نگرشى بر واژه های آیات 17-17 سوره الرعد
حق و باطل در قالب دو مثال زيبا و روشنگر :
نگرشى بر واژه های آیات 17-17 سوره الرعد
أَنزَلَ « فرو فرستاد ، نازل کرد» السَّمَاءِ « آسمان » فَسَالَتْ « پس جاری شد » أَوْدِيَةٌ « درّه ها ، دامنه کوه های بلند ، رودخانه های میان کوه ها » بِقَدَرِهَا« به اندازه اش » فَاحْتَمَلَ « پس برداشت ، به دوش گرفت » السَّيْلُ « حرکت آب فراوان که که باعث خسارات زیادی می شود » زَبَدًا « کف (کف آب) رَّابِيًا « بالا آمده » يُوقِدُونَ « آتش می افروزند، ذوب می کنند » ابْتِغَاءَ « طلب به دست آوردن » حِلْيَةٍ « زیور » مَتَاعٍ « کالا » كَذَلِكَ« این چنین » يَضْرِبُ « می زند ، بیان می کند » فَيَذْهَبُ « پس می رود » جُفَاءً « کنار افتاده» يَنفَعُ « سود می بخشد » فَيَمْكُثُ « پس می ماند » الْأَمْثَالَ « مثل ها » (17)
حق و باطل در قالب دو مثال زيبا و روشنگر
(( بيان آيات
بعد از آنكه در ذيل آيات قبل حجت را عليه مشركين تمام نمود و آنگاه فرق ميان حق و باطل را، و فرق ميان كسانى كه آنرا مى گيرند و كسانى كه طالب اينند بطور وضوح بيان نموده و فرموده : «قل هل يستوى الاعمى و البصير ام هل تستوى الظلمات و النور»
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 457))
((وصف طريق حق و باطل و بيان حال اهل حق و باطل با ذكر يك مثال
اينك در اين آيات شروع مى كند به بيان تفصيلى فرق ميان دو طريق ، يعنى طريق حق ، كه همان ايمان به خدا و عمل صالح است ، و طريق باطل كه عبارت از شرك و عمل زشت است . و همچنين فرق تفصيلى ميان اهل آن دو طريق ، يعنى مؤ منين و مشركين . و اينكه طايفه اول را سلامت و خانه آخرت نصيب است ، و بهره طايفه دوم لعنت و سرانجام بد است ، و اينكه خدا روزى را براى هر كس كه بخواهد گسترش مى دهد، و براى هر كه بخواهد محدود مى نمايد.
سرآغاز همه اين مطالب را با مثالى شروع كرده كه وضع حق و باطل و اثر خاص هر يك از آن دو را روشن مى سازد، آنگاه كلام را بر اساس آن مثل ادامه داده ، وصف حال دو طريق و دو فريق را بيان مى كند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 458))
اينك براى نمايش حق و باطل و جداسازى آن دو از هم قرآن شريف، به ترسيم دو مثال جالب و زيبا مىپردازد:
1 - در مثال روشنگرِ نخست، حق را به آبِ ماندگار و زندگىسازى تشبيه مىكند كه باطل و ناحق، بسان كفى بىمايه و رفتنى چهره زيبا و دوستداشتنى آن را مىپوشاند:
أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها
خدا آبى از آسمان به صورت باران فرود آورده و رودخانهها و نهرها، هر كدام به اندازه ظرفيت و كشش خود روان شدند.
((در مجمع البيان گفته : كلمه «وادى» به معناى دامنه كوههاى بزرگ است ، البته دامنه هاى پايين كه همه آبهاى كوه در مواقع بارندگى در آن جمع مى شود، اگر خونبها را هم از اين ماده گرفته و «ديه» ناميده اند، براى همين است كه ديه نيز مال زيادى است كه جمع آورى شده و در عوض كشته شده مى پردازند، و كلمه «قدر» به معناى قرين شدن چيزى است به چيزى ديگرى ، بطورى كه از آن چيز هيچ كم و زيادى نداشته باشد، كه در اين صورت يعنى در صورتى كه مساوى آن شد قدر آن مى شود، و در ميان قراء، حسن كلمه مذكور را به سكون دال قرائت كرده ، و از نظر معنا تفاوتى ندارد، چون هر دو لفظ يكى و لغت آنها مختلف است ، هم گفته مى شود: فلانى بقدر يك وجب پارچه داد، و هم گفته مى شود بقدر يك وجب ، و ليكن مصدرش تنها بسكون دال است . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 458))
به باور گروهى، از جمله «حسن»، «جبايى» و «قتادة» منظور اين است كه رودخانههاى كوچك، آبى كمتر در خود روان مىسازند و رودخانههاى بزرگ با توان و كشش بيشترى كه دارند، آب بيشترى در خود حركت مىدهند و در نتيجه هر رودخانهاى به اندازه گنجايش خود از آن آب به حركت در مىآورد.
امّا به باور «زجاج» منظور اين است كه هر يك از رودخانهها به اندازه آبى كه براى آنها مقدّر گرديده است جريان مىيابند.
فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً
پس از پديد آمدن سيلاب از آن رودخانهها و نهرها، كفها بر روى آب بالا مىآيد و كف بىفايده و بىخاصيت و رفتنى، براى مدّتى چهره آب را مىپوشاند.
((كلمه «احتمال» به معناى بدوش گرفتن چيزى است ، البته بدوش گرفتنى كه با نيروى حامل صورت گيرد، و از جمله موارد استعمالش اين است كه گفته مى شود: فلانى بر روى فلان شخص فرياد زد و او تحمّل كرد و عصبانى نشد، و كلمه «زبد» به معناى كف جوشان و كثافتى است كه روى مايع جوشيده مى نشيند، و از همين باب است كف ديك و كف سيل ، ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 458))
و بدين سان قرآن، حق و اسلام را به آب زندگىساز و سودبخش تشبيه مىكند و باطل و بيداد را به كف زوالپذير و بىفايده و بىثمر.
«ابن عباس» مىگويد: منظور از اين مثال زيبا اين است كه قرآن شريف بسان همان باران رحمت خداست كه از سوى او فرود مىآيد و دلهاى مردم نيز بسان همان جويبارها و رودخانههايند كه هر كدام به اندازه ظرفيت خود از مفاهيم آن بهرهور مى گردند. با اين بيان حقجويان و حقطلبان و درستانديشان به اندازه كشش خود از آن برخوردار و از هدايت آن بهرهور مىگردند و باطلگرايان و بازيگران نيز به اندازه گنجايش شخصيت خود. و بدين صورت حقجويى و يقين، به آب تشبيه شده است و بدانديشى و ترديد به كف روى آب، كه آن يكى ماندگار و سودبخش و زندگىساز است و اين يكى بىفايده و رفتنى.
2 - در قالب مثال زيبا و روشنگر دوّم، قرآن شريف منظره طلا و نقرهاى را ترسيم مىكند كه بر روى آتش گداخته مىشود و در نتيجه طلا و نقره خالص جدا مىشود و كفى سياهرنگ بر روى آن موادّ گداخته شده پديدار مىگردد و روى آن را مىپوشاند؛ و بدين سان حق را به طلاى خالص و ناب و باطل را به كف بىمقدارِ روى آن تشبيه مىكند و مىفرمايد:
وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ
((كلمه «يوقدون» از ايقاد به معناى افكندن هيزم در آتش است ، و در «استوقدت النار» و «انقدت النار» و «توقدت النار» بهمين معنا است ، و كلمه «متاع» به معناى هر چيزى است كه از آن تمتع و بهره ببرند،. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 459))
((«و مما يوقدون عليه فى النار ابتغاء حليه او متاع زبد مثله» - كلمه «من» در «مما» نشويه است ، و مقصود از «مما يوقدون عليه» انواع فلزات و مواد ارضى قابل ذوب و ريخته گرى است ، كه از آنها زينت آلات و اثاث زندگى مى سازند. و معنايش اين است كه تنها كف از سيل ناشى نمى شود، بلكه از آنچه هم كه آتش بر آن مى دمند تا از آن (طلا و نقره ) زينت و يا از آن (آهن و مس و غيره ) اثاث زندگى درست كنند، كفى پديد مى آيد مانند كف سيل ، و همچون آن بر روى ماده مذاب مى چرخد و بالا مى آيد. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 461))
و از آنچه براى به دست آوردن زر و زيور يا كالايى در شعلههاى آتش مىگدازند، نيز كفى بسان آن سيلاب برمىآيد و بر روى آن پديدار مىگردد.
