نگرشى بر واژه های آیات 111-108 سوره یوسف
راه پرافتخار من اين است :
نگرشى بر واژه های آیات 111-108 سوره یوسف
قُلْ« بگو » هَذِهِ « این » سَبِيلِي « راه من » أَدْعُو « می خوانم ، دعوت می کنم » بَصِيرَةٍ « بینش ، آگاهی » اتَّبَعَنِي « پیروی کرد از من » سُبْحَانَ « منزه » مَا أَنَا « نیستم » (108)
راه پرافتخار من اين است
((خداى سبحان بعد از آنكه فرمود ايمان محض و توحيد خالص بسيار عزيز الوجود و اندك است ، و هر كسى بدان نمى رسد، با اينكه ايمان و توحيد، حق و حقيقت صريح و واضحى است كه آيات آسمانها و زمين بدان دلالت مى كنند، اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را مامور نموده تا راه خود را اعلام بدارد، و آن عبارتست از دعوت به چنين توحيدى ، دعوتى كه از روى بصيرت است .
پس اينكه فرمود: « قُلْ هذِهِ سَبِيلِي» اعلام راه اوست ، و جمله « أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى بَصِيرَةٍ» بيان راه اوست ، و جمله «سبحان اللّه» جمله معترضه است كه در آن خدا را تقديس مى كند، و جمله «و ما انا من المشركين» تاءكيد معناى دعوت به خدا و بيان اين جهت است كه اين دعوت بسوى خدا دعوتى نيست كه بهر طورى كه شد صورت گيرد بلكه دعوتى است كه بر اساس توحيد خالص صورت مى گيرد، و بهيچ وجه ، از توحيد بسوى شرك گرايش نمى كند.
و اما اينكه فرمود: «انا و من اتبعنى»، خواسته بفرمايد: بار اين دعوت تنها بدوش من نيست ، بلكه بدوش كسانى هم كه مرا پيروى كرده اند هست ، پس با اين جمله دعوت را توسعه و تعميم داده و مى فهماند با اينكه راه ، راه رسول خدا (صلى اللّه اعليه و آله و سلم ) است ، ليكن بار دعوت به آن تنها بدوش آن جناب نيست .
(گو اينكه از ظاهر خود آيه اين توسعه و تعميم فهميده مى شود) و ليكن سياق دلالت مى كند بر اينكه شركت دادن پيروان ، به اين عموميتى هم كه از جمله «و من اتبعنى» استفاده مى شود نيست ، زيرا سبيلى كه در آيه شريفه آمده همان دعوت با بصيرت و يقين بسوى ايمان محض و توحيد خالص است و معلوم است كه در چنين سبيلى تنها كسانى شركت دارند كه در دين مخلص براى خدا باشند و عالم به مقام رب العالمين و داراى بصيرت و يقين بوده باشند، و چنين نيست كه هر كس كه كلمه «تابع رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم») بر او صادق بود او نيز شريك در اين دعوت بوده باشد، و نيز چنين مقام مقامى نيست كه حتى آن پيروان و مومنينى هم كه خدا در آيه قبلى از مشركينشان خواند و به غفلت از پروردگار و ايمنى از مكر او و اعراض از آيات او مذمتشان كرده بود به آن نائل شوند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 379
آرى كسى كه غافل از خدا و ايمن از عذاب خدا و اعراض كننده از آيات او و از ياد او است چگونه ممكن است داعى بسوى او باشد؟ با اين كه خداى تعالى در آيات بى شمارى دارندگان اين اوصاف را به ضلالت و كورى و خسران توصيف كرده ، و اين سنخ اوصاف با هدايت و ارشاد بهيچ وجه جمع نمى شود.))
در اين آيه شريفه قرآن روى سخن را به پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله مىكند و به آن حضرت دستور مىدهد كه راه و روش توحيدگرايانه و يكتاپرستانه خويش را به روشنى براى شركگرايان ترسيم كند. در اين مورد مىفرمايد:
قُلْ هذِهِ سَبِيلِي
هان اى پيامبر به شركگرايان بگو: اين راه و روش من است.
به باور گروهى از جمله «جبايى» منظور اين است كه آنچه را من به سوى آن فرا مىخوانم، راه و رسم آسمانى من است.
و آن گاه در تفسير و ترسيم راه و رسم خود مىفرمايد:
أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى بَصِيرَةٍ
و من براساس بينشى روشن و روشنگرانه و بر اساس دليل و شناخت و آگاهىبخشى واقعى - نه ازراه تقليد و ترويج دنبالهروى كوركورانه - همگان را به سوى خداى يكتا و توحيدگرايى و يكتاپرستى فرا مىخوانم.
أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي
آرى، هم من با اين شيوه و سبك خداپسندانه و مترقى مردم را به سوى خدا فرا مىخوانم و هم كسانى كه راه و رسم مرا برگزيده و به وحى و رسالت ايمان آوردهاند، و به وسيله قرآن، خيرخواهانه ديگران را اندرز مىدهند و از زشتكارى و بيدادگرى باز مىدارند.
به باور «ابن زيد» ممكن است آيه شريفه را دو فراز جداگانه بنگريم كه فراز نخست اين گونه است:
قُلْ هذِهِ سَبِيلِي
هان اى پيامبر، به شركگرايان بگو: اين راه و روش من است كه همه را به سوى خداى يكتا فرا مىخوانم.
و آن گاه فراز دوّم اين است كه:
عَلى بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي
من و هر كس راه و رسم مرا گام مىسپارد و مرا پيروى مىكند، بر بينش روشن و روشنگريم.
و اين همان معناى سخن «ابن عباس» است كه مىگويد: «اصحاب محمّد كانوا على احسن طريقة.»
