واكنش يعقوب :

نگرشى بر واژه‏ های  آیات  86-83 سوره یوسف

سَوَّلَتْ « آراسته است ، زینت داد»  أَنفُسُ كُمْ « نفس های شما ، هوس های شما » أَمْرًا « کاری ، مسئله » فَصَبْرٌ « پس بردباری » جَمِيلٌ « زیبا » عَسَى اللَّهُ « امید است خدا » أَن يَأْتِيَنِي بِهِمْ « این که آنها را پیش من بیاورد »  الْحَكِيمُ « محکم کار ، کاردان » (83)

((اين آيات ، داستان گفتگوى پسران يعقوب با پدر را بيان مى كند، كه بعد از مراجعت سفر دوم خود از مصر به كنعان داستان بازداشت شدن برادر مادرى يوسف را به پدر گفتند، و او دستور داد تا بار ديگر به مصر برگشته از يوسف و برادرش جستجو كنند، و در آخر، يوسف خود را براى ايشان معرفى نمود. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 316))

واكنش يعقوب‏

آنان پس از شنيدن سفارش خردمندترين مرد گروه، به سوى كنعان حركت كردند و پس از ورود به شهر خويش بى‏درنگ نزد پدر نگران خود شتافتند و جريان را به آگاهى او رساندند، امّا پدر پس از شنيدن گفتارشان، رو به آنان كرد و گفت:

قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً

من فكر نمى كنم جريان آن گونه باشد كه شما گزارش كرديد، بلكه اين هواى نفس شماست كه كارى ناروا را در نظرتان آراسته است.

((در اين مقام مطالب زيادى حذف شده كه جمله «ارجعوا الى ابيكم فقولوا... فهو كظيم» بر آن دلالت مى كند، و تقدير آن چنين است : بعد از آنكه به نزد پدر بازگشته و سفارش برادر بزرگتر خود را انجام داده و آنچه را كه او سفارش كرده بود به پدر گفتند، پدرشان در جواب فرمود: «بل سولت ...»

و جمله «بل سولت لكم انفسكم امرا» حكايت جوابى است كه يعقوب به فرزندان داد، و اين كلام را به منظور تكذيب ايشان نفرمود، حاشا بر آن حضرت كه چيزيرا كه شواهد و قراين صدق در آن هست تكذيب نمايد، با اينكه مى تواند با آن شواهد، صدق و كذب آنرا تحقيق كند.

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 316

و نيز منظورش اين نبوده كه به صرف سوء ظن ، تهمتى به ايشان زده باشد، بلكه جز اين نبوده كه با فراستى الهى و خدادادى پيش بينى كرده كه اجمالا اين جريان ناشى از تسويلات و اغوائات نفسانى ايشان بوده ، واقعا هم همينطور بود، زيرا جريان دستگير شدن برادر يوسف از جريان خود يوسف ناشى شد، كه آنهم از تسويل و اغواى نفسانى برادران به وقوع پيوست .

از اينجا معلوم مى شود كه چرا يعقوب خصوص برنگشتن بنيامين را مستند به تسويلات نفسانى نكرد بلكه برنگشتن او و برادر بزرگتر را مستند به آن كرد و به طور كلى فرمود: «اميد است خداوند همه ايشان را به من برگرداند» و با اين جمله اظهار اميدوارى كرد به اينكه هم يوسف برگردد و هم برادر مادريش و هم برادر بزرگش ، و از سياق برمى آيد كه اين اظهار اميدواريش مبنى بر آن صبر جميلى است كه او در برابر تسويلات نفسانى فرزندان از خود نشان داد.

بنابراين ، معناى آيه و خدا داناتر است - اين مى شود كه اين واقعه ، همچنانكه در واقعه يوسف هم گفتم از خدعه هايى است كه نفس شما با شما كرده ، ناگزير در قبال تسويل نفسهاى شما صبر جميل مى كنم تا شايد خداوند همه فرزندانم را به من برگرداند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 317))

فَصَبْرٌ جَمِيلٌ‏

بنابراين مسئوليت من اينك آن است كه صبرى زيبا و خالصانه كه بدور از بى‏تابى و ناسپاسى باشد پيشه سازم.

عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً

اميد كه خدا همه آنان را به من باز گرداند. منظور از آنان يوسف، بنيامين و فرزند بزرگ يعقوب بود.

((و اينكه فرموده «عسى اللّه ان ياتينى بهم جميعا انه هو العليم الحكيم» صرف اظهار اميد است نسبت به بازگشت فرزندان ، به اضافه اشاره به اينكه به نظر او يوسف هنوز زنده است ، و بهيچ وجه معناى دعا از آن استفاده نمى شود، زيرا اگر اين جمله دعا بود مناسب نبود در خاتمه اش ‍ بگويد: «انه هو العليم الحكيم» بلكه مناسب اين بود كه بگويد: «انه هو السميع العليم» و يا بگويد «انه هو الروف الرحيم» و يا امثال اينها از عباراتى كه در دعاهاى منقول در قرآن كريم معهود است .

آرى تنها اظهار اميدوارى است نسبت به ثمره صبر، در حقيقت خواسته است ، بگويد: واقعه يوسف كه سابقا اتفاق افتاد، و اين واقعه كه دو تا از فرزندان مرا از من گرفت ، بخاطر تسويلات نفس شما بود، ناگزير من صبر مى كنم و اميدوارم خداوند همه فرزندانم را برايم بياورد، و نعمت خود را همچنانكه وعده داده بر آل يعقوب تمام كند، آرى او مى داند چه كسى را برگزيند و نعمت خود را بر او تمام كند، و در كار خود حكيم است ،

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 317

و امور را بر مقتضاى حكمت بالغه اش تقدير مى كند، بنابراين ديگر چه معنا دارد كه آدمى در مواقع برخورد بلايا و محنت ها مضطرب شود، و به جزع و فزع درآيد و يا از روح و رحمت خدا ماءيوس گردد؟!

دو اسم «عليم» و «حكيم» همان دو اسمى است كه يعقوب در روز نخست در وقتى كه يوسف روياى خود را نقل مى كرد به زبان آورد، و در آخر هم يوسف در موقعى كه پدر و مادر را بر تخت سلطنت نشاند و همگى در برابرش به سجده افتادند به زبان مى آورد و مى گويد: «يا ابت هذاروياى ... و هو العليم الحكيم».))

إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.

چرا كه او نسبت به بندگانش دانا و در تدبير امور آفرينش فرزانه و حكيم است.

فولادوند: [يعقوب‌] گفت: «[چنين نيست،] بلكه نفس شما امرى [نادرست‌] را براى شما آراسته است. پس [صبر من‌] صبرى نيكوست. اميد كه خدا همه آنان را به سوى من [باز] آورد، كه او داناى حكيم است.»

انصاریان: [برادران پس از بازگشت به کنعان، ماجرا را برای پدر بیان کردند، یعقوب] گفت: [نه چنین است که می گویید] بلکه نفوس شما کاری [زشت] را در نظرتان آراست [تا انجامش بر شما آسان شود] پس من بدون جزع و بیتابی شکیبایی می ورزم، امید است خدا همه آنان را پیش من آرد؛ زیرا او بی تردید، دانا و حکیم است.

تفسیر نور:

ترجمه                   

(یعقوب) گفت: (این چنین نیست) بلكه (بار دیگر) نفس شما (با نسبت دزدى به یوسف یا تعیین كیفر گروگان گیرى) مسئله را براى شما آراسته است پس صبرى نیكو (لازم است) امید است كه خداوند همه برادران را با هم نزد من آورد چرا كه او قطعاً آگاه و حكیم است

نکته ها                  

وقتى برادران، پیراهن آغشته به خون یوسف را با ظاهرى غمگین و گریان حضور پدر آوردند و گفتند: یوسف را گرگ خورد. حضرت یعقوب گفت: «بل سوّلت لكم انفسكم» یعنى نفس شما این كار را در چشم شما زیبا جلوه داده است و من صبر جمیل مى‏كنم. در اینجا نیز كه دو فرزندش (بنیامین وپسر بزرگتر) از او جدا شده‏اند، همین جمله را تكرار مى‏كند. شاید این سؤال مطرح شود در ماجراى یوسف برادران توطئه و خیانت كردند، ولى در ماجراى بنیامین این مسایل نبود، پس چرا كلام یعقوب در هر دو مورد یك لحن و یك عبارت است؟ «بل سوّلت لكم انفسكم امراً فصبر جمیل»

