شگفتا! تو همان يوسف هستى؟:
نگرشى بر واژه‏ های  آیات  93-87 سوره یوسف
يَا بَنِيَّ « ای فرزندان من » اذْهَبُوا« بروید »  فَتَحَسَّسُوا« جستج کنید » أَخِيهِ « برادرش » لَا تَيْأَسُوا « مایوس نشوید »  رَّوْحِ اللَّهِ « رحمت خدا »  لَا يَيْأَسُ « ناامید نمی شود » (87)
و سرانجام به فرزندانش اميد بخشيد و يأس و نوميدى از بارگاه خدا را از نشانه‏هاى كفر اعلان كرد و با شعله‏ور ساختن مشعل اميد در دل‏هاى فرزندانش، آنان را به جستجو و تلاشى ديگر در راهِ يافتن يوسف برانگيخت و فرمود:
يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ‏
هان اى پسران من! برويد و از سرنوشت يوسف و برادرش «بنيامين» جستجو كنيد.
((در مجمع البيان مى گويد: «تحسس» - با حاء - به معناى طلب چيزى است به حس ، و تجسس - با جيم - هم نظير آنست و در حديث آمده : «لا تحسسوا و لا تجسسوا»،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 320
بعضى هم گفته اند: اصلا معناى اين دو كلمه يكى است ، و اگر در اين روايت و جاهاى ديگر بهم عطف شده اند صرفا بخاطر اختلاف لفظ است ، نه اختلاف معنى ، مانند قول شاعر كه معناى دورى را دوبار در شعرش به دو لفظ آورده و مى گويد: «متى ادن منه ينا عنه و يبعد - هر وقت نزديكش مى شوم ، از او دور مى شود و دور مى شود».
بعضى هم گفته اند: اين دو واژه هر يك معناى بخصوصى دارند، تجسس ‍ به معناى تعقيب و جستجو كردن عيب مردم است ، و تحسس به معناى گوش دادن به گفتگوى مردم است ، و از ابن عباس فرق ميان اين دو كلمه را پرسيدند گفت : زياد از هم دور نيستند جز آنكه تحسس در خير گفته مى شود، و تجسس در شر. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 321))
«سدى» در اين مورد مى‏گويد: هنگامى كه فرزندان يعقوب رفتار شايسته و خلق و خوى بزرگوارانه و آزادمنشانه فرمانرواى مصر را براى پدرشان وصف كردند، يعقوب گفت: به نظر مى‏رسد او يوسف باشد؛ و آن گاه افزود: اينك برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد و از نزديك وضعيّت آن دو را به دقّت مورد مطالعه قرار دهيد، و از نام و عنوان پادشاه مصر و از دين و آيين او جويا گرديد؛ چرا كه در ژرفاى دل من اين انديشه پديد آمده كه او يوسف است كه «بنيامين» را با اين تدبير نزد خود نگاه داشته است.
وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ‏
و از رحمت خدا نوميد نگرديد.
((معناى «روح» و بيان اينكه ياءس از روح و رحمت الهى گناه كبيره است
و كلمه «روح» - به فتح راء و سكون واو - به معناى نفس و يا نفس ‍ خوش است ، هر جا استعمال شود كنايه است از راحتى ، كه ضد تعب و خستگى است ، و وجه اين كنايه اين است كه شدت و بيچارگى و بسته شدن راه نجات در نظر انسان نوعى اختناق و خفگى تصوّر مى شود، همچنانكه مقابل آن يعنى نجات يافتن به فراخناى فرج و پيروزى و عافيت ، نوعى تنفس و راحتى به نظر مى رسد، و لذا مى گويند خداوند «يفرج الهم و ينفس الكرب - اندوه را به فرج ، و گرفتارى را به نفس ‍ راحت مى سازد»، پس روحى كه منسوب به خداست همان فرج بعد از شدتى است كه به اذن خدا و مشيت او صورت مى گيرد.
و بر هر كس كه ايمان به خدا دارد لازم و حتمى است به اين معنا معتقد شود كه خدا هر چه بخواهد انجام مى دهد و بهر چه اراده كند حكم مينمايد، و هيچ قاهرى نيست كه بر مشيت او فائق آيد و يا حكم او را بعقب اندازد، و هيچ صاحب ايمانى نمى تواند و نبايد از روح خدا ماءيوس و از رحمتش نااميد شود زيرا ياس از روح خدا و نوميدى از رحمتش در حقيقت محدود كردن قدرت او، در معنا كفر به احاطه و سعه رحمت اوست ، همچنانكه در آنجا كه گفتار يعقوب (عليه السّلام ) را حكايت مى كند مى فرمايد: «انه لا يياس من روح اللّه الا القوم الكافرون».
و در آنجا كه كلام ابراهيم (عليه السّلام ) را حكايت مى كند از قول او مى فرمايد: «و من يقنط من رحمه ربه الا الضالون» و همچنين در اخبار وارده ، از گناهان كبيره و مهلكه شمرده شده است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 321
و معناى آيه اين است كه سپس يعقوب به فرزندان خود امر كرده چنين گفت : «يا بنى اذهبوا فتحسسوا من يوسف و اخيه».))
و به باور برخى، واز گشايش و فرج خدا نوميد نشويد.
إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكافِرُونَ.
چرا كه جز مردم كفرگرا، كس ديگرى از رحمت خدا نوميد نمى‏گردد.
«ابن عباس» مى‏گويد: انسان باايمان و پرواپيشه هر آنچه را از خدا ببيند، همه را خير و رحمت براى خود مى‏نگرد، در سختى و گرفتارى به بارگاه او اميد مى‏بندد، و در رفاه و آسايش او را ستايش مى‏كند و سپاس نعمت‏هاى او را مى گزارد، امّا انسان كفرگرا اين گونه نيست.
چرا يوسف پدر را از حال خود باخبر نساخت؟
چگونه با وجود نزديك بودن اقامتگاه يعقوب و يوسف، پدر از حال فرزندش بى‏خبر ماند؟
و چرا يوسف پدر را در جريان كار خويش قرار نداد تا دل او را آرامش بخشد و غم و اندوه او را برطرف سازد؟
پاسخ‏
در اين مورد «جبايى» مى‏گويد: دليل اين موضوع اين بود كه يوسف هنگامى كه از چاه نجات يافت، به مصر برده شد و در آنجا به عنوان يك برده، به وسيله عزيز مصر خريدارى و در خانه او به كار مشغول شد، و پس از آن نيز مدّتى را در زندان سپرى كرد و كار را به گونه‏اى بر او سخت گرفتند كه نامش از سر زبان‏ها افتاد، و از پى آزادى از زندان، او در اين انديشه بود كه خبر سلامت و موفقيّت خويش را از راهى مطمئن به پدر برساند...
و «سيّد مرتضى» مى‏گويد: ممكن است آفريدگار فرزانه هستى براى تشديد محبّت يعقوب، به يوسف وحى فرموده باشد كه پدرش را از سرنوشت خويش آگاه نسازد، وگرنه اين كار براى او ناممكن نبود.
فولادوند: اى پسران من، برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد و از رحمت خدا نوميد مباشيد، زيرا جز گروه كافران كسى از رحمت خدا نوميد نمى‌شود.»
انصاریان: ای پسرانم! بروید آن گاه از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت خدا مأیوس نباشید؛ زیرا جز مردم کافر از رحمت خدا مأیوس نمی شوند.
تفسیر نور:
«تحسّس» جستجوى چیزى از راه حس است. «تجسّس» به جستجو كردن در مورد بدى‏ها و «تحسس» به جستجو كردن در مورد خوبى‏ها گفته مى‏شود.
به تعبیر راغب، «رَوْح» و «روح» به معناى جان است، ولى «رَوح» درموارد فَرَج و رحمت به كار مى‏رود، گویا با گشایش گره و مشكل، جان تازه‏اى در انسان دمیده مى‏شود.
در تفسیر تبیان آمده است: روح از ریح است، همان گونه كه انسان با وزش باد احساس راحتى مى‏كند با رحمت الهى نیز انسان شادمان مى‏گردد.
براساس روایات، یأس از رحمت خدا، از گناهان كبیره است.(130)
130) من‏لایحضره‏الفقیه، باب معرفة الكبائر.
پيام ها                   
 1- پدر نباید با فرزندانش قطع رابطه‏ى دائمى كند. «فتولّى عنهم... یابنىّ»
 2- شناخت، نیاز به حركت دارد. «اذهبوا فتحسّسوا»
 3- رسیدن به لطف الهى، با تنبلى سازگار نیست. «اذهبوا، ولا تایْئسوا»
 4- اولیاى خدا، هم خود مأیوس نمى‏شوند هم دیگران را از یأس باز مى‏دارند. «لاتایئسوا»
 5 - یأس، نشانه‏ى كفر است. «لایایئس... الاّ القوم الكافرون» زیرا مأیوس شده، در درون خود مى‏گوید: قدرت خدا تمام شده است. 
الجدول:
سورة یوسف (12) :
يَا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِن يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلَا تَيْأَسُوا مِن رَّوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لَا يَيْأَسُ مِن رَّوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ (87)
الإعراب:
(يا) أداة نداء (بنيّ) منادى مضاف منصوب، وعلامة النصب الياء فهو ملحق بجمع المذكّر، و (الياء) الثانية ضمير مضاف إليه (اذهبوا) فعل أمر مبنيّ على حذف النون.. و (الواو) فاعل (الفاء) عاطفة (تحسّسوا) مثل اذهبوا (من يوسف) جارّ ومجرور متعلّق ب (تحسّسوا) [1] ، (الواو) عاطفة (أخيه) معطوف على يوسف مجرور وعلامة الجرّ الياء ...
