آفت شرك در ميان مدّعيان اسلام و ايمان‏  :   
نگرشى بر واژه‏ های  آیات  107-102 سوره یوسف
 أَنبَاءِ « اخبار ، خبرهای مهم » الْغَيْبِ « نهان ، غیب» نُوحِيهِ « وحی می کنیم آن را » مَا كُنتَ « نبودی » لَدَيْهِمْ « پیش آنها »  أَجْمَعُوا « جمع کردند » أَمْرَهُمْ « کارشان »  يَمْكُرُونَ« نیرنگ می کنند ، توطئه می کنند »  (102)
((كلمه «ذلك» اشاره است به داستان يوسف (عليه السّلام )، و خطاب در آن خطاب به رسول خدا (صلى اللّه اعليه و آله و سلم ) است و ضمير جمعى كه در «لديهم» و غير آن است به برادران يوسف برمى گردد، و كلمه «اجماع» به معناى عزم و تصميم است .
جمله «و ما كنت لديهم ...»، حال است از ضمير خطاب در «اليك»، و جمله «نوحيه اليك و ما كنت ...»، بيان است براى جمله «ذلك من انباء الغيب» و معنايش اين است كه داستان يوسف از اخبار غيب است ،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 343
آرى ما آنرا به تو وحى كرديم در حالى كه تو نزد برادران يوسف نبودى آن وقتى كه عزم خود را جزم كردند و متفقا در صدد نقشه چينى عليه يوسف برآمدند.))
در آخرين آيه مورد بحث كه پايان‏بخش سرگذشت درس‏آموز يوسف است، قرآن روى سخن را به پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله مى‏نمايد و مى‏فرمايد:
ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ‏
هان اى پيامبر! اين سرگذشت درس‏آموز يوسف از خبرهاى غيبى است كه آن را به وسيله فرشته وحى بر تو وحى مى‏فرستيم تا آن را بر مردم خويش بخوانى و آنان را بياگاهانى و نيز دليل روشنى بر درستى رسالت تو و معجزه‏اى ماندگار بر حقانيت دعوت تو باشد.
وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ‏
و تو اى پيامبر! آن گاه كه فرزندان يعقوب در كار يوسف همدست و همداستان مى‏شدند تا او را به چاه بيندازند، و زمانى كه بر ضد او نقشه مى‏كشيدند، نزد آنان نبودى.
پرتوى از آيات‏
از آيات چندگانه‏اى كه گذشت اين نكات ارزشمند نيز دريافت مى‏گردد كه بسيار در خور تعمّق است:
1 - درس بزرگى و بزرگوارى‏
نخست اين‏كه قهرمان بهترين داستان‏ها با همه خشونت و بى‏رحمى و بيدادى كه از سوى برادران بر او رفت، افزون بر آن همه نيكى و بزرگوارى و گذشت، دو كار شگرف ديگر انجام داد:
الف: براى زدودن شرمندگى آنان در آغازين لحظات معرفى خويش،گناه آنان را به گردن جوانى و نادانى دوران جوانى گذاشت نه خود آنان، و فرمود:
هل علمتم ما فعلتم بيوسف و اخيه اذ انتم جاهلون؟
ب: و در هنگام گرد آمدن خاندان يعقوب بر گرد خورشيد وجود او، گناه را به شيطان - كه عامل درجه چندم بود - نسبت داد و فرمود:
من بعد ان نزع الشيطان بينى و بين اخوتى،
پس از اين كه شيطان ميان من و برادرانم بذر تباهى افشاند...
و بدين وسيله راه دفاع و عذرخواهى را نيز به آنان آموخت.
2 - حق‏شناسى‏
بسيارند كسانى كه پس از احساس قدرت و پيروزى چنان سرمست و مغرور مى‏گردند كه همه موفقيّت‏ها و پيروزى‏ها و كاميابى‏ها را به حساب خويش مصادره مى‏كنند و ديگر نه براى خدا حسابى باز مى‏كنند و نه خلق او، امّا قهرمان بهترين داستان‏ها اين درس حق‏شناسى را داد كه همه پيروزى‏ها و موفقيّت‏ها و سرفرازى‏ها به لطف او و در پرتو رعايت سنّت‏ها و مقررات اوست، و او سرچشمه قدرت‏ها، پيروزى‏ها، كاميابى‏ها و شكوه‏هاست؛ ربّ قد آتيتنى...
3 - بايد نعمت‏هاى جاودانه را دريافت‏
آن گرانمايه تاريخ پس از آن همه رنج و گرفتارى، سرانجام به اوج سرفرازى پركشيد؛ از سويى از زندان ستم آزاد شد و از دگرسو از زندان اتّهام؛ از طرفى محبوب دل‏هاى مردم محروم گرديد و از دگرسو مورد لطف خدا، و به رسالت برگزيده شد.
امّا در همان اوج پيروزى و برخوردارى از نعمت‏ها كه همه را مغرور مى‏سازد و دچار آفت غفلت مى‏كند، او هماره به ياد خدا و سراى آخرت بود و اين درس را داد كه بايد نعمت‏هاى جاودانه را دريافت و به ياد مرگ شرافتمندانه بود و درست عمل كرد و از بيداد در حق مردم برحذر بود؛ توفّنى مسلماً...
4 - نعمت گران امنيّت‏
از حقوق اساسى انسانى حقّ امنيّت است:
حقّ امنيّت جسم و جان،
امنيّت حيثيّت و كرامت بشرى،
امنيّت انديشه و عقيده و فكر مترقّى،
امنيّت اجتماعى، سياسى، قضايى، فرهنگى، شغلى، اقتصادى، ... امنيّت خانه و مسكن، و سرانجام امنيّت در ديگر شئون و جلوه‏هاى حيات در قلمرو عدالت و آزادى و حقوق بشر.
پيامبر فرمود:
«نعمتان مجهولتان الصّحة و الامان.»(21)
دو نعمت گرانمايه‏اند كه ارزش و منزلت آنها ناشناخته است: يكى امنيّت جسم از آفت‏ها و بيمارى‏ها، و ديگر امنيّت فردى و اجتماعى و روانى و... در كران تا كران زندگى از بيداد تجاوزگران و خشونت كيشان و خودكامگان و انحصارگران قدرت و امكانات جامعه ها.