آرى، هنگامى كه مردم طلا، نقره، مس و همانند آنها را به منظور ساختن ابزار و آلات و زر و زيور در كورهها مىگدازند و ذوب مىكنند، اين فلزّات به هنگام ذوب شدن، كف سيهفامى از خود پديدار مىسازند كه روى آن موادّ خالص را مىپوشاند. به بيان ديگر آن طلا و نقره خالص در زير باقى مىماند و آن كف بر روى آن قرار مىگيرد. اما همه مىدانيم كه آنچه ارزشمند و ماندگار و سودبخش است، طلا و نقرهاى است كه در زير پوششى از كف مانده است، وگرنه اين كفها نه سودبخش هستند و نه ماندگار. و بدين سان قرآن در اين مثال جالب، حق را به طلاى ناب و خالص تشبيه مىكند و باطل را به كف بىمقدار و فناپذير و بىثمر.
كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ
خدا براى هدايت و آگاهى مردم، حق و باطل را اين گونه در قالب مثال ترسيم مىكند تا همگان بشنوند و بنگرند و بياموزند.
((معناى «حق» و «باطل» بدن موجودات وافعال
راغب گفته است : «باطل» نقيض حق و به معناى چيزيست كه پس از وارسى كردن معلوم مى شود ثبات نداشته ، و بدين معنا است در آيه «ذلك بان اللّه هو الحق و ان ما تدعون من دونه هو الباطل» گاهى هم نسبت به عمل و گفتار بكار برده مى شود، چنانچه خداوند فرموده : «و بطل ما كانوا يعملون» و نيز فرموده : «لم تلبسون الحق بالباطل»، و مصدر آن «بطول»، «بطل» و «بطلان»، مى آيد اين بود آنچه كه از گفتار راغب مورد احتياج بود.
بنابراين بطلان هر چيزى بدين معنا است كه انسان براى آن چيز يك نوع وجود و واقعيت فرض بكند، ولى وقتى با خارج تطبيقش مى كند آن طور كه فرض شده بود مطابق با خارج نباشد. و حق بر خلاف آنست و عبارتست از چيزى كه فرضش با خارج تطبيق كند. بنابراين صفت حق و باطل دو صفتى است كه در اصل مختص به اعتقاد بوده ، و اگر غير اعتقاد را هم حق و يا باطل خوانده عنايتى بكار مى برند.
بنابراين ، گفتن اينكه آسمان بالاى سر ما و زمين زير پاى ما است گفتارى است حق ، چون واقع و خارج با آن تطبيق مى كند، بخلاف اينكه بگوييم آسمان زير پاى ما، و زمين بالاى سر ما است ، كه چون در واقع آن ثباتى كه فرض مى شدند ندارند و باطل است . و يك فعل وقتى حق است كه بر طبق آن غايت و نتيجه اى كه برايش تقدير و فرض شده صورت گيرد، مانند خوردن براى سير شدن كسب و كار براى به دست آوردن روزى و خوردن دواء براى صحت ، و اما اگر آن نتيجه و غرض كه برايش در نظر گرفته شده بدست نيايد آن فعل باطل است .
و همچنين موجودات خارجى وقتى حقند كه در خارج وجود داشته باشند، مانند وجود حق تعالى ، و اما اگر چيزى وجود ندارد، و مع ذلك معتقد بوجودش باشيم آن شى ء باطل است ، و همچنين اگر موجود باشد و ليكن آن خواص وجودى كه برايش فرض شده نداشته باشد، آن نيز باطل است ،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 459
مثل اينكه ما معتقد به استقلال و بقاى موجودى ممكن الوجود باشيم ، زيرا هيچ موجودى غير خدايتعالى اين خاصيت را واجد نيست ، و استقلال و بقاء ندارد، پس از اين جهت باطل است ، هر چند از جهت اصل وجودش حق بوده باشد.))
((طبيعت حق و باطل در ضمن بيان يك مثال
و آيه كريمه مورد بحث از آيات برجسته قرآنى است كه درباره طبيعت حق و باطل بحث نموده ، و بدو تكون و كيفيت ظهور و آثار خاصه هر يك از آندو را خاطرنشان مى سازد و سنت خداى سبحان را كه در وصفش فرموده : «و لن تجد لسنه اللّه تحويلا» و «و لن تجد لسنه الله تبديلا» در خصوص حق و باطل بيان مى كند.
خداى تعالى اين بيان را در ضمن مثلى مى آورد - و البته مثل مزبور يك مثل است نه دو مثل كه بعضى گمان كرده اند، و نه سه مثل كه بعضى ديگر پنداشته اند، و ان شاء اللّه توضيحش به زودى از نظر خواننده مى گذرد - آرى يك مثل است كه به چند مثل منحل مى شود، و آن اين است كه فرموده : «انزل من السماء ماء فسالت اوديه بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا» و اينكه فرموده «انزل» فعلى است كه فاعلش خداى سبحان است ، و به خاطر وضوح ، اسم نبرده . و كلمه «ماء: آبى» اگر بطور نكره و بدون الف و لام آمده ، براى اين است كه بر نوع دلالت كند، كه عبارت است از آبى خالص و صاف ، يعنى خود آب ، بدون اينكه با چيزى مخلوط و يا دچار دگرگونى شده باشد.
و اگر «اوديه» را هم نكره آورده براى اين است كه بر اختلاف آن وادى ها، از نظر بزرگى و كوچكى ، بلندى و كوتاهى ، و كمى و زيادى ظرفيت آنها دلالت كند. و اگر جريان را به خود واديها نسبت داده با اينكه آب جارى مى شود نه وادى ، از باب مجاز در اسناد است ، نظير اينكه مى گوييم ناودان جارى شد. و اگر «زبد» را به كلمه «رابى» توصيف نموده ، بدين جهت است كه «رابى» به معناى گردنده است ، و كف همواره بر روى سيل مى چرخد و بالا مى آيد، و همه اينها كه گفتيم سياق دلالت بر آن دارد. و اگر به سيل مثل زده بدين جهت است كه كف انداختن ، در سيل روشن تر است از آبهاى معمولى .
و معناى آيه اين است كه خداى سبحان از آسمان كه در جهت بالا قرار دارد بوسيله بارانها آبى را فرود آورد و در مسيل هايى كه در محل باران ها قرار دارند و از نظر وسعت و بزرگى با هم مختلفند هر كدام به قدر مخصوص خود يعنى در مسيل بزرگ بقدر ظرفيت آن و در مسيل كوچك به قدر ظرفيتش آب جارى گرديد و سيل براه افتاد، پس سيل هاى جارى در هر مسيل ، كفى گردنده به روى خود انداخت ، بطورى كه روى آب را پوشانيد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 460))
((بيان معناى «كذلك يضرب الله الحق و الباطل»
«كذلك يضرب اللّه الحق و الباطل» - يعنى خدا اين چنين حق و باطل را اثبات و مشخص مى كند، همانطور كه كف را از سيل و از طلا و نقره و مس جدا مى سازد.
