نگرشى بر واژه های آیات 6-5 سوره الرعد
آيا آفرينش تازهاى در كار خواهد بود؟ :
نگرشى بر واژه های آیات 6-5 سوره الرعد
إِن تَعْجَبْ « اگر تعجب بکنی » عَجَبٌ « باعث شگفتی و تعجب » قَوْلُهُمْ « گفتار آنها » أَإِذَا « آیا وقتی که » كُنَّا « بودیم (شدیم )» تُرَابًا « خاک » لَفِي « البته » خَلْقٍ جَدِيدٍ « آفرینش تازه » الْأَغْلَالُ « زنجیرها » أَعْنَاقِهِمْ « گردن هایشان » أَصْحَابُ النَّارِ « یاران آتش » خَالِدُونَ « چاویدانان ، همیشگی ها » (5)
((اين دو آيه عطف بر پاره اى از حرفهايى است كه مشركين در رد دعوت و رسالت مى گفتند، از آن جمله گفته بودند: چطور ممكن است آدمى بعد از مردن و خاك شدنش بار ديگر زنده شود؟، و نيز گفته بودند: چرا پس آن عذابى كه ما را از آن مى ترساند نازل نمى شود و اگر او راست مى گويد پس چرا به اين وعده اش عمل نمى كند؟، آنگاه پس از نقل گفته جوابشان را مى دهد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 405))
آيا آفرينش تازهاى در كار خواهد بود؟
در آيات پيش، قرآن شريف روشنگرى كرد كه خدا بر آفرينش ديگر و باز گردانيدن موجودات تواناست، اينك روى سخن را به پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله مىكند و مىفرمايد:
وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَ إِذا كُنَّا تُراباً أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ
((در مجمع البيان گفته است : «عجب و تعجب» به معناى اين است كه امرى كه سببش براى انسان معلوم نيست بر نفس آدمى هجوم آورد، (و انسان بناگهانى به او برخورد نمايد) و كلمه «غل» به معناى طوقى است كه با آن دست را به گردن ببندند.
خداوند متعال در افتتاح كلام خود به حقيقت معارف دينى كه در كتاب خود بر پيغمبرش نازل كرده اشاره فرمود و چنين فهماند كه آيات تكوينى نيز به آنها رهبرى مى كند، و اصول آن معارف عبارت بود از: توحيد و رسالت و معاد، آنگاه داستان دلالت و رهبرى آيات تكوينى را تفصيل داده و از حجتهاى سه گانه اى كه در اين باره اقامه نمود توحيد ربوبيّت و معاد را به طور صريح نتيجه گرفت ، كه مساءله حقيت رسالت ، و كتاب نازل شده كه معجره و آيت آن است نيز از لوازم آن دو نتيجه بود.
بعد از اينكه اين اصل را (نخست به اشاره و سپس به تصريح ) نتيجه گرفت و زمينه براى ذكر شبهات كفار درباره اين اصول سه گانه فراهم شد اينك در آيه مورد بحث به شبهه ايشان در امر معاد، و در آيات بعد به شبهات و گفته هاى آنان درباره رسالت و توحيد اشاره مى فرمايد.
شبهه ايشان در امر معاد اين است كه گفته اند: «ءاذا كنّا ترابا ءانا لفى خلق جديد» خداى متعالى اين شبهه را به عنوان اينكه سخنى شگفت آور و سزاوار تعجب است ذكر فرموده ، چون بطلان و فساد گفتارشان آنقدر واضح بود كه هيچ انسان سليم العقلى ترديد در آن را جايز نمى داند، و با اين حال اگر انسانى بدان قائل شود از مصاديق عجب خواهد بود، و لذا فرمود: «و ان تعجب فعجب قولهم ...».
و معناى جمله بطورى كه حذف متعلق «تعجب» بدان ارشاد مى كند اين است كه : اگر از تو احيانا تعجبى سربزند - كه هم سرمى زند، چون هيچ انسانى خالى از تعجب نيست - پس اين كلام ايشان تعجب آور است و لزوما بايد از آن شگفتى كنى ، و اين تركيب (يعنى حذف متعلق تعجب ) كنايه از وجوب تعجب از گفتار ايشانست چون بطلانش واضح است و هيچ خردمندى آن را نمى پسندد.
و مقصودشان از «تراب» در جمله «ءاذا كنّا ترابا ءانا لفى خلق جديد» به قرينه سياق ، خاكى است كه بدن آدمى پس از مرگ بدان تبديل مى شود،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 406
زيرا در آن موقع انسان كه هيكلى گوشتى به شكلى مخصوص و مركب از اعضاى خاص و مجهّز به قوايى به قول ايشان مادى است بطور كلى معدوم شده است ، و چيزى كه بكلى و از اصل نابود شده چگونه مشمول خلقت مى شود و دوباره بصورت مخلوقى جديد برمى گردد؟.
اين شبهه ايشانست درباره معاد، كه خود جهات مختلفى دارد، و خداى سبحان در كلام خود از يك يك آن جهات و مناسب هر كدام جوابى داده كه ريشه شبهه را از بيخ و بن بركنده است .
دلائل و جهات انكار و استبعاد زنده شدن بعد از مرگ و پوسيده شدن ، و رد جواب هر يك
يكى از آن جهات ، اين استبعاد است كه خاك برگردد و انسانى تمام عيار شود، از اين شبهه جوابى داده شده كه مگر قبلا كه زنده بود از چه خلق شده بود؟، و مگر غير اين بود كه مواد زمينى بصورت منى و نطفه درآمده سپس علقه شده سپس مضغه گشته و سپس بصورت بدن انسانى تمام عيار درآمده است ؟!