و فرمود:
«الاءمن و العافية نعمتان مغبون فيهما كثيرٌ من النّاس.»(22)
دو نعمت سلامتى و امنيّت، دو سرمايه گرانبها هستند كه بسيارى از مردم در مورد آنها زيانكار و از آنها بى‏بهره‏اند.
و آيات مورد بحث نشان مى‏دهد كه قهرمان بهترين و زيباترين داستان‏ها، از ميان همه نعمت‏هايى كه به گرانقدرترين ميهمان خود و مردم هديه كرد، نعمت امنيّت بود كه فرمود: به قلمرو حكومت شايسته سالار، قانونمدار، كمال‏جو، نقدپذير، اصلاحگر، نوانديش، آزادمنشانه، پاسخگو و محاسبه پذير من وارد شويد كه به خواست خدا در امنيّت كامل خواهيد بود.
ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ.
و بدين سان اين درس را مى‏دهد كه حكومت و سياست و نظام و پيشوايى، در خور بزرگى و همكارى است كه امنيّت و آزادى و رفاه و آسايش و سعادت و رشد مردم را تأمين كند و حقوق بشر را براى همگان تضمبن نمايد، و افكار و انديشه هاى مترقى و كمال‏جو و رشد يافته را قانع سازد و جذب نمايد، و نه اين كه با ابزارهاى مريى و نامريى و زور عريان و نيمه عريان، و با ابزار سلطه و سر كوب ساختن همه چيز و همه كس اين نعمت ها و موهبت هاى بى نظير و بى بديل را از آنان سلب نمايد و راه پيشرفت و اوج را بر روى جامعه ببندد و انبوهى شعر و شعار دروغين و عوام پسند و انديشمند گريز و خردستيز توليد و بى خردان و چاپلوسان و تاريك انديشان را جذب كند.(23)
فولادوند: اين [ماجرا] از خبرهاى غيب است كه به تو وحى مى‌كنيم، و تو هنگامى كه آنان همداستان شدند و نيرنگ مى‌كردند نزدشان نبودى.
انصاریان: این از سرگذشت های پرفایده غیب است که به تو وحی می کنیم، و تو هنگامی که آنان در کارشان تصمیم گرفتند و [برای انجامش] نیرنگ می کردند، نزدشان نبودی.
قرائتی: (اى پیامبر) این (داستان) از خبرهاى غیبى است كه ما به تو وحى مى‏كنیم و تو نزد آنان (برادران یوسف) نبودى آنگاه كه در كار خویش هم داستان و متفق شدند ونیرنگ مى‏نمودند (كه چگونه یوسف را در چاه اندازند و بگویند گرگ او را دریده است)
تفسیر نور:
پيام ها                   
 1- انبیا از طریق وحى، با غیب آشنا مى‏شوند. «ذلك من‏انباء الغیب...»
 2- انبیا، تمام اخبار غیبى را نمى‏دانند. «من انباء الغیب»
 3- آنجا كه خدا نخواهد، نه تصمیم مردم «امرهم» نه اجماع آنان «اجمعوا» ونه نقشه وتوطئه «یمكرون» اثرى ندارد.
 4- در حوادث پى‏درپى و مرتبط، نكته اصلى و نقطه‏ى شروع را فراموش نكنید. محور داستان یوسف توطئه نابودى یوسف بود. «اَجمعوا أمرهم و هم یمكرون»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
ذَلِكَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ (102)
الإعراب:
(ذلك) اسم إشارة مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ، والإشارة إلى المذكور من قصّة يوسف، و (اللام) للبعد، و (الكاف) للخطاب (من أنباء) جارّ ومجرور متعلّق بخبر المبتدأ (الغيب) مضاف إليه مجرور (نوحيه) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الياء، و (الهاء) ضمير مفعول به، والفاعل نحن للتعظيم (إلى) حرف جرّ و (الكاف) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (نوحيه) ، (الواو) عاطفة (ما) حرف نفي (كنت) فعل ماض ناقص مبنيّ على السكون ... و (التاء) ضمير اسم كان (لدى) ظرف مكان مبنيّ على السكون في محلّ نصب متعلّق بخبر كنت.. و (هم) ضمير مضاف إليه (إذ) ظرف للزمن الماضي في محلّ نصب متعلّق بالخبر المحذوف (أجمعوا) فعل ماض وفاعله (أمرهم) مفعول به منصوب.. و (هم) مثل الأخير (الواو) حاليّة (هم) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (يمكرون) مضارع مرفوع.. و (الواو) فاعل.
---------------------------------------------
لَوْ حَرَصْتَ « اگر چه حریص باشی ، اصرار به ورزی ، تلاش و کوشش شدید کنی (حرص: یعنی جستجوی چیزی با تلاش و سخت کوشی)»  (103)
آفت شرك در ميان مدّعيان اسلام و ايمان‏
((             بيان آيات
اين آيات ، خاتمه سوره يوسف است ، و در آن اين معنا را خاطرنشان مى سازد كه ايمان كامل كه همان توحيد خالص باشد مقام عزيز، و فضيلت كميابى است كه جز تعداد اندكى از مردم به آن نمى رسند، و اما اكثر مردم ايمان آور نيستند، هر چند كه تو (رسول خدا) به ايمان ايشان حريص باشى و همه طاقت و توان خود را صرف كنى .
و آن اقليتى هم كه ايمان مى آورند، ايمانشان آميخته به شرك است ، پس ‍ براى ايمان محض و توحيد خالص باقى نمى ماند مگر تعداد اندكى از مردم .
و اين توحيد خالص همان راهى است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و همچنين پيروانش با بصيرت بدان دعوت مى كردند، و خدا هم ناصر او و نجات دهنده مؤ منين پيرو او از مهالك است ، و از مهالكى كه توحيد و ايمانشان را تهديد مى كند و از عذاب استيصال و ريشه كنى كه (وعده داده بود) بزودى گريبانگير مشركين شده مستاصل و منقرضشان مى كند، نجاتشان مى دهد همچنانكه سنت خدا درباره انبياى گذشته اش هم بطورى كه از داستانهايش برمى آيد چنين بوده است .