و (الهاء) مضاف إليه (الواو) عاطفة (لا) ناهية جازمة (تيئسوا) مضارع مجزوم وعلامة الجزم حذف النون ... و (الواو) فاعل (من روح) جارّ ومجرور متعلّق ب (تيئسوا) ، (الله) لفظ الجلالة مضاف إليه مجرور (إنّه) حرف مشبّه بالفعل- ناسخ- و (الهاء) ضمير الشأن اسم إنّ في محلّ نصب (لا) نافية (ييئس) مضارع مرفوع (من روح الله) مثل الأولى، والجارّ متعلّق ب (ييئس) ، (إلّا) أداة حصر (القوم) فاعل مرفوع (الكافرون) نعت للقوم مرفوع وعلامة الرفع الواو.
[1] في المعجم: تحسّس منه: تخبّر خبره.
الصرف:
(تيئسوا، ييئس) ، رسمت الهمزة على نبرة لأنها مسبوقة بياء ساكنة.
(روح) ، مصدر بمعنى الراحة وهو استراحة القلب من غمّه، وأستعير هذا اللفظ للرحمة، وزنه فعل بفتح فسكون.
----------------------------------------------------------
لَمَّا دَخَلُوا« وقتی که داخل شدند » الْعَزِيزُ « لقب پادشاه مصر » مَسَّنَا « رسید (به ) ما » أَهْلَنَا « خانواده ما » الضُّرُّ « سختی و گرفتاری ، ضرر و زیان » جِئْنَا بِ « آوردیم » بِضَاعَةٍ « سرمایه ، کالا » مُّزْجَاةٍ « اندک و ناچیز ، دور ریختنی » فَأَوْفِ « پس کامل کن ، به طور کامل ادا کن »  الْكَيْلَ « پیمانه » تَصَدَّقْ« صدقه بده ، ببخش»  يَجْزِي « پاداش می دهد » الْمُتَصَدِّقِينَ « صدقه دهندگان » (88)
شگفتا! تو همان يوسف هستى؟
فرزندان يعقوب به سفارش پدر دگرباره به سوى مصر گام سپردند و بر آن كشور وارد شدند. اين آيات آن صحنه زيبا و درس‏آموز را در برابر ديدگان قرار مى‏دهد
((«بضاعت مزجاه» به معناى متاع اندك است ، و در اين گفتار چند جمله حذف شده ، و تقدير آن اين است كه فرزندان يعقوب به مصر وارد شده و وقتى بر يوسف رسيدند گفتند...
بطورى كه از سياق استفاده مى شود در اين سفر دو تا خواهش از عزيز داشته اند، كه بر حسب ظاهر هيچ وسيله اى براى برآوردن آنها بنظرشان نمى رسيده :
يكى اينكه : مى خواسته اند با پولى كه وافى و كافى نبوده طعامى به آنها بفروشد و با اينكه در نزد عزيز سابقه دروغ و دزدى بهم زده بودند و وجهه و حيثيتى بر ايشان نمانده بود هيچ اميد نداشتند كه عزيز باز هم مانند سفر اول ايشان را احترام نموده و حاجتشان را برآورد.
دوم اينكه : دست از برادرشان كه به جرم دزدى دستگير شده بردارد، و او را رها سازد، اينهم در نظرشان حاجتى برآورده نشدنى بود، زيرا در همان اول كه جام ملوكانه از خرجين برادرشان درآمد هر چه اصرار و التماس ‍ كردند به خرج نرفت ، و حتى عزيز حاضر نشد يكى از ايشان را بجاى او بازداشت نمايد.
بهمين جهت وقتى به دربار يوسف رسيدند و با او در خصوص طعام و آزادى برادر گفتگو كردند خود را در موقف تذلل و خضوع قرار داده و در رقت كلام آنقدر كه مى توانستند سعى نمودند، تا شايد دل او را به رحم آورده ، عواطفش را تحريك نمايند. لذا نخست بدحالى و گرسنگى خانواده خود را به يادش آوردند، سپس كمى بضاعت و سرمايه مالى خود را خاطر نشان ساختند، و اما نسبت به آزادى برادرشان به صراحت چيزى نگفتند. تنها درخواست كردند كه نسبت به ايشان تصدق كند، و همين كافى بود، زيرا تصدق به مال انجام مى شود و مال را صدقه مى دهند، و همانطور كه طعام مال بود آزادى برادرشان نيز تصدق به مال بود، زيرا برادرشان على الظاهر ملك عزيز بود، علاوه بر همه اينها بمنظور تحريك او در آخر گفتند: بدرستى كه خداوند به متصدقين پاداش مى دهد، و اين در حقيقت ، هم تحريك بود و هم دعا.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 322
پس معناى آيه چنين مى شود: « يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ » هان اى عزيز! ما و خاندان ما را فقر و ندارى از پاى درآورده «و جئنا» اينك نزد تو آمديم « بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ » با بضاعتى اندك كه وافى به آنچه از طعام احتياج داريم نيست ، چيزى كه هست اين بضاعت اندك نهايت درجه توانايى ما است ، « فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ‏و تَصَدَّقْ عَلَيْنا »، پس تو به قدرت ما نگاه مكن ، و از طعامى كه مورد حاجت ما است كم نگذار، بر ما تصدق كن و برادر ما را آزاد ساز، ممكن هم هست جمله اخير مربوط بهر دو حاجت باشد «ان اللّه يجزى المتصدقين » خدا به تصدق دهندگان جزاى خير مى دهد.
برادران ، كلام خود را با جمله «يا ايها العزيز» آغاز، و با جمله اى كه در معناى دعا است ختم نمودند، در بين اين دو جمله تهى دستى و اعتراف به كمى بضاعت و درخواست تصدق را ذكر كردند، و اين نحو سؤ ال از دشوارترين و ناگوارترين سوالات است ، موقف هم موقف كسانى است كه با نداشتن استحقاق و با سوء سابقه استرحام مى كنند و خود جمعيتى هستند كه در برابر عزيز صف كشيده اند.))
و مى‏فرمايد:
فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ
هنگامى كه برادران يوسف بر او وارد شدند، گفتند: هان اى عزيز مصر! بر اثر قحطى و گرسنگى، رنج و سختى به ما و خاندانمان روى آورده و ما را گرفتار ساخته است.
پاره‏اى بر آنند كه آنان از نابود شدن دام‏ها و از ميان رفتن بوستان‏ها و مزرعه‏هاى خود شكايت كردند.
وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ
و سرمايه‏اى ناچيز و اندك - كه به وسيله آن روزگار را به سختى مى‏گذرانديم و ما را بسنده نبود - به سوى تو آورده‏ايم.
به باور پاره‏اى منظور اين است كه: ما كالاى نامرغوبى را كه در برابر آن چيزى نمى‏دهند با خود آورده‏ايم.
و به باور پاره‏اى ديگر سرمايه‏اى بسيار اندك آورده‏ايم؛ چرا كه واژه «مزجاة» به مفهوم اندك آمده است.
كالاى آنان چه بود؟
در اين مورد ديدگاه‏ها متفاوت است:
1 - به بار برخى از جمله «ابن عباس» سرمايه و كالاى ناچيز آنان، شمارى از درهم‏هاى نامرغوب بود كه براى خريد موادّ غذايى آورده بودند.
2 - امّا به باور برخى ديگر كالاى مورد اشاره، مقدارى ريسمان‏هاى پوسيده، اثاثيه كهنه و بى‏مقدار و كالاى بى‏ارزشى از اين قماش بوده است.
3 - «عبداللّه بن حارث» مى‏گويد: آنان مقدارى پشم و روغن كه كالاى عرب به شمار مى‏رود، به همراه آورده بودند.
4 - و از ديدگاه «كلبى» و «مقاتل» كالاى آنان نوعى چوب و دانه‏هايى شبيه به پسته بود.
5 - «سعيد بن جبير» بر آن است كه آنان مقدارى پول نامرغوب به همراه داشتند.
6 - و «حسن» كالاى آنان را «كشك» دانسته است.
7 - و «ضحاك» مى‏گويد آنان حامل مقدارى چرم و كفش و شيره درخت بودند.
به هر حال آنان در ادامه گفتارشان افزودند:
فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ‏
اينك تو به بزرگى و بزرگوارى خود پيمانه ما را كامل ساز و بسان گذشته، بى آنكه به سرمايه ناچيز ما بنگرى، به ما مواد غذايى ده.
وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا
و با پذيرش كالاى نامرغوب ما به جاى كالاى ارزشمند، بر ما تصدّق نما و مواد غذايى مورد نيازمان را بده.
به باور پاره‏اى منظورشان اين بود كه: اينك با آزاد ساختن برادرمان «بنيامين» بر ما احسان كن!
إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ.
چرا كه خدا به بخشندگان و نيكوكرداران پاداشى بهتر و پرشكوه‏تر ارزانى مى‏دارد.
نامه يعقوب به عزيز مصر
در كتاب «النّبوة» از حضرت صادق عليه السلام آورده‏اند كه فرمود: يعقوب نامه‏اى به عزيز مصر نوشت و به همراه فرزندانش فرستاد كه اين گونه بود:
به نام خداوند بخشاينده مهربان‏
اين نامه‏اى است از سوى يعقوب فرزند اسحاق و نواده ابراهيم خليل، همو كه نمروديان او را به درياى آتش افكندند و خدا آن را بر او سرد و سلامت ساخت و نجاتش بخشيد، به فرمانرواى دادگستر و بخشنده مصر.
هان اى عزيز! ما خاندان ريشه‏دارى هستيم كه هماره گرفتارى و سختى از سوى خدا بر ما روى آورده تا بدين وسيله در رفاه و آسايش و گرفتارى و رنج، آزموده و ساخته شويم؛ و اينك بيست بهار است كه رنج‏هاى پياپى، آسمان زندگى مرا تيره و تار ساخته است.
پيش از هر چيز بايد به آگاهى شما برسانم كه من فرزند محبوب و گرانقدرى به نام يوسف داشتم كه در ميان فرزندانم از همه بيشتر مايه روشنى چشم و ميوه دلم بود. برادرانش كه از مادر با او جدا بودند، از من خواستند تا وى را به همراه آنان به صحرا گسيل دارم، من هم روزى او را به همراهشان فرستادم، امّا شامگاه آن روز فراموش‏نشدنى، آنان با ديدگانى اشكبار آمدند و پيراهن او را كه به خونى دروغين رنگين بود، برايم آوردند و گفتند: او را گرگ بيابان دريده و خورده است.