و با اينكه همه روزه نمونه هاى آنرا مى بينيم و از صرف امكان درآمده به وقوع مى پيوندد، ديگر چه جاى ترديد است كه مشتى خاك روزى دوباره انسانى تمام عيار گردد؟! همچنانكه خودش فرموده : «يا ايّها النّاس ان كنتم فى ريب من البعث فانّا خلقناكم من تراب ثم من نطفه ثم من علقه ثم من مضغه مخلقه و غير مخلقه ...».
يكى ديگر از موارد استبعاد اين است كه بطور كلى چيزى كه معدوم شده دوباره موجود مى گردد، و از اين ، جواب داده شده به اينكه : خلقت نخست چطور ممكن بود، اين نيز به همان نحو ممكن است ، همچنانكه خداى تعالى فرمود: «و ضرب لنا مثلا و نسى خلقه قال من يحيى العظام و هى رميم قل يحييها الّذى انشاها اول مره».
جهت سوم اينكه انسان وقتى مرد، ذاتش معدوم مى شود، و ديگر ذاتى ندارد تا با خلقت جديد لباس وجود به تن كند، بله در ذهن اشخاص تصوّرى از او هست ، و ليكن انسان خارجى نيست ، پس چه چيز اعاده وجود مى يابد؟
خداى تعالى در كلام خود از اين نيز جواب داده و چنين فرموده كه : انسان ، عبارت از بدن مركب از مشتى اعضاى مادى نيست تا با مرگ و بطلان تركيب و متلاشى شدنش بكلى معدوم شود،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 407
بلكه حقيقت او روحى است علوى - و يا اگر خواستى بگو حقيقت او نف س او است - كه به اين بدن مركب مادى تعلق يافته ، و اين بدن را در اغراض و مقاصد خود بكار مى اندازد، و زنده ماندن بدن هم از روح است ، بنابراين هر چند بدن ما به مرور زمان و گذشت عمر از بين مى رود و متلاشى مى شود، اما روح ، كه شخصيّت آدمى با آن است باقى است ، پس مرگ معنايش نابود شدن انسان نيست ، بلكه حقيقت مرگ اين است كه خداوند روح را از بدن بگيرد، و علاقه او را از آن قطع كند، آنگاه مبعوثش نمايد، و بعث و معاد هم معنايش اين است كه خداوند بدن را از نو خلق كند و دوباره روح را به آن بدمد، تا در برابر پروردگارش براى فصل قضاء بايستد.
خداوند در اين باره مى فرمايد: «و قالوا ءاذا ضللنا فى الارض ءانا لفى خلق جديد بل هم بلقاء ربّهم كافرون قل يتوفيكم ملك الموت الذى وكل بكم ثم الى ربكم ترجعون» كه حاصلش اين است كه شما با مردن در زمين گم نمى شويد و معدوم نمى گرديد، بلكه ملك الموت كه موكل بر مرگ است آن حقيقتى را كه لفظ «شما» و «ما» به آن دلالت مى كند، و عبارت از جانها است مى گيرد و در قبضه او باقى مى ماند و گم نمى شود، آنگاه وقتى مبعوث شديد بسوى خدا برمى گرديد، و دوباره بدنهاى شما بجانهايتان ملحق مى شود، و باز شما شمائيد.
پس براى آدميان حياتى است باقى كه محدود به عمر فانى دنيا نيست ، و عيشى است دائمى در عالم ديگرى كه با بقاى خداوندى باقى است ، و انسان در زندگى دوّمش بهره اى ندارد مگر آنچه كه در زندگى اولش از ايمان به خدا و عمل صالح كسب كرده ، و از مواد سعادتى كه امروز براى فردايش پس انداز نموده .
پس اگر آدمى حق را پيروى كند، و به آيات خدا ايمان بياورد، در زندگى ديگرش به كرامت قرب و نزديكى به خدا، و به ملكى كه كهنه نمى شود سعادتمند مى گردد، و اگر به پستى و به سوى خاك بگرايد، و فقط به دنيا توجّه داشته باشد و از ياد خدا اعراض نمايد، در زندگى ديگرش در شقاوت و هلاكت خواهد بود و مغلول به غلّ و زنجير نوميدى و خسران محشور خواهد شد، و در مهبط لعنت و حضيض بعد قرار خواهد گرفت ، و از اصحاب آتش خواهد گرديد.
خواننده محترم اگر به دقّت و تاءمّل كافى و وافى در اين بيانى كه گذشت نظر كرده باشد اين معنا برايش روشن شده است كه آيه «اولئك الذين كفروا بربهم ...»،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 408
صرف تهديد عذاب براى صاحبان اين حرف كه گفته اند: «ءاذا كنا ترابا ءانا لفى خلق جديد نيست ، همچنانكه انسان در نظر بدوى خيال مى كند، بلكه جوابى است كه به لازمه گفته آنان داده .
بيان اينكه لازمه انكار معاد انكار عالم ربوبى و در حقيقت كفر به رب العالمين است
توضيح اينكه : لازمه گفتار ايشان كه مى گويند: وقتى آدمى مرد و خاك شد انسانيت و شخصيتش نيز باطل مى شود، اين است كه انسان عبارت باشد از يك صورت مادى كه قائم به اين هيكل بدنى مادى است كه با حياتى مادى زندگى مى كند، بدون اينكه بعد از مرگ ، حيات ديگرى هميشگى داشته باشد كه با بقاى پروردگار متعال باقى بماند، و به سعادت قرب او رسيده و نزد او رستگار گردد.
