نگرشى بر واژه های آیات 101-99 سوره یوسف
بامداد روشن وصال
نگرشى بر واژه های آیات 101-99 سوره یوسف
دَخَلُوا« داخل شدند » آوَى إِلَيْهِ « جای داد پیش خود (در آغوش خود کشید )» أَبَوَيْهِ « پدر و مادرش » ادْخُلُوا « داخل شوید » إِن شَاءَ « اگر بخواهد » آمِنِينَ « در امنیت قرار گیرندگان » (99)
((ديدار يوسف (ع ) با پدر و مادرش پس از فراق طولانى
در اين كلام جمله اى حذف شده ، و تقدير آن اين است كه : يعقوب و خاندانش از سرزمين خود بيرون شده و بسوى مصر حركت كردند، و چون وارد مصر شدند...
مفسرين در تفسير جمله «آوى اليه ابويه» گفته اند: پدر و مادر را در آغوش كشيد، و اينكه فرمود: «و قال ادخلوامصر» ظاهر در اين است كه يوسف به منظور استقبال از ايشان ، از مصر بيرون آمده و در خارج مصر ايشان را در آغوش گرفته بوده ، و آنگاه بمنظور احترام و رعايت ادب گفته است : داخل مصر شويد، و در جمله «ان شاء اللّه آمنين» ادبى را رعايت كرده كه بى سابقه و بديع است ، چون هم به پدر و خاندانش امنيت داده ، و هم رعايت سنت و روش پادشاهان را كه حكم صادر مى كنند نموده ، و هم اينكه اين حكم را مقيد به مشيت خداى سبحان كرده تا بفهماند مشيت آدمى مانند ساير اسباب ، اثر خود را نمى گذارد مگر وقتى كه مشيت الهى هم موافق آن باشد، و اين خود مقتضاى توحيد خالص است .
و ظاهر اين سياق مى رساند كه خاندان يعقوب بدون داشتن جواز از ناحيه پادشاه نمى توانسته اند وارد مصر شوند، و بهمين جهت بوده كه يوسف در ابتداى امر به ايشان امنيت داد.
مطلب ديگرى كه در اين آيه هست اين است كه خداوند در آن ، كلمه «ابويه - پدر و مادرش» بكار برده ،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 337
و مفسرين در تفسيرش اختلاف كرده اند، كه آيا پدر و مادر حقيقى يوسف بوده و يا يعقوب و همسرش بوده ، كه خاله يوسف است ، و اگر او را مادر خوانده به اين عنايت است كه مادر يوسف در دوران خردسالى او از دنيا رفته بود، ولى در خود قرآن كريم چيزى كه يكى از اين دو احتمال را تاييد كند نيست ، جز اينكه بگوئيم كلمه «ابوين» ظاهر است در پدر و مادر حقيقى .
و معناى آيه اين است كه «فلما دخلوا» بعد از آنكه وارد شدند، يعنى پدر و مادر و برادران و اهل بيت ايشان «على يوسف» بر يوسف (و اين همانطور كه گفتيم ) در خارج مصر بوده «آوى اليه» در آغوش گرفت «ابويه» پدر و مادرش را و «قال» و گفت : «ادخلوا مصر ان شاء اللّه آمنين» داخل مصر شويد كه ان شاء اللّه ايمنيد (و كسى متعرض شما نمى شود) و بدين وسيله به ايشان جواز امنيت داد. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 338))
بامداد روشن وصال
سرانجام شب تيره و تار هجران به بامداد روشن نزديك شد و رنج فراق به پايان رسيد و يعقوب نه تنها بوى يوسف، كه پيراهن معجزهآساى او را نيز دريافت داشت و به دعوت فرزند گرانقدرش به سوى مصر حركت كرد و پس از پيمايش راهى طولانى وارد مصر گرديد و با استقبال پرشكوهى از سوى دولت و مردم مصر و فرمانرواى بزرگ آن كشور كه يوسف بود، روبه رو شد.
قرآن در ترسيم ادامه اين سرگذشت انديشاننده مىفرمايد:
فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ
پس هنگامى كه يعقوب به همراه خاندانش بر يوسف وارد شدند، او با مهر و فروتنى وصفناپذيرى پدر و مادرش را در كنار خود جاى داد.
از حضرت باقر عليه السلام آوردهاند كه فرمود: پس از رسيدن كاروان بشارت، يعقوب به فرزندانش گفت: اينك بار سفر بربنديد تا به همراه همه خاندان و نزديكان به سوى يوسف حركت كنيم.
آنان بار سفر بستند و يعقوب به همراه خاله يوسف كه همسر او بود با كاروانيان به راه افتادند و از شور و شوق بسيار، آن راه طولانى را در نُه روز پيمودند و به مصر رسيدند. در آنجا به سوى اقامتگاه يوسف رفتند كه با استقبالى پرشور روبه رو گرديدند.
او پدر را در آغوش كشيد و گريه شوق سر داد و آن گاه خالهاش را بر تخت قدرت و فرمانروايى نشاند و خود به درون خانه رفت و با آراستگى كامل و لباس رسمى وارد شد، و آنان با ديدن او، به پاس سپاس به بارگاه خدا و قدرشناسى از نعمتهايى كه بر خاندان يعقوب ارزانى داشته بود، سجده سپاس گزاردند.
پارهاى در اين مورد آوردهاند كه يوسف به همراه كاروان بشارت، دويست مركب با وسايل سفر به سوى پدرش گسيل داشت و از او خواست تا همه خاندان خويش را به مصر بياورد؛ و هنگامى كه آنان حركت كردند و نزديك مصر رسيدند، آن حضرت با كارگزاران حكومت عادلانه و آزادمنشانه و انسانى خويش و با لشكريان و تودههاى مردم به استقبال پدر شتافت.
هنگامى كه يعقوب آن غوغاى جمعيت و آن شور و هيجان و شكوه و احترام را ديد، به فرزندانش گفت: اين پادشاه مصر است كه به استقبال آمده است؟
«يهوذا» گفت: پدر، اين فرزند گرانمايهات يوسف است كه خدا همه چيز به او ارزانى داشته است.
«كلبى» در اين مورد آورده است كه: يوسف در يك فرسخى شهر به پدر رسيد، و يعقوب در سلام بر او سبقت جست و گفت: «السّلام عليك يا مذهب الاحزان.»
سلام بر تو اى زداينده و برطرف سازنده غمها!
آوى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ
((پدر ومادرش را در كنار خویش جاى داد))
به باور بيشتر مفسران، يوسف پدر و خاله خويش را در كنار خود جاى داد؛ چرا كه مادرش جهان را بدرود گفته و پدرش با خاله يوسف پيمان زندگى مشترك بسته بود. با اين بيان در آيه شريفه از خاله به عنوان مادر ياد شده، همان گونه كه در آيه ديگرى از عمو به عنوان پدر ياد شده است(18). امّا به باور «ابن اسحاق» و «جبايى» مادر يوسف زنده بود و منظور آيه شريفه همان مادر واقعى است.
و «حسن» در اين مورد آورده است كه: مادرش از دنيا رفته بود، امّا براى اين كه خواب يوسف درست تعبير گردد، به خواست خدا زنده شد تا در سجده سپاس به بارگاه خدا حضور داشته باشد.
وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ.
و آن گاه پيش از ورود آنان به مصر، به آنها گفت: اينك به مصر وارد گرديد كه ان شاء اللّه در امنيّت و آزادى و رفاه و آسايش و سعادت و سلامت خواهيد بود.
بيان اين جمله بدان دليل است كه مردم پيش از آن، از شاهان مصر در هراس بودند و بدون اجازه آنها نمىتوانستند به مصر وارد گردند.
«وهب» مىگويد: آنان در روز ورود به مصر هفتاد و سه نفر بودند و هنگامى كه به همراه موسى از آنجا بيرون آمدند، تنها فراتر از شش هزار مرد در ميان آنان بود.
فولادوند: پس چون بر يوسف وارد شدند، پدر و مادر خود را در كنار خويش گرفت و گفت: «ان شاء الله، با [امن و] امان داخل مصر شويد.»
انصاریان: پس زمانی که بر یوسف وارد شدند، پدر و مادرش را کنار خود جای داد و گفت: همگی با خواست خدا [آسوده خاطر و] در کمال امنیت وارد مصر شوید.
