بوى گل را از چه جويم؟ از گلاب!:

نگرشى بر واژه‏ های  آیات  98-94 سوره یوسف

لَمَّا فَصَلَتِ « وقتی که جدا شد » الْعِيرُ« کاروان ، قافله»  أَبُوهُمْ « پدرشان » لَأَجِدُ « هرآئینه می یابم ، احساس می کنم » رِيحَ « بو » لَوْلَا أَن تُفَنِّدُونِ« اگر مرا به سفاهت و بی عقلی متهم نکنید (تفندون: از ریشه فَنَد به معنی کم عقلی ، سستی رای و اتهام فساد عقل بستن آمده است )»  (94)

((در اين آيات ، داستان يوسف (عليه السّلام ) خاتمه مى پذيرد، و اين آيات متضمن دستور يوسف (عليه السّلام ) است كه برادران را وادار مى كند تا پيراهنش رابه منزل پدر برده و به روى او بيفكنند، و او را در حالى كه ديدگانش بهبودى يافته با همه خاندانش به مصر بياورند، و ايشان نيز چنين كردند، و در آخر يوسف به ديدار پدر و مادر نايل آمد. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 334))

بوى گل را از چه جويم؟ از گلاب!

بار ديگر كاروان كوچكى از مصر حركت كرد. اين كاروان، كاروان بشارت و نويد است. كاروانى است كه به همراه خويش بوى گل و نشان ماه را به همراه دارد و موج سرور و شادمانى و شادكامى را با خود مى‏آورد.

قرآن در ترسيم اين فراز از سرگذشت درس‏آموز يوسف مى‏فرمايد:

وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ‏

و هنگامى كه كاروان از مصر حركت كرد و با پشت سر نهادن ديوارهاى آن شهر، راه شام و كنعان را در پيش گرفت، پدر يوسف و برادرانش، به خاندان و نزديكان و نوادگانش كه بر گرد او بودند گفت: راستى كه من بوى دل‏انگيز و پرمعنويت يوسف را احساس مى‏كنم.

((كلمه «فصل» به معناى قطع و انقطاع است ، و كلمه «تفنيد» از باب تفعيل از ماده «فند» - به فتح فا و نون - به معناى ضعف راى است ، و معناى آيه اين است كه وقتى كاروان حامل پيراهن يوسف ، از مصر بيرون شد و از آن شهر منقطع گرديد (هنوز به كنعان نرسيده ) يعقوب در كنعان به كسانى كه از فرزندانش نزد او بودند فرمود: من هر آينه بوى يوسف را مى شنوم اگر مرا به ضعف راى نسبت ندهيد، بوى او را احساس مى كنم و چنين مى بينم كه ديدار او نزديك شده ، و اگر مرا تخطئه نكنيد جا دارد (كه شما نيز) به آنچه كه من مى يابم اذعان و اعتقاد داشته باشيد، ليكن احتمال مى دهم كه مرا نادان شمرده تخطئه ام كنيد، و به گفته ام معتقد نشويد.

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 335))

از حضرت صادق عليه السلام آورده‏اند كه فرمود: با حركت كاروان بشارت، يعقوب بوى پيراهن يوسف را در فلسطين و از مسافتى به اندازه ده شب راه احساس كرد.قال عليه السلام: وجد يعقوب ريح قميص يوسف من مسيره عشر ليال.

و از «ابن عباس» آورده‏اند كه گفت: يعقوب بوى پيراهن يوسف را از مسافتى به اندازه هشت شب راه احساس كرد.

«حسن» اين مسافت را هشتاد فرسنگ مى‏شمارد و مى‏گويد: يعقوب از اين فاصله بوى پيراهن يوسف را استشمام نمود. و پاره‏اى ديگر مى‏گويند از مسافتى به اندازه يك ماه راه.

«ابن عباس» مى‏گويد با حركت كاروان بشارت از مصر به سوى فلسطين، نسيمى دل‏انگيز و جانبخش وزيدن گرفت و بوى پيراهن يوسف را با خود به سوى يعقوب برد.

آن گاه مى‏افزايد: بادِ صبا از خدا اجازه گرفت تا پيش از رسيدن كاروان بشارت و آمدن پيراهن يوسف، بوى دل‏انگيز آن را به پدر كهنسال او برساند و خدا نيز به آن اجازه داد. به همين تناسب است كه از آن پس هر اندوه‏زده‏اى به وسيله باد صبا و نسيم دل‏انگيز، غم و اندوه جانكاه خويشتن را كاهش مى‏دهد و شاعران و سرايندگان در وصف اين نسيم جانبخش، شعرهاى زيبا و دلنشين مى‏سرايند.

لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ.

در تفسير اين فراز ديدگاه‏ها اين گونه است:

1 - به باور «ابن عباس» و «مجاهد» منظور اين است كه: اگر نسبت كم‏خردى به من ندهيد، من بوى يوسف را احساس مى‏كنم و مى‏يابم.

2 - امّا به باور «ابن اسحاق» منظور اين است كه: اگر ديدگاه و نظرم را سست نشماريد...

3 - از ديدگاه گروهى از جمله «سعيد بن جبير»، «سدى» و... منظور اين است كه: اگر دروغگويم نخوانيد...

4 - و از ديدگاه «قتاده» و «حسن» منظور اين است كه: اگر نگوييد بر اثر كهنسالى خردش را از دست داده است، بوى يوسف را استشمام مى‏كنم.

مکارم: هنگامی که کاروان (از سرزمین مصر) جدا شد، پدرشان [= یعقوب‌] گفت: «من بوی یوسف را احساس می‌کنم، اگر مرا به نادانی و کم عقلی نسبت ندهید!»

انصاریان: و زمانی که کاروان [از مصر] رهسپار [کنعان] شد، پدرشان گفت: بی تردید، بوی یوسف را می یابم اگر مرا سبک عقل ندانید.

تفسیر نور:

نکته ها                  

«فَصلت» یعنى فاصله گرفت. «فَصَلت العیر» یعنى كاروان از مصر فاصله گرفت. «تُفنّدون» از ریشه «فَنَد» به معنى ناتوانى فكر و سفاهت است.

یعقوب نگران بود كه اطرافیانش نسبت بى‏خردى به او دهند و فرمود: «لولا أن تفنّدون»، ولى با كمال تأسّف اطرافیان و بعضى اصحاب پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله این نسبت را به آن حضرت دادند، آنجا كه در آستانه رحلت فرمود: قلم و كاغذ بیاورید تا چیزى بگویم و ثبت شود كه اگر به آن عمل كنید، هرگز گمراه نشوید! یكى گفت: «اِنّ الرجلَ لیهجر»(137) پیامبر هذیان مى‏گوید و نگذاشتند چیزى نوشته شود.

سؤال: چگونه است كه تنها یعقوب بوى یوسف را درك مى‏كند؟ «اِنّى لاجد ریح یوسف»

پاسخ: هیچ مانعى ندارد، همان گونه كه انبیا، وحى را درك مى‏كنند و ما آن را درك نمى‏كنیم، در بقیه امور نیز آنان چیزى را بیابند كه ما نمى‏یابیم. مگر در آستانه‏ى جنگ خندق، به هنگام كندن خندق، رسول اكرم‏صلى الله علیه وآله از جهش برقى كه از اصابت كلنگ به سنگى نمایان شد، نفرمود: در این برق سقوط امپراطورى‏ها را دیدم؟ امّا بعضى از افراد ضعیف الایمان گفتند: پیامبر از ترس خود، دور شهر خندق مى‏كند، ولى با هر ضربه و جرقّه‏اى، از سقوط یك رژیم و حكومتى و پیروزى خود وعده مى‏دهد!

در شرح نهج‏البلاغه مرحوم خویى آمده است: براى امام معصوم، عمود نورى است كه چون خدا اراده كند، امام با نگاه به آن، آینده را مى‏بیند وگاهى نیز مثل مردم عادى است.

زمصرش بوى پیراهن شنیدى‏

چرا در چاه كنعانش ندیدى‏

بگفت: احوال ما برق جهان است‏

گهى پیدا و دیگر دم، نهان است‏

گهى بر طارم اَعلى نشینیم‏

گهى تا پشت پاى خود، نبینیم‏

« سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان»

شاید مراد از «بوى یوسف» خبر تازه‏اى از یوسف باشد. این مسئله امروزه در دنیاى علم، به «تله پاتى» یعنى انتقال فكر از نقاط دور دست، مشهور شده وبه عنوان یك مسئله مسلّم علمى درآمده است. یعنى كسانى كه پیوند نزدیكى با هم دارند و یا داراى قدرت روحى خاص هستند، همین كه مسئله‏اى در گوشه‏اى از جهان براى شخصى پیش آید او نیز در گوشه‏اى دیگر از جهان آن را درمى‏یابد.