و به عبارت ديگر لازمه گفتار ايشان اين است كه حيات آدمى محدود باشد بهمين زندگى مادى دنيا، بدون اينكه دامنه اش بعد از مرگ را هم بگيرد و الى الابد دوام داشته باشد، و اين در حقيقت انكار عالم ربوبى است ، زيرا اعتقاد به وجود ربى كه معاد نداشته باشد (همانند كوسه ريش پهن است و) معنا ندارد.
و لازمه چنين اعتقادى اين است كه : هم آدمى مقصور باشد در مقاصد دنيوى و هدفهاى مادى و توسن همت تا همانجا براند، و فهمش از درك آن نعمتهاى دائمى و ملك عظيمى كه نزد خدا دارد قاصر باشد، و ديگر براى تقرب به خدا سعى و كوشش نكند، و از امروزش براى فردايش نيندوزد و مانند دست بسته معلولى كه قادر به حركت و كوشش نيست ، و نمى تواند ضروريات زندگى خود را تاءمين نمايد، او نيز نتواند براى ديگر سراى خود كارى انجام دهد.
لازمه چنين وصفى اين است كه آدمى در شقاوتى هميشگى و عذابى دائم باشد، چون استعداد سعادتى را كه خدا به او داده بود و مى توانست با آن طى طريق كند عاطل و باطل ساخت ، و اين لوازم سه گانه همانهايى است كه خداوند در آيه مورد بحث بدانها اشاره كرده و فرموده است : «اولئك الذين كفروا...» پس اينكه فرمود: «اولئك الذين كفروا بربّهم» اشاره است به لازمه اولى كلام منكرين معاد، و آن عبارت بود از عالم ربوبى و زندگى جاودانى و كفران نعمت هاى مقيم و دائمى كه نزد خداست ، و پوشاندن آنها.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 409))
اگر از گفتار كفرگرايان در انكار رستاخيز و نفى زنده شدن مردگان تعجّب مىكنى، با اين كه آنان به آفرينش نخستين مىنگرند و به آن اعتراف دارند، اين تعجب بجاست؛ چرا كه اعتراف به آفرينش نخستين و انكار آفرينش دگرباره شگفتانگيز است.
روشن است كه تعجب و شگفتزدگى در ذات پاك خدا راه ندارد؛ چرا كه تعجب هنگامى پديد مىآيد كه انسان به راز چيزى آگاه نباشد، و مىدانيم كه خدا از هر چيزى آگاه و به هر چيزى داناست. با اين بيان منظور آيه شريفه اين است كه: اگر مىخواهى تعجّب كنى، از اين گفتار كفرگرايان تعجب كن كه مىگويند: آيا هنگامى كه مرديم و به خاكى تبديل شديم، دگرباره آفرينش جديدى خواهيم داشت؟ و آن گاه خود پاسخ مىدادند كه: نه، چنين چيزى نشايد!
مىدانيم كه نطفه، طبق تدبير آفريدگار هستى در عالم رحم به خون بسته تبديل مىشود، آن گاه به چيزى بسان گوشت جويده شده، و از پى آن به گوشت تبديل مىگردد، و سرانجام با رشد كامل، به صورت كودكى ولادت مىيابد. اين كودك پس از پشت سر گذاشتن مراحل گوناگون عمر، و گاه بى آنكه عمر طبيعى كند، جهان را بدرود مىگويد و سرانجام به خاك تيره تبديل مىشود. آرى، خاك ماده نخستين آفرينش انسان است، و اگر ممكن باشد كه انسانى به خاكى تيره تبديل گردد چه مانعى دارد كه دگرباره از رحم همين زمين و از همين خاك به صورت نخستينِ خويش برخيزد؟! با اين بيان قرآن از تبديل خاك به انسان در آستانه رستاخيز به آفرينش جديد تعبير مىكند.
چگونگى آفرينش جديد
در اين مورد كه آفريدگار هستى در آستانه رستاخيز چه چيز را از نو مىآفريند، ميان دانشمندان كلام بحث و گفتگوست:
1 - به باور «جبايى» لازم نيست بدن انسان از همه ذرّات و اجزايى كه روزى آن را تشكيل مىداده است، پديدار گردد، بلكه همين اندازه كافى است كه از موادّ و مصالح اين جهان درست شود.
2 - امّا به باور گروهى از جمله «ابوهاشم» بايد از ذرّات همين بدن پديدار گردد.
طرفداران ديدگاه دوّم در اين مورد نيز گفتگو دارند كه: آيا همه ذرّات بدن بايد بازگردد، يا همان اجزايى كه باعث شناخت و امتياز انسان گردد كافى است؟
در اين مورد نيز دو نظر است:
1 - «ابوهاشم» مىگويد: در روز رستاخيز آن اجزايى براى زنده شدن انسان بازمىگردد كه باعث شناسايى و امتياز او مىگردد.
2 - امّا پارهاى برآنند كه همه ذرّات بدن بايد در ساختمان جديد وجود او بازگردند.
به باور ما ديدگاه «جبايى» بهتر به نظر مىرسد.(35)
أُولئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ
اينان كه زنده شدن مردگان و آفرينش جديد را انكار مىكنند، همان كسانى هستند كه به پروردگارشان كفر ورزيده و در قدرت و توان او بر آفرينشِ دگرباره ترديد نموده و يا آن را انكار كردهاند.
وَ أُولئِكَ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ
و در روز رستاخيز بر گردن آنان زنجيرها و غلهايى گران است.