بنابراين مقصود از زدن حق و باطل به همديگر يكنوع تثبيت است - و خدا داناتر است - و از قبيل اين است كه مى گوييم «من خيمه زدم»، يعنى خيمه را برافراشتم . و يا اينكه قرآن مى فرمايد: «ضربت عليهم الذله و المسكنه - يعنى خداوند ذلت و مسكنت را بر ايشان واقع ساخته و ثابت كرد» و نيز مى فرمايد: «و ضرب بينهم بسور - يعنى بين ايشان ديوارى بنا و ايجاد شد» و نيز مى فرمايد: «و اضرب لهم طريقا فى البحر - بر ايشان راهى در دريا باز و اثبات كن» «ضرب المثل» را هم كه ضرب المثل مى گويند از همين باب است ، زيرا در ضرب المثل نيز ممثل بوسيله مثل تثبيت و نصب العين مى شود، و وضعش روشن مى گردد، و در تمام اين موارد در حقيقت ملزوم اطلاق شده و از آن لازم اراده شده است ، زيرا ضرب (زدن ) كه عبارت از گذاشتن چيزى روى چيزى ديگرى است بفشار و قوت ، عادتا خالى از تثبيت آن در آن ديگرى نيست ، مثلا وقتى چكش را بروى ميخ مى كوبيم ، ميخ را در محل تثبيت و پابرجا مى كنيم ، و وقتى حيوانى را مى زنيم درد و ناراحتى را در جسم او وارد مى سازيم و در همه اين موارد ملزوم كه همان ضرب است اطلاق شده ، و لازم كه تثبيت است ، اراده شده .
از اينجا معلوم مى شود اينكه مفسرين گفته اند در جمله «كذلك يضرب اللّه الحق و الباطل» حذف و تقدير بكاررفته ، و تقدير آن «كذلك يضرب اللّه مثل الحق و الباطل»، و يا «مثل الحق و مثل الباطل» است - بر حسب اختلافى كه دارند - صحيح نيست ، و بى جهت خود را به زحمت بى ثمر انداخته اند، و دليلى هم كه بر آن دلالت كند در دست ندارند.
علاوه بر اين ، اگر آن معنايى كه مفسرين گفته اند منظور بود، جا داشت جمله مزبور در آخر كلام واقع شود. همچنانكه در آخر كلام خداى تعالى جمله «كذلك يضرب اللّه الامثال» واقع شده و با بودن اين جمله ديگر چه حاجت به تقدير گرفتن است ؟
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 461
از اين هم كه بگذريم تازه برگشت معنايى كه آقايان كرده اند بالاخرة بهمان معنايى است كه ما كرديم ، زيرا مثل بودن داستان سيل و كف ، و فلزات مذاب ، و كف آنها براى حق و باطل ، باعث مى شود كه حق مانند آب و فلزات ثابت گشته ، و ثبوت باطل مانند ثبوت كف سيل و كف فلزات خيالى باشد، پس باز هم احتياج به تقدير مذكور نيست و بدون آن معنا تمام است .))
فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً
((و كلمه «جفاء» كه با مد خوانده مى شود بر وزن «غثاء» و معناى اصلى آن «همز» است و به معناى انداختن است ، مثلا مى گويند «جفا الوادى ، جفاء» معنايش اين است كه مسيل كف انداخت ، و يا مى گويند «جفات الرجل» معنايش اين است كه من آن مرد را در كشتى به زمين افكندم ، و يا مى گويند: «اجفات القدر بزبدها» معنايش اين است كه كف را از ديك گرفتم .
فراء گفته : هر چيزى كه بعضى از اجزايش به بعضى ديگر منضم شود در لغت عرب بر وزن «فعال» مى آيد، مانند «حطام»، «قماش»، «غثاء» و «جفاء» ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 458))
امّا كف بىمقدار و بىارزش به كنارى پرتاب مىگردد و از ميان مىرود، چرا كه سودبخش و ماندگار نيست.
وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ
((و كلمه «مكث» به معناى سكونت در مكان است ، به تدريج و مرور زمان . و در باب «مكث» - بفتح كاف - و باب «مكث» - بضمه كاف - و باب تفعل كه «تمكث» مى آيد، همه به اين معنا است ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 459))
و امّا آب زلال و موادّ ارزشمندى كه براى مردم سودبخش است، در زمين باقى مىمانند و مردم از آنها بهرهور مىگردند.
با اين بيان، مثال انسان توحيدگرا و انديشه و باور خالص او، به آبى زندگىساز مىماند كه گياه و نبات و انسان و حيوان از آن بهره مىبرند و زندگىشان در گرو وجود آن است، همان گونه كه طلا و نقره نيز در زندگى انسانها ارزشمند و مفيد است. و مثال انسان كفرگرا و حقستيزىاش بيان كفى بىمقدار و حبابى از آن است كه دير يا زود مىتركد و از روى چهره آب يا آن مواد ارزشمند محو مىگردد و بدين سان آنچه بر جاى مىماند و چهره درخشان و دوستداشتنىاش هويدا مىگردد و ماندگار مىباشد، آب زندگىساز و طلا و نقره است.
كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ
خدا در مورد دين مردم اين گونه مثل مىزند.
((مثل هايى كه ارباب بصيرت را به حقايق عالم غيب رهنمون مى سازند
«كذلك يضرب اللّه الامثال» با اين جمله گفتار ختم مى شود، و معنايش اينست كه مثلهائى كه خداوند در كلام خود براى مردم مى آورد مانند همين مثلى است كه در اين آيه در تميز حق از باطل آورده ، آنچه را كه به درد مردم در معاش و معادشان مى خورد بيان نموده است .
و بعيد هم نيست كه كلمه «كذلك» اشاره باشد به خود آمدن باران و به راه افتادن سيل و به ذوب كردن فلزات و كف آن دو، و خلاصه اشاره به خود اين حوادث خارجى باشد، نه به گفتن آنها، و در نتيجه دلالت كند بر اينكه اين گونه وقايع و حوادثى كه در عالم شهادت رخ مى دهد مثلهائيست كه صاحبان خرد و بصيرت را به حقايق عالم غيب رهنمون مى كند، همانطور كه خود موجودات ، اين عالم آياتيست كه به آنچه در عالم غيب است دلالت مى كند، و ذكرش مكرر در قرآن كريم آمده . و اين خود روشن است كه ميان مثل بودن اين مشهودات و يا آيت بودن آنها فرق بسيارى نيست .
از اين مثلى كه در آيه شريفه زده شده چند مطلب از كليات معارف الهى روشن مى گردد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 462))
((چند مطلب راجع به كليات معارف الهى كه ازمثل كف ، در آيه شريفه ، استفاده مى شود
1 - وجودى كه از ناحيه خداى تعالى به موجودات افاضه مى شود در حقيقت مانند بارانى كه از آسمان به زمين نازل مى شود رحمتى است كه از ناحيه خداوند به موجودات افاضه مى گردد. در اصل از هر صورت و محدوديت و اندازه خالى مى باشد، و از ناحيه خود موجودات است كه محدود به حدود و داراى اندازه مى شوند، مانند آب باران كه اگر داراى قدر معين و شكلى معين مى شود بخاطر آب گيرهاى مختلف است ، كه هر كدام قالب يك اندازه معين و شكلى معين است ، موجودات عالم هر كدام به مقدار ظرفيت و قابليت و استعداد خود، وجود را كه عطيه ايست الهى مى گيرند.
و اين خود اصلى است اساسى و بس عظيم كه آيات بسيارى از كلام الهى بدان دلالت و يا لااقل اشاره مى كند، مانند آيه «و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم» و آيه «و انزل لكم من الانعام ثمانيه ازواج» و از جمله آيات داله بر آن تمامى آياتى است كه بر «قدر» دلالت دارد.
و اين امور كه «مقدرات» و يا «اقدار» ناميده مى شوند گو اينكه خارج از افاضه آسمانى و تقدير كننده آنند، و ليكن در عين حال خارج از ملك خدا نيستند، و بدون اذن او صورت نمى گيرند، همچنانكه فرموده : «اليه يرجع الامر كله» و نيز فرموده : «بل للّه الامر جميعا» و با انضمام اين آيات به آيات مورد بحث اصل ديگرى استفاده مى شود كه هم دقيق تر و هم داراى مصاديق بيشتر است .