و در داستانهاى ايشان عبرت ، بيان حقيقت ، و هدايت و رحمت است براى مؤ منين .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 375))
وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ.
چرا كه وقتى مردم حق‏پذير نباشند، سختكوشى دعوت‏كننده كارساز نخواهد بود.
((زيرا مگر غير اين است كه وضع بيشتر مردم بخاطر افتادنشان به روى جيفه دنيا و دلدادگيشان به زينت هاى آن و از ياد بردنشان آن وديعه ها را كه خدا در فطرتشان قرار داده از قبيل علم به خدا و آيات او، چنين است كه به خدا ايمان نياورند هر چند اى رسول گرامى من ، حرص و پافشارى به خرج دهى ، و دوست بدارى كه ايمان بياورند، (دليل بر اين معنايى كه براى آيه كرديم آيات بعدى است ). ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 376))
فولادوند: و بيشتر مردم -هر چند آرزومند باشى- ايمان‌آورنده نيستند.
انصاریان: بیشتر مردم هر چند رغبت شدید [به ایمان آوردنشان] داشته باشی، ایمان نمی آورند.
تفسیر نور:
ترجمه
اى پیامبر بیشتر مردم ایمان بیاور نیستند، هر چند (سخت بكوشى و) حرص و آرزو داشته باشى.
نکته ها                  
«حرص» به معناى علاقه شدید به چیزى وتلاش براى دستیابى به آن است.
پيام ها                   
1- بارها اكثریّت مردم از نظر اعتقادات دینى، مورد انتقاد قرآن قرار گرفته‏اند. «و ما اكثر الناس... بمؤمنین»
 2- پیامبران نسبت به هدایت دیگران، سوز و درد و اشتیاق دارند. «حرصت»
 3- هر حرصى مذموم نیست. (پیامبر براى ایمان آوردن مردم، حرص مى‏ورزید) «حرصتَ»*
 4- كج فهمى و ایمان نیاوردن اكثریّت مردم نباید مانع تبلیغ دین و بیان حقیقت گردد. «ما اكثر الناس... بمؤمنین»*
 5 - ایمان نیاوردن اكثریّت مردم، به خاطر كوتاهى پیامبران نیست، بلكه نتیجه‏ى اختیار وآزادى خود انسان‏ها است كه نخواسته‏اند ایمان بیاورند. «ما اكثر النّاس ولو حرصت بمؤمنین»»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
وَمَا أَكْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ (103)
الإعراب:
(الواو) عاطفة (ما) نافية عاملة عمل ليس (أكثر) اسم ما مرفوع (الناس) مضاف إليه مجرور (الواو) اعتراضيّة [1] (لو) حرف شرط غير جازم (حرصت) فعل ماض مبنيّ على السكون.. و (التاء) فاعل (الباء) حرف جرّ زائد (مؤمنين) خبر ما منصوب محلّا، مجرور لفظا، وعلامة الجرّ الياء.
[1] يجوز أن تكون حاليّة، والجملة بعدها حال.
-------------------------------------------------------
مَا تَسْأَلُ هُمْ « در خواست نمی کنی از ایشان » أَجْرٍ « مزدی ، پاداشی»إِنْ هُوَ إِلَّا « نیست آن مگر » ذِكْرٌ « تذکر ، یادآوری» لِّلْعَالَمِينَ « برای جهانیان » (104)
در ادامه سخن در همين مورد مى‏افزايد:
وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ
تو هرگز بر اين پيام‏رسانى و دعوت به سوى حق و عدالت، از آنان پاداشى نخواسته‏اى كه گرانى آن و زيانى كه از اين راه ممكن است احساس كنند، آنان را از پذيرش پيام خدا باز دارد.
((«واو»، در اول اين آيه واو حاليه است كه چنين معنايى به آيه مى دهد: ايشان ايمان آور نيستند با اينكه تو از ايشان در برابر ايمانشان و يا در برابر اين قرآن كه بر تو نازل شده و دارى برايشان تلاوت مى كنى اجر و مزدى طلب نكرده اى ، تا بگوييم غرامت و ضرر مالى ايشان را از ايمان آوردن جلوگيرى مى كند، و علاقه اى كه به مال خود دارند نمى گذارد آنرا در قبول دعوت تو و ايمان به آن خرج كنند، ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 376))
إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ.
و اين قرآن جز اندرزى براى جهانيان نيست، و تو تنها براى نويد رسانى و هشدار آنان آمده‏اى.
((و اينكه فرمود: «ان هو الا ذكر للعالمين» بيان شاءن واقعى قرآن است ، مى خواهد بفرمايد: قرآن محضا و فقط مايه تذكر عالميان است ، كه بوسيله آن بياد مى آورند آنچه را كه خداوند در دلهاى جماعات بشرى به وديعه سپرده از قبيل علم به خدا و آيات او، پس قرآن چيزى جز ذكر نيست ، بوسيله آن متذكر چيرهايى مى شوند كه غفلت و اعراض از يادشان برده ، آرى قرآن از كالاهايى نيست كه بوسيله آن مال به دست آورند و يا به عزّت و جاه و امثال آن برسند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 376))
فولادوند: و تو بر اين [كار] پاداشى از آنان نمى‌خواهى. آن [قرآن‌] جز پندى براى جهانيان نيست.
انصاریان: و در حالی که هیچ پاداشی [در برابر ابلاغ قرآن] از آنان نمی خواهی، این [قرآن] جز پندی برای جهانیان نیست.
تفسیر نور:
ترجمه                   
و تو بر این (وظیفه‏ى ارشاد) پاداشى از آنان نمى‏خواهى. آن (رسالت و قرآن) جز تذكر و پندى براى جهانیان نیست.