ياران پيامبر در بهترين و نيكوترين راه و روش هستند.
وَ سُبْحانَ اللَّهِ
و نيز به آنان بگو: و خدا از آنچه براى او شريك و همتا مىسازيد، پاك و منزه است.
و به باور پارهاى «و سبحان اللّه» جمله معترضهاى است كه ميان اين دو جمله آمده است.
وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ.
و من از شركگرايان نيستم و هرگز بسان آنان براى خدا همتا و همسر و فرزند تصور نمىكنم.
سه نكته درسآموز
1 - از آيه شريفه، ارزشمندى و قداست دعوت خيرخواهانه و خردمندانه و روشنگرانه مردم به وسيله قلم و بيان و ارائه الگو به سوى خدا و عدالت و تقوا و آزادى و آزادگى و رعايت حقوق بشر و ديگر ارزشهاى قرآنى و انسانى به روشنى دريافت مىگردد.
پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله نيز در اين مورد فرمود: دانشمندان راستين امانتداران علوم و معارف پيامبران خدا بر بندگان او هستند.
العلماء امناء الرسل على عباده.
2 - و نيز از آيه اين واقعيت دريافت مىگردد كه پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله گرچه احكام و مقررات دين را در فرصت ها و مناسبتهاى گوناگون و اوقات مقرّر براى مردم بيان مىفرمود، امّا در همه ساعتها و در همه مكانها و شرايط، خود را آموزگار بشريت و راهنماى انسانيت به سوى حق و عدالت و زندگى انسانى مىديد و لحظهاى از دعوت به سوى خدا باز نمىايستاد.
3 - و درس ديگر آيه شريفه اين است كه انسان دعوتكننده به سوى حق بايد با اطمينان قلبى و با آگاهى و بينشى ژرف و با دليل و برهان روشن و روشنگر به دعوت مردم بپردازد، نه با احساسات و پندارها و بر اساس دنبالهروى كوركورانه و يا تطميع و تهديد و يا فريب و دجالگرى و خشونت و وحشت آفرينى و ترورشخص و شخصيت، چراكه اين روش هاى زشت و ظالمانه، شيوه هاى تاريكانديشان و خودكامگان واپسگرا و انحصار گر و شيفته قدرت، و قربانيان كودن و تيرهبخت و تعصب ورز و سفاك و خون آشام آنان است، نه انديشمندان و كمال جويان و اصلاح طلبان و بشردوستان و خداشناسان راستين.
فولادوند: بگو: «اين است راه من، كه من و هر كس (پيروىام) كرد با بينايى به سوى خدا دعوت مىكنيم، و منزّه است خدا، و من از مشركان نيستم.»
انصاریان: بگو: این طریقه و راه من است که من و هر کس پیرو من است بر پایه بصیرت و بینایی به سوی خدا دعوت می کنیم، و خدا از هر عیب و نقصی منزّه است و من از مشرکان نیستم.
تفسیر نور:
نکته ها
دعوت كننده به توحید با توده مردم فرق دارد، همان گونه كه در دو آیه قبل گفتیم تودهى مردم غالباً ایمانشان آلوده به شرك است؛ «و ما یؤمن اكثرهم باللَّه الاّ و هم مشركون» امّا مبلغ آسمانى باید بتواند بگوید: «و ما انا منالمشركین»
پيام ها
1- راه انبیا، روشن و در معرض شناخت ودید همگان است. «هذه سبیلى»
2- پیمایندگان راه حقّ باید مواضع خود را با صراحت و بدون ترس بیان و اعلام كنند. «هذه سبیلى»*
3- دعوت رهبر باید به سوى خدا باشد، نه به سوى خود. «ادعوا الى اللَّه»
4- رهبر باید بصیرت كامل داشته باشد. «على بصیرة»
5 - مردم را چشم بسته و بدون آگاهى نباید به انجام كارى ترغیب كرد. «على بصیرة»*
6- پیروان پیامبر باید هر كدام مبلغى باشند كه با بصیرت و آگاهى مردم را به سوى خدا دعوت كنند. «ادعوا الى اللَّه... اَنَا و من اتّبعنى»
7- محور تبلیغ، تنزیه خداوند از هرگونه شرك وشریك است. «سبحان اللَّه»
8 - مبلّغان دینى باید افرادى خالص ومخلص باشند. «ما أنا من المشركین»
9- توحید ونفى شرك، اساس دین اسلام مىباشد. «ادعوا الى اللَّه، ما أنا من المشركین»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قُلْ هَذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَى اللَّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِي وَسُبْحَانَ اللَّهِ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ (108)
الإعراب:
(قل) فعل أمر، والفاعل أنت (ها) حرف تنبيه (ذه) اسم إشارة مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (سبيلي) خبر مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على ما قبل الياء.. و (الياء) ضمير مضاف إليه (أدعو) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على (الواو) ، والفاعل أنا (إلى الله) جارّ ومجرور متعلّق ب (أدعو) ، (على بصيرة) جارّ ومجرور متعلّق بحال من فاعل أدعو [1] ، أي مستيقنا (أنا) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع توكيد لفاعل أدعو، (الواو) عاطفة (من) اسم موصول مبنيّ في محلّ رفع معطوف على الضمير المستتر فاعل أدعو [2] ، (اتّبعني) فعل ماض، و (النون) للوقاية، و (الياء) ضمير مفعول به، والفاعل هو وهو العائد (الواو) عاطفة (سبحان) مفعول مطلق لفعل محذوف تقديره أسبح (الله) لفظ الجلالة مضاف إليه مجرور (الواو) عاطفة (ما) حرف نفي عامل عمل ليس [3] ، (أنا) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع اسم ما (من المشركين) جارّ ومجرور خبر ما، وعلامة الجرّ الياء.