2 - متفرق شدن اين رحمت آسمانى در مسيل هاى عالم ، و به قالب درآمدنش در آن قالب هاى مختلف ، بدون كثافات صورت نخواهد گرفت و خواه ناخواه فضولاتى بر بالاى آنها خواهد نشست ، چيزى كه هست آن فضولات باطل و از بين رفتنى است ، بخلاف خود رحمت نازله ، كه حق است ، يعنى بقاء و ثبوت دارد، اينجاست كه تمامى موجودات بدو قسم تقسيم مى شوند: يكى حق يعنى ثابت و باقى ، و ديگرى باطل يعنى زائل و بى دوام .
آنچه حق است از ناحيه خداست ، ولى آنچه باطل است مستند به او نيست ، هر چند كه به اذن او موجود مى شود،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 463
همچنانكه فرموده : «الحق من ربك» و درباره باطل فرموده : «و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا»
پس آنچه موجود در عالم است چه حق و چه باطل ، همه آنها مشتمل بر يك جزء حق است ، كه ثابت و غير زائل است و حق پس از بطلان جزء باطلى كه در آنست بسوى خدا عودت مى كند، همچنانكه فرموده : «ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اجل مسمى» و نيز فرموده «و يحق اللّه الحق بكلماته» و نيز فرموده : «ان الباطل كان زهوقا» و نيز فرموده : «بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق»
هيچ امر حقى معارض و مزاحم حق ديگر نيست
3 - از احكام حق يكى اين است كه با حق ديگر معارضه نمى كند، و مزاحم آن نمى شود، بلكه هر حقى ساير حقها را در طريق رسيدن به كمالشان كمك نموده و سود مى بخشد، و آنها را به سوى سعادتشان سوق مى دهد، اين نكته از آيه مورد بحث بخوبى استفاده مى شود، زيرا بقاء و مكث را معلق بحق نموده كه مردم را سود مى بخشد.
و اينكه گفتيم هيچ حقى معارض و مزاحم حق نيست مقصودمان نفى تعارض در بين موجودات اين عالم نيست ، چه عالم مشهود ما عالم تنازع و تزاحم است ، آتشش را آبى خاموش ، و آبش را آتشى فانى و زمينش خوراك گياهان و گياهش طعمه حيوانات و حيواناتش صيد يكديگرند، و دوباره زمينش همه را در خود فرو مى برد. بلكه مرادمان اين است كه همين موجودات در عين افتراس يكديگر، در تحصيل اغراض الهى يكدل و يك جهتند و هر كدام براى رسيدن به غرض نوعى خود از ديگران استمداد مى كنند، مثل آنها مثل تيشه و چوب است براى نجار، كه در عين تزاحم و تعارضشان در خدمت كردن به نجار و تحصيل غرض او كه همان ساختن درب و پنجره باشد يكديگر را كمك مى كنند، و مثل دو كفه ترازو است كه در عين ناسازگارى با هم در سنجيدن كالا مطيع صاحب خويشند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 464
بخلاف باطل كه معارض غرض حق است ، و همه سعيش آنست كه كوشش حق را بى ثمر كند و بدون هيچ اصلاحى افساد، و بدون هيچ نفعى ضرر برساند.
و اگر در قرآن كريم مى بينيم كه در آيات بسيارى آسمانها و زمين را مسخر آدمى معرفى نموده و مثلا فرموده : «و سخر لكم ما فى السموات و ما فى الارض جميعا منه» همه اش از اين باب است كه گفتيم تمامى موجودات كارهائى را صورت مى دهند كه مقتضاى طبع آنها است ، ولى در عين حال راهى مى پيمايند كه منتهى به حصول غرض پروردگار مى شوند.
اين بود آن اصول از معارف الهى كه گفتيم از آيه مورد بحث استفاده مى شود، و تفاصيل احكام صنع و ايجاد را نتيجه مى دهد. و اگر در آياتى كه متعرض حق و باطل است تدبّر و امعان نظر شود، عجائبى از اين گونه حقايق بدست خواهد آمد.
اين را نيز بايد دانست كه اصول مذكور همانطور كه در امور محسوس و حقايق خارجى جريان دارد، در علوم و اعتقادات نيز جارى هست ، و مثل اعتقاد حق در دل مؤ من مثل آب نازل شده از آسمان و جارى در مسيلها است كه هر يك با اختلافى كه در وسعت و ظرفيت دارند به قدر ظرفيت خود از آن استفاده نموده ، مردم از آن منتفع گشته ، دلهايشان زنده مى شود، و خير و بركت در ايشان باقى مى ماند، بخلاف اعتقاد باطل در دل كافر كه مثلش مثل كفى است كه بر روى سيل مى افتد و چيزى نمى گذرد كه از بين مى رود، همچنانكه فرموده : «يثبت اللّه الذين آمنوا بالقول الثابت فى الحيوه الدنيا و فى الاخرة و يضل اللّه الظالمين و يفعل اللّه ما يشاء» ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 465))
«قتادة» در اين مورد مىگويد: در اين آيه خدا سه مثال جالب و زيبا براى ترسيم حق و باطل آورده است:
1 - در مثال نخست، قرآن را به آبى زندگىساز كه از آسمان فرود مىآيد و حيات مىبخشد تشبيه مىكند، و دلها و قلب هاى مردم را به نهرها و رودخانههاى گوناگون كه هر كدام به اندازها ظرفيت خود آن آب را در درون خويش روان مىسازند. با اين بيان، كسانى كه در دريافت پيام زندگىساز قرآن بيشترين تلاش و فداكارى را بنمايند و به آن عمل كنند، بسان رودخانههاى بزرگ كه آب بيشتر در خود روان مىسازند، بهره بيشترى مىبرند و به ديگران بهره مىدهند؛ و آنان كه پيام قرآن را بپذيرند و در دريافت و عمل به آن فداكارى و تلاش كمترى داشته باشند، بسان نهرهاى كوچك و جويبارها هستند كه بهره كمترى مىبرند و سود كمترى مىرسانند.
2 - در مثال دوّم، آفريدگار هستى پندارها و وسوسههاى شيطانى را به كفى بىمايه و بىمقدار تشبيه مىكند كه بر روى آب است. روشن است كه آن كف بىمقدار نه از آن آب زلال و حياتبخش، بلكه از آن سرزمينى است كه باران زندگىساز در آنجا ريخته است؛ درست همان گونه كه ترديدها و حقناپذيرىها و وسوسههاى ابليسى نيز زاييده از حق نيست، بلكه از دلهاى حقستيز است. و خدا روشنگرى مىكند كه همان گونه كه آن كف بىمقدار ارزش و دوام ندارد و آنچه ماندگار وارزشمند است، آب صاف و زلال مىباشد، شك و ترديدها و حقناپذيرى و حقستزىها و وسوسههاى شيطانى نيز ماندگار نيست، و سرانجام خورشيد حقيقت و چهره زيباى واقعيت جلوهگر شده و درخشيدن خواهد گرفت.
3 - و در سوّمين مثال، كفر و بيداد به آن كفهاى سيهفام و چركينى كه بر روى قلزّات ذوب شده پديدار مىگردد، تشبيه شده است، همان گونه كه ايمان و تقوا و عدالت و پاكى و حق به آن فلزّ ذوب شده و طلاى ناب. و قرآن روشنگرى مىكند كه آن كفها، ناپايدار و بىارزش و بيهويت است و آنچه ماندگار و سودبخش است، آن طلاى خالص و نابى است كه به مردم بهره مىرساند.