شخصى از امام باقرعلیه السلام سؤال كرد: گاهى بدون جهت قلبم را غم فرا مى‏گیرد، به نوعى كه اطرافیان مى‏فهمند. امام فرمود: مسلمانان در آفرینش از یك حقیقت و طینت هستند، همین كه حادثه‏ى تلخى براى یكى از آنان اتفاق بیافتد، دیگرى در سرزمین و منطقه‏اى دیگر غمناك مى‏شود.(138)

اگر استشمام بوى یوسف را مربوط به قواى شامّه بدانیم، باید به عنوان یك امر خارق‏العاده و معجزه پذیرفت كه یعقوب بویى را از دور استشمام مى‏كند.

در ایّام تجاوز عراق به جمهورى اسلامى ایران كه مردم به فرمان امام خمینى‏قدس سره در جبهه‏هاى غرب و جنوب حاضر بودند، بنده نیز در خدمت شهید آیةاللَّه اشرفى اصفهانى كه حدود نود سال داشت، در عملیات «مسلم‏بن‏عقیل» بودم. ایشان بارها در شب حمله به من فرمود: من بوى بهشت را مى‏یابم، ولى من هرچه بو كشیدم چیزى نیافتم!.

آرى، كسى كه نود سال در علم و تقوا و زهد و تهجّد بوده، مى‏تواند احساسى داشته باشد كه دیگران نداشته باشند. همانگونه كه پیشگویى ایشان كه گفتند: من چهارمین شهید محراب خواهم بود، عملى شد!.(139)

به هر حال ممكن است مراد از بوى بهشت، یك بوى عرفانى باشد. نظیر شیرینى مناجات كه یك مزه معنوى است. و ممكن است بوى طبیعى باشد، لیكن هر شامه‏اى لایق استشمام آن نیست. نظیر امواج رادیویى كه در فضاست، لیكن هر رادیویى تمام آنها را نمى‏گیرد.

137) صوارم‏المهرقه، ص‏224.

138) تفسیر نمونه.

139) منافقان در فاصله‏ى یكى دو سال، آیة اللَّه مدنى، صدوقى، دستغیب و ایشان را در نماز جمعه یا مسیر رفتن به نماز جمعه، با نارنجك قطعه قطعه نمودند.

پيام ها                   

 1- انسان، با صفاى باطن مى‏تواند حقایق معنوى را درك كند. «انّى لاَجد ریح یوسف» ولى درك حقایق محدود است، اینگونه نیست كه آنان در هر مكان و زمان بتوانند هرچه را دریابند و لذا بوى پیراهن را بعد از فاصله كاروان دریافت نمود. «فصلت العیر»

 2- اگر حقایقى را درك نمى‏كنیم، مقام دیگران را انكار نكنیم. «لولا أن تفندون»

 3- همه‏ى مردم ظرفیّت شنیدن حقایق را ندارند و نسبت بى‏خردى به گوینده مى‏دهند. «لولا أن تفنّدون»*

 4- زندگانى عالمان در میان نادانان، رنج‏آور ومشكل است. «لولا أن تفنّدون» 

الجدول:

سورة یوسف (12) :

وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلَا أَن تُفَنِّدُونِ (94)

الإعراب:

(الواو) استئنافيّة (لمّا) ظرف بمعنى حين متضمّن معنى الشرط متعلّق ب (قال) ، (فصلت) فعل ماض، و (التاء) للتأنيث (العير) فاعل مرفوع (قال) فعل ماض (أبو هم) فاعل مرفوع، وعلامة الرفع الواو..

و (هم) ضمير مضاف إليه (إنّي) حرف مشبّه بالفعل، و (الياء) اسم إنّ (اللام) المزحلقة للتوكيد (أجد) مضارع مرفوع، والفاعل أنا (ريح) مفعول بهمنصوب (يوسف) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الفتحة (لولا) حرف شرط غير جازم (أن) حرف مصدريّ (تفنّدوا) مضارع منصوب وعلامة النصب حذف النون.. و (الواو) فاعل و (النون) للوقاية و (الياء) المحذوفة للتخفيف ضمير في محلّ نصب مفعول به.

------------------------------------------------------

لَفِي ضَلَالِكَ الْقَدِيمِ « البته در گمراهی و اشتباه سابق خود هستی » (95)

نزديكان و نوادگان يعقوب كه بر گرد آن بزرگوار نشسته بودند، از آنجايى كه از دنياى او بيگانه بودند و از مهر و عشق او و انتظارش به منظور آمدنِ نشانى از يوسف چيزى حس نمى‏كردند، به او رو كردند و گفتند: به خداى سوگند كه تو در مورد يوسف و عشق به او در گمراهى ديرينه‏ات هستى.

قالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ.

به باور «حسن» و «قتاده» منظور آنان اين بود كه يوسف سال ها پيش جهان را بدرود گفته است و تو هنوز در همان آرزوهاى خام و پندارهايت در مورد او هستى و فكر مى‏كنى كه زنده مى‏شود و باز مى‏گردد.