[1] أو متعلّق ب (أدعو) .. أو هو خبر مقدّم و (أنا) مبتدأ مؤخّر.
[2] أو معطوف على المبتدأ المؤخّر (أنا) ... ويجوز أن يكون مبتدأ خبره محذوف أي داع إلى الله على بصيرة..
[3] أو مهمل.. و (أنا) مبتدأ و (من المشركين) خبره.
--------------------------------------------
مَا أَرْسَلْنَا « نفرستادیم » رِجَالًا « مردانی » نُّوحِي « وحی می کنیم » أَهْلِ الْقُرَى « ساکنان سرزمین ها ، اعالی شهرها » أَفَلَمْ يَسِيرُوا« پس آیا سیروگردش نکردند » يَنظُرُوا « نگاه کنند ، بنگرند» كَيْفَ « چگونه » عَاقِبَةُ « سرانجام » قَبْلِهِمْ « قبل از ایشان » لَدَارُ الْآخِرَةِ « مسلما خانه آخرت » خَيْرٌ « بهتر» اتَّقَوْا « تقوا پیشه کنند ، بپرهیزند» أَفَلَا تَعْقِلُونَ « پس آیا نمی اندیشید»(109)
((بعد از آنكه خداى سبحان حال مردم را در ايمان به خود و سپس حال رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را در دعوت مردم بيان نموده ، خاطرنشان ساخت كه دعوت پيامبر ناشى از رسالت الهى است ، و از اغراض مادى كه بدان وسيله مزدى به دست آورده نفعى كسب كند نيست ، اينك در اين آيه اين معنا را بيان مى كند كه آنچه گفتيم يك مطلب تازه و جديدى نبوده ، بلكه سنت الهى بوده كه همواره در دعوت هاى دينيش جريان داشته است ، انبياى گذشته نيز فرشته نبوده اند، بلكه از ميان همين مردم مبعوث مى شدند، مردانى از اهالى آباديهاى خود بودند و با مردم آبادى خود نشست و برخاست ميكردند و همه ايشان را مى شناختند، با اين تفاوت كه خداوند به ايشان وحى فرستاده و ايشان را بسوى آنان گسيل مى داشته تا بسوى او دعوتشان كنند عينا همينطور كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مامور شده و دارد دعوت مى كند، براى قوم او هم مؤ ونه زيادى ندارد تا بگفته هاى او ايمان پيدا كنند، مؤ ونه اش همين است كه در روى زمين سير و تفكر كنند، تا ببينند عاقبت كسانى كه قبل از ايشان مى زيسته اند به كجا كشيد كه اگر چنين سيرى را شروع كنند خواهند ديد كه بلاد ايشان بصورت مخروبه ها درآمده ، خانه هايشان خالى و ويران گشته است ، و آن آثار بخوبى و با زبان بى زبانى از سرانجام كار آن اقوام خبر داده ، اثر كفر و لجاجت و تكذيب آيات خدا را نشان مى دهد. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 380)).
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلاَّ رِجالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرى
و ما پيش از تو نيز تنها مردانى از شهرنشينان را كه به آنان وحى مىفرستاديم، براى هدايت و ارشاد مردم فرستاديم.
«حسن» در اين مورد مىگويد: خدا هيچ گاه پيامبرى را از ميان صحرانشينان و يا جنّيان و زنان به رسالت برنگزيد؛ چرا كه مردمى كه در شهرها و مراكز تمدّن و فرهنگ زندگى مىكنند تيزهوشتر و آگاهترند.
أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ
پس آيا اين شركگرايان و بيدادگرانى كه با دعوت آسمانى تو اى محمّد صلى الله عليه وآله، سازِ مخالفت مىنوازند در زمين گردش نكردهاند تا فرجام سياه و عبرتانگيزِ برخى از جامعههاى پيشين را كه با دعوتهاى توحيدى سر ستيزه داشتند، بنگرند كه چگونه شد و چه عذاب نابودكنندهاى گريبانشان را گرفت تا بدين وسيله از سرنوشت عبرتانگيز آنان پند گيرند و از فرود آمدن عذابى بسان عذابهايى كه بر آنان آمد، بترسند؟!
وَ لَدارُ الاخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا
آرى، اين بود سنّت و روش ما با ايمانآوردگان راستين و عدالتپيشه در اين جهان، كه با نابود ساختن بيدادگران آنان را نجات داديم؛ و به يقين سراى آخرت و نعمتهاى پايدار آن براى كسانى كه پروا پيشه سازند بهتر از اين جهان است.
از پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله آوردهاند كه فرمود: «لشبر من الجنة خير من الدّنيا و ما فيها.»(28)
راستى كه يك وجب از بهشت پرطراوت و زيبا از همه دنيا و آنچه در آن است بهتر و ارزشمندتر است.
أَ فَلا تَعْقِلُونَ.
آيا خرد خويش را به كار نمىگيريد تا آنچه را كه براى شما خوانده مىشود و بيان مىگردد به خوبى دريابيد؟
فولادوند: و پيش از تو [نيز] جز مردانى از اهل شهرها را -كه به آنان وحى مىكرديم- نفرستاديم. آيا در زمين نگرديدهاند تا فرجام كسانى را كه پيش از آنان بودهاند بنگرند؟ و قطعاً سراى آخرت براى كسانى كه پرهيزگارى كردهاند بهتر است. آيا نمىانديشيد؟
انصاریان: و پیش از تو [بخاطر هدایت مردم] جز مردانی از اهل آبادی ها را که به آنان وحی می نمودیم نفرستادیم. آیا [مخالفان حق] به گردش و سفر در زمین نرفتند تا با تأمل بنگرند که عاقبت کسانی که پیش از آنان بودند [و از روی کبر و عناد به مخالفت با حق برخاستند] چگونه بود؟ و مسلماً سرای آخرت برای کسانی که پرهیزکاری کردند، بهتر است؛ آیا نمی اندیشید؟
تفسیر نور:
نکته ها
بارها مخالفان انبیا بهانه مىگرفتند كه چرا پیامبران انسانهایى همانند ما هستند؟ گویا مردم زمان پیامبر اسلامصلى الله علیه وآله نیز این چنین فكر و سؤالى را داشتند كه این آیه، هم پاسخ مىگوید و هم هشدار مىدهد.