تفسیر نور:
نکته ها
نمىدانم این فراز از داستان را چگونه بنویسم! یوسف براى استقبال از والدین خود، در بیرون شهر خیمهاى زده وبه انتظار ایستاده بود تا آنها را با عزّت و احترام وارد مصر كند؛ «فلمّا دخلوا على یوسف... ادخلوا مصر» به طور طبیعى وقتى پدر و مادر و برادران یوسف، خود را براى سفر آماده مىكردند، شور و غوغا در كنعان بود.
مردم مىدیدند چگونه بعد از سالها، با دریافت خبر خوش سلامت یوسف، در حالى كه یعقوب بینایى خود را باز یافته با اشتیاق عزم دیدار فرزند را دارد. آنها نیز خوشحال از احوال این پدر وپسر بودند، مخصوصاً از اینكه یوسف در مصر خزانهدار و حاكم است و در دوره قحط سالى، با ارسال غلّه آنها را نیز حمایت كرده است. با چه شوق و شور و عشقى مىتوان این قصه را نوشت و تمام نمود!.
از «اَبوَیه» معلوم مىشود كه مادر یوسف نیز زنده بوده است، ولى سؤالى كه خودم نیز به جواب آن پى نبردهام این است كه چرا در سرتاسر داستان نامى از گریه، سوز ونالههاى مادرش مطرح نشده و این موضوع مسكوت مانده است؟
در روایات آمده كه یعقوب با اصرار وسوگند از یوسف خواست تا ماجراى خود را بازگو كند. وقتى یوسف شروع به گفتن كرد كه برادران مرا لب چاه برده و با تهدید پیراهنم را كندند، یعقوب بىهوش شد. چون به هوش آمد، درخواست كرد كه ادامه دهد، ولى یوسف گفت: پدر تو را به حقّ ابراهیم، اسماعیل و اسحاقعلیهم السلام مرا از نقل داستان معاف كن! یعقوب پذیرفت.(141)
141) تفسیر نمونه و مجمعالبیان.
پيام ها
1- استقبال در بیرون شهر، كار نیكویى است. «فلمّا دخلوا على یوسف» در بیرون شهر مراسم استقبال از یعقوب بود و یوسف در آنجا خیمه زده بود.
2- پست ومقام نباید ما را از احترام به والدین غافل كند. «قال ادخلوا مصر...»
3- حتّى اگر شخص اوّل كشور نیز خواست از امنیّت سرزمین خود سخن بگوید، باید توجّه به لطف خداوند داشته باشد. «ان شاء اللَّه» زیرا تا خدا نخواهد، امنیّتى در كار نیست، چنانكه گروهى از سنگهاى كوه خانه ساختند تا درامان باشند، ولى قهر خداوند امنیّت آنان را به هم زد. «وكانوا ینحتون من الجبال بیوتاً آمنین فاخذتهم الصیحة مصبحین»(142)
4- در انتخاب محلّ سكونت، یكى از مهمترین مسائل، امنیّت است. «آمنین»
5 - اگر یوسفها حاكم باشند، امنیّت برقرار خواهد شد. «آمنین»
142) حِجر، 82 - 83.
الجدول:
سورة یوسف (12) :
فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَى يُوسُفَ آوَى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَقَالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِن شَاءَ اللَّهُ آمِنِينَ (99)
الإعراب:
(الفاء) عاطفة (لمّا) ظرف متعلّق ب (آوى) ، (دخلوا) فعل ماض وفاعله (على يوسف) جارّ ومجرور متعلّق ب (دخلوا) ، وعلامة الجرّ الفتحة (آوى) فعل ماض مبنيّ على الفتح المقدّر على الألف (إلى) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (آوى) ، (أبويه) مفعول به منصوب وعلامة النصب الياء، و (الهاء) مضاف إليه (الواو) عاطفة (قال) فعل ماض، والفاعل هو أي يوسف (ادخلوا) فعل أمر مبنيّ على حذف النون ... و (الواو) فاعل (مصر) مفعول به منصوب، وامتنع من التنوين للعلميّة والتأنيث (إن) حرف شرط جازم (شاء) فعل ماض مبنيّ في محلّ جزم فعل الشرط (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (آمنين) حال منصوبة وعلامة النصب الياء.
-------------------------------------------
رَفَعَ « بالا برد » الْعَرْشِ « تخت (تخت پادشاهی» خَرُّوا « افتادند » سُجَّدًا « سجده کنان » يَا أَبَتِ« ای پدرم » تَأْوِيلُ « تعبیر ، تفسیر » رُؤْيَايَ « خواب من » جَعَلَهَا « قرار داد آن را » أَحْسَنَ « نیکویی کرد » أَخْرَجَنِي « بیرون کرد من را » السِّجْنِ « زندان » جَاءَ بِكُم « آورد شما را » الْبَدْوِ« بادیه ، دشت ، صحرا » نَّزَغَ « وسوسه کرد ، به فساد انداخت » إِخْوَتِي « برادرانم » لَطِيفٌ « صاحب لطف و کرم ، اهل دقت و ظرافت در امور» لِّمَا يَشَاءُ « برای آنچه می خواهد » الْعَلِيمُ « بسیار دانا » الْحَكِيمُ « کاردان ، محکم کار » (100)
پس از ورود به اقامتگاه يوسف بود كه او پيش آمد و به صورتى ديگر به تجليل و تكريم و گراميداشت آنان پرداخت، كه قرآن در اين مورد مىفرمايد:
وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ
او پدر و مادرش را گرامى داشت و بر تخت نشاند.
((كلمه «عرش»، به معناى سرير و تخت بلند است ، و بيشتر استعمالش در تختى است كه پادشاه بر آن تكيه مى زند و مختص به او است ،
و اينكه فرمود: «و رفع ابويه على العرش» معنايش اين است كه يوسف ، پدر و مادرش را بالاى تخت سلطنتى برد كه خود بر آن تكيه مى زد.
مقتضاى اعتبار و ظاهر سياق اين است كه بالا بردن بر تخت ، با امر و دستور يوسف ، و به دست خدمتكاران انجام شده باشد، نه اينكه خود يوسف ايشان را بالا برده باشد، چون مى فرمايد: براى او به سجده افتادند، كه ظاهر امر مى رساند سجده در اولين وقتى بوده كه چشمشان به يوسف افتاده است ، پس گويا به دستور يوسف ، در موقعى كه يوسف در آن مجلس نبوده ايشان را در كاخ اختصاصى و بر تخت سلطنتى نشانده اند، و چون يوسف وارد شده نور الهى كه از جمال بديع و دل آراى او متلالا مى شده ايشان را ذخيره و از خود بى خود ساخته تا حدى كه عنان را از كف داده و بى اختيار به خاك افتاده اند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 338))
وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً
و همه آنان نيز در گراميداشت يوسف و سپاس به بارگاه خدا در برابر آن همه موهبت و نعمت - كه به خاندان يعقوب ارزانى داشته بود - در برابر يوسف، براى خدا سجده سپاس گزاردند.
((و كلمه «خر» از «خرور» به معناى به خاك افتادن است ،
به سجده افتادن در برابر يوسف ، براى پرستش او نبوده است
و ضميرى كه در جمله «و خروا له سجدا» هست به طورى كه از سياق برمى آيد به يوسف برمى گردد، و خلاصه ، «مسجود له» او بوده ، و اينكه بعضى گفته اند: ضمير به خداى سبحان برمى گردد، چون سجده جز براى خدا صحيح نيست . تفسيرى است بى دليل و از ناحيه لفظ آيه هيچ دليلى بر آن نيست .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 338
و نظير اين حرف در قرآن كريم در داستان آدم و فرشتگان آمده ، آنجا كه فرموده : «و اذ قلنا للملئكه اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس».