((و اينكه فرمود: «اولئك الاغلال فى اعناقهم» اشاره است به لازمه دومى كلامشان (و لازمه چنين اعتقادى اين است كه : هم آدمى مقصور باشد در مقاصد دنيوى و هدفهاى مادى و توسن همت تا همانجا براند، و فهمش از درك آن نعمتهاى دائمى و ملك عظيمى كه نزد خدا دارد قاصر باشد، و ديگر براى تقرب به خدا سعى و كوشش نكند، و از امروزش براى فردايش نيندوزد و مانند دست بسته معلولى كه قادر به حركت و كوشش نيست ، و نمى تواند ضروريات زندگى خود را تاءمين نمايد، او نيز نتواند براى ديگر سراى خود كارى انجام دهد. )، و آن عبارت بود از گرائيدن به زمين و ركون به سوى هوى و مقيد بودن به كنده و زنجير جهل و غلهاى انكار، (و اگر به خاطر خوانندگان محترم مانده باشد) در جلد اول اين كتاب بيانى در اين باره گذرانديم ، كه اينگونه تعبيرات قرآنى ، تعبيرات حقيقى است نه مجازى ، خواننده مى تواند بدانجا مراجعه نمايد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 409))
به باور پارهاى منظور اين است كه: اينان زنجيرهاى كفر بر گردنشان افكنده شده است.
وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ.
و اينان ياران آتشاند و در آن ماندگار خواهند بود.
((و اينكه فرمود: «اولئك اصحاب النّار هم فيها خالدون» اشاره است به لازمه سوم انكارشان (لازمه چنين وصفى اين است كه آدمى در شقاوتى هميشگى و عذابى دائم باشد، چون استعداد سعادتى را كه خدا به او داده بود و مى توانست با آن طى طريق كند عاطل و باطل ساخت ، و اين لوازم سه گانه همانهايى است كه خداوند در آيه مورد بحث بدانها اشاره كرده و فرموده است : «اولئك الذين كفروا...» پس اينكه فرمود: «اولئك الذين كفروا بربّهم» اشاره است به لازمه اولى كلام منكرين معاد، و آن عبارت بود از عالم ربوبى و زندگى جاودانى و كفران نعمت هاى مقيم و دائمى كه نزد خداست ، و پوشاندن آنها.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 409))، كه عبارت بود از مكثشان در عذاب و شقاوت .))
فولادوند: و اگر عجب دارى، عجب از سخن آنان [=كافران] است كه: «آيا وقتى خاك شديم، به راستى در آفرينش جديدى خواهيم بود؟» اينان همان كسانند كه به پروردگارشان كفر ورزيدهاند و در گردنهايشان زنجيرهاست، و آنان همدم آتشند و در آن ماندگار خواهند بود.
انصاریان: اگر بخواهی تعجب کنی، پس تعجب از گفتار منکران لجوج است که [بدون توجه به قدرت خدا که آنان را از خاک پدید آورد، می گویند]: آیا ما هنگامی که [پس از مردن] خاک شدیم، به راستی در آفرینش جدیدی خواهیم بود؟! اینانند که به پروردگارشان کافر شدند، و اینانند که در گردنشان بندها و زنجیرها [ی گمراهی در دنیا و عذاب در آخرت] است، و اینان اهل آتش اند و در آن جاودانه اند.
تفسیر نور:
ترجمه
اگر تعجب مىكنى پس عجیب گفتار آنهاست (كه مىگویند:) آیا آنگاه كه خاك شدیم، آیا به آفرینش تازهاى در مىآییم؟ آنانند كسانى كه به پروردگارشان كفر ورزیدند و همانانند كه غلّها در گردنشان باشد و همانانند همدم آتش كه در آن جاودانهاند.
نکته ها
این آیه خطاب به پیامبر مىفرماید: از انكار نبوّت توسط مردم تعجّب مكن، زیرا آنها از قدرت من، در زنده كردن مردگان نیز در تعجّباند و آن را باور ندارند.
منكرین معاد دلیلى بر محال بودن معاد، ارائه ندادهاند و تنها وقوع آن را بعید مىشمرند. در مقابل، قرآن علاوه بر ذكر عدالت و حكمت خداوند كه مستلزم وجود قیامت است، بارها در مقام جواب از این استبعاد منكرین برآمده است؛
یكجا مىفرماید: اگر شما در وقوع قیامت شك دارید، از آفرینش ابتدایى خود یاد كنید كه ما چگونه شما را از خاك و نطفه آفریدیم. «یاایها النّاس ان كنتم فى ریب من البعث فانّا خلقناكم من تراب ثم من نطفة»(10)
و در جاى دیگر مىفرماید: اى پیامبرصلى الله علیه وآله! به مردم بگو: همان كسىكه بار اول شما را آفرید، بار دیگر در قیامت شما را خلق خواهد كرد و جاى هیچگونه تعجّبى هم نیست. «قل یحییها الّذى أنشاها اوّل مرّة و هو بكلّ خلق علیم»(11)
10) حج، 5.
11) یس، 79.