فقدان فرزند دوست‏داشتنى‏ام يوسف، زندگى‏ام را آكنده از غم و اندوه ساخت و از فراق او گريه‏ها كردم، به گونه‏اى كه ديدگانم سپيد شد. پس از هجران او به برادرش «بنيامين» دلخوش بودم و او همدم تنهايى‏ام بود، و هنگامى كه عشق يوسف در دلم شعله‏ور مى‏شد، او را به سينه مى‏چسباندم تا آرامش خاطرى بيابم، كه با آمدن برادرانش به مصر براى تهيه موادّ غذايى، و آشنايى آنان با شما، به آنها دستور داده شد كه در سفر آينده او را به همراه خود به آنجا بياورند، چرا كه در غير آن صورت از موادّ غذايى محروم خواهند شد، من نيز او را به همراهشان به سوى شما فرستادم، امّا آنان از اين سفر بدون او باز آمدند و گفتند كه وى به كيفر سرقت پيمانه شاه - كه گويى در بارِ او پيدا شده - بازداشت شده است.
هان اى فرمانرواى دادگر مصر! شما بدين وسيله با نگاه داشتن «بنيامين» در كشورت مرا به اندوه فراق او گرفتار نموده و درد و رنج‏هايم را در دورى او شدت بخشيدى، كار به جايى رسيد كه از اين رويداد تلخ كمرم خم شد، و افزون بر مصيبت‏ها و گرفتارى هاى پياپى، با اين رويداد اندوهم گران‏تر گرديد. اينك بيا و با منّت نهادن بر من او را از زندان آزاد ساز و بهره ما را از مواد غذايى در اين سال هاى سخت و قحطى، كامل در نظر بگير و در بهاى آن بر ما سخت مگير و در فرستادن نسل و تبار ابراهيم شتاب فرما!
فرزندان يعقوب با نامه پدر به حضور فرمانرواى مصر شتافتند و با تقديم آن نامه گفتند:
يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ...
هان اى عزيز مصر، به ما و خاندانمان رنج و سختى رسيده و ما با سرمايه‏اى ناچيز به سوى شما آمده‏ايم، اينك بر ما منّت گذار و پيمانه را برايمان تمام ده و بر ما بخشش نما كه خدا بخشايندگان را دوست مى‏دارد و پاداش مى‏دهد و برادرمان «بنيامين» را نيز به احترام نامه پدرمان آزاد ساز و به همراه ما به سوى پدر نگرانش گسيل دار كه خدا مهرش را بر تو بباراند.
فولادوند: پس چون [برادران‌] بر او وارد شدند، گفتند: «اى عزيز، به ما و خانواده ما آسيب رسيده است و سرمايه‌اى ناچيز آورده‌ايم. بنابراين پيمانه ما را تمام بده و بر ما تصدق كن كه خدا صدقه‌دهندگان را پاداش مى‌دهد.»
انصاریان: پس هنگامی که بر یوسف وارد شدند، گفتند: عزیزا! از سختی [قحطی و خشکسالی] به ما و خانواده ما گزند و آسیب رسیده و [برای دریافت آذوقه] مال ناچیزی آورده ایم، پس پیمانه ما را کامل بده و بر ما صدقه بخش؛ زیرا خدا صدقه دهندگان را پاداش می دهد.
تفسیر نور:
نکته ها                  
«بضاعت» به مالى گویند كه عنوان «بها» به خود بگیرد. «مُزجاة» از ریشه‏ى «ازجاء» به معناى طرد كردن است. از آنجایى كه معمولاً فروشندگان بهاى كم را برمى‏گردانند، «بضاعت مزجاة» گفته شده است.
برخى از مفسران گفته‏اند: مراد از «تصدّق علینا» درخواست بازگرداندن بنیامین است.
در روایات آمده است: یعقوب نامه‏اى براى یوسف نوشت كه محتواى آن تجلیل از یوسف، بیان قحطى كنعان، تقاضاى آزادى بنیامین و تبرئه فرزندان از سرقت بود و به همراه فرزندان براى یوسف فرستاد. وقتى یوسف در مقابل برادران آن نامه را خواند، بوسید و بر چشم گذاشت و گریه‏اى كرد كه قطرات اشك بر لباسش نشست.
برادران كه هنوز یوسف را نمى‏شناختند شگفت‏زده بودند كه این همه احترام به پدر ما براى چیست؟ كم‏كم برق امیدى در دل آنها روشن شد. خنده یوسف را چون دیدند، با خود گفتند نكند او یوسف باشد.(131)
131) تفسیر نمونه.
پيام ها                   
1- براى یعقوب، یوسف مطرح است؛ «فتحسّسوا من یوسف» ولى براى فرزندان گندم. «فأوف لنا الكیل»
2- تحقیر كنندگان، روزى تحقیر مى‏شوند. فرزندانى كه با غرور مى‏گفتند: «نحن عصبة» ما قوى هستیم، «سرق اخ له من قبل» برادر ما دزد بود، «انّ ابانا لفى ضلال» پدر ما در گمراهى آشكار است، امروز با حقارت مى‏گویند: «مسنّا و اهلنا الضرّ»
3- براى درخواست كمك و مساعدت، فرهنگ خاصّى لازم است:
الف: تجلیل از كمك كننده. «ایّها العزیز»
ب: بیان حال و نیاز خود. «مسّنا و اهلنا الضّر»
ج: كمبود بودجه (فقر مالى). «بضاعة مزجاة»
د: ایجاد انگیزه در كمك كننده. «فتصدّق علینا انّ اللَّه یجزى المتصدّقین»
 4- فقر و نیاز، انسان را ذلیل مى‏كند. «مسّنا و اهلنا الضر»
 آنچه شیران را كند روبَه مزاج‏
احتیاج است احتیاج است احتیاج 
الجدول:
سورة یوسف (12) :
فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قَالُوا يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ (88)
الإعراب:
(الفاء) استئنافيّة (لمّا دخلوا عليه قالوا) مثل لمّا استيئسوا منه خلصوا [1] ، (يأيّها العزيز) مرّ إعرابها [2] ، (مسّنا) فعل ماض مبنيّ على الفتح..
و (نا) ضمير مفعول به (الواو) عاطفة (أهلنا) معطوف على ضمير النصب، منصوب ... و (نا) ضمير مضاف إليه (الضرّ) فاعل مرفوع (الواو) عاطفة
(جئنا) فعل ماض وفاعله (ببضاعة) جار ومجرور متعلّق ب (جئنا) ، (مزجاة) نعت لبضاعة مجرور (الفاء) رابطة لجواب شرط مقدّر (أوف) فعل أمر مبنيّ على حذف حرف العلّة، والفاعل أنت (اللام) حرف جرّ و (نا) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (أوف) ، (الكيل) مفعول به منصوب (الواو) عاطفة (تصدّق) مثل أوف (علينا) مثل لنا متعلّق ب (تصدّق) ، (إنّ) حرف مشبّه بالفعل (الله) لفظ الجلالة اسم إنّ منصوب (يجزي) مضارع مرفوع، وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الياء ... والفاعل ضمير مستتر تقديره هو (المتصدّقين) مفعول به منصوب، وعلامة النصب الياء.
[1] في الآية (80) من هذه السورة.
[2] في الآية (78) من هذه السورة.
الصرف:
(مزجاة) ، مؤنّث مزجي، وهو اسم مفعول من أزجى الرباعيّ، بمعنى مردود أو مدفوع لعلّة الفساد أو غيره، وزنه مفعل بضمّ الميم وفتح العين ... والألف منقلبة عن واو لأن مجرّد الفعل زجا يزجو، فلمّا تحرّكت الواو بعد فتح قلبت ألفا.
(أوف) ، فيه إعلال بالحذف لمناسبة البناء، حذف حرف العلّة الياء من المضارع لمّا انتقل إلى الأمر وزنه أفع بفتح الهمزة.
(المتصدّقين) ، جمع المتصدّق، اسم فاعل من تصدّق الخماسيّ، وزنه متفعّل بضمّ الميم وكسر العين المشدّدة.
-------------------------------------------------
عَلِمْتُم « دانستید » مَّا فَعَلْتُم« آنچه انجام دادید » أَخِيهِ« برادر او » جَاهِلُونَ« نادانان »  (89)
((اينك كه وعده الهى تحقق يافته ، يوسف (عليه السلام ) خود را معرفى مى نمايد
اينجا بود كه كلمه الهى و وعده او كه بزودى يوسف و برادرش را بلند و ساير فرزندان يعقوب را بخاطر ظلمشان خوار مى كند تمام شد، و بهمين جهت يوسف بدون درنگ در پاسخ ‌شان گفت : هيچ يادتان هست كه با يوسف و برادرش چه كرديد؟ و با اين عبارت خود را معرفى كرد، و اگر بخاطر آن وعده الهى نبود ممكن بود خيلى جلوتر از اين بوسيله نامه و يا پيغام ، پدر و برادران را از جايگاه خود خبر دهد و به ايشان خبر دهد كه من در مصر هستم ، و ليكن در همه اين مدت كه مدت كمى هم نبود چنين كارى را نكرد، چون خداى سبحان خواسته بود روزى برادران حسود او را در برابر او و برادر محسودش در موقف ذلت و مسكنت قرار داده و او را در برابر ايشان بر سرير سلطنت و اريكه قدرت قرار دهد.
يوسف برادران را به خطابى مخاطب ساخت كه معمولا يك فرد مجرم و خطاكار را با آن مخاطب مى سازند و با اينكه مى دانند مخاطب چه كرده مى گويند: هيچ مى دانى ؟ و يا هيچ يادت هست ؟ و يا هيچ مى فهمى كه چه كردى ؟ و امثال اينها، چيزى كه هست يوسف (عليه السلام ) دنبال اين خطاب ، جمله اى را آورد كه بوسيله آن راه عذرى به مخاطب ياد دهد و به او تلقين كند كه در جوابش چه بگويد، و به چه عذرى متعذر شود، و آن اين بود كه گفت : «اذ انتم جاهلون».