و بايد دانست كه اين سجده براى عبادت يوسف نبوده ، بدليل اينكه در ميان سجده كنندگان در داستان يوسف شخصى بوده كه در توحيد، مخلص (به فتح لام ) بوده ، و چيزى را شريك خدا نمى گرفته ، و او يعقوب (عليه السّلام ) است ، دليل ديگر اينكه اگر اين سجده ، سجده عبادت يوسف بوده «مسجود له» كه يوسف است و به نص قرآن همان كسى است كه به رفيق زندانيش گف ت : «ما را نمى رسد كه چيزى را شريك خدا بگيريم» قطعا ايشان را از اين عمل نهى مى كرد، و نمى گذاشت چنين كارى بكنند، ولى مى بينيم نهى نكرده ، پس مى فهميم سجده ، عبادت او نبوده .
و قطعا جز اين منظورى نداشته اند كه يوسف را آيتى از آيات خدا دانسته و او را قبله در سجده و عبادت خود گرفتند، همچنانكه ما خدا را عبادت مى كنيم و كعبه را قبله خود مى گيريم و نماز و عبادت را بدان سو مى گذاريم ، پس با كعبه ، خدا عبادت مى شود نه كعبه و معلوم است كه آيت خدا از آن نظر كه آيه و نشانه است خودش اصلا نفسيت و استقلالى ندارد، پس اگر سجده شود جز صاحب نشانه يعنى خدا عبادت نشده ، و كلام در اين باره در چند جاى اين كتاب گذشت . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 339))
به باور برخى از جمله «قتاده» و «زجاج» آنان براى يوسف سجده كردند؛ چرا كه در آن روزگاران در احترام به بزرگان چنين مى كردند و در شريعت آنان نيز اين كار ناروا شناخته نشده بود، امّا با فرود قرآن شريف، سجده تنها ويژه خدا اعلان گرديد و در احترام به بزرگان به جاى سجده، سلام - كه درود و تحيّت بهشتيان است - رواج يافت.
امّا به باور «كلبى» آنان سجده نكردند بلكه در احترام به يوسف بسان همان چيزى كه در ميان ديگر ملّتها رسم است كه در برابر بزرگان خم مىشوند، به حالت تعظيم خم شدند.
«ابن عباس» بر آن است كه كار آنان سجده بود، امّا نه براى يوسف بلكه ضمير در «له» به خدا برمىگردد و منظور اين است كه: آنان يوسف را بسان قبلهاى قرار دادند و در برابر او براى خدا سجده سپاس در برابر آن همه نعمت و موهبت به جاى آوردند.
گفتنى است كه اين تفسير از حضرت صادق عليه السلام نيز روايت شده است.
على بن ابراهيم در اين مورد آورده است كه موسى بن محمّد ضمن پرسشهاى گوناگونى از حضرت هادى عليه السلام، از جمله از تفسير آيه مورد بحث پرسيد و گفت: سرورم! با اينكه يعقوب و فرزندانش پيامبر و پيامبرزاده بودند چگونه در برابر يوسف سجده كردند؟
آن گرانمايه عصرها و نسلها فرمود:
«امّا سجود يعقوب و ولده، فانّه لم يكن ليوسف، و انّما كان منهم طاعة للّه و تحيّته ليوسف، كما انّ السّجود من الملائكة لآدم كان منهم طاعة للّه و تحيّة لآدم، فسجد يعقوب و ولده و يوسف معهم شكراً للّه لاجتماع شملهم، الم تر انّه يقول فى شكره فى ذلك الوقت: ربّ قد آتيتنى من الملك...»(19)
سجده يعقوب و فرزندانش، براى يوسف نبود بلكه آنان در راه فرمانبردارى خدا و براى او سجده كردند و اين سجده در برابر يوسف و به احترام او انجام شد، درست همان گونه كه سجده فرشتگان در برابر آدم به احترام او بود، امّا در راه اطاعت خدا و به فرمان او انجام شد؛ از اين رو يعقوب و فرزندانش به همراه يوسف همگى سجده سپاس به بارگاه خدا گزاردند كه آن نعمتها و موهبتها را به آنان ارزانى داشت و آنان را پس از پراكندگى و رنج بسيار، شادمان و خوشحال در يك جا گرد آورد و كارشان را سامان داد. آن گاه آن حضرت افزود: و شاهد اين توحيدگرايى و يكتاپرستى و سجده شكر آنان براى خدا اين است كه يوسف در دعاى خويش پس از سجده يا در حال سجده رو به بارگاه خدا كرد و نيايشگرانه گفت:
رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الاخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ.
پروردگارا، تو هستى كه به من بهرهاى بزرگ از فرمانروايى ارزانى داشتى و از دانش تعبير خوابها به من آموختى. اى پديدآورنده آسمانها و زمين، تنها تو هستى كه در اين جهان و جهان ديگر سرپرست منى؛ مرا مسلمان از دنيا بر و مرا به شايستگان پيوند ده!
وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ
و يوسف گفت: اى پدر! اين همان تعبير خواب پيشين من است كه پروردگارم آن را تحقق بخشيد و راست گردانيد
((يوسف وقتى ديد پدر و مادر و برادرانش در برابرش به سجده افتادند بياد خوابى افتاد كه در آن ، يازده ستاره و خورشيد و ماه را ديده بود كه در برابرش سجده كردند، و جريان روياى خود را به پدر گفت در حالى كه آن روز طفل صغيرى بود، وقتى بياد آنروز افتاد آن خواب را تعبير به امروز كرد كه ايشان در برابرش به سجده افتادند: و گفت : پدر جان اين تعبير خوابى بود كه من قبلا ديده بودم ، خداوند آن رويا را حقيقت قرار داد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 339))
قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا
كه پروردگارم آن را تحقق بخشيد و راست گردانيد.
«حسن» در اين مورد آورده است كه: ميان خواب يوسف و تعبير آن هشتاد سال طول كشيد.
و «عبداللّه بن شوذب» اين فاصله را هفتاد سال مىداند.
از «سلمان فارسى» آوردهاند كه اين فاصله چهل سال بود.
و «كلبى» آن را بيست سال مىنگرد.
«ابن اسحاق» اين فاصله را هيجده سال مىداند و مىگويد: يوسف با زليخا پيمان زندگى مشترك بست و خدا از او سه فرزند به وى ارزانى داشت كه نامهايشان «افرائيم»، «ميشا» و «رحمت» بود كه به همسرى «ايوب» برگزيده شد، و ميان رحلت يوسف و بعثت موسى چهار صد سال فاصله بود.
وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ
و به يقين پروردگارم به من احسان و نيكى كرد آن گاه كه مرا از زندان بيرون آورد.
وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ
و شما را از آن بيابان به اينجا آورد؛ چرا كه بخشى از خاندان يعقوب براى اداره دامها و چرانيدن گوسفندان خود در دشت و صحرا روزگار را مىگذراندند و به خاطر خشكسالى و قحطى همه دامهاى خود را از دست دادند و به فقر گرفتار آمدند كه خدا بدين وسيله آنان را به مصر برد و توانگرشان ساخت.
يوسف از ميان الطاف بسيار خدا بر او، در اينجا از نجات خويش از زندان سخن به ميان آورد و از نجات خويش از قعر چاه به لطف خدا، چيزى نگفت، و اين بدان دليل است كه نخواست شرمندگى برادران را فراهم آورد. و به باور برخى بدان جهت بود كه نجات از زندان و روشن شدن پاكى و پاكدامنى او در افكار عمومى و پايان يافتن رنج و فشار روحىاش در زندانِ بيداد، برايش مهمتر از هر گرفتارى بود.
مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي
آن هم پس از اين كه شيطان ميان من و برادرانم بذر تباهى افشاند و صفا و محبّت خانوادگى ما را از ميان برد.
((آنگاه شروع كرد بمنظور اداى شكر خدا، او را حمد و ثنا كردن ، و گفت : «و قد احسن بى اذ اخرجنى من السجن» احسان پروردگار خود را در اينكه از زندان يعنى بلايى بزرگ نجاتش داد بياد آورد، آرى خداوند آن بلا را مبدّل به نعمتى كرد كه هرگز احتمالش را نمى داد زيرا كسى احتمال نمى دهد كه زندان وسيله رسيدن به عزّت و سلطنت شود.