پيام ها
1- انكار معاد یعنى انكار قدرت، عدالت و حكمت خداوند و این كفر است. «اولئك الّذین كفروا»
2- منكر معاد چون تمام هدفش دنیاست، به غل و زنجیر مادیّت، هواپرستى، جهل و خرافات مبتلا مىگردد و اینچنین كسى در آخرت نیز در غل و زنجیر عذاب الهى خواهد بود. «الاغلال»
3- غل و زنجیر در قیامت بر روى گردن منكرین نیست تا بتوانند آن را بردارند، بلكه چنان به درون گردنشان فرو رفته كه قابل برداشتن نیست. «فى اعناقهم»
4- منكر معاد چون توشهاى براى رهایى خود از قهر الهى فراهم نكرده، همیشه در عذاب باقى است. «خالدین»
الجدول:
سورة الرعد (13) :
وَإِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَإِذا كُنَّا تُراباً أَإِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ أُولئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ وَأُولئِكَ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ وَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (5)
الإعراب:
(الواو) استئنافيّة (إن) حرف شرط جازم (تعجب) مضارع مجزوم فعل الشرط، والفاعل أنت (الفاء) رابطة لجواب الشرط (عجب) خبر مقدّم مرفوع (قولهم) مبتدأ مؤخّر مرفوع.. و (هم) ضمير مضاف إليه (الهمزة) للاستفهام (إذا) ظرف للزمن المستقبل غير متضمّن معنى الشرط متعلّق بمحذوف تقديره أنبعث- أو- أنحشر- (كنّا) فعل ماض ناقص.. و (نا) ضمير اسم كان (ترابا) خبر منصوب (الهمزة) مثل الأولى (إنّنا) حرف توكيد ونصب- ناسخ- و (نا) ضمير في محلّ نصب اسم إنّ (اللام) للتوكيد (في خلق) جارّ ومجرور متعلّق بخبر إنّ (جديد) نعت لخلق مجرور (أولئك) اسم إشارة مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ.. و (الكاف) حرف خطاب (الذين) اسم موصول مبنيّ في محلّ رفع خبر (كفروا) فعل ماض وفاعله (بربّهم) جارّ ومجرور متعلّق ب (كفروا) .. و (هم) مضاف إليه (الواو) عاطفة (أولئك) مثل الأول (الأغلال) مبتدأ ثان مرفوع (في أعناقهم) جارّ ومجرور متعلّق بخبر المبتدأ الثاني.. و (هم) مثل الأخير (الواو) عاطفة (أولئك) مثل الأول (أصحاب) خبر أولئك مرفوع (النار) مضاف إليه مجرور (هم) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (في) حرف جرّ و (ها) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (خالدون) وهو خبر المبتدأ هم مرفوع وعلامة الرفع (الواو) .
---------------------------------------------------
يَسْتَعْجِلُونَكَ « از تو می خواهند بشتابی ، با عجله از تو درخواست می کنند » السَّيِّئَةِ « بدی (وعده عذاب )» الْحَسَنَةِ « نیکی » قَدْ خَلَتْ « مسما ً گذشت » الْمَثُلَاتُ « عذاب ها و کیفرهای سخت » لَذُو مَغْفِرَةٍ « البته صاحب آمرزش » عَلَى ظُلْمِهِمْ « با وجود ستم آنها » لَشَدِيدُ الْعِقَابِ « قطعاً سخت کیفر است » (6)
در دوّمين آيه مورد بحث مىفرمايد:
وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ
هان اى پيامبر! اينان از تو مىخواهند كه عذاب خدا را پيش از رحمت او برايشان فرود آورى.
((در مجمع البيان گفته : كلمه «استعجال» به معناى طلب تعجيل در كار است ، و تعجيل هم به معناى جلو انداختن آنست قبل از آنكه وقتش فرا رسد، و در معناى كلمه «سيئه» گفته است كه : به معناى هر خصلتى است كه نفس آدمى از آن خوشش نيايد و از آن ناراحت شود، و نقيض آن «حسنه» كه به معناى خصلتى است كه نفس را مسرور و خوشحال سازد، ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 410))
((ضمير جمعى كه در جمله «يستعجلونك بالسيئه قبل الحسنه» است به كفارى بر مى گردد كه در آيه قبل مورد بحث بودند، و مراد از «استعجالشان به سيئه قبل از حسنه» اين است كه ايشان از باب استهزاء و مسخره كردن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم )، بجاى درخواست رحمت و عافيت درخواست عذاب كرده بودند، به دليل اينكه دنبالش مى فرمايد: «و قد خلت من قبلهم المثلات» و با در نظر داشتن اينكه جمله مذكور جمله ايست حاليه ، مراد از سيئه ، آن عقوبتهايى خواهد بود كه بر امتهاى گذشته نازل شد و ايشان را منقرض ساخت .
و معناى آيه چنين خواهد بود: كسانى كه كفر ورزيدند، بعد از آنكه شنيدند كه تو از عذاب الهى انذارشان كردى ، و قبل از آنكه از خدا طلب رحمت و عافيت كنند طلب عذاب كردند تا به خيال خود تو را مسخره كرده باشند، با اينكه خبر داشتند از عذاب الهى و عقوبتهايى كه بر سر امتهاى گذشته به جرم كفر ورزيدنشان به پيغمبرشان فرستاد، و اين آيه در مقام تعجب است كه با اينكه چنين علمى دارند چگونه باز به تو كفر مى ورزند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 410))
به باور «مجاهد» و «ابن عباس» منظور اين است كه: آنان مىخواهند كيفر كفر و زشتكارىهاى خود را پيش از پاداشى كه در برابر ايمان و عملكرد شايسته وعده داده شده است ببينند؛ درست همان گونه كه گفتند: فامطر علينا حجارة من السّماء...(36)
پس بر ما از آسمان سنگهايى بباران و يا عذابى دردناك بر سر ما بياور.
و به باور پارهاى ديگر منظور اين است كه: آنان از تو مىخواهند تا كيفر كردارشان را بى آنكه به آنان مهلت دهى و از اين راه آنان را مورد لطف و احسان خويش گردانى، بر آنان فرود آورى.
و بدان دليل در آيه شريفه كيفر زشتكارى به «سيئة» تعبير شده است كه كيفر كار زشت و ناهنجار بسان خود آن كار، زشت و ناراحتكننده است.
وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتُ
((معناى «مثلات» و بان امر تعجب انگيز ديگرى در ارتباط با كافران
و كلمه «مثلات» به معناى عقوبتها است ، كه مفردش «مثله» - به فتح ميم و ضم ثاء - است ، و اگر در مفرد، «مثله» - به ضم ميم و سكون ثاء - بخوانيم جمع آنرا بايد «مثلات» - به ضم ميم و ثاء - بخوانيم ، همچنانكه جمع غرفه ، غرفات مى شود. و بعضى جمع آنرا مثلات - به سكون ثاء - و مثلات - به فتح ثاء - خوانده اند.