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 323
بنابراين جمله «هل علمتم ما فعلتم بيوسف و اخيه» تنها يادآورى اعمال زشت ايشان است بدون اينكه خواسته باشد توبيخ و يا مواخذه اى كرده باشد تا منت و احسانى را كه خدا به او و برادرش كرده خاطرنشان سازد، و اين از فتوت و جوانمردى هاى عجيبى است كه از يوسف سرزد، و راستى چه فتوت عجيبى .))
فرمانرواى مصر، نامه يعقوب را گرفت و آن را بوسه‏باران ساخت و بر ديده نهاد، و آن گاه در برابر شگفتى وصف‏ناپذير فرزندان يعقوب گريه سر داد، و پس از گريه بسيار رو به آنان كرد و گفت:
قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ‏
آيا شما مى‏دانيد كه در حق يوسف چه بيدادى روا داشتيد؟
مى‏دانيد چگونه او را از پدرش دور ساختيد و پس از كشيدن نقشه كشتن او، وى را به چاه افكنديد، و آن گاه كه كاروانيان او را از چاه بالا آوردند، وى را به بهايى اندك فروختيد؟
آيا به ياد داريد كه با برادرش «بنيامين» چگونه با خشونت و تندى رفتار مى‏كرديد، به صورتى كه به هنگام رويارويى با شما به گونه‏اى وحشت مى‏كرد كه گويى انسان ذلّت‏زده‏اى در برابر فرد استبدادگر و پراقتدارى سخن مى‏گويد؟
آرى، شما با يوسف چنين كرديد امّا او از آنجايى كه مى‏دانست آنچه به وى مى‏رسد در جهت آزمون و به منظور افزونى پاداش و تقرب بيشتر به بارگاه خدا و رفعت مقام اوست، در همه اين مراحل شكيبايى پيشه ساخت و به خدا توكّل كرد و با آن همه رنج هايى كه به او مى‏رسيد نامى از پدر نياورد.
«ابن انبارى» در اين مورد مى‏گويد: در آيه شريفه گر چه سخن به صورت پرسشى است، امّا هدف، بزرگ نشان دادن آن رويداد تلخ و دردناك مى‏باشد و منظور اين است كه: آيا شما مى‏دانيد كه به چه گناهى بزرگ و بيدادى زشت دست يازيديد؟ شما پيوند خانوادگى را گسستيد و حق برادرتان را تباه ساختيد... و اين بسان گفتار كسى است كه مى‏گويد: هيچ مى‏دانيد كه نافرمانى چه كسى را كرده‏ايد؟!
و اين آيه مباركه همان نويدى بود كه در سخت‏ترين لحظات از سوى خدا به يوسف داده شد كه: غم مدار روزى فرا خواهد رسيد كه آنان را از اين عملكردشان - در حالى كه نمى‏دانند - با خبر خواهى ساخت.(11)
إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ.
آيا دانستيد آن گاه كه نادان بوديد در حق برادرتان يوسف و برادر او «بنيامين» چه بيدادى روا داشتيد؟
به باور «ابن عباس» منظور اين است كه: آن گاه كه كودك بوديد.
امّا «حسن» مى‏گويد: آن گاه كه جوان بوديد.
با اين بيان منظور اين است كه شما به برادرتان در حالى ستم كرديد كه به نادانى كودكى و غرور جوانى گرفتار بوديد و در شرايطى به سر مى‏برديد كه احساسات بر انسان چيره مى‏گردد و نادانى او را مغلوب مى‏سازد.
قهرمان زيباترين داستان‏ها، نادانى آنان را به دوران كودكى و نوجوانى‏شان نسبت مى‏دهد، نه به آن روزى كه در برابر يوسف ترسان و نگران ايستاده بودند؛ چرا كه به باور آن حضرت آنان در آن هنگام كه در برابر فرمانرواى پراقتدار مصر ايستاده بودند، ديگر از عملكرد خود توبه كرده و از بارگاه خدا آمرزش خواسته بودند، و بدين سان بزرگوارانه راه عذر را پيش پاى آنان گشود تا بدانند چگونه از خود دفاع كنند، و اين اوج شكوه و گذشت و كرامت است كه هم آنان را مورد عفو قرار داد و هم راه دفاع از خود را به آنان آموخت.
فولادوند: گفت: «آيا دانستيد، وقتى كه نادان بوديد، با يوسف و برادرش چه كرديد؟»
انصاریان: گفت: آیا زمانی که نادان بودید، دانستید با یوسف و برادرش چه کردید؟
تفسیر نور:
نکته ها                  
در یك سؤال ممكن است اهداف گوناگونى نهفته باشد، اهدافى مثبت و سازنده و یا منفى و آزاردهنده، سؤال یوسف كه پرسید آیا مى‏دانید با یوسف و برادرش چه كردید؟، ممكن است براى این باشد كه من ماجرا را مى‏دانم. یا اینكه ممكن است هدف از سؤال این باشد كه كار بدى كردید، توبه كنید و ممكن است هدفش تشفّى خاطر بنیامین باشد كه در جلسه حضور دارد و ممكن است هدفش سرزنش و توبیخ و ملامت یا به رخ كشیدن عزّت خود و یا سرزنش به اینكه با این همه جنایت چرا امید تصدّق دارید؟
درمیان غرض‏هایى كه مطرح شد، سه مورد اوّل با مقام یوسف سازگارى دارد، ولى باقى موارد با فتوّت و كرامتى كه آیات بعد از یوسف گزارش مى‏كند، همخوانى ندارند. او علیرغم اینكه نسبت دزدى شنید، چیزى نگفت و سرانجامِ كار به برادران گفت: «لاتثریب علیكم الیوم»
جهل، تنها به معناى ندانستن نیست، بلكه غلبه هوسها نوعى بى‏توجّهى است. انسان گناهكار هر چند عالم باشد، جاهل است چون توجّه ندارد و آتش دوزخ را براى خود مى‏خرد.
پيام ها                   
 1- پرونده خطاها و گناهان روزى گشوده خواهد شد. «هل علمتم ما فعلتم»*
 2- فتوّت در آن است كه جزئیات خلاف مطرح نشود. «ما فعلتم»
 3- وقتى به قدرت رسیدید، دیگر مظلومان را فراموش نكنید. «ما فعلتم بیوسف و اخیه»*
 4- فتوّت در آن است كه راه عذر به خطاكار تلقین شود. «اذ انتم جاهلون»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالَ هَلْ عَلِمْتُم مَّا فَعَلْتُم بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذْ أَنتُمْ جَاهِلُونَ (89)
الإعراب:
(قال) فعل ماض، والفاعل هو (هل) حرف استفهام (علمتم) فعل ماض مبنيّ على السكون وفاعله (ما) اسم موصول [1] مبنيّ في محلّ نصب مفعول به (فعلتم) مثل علمتم (بيوسف) جارّ ومجرور متعلّق ب (فعلتم) ، (الواو) عاطفة (أخيه) معطوف على يوسف مجرور وعلامة الجرّ الياء ... و (الهاء) مضاف إليه (إذ) ظرف للزمن الماضي مبنيّ في محلّ نصب متعلّق ب (فعلتم) (أنتم) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (جاهلون) خبر مرفوع، وعلامة الرفع الواو.
[1] يجوز أن يكون حرفا مصدريّا، والمصدر المؤوّل مفعول علمتم.
--------------------------------------------------------
أَإِنَّكَ « آیا به راستی تو ؟ » لَأَنتَ « واقعا تو » أَخِي« برادر من »  قَدْ مَنَّ « البته منت نهاد » مَن يَتَّقِ« کسی که (از نافرمانی خدا ) بپرهیزد »  يَصْبِرْ« صبر کند »  لَا يُضِيعُ« تباه نمی سازد ، ضایع نمی کند » الْمُحْسِنِينَ « نیکوکاران » (90)
آيا تو همان يوسف هستى؟
پس از سخنان بزرگوارانه فرمانرواى پرشكوه مصر، برادران يوسف كه غرق نگرانى و حيرت شده بودند، گامى به پيش نهادند و گفتند: آيا تو همان يوسف نيستى؟
پاره‏اى از مفسران آورده‏اند كه: آن حضرت به هنگام بيان اين جمله كه مى‏فرمود: هان! آيا دانستيد كه در حق يوسف چه بيدادى روا داشتيد؟! تبسّم كرد و آنان از ميان دو لب زيباى او دندان‏هاى سپيد او را كه بسان مرواريدى رديف شده بود و مى‏درخشيد، او را شناختند و گفتند: آيا تو همان يوسف هستى؟
قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ‏
گفتند: آيا تو همان يوسف هستى؟
((در جايى جمله استفهاميه را با ابزار تاءكيد موكد مى كنند كه دخالت كند بر اينكه شواهد قطعى همه بر تحقق مضمون جمله شهادت مى دهند، و اگر جمله ، استفهاميه آمده بمنظور اين است كه مخاطب خودش هم اعتراف كند، و گرنه گوينده نسبت به مضمون ، يقين دارد.
در آيه مورد بحث هم ، شواهد قطعى همه دلالت مى كرد بر اينكه عزيز مصر همان برادرشان يوسف است ، و لذا در سوالشان ابزار تاءكيد يعنى «ان» و «لام» و «ضمير فصل» بكار برده گفتند «انك لانت يوسف»؟ ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 324))
قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي‏
فرمود: آرى، من همان يوسف هستم و اين نيز برادر ستمديده‏ام «بنيامين» است كه از شما بر او ستم رفت.
((يوسف هم در جواب شان فرمود «انا يوسف و هذا اخى» در اينجا برادر خود را هم ضميمه خود كرد، و با اينكه درباره برادرش ‍ سوالى نكرده بودند، و بعلاوه اصلا نسبت به او جاهل نبودند ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 324))
آن حضرت بدان جهت نگفت: آرى، من او هستم، و پاسخ روشن‏تر و گوياتر داد و فرمود: آرى، من همان يوسف هستم، تا بدين وسيله با آوردن نام خود آنان را به ياد آن روز تلخ كه او را به چاه افكندند و دست به خشونت و شرارت زدند بيندازد.