((نكته ها
در اين مثال پر معنى كه با الفاظ و عبارات موزونى ادا شده و منظره حق و باطل را به عاليترين صورتى ترسيم كرده حقايق فراوانى نهفته است كه در اينجا به قسمتى از آن اشاره مى كنيم :
1 - شناخت حق و باطل كه همان شناخت واقعيتها از پندارها است ، گاهى براى انسان چنان مشكل و پيچيده مى شود، كه حتما بايد سراغ نشانه رفت و از
تفسير نمونه جلد 10 صفحه 167
نشانه ها، حقايق را از اوهام ، و حق را از باطل شناخت .
قرآن در مثال بالا اين نشانه ها را چنين بيان كرده است :
الف - «حق هميشه مفيد و سودمند است ، همچون آب زلال كه مايه حيات و زندگى است ، اما باطل بيفايده و بيهوده است ، نه كفهاى روى آب هرگز كسى را سيراب مى كنند و درختى را ميرويانند، و نه كفهائى كه در كوره هاى ذوب فلزات ظاهر مى شود. مى توان از آنها زينتى و يا وسيله اى براى زندگى ساخت ، و اگر هم مصرفى داشته باشند، مصارف بسيار پست و بيارزشند كه به حساب نمى آيند، همانند صرف كردن خاشاك براى سوزاندن :
باطل همواره مستكبر، بالانشين ، پرسروصدا، پر قال و غوغا ولى تو خالى و بى محتوا است ، اما حق متواضع ، كم سر و صدا، اهل عمل و پر محتوا و سنگين وزن است .
ج - حق هميشه متكى به نفس است ، اما باطل از آبروى حق مدد مى گيرد و سعى مى كند خود را به لباس او در آورد و از حيثيت او استفاده كند، همانگونه كه هر دروغى از راست فروغ مى گيرد، كه اگر سخن راستى در جهان نبود، كسى هرگز دروغى را باور نمى كرد، و اگر جنس خالصى در جهان نبود، كسى فريب جنس قلابى را نمى خورد، بنابراين حتى فروغ زودگذر باطل و آبروى و حيثيت موقت او به بركت حق است ، اما حق همه جا متكى به خويشتن است و آبرو و اثر خويش !
2 - زبد چيست ؟
«زبد» معناى كفهاى روى آب و يا هر گونه كف مى باشد و مى دانيم آب
تفسير نمونه جلد 10 صفحه 168
زلال كمتر كف به روى آن آشكار مى گردد چرا كه كفها به خاطر آلوده شدن آب به اجسام خارجى مى باشد، و از اينجا روشن مى شود كه اگر حق به صفا و پاكى اصلى باقى بماند هرگز كفهاى باطل اطراف آن آشكار نميگردد، اما هنگامى كه حق بر اثر برخورد به محيطهاى آلوده رنگ محيط را به خود گرفت ، و حقيقت با خرافه ، و درستى يا نادرستى و پاكى يا ناپاكى آميخته شد، كفهاى باطل در كنار آن آشكار مى شوند.
اين همان چيزى است كه على (عليهالسلام ) در نهج البلاغه به آن اشاره فرموده آنجا كه مى گويد: لو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف على المرتادين و لو ان الحق خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندين : اگر باطل از آميزش با حق خالص شود، بر حقجويان مخفى نخواهد ماند، و اگر حق از آميزش باطل رهائى يابد، زبان بدگويان از آن قطع خواهد شد!.
بعضى از مفسران گفته اند كه در آيه فوق در حقيقت سه تشبيه است «نزول آيات قرآن» از آسمان وحى تشبيه به نزول قطرات حياتبخش باران شده ، «دلهاى انسانها تشبيه به زمينها و دره ها كه هر كدام به اندازه وسعت وجودشان بهره مى گيرند، و «وسوسه هاى شيطانى» به كفهاى آلوده روى آب تشبيه شده است ، كه اين كفها از آب پيدا نشده ، بلكه از آلودگى محل ريزش آب پيدا مى شود و به همين جهت وسوسه هاى نفس و شيطان از تعليمات الهى نيست ، بلكه از آلودگى قلب انسان است ، و به هر حال سرانجام ، اين وسوسه ها از دل مؤ منان برطرف مى گردد و آب زلال وحى كه موجب هدايت و حيات انسانهاست باقى ميماند!
3 - هميشه بهره ها به ميزان آمادگيهاست و لياقتهاست !
از اين آيه ضمنا استفاده مى شود كه در مبدء فيض الهى هيچگونه بخل و محدوديت و ممنوعيت نيست ، همانگونه كه ابرهاى آسمان بدون قيد و شرط، همه جا باران ميپاشند، و اين قطعه هاى مختلف زمين و درهها هستند كه هر كدام
تفسير نمونه جلد 10 صفحه 169
بمقدار وسعت وجود خويش از آن بهره مى گيرند، زمين كوچكتر بهره اش كمتر و زمين وسيعتر سهمش بيشتر است ، و همين گونه است قلوب و ارواح آدميان در برابر فيض خدا!
4 - باطل دنبال بازار آشفته مى گردد! هنگامى كه سيلاب وارد دشت و صحراى صاف مى گردد و جوش و خروش آب فرو مينشيند اجسامى كه با آب مخلوط شده بودند تدريجا تهنشين مى كنند و كفها از ميان ميروند و آب زلال چهره اصلى خود را آشكار مى سازد، و به همين ترتيب باطل به سراغ بازار آشفته ميرود، تا از آن بهره گيرد، اما هنگامى كه آرامش پيدا شد و هر كسى به جاى خويشتن نشست ، و معيارها و ضابطه ها در جامعه آشكار گشت ، باطل جائى براى خود نميبيند و به سرعت كنار ميرود!
5 - باطل تنها در يك لباس ظاهر نمى شود. يكى از خصائص باطل اين است كه هر «لمحه به شكلى و هر لحظه به لباس ديگرى در مى آيد»، تا اگر او را در يك لباس شناختند، در لباس ديگر بتواند چهره خود را پنهان سازد، در آيه فوق نيز اشاره ظريفى به اين مساله شده است ، آنجا كه مى گويد: كفها نه تنها بر آب ظاهر ميگردند در هر كوره اى و هر بوته اى كه فلزات ذوب مى شوند كفهاى تازه به شكل جديد و در لباس تازه اى آشكار مى شوند، و به تعبير ديگر حق و باطل همه جا وجود دارد، همانگونه كه كفها در هر مايعى به شكل مناسب خود آشكار مى شود.
بنابراين بايد هرگز فريب تنوع صورتها را نخوريم و در هر كجا منتظر باشيم كه باطل را با صفات ويژه اش - كه صفات آنها همه جا يكسان است و در بالا اشاره شد - بشناسيم و آنها را كنار بزنيم .
6 - بقاى هر موجود بسته به ميزان سود رسانى او است !
در آيه فوق مى خوانيم آنچه به مردم سود ميرساند باقى و بر قرار ميماند
تفسير نمونه جلد 10 صفحه 170
(و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الارض ).
نه تنها آب كه مايه حيات است ميماند و كفها از ميان ميروند، بلكه در فلزات چه آنها كه براى «حليه» و زينتند و چه آنها كه براى تهيه متاع و وسائل زندگى ، در آنجا نيز فلز خالص كه مفيد و سودمند يا شفاف و زيبا است ميماند و كفها را بدور ميافكنند.
و به همين ترتيب انسانها، گروهها، مكتبها، و برنامه ها به همان اندازه كه مفيد و سودمندند، حق بقاء و حيات دارند، و اگر ميبينيم انسان مكتب باطلى مدتى سر پا ميماند اين به خاطر آن مقدار از حقى است كه به آن آميخته شده كه به همان نسبت حق حيات پيدا كرده است !.
7 - چگونه حق ، باطل را بيرون مى ريزد.
كلمه «جفاء» كه به معنى پرتاب شدن و به بيرون پريدن است ، نكته لطيفى در بردارد و آن اينكه باطل به جائى مى رسد كه قدرت نگهدارى خويش را ندارد، و در اين لحظه از متن جامعه به خارج پرتاب مى گردد، و اين در همان حال است كه حق به جوشش مى آيد، هنگامى كه حق به خروش افتاد، باطل همچون كفهاى روى ديك كه به خارج پرتاب مى شود بيرون مى افتد و اين خود دليلى است بر اينكه حق هميشه بايد بجوشد و بخروشد تا باطل را از خود دور سازد!.