راغب هم در مفردات گفته مثله به معناى گرفتارى و ناملايمى است كه به انسان روى آورد و آدمى را ضرب المثل ديگران سازد، و ديگران از چنان گرفتارى خود را بر حذر بدارند، و معنايش همان معناى نكال است ، و جمع آن مثلات - به ضمه و ميم و يا فتحه آن ، و ضمه ثاء - مى آيد، و بعضى آيه قرآن را، هم مثلات - به ضمه ثاء - خوانده اند و هم مثلات - به سكون آن - مانند عضد كه هم به ضمه ضاد خوانده مى شود و هم به سكون آن . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 410))
با اين كه در گذشته نيز كيفرهاى دردناكى همانند مسخ شدن، غرق گرديدن و يا فرو رفتن به زمين بر جامعههاى تبهكار پيشين فرود آمد، و همانها براى عبرتآموزى اينان بسنده است؛ چرا كه اينان در گناه و بيداد، دنبالهرو همان جامعههاى گناهكارى هستند كه كيفر كردارشان دامنگيرشان گرديد. با اين بيان چگونه اينان چنين جسارت و گستاخى نشان مىدهند كه شتاب در آمدن كيفر را خواهانند؟
به باور پارهاى منظور كيفرهايى است كه دامنگير جامعههاى گناهكار پيشين گرديد و آنان را رسوا ساخت.
با اين بيان واژه «اقوام» يا «اصحاب» حذف شده است.
وَ إِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنَّاسِ عَلى ظُلْمِهِمْ
و پروردگارت در برابر زشتكارى و بيداد مردم داراى بخشايش و آمرزش است.
((معناى جمله : «ان ربك لذو مغفرة للناس على ظلمهم ...»
و جمله «و ان ربك لذو مغفره للناس على ظلمهم و ان ربك لشديد العقاب»، يا جمله اى است استينافى (نو) و يا جمله اى است حاليه ، كه سبب شگفت آورى درخواست عذاب ايشان را افاده مى كند و مى رساند كه پروردگار تو داراى رحمت واسعه اى است كه مردم را در جميع احوالشان و حتى در حال ظلمشان شامل است ، همچنانكه داراى غضبى شديد است ، و با اينكه رحمت او بر غضبش پيشى دارد پس چرا از رحمت واسعه او و مغفرتش اعراض مى كنند، و در خواست عذاب شديد او را مى نمايند، و در اين باره عجله هم مى كنند؟ راستى اين امر عجيبى است !
نكاتى درباره عفو و عقاب الهى كه از آيه استفاده مى شود
از اين معنا كه سياق ، آنرا افاده مى كند چند نكته استفاده مى شود:
اول اينكه : تعبير به كلمه «ربك» براى افاده اين جهت است كه ايشان چون مشرك و بت پرستند خداى تعالى را رب خود نمى دانند، و در ميان ايشان تنها رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است كه خدا را رب خود مى داند.
دوم اينكه : مراد از مغفرت و عقاب ، اعم از مغفرت و عقاب دنيوى و اخروى است چون مشركين در سيئه و عقوبت دنيوى عجله مى كردند، همچنانكه «مثلات» هم كه خدا در جوابشان فرمود: اقوام قبل از ايشان را از بين برد، عقوبتهاى دنيوى بوده ، كه بر ايشان نازل مى شده .
علاوه بر اين ، عفو و مغفرت اختصاص به بعد از مرگ و يا روز قيامت ندارد، و همچنين آثار آن دو نيز تنها مختص به قيامت نيست ، و قبلا هم مكرر از نظر خواننده محترم گذشت كه : خداوند تعالى مى تواند مغفرت خود را گسترده و دامنه اش را وسيع كند، و هر كه را بخواهد بيامرزد، حتى شامل ظالم هم در حين ظلمش بشود، و در صورتى كه حكمت اقتضاء كرد او را نيز آمرزيده ، مظلمه اش را جبران كند، همچنانكه مى تواند عقاب نمايد، كما اينكه فرمود: «ان تعذبهم فانهم عبادك و ان تغفر لهم فانّك انت العزيز الحكيم»
و بخاطر همين نكته بود كه خداى تعالى از مورد مغفرت به «للناس» تعبير كرد و نفرمود: «للمومنين» و يا «للتائبين» و يا امثال آن . بنابراين ، هر فردى از افراد بشر بدون استثناء ملتجى به رحمت خدا گردد و از او مغفرت بخواهد او مى تواند، وى را بيامرزد، حال چه كافر باشد و چه مومن ، چه مرتكب كبيره باشد چه صغيره .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 411
چيزى كه هست اگر مشرك طلب مغفرت شركش را بكند، با همين طلب مغفرت ، مؤ من مى شود، و خداى سبحان فرموده كه مشرك را نمى آمرزد، و معلوم است كه اين وقتى است كه مشرك به دين توحيد برنگشته باشد: «ان اللّه لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء»
پس اينها كه در آيه مورد بحث ، كافر شدند لازم بود با ايمان آوردن به خدا و رسول او از خداى تعالى طلب مغفرت كنند، - و در اين طلب خود عجله كنند - و از او بخواهند كه شركشان را و يا گناه ديگرى كه از فروعات شركشان بود بيامرزد، و يا اينكه در عين ظلم و شركشان حداقل از خدا بخواهند كه عافيت و بركت و بهترين مال و اولاد روزيشان كند، كه اگر چنين مى كردند خداوند به رحمت واسعه خود حاجتشان را مى داد، حتى حاجت آن كسى را هم كه ايمان به او نياورده و منقاد و فرمان بردار او نشده است ، اگر چه از مغفرت خدا محرومند چون آمرزش خداوند با شرك و ظلم نمى سازد همچنانكه خودش فرمود: «و اللّه لا يهدى القوم الظالمين»
سوم اينكه فرمود: «لذو مغفره» و نفرمود: «غفور» و يا «غافر» گويا براى اين بود كه شنونده خيال نكند خداوند فعلا واجد مغفرت تمامى ستمگران و ستم آنان است و احتمال نيامرزيدن در كار نيست ، و حال آنكه اينطور نيست ، بلكه خواسته است بگويد: نزد خدا آمرزش تمامى مردم هست ، حتى آمرزش ظلمهاى ايشان ، و در جايى كه آمرزيدن صلاح باشد هيچ مانعى جلوگير آمرزش او نيست ، نه اينكه همين الان آمرزيده باشد.