((كلمه «قديم» در مقابل جديد، و به معناى كهنه است ، كه وجودش ‍ متقدم بر جديد است ، اين جمله كلام بعضى از فرزندان يعقوب است كه در آن ساعت حاضر بوده و در جواب پدر گفته اند. و اين خود مى رساند كه فرزندان آن جناب در اين داستان چه بهره زشتى داشته اند كه از همان اول داستان تا به آخر چه اسائه ادبها به پدر نمودند، در اول داستان گفتند: «ان ابانا لفى ضلال مبين» و در آخر گفتند: «انك لفى ضلالك القديم».

مقصود از گمراهى نسبت داده شده به يعقوب در (انك لفى ضلالك القديم )

و ظاهرا مرادشان از اين گمراهى كه در آخر گفتند، همان گمراهى است كه در اول به وى نسبت دادند، و مقصودشان از آن گمراهى محبت زياد يعقوب به يوسف است . آرى ايشان چنين معتقد بودند كه از يوسف سزاوارتر به محبتند، چون مردانى قوى هستند كه تدبير امور خانه يعقوب و دفاع از حقوق او به دست ايشان است ، اما پدرشان از راه حكمت منحرف شده دو تا بچه خردسال را كه هيچ اثرى در زندگى او ندارند در محبت بر ايشان ترجيح داده و با تمام وجودش به آن دو رو كرده ، و ايشانرا فراموش نموده ، و وقتى هم يكى از اين دو يعنى يوسف را ناپديد مى بيند آنقدر جزع و فزع ، و گريه و زارى مى كند تا آنكه هر دو چشمش نابود و پشتش خميده مى شود.

اين است مراد ايشان از اينكه : يعقوب در ضلالت قديم خود هست ، نه اينكه مقصودشان گمراهى در دين باشد، تا بخاطر چنين حرفى كافر شده باشند، بدليل اينكه :

اولا: آنچه از فصول كلام ايشان در خلال اين قصه آمده شاهد بر اين است كه ايشان موحد و بر دين پدرانشان ابراهيم و اسحاق و يعقوب (عليهما السلام ) بوده اند.

و ثانيا: اين دو موردى كه ايشان نسبت ضلالت به پدر داده اند مواردى نيست كه ارتباط دينى داشته باشد تا بتوانيم احتمال دهيم مقصود ايشان از اين ضلالت اين است كه دين پدر را قبول ندارند، بلكه مواردى است كه با اعمال حياتى و روش زندگى ارتباط دارد، و آن عبارتست ازاينكه : پدرى بعضى از فرزندان خود را نسبت به بعضى ديگر بيشتر دوست بدارد و بيشتر احترام كند، مقصودشان از ضلالت ، غير اين نمى تواند باشد. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 336))

امّا به باور «مقاتل» منظورشان اين بود كه: تو هنوز در همان سرسختى و پندار ديرينه‏ات در مهر به يوسف هستى و اين سخن تو نيز از همان محبّت افراطى‏ات ريشه مى‏گيرد.

مکارم: گفتند: «به خدا تو در همان گمراهی سابقت هستی!»

انصاریان: گفتند: به خدا سوگند تو در همان خطا و گمراهی دیرینت هستی.

تفسیر نور:

نکته ها                  

در آیه 8 این سوره خواندیم كه برادران در حقّ پدر خود گفتند: «انّ ابانا لفى ضلال مبین» پدرمان به خاطر علاقه بى‏جهت به یوسف و برادرش، در گمراهى آشكار است. در اینجا گفتند: «ضلالك القدیم»، یعنى هنوز در آن خطاى پیشین به سر مى‏برد.

افراد عادّى نباید اولیاى خدا را با فهم خود بسنجند و حكم كنند كه این شدنى است یا نشدنى. حضرت على‏علیه السلام مى‏فرماید: «النّاس اعداء ما جهلوا»(140) یعنى مردم همین كه خود نمى‏دانند با هر دانایى مخالفت مى‏كنند.

140) نهج‏البلاغه، حكمت 172.

پيام ها                   

 1- كار نیكان را قیاس از خود مگیر(.حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان، مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول )«انّك لفى ضلالك» (نسبت گمراهى به پدر، ناشى از قیاس وسنجیدن درك او با فهم خود بود.)