نکته ها                  
پیامبر اسلام‏صلى الله علیه وآله نیز همانند سایر پیامبران، هرگز از مردم در قبال هدایت آنان پاداشى درخواست نكرد. زیرا توقع داشتن از مردم، پذیرش دعوت را سنگین مى‏كند. در سوره طور آیه 40 مى‏خوانیم: «ام تسئلهم اجراً فهم من مغرمٍ مثقلون» مگر از مردم مزدى درخواست كردى تا پرداخت آن برایشان سنگین باشد. اگر در آیه دیگر مى‏بینیم كه مزد رسالت را مودّت اهل قربى مى‏داند، «الاّ المودّة فى القرُبى‏»(152) براى آن است كه پیروى و تبعیّت اهل‏بیت، براى خود مردم سودمند است نه پیامبر، زیرا در جاى دیگر مى‏خوانیم: «قل و ما سئلتكم من اجر فهو لكم»(153) آرى كسى كه اهل‏بیت را دوست دارد از آنان اطاعت مى‏كند و اطاعت از آنان اطاعت از پیامبر و خداست.
قرآن ذكر است، زیرا:
یادآور آیات، نعمات و صفات الهى است.
یادآور گذشته و آینده انسان است.
یادآور عوامل سقوط و عزّت جوامع است.
یادآور صحنه‏هاى قیامت است.
یادآور عظمت هستى است.
یادآور تاریخ و زندگى شخصیّت‏هاى تاریخ‏ساز است.
معارف قرآن و احكام آن حقایقى است كه باید آنرا فرا گرفت و همواره به خاطر داشت. زیرا «ذكر» به علم ومعرفتى گفته مى‏شود كه در ذهن حاضر باشد واز آن غفلت نشود.
152) شورى، 23.
153) سبأ، 47.
پيام ها                   
 1- مبلّغ نباید از مردم توقعى داشته باشد، همانگونه كه پیامبران چنین بودند. «و ما تسئلهم علیه من اجر»
 2- آنچه زشت است درخواست پاداش است، نه دریافت آن. «تسئل»
 3- معارف قرآن فطرى است و همه مردم از آن مى‏توانند بهره ببرند. («ذكر» در جایى است كه انسان در درون خود مى‏دانسته، ولى فراموش كرده است)*
 4- كار پیامبران یادآورى و بیدار ساختن فطرت‏هاست. «ذكر للعالمین»*
 5 - رسالت پیامبر اسلام، جهانى است. «للعالمین»
 6- ایمان نیاوردن گروهى از مردم، حتّى اكثریّت آنان در یك زمان و مكان نباید مبلغان دینى را دلسرد كرده و مأیوس نماید. اگر در منطقه‏اى از زمین گروهى ایمان نیاوردند، در جاى دیگر تبلیغ نمایند. «للعالمین»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
وَمَا تَسْأَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ (104)
الإعراب:
(الواو) عاطفة (ما) حرف نفي (تسألهم) مضارع مرفوع.. و (هم) ضمير مفعول به، والفاعل أنت (على) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بحال من أجر (من) حرف جرّ زائد (أجر) مجرور لفظا منصوب محلّا مفعول به (إن) حرف نفي (هو) مثل هم (إلّا) للحصر (ذكر) خبر مرفوع (للعالمين) جار ومجرور متعلّق ب (ذكر) [1] .
[1] أو متعلّق بنعت لذكر.
------------------------------------------
كَأَيِّن « چقدر ، چه بسیار»  آيَةٍ « نشانه »  السَّمَاوَاتِ « آسمان ها » الْأَرْضِ « زمین » يَمُرُّونَ « می گذرند ، مرور می کنند » عَلَيْهَا« برآن »  مُعْرِضُونَ « روی گردانان ، اعراض کنندگان » (105)
در اين آيه مورد بحث به دليل گمراهى و نگون‏بختى آنان پرداخته و مى‏فرمايد:
وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ.
((واوى كه در اول اين آيه است حاليه است ، و احتمال هم دارد استينافيه باشد و جمله را جمله اى ابتدائى بسازد، و «مرور بر هر چيز» به معناى رسيدن به آن و گذشتن از آن و رسيدن به موجود بعدى آن است ، بنابراين مرور به آيات آسمانى و زمينى به معناى مشاهده يكى پس از ديگرى آنها است .
و معناى آيه اين است كه بر سر راه زندگى بشر آيات بسيارى آسمانى و زمينى وجود دارد كه با وجود خود و نظام بديعى كه در آنها جارى است دلالت بر توحيد پروردگارشان مى كند، و اين مردم اين آيات را يكى پس ‍ از ديگرى مى بينند، و ديدن آنها برايشان مكرر است ، و در عين حال از آنها اعراض نموده متنبه نمى شوند.
اشاره اى به دلالت جمله : «يمرّون عليها» بر حركت زمين
و اگر جمله «يمرون عليها» را حمل بر تصريح (و مرور معمولى ) كنيم ، نه كنايه از ديدن و اعراض كردن ، در آنصورت جمله مذكور از ادله فرضيه هيئت جديد خواهد شد، كه مى گويد:
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 376
مى گويد: زمين داراى حركت وضعى و انتقالى است ، زيرا از آن استفاده مى شود كه بشر بوسيله حركت انتقالى و وضعى زمين از اجرام آسمانى عبور مى كند و مى گذرد، نه آن طور كه حس ما مى پندارد كه زمين ما ايستاده و اجرام بر ما مى گذرند.))
و چه بسيار نشانه‏ها و دليل و برهان‏هايى كه در كران تا كران آسمان‏ها و زمين به يكتايى و قدرت بى‏كران خدا گواهى مى‏دهند، و چه بسيار پديده‏هاى شگفت‏انگيزى چون خورشيد، ماه، ستارگان، كوه‏هاى سر به آسمان ساييده، درختان و گياهان گوناگون و سرنوشت عبرت‏انگيز جامعه و تمدن‏هاى گذشته و آثار بر جاى مانده از آنان كه اين تيره‏بختان را به سوى حق راه مى‏نمايند و اينان بر آنها مى‏گذرند و از نزديك به آنها مى‏نگرند، امّا از تفكّر درست و انديشه صحيح در آن‏ها و شناخت پديدآورنده هستى رويگردانند.