ممكن هم هست از جمله مورد بحث معناى ديگرى استفاده كرد، و آن اين است كه : خداى تعالى مغفرت و آمرزش مردم را دارد و مى تواند هر كه را بخواهد بيامرزد، و اگر هم وصف مغفرت را اصلا نمى داشت ، و در نتيجه بر گنهكاران غضب مى كرد و احدى را نمى آمرزيد، باز هم ظالم نبود (خلاصه اينكه كلمه «ذو مغفره» با داشتن مغفرت و به كار بردن آن مى سازد به خلاف كلمه «غفور» و «غافر» كه بر كسى اطلاق مى شود كه آن را اعمال هم بكند) و اگر اين معنا مراد باشد وضع پاره اى از نكته هايى را كه ما براى آيه شريفه برشمرديم بر هم مى خورد، و ليكن اين معنا با ظاهر سياق سازگار نيست .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 412
در معناى اين آيه ميان معتزله و غير ايشان از اهل سنت مشاجراتى برپا شده ، و آيه شريفه مطلق است و هيچ دليلى بر تقييد آن به قيدى نيست ، مگر قيدى كه در آيه «ان اللّه لا يغفر ان يشرك» به وجود دارد.
بحث روايتى (روايتى درباره وعده عفو و وعيد عقاب
در الدّرالمنثور است كه ابن جرير از ابن عباس روايت كرده كه در ذيل آيه «و ان ربك لذو مغفره للناس على ظلمهم و ان ربك لشديد العقاب» گفته است كه : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: اگر عفو و گذشت خداوند نبود زندگى براى احدى گوارا نمى شد، و اگر وعيد و تهديد به عقابش نبود، همگى مردم به مغفرت خداوندى اتكال مى نمودند (و خداى را نمى پرستيدند)
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 413))
«سيد مرتضى» مىگويد: اين آيه شريفه نشانگر اين حقيقت است كه گناهكاران باايمان و مسلمان ممكن است مورد آمرزش قرار گيرند؛ چرا كه به صراحت آيه شريفه، آمرزش و بخشايش خدا در آن حالى كه بيدادگر باشند ممكن است شامل حالشان گردد، نه در حالى كه ستمكار نباشند.
وَ إِنَّ رَبَّكَ لَشَدِيدُ الْعِقابِ.
و راستى كه پروردگارت براى كسانى كه مورد آمرزش قرار نگيرند و در خور كيفر باشند، سخت كيفر است.
از پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله آوردهاند كه پس از فرود اين آيه شريفه فرمود: اگر عفو و بخشايش خدا نباشد، زندگى بر هيچ كس گوارا و دوستداشتنى نخواهد بود، و اگر هشدار و كيفر او نيز نباشد، مردم دچار غرورگرديده و به گناه آلوده مىشوند.
يكى از دانشوران، به نام «مطرف» به هنگام تلاوت اين آيه گفت: اگر مردم ارزش بخشايش و رحمت خدا را مىدانستند، ديدگانشان روشن مىشد و اگر به ارزش و نقش سازنده عذاب خدا و خشم و كيفر عادلانهاش آگاه بودند، هماره ديدگانشان اشكبار بود.
فولادوند: و پيش از رحمت، شتابزده از تو عذاب مىطلبند و حال آنكه پيش از آنان [بر كافران] عقوبتها رفته است، و به راستى پروردگار تو نسبت به مردم -با وجود ستمشان- بخشايشگر است، و به يقين پروردگار تو سختكيفر است.
انصاریان: و از تو [بر پایه تمسخر، استهزا، جهل و نادانی] پیش از [درخواست] خیر و خوشی تقاضای شتاب در [فرود آمدن] عذاب می کنند، [اینان گمان می کنند که عذاب ها و مجازات های الهی دروغ است] با اینکه پیش از آنان عذاب ها و عقوبت های عبرت آموز [بر کافران و منکران] گذشته است و قطعاً پروردگارت نسبت به مردم با ظلم و ستمی که می کنند صاحب آمرزش است، و مسلماً پروردگارت سخت کیفر است..
تفسیر نور:
ترجمه
وپیش از رحمت ونیكى، به شتاب از تو عذاب وبدى مىخواهند در حالى كه پیش آنان عذابها بوده است. وهمانا پروردگارت نسبت به مردم با همه ستمشان داراى آمرزش است و به یقین پروردگارت سخت كیفر است.
نکته ها
«مَثُلات» جمع «مثله» عذاب وعقوبتى است كه به انسان روى مىآورد.