 2- یعقوب در طول دوران فراق یوسف، به زنده بودن او اعتقاد داشت و آن را براى اطرافیانش اظهار مى‏كرد. «انّك لفى ضلالك القدیم» 

الجدول:

سورة یوسف (12) :

قَالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلَالِكَ الْقَدِيمِ (95)

الإعراب:

(قالوا) فعل ماض وفاعله (تالله) تاء القسم ومجرورها،متعلّق بفعل محذوف تقديره أقسم (إنّك) مثل إنّي [1] ، (اللام) للتوكيد (في ضلالك) جارّ ومجرور متعلّق بخبر إنّ ... و (الكاف) مضاف إليه (القديم) نعت لضلال مجرور.

[1] يمكن تضمين فعل ارتدّ معنى صار فتكون (بصيرا) خبرا.

الصرف:

(القديم) ، صفة مشبّهة من فعل قدم يقدم باب كرم، وزنه فعيل.

----------------------------------------------------------

فَلَمَّا« پس وقتی که »  جَاءَ « آمد » الْبَشِيرُ « مژده رسان ، بشارت دهنده » أَلْقَاهُ « افکند آن(پیراهن ) را » وَجْهِهِ « رویش ، صورتش » ارْتَدَّ « برگشت »بَصِيرًا « بینا»أَلَمْ أَقُل« آیا نگفتم » أَعْلَمُ « می دانم »  مَا لَا تَعْلَمُونَ « آنچه را که شما نمی دانید » (96)

و يعقوب پس از گستاخى نزديكانش، ديگر لب فرو بست و به آنان چيزى نگفت، امّا در كران تا كران وجودش غوغايى برپا بود... تا سرانجام كاروان بشارت از راه رسيد...

فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى‏ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً

پس هنگامى كه آن مژده‏رسان از راه رسيد و آن پيراهن را بر چهره يعقوب افكند، به ناگاه نورِ ديدگانش بازگشت و به لطف خدا بينا گرديد.

((كلمه «بشير» به معناى حامل بشارت است ، و در اينجا همان كسى است كه حامل پيراهن يوسف است ، ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 336))

«ابن عباس» در اين مورد آورده است كه مژده‏رسان «يهوذا» فرزند بزرگ يعقوب يا «مالك بن ذعر»(17) بود.

و «ضحاك» در اين مورد آورده است كه: پس از افكنده شدن آن پيراهن بر چهره يعقوب، آن بزرگوار پس از نابينايى‏اش بينا گرديد و پس از ناتوانى و پيرى، توانمند و جوان شد و گفت: اينك نمى‏دانم كه به مژده‏رسان چه پاداشى بدهم؟ و آن گاه براى او دعا كرد كه: پروردگارا، سختى‏هاى مرگ را بر او آسان گردان.

قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ.

و به كسانى كه بر گرد او بودند روى آورد و گفت: آيا به شما نگفتم كه من از مهر و قدرت خدا چيزهايى مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد؟! آيا بارها به شما نگفتم كه خداى توانا خواب يوسف را تحقّق مى‏بخشد و رنج ها و سختى‏ها را به وسيله شكيبايى و بردبارى از پيامبران و شايسته‏كرداران دور مى‏سازد؟ آرى، من اين حقايق را بارها به شما گفتم، امّا شما گوش جان نسپرديد و درنيافتيد.

((و اينكه فرمود: «الم اقل لكم انى اعلم» اشاره است به آن گفتارش كه بعد از ملامت فرزندان كه «تا كى بياد يوسفى» فرموده بود، و آن عبارت بود از جمله «انما اشكو بثى و حزنى الى اللّه و اعلم من اللّه ما لا تعلمون»، و معناى آيه روشن است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 336))

«حسن» مى‏گويد: خداى پرمهر زنده بودن يوسف را به يعقوب خبر داده بود، امّا اقامتگاه او را به وى نشان نداده بود.

مکارم: امّا هنگامی که بشارت دهنده فرا رسید، آن (پیراهن) را بر صورت او افکند؛ ناگهان بینا شد! گفت: «آیا به شما نگفتم من از خدا چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌دانید؟!»

انصاریان: پس هنگامی که مژده رسان آمد، پیراهن را بر صورت او افکند و او دوباره بینا شد، گفت: آیا به شما نگفتم که من از خدا حقایقی می دانم که شما نمی دانید؟

تفسیر نور:

نکته ها                  

اگر مراد از سفید شدن چشم «وابیضت عیناه»؛ كم‏نور شدن باشد، «بصیراً» به معناى پر نور شدن است و دلالت بر این دارد كه حزن و شادى در دید و قوه باصره‏ى انسان مؤثر است. امّا اگر مراد نابینایى مطلق باشد كه از ظاهر آیه و «فارتدّ بصیراً» بر مى‏آید، یك معجزه و توسّل است كه قرآن آن را اثبات مى‏كند.