آرى، آنان نه تنها به كتاب وحى نمى‏انديشند و به آن ايمان نمى‏آورند كه در كتاب آفرينش نيز تفكّر نمى‏كنند و به آفريدگار اين همه شگفتى‏ها ايمان نمى‏آورند.
فولادوند: و چه بسيار نشانه‌ها در آسمانها و زمين است كه بر آنها مى‌گذرند در حالى كه از آنها روى برمى‌گردانند.
انصاریان: و [برای هدایت مردم] در آسمان ها و زمین چه بسیار نشانه هاست که [در غفلت و بی خبری] بر آنها می گذرند در حالی که از آنها روی می گردانند.
تفسیر نور:
ترجمه                   
و چه بسیار نشانه در آسمان‏ها و زمین، كه بر آن مى‏گذرند، در حالى كه از آن روى گردانند.
نکته ها                  
گویا این آیه براى تسلّى خاطر رسول اكرم‏صلى الله علیه وآله و هر رهبر و امام بر حقّ است كه اگر مردم به فرمان و دستور آنان بى‏اعتنا بودند نگران نباشند، آنان دائماً بر نشانه‏هاى قدرت و حكمت خدا در طبیعت و خلقت برخورد مى‏كنند، ولى لحظه‏اى نمى‏اندیشند. این همه زلزله، كسوف، خسوف، صاعقه، گردش ستارگان، كهكشان‏ها، همه و همه را مى‏بینند، ولى از آن اعراض مى‏كنند.
جمله «یمّرون علیها» را سه نوع معنى كرده‏اند:
1. منظور از مرور انسان‏ها بر آیات الهى، مشاهده آنهاست.
2. منظور از مرور انسان‏ها بر آیات، حركت زمین است، زیرا با حركت زمین، انسان بر اجرام آسمانى مرور مى‏كند.(154)
3. مرور بر آیات آسمانى، پیشگویى سوار شدن انسان بر وسایل فضایى و حركت آنها در آسمان‏ها است.(155)
اعراض، از غفلت خطرناكتر است. با اینكه تعداد نشانه‏ها زیاد است «كایّن» و انسان دائماً با آنها رابطه دارد «یمرّون» امّا نه تنها از آنها غفلت مى‏كند، بلكه مواقعى نیز با عنایت از آنها اعراض مى‏كند.
154) تفسیر المیزان.
155) سفرنامه حج آیةاللَّه صافى.
پيام ها                   
 1- تمام هستى، نشانه و رمز خداشناسى است. «آیةٍ»
 2- انسان اگر لجاجت كند، هیچ نشانه‏اى را نمى‏پذیرد. «و كأیّن من آیة... یمرّون علیها و هم عنها معرضون»
 3- نگاه سطحى و بدون فكر و تأمّل، زمینه‏ى هدایت و رشد نیست. «یمرّون... معرضون»*
 4- علم به تنهایى كافى نیست، حقّ پذیرى نیز لازم است تا ایمان حاصل شود. «یمرّون علیها و هم عنها معرضون»*
 5 - احسن القصص بودن داستان به تنهایى كافى نیست؛ مهم آمادگى براى به كار بستن و پذیرفتن این همه درس بزرگ است. «و هم عنها معرضون»*
الجدول:
سورة یوسف (12) :
وَكَأَيِّن مِّنْ آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ (105)
الإعراب:
(الواو) استئنافيّة (كأيّن) اسم كناية عن عدد مبنيّ على السكون في محلّ رفع مبتدأ (من آية) جارّ ومجرور تمييز الكناية (في السموات) جارّ ومجرور نعت لآية (الأرض) معطوف على السموات بالواو مجرور (يمرّون) مضارع مرفوع.. و (الواو) فاعل (على) حرف جرّ و (ها) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (يمرّون) ، (الواو) حاليّة (هم) ضمير منفصل مبتدأ (عنها) مثل عليها متعلّق ب (معرضون) وهو الخبر مرفوع، وعلامة الرفع الواو.
---------------------------------------------
مَا يُؤْمِنُ « ایمان نمی آورند » أَكْثَرُهُم « بیشتر آنها (بیشتر مردم )» مُّشْرِكُونَ « مشرکها ، شریک قرار دهندگان » (106)
در ادامه سخن در اين مورد مى‏فرمايد:
وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ.
و تازه بيشتر آنان هم كه از توحيدگرايى و يكتاپرستى دم مى‏زنند، ايمان صاف و خالصانه نمى‏آورند، بلكه ايمانشان به گونه‏اى به شرك آلوده است و در همه ابعاد، توحيدگرا و يكتاپرست نيستند.
((ضمير در «اكثرهم» به «ناس» برمى گردد، به اعتبار ايمانشان ، به اين معنا كه اكثر مردم ايمان آور نيستند هر چند تو از ايشان مزدى نخواهى ، و هر چند بر آيات آسمانى و زمينى با همه زياديش مرور كنند، و آنهايى كه از ايشان ايمان آوردند (كه همان اقليت باشند) اكثر ايشان ايمانشان آميخته به شرك است .
توضيحى در مورد نسبى و اضافى بودن ايمان و شرك و امكان اجتماع بعض مراتب آن دوباهم
و اگر بپرسى چگونه ممكن است آدمى در آن واحد، هم متلبس به ايمان باشد و هم به شرك ، با اينكه ايمان و شرك دو معناى مقابل همند كه در محل واحد جمع نمى شوند؟ جواب مى گوييم : اين اجتماع ، نظير اجتماع اعتقادات متناقض و اخلاقيات متضاد است ، و از اين نظر ممكن است كه اينگونه امور از معانى اى باشند كه فى نفسه قابل شدت و ضعفند، و مانند دورى و نزديكى ، به اضافه و نسبت مختلف مى شوند، مثلا «قرب» و «بعد» اگر مطلق و بدون اضافه لحاظ شود هرگز در محل واحد جمع نمى شوند، ولى اگر نسبى و اضافى لحاظ شوند، ممكن است در محل واحد جمع شوند، و با هم مطابقت داشته باشند، مثلا درباره مكه ، هم دورى صادق است و هم نزديكى ، دورى از شام ، و نزديكى به مدينه ، همچنين اگر مكه با مدينه مقايسه شود از شام دور هست ، ولى اگر با بغداد مقايسه شود به شام نزديك خواهد بود.
