الهى بىنصیب خواهد بود. «استحبوا الحیاة الدنیا علىالاخرة و ان اللَّه لایهدى القوم الكافرین»(148)
140) انسان، 3.
141) محمّد، 17.
142) انعام، 4.
143) انعام، 7.
144) انعام، 25.
145) تغابن، 11.
146) مائده، 16.
147) غافر، 34.
148) نحل، 107.
پيام ها
1- كفّار لجوج هر لحظه معجزهى جدیدى مىخواهند. مشكل در معجزه بیرونى نیست، بلكه در عناد درونى آنهاست. «لولا اُنزل علیه آیة»
2- سنّت الهى هدایت همه مردم است، «انّ علینا للهُدى»(149) امّا اگر كسى راه كج را انتخاب كرد، خداوند كیفر او را، همان گمراهى قرار مىدهد. «یضل منیشاء»
3- خشوع در برابر حق، كلید هدایت است. «یهدى الیه من اناب»
4- اگر چه هدایت مردم بدست خداست، ولى هدایت خداوند شامل كسانى مىشود كه در خود، آمادگى به وجود آورده باشند. «یهدى من اناب»
الجدول:
سورة الرعد (13) :
وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَن يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنَابَ (27)
الإعراب:
(الواو) استئنافيّة (يقول) مضارع مرفوع (الذين) موصول في محلّ رفع فاعل (كفروا) فعل ماض وفاعله (لولا) حرف تحضيض (أنزل) فعل ماض مبنيّ للمجهول (على) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (أنزل) ، (آية) نائب الفاعل مرفوع (من ربّه) جارّ ومجرور نعت لآية [1] ..
و (الهاء) مضاف إليه (قل) فعل أمر، والفاعل أنت (إنّ) حرف توكيد ونصب- ناسخ- (الله) لفظ الجلالة اسم إنّ منصوب (يضلّ) مثل يقول، والفاعل هو (من) اسم موصول مبنيّ في محلّ نصب مفعول به (يشاء) مثل يقول، والفاعل هو أي الله (الواو) عاطفة (يهدي) مثل يقول (إليه) مثل عليه متعلّق ب (يهدي) ، (من) مثل الأول (أناب) فعل ماض، والفاعل هو وهو العائد.
[1] أو متعلّق بفعل أنزل. [.....]
-------------------------------------------------------
تَطْمَئِنُّ « آرام می گیرد » قُلُوب ُهُم « دل هایشان » بِذِكْرِ اللَّهِ « با یاد خدا » (28)
((اطمينان به معناى سكون و آرامش است ، و اطمينان به چيزى به اين است كه آدمى با آن دلگرم و خاطر جمع شود.
و از ظاهر سياق برمى آيد كه صدر آيه بيان ذيل آيه قبل است ، يعنى بيان جمله «من اناب»، و مى فهماند انا به همان ايمان و اطمينان قلب است با ذكر خدا، البته اين از ناحيه عبد است كه او را آماده و مستعد مى سازد براى اينكه مشمول عنايت و عطيّه الهى گردد، همچنانكه فسق و اعراض از حق در طرف ضلالت ، خود زمينه را آماده براى اضلال خدايى مى كند، و لذا فرموده : «و ما يضل به الا الفاسقين» و نيز فرمود: «فلما زاغوا ازاغ اللّه قلوبهم و اللّه لا يهدى القوم الفاسقين»
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 484))
مىفرمايد:
الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ
همان كسانى كه پس از بازگشت از بيراهه و گناه، به يكتايى خدا و صفات ويژه او ايمان آورده و رسالت و دعوت پيامبرش را با جان و دل مىپذيرند و به كتاب و وحى و آنچه از سوى خدا فرود آمده است گردن مىگذارند و دل هايشان به ياد خدا به ساحل آرامش مىرسد و آرامش مىيابد.
واژه «ذكر» به مفهوم پديد آمدن معنى براى نفس است، و گاه به آگاهى و گفتارى كه مفهوم و معنى را در برابر چشم باطن آشكار مىسازد نيز گفته مىشود. با اين بيان، در اين آيه خدا انسان باايمان را اين گونه وصف مىكند كه با ياد خدا به آرامش قلب مىرسد. و در آيه ديگرى مىفرمايد: ايمانآوردگان تنها آن كسانى هستند كه چون خدا ياد شود دل هايشان بترسد...
انّما المؤمنون الّذين اذا ذكر اللّه وجلت قلوبهم.(56)
در آيه مورد بحث منظور اين است كه انسان باايمان با ياد خدا و با نگرش بر نعمت هاى گوناگون و پاداش پرشكوه او به ساحل آرامشخاطر مىرسد، و در آنجا منظور اين است كه با ياد خدا و توجه به عدل و كيفر عادلانه او ترسان شده و خاطرش پريشان مىگردد.
أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ.
بهوش باشيد كه با ياد خداست كه دلها آرامش مىيابد.
و بدين سان خداى فرزانه بندگانش را تشويق مىكند كه دلهاى طوفانزده خود را با ياد مهر و لطف و نعمت هاى بىكران و پاداش پرشكوه او آرامش بخشند؛ چرا كه وعده خدا تخلفناپذير است و چيزى براى آرامش دلهاى نگران بهتر و آرامبخشتر از نويدهاى خدا نيست.
((ايمان صرف ادراك نيست بلكه بايد تواءم با تسليم وقبول قلبى باشد
و ايمان به خدا به صرف اين نيست كه انسان بداند و درك كند كه خدا حق است ، زيرا مجرد دانستن و درك كردن ملازم با ايمان نيست ، بلكه با استكبار و انكار هم مى سازد، همچنان كه خودش فرموده : «وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ ( النمل14) فولادوند: و با آنكه دلهايشان بدان يقين داشت، از روى ظلم و تكبر آن را انكار كردند. پس ببين فرجام فسادگران چگونه بود.»