دنیا فراز و نشیب دارد؛ برادران یوسف یك روز كشته شدن یوسف را به دست گرگ و یك روز خبر حاكم شدن یوسف را مى‏آورند.

پيام ها                   

 1- سرچشمه علم انبیا، علم الهى است. «أعلم من اللَّه...»

 2- انبیاى الهى به وعده‏هاى خداوند اطمینان دارند. «ألَم‏أقل...»

 3- یعقوب بر خلاف فرزندانش، به زنده بودن یوسف و پایان پذیرفتن فراقش اطمینان داشت. «ألم أقل لكم»

 4- فرزند ناصالح باعث كورى پدر وفرزند صالح موجب بینایى او مى‏شود. «ابیضّت عیناه... فارتدّ»*

 5 - اراده‏ى الهى، بر قوانین طبیعى حاكم است. «فارتدّ بصیراً»

 6- لباس و تعلّقات اولیاى خدا، مى‏تواند منشأ اثر باشد. «فارتدّ بصیراً»

 7- چه بسا امرى كه مكروه شمرده مى‏شود؛ ولى براى همه خیر است، چنان كه قحطى ناخوشایند بود، ولى موجب آزادى بى‏گناهى چون یوسف و حاكمیّت او، وصال یعقوب وكنترل قحطى شد. «انّى اعلم من اللّه مالاتعلمون»* 

الجدول:

سورة یوسف (12) :

فَلَمَّا أَن جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ (96)

الإعراب:

(الفاء) عاطفة (لمّا) ظرف متعلّق ب (ألقاه) ، متضمّن معنى الشرط (أن) حرف زائد (جاء) فعل ماض (البشير) فاعل مرفوع (ألقاه) فعل ماض مبنيّ على الفتح المقدّر على الألف، و (الهاء) ضمير مفعول به، والفاعل هو أي البشير (على وجهه) جارّ ومجرور متعلّق ب (ألقاه) .. و (الهاء) مضاف إليه (الفاء) عاطفة (ارتدّ) مثل جاء، والفاعل هو أي يعقوب (بصيرا) حال منصوبة [1] ، (قال) مثل جاء (الهمزة) للاستفهام (لم) حرف نفي وجزم (أقل) مضارع مجزوم، والفاعل أنا (اللام) حرف جرّ و (كم) ضمير في محلّ جرّمتعلّق ب (أقل) ، (إنّي) كالسابق [2] (أعلم من الله ما لا تعلمون) مرّ إعرابها [3] .

[1] في الآية السابقة (94) .

[2] في الآية السابقة (94) .

[3] في الآية (86) من هذه السورة.

----------------------------------------------------

 يَا أَبَانَا « ای پدرمان » اسْتَغْفِرْ لَنَا « طلب آمرزش کن برای ما » ذُنُوبَنَا « گناهان ما » كُنَّا « بودیم » خَاطِئِينَ « خطا کاران » (97)

((گويندگان اين كلام فرزندان يعقوبند، بدليل اينكه گفتند: «اى پدر ما»، و مقصودشان از گناهان ، همان اعمالى است كه با يوسف و برادرش انجام دادند، يوسف هم قبلا برايشان طلب مغفرت كرده بود. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 337))

و آنان با ديدن آن همه شگفتى و عظمت دگرگون شدند و روى توبه به بارگاه خدا آوردند:

قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا

و گفتند: هان اى پدر گرانمايه! از خدا براى ما آمرزش بخواه و دعا كن كه او گناهان ما را ببخشد.

إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ.

چرا كه ما در آنچه انجام داديم گناهكار و خطاكار بوده‏ايم.

مکارم: گفتند: «پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه، که ما خطاکار بودیم!»

انصاریان: گفتند: ای پدر! آمرزش گناهانمان را بخواه، بی تردید ما خطاکار بوده ایم.

تفسیر نور:

الجدول:

سورة یوسف (12) :

قَالُوا يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ (97)

الإعراب:

(قالوا) فعل ماض وفاعله (يا أبانا) مرّ إعرابها [1] ، (استغفر) فعل أمر، والفاعل أنت (اللام) حرف جرّ و (نا) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (استغفر) ، (ذنوبنا) مفعول به منصوب.. و (نا) ضمير مضاف إليه، (إنّا كنّا خاطئين) مثل إن كنّا لخاطئين [2] .

[1] في الآية (81) من هذه السورة.

[2] في الآية (91) من هذه السورة.