ايمان به خدا و شرك به او هم - كه حقيقتشان عبارتست از تعلق و بستگى قلب به خضوع و در برابر خدا يعنى ذات واجب الوجود و بستگى آن بغير او از چيرهايى كه مالك خود و چيز ديگرى نيستند مگر به اذن خدا، - دو مطلب اضافى هستند كه به اختلاف نسبت و اضافه ، مختلف مى شوند.
(آرى اگر ايمان به خدا و شرك به او را دو نقطه صرف و بى نهايت تصوّر كنيم در بين اين دو نقطه فاصله زيادى است كه راهروانى در بين آن دو هر يك در يك نقطه قرار دارند) پس همانطور كه ممكن است دل آدمى يكسره بستگى به زندگى دنياى فانى و زينت هاى باطل آن پيدا كرده و بكلى هر حق و حقيقتى را فراموش كند، و نيز ممكن است مانند مخلصين از اولياى خدا از هر چيز كه دل را مشغول از خداى سبحان مى سازد منقطع گشته به تمام معنا و با تمامى دل متوجه خدا شده لحظه اى از او غافل نشود و در ذات و صفات خود جز به او آرام نگيرد و جز آنچه او مى خواهد نخواهد. همچنين ممكن است سهمى از آن و سهمى از اين را با هم داشته باشد،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 377
زيرا (همان طورى كه گفته شد) ميان اين دو نقطه منزلهاى بسيارى است كه از جهت نزديكى و دورى به يكى از آن دو مختلفند، و همين مراتب است كه دو طرف را به نحوى از اجتماع ، يكجا جمع مى كند، و (راهروان در اين مراتب كم و يا بيش ، سهمى از ايمان و سهمى از شرك را دارند).
از جمله ادله بر اين مدعا اخلاق و صفاتيست كه در باطن دلها جايگزين است و آدمى را بخلاف آنچه كه از حق و باطل معتقد شده دعوت مى كند، و در اعمال صادره از او اثر مى گذارد، و لذا مى بينيم فلان شخص ادعاى ايمان به خدا مى كند و در عين حال بند بند بدنش از ترس مصيبتى كه ممكن است روى بياورد مى لرزد، و حال آنكه متوجه اين معنا هست كه هيچ كس هيچ حول و قوه اى جز بوسيله خدا ندارد.
و نيز مى بينيم فلان آقا كه ادعاى ايمان به خدا مى كند و با اينكه به راستى ايمان دارد به اينكه : «ان العزه للّه جميعا - عزّت همه اش مال خداست» مع ذلك اين در و آن در مى زند، و با اينكه ايمان دارد كه خدا ضامن روزى است با اين حال در خانه هر كس و ناكس را مى كوبد، ايمان دارد كه پروردگارش به آنچه كه در دل نهفته دارد عالم است ؟ و به آنچه كه مى گويد شنواست و به آنچه كه مى كند بصير است ، و بر او هيچ چيز نه در آسمانها و نه در زمين پوشيده نيست ، اما در عين حال همين پروردگار را معصيت نموده حيا نمى كند و همچنين .
پس مراد از شرك در آيه مورد بحث بعضى از مراتب شرك است ، كه با بعضى از مراتب ايمان جمع مى شود، و در اصطلاح فن اخلاق آنرا شرك خفى مى گويند.
بنابراين اينكه بعضى ها گفته اند: مراد از مشركين در آيه ، مشركين مكه هستند صحيح نيست ، و همچنين اينكه عده اى ديگر گفته اند: مراد از آنان ، منافقين هستند، زيرا صاحب اين دو قول اطلاق آيه را بدون هيچ دليلى از خود آيه مقيد نموده اند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 378))
در تفسير اين آيه شريفه ديدگاه‏ها متفاوت است:
1 - به باور «جبايى» و «ابن عباس» اين آيه درباره شرك‏گرايان قريش است كه از يك سو اقرار داشتند كه زندگى و مرگ آنان به دست خداست، امّا از دگرسو بت‏ها را مى‏پرستيدند؛ از يك طرف مى‏گفتند: اين آفريدگار هستى است كه روزى‏دهنده ماست و ما او را مى‏پرستيم، امّا از طرف ديگر بت‏هاى گوناگون را معبود خويش مى‏ساختند، و آيه شريفه آنان را نكوهش مى‏كند.
2 - امّا به باور «ضحاك» آيه شريفه در مورد شرك‏گرايان عرب فرود آمده است؛ چرا كه وقتى از آنان پرسش مى‏شد كه آفريدگار آسمان‏ها و زمين كيست؟ و چه كسى باران را از آسمان فرو مى‏فرستد؟ در پاسخ مى‏گفتند: خدا، امّا با اين وصف شرك مى‏ورزيدند و در طواف خويش بر گرد كعبه مى‏گفتند:
لبّيك لا شريك لك الاّ شريكاً هو لك تملكه و ما ملك.
لبيك، اى آفريدگار هستى تو جز آن همتاو شريكى را كه خود او و هستىِ او را نيز مالك هستى، شريك ديگرى ندارى.
3 - از ديدگاه «حسن» منظور از اين شرك‏گرايان اهل كتاب مى‏باشند كه به خدا و روز رستاخيز و تورات و انجيل ايمان آورده بودند، امّا به خاطر انكار قرآن و آخرين پيامبر خدا شرك ورزيدند. اين ديدگاه و ديدگاه دوّم از حضرت صادق عليه السلام نيز روايت شده است.
4 - و از ديدگاه «بلخى» منظور نفاق‏گرايانند كه به زبان و ظاهر ايمان آورده بودند، امّا در نهان شرك مى‏ورزيدند.
5 - «ابن عباس» مى‏گويد: منظور كسانى هستند كه در وصف خداى يكتا ذات پاك و بلندمرتبه او را به مخلوق تشبيه مى‏كردند. اينان در آغاز ايمان مى‏آوردند و خداپرست مى‏نمودند، امّا در وصف آفريدگار يكتا و بى‏همتاى هستى او را به گونه‏اى وصف مى‏كردند كه سر از شرك درمى‏آوردند.