و چون مى دانيم ايمان با انكار نمى سازد، پس نتيجه مى گيريم كه ايمان صرف ادراك نيست ، بلكه عبارتست از پذيرائى و قبول مخصوصى از ناحيه نفس ، نسبت به آنچه كه درك كرده . قبولى كه باعث شود نفس در برابر آن ادراك و آثارى را كه اقتضاء دارد تسليم شود، و علامت داشتن چنين قبولى اين است كه ساير قوا و جوارح آدمى نيز آن را قبول نموده ، مانند خود نفس در برابرش تسليم شود.
اينجاست كه مى بينيم بسيارى از اشخاص با علم و درك زشتى و پليدى عملى ، معذلك به آن عمل اعتياد دارند و نمى توانند خود را از آن بازدارند، براى همين است كه فقط قبح آن را درك كرده اند، ولى ايمان به آن ندارند، و در نتيجه تسليم درك خود نمى شوند. و بعضى ديگر را مى بينيم كه علاوه بر درك تسليم هم شده اند، و بعد از تسليم توانسته اند بدون درنگ دست از آن كار بردارند و اين همان ايمان است .
و اين همان معنائى است كه از آيه شريفه «فَمَن يُرِدِ اللَّهُ أَن يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَمَن يُرِدْ أَن يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا كَأَنَّمَا يَصَّعَّدُ فِي السَّمَاءِ كَذَلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ ( انعام 125)
فولادوند: پس كسى را كه خدا بخواهد هدايت نمايد، دلش را به پذيرش اسلام مىگشايد؛ و هر كه را بخواهد گمراه كند، دلش را سخت تنگ مىگرداند؛ چنانكه گويى به زحمت در آسمان بالا مىرود. اين گونه، خدا پليدى را بر كسانى كه ايمان نمىآورند قرار مىدهد.» استفاده مى شود.
پس هدايت از ناحيه خداى سبحان اقتضاى امرى را از قلب و يا صدرو يا نفس آدمى دارد كه نسبت آن امر با آن هدايت نسبت قبول و انفعال است به امر مورد قبول ، كه در آيه 125 سوره انعام از آن به شرح صدر و توسعه سينه تعبير كرده ، و در آيه مورد بحث آن را ايمان و اطمينان قلب ناميده ، و آن عبارت از اين است كه آدمى خود را در قبول امر، مقبول در امنيت ببيند و قلبش با آن تسكين و آرامش يابد، و آن امر در قلبش راه پيدا كند و در آن جاى گزين شود، بدون اينكه قلب مضطرب و يا روى گردان شود.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 485
حقيقت ترس از خدا و عدم منافات آن با اطمينان به خدا
از همينجا معلوم مى شود كه جمله «و تطمئن قلوبهم بذكر اللّه» عطف تفسيرى بر جمله «آمنوا» است ، و در نتيجه مى فهماند كه ايمان به خدا ملازم به اطمينان قلب بوسيله ياد خداست .
و اين با آيه سوره انفال كه مى فرمايد: «انما المومنون الذين اذا ذكر اللّه و جلت قلوبهم» منافات ندارد، زيرا ترسى كه در اين آيه آمده ترسى نيست كه با اطمينان منافات داشته باشد، بلكه حالتى است قلبى كه طبعا قبل از آمدن اطمينان عارض قلب مى شود، همچنانكه آيه «اللّه نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثانى تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر اللّه ذلك هدى اللّه يهدى به من يشاء» هم اين معنا را افاده مى كند.
توضيح اينكه : هر نعمتى از ناحيه خداى سبحان نازل مى شود، و اما نقمت و عذاب و ناراحتى هر چه كه باشد در حقيقت چيزى نيست كه از ناحيه او نازل شده باشد، چون امر وجودى نيست ، بلكه امرى است عدمى ، و عبارت است از افاضه نكردن خدا و امساك او از رساندن نعمت و انزال رحمت ، همچنانكه آيه شريفه «ما يفتح اللّه للناس من رحمه فلا ممسك لها و ما يمسك فلا مرسل له من بعده» هم آن را افاده مى كند.
و وقتى مسلم شد كه هيچ شرى از ناحيه خدا نازل نمى شود، و چون ترس هميشه از شرى است كه ممكن است پيش بيايد، نتيجه مى گيريم كه حقيقت ترس از خدا همانا ترس آدمى از اعمال زشت خويش است كه باعث مى شود خداوند از انزال رحمت و خير خود امساك و خوددارى كند، بنابراين هر وقت كه دل آدمى به ياد خدا بيفتد اولين اثرى كه از خود نشان مى دهد اين است كه ملتفت قصورها و تقصيرها و گناهان خود گشته ، آنچنان متاثر شود كه عكس العملش در جوارح ، لرزه اندام باشد. دومين اثرش اين است كه متوجّه پروردگارش مى شود كه هدف نهائى فطرت اوست ، و در نتيجه خاطرش سكون يافته و بياد او دلش آرامش مى يابد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 486
مراد از «ذكر» اعم از ذكر لفظى است
صاحب مجمع البيان براى «ذكر» معنائى كرده كه برگشتش به ذكر لفظى است ، او گفته است : خداوند تعالى يك جا ذكر را مايه اطمينان قلب دانسته و در جايى ديگر باعث وجل و ترس قلب خوانده ، اين بدان جهت است كه مقصود از ذكر در اولى به ياد آوردن ثوابها و نعمتهاى اوست كه بشمار نمى آيد، و منتهاى او كه كسى را ياراى تلافى آن نيست ، آدمى وقتى به ياد نعمتهاى او مى افتد دلش آرام مى گيرد. و مقصود از ذكر در آنجا كه باعث ترس و اضطراب قلب مى شود، بياد آوردن عقاب خدا و انتقام اوست كه بياد هر كه بيايد آرامش را از او سلب مى كند.