تفسیرالمیزان اینگونه پاسخ مى‏دهد: یعقوب مى‏خواهد بگوید دورى این دو برادر نیز دنباله حركت قبلى شما نسبت به یوسف است. یعنى تمام این صحنه‏ها، دنباله همان كار زشت شماست. ممكن است گفته شود كه مراد یعقوب این است كه شما در اینجا هم خیال مى‏كنید بى‏تقصیرید و كارتان خوب بوده است، ولى شما مقصّرید زیرا: اوّلاً: چرا با دیدن پیمانه در بار برادرتان او را سارق دانستید؟ شاید كس دیگرى این پیمانه را در بار گذاشته بود؟ ثانیاً: چرا زود برگشتید؟ باید تحقیق مى‏كردید. ثالثاً چرا كیفر سارق را گروگان قرار دادید؟(122)

امّا سخن صاحب المیزان مناسب‏تر است، چون پیدا شدن پیمانه در بار بنیامین، براى عموم مردم سبب علم به دزدى مى‏شود و ماندن برادر بزرگتر در مصر نیز براى پیگیرى كار یا جلب عواطف و رحم بود و كیفرى هم كه ذكر شده، مجازات سارق در منطقه آنان بوده است. بنابراین در هیچ یك از سه مسئله، جلوه نفسانى نبود تاگفته شود: «بل سوّلت‏لكم انفسكم»

صبر، گاهى از روى ناچارى و بیچارگى است، چنانكه اهل دوزخ مى‏گویند: «سواء علینا أصَبرنا ام جزعنا» صبر كردن و یا جزع كردن براى نجات ما اثرى ندارد. و گاهى صبر آگاهانه و داوطلبانه و تسلیم رضاى خداوند است كه چهره این صبر در هر جایى با یك عنوان مطرح است؛ صبر در میدان جهاد، شجاعت است. صبر در دنیا، زهد است. صبر در برابر گناه، تقواست. صبر در برابر شهوت، عفّت است و صبر در برابر مال حرام، ورع است.

تزیین و زیبانمایى زشتى‏ها، گاهى توسّط شیطان؛ «و اذ زیّن لهم الشیطان اعمالهم»(123)، گاهى به وسیله‏ى زرق و برق دنیا؛ «حتّى اذا اخذت الارض زخرفها وازّیّنت»(124) و گاهى توسّط نفس انسان است. «سوّلت لكم انفسكم»

121) یوسف، 63.

122) تفسیر نمونه.

123) انفال، 48.

124) یونس، 24.* 

پيام ها                   

 1- نفس براى توجیه گناه، كارهاى زشت را در نظر انسان زیبا جلوه مى‏دهد. «سوّلت لكم انفسكم»

 2- صبر، شیوه‏ى مردان خداست وصبر جمیل، صبرى است كه در آن سخنى بر خلاف تسلیم و رضاى خداوند گفته نشود.(125) «فصبر جمیل»

 3- هرگز از قدرت خداوند مأیوس نشویم. «عسى‏ اللَّه أن یاتینى بهم»

 4- یعقوب به زنده بودن سه فرزندش (یوسف، بنیامین، برادر بزرگتر) یقین داشت و به ملاقاتشان امیدوار بود. «أن یاتینى بهم جمیعا»

 5 - براى قدرت الهى، حل مشكلات تازه و كهنه، یكسان است. خداوند مى‏تواند یوسف دیروز و برادر امروز شما را یكجا دورهم گرد آورد. «جمیعاً»

 6- مؤمن، حوادث تلخ را نیز از حكمت خدا مى‏داند. «الحكیم»

 7- باور وتوجّه به عالمانه وحكیمانه بودن افعال الهى، آدمى را به صبر وشكیبایى در حوادث دشوار وادار مى‏كند. «فصبر جمیل، انّه هو العلیم الحكیم»

125) تفسیر نورالثقلین.