6 - از حضرت باقر عليه السلام آورده‏اند كه فرمود: منظور از اين شرك‏گرايى، شرك در فرمانبردارى است نه در پرستش.
«اِنّ المراد بالاشراك شرك الطاعة لا شرك العبادة...»(24)
چرا كه آنان در دست يازيدن به گناهانى كه خدا بر انجام آنها آتش را مقرّر فرموده است، از شيطان پيروى مى‏كنند و به همين دليل در فرمانبردارى از خدا دچار شرك شده‏اند و نه در پرستش او كه جز او را نمى‏پرستند.
از حضرت صادق عليه السلام آورده‏اند كه فرمود: «انّه قول الرّجل لولا فلان لهلكت، و لولا فلان لضاع عيالى، جعل للّه شريكاً فى ملكه يرزقه و يدفع عنه.»(25)
هنگامى كه فردى مى‏گويد: اگر فلان كس نبود، من نابود مى‏شدم، و يا اگر فلان شخصيّت نبود خانواده‏ام نابود مى‏شد، اين شرك ورزيدن و براى خدا در روزى‏رسانى و نگهبانى و دفع بلاها و گرفتارى‏ها شريك و همتا گرفتن است.
از آن حضرت پرسيدند، اين جمله كه كسى بگويد: اگر خدا به بركت وجود فلان كس بر من منّت ننهاده بود، نابود مى‏شدم، چگونه است؟! آن بزرگوار پاسخ داد كه اين انديشه و گفتار مانعى ندارد.
فقيل له: لو قال: لولا ان منّ اللّه علىّ بفلان لهلكت؟ فقال 7: لا بأس بهذا.(26)
و در روايت ديگرى از دو امام راستين حضرت باقر و صادق آمده است كه منظور، شرك در نعمت‏هايى است كه همه از سوى خدا ارزانى شده است. «انّه شرك النّعم.»
از حضرت رضا عليه السلام آورده‏اند كه فرمود: «انّه شرك لا يبلغ به الكفر.»(27)
منظور از آن، شرك و بيدادى است كه انسان را تا مرز كفر و انكار خدا نمى‏كشاند.
فولادوند: و بيشترشان به خدا ايمان نمى‌آورند جز اينكه [با او چيزى را] شريك مى‌گيرند.
انصاریان: و بیشترشان به خدا ایمان نمی آورند مگر آنکه [برای او] شریک قرار می دهند.
تفسیر نور:
ترجمه                   
و بیشترشان به خداوند ایمان نمى‏آورند، جز اینكه (با او چیزى را) شریك مى‏گیرند. (و ایمانشان خالص نیست)
نکته ها                  
امام رضاعلیه السلام فرمودند: شرك در این آیه به معناى كفر و بت‏پرستى نیست، بلكه مراد توجّه به غیر خداوند است.(156)
از امام صادق علیه السلام نیز نقل شده است كه فرمودند: شرك در انسان، از حركت مورچه سیاه در شب تاریك بر سنگ سیاه، مخفى‏تر است.(157)
امام باقرعلیه السلام نیز فرمودند: مردم در عبادت موحد هستند، ولى در اطاعت از غیر خدا گرفتار شرك مى‏شوند.(158)
ودر روایات دیگرى مى‏خوانیم كه مراد از شرك در این آیه، شرك نعمت است. مثل اینكه انسان بگوید فلانى كار مرا سرو سامان داد، اگر فلانى نبود نابود شده بودم و امثال آن.(159)
156) تفسیر نمونه.
157) سفینةالبحار، ج 1، ص 697.
158) كافى،ج‏2،ص‏292.
159) تفسیر نمونه.
پيام ها                   
 1- ایمان، مراتبى دارد و ایمان خالص كه هیچ گونه شركى در آن نباشد كم است. «و ما یؤمن... الا و هم مشركون»
  نشانه‏هاى مؤمن مخلص‏
 1. در انفاق: «لانرید منكم جزاء و لاشكوراً»(160) از كسى توقع پاداش و تشكر ندارد.
 2. در عبادت: «و لا یشرك بعبادة ربّه احداً»(161) جز خداوند كسى را بندگى نمى‏كند.
 3. در تبلیغ: «إن اجرى الاّ على اللَّه»(162) به غیر خداوند از كسى پاداش نمى‏خواهد.
 4. در ازدواج: «ان یكونوا فقراء یغنهم اللَّه من فضله»(163) از فقر نمى‏هراسد و با توكل به وعده خدا ازدواج مى‏كند.
 5. در برخورد با مردم: «قل اللَّه ثم ذرهم»(164) جز رضاى او همه چیز را كنار مى‏گذارد.
 6. در جنگ وبرخورد با دشمن: «و لایخشون احداً الا اللَّه»(165) از كسى به جز خداوند نمى‏هراسد.
 7. در مهرورزى و محبّت: «والّذین آمنوا اشدّ حبّاً للَّه»(166) هیچ كس را به اندازه خداوند دوست نمى‏دارد.
 8. در تجارت وكسب وكار: «رجال لاتلهیهم تجارة و لابیع عن ذكراللَّه»(167) از یاد خداوند غافل نمى‏شود.
  نشانه‏هاى مؤمن مشرك‏
 1. عزّت را از دیگران آرزو مى‏كند: «أیبتغون عندهم العزّة»(168)
 2. در عمل: «خلطوا عملاً صالحاً وآخر سیّئاً»(169) كار شایسته را با ناشایست مى‏آمیزد.
 3. در برخورد بادیگران: «كلّ حزب بما لدیهم فرحون»(170) دچار تعصّبات حزبى و گروهى مى‏شود.
 4. در عبادت: «الّذین هم عن صلاتهم ساهون . الّذین هم یرائون»(171) بى‏توجّهى و ریاكارى مى‏كند.
 5. در جنگ و نبرد: «یخشون النّاس كخشیة اللَّه»(172) از مردم مى‏ترسد.