البته اين تفسير با تفسير كسى كه ذكر را به معناى قرآن گرفته بهتر مى سازد چنانكه در چند جاى قرآن «ذكر» به معناى خود قرآن آمده ، از آن جمله فرموده : «و هذا ذكر مبارك» و نيز فرموده : «انا نحن نزلنا الذكر» و امثال آن .
و ليكن ظاهر اين است كه مقصود از ذكر، اعم از ذكر لفظى است و بلكه مقصود از آن مطلق انتقال ذهن و خطور قلب است ، چه اينكه به مشاهده آيتى و برخوردن به حجتى باشد، و يا به شنيدن كلمه اى صورت گيرد. شاهدش اين است كه بعد از آنكه مى فرمايد: «الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر اللّه» بعنوان قاعده كلى مى فرمايد: «الا بذكر اللّه تطمئن القلوب - با ياد خدا دلها آرام مى گيرد» و اين خود قاعده اى عمومى است كه شامل همه انحاء ذكر مى باشد، چه اينكه لفظى باشد، و چه غير آن ، و چه اينكه قرآن باشد و يا غير قرآن .
توضيحى درباره اينكه دلها فقط به ذكر خدا آرام مى گيرند
و در اينكه فرمود: «الا بذكر اللّه تطمئن القلوب» تنبيهى است براى مردم به اينكه متوجه پروردگار خود بشوند و با ياد او دلهاى خود را راحت سازند، چون آدمى در زندگى خود هدفى جز رستگارى به سعادت و نعمت نداشته ، و بيمى جز از برخورد ناگهانى شقاوت و نعمت ندارد، و تنها سببى كه سعادت و شقاوت و نعمت و نقمت به دست اوست همان خداى سبحان است ، چون بازگشت همه امور به اوست ، و او است كه فوق بندگان و قاهر بر آنان و فعال ما يشاء و ولى مؤ منين و پناهندگان به اوست ، پس ياد او براى نفسى كه اسير حوادث است و همواره در جستجوى ركن وثيقى است كه سعادت او را ضمانت كند،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 487
و نفسى كه در امر خود متحير است و نمى داند به كجا مى رود و به كجايش مى برند و براى چه آمده ، مايه انبساط و آرامش است ، آن گونه كه نوش دارو مايه راحتى و آرامش مارگزيده است . همانطور كه مارگزيده به نوش دارو ركون و اعتماد نموده ، خود را به آن مى رساند، و پس از بكار بردن آنا فانا احساس نشاط سلامتى و عافيت مى كند، نفس نيز از ياد خدا اين احساس را مى نمايد.
پس هر قلبى بطورى كه جمع محلى بالف و لام (القلوب ) افاده مى كند با ذكر خدا اطمينان مى يابد، و اضطرابش تسكين پيدا مى كند. آرى ، اين معنا حكمى است عمومى كه هيچ قلبى از آن مستثناء نيست ، مگر اينكه كار قلب بجايى برسد كه در اثر از دست دادن بصيرت و رشدش ديگر نتوان آن را قلب ناميد، البته چنين قلبى از ذكر خدا گريزان و از نعمت طمانينه و سكون محروم خواهد بود همچنانكه فرموده : «فانها لا تعمى الابصار و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور» و نيز فرموده «لهم قلوب لا يفقهون بها»و نيز فرموده : «نسوا اللّه فنسيهم»
از ظاهر الفاظ آيه انحصار فهميده مى شود، چون متعلق فعل يعنى «بذكر اللّه» بر خود فعل يعنى «تطمئن» مقدم آمده ، در نتيجه مى فهماند كه دلها جز به ياد خدا به چيز ديگرى اطمينان نمى يابد. بيان گذشته ما نيز اين معنا را روشن مى كند، زيرا گفتيم كه دلهاى آدميان كه همان نفوس مدر كه باشد هيچ هدفى جز رسيدن به سعادت و امنيت از شقاوت ندارد، و بهمين جهت است كه دست به دامن اسباب مى زند و چون هيچ سببى از اسباب نيست مگر آنكه از جهتى غالب و از جهتى مغلوب است ، و تنها سبب غالب و غير مغلوب خداى سبحان و خداى غنى و ذو الرحمه است ، پس تنها به ياد او دلها آرامش مى يابد، و اگر دلى به ياد غير او آرامش يابد، دلى است كه از حقيقت حال خود غافل است و اگر متوجه وضع خود بشود بدون درنگ دچار رعشه و اضطراب مى گردد.
حرفهايى كه پاره اى مفسرين در اين آيه يعنى در تفسير آيه «الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر اللّه ...»، زده اند، يكى اين است كه اين آيه جمله ايست استئنافى و ابتدائى و كلمه «الذين آمنوا» مبتداء و جمله «طوبى لهم و حسن ماب» در آيه بعدى خبر آنست ، و جمله «الذين آمنوا و عملوا الصالحات» بدل از جمله ابتدائيه است و جمله «الا بذكر اللّه تطمئن القلوب» جمله معترضه ايست ما بين مبتداء و خبر آن . و ليكن اين سخن كلامى بيهوده است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 488))
فولادوند: همان كسانى كه ايمان آوردهاند و دلهايشان به ياد خدا آرام مىگيرد. آگاه باش كه با ياد خدا دلها آرامش مىيابد.