به بيان ديگر پاسخ او گويى اين گونه است كه فرمود: آرى، من همان ستمديده‏اى هستم كه شما حرمت او را پايمال ساختيد و با تجاوز به آزادى و امنيّت او، قصد جانش نموديد و خدا او را نجات داد، و اين هم برادر من است.
و آن گاه همه را به بارگاه خداى توانا و بى‏همتا متوجّه ساخت و فرمود:
قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا
آرى، راستى كه خدا بر ما منّت نهاد و آن فراق جانسوز را به وصال تبديل ساخت.
((فرمود خداوند بر ما منت نهاد، و نفرمود بر من منت نهاد، با اينكه هم منت خداى را به ايشان بفهماند و هم بفهماند كه ما همان دو تن برادرى بوديم كه مورد حسد شما قرار داشتيم ، و لذا فرمود «قد من اللّه علينا». ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 324))
به باور پاره‏اى منظور اين است كه: آرى، راستى كه خدا با ارزانى داشتن نعمت هاى گران مادى و معنوى و نعمت‏هاى اين جهان و آن جهان بر ما منّت نهاد.
إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ.
((آنگاه سبب اين منت الهى را كه بر حسب ظاهر موجب آن گرديد بيان نموده فرمود: «انه من يتق و يصبر فان اللّه لا يضيع اجر المحسنين» و اين جمله ، هم بيان علتّست و هم خود دعوت برادران است بسوى احسان . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 324))
راستى كه هر كس پرواى خدا پيشه سازد و از او بترسد و در برابر گرفتارى‏ها و هواهاى نفسانى قهرمانانه شكيبايى ورزد، خدا پاداش او را تباه نمى‏سازد؛ چرا كه خدا پاداش نيكوكرداران را ضايع نخواهد ساخت.
فولادوند: گفتند: «آيا تو خود، يوسفى؟» گفت: «[آرى،] من يوسفم و اين برادر من است. به راستى خدا بر ما منت نهاده است. بى‌گمان، هر كه تقوا و صبر پيشه كند، خدا پاداش نيكوكاران را تباه نمى‌كند.»
انصاریان: گفتند: شگفتا! آیا تو خود یوسفی؟! گفت: من یوسفم و این برادر من است، همانا خدا بر ما منت نهاده است؛ بی تردید هر کس پرهیزکاری کند و شکیبایی ورزد، [پاداش شایسته می یابد]؛ زیرا خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمی کند.
تفسیر نور:
نکته ها                  
هر چه زمان مى‏گذشت، برادران مبهوت‏تر شدند كه چرا عزیز مصر در برابر نامه‏ى پدرشان گریه كرد!؟ عزیز از كجا ماجراى یوسف را مى‏داند؟ راستى قیافه او به یوسف شباهت زیادى دارد! نكند او یوسف باشد، چه بهتر كه از خودش بپرسیم. اگر یوسف نبود به ما دیوانه نمى‏گویند؟ واگر یوسف بود از شرمندگى چه مى‏كنیم؟ هیجان سراسر وجود برادران را گرفته بود. بالاخره طلسم سكوت را با سؤالِ آیا تو یوسفى، شكستند.
در اینجا چه صحنه‏اى پیش آمد؟ و كدام نقاش مى‏تواند سیمایى از شرمندگى و شادى و گریه و در آغوش كشیدن را تصویر كند؟ خدا مى‏داند و بس.
باید شرایط طورى فراهم شود كه مردم سؤال كنند و براى رشد و تربیت، انگیزه آنان را بالا برد. در برادران یوسف دائماً انگیزه براى جستجو و سؤال زیاد مى‏شد. با خود مى‏گفتند: چرا اصرار داشت بنیامین را به همراه خود بیاوریم؟ چرا پیمانه در بار ما پیدا شد؟ چرا پول ما را در نوبت اوّل برگرداند؟ او از كجا داستان یوسف را مى‏داند؟ نكند دیگر به ما غلّه ندهد؟ وقتى این هیجان‏ها در روح آنها اوج گرفت، پرسیدند: آیا تو یوسف هستى؟ گفت: بله....
امام صادق‏علیه السلام فرمودند: به تحقیق در حضرت قائم‏علیه السلام سنتى از یوسف است... مردم حضرت را نمى‏شناسند تا اینكه خداوند اذن دهد كه خود را معرفى كند.(132)
132) بحار، ج 12، ص 283.
پيام ها                   
 1- گذشت تاریخ و حوادث تلخ و شیرین، رابطه‏ها و شناخت‏ها را تغییر مى‏دهد. «ءانّك لانت یوسف»
 2- اولیاى خدا، همه‏ى نعمت‏ها را از او مى‏دانند. «مَنّ اللَّه علینا»
 3- اجر صبر و تقوا، در دنیا نیز داده مى‏شود. «انا یوسف... مَن یّتق و یصبر...»*
 4- كسى لایق زمامدارى و حكومت است كه در برابر حوادث، حسادت‏ها، شهوت‏ها، تحقیرها، زندان‏ها، تبلیغات سوء و... امتحان داده باشد. «مَن یتّق و یصبر...»
 5 - از حساس‏ترین اوقات، براى تبلیغ استفاده كنید. (موقعى كه برادران از كار خود شرمنده وآماده پذیرش سخن یوسف‏اند او مى‏گوید: «مَن یتّق ویصبر...»)
 6- لطف خداوند، حكیمانه و بر طبق ملاك‏ها ومعیارها است. «من یتّق و یصبر فانّ اللَّه...»
 7- صبر وتقوا، زمینه عزّت است. «مَن یتّق و یصبر فانّ اللَّه لایضیع...»
 8 - تقوا و صبر از ویژگى‏هاى محسنان است. «من یتّق و یصبر فانّ اللّه لا یضیع اجر المحسنین»*
 9- یكى از سنت‏هاى الهى، حكومت صالحان است. «لایضیع اجر المحسنین» 
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالُوا أَإِنَّكَ لَأَنتَ يُوسُفُ قَالَ أَنَا يُوسُفُ وَهَذَا أَخِي قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنَا إِنَّهُ مَن يَتَّقِ وَيَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ (90)
الإعراب:
(قالوا) فعل ماض وفاعله (الهمزة) للاستفهام التقريريّ- أو الاستخباريّ- (إنّك) حرف مشبّه بالفعل و (الكاف) ضمير في محلّ نصب اسم إنّ (اللام) لام الابتداء (أنت) ضمير منفصل في محلّ رفع مبتدأ [1] ، (يوسف) خبر مرفوع، ومنع من التنوين للعلميّة العجمة (قال) فعل ماض، والفاعل هو (أنا يوسف) مثل أنت يوسف (الواو) حرف عطف (ها) حرف تنبيه (ذا) اسم إشارة مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (أخي) خبر مرفوع، وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على ما قبل الياء، و (الياء) ضمير مضاف إليه (قد) حرف تحقيق (منّ) فعل ماض (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (على) حرف جرّ و (نا) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (منّ) ، (إنّه) مرّ إعرابه [2] ، (من) اسم شرط جازم مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (يتّق) مضارع مجزوم فعل الشرط وعلامة الجزم حذف حرف العلّة، والفاعل هو (الواو) عاطفة (يصبر) مثل يتّق معطوف عليه (الفاء) رابطة لجواب الشرط (إنّ) مثل الأول (الله) لفظ الجلالة اسم إنّ منصوب (لا) نافية (يضيع) مضارع مرفوع والفاعل هو (أجر) مفعول به منصوب (المحسنين) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الياء.
[1] الأحسن أن يكون ضميرا منفصلا- لا فصلا- لأنّ لفظ يوسف لا يلتبس بالنعت.
[2] في الآية 87 من هذه السورة.
الصرف:
(يتّق) ، فيه إعلال بالحذف لمناسبة الجزم حيث حذف منه لام الكلمة وأصله يتّقي، وزنه يفتع ... وفيه إعلال بالقلب أو إبدال.. انظر الآية.
------------------------------------------------------------
 تَاللَّهِ « قسم به خدا » لَقَدْ آثَرَكَ « البته مسلما برتری داد تو را ، برگزید تو را » إِن كُنَّا « البته (ما)بودیم » خَاطِئِينَ « خطاکاران » (91)
تنها خدا مى‏داند كه در آن لحظات وصف‏ناپذير وصال در آن دل ها چه شور و شوقى موج مى‏زد و آنان چگونه به سوى آن محبوب گرانقدر روى آوردند.
قرآن نخستين واكنش آنان را اين گونه ترسيم مى‏كند كه:
قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا
گفتند: به خداى سوگند كه خدا تو را به وسيله دانش و خرد و بردبارى و جمال و اقتدار و كمال و رسالت و فرمانروايى، بر ما برگزيده و برترى بخشيده است.
وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِينَ.
و ما نيز در اين كارهايى كه كرديم لغزشكار و گناهكار بوديم.
فولادوند: گفتند: «به خدا سوگند، كه واقعاً خدا تو را بر ما برترى داده است و ما خطاكار بوديم.»
انصاریان: گفتند: به خدا سوگند یقیناً که خدا تو را بر ما برتری بخشید و به راستی که ما خطاکار بودیم.
تفسیر نور:
نکته ها                  
«ایثار» به معناى برترى دادن دیگران بر خود است. برادران یوسف در اثر تفكر غلط «نحن عصبة»، دست به كار غلطى زدند و گفتند: او را به چاه افكنید؛ «القوه فى غیابت الجب». خداوند آنها را در تنگنا گذاشت تا جایى كه براى سیر كردن شكم التماس كنند؛ «مسّنا و اهلنا الضّر» پس اعتراف كردند كه نقشه ما خراب از آب در آمد؛ «كنّا لخاطئین» سپس آن تفكر غلط، تبدیل به پذیرش یك واقعیّت شد كه؛ «لقد آثرك اللَّه علینا»
برادران یوسف چند بار به صیغه «تاللَّه» قسم یاد كرده‏اند:
1. «تاللَّه لقد علمتم ما جئنا لنفسد فى‏الارض» به خدا سوگند شما خود مى‏دانید كه ما براى فساد و سرقت به سرزمین شما نیامده‏ایم.