فتوت و جوانمردى يوسف (ع ) در حق برادرانش
يوسف در اين موقف كه برادران ايستاده اند اسمى از بلاى بزرگ به چاه افتادن نياورد، آرى او نمى خواست ، و فتوت و جوانمرديش به او اجازه نمى داد كه برادران را شرمنده سازد، بلكه با بهترين عبارتى كه ممكن است تصوّر شود به داستان برادران اشاره اى كرد، بدون اينكه مشتمل بر طعن و سرزنشى باشد و آن اين بود كه گفت : «و جاء بكم من البدو من بعد ان نزغ الشيطان بينى و بين اخوتى» و «نزغ» به معناى وارد شدن در كارى است به منظور بر هم زدن و فاسد كردن آن .
و مقصودش از اين اشاره ، اين بود كه پروردگار من بعد از آنكه شيطان در بين من و برادرانم مداخله كرد و ميان ما را بهم زد به من احسان كرد، و شد آنچه كه نبايد مى شد، و در آخر به جدائى من از شما منتهى گرديد، و پروردگارم مرا بسوى مصر سوق داد و گواراترين زندگى ها و بلندترين عزّتها و سلطنت ها را روزيم فرمود، و آنگاه دوباره ما را بهم نزديك كرد و همگى ما را از باديه و بيابان به شهر و زندگى مدنى و مترقى منتقل نمود.
يوسف خواست بگويد: به دنبال مداخله شيطان در بين من و برادران گرفتاريها و بلاهاى زيادى به سرم آمد (ولى من تنها فراق و جدايى از شما و سپس زندانى شدن را اسم مى برم ) كه خداوند به من احسان نمود، و همه آن بلاها را يكى پس از ديگرى برطرف ساخت . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 340))
«ابن عباس» مىگويد: منظور اين است كه: پس از اين كه شيطان به وسيله آفت حسد، زندگى ما را تيره و تار ساخت.
إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ
به يقين پروردگارم در تدبير كار بندگانش طبق خواست خود، صاحب لطف و مهر است و مشكلات را براى آنان آسان مىسازد و به مهر اوست كه اين همه نعمت براى ما فراهم آمده و شب تيره و سرد فراق به بامداد روشن و شور انگيز وصال تبديل شده است.
((يوسف (ع ) خداوند را به جهت الطافش حمد و ثنا مى گويد
آرى بلاهاى من از حوادث عادى نبود، بلكه دردهايى بى درمان و معضلاتى لاينحل بود، چيزى كه هست خداوند به لطف خود و نفوذ قدرتش در آنها نفوذ كرد، و همه را وسيله زندگى و اسباب نعمت من قرار داد، بعد از آنكه يك يك آنها وسيله هلاكت و بدبختى من بودند، و بخاطر همين سه بلايى كه شمرد دنبال كلامش گفت : «ان ربى لطيف لما يشاء».
پس در حقيقت جمله مزبور تعليل بيرون شدن از زندان و آمدن پدر از باديه است ، و با اين جمله به عنايت و منتى كه خدا به او اختصاص داد اشاره كرد، و نيز آن بلاهايى كه وى را احاطه كرده بود بلايى نبود كه گره آنها باز شدنى باشد، و يا احتمالا از مجراى خود (كه هلاكت وى بود) منحرف گردد، ليكن خداوند از آنجايى كه لطيف است هر چه را بخواهد انجام دهد در آن نفوذ مى كند،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 340
در بلاهاى من نيز نفوذ كرد، و عوامل شدت (و هلاكت ) مرا به عوامل آسايش و راحتى مبدّل نمود و اسباب ذلت و بردگى مرا وسايل عزّت و سلطنت كرد.
كلمه لطيف از اسماى خداى تعالى است ، و اسمى است كه دلالت بر حضور و احاطه او به باطن اشياء مى كند كه راهى براى حضور در آن و احاطه به آن نيست و اين لطافت از فروع احاطه او، و احاطه اش از فروع نفوذ قدرت و علم است ، همچنانكه فرمود: «الا يعلم من خلق و هو اللطيف الخبير».))
«ازهرى» مى گويد: واژه «لطيف» از نامهاى بلند و باعظمت خداست و نشانگر اين واقعيت است كه او نسبت به بندگان خويش مهربان است.
و به باور پارهاى «لطيف» آن كسى است كه خواسته انسان را از سر مهر برآورده مىسازد. و به باور پارهاى ديگر، «لطيف» به مفهوم دانا و عالم به ريزهكارىها و جزئيات است.
إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.
چرا كه او به همه چيزها دانا و در تدبير همه كارها فرزانه است.
در كتاب «النّبوة» از حضرت باقر آوردهاند كه فرمود: يعقوب به يوسف گفت: پسرم! بگو برادرانت با تو چگونه رفتار كردند؟
پاسخ داد: پدر جان، مرا در اين مورد معاف دار؛ چرا كه نمىخواهم شما و آنان را ناراحت بنگرم.
يعقوب او را سوگند داد كه جريان را بيان كند. او گفت: پدر جان، پس از دور شدنمان از شما، آنان بدرفتارى را آغاز كردند و با من به خشونت و تندى پرداختند؛ آن گاه مرا بر سر چاه آوردند و از من خواستند تا پيراهنم را از تن درآورم.
آنان را به حرمت و آبروى شما سوگند دادم كه لباسم را از بدنم درنياورند، امّا در برابر مقاومت من يكى از آنان چاقو كشيد و با تهديد از من خواست تا پيراهنم را درآورم.
يعقوب با شنيدن اين سخن فريادى از پرده دل برآورد و بيهوش شد و پس از ساعتى به هوش آمد و از يوسف خواست تا ادامه داستان را باز گويد، كه يوسف او را به حرمت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق سوگند داد تا او را از بيان رفتار بيدادگرانه آنان معاف دارد.
در روايت ديگرى آمده است كه يوسف گفت: پدر جان، از رفتار آنان با من مپرس بلكه از مهر و لطف خدا با من جويا شو تا بگويم به من چه نيكىها كرد! و چه نعمتها ارزانى داشت! و چه بندهنوازىها نمود.
«ابوحمزه» آورده است كه: يعقوب هنگامى كه به مصر آمد يكصد و سى سال داشت، هفده سال ديگر در آنجا زيست و در يكصد و چهل و هفت سالگى جهان را بدرود گفت؛ او را در تابوتى كه از چوب «ساج» ساخته شده بود قرار دادند و به بيت المقدس بردند.
در روز ورود پيكر پاك او به آن شهر، برادرش «عيصو» نيز جهان را بدرود گفت و هر دو تن را در يك آرامگاه و يك قبر قرار دادند. آن دو برادر با هم ولادت يافتند و با هم جهان را بدرود گفتند و در يك آرامگاه به خاك سپرده شدند و سن هر دو به هنگام مرگ يكصد و چهل و هفت سال بود.
يوسف پس از به خاكسپارى پيكر پاك پدر طبق وصيت او به مصر بازآمد و بيست و سه سال ديگر زيست. او نخستين رسول بنىاسرائيل بود، و به هنگام مرگ، وصيت كرد تا او را در كنار پدرش به خاك سپارند.
پارهاى بر آنند كه پيكر پاك او را در مصر به خاك سپردند و حضرت موسى پس از مدتى بدن او را به بيت المقدس و به آرامگاه پدرش يعقوب انتقال داد.
و نيز در كتاب «النّبوة» از «محمّد بن مسلم» روايت شده است كه: از حضرت باقر عليه السلام پرسيدم: سرورم يعقوب چند سال در مصر به همراه يوسف زيست؟
فرمود: دو سال.
پرسيدم: در آن زمان كدامين اين دو بزرگوار حجّت خدا در روى زمين بود؟
فرمود: يعقوب حجّت خدا بود و يوسف فرمانرواى عادل و آسمانى. آن گاه افزود هنگامى كه يعقوب جهان را بدرود گفت، پيكر او را در تابوتى به بيت المقدس آوردند و در آنجا به خاك سپردند و پس از او حجّت خدا يوسف بود.
پرسيدم: آيا يوسف به رسالت نيز برگزيده شد؟
فرمود: آرى، آيا اين آيه را نخواندهاى كه مىفرمايد: و لقد جاءكم يوسف من قبل بالبيّنات...(20)
و به يقين يوسف پيش از اين براى شما دليلهاى روشن و روشنگرى آورد، امّا از آنچه او برايتان آورده بود همواره در ترديد بوديد تا آن گاه كه جهان را بدرود گفت، گفتيد: خدا پس از او هرگز پيامبرى برنخواهد انگيخت.