انصاریان: [بازگشتگان به سوی خدا] کسانی [هستند] که ایمان آوردند و دل هایشان به یاد خدا آرام می گیرد، آگاه باشید! دل ها فقط به یاد خدا آرام می گیرد.
تفسیر نور:
نکته ها
یاد خدا تنها به ذكر زبانى نیست، اگر چه یكى از مصادیق روشن یاد خداست، زیرا آنچه مهم است یاد خدا بودن در تمام حالات خصوصاً در وقت گناه است.
یاد خداوند بركات بسیار دارد، از جمله:
الف: یاد نعمتهاى او، عامل شكر اوست.
ب: یاد قدرت او، سبب توكّل بر اوست.
ج: یاد الطاف او، مایه محبّت اوست.
د: یاد قهر و خشم او، عامل خوف از اوست.
ه: یاد عظمت و بزرگى او، سبب خشیت در مقابل اوست.
و: یاد علم او به پنهان و آشكار، مایه حیا و پاكدامنى ماست.
ز: یاد عفو و كرم او، مایه امید و توبه است.
ح: یاد عدل او، عامل تقوا و پرهیزكارى است.
انسان، بىنهایت طلب است و كمال مطلق مىخواهد، ولى چون هر چیزى غیر از خداوند محدود است و وجود عارضى دارد، دل را آرام نمىگرداند. در مقابل كسانىكه با یاد خدا آرامش مىیابند، عدهاى هم به متاع قلیل دنیا راضى مىشوند. «رضوا بالحیاة الدنیا واطمأنوا بها»
نماز، ذكر الهى ومایه آرامش است. «و اقم الصّلاة لذكرى»(150)، «الا بذكر اللَّه تطمئن»
ممكن است معناى «الا بذكر اللَّه تطمئن القلوب» این باشد كه به واسطه ذكر و یادى كه خدا از شما مىكند، دلهایتان آرام مىگیرد، یعنى اگر بدانیم خداوند ما را یاد مىكند و ما در محضر او هستیم، دلهایمان آرامش مىیابد. چنانكه حضرت نوح علیه السلام به واسطه كلام الهى «اصنع الفلك باعیننا»(151) آرام گرفت و امام حسینعلیه السلام به هنگام شهادت على اصغرش با عبارت «هیّن علىّ انّه بعین اللَّه» این آرامش را ابراز فرمود و یا در دعاى عرفه آمده است: «یا ذاكر الذاكرین»
سؤال: اگرچه در این آیه آمده است كه دلها، و به ویژه دل مؤمن، با یاد خدا آرام مىگیرد، امّا در آیات دیگرى مىخوانیم هرگاه مؤمن خدا را یاد كند، دلش به لرزه مىافتد. «انما المؤمنون الّذین اذا ذكر اللَّه وجلت قلوبهم»(152) آیا این لرزش و آرامش مىتوانند در یكجا جمع شوند؟ راه توجیه آن چیست؟
پاسخ: براى تصوّر وجود این همزمان آرامش و لرزش در یك فرد، توجّه به این مثالها راهگشا مىباشد:
الف: گاهى انسان بخاطر وجود همه مقدمات، اطمینان و آرامش دارد، امّا در عین حال از نتیجه هم نگران و بیمناك است. مثل جراح متخصصى كه به علم و كار خود مطمئن است، ولى باز در هنگام عمل شخصیّت مهمى دلهره دارد.
ب: فرزندان، هم به وجود والدین، احساس آرامش مىكنند و هم از آنها حساب مىبرند و مىترسند.
ج: گاهى انسان از آنجا كه مىداند فلان ناگوارى براى آزمایش و رشد و ترفیع مقام اوست، خرسند و آرام است، امّا اینكه آیا در انجام وظیفه موفق خواهد شد یا خیر، او را نگران مىكند و به لرزه مىاندازد.
د: انسانهاى مؤمن وقتى در تلاوت قرآن به آیات عذاب، دوزخ و قهر الهى مىرسند، لرزش بر اندام آنها مستولى مىشود، امّا هنگامى كه آیات رحمت و رضوان و بهشت خداوند را قرائت مىكنند، آرامشى شیرین، قلوب آنها را فرا مىگیرد و آنها را دلگرم مىسازد. امام سجادعلیه السلام در دعاى ابوحمزه مىفرماید: «اذا ذكرت ذنوبى فزعت و اذا رأیت كرمك طمعت»، یعنى هرگاه گناهان خود و عدل و قهر تو را به یاد مىآورم، ناله مىزنم، امّا وقتى به یاد لطف و عفو تو مىافتم امیدوار مىشوم.
صاحب المیزان براى این جمله، از قرآن شاهد مىآورد؛ «تقشعر منه جلود الّذین یخشون ربّهم ثم تلین جلودهم و قلوبهم الى ذكر اللَّه»(153) یعنى در آغاز انسان دلهره دارد، ولى كمكم به آرامش مىرسد.
كسىكه از یاد خدا غافل است، آرامش ندارد و زندگى بدون آرامش زندگى نكبت بارى است. «من اعرض عن ذكرى فانّ له معیشة ضنكا»(154)
عامل آرامش و دلگرمى
دستیابى به اطمینان و آرامش مىتواند عوامل گوناگونى داشته باشد، ولى در رأس آنها آگاهى و علم جلوه ویژهاى دارد؛
- كسىكه مىداند ذرّهى مثقالى از كارش حساب دارد، «مثقال ذرة خیراً یره»(155) نسبت به تلاش و فعّالیّتش دلگرم است.
- كسىكه مىداند بر اساس لطف و رحمت الهى آفریده شده، «الاّ من رحم ربّك و لذلك خلقهم»(156) امیدوار است.