2. «تاللَّه تفتوء تذكر یوسف» به پدر گفتند: به خدا سوگند تو دائماً یوسف یوسف مى‏كنى.
3. «تاللَّه انك لفى ضلالك القدیم» پدرجان به خدا سوگند تو در علاقه افراطى به یوسف، گرفتار انحراف گذشته شده‏اى.
4. «تاللَّه لقد اثرك اللَّه علینا» به یوسف گفتند: به خدا قسم خداوند تو را بر ما برترى داد.
پيام ها                   
 1- اگر از روى حسادت به كمالات و برترى‏هاى دیگران اعتراف نكنیم، با فشار و ذلّت به آنها اقرار خواهیم كرد. «لقد آثرك اللَّه علینا»
 2- در برابر اراده خدا، نمى‏توان ایستادگى كرد. «آثرك اللَّه علینا»
 3- در روز توانایى، به گونه‏اى عمل نكنیم كه در روزگار ضعف شرمنده شویم. «و نحن عصبة... و ان كنّا لخاطئین»*
 4- اعتراف به خطا، زمینه را براى عفو وبخشش فراهم مى‏كند. «إن كنّا لخاطئین» 
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنَا وَإِن كُنَّا لَخَاطِئِينَ (91)
الإعراب:
(قالوا تالله لقد) مرّ إعرابها [1] ، (آثرك) فعل ماض، و (الكاف) ضمير مفعول به (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (علينا) مثل السابق [2] متعلّق ب (آثرك) ، (الواو) عاطفة (إن) مخفّفة من الثقيلة، واسمها ضمير محذوف هو ضمير المتكلّم (كنّا) فعل ماض ناقص- ناسخ- و (نا) ضمير في محلّ رفع اسم كان (اللام) هي الفارقة (خاطئين) خبر الناقص منصوب وعلامة النصب الياء.
[1] في الآية (73) من هذه السورة.
[2] في الآية السابقة (90) .
الصرف:
(آثر) ، المدّة مكوّنة من همزتين: الأولى مفتوحة والثانية ساكنة أي أأثر زنة أفعل لأنّ المضارع يؤثر مثل أكرم يكرم..
----------------------------------------------------
لَا تَثْرِيبَ « سرزنش و توبیخی نیست »  الْيَوْمَ « امروز » يَغْفِرُ« می پوشاند »  أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ « مهربانترین مهربانان » (92)
اين فراز نشانگر آن است كه آنان از عملكرد خود ندامت‏زده و پشيمان بودند و ديگر هرگز حاضر نبودند كه به آن گونه كارها دست يازند. امّا بزرگوارى و كرامت يوسف فراتر از آن بود كه آنان را در نگرانى و شرمندگى بگذارد؛ از اين رو با بيانى جانبخش آنان را مورد عفو قرار داد، كه قرآن در ترسيم بيان او مى‏فرمايد:
قالَ لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ‏
يوسف گفت: امروز ديگر بر شما سرزنش و نكوهشى در مورد آنچه آن روز انجام داديد نخواهد بود.
((كلمه «تثريب» به معناى توبيخ و مبالغه در ملامت و شمردن يك يك گناهان است ، او اگر ملامت نكردن را مقيد به امروز كرده و فرموده امروز تثريبى بر شما نيست ، (من گناهانتان را نمى شمارم كه چه كرديد) براى اين بوده كه عظمت گذشت و اغماض خود را از انتقام برساند زيرا در چنين موقعيتى كه او عزيز مصر است و مقام نبوت و حكمت و علم به احاديث به او داده شده و برادر مادريش هم همراه است ،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 324
و برادران در كمال ذلت در برابرش ايستاده به خطاكارى خود اعتراف مى كنند و اقرار مى نمايند كه خداوند على رغم گفتار ايشان در ايام كودكى يوسف كه گفته بودند: «چرا يوسف و برادرش نزد پدر ما از ما محبوب ترند با اينكه ما گروهى توانا هستيم و قطعا پدر ما در گمراهى آشكارست» او را بر آنان برترى داده .))
يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ‏
خودم از بارگاه خدا براى شما طلب آمرزش مى‏كنم و او شما را مى‏آمرزد.
وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ.
و او در عفو بندگان و مهر به آنان مهربان‏ترين مهربانان است.
((يوسف (عليه السّلام ) بعد از دلدارى از برادران و عفو و گذشت از ايشان ، شروع كرد به دعا كردن ، و از خدا خواست تا گناهانشان را بيامرزد، و چنين گفت : «يغفر اللّه لكم و هو ارحم الراحمين» و اين دعا و استغفار يوسف براى همه برادران است كه به وى ظلم كردند، هر چند همه ايشان در آن موقع حاضر نبودند، همچنانكه از آيه بعدى هم كه از قول بعضى از فرزندان نقل مى كند كه در كنعان نزد پدر مانده بودند، و در جواب پدر كه گفت اگر ملامتم نكنيد بوى يوسف را مى شنوم ، و ايشان گفتند: «تاللّه انك لفى ضلالك القديم» استفاده مى شود چند نفرى در برابر يوسف حضور داشتند و بزودى تفصيلش خواهد آمد ان شاء اللّه تعالى . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 325))
به باور پاره‏اى منظور اين است كه: و خدا در مورد رفتارى كه با من كرد و مرا از قعر چاه و بردگى و گرفتارى، به اوج اقتدار و شكوه رسانيد، مهربان‏ترين مهربانان است.
منظور از «اليوم» در آيه شريفه، نه به مفهوم «امروز» بلكه به مفهوم عصر و زمان مى‏باشد و منظور اين است كه اين عصر و روزگارى كه در آن هستيم ديگر سرزنش و نكوهشى بخاطر گذشته بر شما نخواهد بود.
و پاره‏اى بر آنند كه فراز نخست آيه مربوط به آيه پيش است كه يوسف آن را در پاسخ آنان بيان كرد، و از «اليوم يغفر اللّه»، سخن جديدى آغاز مى‏گردد كه آن حضرت آن را به صورت دعا براى آنان و در طلب آمرزش و بخشايش برايشان بيان فرموده و منظور اين است كه: اينك در اين روز، خدا شما را بيامرزد و بر شما ببخشايد.
فولادوند: [يوسف‌] گفت: «امروز بر شما سرزنشى نيست. خدا شما را مى‌آمرزد و او مهربانترين مهربانان است.»
انصاریان: گفت: امروز هیچ ملامت و سرزنشی بر شما نیست، خدا شما را می آمرزد و او مهربان ترین مهربانان است.
تفسیر نور:
نکته ها                  
«تثریب» به معناى توبیخ، گناه شمردن و ملامت زیاد است.
روز فتح مكّه مشركان به كعبه پناهنده شده بودند، عمر گفت: ما امروز انتقام خواهیم گرفت. پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: امروز روز مرحمت است و از مشركان پرسید: گمان شما امروز نسبت به من چیست؟ گفتند: خیر است، تو برادر كریم ما هستى.
پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: امروز كلام من همان كلام یوسف است؛ «لا تثریب علیكم الیوم» عمر گفت: من از حرف خودم شرمنده‏ام.(133)
على‏علیه السلام مى‏فرمایند: «اذا قدرتَ على عدوّك فاجعل العفو عنه شكراً للقدرة علیه» هرگاه بر دشمن خود پیروز شدى شكر آنرا، عفو دشمن قرار بده.(134)
در حدیث مى‏خوانیم: دل جوان رقیق‏تر است. سپس این آیه را تلاوت فرمودند: یوسف چون نسبت به پدر و برادران جوان‏تر بود، فورى برادران را بخشید.(135)
133) تفسیر قرطبى.
134) نهج‏البلاغه، حكمت 11.
135) بحار، ج 12، ص 280.
پيام ها                   
 1- سعه صدر، ابزار و وسیله‏ى ریاست است. «لا تثریب علیكم الیوم»
 2- همین كه خلافكار اعتراف كرد، بپذیرید واو را خجل نكنید. «انّا كنّا خاطئین. قال لاتثریب علیكم»
 3- گذشت خود را به همه اعلام كنید تا دیگران هم سرزنش نكنند. «لاتثریب علیكم»
 4- یوسف علیه السلام به بازسازى روحى روانى برادران گنهكار پرداخت، ما نیز چنین كنیم. «لاتثریب...»*
 5 - گذشت و عفو از مردم باید فورى باشد. «الیوم »
 6- عفو در اوج عزّت و قدرت، سیره اولیاى خداست. «لاتثریب علیكم الیوم»
 7- فتوت را از یوسف بیاموزیم كه هم حقّ خود را بخشید و هم از خداوند طلب آمرزش و عفو مى‏كند. «لاتثریب ... یغفر اللَّه»
 8 - آنجا كه بنده مى‏بخشد از خداوند كه ارحم الراحمین است چه انتظارى جز عفو داریم. «یغفر اللَّه لكم»
 9- بخشیدن شرمندگان، سیره‏ى الهى است. (یغفر در قالب مضارع آمده است.)
 10- عفو خداوند، شامل كسانى هم كه سالها موجب آزار دو پیامبر او (یوسف و یعقوب) شده‏اند، مى‏شود. «و هو ارحم الرّاحمین»
 11- گذشت ستم‏دیدگان از ظالمین، زمینه ساز شمول مغفرت الهى است، ولى در آمرزش او به مغفرت و رحمت الهى نیز منوط است. «لا تثریب علیكم... یغفر اللَّه لكم و هو ارحم الرّاحمین»
 12- توصیف خداوند به مغفرت و رحمت، (مانند «ارحم الرّاحمین») از آداب دعا و استغفار است. 