و نيز در همان كتاب از حضرت صادق عليه السلام آوردهاند كه فرمود:يوسف به هنگام رفتن به زندان دوازده سال داشت و هيجده سال هم در زندان بيداد ماند و پس از آزادى از زندان نيز هشتاد سال در مصر زيست و در يكصد و ده سالگى جهان را بدرود گفت.
فولادوند: و پدر و مادرش را به تخت برنشانيد، و [همه آنان] پيش او به سجده درافتادند، و [يوسف] گفت: «اى پدر، اين است تعبير خواب پيشين من، به يقين، پروردگارم آن را راست گردانيد و به من احسان كرد آنگاه كه مرا از زندان خارج ساخت و شما را از بيابان [كنعان به مصر] باز آورد -پس از آنكه شيطان ميان من و برادرانم را به هم زد- بى گمان، پروردگار من نسبت به آنچه بخواهد صاحب لطف است، زيرا كه او داناى حكيم است.»
انصاریان: و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و همه برای او به سجده افتادند و گفت: ای پدر! این تعبیر خواب پیشین من است که پروردگارم آن را تحقق داد، و یقیناً به من احسان کرد که از زندان رهاییم بخشید، و شما را پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم فتنه انداخت، از آن بیابان نزد من آورد، پروردگارم برای هر چه بخواهد با لطف برخورد می کند؛ زیرا او دانا و حکیم است.
تفسیر نور:
نکته ها
«عرش» به تختى مىگویند كه سلطان روى آن مىنشیند. «خَروّا» به زمین افتادن، «بَدْو» به بادیه و صحرا و «نزغ» به ورود در كارى به قصد فساد معنا شده است.
«لطیف» از اسمهاى خداوند است، یعنى قدرت او در لابلاى كارهاى پیچیده نیز نفوذ مىكند. و تناسب آن با این آیه در این است كه در زندگى یوسف گرههاى كورى بود كه فقط قدرت خداوند در آنها نفوذ كرده و آنها را باز نمود.
یوسف مثل كعبه شد و پدر و مادر وبرادران رو به او، به عنوان كرامت او، براى خدا سجده كردند. «خرّوا له سجداً» و اگر این سجده براى غیر خدا و شرك بود، یعقوب و یوسف كه دو پیامبر خدایند شاهد چنین منكرى نمىشدند. شاید هم این سجده، نشانهى تواضع بوده، نه پرستش كه در این صورت سجده بر یوسف بوده و اشكالى نداشته است.
پيام ها
1- در هر مقامى هستید والدین خود را بر خود برتر بدانید. «رفع ابویه» آنكه رنج بیشتر داشته باید عزیزتر باشد.
2- انبیا هم بر تخت حكومت نشستهاند. «على العرش»
3- احترام به حاكمان برحقّ وتواضع در برابر آنان لازم است. «خرّوا له سجداً»
4- سجدهى پدر و برادران بر یوسف، خواب او را تعبیر كرد. «رأیتهم لى ساجدین - خرّوا له سجّداً»
5 - خداوند حكیم است. گاهى اجابت دعایى یا تعبیر خوابى را بعد از سالیان طولانى واقع مىگرداند. «هذا تأویل رؤیاى من قبل»
6- به واقعیّت رساندن طرحها، كار خداوند است. «قد جعلها ربّى حقّاً» آرى یوسف از پایدارى و صبر خود سخنى نمىگوید و همه را كار خدا مىداند.
7- خواب اولیاى خدا، حقّ است. «جعلها ربّى حقّاً»
8 - در برخورد با واسطهها و ابزار و وسایل، همیشه خدا را اصل و ناظر بدانیم. با آنكه در زندگى یوسف اسباب و عللى دست به هم دادند كه او به این مقام رسید، ولى باز مىفرماید: «قد احسن بى»
9- در هنگام برخورد با یكدیگر، از تلخىهاى گذشته چیزى نگویید. «احسن بى اذ اخرجنى من السجن» اولین سخن یوسف با پدر شكر خدا بود، نه نقل تلخىها.
10- با فتوت باشیم و دل مهمان را نیازاریم. (در آیه شریفه، یوسف علیه السلام بیرون آمدن از زندان را مطرح مىكند، امّا از بیرون آمدن از چاه سخن نمىگوید مبادا كه برادران شرمنده شوند.) «اذ اخرجنى من السجن»
11- جوانمرد و با فتوت باشیم نه اهل عقده و انتقام. یوسف مىگوید: «نزغ الشیطان» شیطان وسوسه كرد وگرنه برادرانم بد نیستند.
12- اولیاى الهى، ورود به زندان و خروج از زندان را در مدار توحید و ربوبیّت مىدانند. «ربّ السّجن احب» آیات قبل و «احسن بى ربّى اذ اخرجنى من السجن»
13- پایان سختىها، گشایش است. «اخرجنى من السّجن»
14- بادیهنشینى، ضرورت است نه ارزش. «قد احسن بى ربّى اذ... جاء بكم من البدو»
15- زندگى والدین در كنار فرزند، یك لطف الهى است. «احسنبى ربّى... جاء بكم»
16- در زمان حضرت یوسف، مصر داراى تمدّن شهرنشینى؛ ولى كنعان سرزمینى عشایرى بوده است. «جاء بكم من البدو»*
17- براى پیشرفت و زندگى بهتر، باید سفر كرد. «جاء بكم من البدو»*
18- مخلَص همه چیز را از خدا مىبیند و از حوادث گله نمىكند. (در این آیه كلمات «جعلها ربّى، احسن بى، اخرجنى و جاء بكم»، سخن از الطاف الهى است)*
19- برادران و اعضاى یك خانواده، باید بدانند شیطان به دنبال اختلاف میان آنهاست. «من بعد أن نزغ الشیطان بینى و بین اخوتى»
20- خود را برتر ندانید. «بینى وبین اخوتى» یوسف نگفت شیطان آنان را فریب داد، مىگوید شیطان بین من و آنهارا... یعنى خود را نیز در یك سمت قرار مىدهد.
21- همان گونه كه حضرت یعقوب در كودكى و اوّل داستان به یوسف گفت: «اِنّ الشیطان للانسان عدو مبین» یوسف نیز در پایان مىگوید: «مِن بعد ان نَزغ الشَّیطان بَینى و بین اخوَتى».*
22- كارهاى خداوند، همراه با رفق، مدارا و لطف است. «انّ ربّى لطیف»
23- همه حوادث تلخ وشیرین براساس علم وحكمت الهى صورت مىگیرد. «العلیم الحكیم»
24- بعد از بخشیدن، كسى را شرمنده نكنید. چون یوسف برادران را بخشیده بود، در نقل ماجرا نام چاه را نبرد تا شرمنده نشوند.
25- حضرت یعقوب در آغاز داستان به یوسف گفت: «انّ ربّك علیم حكیم» (آیه 6) و در پایان نیز یوسفعلیه السلام گفت: «انه هو العلیم الحكیم» كه قابل توجّه است.*
الجدول:
سورة یوسف (12) :
وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّدًا وَقَالَ يَا أَبَتِ هَذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَايَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّي حَقًّا وَقَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَجَاءَ بِكُم مِّنَ الْبَدْوِ مِن بَعْدِ أَن نَّزَغَ الشَّيْطَانُ بَيْنِي وَبَيْنَ إِخْوَتِي إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِّمَا يَشَاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (100)
الإعراب:
(الواو) عاطفة (رفع) فعل ماض، والفاعل هو (أبويه) مثل الأول (على العرش) جارّ ومجرور متعلّق ب (رفع) (الواو) عاطفة (خرّوا) مثل دخلوا (اللام) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (خرّوا) ، (سجّدا) حال منصوبة من فاعل خرّوا (الواو) عاطفة (قال) مثل رفع (يا) أداة نداء (أبت) منادى مضاف منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل ياء المتكلّم، ونقلت الكسرة- كسرة المناسبة- إلى التاء المبدلة من ياء المتكلّم..