- كسىكه مىداند خداوند در كمین ستمگران است، «انّ ربّك لبالمرصاد»(157) آرامش دارد.
- كسىكه مىداند خداوند حكیم و علیم است وهیچ موجودى را بیهوده خلق نكرده است «علیم حكیم» خوشبین است.
- كسىكه مىداند راهش روشن و آیندهاش بهتر از گذشته است، «والاخرة خیر وابقى»(158) قلبش مطمئن است.
- كسىكه مىداند امام و رهبرش انسانى كامل، انتخاب شده از جانب خداوند و معصوم از هر لغزش و خطاست، «انى جاعلك للنّاس اماما»(159) آرام است.
كسىكه مىداند كارِ نیك او از ده تا هفتصد بلكه تا بىنهایت برابر پاداش دارد، ولى كار زشت او یك لغزش بحساب مىآید دلخوش است. «مثل الّذین ینفقون اموالهم فى سبیل اللَّه كمثل حبة انبتت سبع سنابل فى كلّ سنبلة مأئة حبة»(160)
- كسىكه مىداند خداوند نیكوكاران را دوست دارد، «ان اللَّه یحب المحسنین»(161) به كار نیكش دلگرم مىشود.
- كسىكه مىداند كار خیرش آشكار و كار شرّش پنهان مىماند، «یا من اظهر الجمیل و ستر القبیح» شاد است.
عوامل اضطراب و نگرانى
یكى از شایعترین بیمارىهاى قرن حاضر، اضطراب و افسردگى است. براى این بیمارى كه داراى علائمى همچون انزواطلبى، در خود فرورفتن، خودكمبینى و بیهوده انگارى است، دلایل بسیارى را ذكر كردهاند، از جمله:
- شخص افسرده از اینكه همه چیز را مطابق میل خود نمىبیند داراى افسردگى شده است، در حالى كه ما نباید بخاطر اینكه چون به همه آنچه مىخواهیم، نرسیدیم، از مقدار ممكن آن هم دست برداریم و تسلیم شویم.
- شخص افسرده با خود فكر مىكند كه چرا همه مردم مرا دوست ندارند و حال آنكه این امر غیر ممكنى است و حتّى خدا و جبرئیل هم دشمن دارند، لذا انسان نباید توقّع داشته باشد كه همه او را دوست بدارند.
- شخص افسرده گمان مىكند كه همه مردم بد هستند، در صورتىكه چنین نیست و خداوند به فرشتگانى كه این توهّم را داشتند پاسخ داد.
- شخص افسرده گمان مىكند كه همه ناگوارىها از بیرون وجود اوست، در حالیكه عمده تلخىها عكسالعمل و پاسخ خصلتها و كردارهاى خود ماست.
- شخص مضطرب از شروع در كارها نگران است و احساس ترس و تنهایى مىكند. حضرت علىعلیه السلام براى رفع این حالت مىفرماید: «اذاخفت من شىءٍ فقع فیه»(162) از هر چه مىترسى خود را در آن بیانداز كه ترس هر چیز بیش از خود آن است.
- شخص مضطرب نگران آنست كه آینده چه خواهد شد. این حالت را مىتوان با توكّل بر خدا و پشتكار درمان كرد.
- چون در بعضى كارها ناكام شده است، نگران است كه شاید در تمام امور به این سرنوشت مبتلا شود.
- چون بر افراد وقدرتهاى ناپایدار تكیه دارد، با تزلزل آنها دچار اضطراب مىشود.
- و خلاصه امورى همچون عدم قدردانى مردم از زحمات آنها، گناه، ترس از مرگ تلقینهاى خانواده به اینكه نمىدانى و نمىتوانى، قضاوتهاى عجولانه، توقّعات نابجا و تصوّرات غلط، علت بسیارى از افسردگىها و اضطرابها مىباشد كه با یاد خدا و قدرت و عفو و لطف او مىتوان آنها را به آرامش و شادابى مبدل ساخت. تفسیر آیه «الّذین آمنوا و تطمئنّ قلوبهم بذكر اللَّه» را در روز 14 خرداد 73 در همدان مىنویسم، زیرا بمناسبت پنجمین سالگرد رحلت امام خمینى (ره) براى سخنرانى آمدهام. كسىكه در پایان وصیّتنامه بسیار مهم خود مىفرماید: «من با دلى آرام و قلبى مطمئن و ضمیرى شاد و روحى امیدوار به فضل الهى از خدمت شما مرخص مىشوم.»
150) طه، 14.
151) هود، 37.
152) انفال، 2.
153) زمر، 23.
154) طه، 124.
155) زلزال، 7.
156) هود، 119.
157) فجر، 14.
158) اعلى، 17.
159) بقره، 124.
160) بقره، 261.
161) بقره، 195.
162) بحار، ج 71، ص 362.
پيام ها
1- نشانه انابه واقعى، ایمان و اطمینان به خداست. «من اناب، الذین امنوا ...»
2- ایمان بدون اطمینان قلبى، كامل و كارساز نیست. «امنوا وتطمئن قلوبهم»
3- یاد خدا با زبان كفایت نمىكند، اطمینان قلبى هم مىخواهد. «تطمئن قلوبهم بذكر اللَّه»
4- تنها یاد خدا، مایهى آرامش دل مىشود. «بذكر اللَّه تطمئن القلوب»
امروزه دارندگان زر و زور و تزویر بسیارند ولى از آرامش لازم خبرى نیست. »
الجدول:
سورة الرعد (13) :
الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (28)
الإعراب:
(الذين) موصول في محلّ نصب بدل من الموصول الثاني (من) - أو عطف بيان [1] (آمنوا) مثل كفروا (الواو) عاطفة (تطمئنّ) مثل يقول (قلوبهم) فاعل مرفوع.. و (هم) ضمير مضاف إليه (بذكر) جارّ ومجرور متعلّق ب (تطمئنّ) [2] ، (الله) مضاف إليه مجرور (ألا) أداة تنبيه (بذكر الله تطمئنّ القلوب) مثل تطمئنّ قلوبهم ...