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالَ لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ (92)
الإعراب:
(قال) فعل ماض والفاعل هو (لا) نافية للجنس (تثريب) اسم لا مبنيّ على الفتح في محلّ نصب (عليكم) مثل علينا «1» متعلّق بخبر لا (اليوم) ظرف زمان منصوب متعلّق بخبر لا [2] ، (يغفر) مضارع مرفوع (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (لكم) مثل علينا «3» ، متعلّق ب (يغفر) ، (الواو) عاطفة (هو) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (أرحم) خبر المبتدأ مرفوع (الراحمين) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الياء.
 (1، 3) في الآية (73) من هذه السورة.
[2] أو متعلّق ب (يغفر) .
---------------------------------------------------------
اذْهَبُوا بِ « ببرید » قَمِيصِي « پیراهن من» أَلْقُوهُ« بیفکنید آن را » وَجْهِ أَبِي « صورت پدرم » يَأْتِ بَصِيرًا « بینا می گردد (بصیراً: بینا)» وَأْتُونِي بِ « بیاورید پیش من » أَهْلِكُمْ « خانواده تان ، کسانتان » أَجْمَعِينَ « همگی » (93)
پيراهن معجزه‏آسا
و آن گاه رو به برادران نمود و فرمود:
اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً
اينك اين پيراهن مرا به سوى كنعان ببريد و آن را بر چهره پدرم بيفكنيد تا بينا گردد.
((تتمه كلام يوسف است كه به برادران دستور مى دهد پيراهنش را نزد پدر ببرند، و به روى پدر بيندازند، تا خداوند ديدگانش را بعد از آنكه از شدت اندوه نابينا شده بود شفا دهد.
و اين آخرين عنايت بى سابقه ايست كه خداوند در حق يوسف (عليه السّلام ) اظهار فرمود، و مانند ساير اسبابى كه در اين سوره و اين داستان بود و بر خلاف جهتى كه طبعا جريان مى يافت جريانش داد،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 334
ايشان مى خواستند با آن اسباب و وسايل او را ذليل كنند، خداوند هم با همان اسباب او را عزيز كرد، مى خواستند از آغوش پدر به ديار غريبش ‍ بيندازند و بدين جهت در چاهش انداختند، خداوند نيز همين سبب را سبب راه يافتنش به خانه عزيز و آبرومندترين زندگى قرار داد و در آخر بر اريكه عزّت و سلطنتش نشانيد، و برادرانش را در برابر تخت سلطنتى او ذليل و خوار نموده به التماس و تضرع درآورد، تضرعى كه آيه «يا ايها العزيز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجاه فاوف لنا الكيل و تصدق علينا ان اللّه يجزى المتصدقين» آنرا حكايت مى كند.
و همچنين همسر عزيز و زنان مصر عاشق او شدند، و با او بناى مراوده گذاشتند، تا بدين وسيله او را در مهلكه فجور بيفكنند، ولى خداوند همين عشق ايشان را سبب ظهور و بروز پاكى دامن و برائت ساحت و كمال عفت او قرار داد، دربار مصر او را به زندان افكند، و خداوند همين زندان را وسيله عزّت و سلطنت او قرار داد.
برادران آنروز كه وى را به چاه انداختند پيراهن به خون آلوده اش را براى پدرش آورده به دروغ گفتند مرده ، خداوند بوسيله همين پيراهن خون آلودى كه باعث اندوه و گريه و در آخر كورى او شد چشم وى را شفا داد و روشن كرد كوتاه سخن اينكه تمامى اسباب دست به دست هم دادند تا او را بى مقدار و خوار سازند، ولى چون خدا نخواست ، روز بروز بزرگتر شد، آرى آنچه خدا مى خواست غير آن چيزى بود كه اسباب طبيعى بسوى آن جريان مى يافت ، و خدا بر كار خود غالب است . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 335))
در اين مورد آورده‏اند كه: يوسف پس از شناساندن خود به برادران، از حال پدر پرسيد و گفت او روزگار فراق و هجران را چگونه مى‏گذراند؟
پاسخ دادند، او از فشار اندوه و بسيارى گريه، ديدگانش را از دست داده و نابينا شده است.
آن گاه بود كه فرمود: اينك پيراهن مرا ببريد و بر چهره‏اش بيندازيد تا بينا گردد.
وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ.
و چون پدرم بينا گرديد با همه خاندانتان به سوى مصر حركت كنيد و نزد من بياييد.
((و اينكه فرمود: «و اتونى باهلكم اجمعين»، فرمانى است از يوسف (عليه السّلام ) به اينكه خاندان يعقوب ، از خود آن جناب گرفته تا اهل بيت و فرزندان و نوه ها و نتيجه هاى او همه از دشت و هامون به شهر مصر درآمده و در آنجا منزل گزينند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 335))
اين فراز نشانگر اعجازى از آن پيامبر خداست كه پيراهن را به آنان داد و پيشگويى كرد كه با افكنده شدن آن بر چهره پدر، به قدرت خدا و خواست او بينا مى‏گردد.
پس تو اين پيراهن را ببر!
در اين مورد آورده‏اند كه يوسف فرمود: بايد پيراهن مرا همان كسى ببرد كه آن روز غمبار، پيراهن آغشته به خون را نزد پدر برد. «يهوذا» گفت: من بودم كه آن روز آن پيراهن را كه به خونى دروغين رنگين كرده بوديم نزد پدر بردم.
فرمود: پس امروز نيز تو اين پيراهن را ببر و به تلافى آن روزى كه اندوه‏زده‏اش ساختى، امروز شادمانش ساز، و به او نويد ده كه يوسف زنده است.
او پيراهن را برداشت و از شدّت شادمانى با سر و پاى برهنه به راه افتاد. به هنگام حركت از مصر، هفت قرص نان به همراه داشت و به گونه‏اى مسافت ميان مصر و كنعان را - كه هشتاد فرسخ بود - طى كرد كه هنوز نان ها تمام نشده بود به آنجا رسيد.
از پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله آورده‏اند كه فرمود: هنگامى كه نمروديان ابراهيم را به درياى آتش افكندند، جبرئيل فرود آمد و يك قطعه فرش با يك پيراهن از بهشت براى او آورد. پيراهن را بر تن خليل خدا نمود و فرش را در دل درياى آتش بگسترد و گفت اينجا بنشين! و خود نيز در كنارش نشست و با او به گفتگو پرداخت. ابراهيم آن پيراهن را به فرزندش اسحاق پوشانيد و او نيز آن را به يعقوب داد و يعقوب نيز آن را در ظرفى خاصّ كه از نقره و به شكل نى بود، قرار داد و به گردن يوسف انداخت كه در چاه نيز همراه او بود.
«ابن عباس» در اين مورد مى‏افزايد: هنگامى كه او به وسيله برادرانش به چاه افكنده شد، آن پيراهن را از ظرف نقره‏اى‏اش درآورد و پوشيد.
و «مجاهد» آورده است كه: پس از گفتگوى يوسف با برادران و آگاهى از نابينايى پدر، جبرئيل به او گفت: اينك پيراهن خويشتن را براى پدرت يعقوب بفرست كه بوى بهشت در آن است و بر هر بيمار و دردمند و نابينايى افكنده شود، شفا يافته و بينايى‏اش باز مى‏گردد.
پرتوى از آيات‏
از آيات ششگانه مورد بحث افزون بر آنچه آمد، اين نكات ارزشمند و انسانساز نيز دريافت مى‏گردد كه به طور فشرده و كوتاه به آنها اشاره مى‏رود:
1 - دو آفت زندگى انسانى و اسلامى‏
اصل دفاع از جان و مال و خانواده و حقوق و حدود براى انسان و هر موجود زنده‏اى يك اصل طبيعى و غريزى است و در نگرش قرآنى نيز يك ارزش شناخته شده و به آن سفارش گرديده است؛ چرا كه ستم‏ناپذيرى و دفاع از حق، هم باعث امنيّت و مصون ماندن حقوق انسان مى‏شود و هم از پيدايش و گسترش و رشد ميكرب قتال تجاوز و استبداد جلوگيرى مى‏كند؛ هم فضاى جامعه و دنيا را سالم مى‏سازد و هم تجاوزكار را به حقوق و حدود خود آشنا مى‏سازد و او را نيز از نگونسارى نجات مى‏بخشد، در حالى كه ستم‏پذيرى راه استبداد را صاف، استبداگر را يارى و فضاى سالم جامعه را نيز به حق‏كشى آلوده مى‏سازد.
امّا بسيارى، دفاع شايسته و عادلانه از حقوق و حدود را با كينه‏توزى و انتقام‏جويى، كه واكنش فرومايگى و ناتوانى و حقارت و معلول آسيب و زيان‏ديدگى از طرف است، به اشتباه مى‏گيرند و گاه براى خنك ساختن دل يا ارضاى خشم به جناياتى هولناك دست مى‏يازند كه هم خود غرق مى‏گردند و هم بسيارى را غرق مى‏سازند.
اميرمؤمنان عليه السلام فرمود:
المبادرة الى الانتقام من شيم اللئام.(12)
پيشى جستن به انتقام‏گيرى از خصلت هاى زشت فرومايگان است.
و نيز فرمود:
دع الانتقام فانّه من اسوء افعال المقتدر.(13)
كينه‏توزى و انتقامجويى را واگذار كه اين روش از بدترين و زيانبارترين كارهاى زورمندان است.
و قهرمان بهترين داستان‏ها نيز در آيات مورد بحث، همين درس را در ميدان زندگى مى‏دهد و روشنگرى مى‏كند كه بزرگى و بزرگمنشى با كينه‏توزى و انتقامجويى - آن هم در اوج قدرت و شكوه - سخت ناسازگار است؛ از اين رو نه تنها فضاى زندگى و جامعه را به اين دو آفت آلوده نساخت كه فرمود: امروز ديگر بر شما سرزنشى نخواهد بود.
لاتثريب عليكم اليوم...(14)
اين كار يوسف چنان بزرگ بود كه پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله در فتح مكّه هنگامى كه در اوج قدرت رو به روى دوست و دشمن ايستاد، فرمود:
ماذا تظنون يا معشر قريش... قالوا خيراً اخ كريم و ابن اخٍ كريم و قد قدرت.