و (ياء) المتكلّم المحذوفة ضمير في محلّ جرّ مضاف إليه (ها) حرف تنبيه (ذا) اسم إشارة مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (تأويل) خبر مرفوع (رؤياي) مضاف إليه مجرور، وعلامة الجرّ الكسرة المقدّرة.. و (الياء) ضمير مضاف إليه (من) حرف جرّ (قبل) اسم ظرفيّ مبنيّ على الضمّ في محلّ جرّ متعلّق ب (رؤياي) [1] ، (قد) حرف تحقيق (جعلها) مثل رفع.. و (الهاء) ضمير مفعول به (ربّي) فاعل مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على ما قبل الياء.. و (الياء) مضاف إليه (حقّا) مفعول به ثان منصوب [2] (الواو) عاطفة (قد أحسن) مثل قد جعل (بي) مثل له متعلّق ب (أحسن) ، (إذ) ظرف للزمن الماضي مبنيّ في محلّ نصب متعلّق ب (أحسن) ، (أخرج) مثل رفع و (النون) للوقاية و (الياء) ضمير مفعول به (من السجن) جارّ ومجرور متعلّق ب (أخرجني) ، (الواو) عاطفة (جاء) مثل رفع (بكم) مثل له متعلّق ب (جاء) ، (من البدو) جارّ ومجرور متعلّق ب (جاء) ، (من بعد) جارّ ومجرور متعلّق ب (جاء) ، (أن) حرف مصدريّ (نزغ) مثل رفع (الشيطان) فاعل مرفوع (بين) ظرف منصوب متعلّق ب (نزغ) ، وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل الياء ... و (الياء) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (بين) مثل الأول ومعطوف عليه (إخوتي) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الكسرة المقدّرة على ما قبل الياء ... و (الياء) مضاف إليه (إنّ) حرف مشبّه بالفعل (ربّي) اسم إنّ منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل الياء ... و (الياء) مضاف إليه (لطيف) خبر إنّ مرفوع و (اللام) حرف جرّ (ما) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق ب (لطيف) بمعنى مدبّر (يشاء) مضارع مرفوع، والفاعل هو.
(إنّ) مثل الأول و (الهاء) ضمير في محلّ نصب اسم إنّ (هو) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (العليم) خبر مرفوع (الحكيم) خبر ثان مرفوع.
[1] أو بحال من الرؤيا عاملها الإشارة.
[2] أو مفعول مطلق نائب عن المصدر بكونه صفة له أي جعلا حقّا.
الصرف:
(البدو) ، اسم للبسيط من الأرض يبدو الشخص فيه من بعد، وقد سمّي باسم المصدر.. وقد يطلق على سكّان البادية من القبائل الرّحل.. والبدو بمعنى الصحراء جمعه باديات وبواد.
------------------------------------------------
قَدْ آتَيْتَنِي « همانا دادی به من » عَلَّمْتَنِي« آموختی مرا » تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ « تعبیر خواب ها » فَاطِرَ « پدیدار کننده ، آفریننده » السَّمَاوَاتِ « آسمانها » الْأَرْضِ « زمین » وَلِيِّي « سرپرست من ، حمایتگر من » تَوَفَّنِي « بمیران مرا » مُسْلِمًا « مسلمان ، اسلام آورنده» أَلْحِقْنِي « ملحق کن مرا ، برسان مرا » الصَّالِحِينَ « شایستگان » (101)
پروردگارا!
خداى پرمهر پس از اينكه نعمتهاى گوناگون اين جهان را به يوسف ارزانى داشت و شب تيره فراق را برايش به بامداد روشن وصال پيوند داد و خاندانش را بر گردش آورد و با تحقّق بخشيدن آن رؤياى شگفتانگيز، او را به فرمانروايى و رسالت اوج بخشيد، آن بزرگوار به ارزشهاى اين جهان بسنده نكرد و ضمن بهرهورى عادلانه و شايسته از قدرت و امكانات اين جهان، همه را وسيله رسيدن به نعمتهاى جاودانه و فناناپذير آن جهان و رسيدن به مقام قرب نمود و در عشق بهشت پرطراوت و زيباى خدا لحظهاى نياسود و در آرزوى مرگ پرافتخار و اوج گرفتن به مقام قرب و پيوند با شايستهكرداران زيست، به گونهاى كه به بيان برخى، هيچ پيامبرى پيش از او چنين آرزويى ننمود و چنين دعايى نكرد و چنين خواستهاى از بارگاه خدا نخواست. او دستها را نيايشگرانه به سوى آسمان مىگشود كه:
رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ
پروردگارا، مقام والاى رسالت و نيز فرمانروايى مصر را به من ارزانى داشتى،
وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ
و دانش تعبير خواب را به من آموختى.
فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
هان اى پديدآورده آسمانها و زمين! و اى تويى كه آنها را بدون هيچ سابقه و نشانى پديد آوردى؛
أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الاخِرَةِ
تو هستى كه سرپرست و تدبيرگر امور و نگهبان من در اين جهان و جهان ديگر مىباشى؛
((بعد از آنكه يوسف (عليه السلام ) خداى را ثنا گفت و احسانهاى او را در نجاتش از بلاها و دشواريها برشمرد، خواست تا نعمتهايى را هم كه خداوند بخصوص او ارزانى داشته برشمارد در حالى كه پيداست آنچنان محبت الهى در دلش هيجان يافته كه بكلى توجهش از غير خدا قطع شده ، در نتيجه يكباره از خطاب و گفتگوى با پدر صرفنظر كرده متوجه پروردگار خود شده و خداى عز اسمه را مخاطب قرار داده مى گويد: «پروردگارا اين تو بودى كه از سلطنت ، سهمى بسزا ارزانيم داشتى ، و از تاءويل احاديث تعليمم دادى».
و اينكه گفت : «فاطر السموات و الارض انت وليى فى الدنيا و الاخرة» در حقيقت اعراض از گفته قبلى ، و ترقى دادن ثناى خداست ، و يوسف (عليه السّلام ) در اين جمله خواسته است
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 341
بعد از ذكر پاره اى از مظاهر روشن و برجسته ولايت الهى ، از قبيل رها ساختن از زندان ، آوردن خاندانش از دشت ، دادن ملك و سلطنت ، و تعليم تاءويل احاديث ، به اصل ولايت الهى برگشته و اين معنا را خاطرنشان سازد كه : خداوند رب عالم است ، هم در كوچك و هم در بزرگ ، و ولى است ، هم در دنيا و هم در آخرت .
ولايت او يعنى قائم بودن او بر هر چيز، و بر ذات و صفات و افعال هر چيز، خود ناشى است از اينكه او هر چيزى را ايجاد كرده و از نهان عدم به ظهور وجود آورده ، پس او فاطر و آفريدگار آسمانها و زمين است ، و بهمين جهت دلهاى اولياى او و مخلصين از بندگانش از راه اين اسم ، يعنى اسم فاطر (كه به معناى وجود لذاته خدا، و ايجاد غير خود است ) متوجه او مى شوند.
همچنانكه قرآن كريم فرموده : «قالت رسلهم افى اللّه شك فاطر السموات و الارض».
و لذا يوسف هم كه يكى از فرستادگان و مخلصين او است در جايى كه سخن از ولايت او به ميان مى آورد مى گويد: «فاطر السموات و الارض انت وليى فى الدنيا و الاخرة» يعنى من در تحت ولايت تامه تواءم بدون اينكه خودم در آفرينش خود دخالتى داشته باشم و در ذات و صفات و افعالم استقلالى داشته يا براى خود مالك نفع و ضرر، و يا مرگ و حيات ، و يا نشورى باشم . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 342))
تَوَفَّنِي مُسْلِماً
مرا مسلمان راستين از دنيا بر.
«ابن عباس» مىگويد: هيچ پيامبرى جز يوسف آرزوى مرگ و شتاب در آن نكرد، تنها او بود كه وقتى پيروزى و سرفرازيش به او ج خود رسيد و افزون بر نعمت رسالت و نبوت و ارزش هاى والاى معنوى، فرمانروايى پراقتدار او سامان يافت و استوار گرديد، در شوق ديدار پروردگارش آرزوى مرگ نمود.
و پارهاى بر آنند كه مفهوم اين جمله آن است كه: پروردگارا مرا تا هنگامه مرگ بر ايمان و اسلام ثابتقدم گردان و مرا با اسلام و ايمانى راستين از اين دنيا ببر.
وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ.
و مرا به شايستهكرداران راستين - كه پيامبران، امامان معصوم و رهروان واقعى آنان باشند - ملحق فرما!
((معناى اينكه يوسف (عليه السلام ) از خدا مى خواهد: «مرا مسلم بميران و به صالحان ملحق بساز»
«توفنى مسلما و الحقنى بالصالحين» - بعد از آنكه يوسف (عليه السلام ) در قبال رب العزه ، مستغرق در مقام ذلت گرديد و به ولايت او در دنيا و آخرت شهادت داد، اينك مانند يك برده و مملوك كه در تحت ولايت مالك خويش است درخواست مى كند كه او را آنچنان قرار دهد كه ولايت او بر وى در دنيا و آخرت مقتضى آنست ، و آن اين است كه وى را تسليم در برابر خود كند، مادامى كه در دنيا زنده است ، و در آخرت در زمره صالحين قرارش دهد، زيرا كمال بنده مملوك آن است كه نسبت به صاحب و ربش تسليم باشد، و مادامى كه زنده است در برابر آنچه وى از او مى خواهد سر تسليم فرود آورد، و در اعمال اختياريه خود چيزى كه مايه كراهت و نارضايتى او است از خود نشان ندهد و تا آنجا كه مى تواند و در اختيار اوست خود را چنان كند كه براى قرب مولايش صالح ، و براى مواهب بزرگ او لايق باشد، و همين معنا باعث شد كه يوسف (عليه السّلام ) از پروردگارش بخواهد كه او را در دنيا مسلم ، و در آخرت در زمره صالحان قرار دهد، همچنانكه جد بزرگوارش ابراهيم را به چنين مواهبى اختصاص داده بود،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 342
و قرآن در باره اش مى فرمايد: «و لقد اصطفيناه فى الدنيا و انه فى الاخرة لمن الصالحين اذ قال له ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمين» و اين اسلامى كه يوسف درخواست كرد بالاترين درجات اسلام ، و عالى ترين مراتب آنست ، و آن عبارتست از تسليم محض بودن براى خداى سبحان به اينكه بنده براى خود و براى آثار وجودى خود هيچ استقلالى نبيند و در نتيجه هيچ چيز - چه خودش و چه صفات و اعمالش - او را از پروردگارش مشغول نسازد، و اين معنا وقتى به خدا نسبت داده شود (و عرض شود كه خدايا تو مرا مسلم قرار ده ) معنايش اين است كه خداوند بنده اش را خالص براى خود قرار دهد.
از آنچه گذشت معلوم شد كه معناى درخواست (مرا مسلم بميران ) اين است كه خدايا اخلاص و اسلام مرا مادامى كه زنده ام برايم باقى بدار. و به عبارت ديگر اين است كه تا زنده است مسلم زندگى كند، تا در نتيجه دم مرگ هم مسلم بميرد، و اين كنايه است از اينكه خداوند او را تا دم مرگ بر اسلام پايدار بدارد، نه اينكه معنايش اين باشد كه دم مرگ مسلم باشم ، هر چند در زندگى مسلم نبودم ، و نه اينكه درخواست مرگ باشد و معنايش اين باشد خدايا الان كه داراى اسلامم مرا بميران .))
برخى در اين مورد آوردهاند كه: پس از آنكه به مهر و لطف خدا، شب تيره و تار فراق يوسف، به سپيدهدم وصال تبديل شد و خدا خاندان يعقوب را به مصر آورد، آن حضرت از باگاه خدا خواست تا او را با پدران شايستهكردارش در بهشت گرد آورد؛ از اين رو اين دعا را كرد كه:پروردگارا مرا در پاداش و ثواب همرديف و همدرجه آنان قرار ده!
و برخى ديگر آوردهاند كه: يوسف پس از رحلت، در تابوتى از سنگ مرمر در ميان نيل به خاك سپرده شد؛ چرا كه پس از رحلت او در ميان مردم در مورد مكان به خاكسپارى او كشمكش پديد آمد و هر گروه و جمعيتى بر آن شدند تا او را در شهر و ديار، يا كوچه و خيابان خويش به خاك سپارند و از بركت پيكر پاك او براى هميشه بهرهور گردند؛ از اين رو پس از صلاحانديشى بسيار، بر آن شدند تا او را در ميان نيل به خاك سپارند تا بدين وسيله آب روان با گذشتن از روى تابوت او به همه شهر برسد و همه مردم در بهرهورى از بركت پيكر پاك او برابر باشند. و اين قبر همچنان در رود نيل بود تا به وسيله موسى به بيت المقدّس برده شد.
فولادوند: «پروردگارا، تو به من دولت دادى و از تعبير خوابها به من آموختى. اى پديدآورنده آسمانها و زمين، تنها تو در دنيا و آخرت مولاى منى؛ مرا مسلمان بميران و مرا به شايستگان ملحق فرما.»
انصاریان: پروردگارا! تو بخشی از فرمانروایی را به من عطا کردی و برخی از تعبیر خواب ها را به من آموختی. ای پدید آورنده آسمان ها و زمین! تو در دنیا و آخرت سرپرست و یار منی در حالی که تسلیم [فرمان های تو] باشم جانم را بگیر، و به شایستگان مُلحقم کن.
تفسیر نور:
نکته ها
اولیاى خدا وقتى به عزّت و قدرت خود نگاه مىكنند، فوراً به یاد خداوند مىافتند و مىگویند: خدایا هر چه هست از توست. یوسف نیز اینچنین كرد، سخن را از پدر برگرداند و متوجّه خدا شد. خداوند حكومت مصر را به دو نفر داد، یكى فرعون كه آن را به خود نسبت داد و گفت: «ألیس لى ملك مصر» و دیگر به یوسف داد كه آنرا به خدا نسبت داد و گفت: «آتیتنى من الملك»
تفكّر ابراهیم، در ذریّه و فرزندان او جلوهگرى مىكند؛ ابراهیم گفت: «اَسلمت لربّ العالمین»(143) من تسلیم پروردگار عالمیان هستم، سپس نوه او یعقوب به فرزندانش سفارش مىكند كه با ایمان از دنیا بروید. «لاتموتنّ الاّ و انتم مسلمون»(144) در اینجا فرزند یعقوب نیز مرگ در حال تسلیم را از خدا مىخواهد؛ «توفّنى مسلماً»
به هر حال ابراهیمعلیه السلام از صالحین است؛ «انّه فى الآخرة لمن الصّالحین»(145) و یوسفعلیه السلام مىخواهد به او ملحق شود. «الحقنى بالصّالحین»
یوسف كه خداوند همواره او را حفظ كرد، به او علم داد، به او حكومت داد و خطر را از او دور كرد، باز نگران عاقبت خود است. واى به حال كسانى كه قدرت، مال و علم خود را با حیله به دست آوردهاند، آنان چه عاقبتى خواهند داشت!.
خداوند به حضرت آدم اسمائى را آموخت؛ «و علّم آدم الاسماء»(146)
به حضرت داود علم زره بافى؛ «و علّمناه صنعة لبوس»(147)
به حضرت سلیمان، علم نطق پرندگان؛ «عُلّمنا منطق الطیر»(148)
به حضرت یوسف، علم تعبیر خواب؛ «علّمتنى من تأویل الاحادیث»
و به پیامبر اسلام علوم اوّلین و آخرین. «و علّمك ما لم تكن تعلم»(149)(( و آنچه را نمی دانستی به تو آموخت))
143) بقره، 131.
144) بقره، 132.
145) بقره، 130.
146) بقره، 31.
147) انبیاء، 80.
148) نمل، 16.
149) نساء، 113.
پيام ها
1- اعطاى حكومت، از شئون ربوبیّت الهى است. «ربّ قد آتیتنى من الملك»
2- حكومت را نتیجهى فكر، مال، قدرت، یار و طرح خود ندانیم، بلكه ارادهى خداوند عامل اصلى است. «آتیتنى»
3- آنچه خدا به نیكان بدهد یا از آنان بگیرد، براى تربیت آنان است. «ربّ قد آتیتنى، ربّ السجن احب»
4- حكومت، حقّ دانشمندان است نه بىسوادان. «آتیتنى... علمّتنى» دانش یوسف وسیله حاكمیّت او شد.