گاهى عناد و لجاجت به جایى مىرسد كه انسان حاضر است آرزوى هلاكت كند، ولى حقّ را نپذیرد. در قرآن مجید به نمونههایى از این نوع روحیّهها اشاره شده است، از جمله:
كافران مىگفتند: «و اذ قالوا الّلهم اِن كان هذا هوالحقّ من عندك فامطر علینا حجارة منالسّماء او ائتنا بعذاب الیم»(12) خدایا! اگر این قرآن، حقّ و از جانب توست، پس یا از آسمان بر ما سنگ ببار و یا ما را به عذابى دردناك مبتلا نما (كه ما آن را نمىپذیریم).
در جاى دیگر آمده: اگر ما این قرآن را بر غیر عرب (عجم) نازل مىكردیم و پیامبر آن را بر مردم قرائت مىفرمود: «ولو نزّلناه على بعض الاعجمین فقرأه علیهم ما كانوا به مؤمنین»(13) ایمان نمىآوردند وآن را نمىپذیرفتند.
یا اینكه اهل كتاب به كفّار و بتپرستان مىگفتند: «الم تر الى الّذین اوتوا نصیباً من الكتاب یؤمنون بالجبت و الطاغوت و یقولون للذین كفروا هؤلاء اهدى من الّذین آمنوا سبیلاً»(14) راه شما از راه اسلام بهتر است. در صورتیكه اهل كتاب از مشركان به اسلام نزدیكترند، ولى لجاجت، آنها را از ابراز حقّ دور مىداشت.
تعجیل عدّهاى از مردم به نزول قهر الهى، مىتواند به واسطه این دلایل باشد:
الف: غفلت و فراموشى تاریخ گذشتگان و باور نكردن و بعید دانستن قهر الهى.
ب: حسادت به داشتههاى دیگران. چنانكه در تاریخ آمده است چون امیرمؤمنان، حضرت علىعلیه السلام به امامت رسید، شخصى كه تحمّل این موضوع را نداشت، آرزوى مرگ كرد كه در شأن نزول سوره معارج بدان اشاره شده است.
ج: احساس بریدگى و یأس و به بنبست كامل رسیدن.
د: استهزا و عدم قبول و پذیرش، حتّى به قیمت جاندادن.
قرآن مىفرماید: اگر خداوند به جهت گناه و عملكرد بد مردم آنها را فوراً عذاب كند، هیچ كس روى زمین باقى نمىماند، امّا او از راه لطف، صبر مىكند تا شاید مردم توبه كنند. «ولو یؤاخذ اللَّه النّاس بظلمهم ما ترك علیها من دابّة و لكن یؤخّرهم الى اجل مسمّى...»(15) و آیه «ولو یؤاخذ اللَّه النّاس بما كسبوا ماترك على ظهرها من دابّة...»(16)
12) انفال، 32.
13) شعراء، 198 - 199.
14) نساء، 51.
15) نحل، 61.
16) فاطر، 45.
پيام ها
1- انسان در اثر لجاجت، چنان سقوط مىكند كه حاضر است نابود شود، ولى حقّ را نپذیرد. «و یستعجلونك بالعذاب»
2- تاریخ پیشینیان، بهترین الگو ونمونه است. «قدخلت من قبلهم المثلات»
3- قهر الهى را شوخى نپندارید و به نمونههاى گذشته توجّه كنید. «من قبلهم المثلات»
4- سنّت خداوند مهلتدادن است و كارى به عجله مردم ندارد. «لذو مغفرة»
5 - راه توبه و بازگشت، براى افراد لجوج نیز باز است. «لذو مغفرة... على ظلمهم»
6- خداوند، انسانها را با همهى بدىهایى كه از آنها سر مىزند باز دوست دارد. «لذو مغفرة للنّاس على ظلمهم»
7- لطف خداوند بر قهر او مقدم است. «مغفرة - عقاب»
8 - خوف و رجا و بیم و امید، در كنار هم عامل رشد است. «لذو مغفرة - لشدید العقاب»
9- قهر ولطف الهى از مقام ربوبیّت اوست. «ربّك لذو مغفرة، ربّك لشدید العقاب»
الجدول:
سورة الرعد (13) :
وَيَسْتَعْجِلُونَكَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ وَقَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتُ وَإِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنَّاسِ عَلى ظُلْمِهِمْ وَإِنَّ رَبَّكَ لَشَدِيدُ الْعِقابِ (6)
الإعراب:
(الواو) عاطفة (يستعجلون) مضارع مرفوع.. و (الواو) فاعل (الكاف) ضمير مفعول به (بالسيّئة) جارّ ومجرور متعلّق ب (يستعجلون) ، (قبل) ظرف زمان منصوب متعلّق بحال من السيّئة (الحسنة) مضاف إليه مجرور (الواو) واو الحال (قد) حرف تحقيق (خلت) فعل ماض مبنيّ على الفتح المقدّر على الألف المحذوفة لالتقاء سكون التاء مع سكون الألف.. و (التاء) للتأنيث (من قبلهم) جار ومجرور متعلّق ب (خلت) ..
و (هم) ضمير متّصل مضاف إليه (المثلات) فاعل مرفوع (الواو) عاطفة (إنّ) حرف توكيد ونصب- ناسخ- (ربّك) اسم إنّ منصوب.. و (الكاف) مضاف إليه (اللام) المزحلقة للتوكيد (ذو) خبر مرفوع وعلامة الرفع الواو (مغفرة) مضاف إليه مجرور (للناس) جارّ ومجرور متعلّق ب (مغفرة) ، (على ظلمهم) جارّ ومجرور حال من الناس عاملها مغفرة.. و (هم) مضاف إليه (الواو) عاطفة (إنّ ... لشديد) مثل إنّ ... لذو (العقاب) مضاف إليه مجرور.