8 - باطل در بقاى خود مديون حق است .
همانگونه كه در تفسير آيه گفتيم ، اگر آبى نباشد هرگز كف نميتواند به حيات خود مستقلا ادامه دهد، همين گونه اگر حق نبود، باطل هم فروغى نداشت ، اگر افراد درستكار نبودند كسى تحت تاثير افراد خائن واقع نميشد و فريب آنها را نمى خورد، پس همين جولان و فروغ كاذب باطل مديون بهره بردارى از فروغ حق است (كان دروغ از راست مى گيرد فروغ !).
تفسير نمونه جلد 10 صفحه 171
9 - مبارزه حق و باطل هميشگى است .
قرآن در اينجا براى مجسم ساختن حق و باطل مثالى گفته كه مخصوص به زمان و مكان معينى نيست صحنه اى است كه همه سال در نقاط مختلف جهان در مقابل چشم انسانها مجسم مى شود، و اين نشان مى دهد كه پيكار حق و باطل يك پيكار موقت و موضعى نيست ، اين رگ رگ آب شيرين و شور همواره بر خلايق تا نفخ صور جريان دارد مگر آن زمانى كه جهان و انسانها به صورت يك جامعه ايده آل (همچون جامعه عصر قيام مهدى (عليهالسلام ) در آيد كه پايان اين مبارزه اعلام گردد، لشگر حق پيروز و بساط باطل برچيده شود، و بشريت وارد مرحله تازه اى از تاريخ خود گردد، و تا زمانى كه اين مرحله تاريخى فرا نرسد بايد همه جا در انتظار برخورد حق و باطل بود، و موضعگيرى لازم را در اين ميان در برابر باطل نشان داشت .
10 - زندگى در پرتو تلاش و جهاد.
مثال زيباى فوق اين اصل اساسى زندگى انسانها را نيز روشن مى سازد كه حيات بدون جهاد، و بقاء و سربلندى بدون تلاش ممكن نيست ، چرا كه مى گويد، آنچه را مردم براى تهيه وسائل زندگى (ضروريات زندگى ) و يا زينت (رفاه زندگى ) به درون كوره ها ميفرستند، همواره زبد و كفهائى دارد، و براى بدست آوردن اين دو (وسائل ضرورى و وسائل رفاهى - ابتغاء حلية او متاع ) بايد مواد اصلى را كه در طبيعت به صورت خالص يافت نمى شود و همواره آميخته با اشياء ديگر است در زير فشار آتش در كوره قرار داد، و آنها را تصفيه و پاكسازى كرد، تا فلز خالص و پاك از آن بيرون آيد و اين كار جز در سايه تلاش و كوشش و مجاهده انجام نمى شود.
اصولا طبيعت زندگى دنيا اين است كه در كنار گلها، خارها و در كنار نوشها، نيشها، و پيروزيها در لابلاى سختيها و مشكلات قرار دارد، و از قديم
تفسير نمونه جلد 10 صفحه 172
گفته اند «گنجها در ويرانه ها است ، و در بالاى هر گنجى اژدهاى خطرناكى خفته است آيا آن ويرانه و اين اژدها چيزى جز همان انبوه مشكلات كه در بدست آوردن هر موفقيتى وجود دارد مى باشد.
در داستانهاى ايرانى خودمان نيز رستم براى رسيدن به پيروزيش مجبور بود از هفت خوان بگذرد كه هر كدام اشاره به نوعى از انبوه مشكلات بوده كه در مسير هر فعاليت مثبتى است .
به هر حال قرآن اين حقيقت را كه بدون تحمل رنجها انسان به هيچ موفقيتى نائل نمى شود بارها به عبارات مختلف بيان داشته است .
در آيه 214 سوره بقره مى خوانيم ام حسبتم ان تدخلوا الجنة و لما ياتكم مثل الذين خلوا من قبلكم مستهم الباساء و الضراء و زلزلوا حتى يقول الرسول و الذين آمنوا معه متى نصر الله الا ان نصر الله قريب : «آيا گمان كرديد كه به همين سادگى داخل بهشت ميشويد در حالى كه هنوز نمونه اى از سرنوشت پيشينيان براى شما پيش نيامده است ، همانها كه در انبوه پريشانيها و ناراحتيها گرفتار شدند و آنچنان كارد به استخوانشان رسيد و به لرزه افتادند كه پيامبرشان و آنها كه با او ايمان آورده بودند صدا زدند، يارى خدا كجاست ؟ در اين لحظات بسيار سخت و دردناك يارى الهى به سراغ آنها آمد و به آنها گفته شد، نصرت الهى نزديك است ! تفسير نمونه جلد 10 صفحه 173))
((مثلهاى قرآن .
نقش مثال در توضيح و تفسير مباحث ، نقش انكارناپذيرى است ، و به همين دليل در هيچ علمى بى نياز از ذكر مثال براى اثبات حقايق و روشن ساختن و نزديك نمودن آنها به ذهن نداريم ، گاه مى شود يك مثال بجا كه درست هماهنگ و منطبق با مقصود است ، مطلب را از آسمان به زمين مى آورد، و براى همه قابل فهم مى سازد.
تفسير نمونه جلد 10 صفحه 173
روى هم رفته مى توان گفت : مثال در مباحث مختلف علمى و تربيتى و اجتماعى و اخلاقى و غير آن ، نقشه اى مؤ ثر زير را دارد:
1 - مثال ، مسائل را حسى مى كند - از آنجا كه انس انسان بيشتر با محسوسات است و حقايق پيچيده عقلى از دسترس افكار نسبتا دورتر است ، مثالهاى حسى آنها را از فاصله دور دست نزديك مى آورد و در آستانه حس قرار مى دهد، و درك آن را دلچسب و شيرين و اطمينان بخش مى سازد.
2 - مثال ، راه را نزديك مى كند - گاه مى شود كه براى اثبات يك مساله عميق منطقى و عقلانى بايد انسان به استدلالات مختلفى متوسل گردد كه باز هم ابهام اطراف آن را گرفته است ، ولى ذكر يك مثال روشن و كاملا هماهنگ با مقصود چنان راه را نزديك مى سازد كه ، تاثير استدلالها را افزايش مى دهد و از ضرورت استدلالات متعدد ميكاهد.
3 - مثال ، مسائل را همگانى مى سازد - بسيارى از مباحث علمى است كه در شكل اصليش تنها براى خواص قابل فهم است ، و توده مردم استفاده چندانى از آن نميبرند، ولى هنگامى كه با مثال آميخته ، و به اين وسيله قابل فهم گردد، مردم در هر حد و پايه اى از علم و دانش باشند، از آن بهره مى گيرند، بنابراين مثالها به عنوان يك وسيله تعميم علم و فرهنگ ، كار برد غير قابل انكارى دارند.
4 - مثال ، درجه اطمينان به مسائل را بالا ميبرد - كليات عقلى هر قدر مستدل و منطقى باشند مادام كه در ذهن هستند اطمينان كافى نمى آفرينند، چرا كه انسان همواره اطمينان را در عينيت جستجو مى كند، مثال به مسائل ذهنى عينيت مى بخشد، و كار برد آنها را در عالم خارج روشن مى سازد، و به همين دليل در ميزان باور و پذيرش و اطمينان نسبت به يك مساله اثر ميگذارد.
5 - مثال ، لجوجان را خاموش مى سازد - بسيار مى شود كه ذكر كليات مسائل به صورت مستدل و منطقى براى خاموش كردن يك فرد لجوج كافى نيست
تفسير نمونه جلد 10 صفحه 174
و او همچنان دست و پا ميزند، اما هنگامى كه مساله در قالب مثال ريخته شود راه را چنان بر او ميبندد كه ديگر مجال بهانه گيرى براى او باقى نميماند.