 6. در تجارت وامور دنیوى: «اَلْهاكم التَّكاثُر»(173) افزون‏طلبى، او را سرگرم مى‏كند.
 7. در انتخاب دین و دنیا: «و اذا رأوا تجارة او لهواً انفضّوا الیها و تركوك قائماً»(174) دنیا را مى‏گیرند و پیامبر را تنها مى‏گذارند.
160) انسان، 9.
161) كهف، 110.
162) هود، 29.
163) نور، 32.
164) انعام، 91.
165) احزاب، 39.
166) بقره، 165.
167) نور، 37.
168) نساء، 139.
169) توبه، 102.
170) مؤمنون، 53.
171) ماعون، 5 - 6.
172) نساء، 77.
173) تكاثر، 1.
174) جمعه، 11.»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِكُونَ (106)
الإعراب:
(الواو) عاطفة (ما) حرف نفي (يؤمن) مضارع مرفوع (أكثرهم) فاعل مرفوع.. و (هم) ضمير مضاف إليه (بالله) جارّ ومجرور متعلّق ب (يؤمن) ، (إلّا) حرف للحصر (وهم مشركون) مثل وهم معرضون.
------------------------------------------------
أَفَأَمِنُوا « آیا پس ایمن شدند ، پس آیا خاطر جمع شدند » أَن تَأْتِيَهُمْ « این که بیاید به سوی ایشان » غَاشِيَةٌ « فراگیرنده ، دربرگیرنده»  السَّاعَةُ « لحظه (قیامت)» بَغْتَةً « ناگهانی ، اتفاقی»  لَا يَشْعُرُونَ « درک نمی کنند» (107)
در ادامه سخن به آنان هشدار مى‏دهد كه:
أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِيَهُمْ غاشِيَةٌ مِنْ عَذابِ اللَّهِ أَوْ تَأْتِيَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ.
آيا اين شرك‏گرايان و كافران از اين كه عذاب فراگيرى از جانب خدا به سراغ آنان بيايد، يا رستاخيز - در حالى كه آنان نمى‏فهمند و درنمى‏يابند - به ناگاه به آنان در رسد، احساس امنيّت مى‏كنند؟!
((غاشيه صفتى است كه در جاى موصوف حذف شده نشسته است ، چون كلمه «عذاب» دلالت بر آن حذف شده مى كرده ، و تقدير كلام چنين است : «تاتيهم عقوبه غاشيه - آيا ايمنند از اينكه عقوبتى از عذاب خدا به ايشان برسد كه ايشان را فرا گيرد و احاطه كند؟».
كلمه «بغته» به معناى فجاه و ناگهانى است ، و جمله «و هم لا يشعرون» حال از ضمير جمع است ، يعنى قيامت بناگهانى بيايد در حالى كه ايشان از آمدنش خبر نداشته باشند، چون آمدن قيامت مسبوق به علامتى كه وقت آنرا تعيين كند نيست .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 378
استفهامى كه در آيه است استفهام تعجب است ، و معنايش اين است كه امر ايشان در اعراضشان از آيات آسمان و زمين و عدم اخلاصشان نسبت به ايمان به خدا و اصرارشان در غفلت ، بسيار عجيب است ، مگر اينها ايمنند از اينكه عذاب خدا بناگهانى احاطه شان كند؟.))
«مجاهد» در اين مورد مى‏گويد: منظور آيه شريفه عذاب ريشه‏كن كننده و نابودساز است. و به باور «ضحاك» منظور صاعقه‏ها و عذاب‏هاى كوبنده است.
«ابن عباس» آورده است كه: هنگامى كه مردم در كوچه و بازار سرگرم داد و ستد هستند، خروش سهمگين آسمانى طنين افكن مى‏گردد و رستاخيز برپا مى‏شود.
فولادوند: آيا ايمنند از اينكه عذاب فراگير خدا به آنان دررسد، يا قيامت -در حالى كه بى‌خبرند- بناگاه آنان را فرا رسد؟
انصاریان: آیا ایمنند از اینکه فراگیرنده ای از عذاب خدا بیایدشان، یا ناگاه قیامت در حالی که نمی فهمند بر آنان فرا رسد؟
تفسیر نور:
ترجمه                   
آیا (آنها كه ایمان نمى‏آورند) از اینكه عذاب الهى آنها را در برگیرد و یا قیامت در حالى كه نمى‏دانند ناگهانى فرارسد در امانند؟
نکته ها                  
«غاشیه» به معناى عقوبتى است كه جامعه یا فردى را در برمى‏گیرد.
پيام ها                   
 1- هیچ كس خود را تضمین شده نپندارد. «أفآمنوا»
 2- احتمال قهر الهى، براى حركت انسان به سوى راه حقّ كافى است، مشكل در این است كه بعضى این احتمال را هم نمى‏دهند. «أفآمنوا»
 3- قهر خداوند، فراگیر است و امكان فرار نیست. «غاشیة»
 4- جزیى از عذاب، براى گرفتار كردن انسان كافى است. «غاشیة من عذاب»
 5 - یاد قیامت، عامل تربیت است. «تاتیَهم السّاعة»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
أَفَأَمِنُوا أَن تَأْتِيَهُمْ غَاشِيَةٌ مِّنْ عَذَابِ اللَّهِ أَوْ تَأْتِيَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ (107)
الإعراب:
(الهمزة) للاستفهام (الفاء) عاطفة [1] ، (آمنوا) فعل ماض وفاعله (أن) حرف مصدريّ ونصب (تأتي) مضارع منصوب و (هم) ضمير مفعول به (غاشية) فاعل مرفوع (من عذاب) جارّ ومجرور نعت لغاشية (الله) لفظ الجلالة مضاف إليه (أو) حرف عطف (تأتيهم الساعة) مثل تأتيهم غاشية ومعطوف عليه (بغتة) مصدر في موضع الحال منصوب (وهم لا يشعرون) مثل وهم يمكرون.. في الآية (102) و (لا) نافية.
[1] أو استئنافيّة، والجملة بعدها مستأنفة.