پيام ها
1- همه انبیا مرد بودهاند. «و ما ارسلنا من قبلك الاّ رجالاً» شاید به خاطر آن كه امكان تبلیغ، هجرت و تلاش، براى مرد بیشتر است.
2- علوم انبیا از طریق وحى و به اصطلاح «لدّنى» بوده است. «نوحى الیهم»
3- پیامبران از جنس مردم بوده و در میان آنان زندگى مىكردند. (نه فرشته بودند، نه افراد گوشهگیر ونه اهل رفاه.) «من اهل القُرى»
4- سیر و سفر باید هدفدار باشد. «أفلم یسیروا ... فینظروا»
5 - مشاهده مستقیم از كارآمدترین شیوههاى دریافت حقیقت است. «أفلم یسیروا... فینظروا»*
6- سیر و سیاحت در زمین و آگاهى از تاریخ و درس عبرت گرفتن، براى هدایت و تربیت بسیار كارگشاست. «فینظروا»
7- حفظ آثار باستانى براى عبرت و بازدید آیندگان لازم است. «فینظروا»
8 - فرستادن انبیا، نزول وحى و هلاكت مخالفان لجوج آنها، همه از سنّتهاى الهى در تاریخ است. «كیف كان عاقبة الّذین من قبلهم»
9- كفار از مخالفت با پیامبران چیزى بدست نمىآورند،در دنیا گرفتار قهر و عذابند. ولى اهل تقوا به آخرت كه بهتر از دنیاست مىرسند. «و لدار الاخرة خیرٌ»
10- به كار انداختن عقل و فكر بشر از اهداف رسالت انبیا و قرآن است. «أفلا تعقلون»*
11- خرد و اندیشه، انسان را به سوى مكتب انبیا پیش مىبرد. «أفلا تعقلون»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ إِلَّا رِجَالًا نُّوحِي إِلَيْهِم مِّنْ أَهْلِ الْقُرَى أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَدَارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ اتَّقَوْا أَفَلَا تَعْقِلُونَ (109)
الإعراب:
(الواو) عاطفة (ما) مثل الأول ولا عمل له (أرسلنا) فعل ماض مبنيّ على السكون.. و (نا) ضمير فاعل (من قبلك) جارّ ومجرور متعلّق ب (أرسلنا) .. و (الكاف) ضمير مضاف إليه (إلّا) أداة حصر (رجالا) مفعول به منصوب (نوحي) مضارع مرفوع، وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الياء، والفاعل نحن للتعظيم (إلى) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (نوحي) ، (من أهل) جارّ ومجرور متعلّق بنعت ل (رجالا) ، (القرى) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الكسرة المقدّرة على الألف (الهمزة) للاستفهام (الفاء) عاطفة (لم) حرف نفي وجزم (يسيروا) مضارع مجزوم، وعلامة الجزم حذف النون.. و (الواو) فاعل (في الأرض) جارّ ومجرور متعلّق ب (يسيروا) [1]
، (الفاء) عاطفة (ينظروا) مثل يسيروا ومعطوف عليه (كيف) اسم استفهام مبنيّ في محلّ نصب خبر كان الماضي الناقص- الناسخ- (عاقبة) اسم كان مرفوع (الّذين) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ مضاف إليه (من قبلهم) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف صلة الموصول.. و (هم) ضمير في محلّ جرّ مضاف إليه (الواو) استئنافيّة (اللام) لام الابتداء للتوكيد (دار) مبتدأ مرفوع (الآخرة) مضاف إليه مجرور (خير) خبر مرفوع (اللام) حرف جرّ (الّذين) موصول في محلّ جرّ متعلّق ب (خير) ، (اتّقوا) فعل ماض مبنيّ على الضمّ المقدّر على الألف المحذوفة لالتقاء الساكنين.. و (الواو) فاعل (أفلا) مثل أفلم والحرف غير جازم (تعقلون) مضارع مرفوع ... و (الواو) فاعل.
[1] أو حال من فاعل يسيروا.
-------------------------------------------------------
إِذَا « زمانی که » اسْتَيْأَسَ « مایوس و ناامید شدند » ظَنُّوا« گمان کردند ، باور کردند » أَنَّهُمْ « این که آنها » قَدْ كُذِبُوا « مسلما دروغگو شمرده شدند ، به آنها دروغ نسبت داده شد» جَاءَهُمْ « آمد برای آنها » نَصْرُنَا « یاری ما » فَنُجِّيَ « پس نجات داده شد » نَّشَاءُ « می خواهیم »لَا يُرَدُّ « برنمی گردد» بَأْسُنَا « سختی ما ، عذاب ما » الْمُجْرِمِينَ « گناهکاران » (110)
((علماى لغت مى گويند: كلمه «ياس» و كلمه «استيئاس» هر دو به يك معنى است ليكن بعيد نيست بگوييم دومى از جهت اينكه از باب استفعال است به معناى نزديك شدن به ياس است ، بخاطر ظاهر شدن آثار و نشانه هاى آن ، و نزديك شدن به ياس را هم عرفا ياس مى گويند، ولى ياس حقيقى و قاطع نيست .