الجدول:

سورة یوسف (12) :

قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَى اللَّهُ أَن يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (83)

الإعراب:

(قال) فعل ماض (بل) حرف إضراب [1] ، (سوّلت) فعل ماض و (التاء) للتأنيث (اللام) حرف جرّ و (كم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (سوّلت) ، (أنفسكم) فاعل مرفوع.. و (كم) ضمير مضاف إليه (أمرا) مفعول به منصوب، (الفاء) عاطفة (صبر) خبر لمبتدأ محذوف وجوبا تقديره صبري (جميل) نعت لصبر مرفوع مثله (عسى) فعل ماض جامد ناقص (الله) لفظ الجلالة اسم عسى مرفوع (أن يأتي) مثل أن نأخذ في الآية (79) ، والفاعل هو و (النون) للوقاية و (الياء) ضمير مفعول به (بهم) مثل لكم متعلّق ب (يأتي) ، (جميعا) حال منصوبة من الضمير المجرور في (بهم) .

(إنّ) حرف مشبّه بالفعل و (الهاء) ضمير في محلّ نصب اسم إنّ (هو) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (العليم) خبر المبتدأ مرفوع (الحكيم) خبر ثان مرفوع.

[1] ثمة كلام محذوف قبل بل ليصح بها الإضراب أي: ليس الأمر كما أخبرتم حقيقة بل سوّلت لكم أنفسكم.

------------------------------------------------

تَوَلَّى« روی گردانید »  يَا أَسَفَى « ای افسوس ، دریغا » ابْيَضَّتْ « سفید شد» عَيْنَاهُ « دوچشم او » الْحُزْنِ « اندوه »  كَظِيمٌ « بسیار با حوصله ، فرو نشاننده خشم »(84)

آن گاه مى افزايد:

وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ‏

او پس از دريافت خبر بازداشت «بنيامين»، از شدّت اندوهى كه گستره قلب او را گرفت، از آنان روى برگردانيد و خاطره غمبار فراق يوسف نيز برايش تجديد شد؛ چرا كه او دورى و هجران يوسف را با حضور «بنيامين» براى خود آسان‏تر مى‏ساخت و به خود بدين وسيله آرامش خاطر مى‏بخشيد.

وَ قالَ يا أَسَفى‏ عَلى‏ يُوسُفَ‏

و گفت: اى دريغ و درد بر فراق يوسف!

((راغب در مفردات گفته : كلمه «اسف» به معناى اندوه تواءم با غضب است ، و گاهى در تك تك آن دو نيز استعمال مى شود، و حقيقت اسف ، عبارتست از فوران خون قلب و شدت اشتهاى به انتقام ، و اين حالت اگر در برابر شخص ضعيف تر و پايين دست آدمى باشد غضب ناميده مى شود و اگر در برابر ما فوق باشد حالت گرفتگى و اندوه دست مى دهد... و اينكه در قرآن فرموده : «فلما آسفونا انتقمنا منهم» معنايش اين است كه وقتى ما را به خشم درآوردند از ايشان انتقام گرفتيم ، ابو عبداللّه رضا گفته : خداوند مانند ما اسف نمى خورد، و ليكن او اوليائى دارد كه ايشان اسف مى خورند و خشنود مى شوند، خداوند هم اسف و رضاى ايشان را اسف و رضاى خود خوانده .

آنگاه اين روايت را نقل مى كند كه خداوند فرموده : كسى كه يكى از اولياى مرا اهانت كند با من اعلام جنگ داده است . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 318))

«سعيد بن جبير» مى‏گويد: خدا براى لحظات رويارويى امّت پيامبر با اندوه و مصيبت، دعا و ذكر آرامش‏بخشى به آنان داده است كه به پيامبران پيشين نداده بود.

پرسيدند: كدامين ذكر؟

پاسخ داد: ذكر ارزشمند و آرامش‏آفرين «انّا للّه و انّا اليه راجعون»؛ چرا كه اگر اين دعا را به آنان آموخته بود، يعقوب به جاى «يا اسفى‏ على يوسف» مى‏گفت: انّا للّه و انّا اليه راجعون.

وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ‏

و از شدّت اندوه و گريه ديدگانش سپيد شد.