[1] ويجوز أن يكون خبرا لمبتدأ محذوف تقديره هم.
[2 أو متعلّق بمحذوف حال من قلوبهم.
---------------------------------------------------
آمَنُوا « ایمان آوردند» عَمِلُوا « انجام دادند » الصَّالِحَاتِ « کارهای شایسته » طُوبَى « دل چسب ، گوارا(بهترین زندگی ، زندگی پاکیزه )» حُسْنُ مَآبٍ « بازگشتگاه نیکو» (29)
در ادامه سخن در اين مورد مىفرمايد:
الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ طُوبى لَهُمْ
آن كسانى كه به خدا ايمان آورده و در زندگى خويش فرمان او را مىبرند، خوشا به حال آنان! چرا كه زندگى نيكو و پاداش پرشكوه براى آنان خواهد بود.
((كلمه «طوبى» بر وزن «فعلى» - بضم فاء - مونث اطيب (پاكيزه تر) است ، وصفتى است براى موصوف محذوف ، و آن موصوف - به طورى كه از سياق برمى آيد - عبارتست از حيات و يا معيشت ، زيرا نعمت هر چه كه باشد از اين رو گوارا و مورد غبطه است كه مايه خوشى زندگى است ، و وقتى مايه خوشى و سعادت است كه قلب با آن سكون و آرامش يابد و از اضطراب خلاص شود، و چنين آرامش و سكونى براى احدى دست نمى دهد مگر آنكه به خدا ايمان داشته باشد و عمل صالح كند، پس تنها خداست كه مايه اطمينان خاطر و خوشى زندگى است .
آرى ، چنين كسى از شر و خسران در آنچه پيش مى آيد ايمن و سالم است ، و چگونه نباشد و حال آنكه به ستونى تكيه زده كه انهدام نمى پذيرد. او خود را در تحت ولايت خداى تعالى قرار داده ، هر چه برايش تقدير كند، مايه سعادت اوست ، اگر چيزى به وى عطا كند خير اوست ، و اگر هم منع كند باز خير اوست .
همچنانكه خودش در وصف اين زندگى طيب فرموده : «من عمل صالحامن ذكر او انثى و هو مؤ من فلنحيينه حيوه طيبه و لنجزينهم اجرهم باحسن ما كانوا يعملون» و در وصف كسانى كه با ذكر خدا داراى اطمينان قلب نيستند فرموده : «و من اعرض عن ذكرى فان له معيشه ضنكا و نحشره يوم القيمه اعمى»
و بعيد نيست اينكه در آيه مورد بحث زندگى و معيشت مؤ منين را پاكيزه تر خوانده ، و پاكيزه گى بيشتر براى آنان قائل شده ، به منظور اشاره به اين نكته باشد كه زندگى به هر حال خالى از طيب نيست ، چيزى كه هست در مورد كسانى كه به ياد خدا و داراى آرامش قلب هستند طيب بيشترى دارد، زيرا زندگى آنان از آلوده گى به ناگواريها دور است .
پس جمله «طوبى لهم» در تقدير: «لهم حياه - و يا - معيشه طوبى» است ، يعنى براى آنان است زندگى و يا عيشى طيب تر، بنابراين كلمه «طوبى» مبتداء و كلمه «لهم» خبر آنست . و اگر مبتداى نكره بر خبرش كه همان ظرف «لهم» است مقدم شده ، براى اين بوده كه زمينه گفتار زمينه تهنيت بوده است ، و در مثل چنين مقامى آنچه مايه تهنيت است را از در استعجال زودتر به زبان مى آورند تا شنونده به همين مقدار هم كه شده زودتر خرسند گردد، همچنانكه در بشارتها به جاى عبارت «لك البشرى» مى گويند: «بشرى لك»
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 489
و كوتاه سخن ، در آيه مورد بحث كسانى را كه ايمان به خدا آورده و عمل صالح مى كنند، و در نتيجه با ياد خدا داراى اطمينان قلب دائمى مى شوند، به رسيدن به زندگى و عيشى طيب و سرانجام نيك بشارت مى دهد. و از همينجا معلوم مى شود چگونه آيه به آيات قبل خود متصل مى گردد. آرى همانطور كه قبلا هم گفتيم طيب عيش از آثار اطمينان قلب است .))
در مورد تفسير «طوبى لهم» ديدگاهها متفاوت است:
1 - به باور «ابن عباس» منظور اين است كه آنان شادى دل و روشنى ديده خواهند داشت.
2 - امّا به باور «ضحاك» منظور اين است كه ديگران به حال آنان غبطه مىخورند.
3 - از ديدگاه «نخعى»، خير و كرامت براى آنان است.
4 - امّا از ديدگاه «مجاهد»، بهشت براى آنان خواهد بود.
5 - «زجاج» مىگويد: منظور اين است كه براى آنان زندگى پاك و پاكيزه است.
6 - و «جبايى» بر آن است كه براى آنان بهشت پرطراوت و پاك، كه پاكتر از هر چيزى است، خواهد بود.
7 - پارهاى مىگويند: منظور اين است كه آنان زندگى خوش و گوارا خواهند داشت.
8 - و پارهاى ديگر همچون «قتادة» بر اين باورند كه براى آنان نيكى و پاداش نيكو خواهد بود.