جمله «حتى اذا استيئس ...» متعلق غايتى است كه از آيه قبلى استفاده مى شد،
معناى آيه : «حتى اذا استياءس الرّسل و ظنّوا انّهم قد كذبوا..»
و معناى مجموع آن اين است كه : اين رسولان كه گفتيم مردانى بودند مانند تو از اهل قريه ها، و گفتيم كه قريه هاى ايشان بكلى نابود شده است ، اين رسولان ، قوم خود را همچنان دعوت مى كردند، و مردم ، هم ، همچنان لجاجت نموده آنان به عذاب خدا انذارشان كرده و اينان نمى پذيرفتند، تا آنكه رسولان از ايمان آوردن قوم خود ماءيوس شدند (و يا نزديك بود ماءيوس شوند) و مردم گمان كردند آن كس كه به پيغمبرشان گفته عذابى چنين و چنان دارند دروغشان گفته ، در اين موقع بود كه يارى ما انبياء را دريافت ، پس هر كه را خواستيم نجات داديم ، و آنها همان مؤ منين بودند، و باس ما يعنى عذاب سخت ما از قوم مجرم درنگذشت و همه را فرا گرفت . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 381))
و مىفرمايد:
حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ
هان اى پيامبر ما فرو فرستادن عذاب و كيفر را همان گونه كه از جامعه و مردم تو به تأخير افكنديم، از برخى جامعههاى پيشين نيز كه پيامبران ما را دروغگو شمردند و با حق و عدالت به مخالفت برخاستند، به تأخير افكنديم، تا آن گاه كه پيامبرانمان از حقپذيرى و ايمان آوردن مردم نوميد شدند و خدا به آنان پيام داد كه آنان ديگر ايمان نمىآورند.
وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا
در تفسير اين فراز سه نظر آمده است:
1 - پارهاى واژه «كذّبوا» را به تشديد خوانده و ضمير «ظنّوا» را نيز به پيامبران برگردانده و بر آنند كه مفهوم آيه اين گونه است: و پيامبران يقين كردند كه ديگر از سوى مردم تكذيب شدهاند.
2 - امّا قرائت مشهور آن است كه واژه مورد اشاره بدون تشديد خوانده شده و ضمير در «ظنّوا» نيز به مردم باز گشته و معناى آيه اين است كه: و مردم پنداشتند كه به آنان دروغ گفته شده است كه ايمان آوردگان از سوى خدا يارى، و دشمنان نابود مىگردند.
3 - و سوّمين تفسير اين فراز آن است كه ضمير «ظنّوا» را طبق قرائت مشهور به پيامبران برگردانيم كه اين گونه مىشود: و پيامبران يقين كردند كه مردم در اظهار و اعلام ايمان دروغ مىگويند. و يا پيامبران يقين كردند كه وعده ايمان و يارى مردم دروغ بوده است.
در مورد آيه شريفه آوردهاند كه «سعيد بن جبير» و «ضحاك» در جايى به هم برخوردند و در همان حال از «سعيد» در مورد قرائت اين آيه سؤال شد، كه نامبرده آن را طبق قرائت مشهور خواند و اين گونه معنى كرد: و ... مردم پنداشتند كه پيامبران به آنان دروغ گفتهاند... «ضحاك» با شنيدن اين قرائت و تفسير گفت: من تا امروز چنين سخنى نشنيده بودم، راستى كه اگر براى دريافت اين نكته تا «يمن» مىرفتم اندك بود.
جاءَهُمْ نَصْرُنا
آرى، آن گاه كه از آمدن عذاب بر حقستيزان نوميد شدند، يارى ما بر آنان فرا رسيد.
فَنُجِّيَ مَنْ نَشاءُ
آن گاه هر كس را كه ما خواستيم رهايى يافت و به ساحل نجات رسيد، كه منظور مردم توحيدگرا و عدالتخواه هستند.
وَ لا يُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ.
و تبهكاران و ظالمان نابود شدند؛ چرا كه عذاب ما از مردم گناهكار و مجرم باز نمىگردد.
فولادوند: تا هنگامى كه فرستادگان [ما] نوميد شدند و [مردم] پنداشتند كه به آنان واقعاً دروغ گفته شده، يارىِ ما به آنان رسيد. پس كسانى را كه مىخواستيم، نجات يافتند، و[لى] عذاب ما از گروه مجرمان برگشت ندارد.
انصاریان: [پیامبران، مردم را به خدا خواندند و مردم هم حق را منکر شدند] تا زمانی که پیامبران [از ایمان آوردن اکثر مردم] مأیوس شدند و گمان کردند که به آنان [از سوی مردم در وعده یاری و حمایت] دروغ گفته شده است. [ناگهان] یاری ما به پیامبران رسید؛ پس کسانی را که خواستیم رهایی یافتند و عذاب ما از گروه مجرمان برگردانده نمی شود.
تفسیر نور:
نکته ها
در طول تاریخ، پیامبران در دعوت خود مستمر و مصرّ بودند، تا آنكه از هدایت مردم مأیوس مىشدند، چنانكه مخالفانِ لجوج نیز دست از مقاومت برنمىداشتند. نمونههایى از آن را در قرآن مىخوانیم:
الف: نمونه یأس انبیا:
بعد از آنكه نوح سالیان متمادى مردم را دعوت كرد، جز گروه اندكى كسى ایمان نیاورد، خداوند به او فرمود: «لن یؤمن من قومك الاّ من قد آمن»(175) جز كسانى كه ایمان آوردهاند، كس دیگرى از قوم تو ایمان نخواهد آورد. نوح در نفرین خود كه نشان از یأس او نیز دارد، مىگوید: «و لایلدوا الاّ فاجراً كفّاراً»(176) یعنى از اینان جز كافر فاجر نیز متولد نخواهد شد.