بد نيست براى همين موضوع مثالهائى مطرح كنيم ! تا معلوم شود نقش مثال تا چه اندازه مؤ ثر است .
در قرآن مجيد مى خوانيم كه خداوند در برابر كسانى كه در مورد آفرينش حضرت مسيح (عليهالسلام ) تنها از مادر ايراد مى كردند، كه مگر ممكن است انسانى بدون پدر متولد شود، مى فرمايد: ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب : مثل عيسى در نزد خدا همانند آدم است كه او را از خاك آفريد (آل عمران - 59).
درست دقت كنيد ما هر قدر بخواهيم در برابر افراد لجوج بگوئيم كه اين كار در برابر قدرت بيپايان خدا كار ساده اى است باز ممكن است بهانه گيرى كنند، اما هنگامى كه به آنها بگوئيم آيا قبول داريد كه آدم و انسان نخستين از از خاك آفريده شده است ؟ خداوندى كه چنين قدرتى دارد چگونه نميتواند انسان را از بشرى بدون پدر متولد سازد؟
و در مورد منافقانى كه چند صباحى در سايه نفاق خود زندگى ظاهرا آرامى دارند قرآن مجيد مثال زيبائى دارد و آنها را به مسافرى تشبيه مى كند كه در يك بيابان تاريك در شب ظلمانى گرفتار رعد و برق و طوفان و باران شده است ، آنچنان سرگردان است كه راه به جائى ندارد، تنها هنگامى كه برق آسمان ظاهر مى شود، فضاى بيابان چند لحظه روشن مى گردد و او تصميم مى گيرد به سوئى حركت كند بلكه راه را بيابد، اما به سرعت برق خاموش مى شود و او همچنان سرگردان باقى ميماند!
آيا براى ترسيم حال يك منافق سرگردان كه با استفاده از روح نفاق و عمل
تفسير نمونه جلد 10 صفحه 175
منافقانه خود مى خواهد به زندگيش ادامه دهد تعبيرى از اين جالبتر مى شود؟ (سوره بقره - 20).
و يا اينكه هنگامى كه به افراد ميگوئيم در راه خدا انفاق كنيد، خداوند انفاق شما را چندين برابر پاداش مى دهد، ممكن است افراد عادى نتوانند كاملا مفهوم اين سخن را درك كنند، اما هنگامى كه گفته شود انفاق همانند بذرى است كه در زمين افشانده مى شود كه از آن هفت خوشه ميرويد و در هر خوشه اى ممكن است ، يكصد دانه بوده باشد، مساله كاملا قابل درك مى گردد مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله كمثل حبة انبتت سبع سنابل فى كل سنبلة ماة حبة (بقره - 261).
غالبا ميگوئيم اعمال ريائى بيهوده است و نتيجه اى از آن عائد انسان نمى شود، ممكن است اين سخن براى عده اى سنگين بيايد كه چگونه يك عمل سودمند مانند بناى يك بيمارستان و مدرسه اگر چه به قصد تظاهر و رياكارى باشد در پيشگاه خدا بيارزش است ولى قرآن با ذكر يك مثال كاملا آن را دلچسب و مفهوم مى سازد و مى گويد فمثله كمثل صفوان عليه تراب فاصابه و ابل فتركه صلدا:
عمل اينگونه اشخاص همانند قطعه سنگى است كه مقدارى خاك روى آن ريخته باشند و در آن بذرى بيفشانند، هنگامى كه باران ميبارد به جاى اينكه اين بذر بارور شود آنرا همراه خاكهاى سطحى روى سنگ ميشويد و به كنارى مى ريزد، اين چنين است حال اعمال ريائى و بيريشه ! (بقره - 264).
راه دور نرويم در همين مثال مورد بحث در باره مبارزه حق و باطل چقدر اين مساله خوب مجسم شده و به طور دقيق ترسيم يافته ، مقدمات ، نتيجه ها، صفات ويژگيها و آثار هر يك از حق و باطل در همين مثال منعكس است ، آنچنانكه براى همگان قابل فهم و اطمينان بخش و براى لجوجان ساكت كننده ، و از همه گذشته زحمت بحثهاى طولانى و مفصل را از دوش برميدارد.
تفسير نمونه جلد 10 صفحه 176
در يكى از روايات مى خوانيم كه يكى از ماديها (زنادقه ) خدمت امام صادق (عليهالسلام ) رسيد و عرض كرد خداوند مى فرمايد هر زمان كه پوست تن دوزخيان از شدت آتش بسوزد ما پوست ديگرى بر آنها ميپوشانيم تا طعم عذاب را به خوبى بچشند گناه آن پوست ديگر چيست كه آنهم مجازات شود؟!
امام فرمود: آن پوست هم عين پوست اول است و هم غير آن ، سؤ ال كننده قانع نشد و از اين پاسخ نتوانست چيزى بفهمد، ولى امام (عليهالسلام ) با ذكر يك مثال گويا آنچنان مساله را روشن ساخت كه جائى براى گفتگو باقى نماند، فرمود: ملاحظه كن يك خشت پوسيده و فرسوده را خرد ميكنى و سپس همان خاك را گل كرده و در قالب ميريزى و يك خشت نو از آن ميسازى ، اين همان خشت اول است و از يك نظر غير آن .
اما در اينجا ذكر يك نكته كاملا ضرورى است و آن اينكه مثال با اين همه نقشه اى ارزنده و مؤ ثرش در صورتى مى تواند نقش اساسى خود را ايفا كند كه كاملا موافق و هماهنگ با مطلبى باشد كه مثال براى آن انتخاب شده است ، و الا گمراه كننده و مخرب خواهد بود، يعنى به همان نسبت كه يك مثال درست و هماهنگ مفيد و مؤ ثر است ، يك مثال انحرافى مخرب و ويرانگر و گمراه كننده مى باشد.
و به همين دليل منافقان و بدانديشان هميشه براى گمراه ساختن مردم و اغفال سادهدلان از مثالهاى انحرافى استفاده مى كنند، و براى دروغ خود از فروغ مثال كمك مى گيرند، و بايد به دقت مراقب اينگونه مثلهاى انحرافى و سوء استفاده از مثال باشيم .
تفسير نمونه جلد 10 صفحه 177))
فولادوند: [همو كه] از آسمان، آبى فرو فرستاد. پس رودخانههايى به اندازه گنجايش خودشان روان شدند، و سيل، كفى بلند روى خود برداشت، و از آنچه براى به دست آوردن زينتى يا كالايى، در آتش مىگدازند هم نظير آن كفى برمىآيد. خداوند، حق و باطل را چنين مَثَل مىزند. اما كف، بيرون افتاده از ميان مىرود، ولى آنچه به مردم سود مىرساند در زمين [باقى] مىماند. خداوند مَثَلها را چنين مىزند.
انصاریان: خدا از آسمان آبی نازل کرد که در هر درّه و رودی به اندازه گنجایش و وسعتش [سیلابی] جاری شد، سپس سیلاب، کفی پُف کرده را به روی خود حمل کرد، و نیز از فلزاتی که برای به دست آوردن زینت و زیور یا کالا و متاع، آتش بر آن می افروزند، کفی پُف کرده مانند سیلاب بر می آید؛ این گونه خدا حق و باطل را [به امور محسوس] مَثَل می زند. اما آن کفِ [روی سیل و روی فلز گداخته در حالی که کناری رفته] به حالتی متلاشی شده از میان می رود، و اما آنچه [چون آب و فلز خالص] به مردم سود می رساند، در زمین می ماند. خدا مَثَل ها را این گونه بیان می کند [تا مردم در همه امور حق را از باطل بشناسند.]