--------------------------------------------------

سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ « به زودی طلب امرزش خواهم کرد »  الْغَفُورُ« پوشاننده ، آمرزنده » (98)

و آن بزرگمردِ شايسته‏كردار، گستاخى و اشتباه آنان را ناديده گرفت و به آنان وعده مساعد داد و فرمود: نگران نباشيد كه به زودى از بارگاه پروردگارم برايتان آمرزش خواهم خواست.

قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ.

((يعقوب (عليه السّلام ) در اين جمله فرمود: بزودى برايتان استغفار مى كنم ، و علت اينكه استغفار براى فرزندان را تاءخير انداخت شايد اين باشد كه تا نعمت خدا با ديدار يوسف تكميل گشته دلش به تمام معنا خوشحال گردد، و قهرا تمامى آثار شوم فراق از دلش زايل شود، آنگاه استغفار كند، و در بعضى اخبار هم آمده كه تاءخير انداخت تا وقتى كه در آن وقت دعا مستجاب مى شود، ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 337))(( و در «فقيه» به سند خود از محمد بن مسلم از امام صادق (عليه السّلام ) روايت كرده كه در ذيل گفتار يعقوب به فرزندانش ، كه فرمود: «سوف استغفر لكم ربى» فرموده : استغفار را تاءخير انداخت تا شب جمعه فرا رسد.

مؤ لف : در اين معنى روايات ديگرى نيز هست .

و در الدّرالمنثور است كه ابن جرير و ابى الشيخ ، از ابن عباس از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) روايت كرده اند كه فرمود: اينكه برادرم يعقوب به فرزندان خود گفت : بزودى برايتان از پروردگارم طلب مغفرت مى كنم منظورش اين بود كه شب جمعه فرا رسد.

و در كافى به سند خود از فضل بن ابى قره از امام صادق (عليه السّلام ) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرموده : بهترين وقتى كه مى توانيد در آن وقت دعا كنيد و از خدا حاجت بطلبيد وقت سحر است ، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود كه : يعقوب به فرزندان خود گفت : «سوف استغفر لكم ربى» و منظورش اين بود كه در وقت سحر طلب مغفرت كند.

مؤ لف : در اين معنى روايات ديگرى نيز هست از جمله الدّرالمنثور از ابى الشيخ و ابن مردويه از ابن عباس از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) روايت كرده كه شخصى از آن جناب پرسيد چرا يعقوب استغفار راانداخت ؟ فرمود: تاءخير انداخت تا هنگام سحر فرا برسد، چون دعاى سحر مستجاب است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 346

در سابق هم در بيان آيات ، كلامى در وجه تاءخير گذشت (كه تاءخير انداخت تا با ديدن يوسف و عزّت او دلش بكلى از چركينى نسبت به فرزندان پاك شود آن وقت دعا كند) و اگر يوسف (عليه السّلام ) با خوشى به برادران رو كرد و خود را معرفى نمود، و ايشان او را به جوانمردى و بزرگوارى شناختند و او كمترين حرف و طعنه اى كه مايه شرمندگى ايشان باشد نزد، و لازمه اين رفتار اين بود كه بلافاصله جهت ايشان استغفار كند همچنانكه كرد دليل نمى شود بر اينكه يعقوب (عليه السّلام ) طلب مغفرت را تاءخير نيندازد، چون موقعيت يعقوب غير موقعيت يوسف بود، موقعيت يوسف مقتضى بر فوريت استغفار و تسريع در آن بود زيرا در مقام اظهار تمام فتوت و جوانمردى بود اما چنين مقتضى در مورد يعقوب نبود.))

برخى از جمله «ابن طاووس» در اين مورد آورده‏اند كه: يعقوب بدان دليل در دم براى آنان طلب آمرزش نكرد كه در نظر داشت سحرگاه جمعه برايشان آمرزش بخواهد.

و از حضرت صادق عليه السلام نيز همين ديدگاه روايت شده است.

امّا گروهى از جمله «ابن مسعود» بر آنند كه يعقوب آمرزش‏خواهى براى آنان را تا سحرگاه به تأخير افكند؛ چرا كه سحرگاهان براى اجابت دعا مناسب‏تر است. و از حضرت صادق عليه السلام نيز در بيانى ديگر اين ديدگاه روايت شده است.

«وهب» مى‏گويد: يعقوب بيش از بيست سال هر سحرگاه براى آنان طلب آمرزش كرد.

و پاره ديگر بر آنند كه آن حضرت به مدت بيست سال رو به بارگاه خدا مى‏ايستاد و براى آمرزش گناهان فرزندانش دعا مى‏كرد و آنان نيز پشت سر پدرشان مى‏ايستادند و آمين مى‏گفتند.