در داستان زندگى و دعوت هود، صالح، شعیب، موسى، و عیسىعلیهم السلام نیز این یأس از ایمان آوردن كفار به چشم مىخورد.
ب: نمونه سوءظن مردم به انبیا:
كفّار تهدید انبیا را توخالى و دروغ مىپنداشتند. در سوره هود آیه 27 مىخوانیم «بل نظنّكم كاذبین»(177) گمان مىكنیم شما دروغگویید. یا اینكه فرعون به موسىعلیه السلام گفت: «انّى لاظنّك یا موسى مسحوراً»(178) به راستى كه گمان مىكنم كه تو افسون زدهاى.
ج: نمونه نصرت خداوند:
قرآن نصرت الهى را حقّى مىداند كه خداوند بر خود لازم كرده است «و كان حقّاً علینا نصر المؤمنین»(179) یعنى یارى مؤمنان بر ما لازم است. یا در جاى دیگر مىفرماید: «نجّینا هوداً و الّذین آمنوا معه»(180) ما هود و مؤمنان را نجات دادیم.
امّا درباره قهر خداوند كه از مجرمان برنمىگردد، در سورهى رعد آیه 11 مىفرماید: «اذا اراد اللَّه بقوم سوءً فلامردّ له» هرگاه خداوند بر قومى قهر بگیرد، برگشت ندارد.
175) هود، 36.
176) نوح، 27.
177) هود، 27.
178) اسراء، 101.
179) روم، 47.
180) هود، 58.
پيام ها
1- قساوت و لجاجت در انسان، تا آنجا اوج مىگیرد كه انبیاى بردبار را نیز مأیوس مىكند. «اذا اسْتیئَس الرسل»
2- خوشبینى و حسننیّت و حوصله اندازه دارد. «حتّى»
3- نیروى خود را صرف زمینههاى غیرقابل نفوذ نكنید. باید از برخى مردم صرف نظر كرد. «استیئس الرُّسل»
4- مهلت دادن به مجرمان وتاخیر عذاب آنان، از سنتهاى الهى است. «حتّى اذا استیئس» یعنى به قدرى ما به مجرمان مهلت دادیم كه انبیا مأیوس شدند.
5 - تاخیر عذاب الهى سبب جرأت وتكذیب مجرمین مىگردد. «حتّى اذا... وظنّوا انّهم قد كذبوا»
6- ناامیدى انبیا از هدایت مردم، شرط نزول قهر خداست. «اذا استیئس... لایرد بأسنا...»
7- امدادهاى الهى نسبت به پیامبران هم زمان خاصى دارد. «اذا استیئس... جاءهم»
8 - قهر الهى شامل انبیا و مومنان واقعى نمىشود. «فنُجّى»
9- هم قهر و عذاب و هم لطف و امداد به دست خداست. «نصرنا ... بأسنا»
10- سرنوشت قهر یا نجات انسان بدست خود اوست. «من نشاء، مجرمین»
11- اراده وخواست خدا قانونمند است. «من نشاء ولایردّ بأسنا عن القوم المجرمین»
12- راه خدا بنبست ندارد. «اذا استیئس الرسل...جاءهم نصرنا» (هر كجا مردم كار را به بنبست كشاندند قدرت خدا جلوه مىكند.)
13- هیچ قدرتى مانع قهر خدا نمىشود. «لایردّ بأسنا»
14- سنت خداوند در حمایت انبیا و هلاكت مجرمان است. «جاءهم نصرنا ، لایُرّد بأسنا»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جَاءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّيَ مَن نَّشَاءُ وَلَا يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ (110)
الإعراب:
(حتّى) حرف ابتداء (إذا) ظرف للزمن المستقبل مبنيّ في محلّ نصب متعلّق ب (جاءهم) ، (استيئس) فعل ماض (الرسل) فاعل مرفوع (الواو) عاطفة (ظنّوا) فعل ماض وفاعله (أنّهم) حرف مشبّه بالفعل ...
و (هم) ضمير في محلّ نصب اسم أنّ (قد) حرف تحقيق (كذبوا) ماض مبنيّ للمجهول.. و (الواو) نائب الفاعل (جاء) مثل استيئس و (هم) ضمير مفعول به (نصرنا) فاعل مرفوع.. و (نا) ضمير مضاف إليه (الفاء) عاطفة (نجّي) فعل ماض مبنيّ للمجهول (من) اسم موصول مبنيّ في محلّ رفع نائب الفاعل
(نشاء) مضارع مرفوع، والفاعل نحن للتعظيم (الواو) استئنافيّة [1] (لا) نافية (يردّ) مضارع مبنيّ للمجهول مرفوع (بأسنا) نائب الفاعل مرفوع.. و (نا) ضمير مضاف إليه (عن القوم) جارّ ومجرور متعلّق ب (يردّ) ، (المجرمين) نعت للقوم مجرور وعلامة الجرّ الياء.
[1] أو حاليّة والجملة بعدها في محلّ نصب حال. [.....]
----------------------------------------------------------------
لَقَدْ كَانَ « البته ، قطعاً بود» قَصَصِهِمْ « سرگذشت آنها » عِبْرَةٌ« پند و اندرز» لِّأُولِي الْأَلْبَابِ « برای خردمندان » مَا كَانَ « نبود » حَدِيثًا « سخنی » يُفْتَرَى« نسبت داده شود(به دروغ)، بافته شده باشد (به دروغ)» تَصْدِيقَ « راست شمردن(راست شمارنده ، تایید کننده » بَيْنَ يَدَيْهِ « پیش رویش» تَفْصِيلَ « بیان ، شرح » كُلِّ شَيْءٍ « هر چیزی » هُدًى « هدایت ، راهنمایی » (111)
در آخرين آيه مورد بحث كه پايانبخش اين سوره مباركه نيز مىباشد مىفرمايد:
لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ
به راستى كه در سرگذشت يوسف و برادرانش براى خردمندان و انديشوران درسهاى عبرتى است؛ چرا كه ديديم چگونه يوسف از قعر چاه و از اسارت و بردگى و از كُند و زندان به مقام والاى رسالت و به اقتدار و فرمانروايى پرشكوه مصر رسيد و سرانجام شب تيره و تار فراق به سپيدهدم وصال پيوست.