9 - «عكرمه» مىگويد: آنچه روزى آنان شده است، چه زيبا و نيكوست!
10 - و برخى ديگر بر آنند كه: خير و خوبى جاودانه براى آنان است.
11 - و گروهى از جمله «وهب»، «ابوهريره» و «عبيد» آوردهاند كه: «طوبى»، نام درختى است زيبا و پرشكوه و بسيار بزرگ در بهشت كه اصل و ريشه آن در خانه پيامبر است و شاخههايش در سراى اميرمؤمنان.
اين روايت را ابوسعيد خدرى نيز آورده است.
از حضرت صادق عليه السلام آوردهاند كه ضمن بيان اين مطلب افزود: اين درخت به گونهاى است كه اگر سوارى تيزتك، يكصد سال در سايه آن رهنوردى كند، به پايان سايهاش نخواهد رسيد، و اگر كلاغى براى رسيدن به اوج آن به پرواز درآيد، به پرفرازترين شاخه آن بال نخواهد گشود و پير خواهد شد. آن گاه اندرز داد كه: هان اى مردم! به اين نعمتها شور و شوق نشان دهيد، انسان باايمان به كار خود مىپردازد و مردم از دست و زبان او در آسايشاند، در تاريكى شبپيشانى بر خاك مىگذارد و با آفريدگارش به نيايش مىپردازد تا او را از دوزخ آزاد و به بهشت رهنمون گردد. شما نيز بياييد اين گونه باشيد.
و نيز از آن گرانمايه عصرها و نسلها آوردهاند كه فرمود: پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله دخت فرزانهاش فاطمه عليها السلام را بسيار مورد لطف قرار مىداد و بوسهباران مىساخت كه برخى از زنانش بر اين مهرِ بسيار، خرده گرفتند و ناخشنودى نشان دادند. آن بزرگوار فرمود: هنگامى كه مرا به آسمانها بردند و در آن سير آسمانى به بهشت وارد شدم، جبرئيل مرا به نزديك درخت «طوبى» برد و از شاخساران آن سيبى سرخ برگرفت و به من داد و به اشاره او آن را خوردم، پس از بازگشت من به زمين و نزد خديجه، او به دخت فرزانهام فاطمه باردار گرديد. آرى، خميرمايه وجود فاطمه از آن سيب و از آن نعمت بهشت است؛ از اين رو هر گاه در شور و شوق بهشت مىشوم، فاطمه را مىبوسم و از او بوى خوش و وصفناپذير بهشت و درخت «طوبى» را مىيابم؛ چرا كه فاطمه حوريهاى است در سيماى انسان.
فكلما اشتقت الى الجنّة قبلتها، و ما قبلتها الاّ وجدت رائحة شجرة طوبى فهى حوراء انسيّة.(57)
و از «ابن عباس» آوردهاند كه: «طوبى» درختى است در بهشت كه در سراى پرشكوه اميرمؤمنان است و شاخههاى آن به خانههاى مردم باايمان مىرسد.
و همين بيان از حضرت صادق عليه السلام نيز روايت شده است.
و نيز حضرت كاظم به نقل از پدران گرانمايهاش، از پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله آورده است كه آن حضرت در پاسخ فردى در اين مورد فرمود: «طوبى» درختى است در بهشت كه در خانه من است و شاخههاى آن به خانههاى مردم باايمان مىرسد.
دگرباره از او همين موضوع را پرسيدند كه فرمود: اصل آن درخت بهشتى در سراى على است. پرسيدند اى پيامبر خدا! شما فرموديد كه در خانه شماست، و اينك مىفرماييد در خانه على است!!
تبسم كرد و فرمود كه خانه من و على در بهشت از هم جدا نيست و يك جا قرار دارد.
وَ حُسْنُ مئآبٍ
و بازگشت نيكو و سرانجام خوش و نيك براى آنان است.
نظم و پيوند آيات
«ابومسلم» در مورد چگونگى پيوند آيه شريفه «اللّه يبسط الرّزق...» به آيات پيش، مىگويد: در آيات گذشته به پيمانشكنى دنياپرستان - كه براى انحصار قدرت و به دست آوردن جاه و مقام و دنياپرستى و مقامدوستى بود - اشاره رفت، اينك براى فرونشاندن آتش قدرتطلبى و مالدوستى آنان مىفرمايد: خداست كه روزى را براى هر كه بخواهد مىگستراند و براى هر كه نخواهد طبق حكمت و مصلحت تنگ مىگرداند.
و نيز از آنجايى كه در آيات پيش به فرجام شوم كفر و بيداد و بهانهجويى و حقستيزى و معجزهخواهىهاى دروغين و بىهدف كفرگرايان اشاره رفت، از پى آن مىفرمايد: قل انّ اللّه يضل من يشاء... هان اى پيامبر بگو: خدا هر كه را بخواهد به كيفر بدانديشى و عملكرد ظالمانهاش گمراه مىسازد و بدون مهلت نابودش مىكند و عذابش را به سراى آخرت وا نمىگذارد.
به باور «ابومسلم» منظور از «آية» در آيه 27 «عذاب» است.
و به باور پارهاى، خدا خواسته آنان را نپذيرفت و معجزه دلخواه آنان را فرو نفرستاد؛ چرا كه حقستيزى آنان آشكار بود و روشن بود كه آنان ايمان نخواهند آورد و نابود خواهند شد.
پرتوى از آيات
در آياتى كه گذشت، افزون بر آنچه آمد، اين نكات نيز بسيار سرنوشتساز و آموزنده است:
خصلتهاى نكوهيده كوتهبينان
1 - دنياپرستى
آنان به دليل كوتهبينى خويش تنها همين زرق و برق، پول و زور، و هياهوى زندگى دنيا را مىنگرند و خواهان همين سراى فناپذير و زودگذرند و براى رسيدن به آن به هر جنايتى دست مىيازند و به اين زندگى نكبتبار خود شادمانند.