تفسیر نور:
ترجمه
خداوند از آسمان آبى فرو فرستاد، پس رودخانهها به اندازه (ظرفیت) خویش جارى شده و سیلاب كفى را بر خود حمل كرد. و از (فلزّات) آنچه كه در آتش بر آن مىگدازند تا زیور یا كالایى بدست آرند، كفى مانند كفِ سیلاب (حاصل شود.) اینگونه خداوند حق و باطل را (بهم) مىزند. پس كف (آب) به كنارى رفته (و نیست شود) و امّا آنچه براى مردم مفید است در زمین باقى بماند. خداوند اینگونه مثالها مىزند.
نکته ها
در این آیه دو مثال براى معرّفى باطل ذكر شده است، یكى مثال كفى كه بر روى آب ظاهر مىشود و دوم كفى كه هنگام ذوب فلزات، روى آنها را مىپوشاند.
باطل همچون كف است، زیرا: 1. رفتنى است، 2. در سایه حقّ جلوه مىكند، 3. روى حقّ را مىپوشاند، 4. جلوه دارد، ولى ارزش ندارد. نه تشنهاى را سیراب مىكند نه گیاهى از آن مىروید، 5. با آرام شدن شرایط محو مىشود، 6. بالانشین پر سر وصدا، امّا توخالى و بىمحتوى است. چنانكه در آیات دیگر نیز بر این امر تأكید شده است:
«بل نقذف بالحقّ على الباطل فیدمغه»(36)، با حقّ بر سر باطل مىكوبیم.
«یمح اللَّه الباطل»(37)، خداوند باطل را محو مىكند.
«و ما یبدىء الباطل و مایعید»(38)، باطل در دنیا و آخرت محو و نابود است.
«انّ الباطل كان زهوقا»(39)، همانا باطل رفتنى است.
«جاء الحقّ و زهق الباطل»(40)، حقّ آمد و باطل رفت.
تمثیل، مسائل عقلى را محسوس و راه رسیدن به هدف را نزدیك مىنماید، مطالب را همگانى و لجوجان را خاموش مىسازد، لذا قرآن از این روش بسیار استفاده نموده است.
36) انبیاء، 18.
37) شورى، 24.
38) سبأ، 49.
39) اسراء، 81.
40) اسراء، 81.
پيام ها
1- فیض الهى جارى است وهركس به مقدار استعدادش بهرهمند مىشود. «اودیة بقدرها»
2- تلاش براى ساخت وسایل ضرورى(متاع) یا رفاهى(حِلیة) ممدوح است. «یوقدون علیه فى النّار»
3- در كورهى حوادث است كه ناخالصىها معلوم و حقّ و باطل ظاهر مىشود. «یوقدون علیه... زبدٌ مثله»
4- وجود باطل، اختصاص به مكان و زمینهى خاص ندارد. (كف، هم بر روى سیل سرد و هم بر روى فلزات گداخته ظاهر مىشود.) «زبد مثله»
5 - سرچشمه باطل، ناخالصىهایى است كه حقّ و حقیقت بدان آلوده شده است. «یضرب اللَّه الحقّ و الباطل»
6- حقّ و باطل با هم هستند، امّا سرانجام، باطل رفتنى است. «فیذهب جُفاءً»
7- نفع مردم در حقّ است. «ما ینفع النّاس»
8 - حقّ ماندنى است. «فیمكث فى الارض»
9- هر ثروت، دانش، دوست و یا حكومتى كه براى مردم مفید باشد، ماندنى است. «ما ینفع النّاس فیمكث فى الارض»
10- آنچه از سوى خداوند نازل مىشود، همچون باران خالص وحقّ است، لیكن همین كه با مادیات درآمیخت، دچار ناخالصى وزمینهى پیدایش كف و باطل مىشود. «انزل من السّماء ماءً».
الجدول:
سورة الرعد (13) :
أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَّابِيًا وَمِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ (17)
الإعراب:
(أنزل) فعل ماض، والفاعل هو (من السماء) جارّ ومجرور متعلّق ب (أنزل) [1] ، (ماء) مفعول به منصوب (الفاء) عاطفة (سالت) فعل ماض.. و (التاء) للتأنيث (أودية) فاعل مرفوع (بقدرها) جارّ ومجرور متعلّق ب (سالت) [2] و (ها) ضمير مضاف إليه (الفاء) عاطفة (احتمل) مثل أنزل (السيل) فاعل مرفوع (زبدا) مفعول به منصوب (رابيا) نعت للمفعول
منصوب (الواو) عاطفة (من) حرف جرّ (ما) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف خبر مقدّم (يوقدون) مضارع مرفوع.. و (الواو) فاعل (على) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (يوقدون) ، (في النّار) جارّ ومجرور متعلّق بحال من الضمير في (عليه) [3] ، (ابتغاء) مفعول لأجله [4] ، (حلية) مضاف إليه مجرور (أو) حرف عطف (متاع) معطوف على حلية مجرور (زبد) مبتدأ مؤخّر مرفوع (مثله) نعت لزبد مرفوع.. و (الهاء) مضاف إليه (الكاف) حرف جرّ وتشبيه (ذلك) اسم إشارة مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف مفعول مطلق عامله يضرب، والإشارة إلى المذكور المتقدّم و (اللام) للبعد و (الكاف) للخطاب (يضرب) مضارع مرفوع (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (الحقّ) مفعول به منصوب على حذف مضاف أي مثل الحقّ (الباطل) معطوف على (الحقّ) بالواو منصوب (الفاء) عاطفة تفريعيّة (أمّا) حرف شرط وتفصيل (الزبد) مبتدأ مرفوع (الفاء) رابطة لجواب الشرط (يذهب) مثل يضرب، والفاعل هو (جفاء) حال منصوبة (الواو) عاطفة (أمّا) مثل الأول (ما) اسم موصول في محلّ رفع مبتدأ (ينفع الناس) مثل يضرب.. الحقّ، والفاعل هو وهو العائد، (فيمكث) مثل فيذهب (في الأرض) جارّ ومجرور متعلّق ب (يمكث) ، (كذلك يضرب الله الأمثال) مثل كذلك ... الحق.
[1] أو متعلّق بمحذوف حال من ماء- نعت تقدّم على المنعوت.
[2] أو متعلّق بمحذوف نعت لأودية.
[3] أو متعلّق ب (يوقدون) .
[4] أو مصدر في موضع الحال أي مبتغين حلية..
الصرف:
(سالت) فيه إعلال بالقلب أصله سيلت قلبت الياء ألفا لتحرّكها وفتح ما قبلها وزنه فعلت.
(السيل) ، اسم جامد سمّي به الماء الكثير السائل باسم المصدر، وزنه فعل بفتح فسكون.
(زبدا) ، اسم للوسخ والوضر وما يعلو وجه الماء كالحبب، وزنه فعل بفتحتين.
(رابيا) ، اسم فاعل من ربا يربو بمعنى زاد، وهنا بمعنى عال، وزنه فاعل، و (الياء) منقلبة عن واو بالإعلال لأنها متحرّكة بعد كسر، والأصل رابوا بكسر الباء.
(حلية) ، اسم لما يزيّن به من المعدن الثمين أو الأحجار الكريمة، وزنه فعلة بكسر الفاء وفتح العين، جمعها حلي بكسر الحاء وضمّها- والأخير على غير قياس- أمّا حليّ بضمّ وكسرها مع تشديد الياء فهو جمع الحلي، بفتح الحاء وسكون اللام.. انظر الآية (148) من سورة الأعراف.
(جفاء) ، اسم لما يلقيه السيل على الجانبين مما لا ينتفع به من جفأ النهر أي رمى بالزبد والقذى، وعلى هذا فالهمزة أصلية.. ويقال: جفأت القدر بزبدها، وأجفأت.. ويقال جفأ الوادي وأجفأ إذا نشف والعكبري يجعل الهمزة منقلبة عن حرف وليس بذلك.
+ نوشته شده در جمعه سوم آبان ۱۳۹۸ ساعت 8:16 توسط م.ا.ت
|