((راغب در مفردات مى گويد: اصل كلمه «عبر» به معناى تجاوز از حالى به حالى است ، و اما عبور تنها، مختص به تجاوز از آب است ... و «اعتبار» و «عبره» مخصوص به حالتى است كه انسان بوسيله آن از شناختن چيزى كه قابل مشاهده است به چيزى كه قابل مشاهده نيست مى رسد. همچنانكه خداى تعالى فرمود: «ان فى ذلك لعبره - در اين آيات عبرت است»
ضمير در «قصصهم» به انبياء، كه يكى از ايشان يوسف ، صاحب داستان اين سوره است برمى گردد، احتمال هم دارد كه به يوسف و برادرانش برگشته و معنا چنين باشد: «قسم مى خورم كه در داستانهاى انبياء و يا يوسف و برادرانش عبرت است براى صاحبان عقل»، و اين داستان كه در اين سوره آمده حديثى افترائى نبود، ليكن تصديق كتاب آسمانى قبل از قرآن يعنى تورات است . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 383))
و به باور پارهاى منظور اين است كه: بيان سرگذشت يوسف با اين شيوايى و زيبايى و محتوا از پيامبرى كه نه كتابى خوانده و نه داستانى شنيده، براى خردمندان درس عبرتى است. و همين بزرگترين گواه و دليل بر درستى دعوت و راستى رسالت اوست.
ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَرى
آنچه بر پيامبر فرود آمده و او آنها را براى شما باز مىگويد داستان دروغين نيست كه او ساخته باشد،
وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ
بلكه وحى الهى است كه كتابهاى اصيل آسمانى پيشين را نيز گواهى مىكند.
به باور گروهى از جمله «حسن» منظور اين است كه: بلكه تصديق كتابهايى است كه از پيش آمده و در دست مردم است؛ چرا كه آورندهاش طبق همان نويدهايى كه در كتابهاى آسمانى پيامبران گذشته است، به رسالت برانگيخته شده و به سوى شما آمده است.
وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيْءٍ
و روشنگر و بيانكننده رواها و نارواها و حلال و حرام خداست.
((«و تفصيل كل شى ء...» - هم بيان و تميز هر چيزى است از آنچه كه مردم در دينشان كه اساس سعادت دنيا و آخرتشان است بدان نيازمندند، و هم هدايت بسوى سعادت و رستگارى است ، و هم رحمت خاصى است از خداوند به مردمى كه بدان ايمان آورند، آرى از اين نظر رحمت خاص الهى است كه مردم با هدايت او بسوى صراط مستقيم هدايت مى شوند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 383))
وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ.
و براى مردم باايمان رهنمود و رحمتى است كه در ميدان دانش و بينش و عمل و اخلاق از آن بهرهور مىگردند.
با اين كه قرآن براى همه عصرها و نسلها فرود آمده است، بدان دليل آن را رهنمود و رحمت براى مردم باايمان عنوان مىكند كه تنها اين مردم هستند كه از زلال قرآن بهرهور مىگردند و به نور و روشنايى آن، چراغ زندگى مىافروزند و راه و رسم آن را گام مىسپارند و تا بهشت پرطراوت خدا بال مىگشايند، نه همه مردم.
پرتوى از سوره مباركه
نگرش بر دوازدهمين بوستان دلانگيز قرآن شريف نيز در پرتو مهر و لطف حق به پايان رسيد و ما از دلانگيزترين، زيباترين، شگفتانگيزترين و عبرتآموزترين سرگذشتها گذشتيم و انبوهى از مفاهيم، درسها، نكات انسانساز، پندها و اندرزها، و برخى از اساسىترين سنّتها و قوانين حاكم بر جامعه و تاريخ را نگريستيم، كه هر كدام سخت تفكّرانگيز و پرجاذبه و در خورِ تعمّق و تدبّر بسيار است.
در ترجمه و تفسير اين سوره مباركه، از جمله با اين مفاهيم بلند و درسهاى انسانساز رو به رو شديم:
زيباترين سرگذشتها،
آن خواب شگفتانگيز،
نقشه شوم و آغاز درگيرى،
برادران يوسف،
سوّمين گام به سوى گناه،
مستى قدرت و امكانات،
بلاى انحصارگرى،
آفت ويرانگر حسد،
چهارمين فراز از زيباترين داستانها،
زهى سنگدلى و بىرحمى!
گريههاى دروغين،
ابعاد وجود انسان و نيازهاى او،
يوسف در بند پولپرستان،
در ميان كاخنشينان،
حسّاسترين مرحله آزمون،
امّا قداست و جوانمردى يوسف،
در بحرانىترين شرايط خود را به خدا سپاريم،
حقشناسى و نمك شناسى،
رابطه اخلاص و سرفرازى،
فرار قهرمانانه،
بيان حقيقت داستان،
واكنش عزيز،
شيوه زشت ظالمان و خودخواهان،
يارى خدا در حساسترين لحظات،
و اينك دامى ديگر بر سر راه يوسف،
پروردگارا! زندان براى من از گناه و بيداد محبوبتر است،
حقيقت در مسلخ سياست،
يوسف در زندان خودكامگان،
نخستين دعوت يوسف،
هان اى ياران زندانى!