5 - در هر موقعیّت وحالى، خود را به خداوند بسپارید. «انت ولىّ فى الدنیا والاخرة»
6- قدرت و حكومت و سیاست، زمینه خروج از دین است، مگر اینكه خداوند لطف كند. «توفّنى مسلماً»
(یوسف در چاه دعایى داشت و در زندان دعاى دیگر داشت، ولى همین كه به حكومت رسید دعاى او این بود: خدایا من مسلمان بمیرم.)
7- بندگان خدا در اوج عزّت و قدرت به یاد مرگ وقیامت و سرانجام كار خود هستند. «توفّنى مسلماً و الحقنى بالصالحین» همان گونه كه همسر فرعون در كاخ فرعون به فكر قیامت بود و مىگفت: «ربّ ابن لى عندك بیتاً فى الجنّة»(150) پروردگارا! در بهشت براى من جایى نزد خود قرار بده.
8 - عظمت خداوند تنها به خاطر نعمتهایى كه به ما ارزانى داشته نیست، بلكه او بوجود آورنده كل هستى است. «فاطر السموات والارض»
9- افتخار یوسف آن نیست كه حاكم بر مردم است، افتخارش آن است كه خداوند حاكم بر اوست. «انت ولىّ فى الدنیا و الاخرة»
10- حسن عاقبت وپایدارى در كار خیر، مهمتر از شروع آن است. انبیا براى حسن عاقبت دعا مىكردند؛ «توفّنى مسلماً» یعنى مرا در تسلیم خود تا مرگ پایدار بدار.(151)
11- در دعا، اوّل از نعمتهاى الهى یاد كنید؛ «ربّ قد آتیتنى» بعد درخواست خود را مطرح كنید. «توفّنى مسلماً»
12- چون به قدرت رسیدید، مناجات با خدا را از یاد نبرید. «ربّ قد آتیتنى...»
13- حضرت یوسفعلیه السلام در شور انگیزترین لحظات متوجّه خدا شده و با او مناجات مىكند. «ربّ قد آتیتنى...»*
14- علم و دانش در حكمرانى صحیح و عادلانه نقش مهمّى دارد. «آتیتنى من الملك و علّمتنى»*
15- در دعاها ومناجاتها تنها به فكر دنیا ومسائل مادى نباشید. «فىالدنیا والاخرة»
16- قدرت انسان ناچیز؛ «من الملك» علم انسان ناچیز؛ «من تأویل الاحادیث...» اما حكومت خداوند بر همه هستى است. «فاطر السموات والارض»
17- خدایى كه خالق آسمانها و زمین است مىتواند كسى را از لابلاى تمام سختىها نجات داده و او را به بالاترین درجهها برساند. «ربّ قد آتیتنى من الملك... فاطر السموات...»*
18- به ایمان فعلى خود مغرور نشویم، حفظ ایمان تا آخر مهم است. «توفّنى مسلماً»*
19- نهایت ایمان، تسلیم در برابر خداوند است. «توفّنى مسلماً»*
20- عاقبت خیر، بهترین نعمتى است كه خداوند به بندگانش عطا مىكند. «توفّنى مسلماً»*
21- هیچ پادشاهى تا ابد نمىماند. «توفّنى مسلماً»*
22- با ایمان مردن و در زمره صالحان قرار گرفتن، آرزوى پاكان است. «توفّنى مسلماً و الحقنى بالصالحین»
23- انسانهاى وارسته حكومت را براى خدمت و صلاح مىخواهند. «الحقنى بالصالحین»*
24- صالحان داراى بالاترین مقام در آخرت هستند. (یوسف آرزوى ملحق شدن به آنان را دارد) «الحقنى بالصالحین»*
سیماى یوسف (ویژگىهاى یك رهبر موفّق)
در پایان داستان حضرت یوسف، سیمایى از آن را مرور مىكنیم:
1. توجّه كامل به خداوند در تلخىها: «ربّ السجن احبّ ...» در شادىها و شیرینىها: «ربّ قد آتیتنى من الملك»
2. رهاكردن هر خط انحرافى از هر گروهى: «انّى تركت ملّة قوم لایؤمنون باللَّه و هم بالاخرة هم كافرون»
3. پىگیرى راه مستقیم پیشگامان: «واتبعت ملّة آبائى ابراهیم... و الحقنى بالصالحین»
4. پایدارى در راه رضاى خدا تا آخرین نفس: «توفّنى مسلماً»
5. وقار در برابر رقبا: «احبّ الى ابینا منّا»
6. صبر در برابر حوادث و مرارتها: «یجعلوه فى غیابت الجُبّ، اراد باهلك سوء»
7. پاكدامنى و ترجیح تقوا بر رفاه: «معاذ اللّه، ربّ السّجن احبّ الىّ ممّا یدعوننى»
8. كتمان در برابر بیگانگان: «و شروه بثمن بخس»
9. علم وافر: «علّمتنى من تأویل الاحادیث - انّى حفیظ علیم...»
10. بیان زیبا و فصیح: «فلمّا كلمّه قال انّك الیوم لدینا مكین»
11. اصالت خانوادگى: «آبائى ابراهیم و اسحاق ...»
12. مدارا با مخالفان فكرى: «یا صاحبى السّجن»
13. اخلاص: «كان من المخلصین»
14. سوز و علاقه به هدایت دیگران: «ءارباب متفرّقون خیر ام اللّه الواحد القهّار»
15. قدرت طراحى وابتكار: «جعل السقایة، ائتونى باخ لكم، فذروه فى سنبله،...»
16. تواضع و فروتنى: «رفع ابویه على العرش»
17. عفو و اغماض: «لا تثریب علیكم»
18. فتوت و جوانمردى: «نزغ الشّیطان بینى و بین اخوتى»
19. امانتدارى: «اجعلنى على خزائن الارض انى حفیظ علیم»
20. مهماننوازى: «انا خیر المنزلین»
150) تحریم، 11.
151) تفسیر المیزان.»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِي مِن تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَنتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ (101)
الإعراب:
(ربّ) منادى مضاف منصوب محذوف منه أداة النداء، وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل الياء المحذوفة للتخفيف، و (الياء) المحذوفة مضاف إليه (قد) حرف تحقيق (آتيت) فعل ماض مبنيّ على السكون.. و (التاء) ضمير فاعل و (النون) للوقاية و (الياء) ضمير مفعول به (من الملك) جارّ ومجرور متعلّق ب (آتيتني) [1] ، (الواو) عاطفة (علّمتني) مثل آتيتني (من تأويل) جارّ ومجرور متعلّق ب (علّمتني) [2] ، (الأحاديث) مضاف إليه مجرور، (فاطر) منادى مضاف منصوب محذوف منه أداة النداء [3] ، (السموات) مضاف إليه مجرور (الأرض) معطوف على السموات بالواو مجرور (أنت) ضمير منفصل في محلّ رفع مبتدأ (وليّي) خبر مرفوع، وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على ما قبل الياء، و (الياء) ضمير مضاف إليه (في الدّنيا) جارّ ومجرور متعلّق ب (وليّ) ، وعلامة الجرّ الكسرة المقدّرة على الألف (الآخرة) معطوف على الدنيا بالواو مجرور (توفّني) فعل أمر مبنيّ على حذف حرف العلّة.. و (النّون) للوقاية و (الياء) مفعول به، والفاعل أنت (مسلما) حال من الياء منصوبة (الواو) عاطفة (ألحقني) مثل توفّني (بالصّالحين) جارّ ومجرور متعلّق ب (ألحق) ، وعلامة الجرّ الياء.
[1] و (من) هي لبيان الجنس.. ويجوز أن تكون للتبعيض- وهو اختيار أبي حيّان الوحيد- فتتعلّق بنعت للمفعول المقدّر أيّ: آتيني عظيما من الملك. [.....]
[2] أو هي تبعيضية مثل الأولى، متعلّقة بنعت للمفعول المحذوف أي: علّمتني حظّا من تأويل الأحاديث.
[3] أو هو بدل من (ربّ) ، أو عطف بيان، أو نعت ...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 10:55 توسط م.ا.ت
|