در اين مورد آورده‏اند كه: جبرئيل نزد يعقوب آمد و اين دعا را به او آموخت كه:

يا رجاء المؤمنين! لا تخيب رجايى، و يا غوث المؤمنين! اغثنى، و يا عون المؤمنين! اعنى، و يا حبيب التّوابين! تب على و استجب لهم.

هان اى اميد ايمان‏آوردگان! اميد مرا به نوميدى تبديل مساز؛

اى فريادرس ايمان‏آوردگان! به فريادم برس؛

اى يار و مددكار ايمان‏آوردگان! ياريم برسان؛

و اى دوستدار توبه‏كاران! توبه‏ام را بپذير و دعاى اينان را پذيرا باش!

مکارم: گفت: «بزودی برای شما از پروردگارم آمرزش می‌طلبم، که او آمرزنده و مهربان است!»

انصاریان: گفت: برای شما از پروردگارم درخواست آمرزش خواهم کرد؛ زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است.

تفسیر نور:

نکته ها                  

فرزندان یعقوب موحّد بودند وبه مقام والاى پدرشان آگاه بودند؛ «یا ابانا استغفر لنا» آنچه در آیات قبل به عنوان «ضلال» به پدر نسبت داده‏اند، مراد گمراهى در عقیده نیست، بلكه گمراهى در تشخیص و علاقمندى او به یوسف بود.

براى ظالم سه روز است: روز قدرت، روز مهلت و روز ندامت.

براى مظلوم نیز سه روز است: روز حسرت كه مورد ظلم قرار گرفته، روز حیرت كه در فكر چاره‏اندیشى است و روز نصرت در این دنیا یا جهان آخرت.

كسانى‏كه در اثر اشتباه به پدر گفتند: «انّ ابانا لفى ضلال مبین» بعد از توجّه به اشتباه مى‏گویند: «انّا كنّا خاطئین»

در تفسیر مجمع‏البیان و اطیب‏البیان آمده است كه حضرت یعقوب در انتظار شب جمعه یا سحر بود تا براى فرزندانش دعا كند.

پيام ها                   

 1- ظلم، مایه‏ى ذلّت است. روزى كه برادران، یوسف را به چاه انداختند، روز خنده آنان و ذلّت یوسف بود و امروز به عكس شد.

 2- براى آمرزش گناهان، توسّل به اولیاى خداوند جایز است. «یا ابانا استغفر لنا»

 3- دعاى پدر تأثیر ویژه‏اى دارد. «یا ابانا استغفر لنا»*

 4- براى توبه هیچگاه دیر نیست. «استغفر لنا»*

 5 - اعتراف به گناه و خطا زمینه آمرزش است. «انّا كنّا خاطئین»*

 6- براى دعا، ساعات خاصّى اولویّت دارد. «قال سوف استغفر لكم»

 7- دعاى پدر در حقّ فرزندان، اثر خاصّى دارد. «سوف استغفر لكم»

 8 - پدر نباید كینه‏توز باشد ولغزش فرزندان را در دل نگهدارد. «استغفر لكم»

 9- به هنگام اقرار خلافكار، او را ملامت نكنید. هنگامى كه گفتند: «انّا كنّا خاطئین» ما خطاكار بودیم. پدر گفت: «سوف استغفر لكم»

 10- گناهكار را به مغفرت الهى امیدوار كنیم. «قال سوف استغفر لكم ربّى»*

 11- در استجابت دعا و توسّل به اولیاى الهى صبور باشیم. «سوف استغفر لكم»*

 12- حضرت یعقوب از حقّ خویش گذشت و براى حقّ الهى وعده دعا به فرزندان داد. «استغفر لكم ربّى»*

 13- لطف خداوند، شامل بزرگ‏ترین گناه و گناهكاران نیز مى‏شود. «هو الغفور الرّحیم» با اینكه دو نفر از پیامبران الهى مورد آزار و اذیّت چندین ساله قرار گرفته‏اند، باز امید بخشایش از او مى‏رود. 

الجدول:

سورة یوسف (12) :

قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (98)

الإعراب:

(قال) فعل ماض، والفاعل هو (سوف) حرف استقبال (أستغفر) مضارع مرفوع.. والفاعل أنا (لكم) مثل لنا [1] متعلّق ب (أستغفر) ، (ربّي) مفعول به منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل الياء،و (الياء) ضمير مضاف إليه (إنّه هو الغفور الرحيم) مثل إنّه هو العليم الحكيم [2] .

[1] في الآية السابقة[97]

[2] في الآية (83) من هذه السورة.