و اينك تعبير خوابتان،
درستى انسانساز به عصرها و نسلها،
رؤياى هراسانگيز شاه،
سالهاى قحطى و خشكى،
درخواست رسيدگى به پرونده ساختگى،
تحقيق و رسيدگى عادلانه،
انواع خوابها،
پديده شگفتانگيز رؤيا،
قرآن و مراحل سهگانه نفس،
جهاد بزرگ يا خودسازى،
يوسف و موقعيّت جديد،
برنامه يوسف براى نجات كشور و ملّت،
چگونه يوسف از استبدادگر روزگارش درخواست حكومت كرد؟
آيا پذيرش داورى از سوى استبداد رواست؟
بزرگى و عظمت را نگر!
و دهها درس انسانساز ديگر.(29)
فولادوند: به راستى در سرگذشت آنان، براى خردمندان عبرتى است. سخنى نيست كه به دروغ ساخته شده باشد، بلكه تصديق آنچه [از كتابهايى] است كه پيش از آن بوده و روشنگر هر چيز است و براى مردمى كه ايمان مىآورند رهنمود و رحمتى است.
انصاریان: به راستی در سرگذشت آنان عبرتی برای خردمندان است. [قرآن] سخنی نیست که به دروغ بافته شده باشد، بلکه تصدیق کننده کتاب های آسمانی پیش از خود است و بیان گر هر چیز است و برای مردمی که ایمان دارند، سراسر هدایت و رحمت است.
تفسیر نور:
نکته ها
«عبرت» و «تعبیر» به معنى عبور است، عبور از صحنهاى به صحنهاى دیگر. «تعبیر خواب» عبور از رؤیا به واقعیات. و «عبرت» یعنى عبور از دیدنىها و شنیدنىها به نادیدنىها و ناشنیدنىها.
«قصصهم» شاید اشاره به داستان تمام انبیا باشد و شاید مراد، داستان یوسف، یعقوب، برادران، عزیز مصر وحوادث تلخ وشیرینى باشد كه در این سوره آمده بود.
پيام ها
1- شرط امتیاز در داستانها، پندآموزى آنهاست. در ابتداى سوره فرمود: «نحن نقصّ علیك احسن القصص» ودر آخر فرمود: «لقد كان فى قصصهم عبرة»
2- چنانكه حضرت یوسفعلیه السلام على رغم همه كیدها و مشكلات و موانع به عزّت و قدرت رسید، پیامبر اسلامصلى الله علیه وآله نیز على رغم همهى مكرها و... به عزّت و قدرت خواهد رسید. «لقد كان فى قصصهم عبرة»*
3- تنها خردمندان از داستانها، پند وعبرت مىگیرند. «عبرة لاولى الالباب»
4- عبرتآموزى از قصص قرآن، مخصوص یك زمان نیست. «لاولى الالباب»
5 - داستانهاى قرآن، بیان واقعیّتهاى عینى و عبرت آموز است. (یافتنى است، نه بافتنى.) «ما كان حدیثاً یفترى»
6- گفتار راست و واقعى، تأثیر عمیق دارد. «عبرة... ما كان حدیثاً یفترى»
7- قرآن با كتب آسمانى دیگر همسو است. «تصدیق الّذى...»
8 - قرآن، تمام نیازهاى انسان را مطرح مىكند.«تفصیل كلّ شىءٍ»
9- قرآن، هدایت محض است و آمیخته با هیچ ضلالتى نیست. «هدىً»
10- تنها اهل ایمان از هدایت ورحمت قرآن بهره مىبرند. «هدىً و رحمةً لقوم یؤمنون»
11- نكته سنجى و درس گرفتن عقل لازم دارد؛ «عبرة لاولى الالباب» ولى دریافت نور و رحمت الهى، ایمان نیز لازم دارد. «لقوم یؤمنون»
12- داستان یوسف براى جویندگان حقیقت، آیت «آیات للسائلین» براى خردمندان، عبرت «عبرة لاولى الالباب» و براى اهل ایمان، مایهى هدایت و رحمت است. «هدىً و رحمةً لقوم یؤمنون»*
الجدول:
سورة یوسف (12) :
لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِّأُولِي الْأَلْبَابِ مَا كَانَ حَدِيثًا يُفْتَرَى وَلَكِن تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِيلَ كُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (111)
الإعراب:
(اللام) لام القسم لقسم مقدّر (قد) حرف تحقيق (كان) ماض ناقص- ناسخ- (في قصصهم) جارّ ومجرور متعلّق بخبر مقدّم ل (كان) .. و (هم) ضمير في محلّ جرّ مضاف إليه (عبرة) اسم كان مرفوع (لأولي) جارّ ومجرور نعت لعبرة، وعلامة الجرّ الياء فهو ملحق بجمع المذكّر (الألباب) مضاف إليه مجرور (ما) نافية (كان) مثل الأول، واسمه ضمير مستتر تقديره هو أي القرآن (حديثا) خبر منصوب (يفتري) مضارع مبنيّ للمجهول، ونائب الفاعل ضمير مستتر تقديره هو (الواو) عاطفة (لكن) حرف للاستدراك مهمل (تصديق) معطوف على (حديثا) منصوب (الّذي) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ مضاف إليه (بين) ظرف مكان منصوب متعلّق بمحذوف صلة الموصول (يديه) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الياء.. و (الهاء) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (تفصيل) معطوف على تصديق منصوب (كلّ) مضاف إليه مجرور (شيء) مضاف إليه مجرور (الواو) عاطفة في الموضعين (هدى، رحمة) اسمان معطوفان على تصديق بحر في العطف منصوبان (لقوم) جارّ ومجرور متعلّق ب (رحمة) ، (يؤمنون) مضارع مرفوع.. و (الواو) فاعل.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 12:5 توسط م.ا.ت
|