و فرحوا بالحيوة الدّنيا...
2 - بىوفايى و عهدشكنى
آنان مردمى هستند كه در قاموس زندگىشان چيزى به نام وفا و صفا وجود ندارد؛ از اين رو براى رسيدن به جاه و مقام و پول و زور و گرم كردن كوره شهوات خويش در صورت لزوم همه عهدها و پيمانهاى خويش را مىشكنند؛ چرا كه آنان نه به پيمان فطرت پاىبندند و نه به پيمان خرد و نه به پيمانهاى خود با همدينان و همنوعان خويش.
و الذين ينقضون عهد الله...
3 - گسستن پيوندها
از ديگر خصلت هاى زشت وويرانگرانه آنان گسستن پيوندهاست؛ پيوندهايى كه آفريدگار هستى به برقرار ساختن آنها فرمان داده و به رعايت حرمت آنها سفارش كرده است.
كوتهبينان دنياپرست براى رسيدن به هواهاى خويش نه به پيوندهاى خود با خدا مىانديشند و نه به پيوندشان با پيامبر و دين. نه حرمت خويشاوندى را پاس مىدارند و نه حتّى حرمت شخصيت و انسانيّت خويش را.
و يقطعون ما امر اللّه به ان يوصل...
4 - تباهى و تبهكارى
و با ستم و بيداد و تجاوز به حقوق انسانها، زمين و زمان و تاريخ را به لجن گناه و خودكامگى و پايمال ساختن حقوق بشر مىكشند، آرى، اين هم خصلت زشت ديگر دنياپرستان خودكامه است.
و يفسدون فى الارض...(58)
فولادوند: كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، خوشا به حالشان، و خوش سرانجامى دارند.
انصاریان: کسانی که ایمان آوردند، و کارهای شایسته انجام دادند، برای آنان زندگی خوش و با سعادت و بازگشتی نیک است..
تفسیر نور:
نکته ها
مردم چهار دستهاند:
الف: مؤمن، كسانىكه هم ایمان دارند و هم اعمالشان صالح است.
ب: كافر، كسانىكه ایمان ندارند و در ظاهر نیز اظهار ایمان نمىكنند.
ج: فاسق، كسانىكه ایمان دارند، ولى اعمالشان صالح نیست.
د: منافق، كسانىكه ایمان ندارند، ولى به ظاهر اظهار ایمان مىكنند.
«طوبى» یا مصدر است مثل «بُشرى» و یا مؤنث «اطیب» به معناى بهترین است. در آیه مصداق خاصى براى (بهترین) بیان نشده تا شامل همه بهترینها شود. و شاید روایاتى كه مىگوید: طوبى درختى است كه ریشه آن در خانه پیامبرصلى الله علیه وآله وعلىعلیه السلام وشاخههاى آن بر سر مؤمنان سایه افكنده،(163) مثال و تجسمى باشد از اینكه همه پاكىها و خیرات در گرو اتصال به رهبران آسمانى است.
وقتى كوتهفكران به پیامبرصلى الله علیه وآله انتقاد كردند كه چرا این همه فاطمه زهراعلیها السلام را مىبوسى؟ حضرت فرمود: زمانى كه در شب معراج مرا به بهشت بردند، من از میوه درخت طوبى خوردم و وجود فاطمه از آن نشأت گرفت و پدید آمد ومن هرگاه مشتاق بوى بهشت مىشوم دخترم فاطمه را بو مىكنم.(164)
كامیابى افراد بىایمان و بدور از عمل صالح، عمق و تداوم ندارد. چنانكه حضرت على علیه السلام مىفرماید: «لاخیر فى لذّة من بعدها النّار»(165) در لذّتى كه بعد از آن آتش باشد، خیرى نیست.
163) بحار، ج 8، ص 117 و 120.
164) بحار، ج 8، ص 188.
165) بحار، ج 41، ص 104.
پيام ها
1- زندگى شیرین دنیوى و عاقبت نیكوى اخروى در سایه ایمان و عمل صالح است. «الذین آمنوا... طوبى لهم و حسن ماب»
2- كامیابىهاى دنیوى در صورتى ارزش دارد كه همراه عاقبت اخروى باشد نه آنكه مانع آن گردد. «طوبى لهم و حسن ماب» »
الجدول:
سورة الرعد (13) :
الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ طُوبَى لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ (29)
الإعراب:
(الذين) موصول مبتدأ (آمنوا) فعل ماض وفاعله (الواو) عاطفة (عملوا) مثل آمنوا (الصالحات) مفعول به منصوب، وعلامة النصب الكسرة (طوبى) مبتدأ مرفوع [1] ، وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الألف (اللام) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بخبر المبتدأ طوبى (الواو) عاطفة (حسن) معطوف على طوبى مرفوع (مآب) مضاف إليه مجرور.
[1] الذي سوّغ الابتداء به وهو نكرة على الظاهر، إمّا كونه علما بعينه وإمّا كون النكرة جاءت على معنى الدعاء كسلام عليك، وويل له.
الصرف:
(طوبى) ، مصدر من الطيب مثل البشرى والرجعى، وزنه فعلى بضمّ الفاء، وفيه إعلال بالقلب وأصله طيبي بضمّ الطاء وسكون الياء ... فهو من طاب يطيب، فلمّا جاءت الياء ساكنة بعد ضمّ قلبت واوا.
+ نوشته شده در جمعه سوم آبان ۱۳۹۸ ساعت 8:19 توسط م.ا.ت
|