هان اى گروه قريش، اينك در مورد شما چه دستورى بدهم؟ آنان گفتند: ما از تو كه بزرگمنش و فرزند كرامت هستى و اكنون نيز در اوج قدرت مى‏باشى جز نيكى و بزرگوارى انتظارى نداريم.
فرمود: و انان اقول كما قال اخى يوسف: لا تثريب عليكم اليوم...
من در مورد شما همان را مى‏گويم كه برادرم يوسف گفت... و آن گاه نسيم جانفزاى گذشت وزيدن گرفت.
2 - سپاس پيروزى‏
حق سپاس از حقوق ويژه خداست و يوسف اين درس بزرگ را داد كه انسان پس از رسيدن يارى خدا و لطف او بايد از او سپاسگزارى كند و بهترين سپاس اين است كه نعمت و قدرت را در راه بيداد و گناه به كار نيندازد و به شكرانه پيروزى، گذشت و بزرگوارى را راه و رسم خويش سازد.
اميرمؤمنان عليه السلام نيز فرمود:
اذا قدرت على عدوّك فاجعل العفو عنه شكراً.(15)
هنگامى كه بر دشمن خويش پيروز شدى گذشت را سپاس پيروزى خويش قرار ده.
3 - رابطه شكيبايى و تقوا با پيروزى و سرفرازى‏
رابطه مرموز و ناشناخته‏اى ميان دو اصل انسانساز و افتخارآفرين شكيبايى و پايدارى و تقوا از يك سو، و پيروزى و كاميابى از سوى ديگر وجود دارد كه هر كجا آن دو ارزش و آن دو ويژگى جلوه يافت و شكوفا شد، سرانجام پيروزى و سرفرازى و كاميابى را ميوه مى‏دهد. و قهرمان بهترين داستان ها در اين آيات همين درس را مى‏دهد كه: هان اى جوانان، سالخوردگان، سياستمداران، فرمانروايان، محرومان؛ هان اى عصرها و نسل ها! بهوش باشيد كه هر كس و هر خانواده و هر جامعه و تمدّنى پرواى خدا پيشه سازد و حقوق يكديگر را رعايت كند و در برابر فراز و نشيب زندگى شكيبايى پيشه سازد، سرانجام پيروز مى‏گردد؛ چرا كه خدا پاداش شايسته‏كرداران را تباه نمى‏سازد.
إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ(16)
فولادوند: «اين پيراهن مرا ببريد و آن را بر چهره پدرم بيفكنيد [تا] بينا شود، و همه كسان خود را نزد من آوريد.»
انصاریان: این پیراهنم را ببرید، و روی صورت پدرم بیندازید، او بینا می شود و همه خاندانتان را نزد من آورید..
تفسیر نور:
نکته ها                  
در داستان حضرت یوسف، پیراهن او در چند جا مطرح شده است؛
الف: «و جاؤا على قمیصه بدم كذب» برادران، پیراهن یوسف را با خون دروغین آغشته كرده و نزد پدر بردند كه گرگ یوسف را خورد.
ب: «قدّ قمیصه من دبر» پیراهن از پشت پاره وسبب كشف جرم و مجرم شد.
ج: «اذهبوا بقمیصى» پیراهن موجب شفاى یعقوب نابینا مى‏شود.
اگر پیراهنى كه جوار یوسف است نابینا را بینا مى‏كند، پس در تبرك به مرقد و صحن و سرا و درب و دیوار و پارچه و هر چیز دیگرى كه در جوار اولیاى خدا باشد، امید شفا هست.
تا اینجا مرحله شناسایى یوسف، عذرخواهى از او وعفو وگذشت یوسف و طلب عفو الهى، طى شده است، ولى هنوز نابینایى پدر كه از آثار جرم برادران است، وجود دارد. در این آیه راه حل این مشكل ارائه مى‏شود.
ضمناً در روایت آمده است كه یوسف گفت: كسى پیراهن مرا براى پدر ببرد كه پیراهن خونى مرا پیش او برده بود تا همانگونه كه پدر را دل آزرده كرده با این پیراهن دلشاد سازد.
در روایات آمده است: یوسف برادران خود را هر روز و شب سر سفره خود مى‏نشاند و آنها احساس شرمندگى مى‏كردند، به یوسف پیغام دادند كه سفره ما جدا باشد، چون چهره تو ما را شرمنده مى‏كند!.
یوسف پاسخ داد: امّا من افتخار مى‏كنم كه در كنار شما باشم و با شما غذا بخورم. روزگارى مردم كه مرا مى‏دیدند، مى‏گفتند: «سبحان من بلّغ عبداً بیع بعشرین درهماً ما بلغ» منزّه است خدایى كه برده‏ى بیست درهمى را به عزّت رساند. امّا امروز وجود شما براى من عزّت است. حالا مردم مى‏دانند كه من برده و بى‏اصل و نسب نبوده‏ام. من برادرانى مثل شما و پدرى همانند یعقوب داشته‏ام، ولى غریب افتاده بودم.(136) (اللَّه‏اكبر از این فتوّت و جوانمردى)
نقل شده است مرحوم آیت‏اللَّه‏العظمى حاج شیخ عبدالكریم حائرى یزدى كه براى معالجه از اراك به سمت تهران حركت كرده بود، شبى را در قم ماندند. مردم از ایشان تقاضا كردند كه حوزه علمیه خود را از اراك به قم منتقل كند، چون قم حرم اهل‏بیت‏علیهم السلام و مدفن حضرت معصومه‏علیها السلام است. ایشان استخاره كردند و این آیه آمد: «و اتونى باهلكم اجمعین»
136) تفسیر كبیر، به نقل از تفسیرنمونه.
پيام ها                   
 1- تبرّك به اشیائى كه مربوط به اولیاى خداست، جایز است. «اذهبوا بقمیصى» (پیراهن یوسف، چشم نابینایى را بینا مى‏كند.)
 2- كسى كه با هوى و هوس مبارزه كند، حتّى لباسش نیز از مقدسات مى‏شود. «بقمیصى»
 3- تنها دیدن اشیاى مقدّس براى تبرّك كافى نیست، باید آن را لمس كرد. «القوه على وجه ابى»*
 4- حزن و شادى در نور چشم اثر دارد. «و ابیضّت عیناه من الحزن ... یأت بصیراً» شاید به همین دلیل فرزند خوب را «قرةالعین» نامیده‏اند. (البتّه اگر نخواهیم از بُعد معجزه بررسى كنیم.)
 5 - وصال، دل پیر را زنده و نابینا را بینا مى‏كند. «فالقوه على وجه ابى یأت بصیراً»*
 6- در معجزه وكرامت، سن وسال شرط نیست. (پیراهن فرزند، چشمان پدر را بینا مى‏كند.)
 7- یوسف، علم غیب داشت وگرنه از كجا مى‏دانست كه پیراهن، پدر را بینا مى‏كند. «یأت بصیراً»
 8 - خداوند آنچه را كه روزى سبب حزن یعقوب شده بود، مایه شادى و شفاى او قرار داد. (پیراهن روزى سبب اندوه شد و امروز سبب شادى )*
 9- فرزندان متمكن، بستگان ضعیف مخصوصاً والدین سالمند را تحت پوشش ببرند. «و اتونى باهلكم اجمعین»
 10- شرایط اجتماعى، در عمل به وظیفه اثر دارد. «واتونى باهلكم اجمعین» (صله‏ى رحم یوسف در آن شرایط به نوعى بود كه باید فامیل به مصر بیایند.)
 11- رسیدگى به بستگان با حفظ حقوق سایر مردم، لازم است. «اتونى باهلكم»
 12- تغییر مسكن و هجرت، آثار زیادى دارد از جمله: خاطرات غم‏انگیز را دگرگون مى‏كند. «و اتونى باهلكم اجمعین»
 13- افراد خانواده و بستگان نزدیك در صورت امكان نزدیك هم و در كنار هم زندگى كنند. «و اتونى باهلكم اجمعین»*
 14- جوانمردى یوسف‏علیه السلام تا آن اندازه بود كه برادران او را تحمّل نكردند و را در چاه انداختند، ولى یوسف‏علیه السلام همه برادران و خانواده‏هایشان را دعوت كرد. «و اتونى باهلكم اجمعین»*
 15- با خویشان هر چند خطاكار باشند نباید قطع رابطه كرد. «و اتونى باهلكم اجمعین»*
 16- براى كسانى كه زجر فراق كشیده‏اند باید به فكر رفاه بود. «اجمعین» دیگر یعقوب تاب فراق ندارد.
 17- بهترین لطف آن است كه همه را شامل شود. «اجمعین» 
الجدول:
سورة یوسف (12) :
اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيرًا وَأْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ (93)
الإعراب:
(اذهبوا) فعل أمر مبنيّ على حذف النون ... و (الواو) فاعل (بقميصي) جارّ ومجرور متعلّق ب (اذهبوا) [1] و (الياء) مضاف إليه (ها) حرف تنبيه (ذا) اسم إشارة مبنيّ في محلّ جرّ بدل من قميصي- أو عطف بيان- (الفاء) عاطفة (ألقوا) مثل اذهبوا و (الهاء) ضمير مفعول به (على وجه) جارّ ومجرور متعلّق ب (ألقوه) ، (أبي) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الكسرة المقدّرة على ما قبل الياء ... و (الياء) مضاف إليه (يأت) مضارع مجزوم جواب الطلب، وعلامة الجزم حذف حرف العلّة، وفاعله هو (بصيرا) حال منصوبة من الفاعل (الواو) عاطفة (ائتوا) مثل اذهبوا، و (النون) للوقاية (الياء) ضمير مفعول به (بأهلكم) جارّ ومجرور متعلّق ب (ائتوا) [2] ، و (كم) ضمير مضاف إليه (أجمعين) توكيد معنويّ لأهل مجرور وعلامة الجرّ الياء.
[1] أو متعلّق بمحذوف حال من فاعل اذهبوا. [.....]
[2] أو متعلّق بمحذوف حال من فاعل ائتوني.