((و در جمله «و ابيضت عيناه من الحزن» سفيد شدن چشم به معناى سفيد شدن سياهى چشم است كه آن هم به معناى كورى و بطلان حس ‍ باصره است و هر چند اين كلمه گاهى با ديد مختصر هم جمع مى شود، و ليكن از اينكه در آيه بعد فرموده : «پيراهن مرا ببريد و به روى پدرم بيندازيد بينا مى شود» معلوم مى شود كه سفيدى چشم در جمله مورد بحث به معناى كورى است ، و چنين به دست مى آيد كه يعقوب بكلى نابينا شده بود، نه اينكه نور چشمش كم شده باشد. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 319))

از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند كه اى پسر پيامبر، اندوه يعقوب در فراق يوسف چگونه بود؟

آن حضرت فرمود: اندوه او بسيار عميق و گران بود، درست بسان اندوه هفتاد مادر جوان‏مرده!

پرسيدند: با اين كه بازگشت يوسف به او خبر داده شده بود، چرا باز هم تا آن اندازه اندوه به دل راه مى‏داد؟

فرمود: بدان دليل كه آن نويد و خبر را فراموش كرده بود.

در مورد سفيد شدن ديدگان او نيز دو نظر آمده است:

1 - به باور «مقاتل» آن حضرت حدود شش سال ديدگانش به نابينايى گراييد و با رسيدن پيراهن يوسف و بشارت ديدار او، خدا نور ديدگانش را به وى باز گردانيد.

2 - امّا پاره‏اى بر آنند كه آن حضرت ديدگانش از شدّت اندوه و گريه رو به نابينايى گراييد. به گونه‏اى كه به سختى چيزى را مى‏ديد، امّا نابينا نشد.

فَهُوَ كَظِيمٌ.

و او بدان دليل كه غم و اندوه خود را فرو مى‏برد و شكيبايى مى‏ورزيد و به كسى چيزى نمى‏گفت، آكنده از اندوه گرديد.

((صاحب مفردات درباره «كظم» مى گويد: كظم به معناى بيرون آمدن نفس است ، وقتى مى گويند كظم خود را گرفت ، يعنى جلو نفس خود را گرفت ، و «كظوم» به معناى حبس كردن نفس است ، كه خود كنايه از سكوت است ، همچنانكه در هنگام توصيف و مبالغه درباره سكوت مى گويند: فلانى نفسش بيرون نمى آيد، و دم نمى زند يعنى بسيار كم حرف است و «كظم فلان» يعنى نفس فلانى حبس شد، و از اين باب است جمله «اذ نادى و هو مكظوم» يعنى ندا كرد در حالى كه نفسش ‍ گرفته شده بود، و همچنين كظم غيظ، حبس آنست و جمله «و الكاظمين الغيظ» بهمين معنا است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 318))

به باور «ابن عباس» واژه «كظيم» به مفهوم اندوه‏زده و غمگين آمده است.

يادآورى مى‏گردد كه هفتمين امام نور نيز بدان جهت به لقب «كاظم» خوانده شد كه در دوران زندگى، به ويژه سال هاى امامت و پيشوايى‏اش، اندوه بسيارى را فرو برد و به كسى اظهار نفرمود.

فولادوند: و از آنان روى گردانيد و گفت: «اى دريغ بر يوسف، و در حالى كه اندوه خود را فرو مى‌خورد، چشمانش از اندوه سپيد شد.»

انصاریان: و از آنان کناره گرفت و گفت: دریغا بر یوسف! و در حالی که از غصّه لبریز بود دو چشمش از اندوه، سپید شد.

تفسیر نور:

نکته ها                  

«اسف» به معناى حزن و اندوه همراه با غضب است. یعقوب بر چشم گریه، و بر زبان «یا اسفا» و در دل حزن داشت.

در روایتى امام‏صادق‏علیه السلام فرمود: علىّ‏بن‏الحسین‏علیهما السلام بیست سال بعد از حادثه كربلا به هر مناسبتى گریه مى‏كرد. سؤال كردند چرا این همه گریه مى‏كنید؟ فرمود: یعقوب یازده پسر داشت یكى غائب شد، با اینكه زنده بود، از گریه چشمانش را از دست داد، ولى من در برابر چشمان خود دیدم پدر و برادرها و هفده نفر از خاندان نبوّت شهید شدند، چگونه گریه نكنم؟(126)

126) بحار، ج‏46 ،ص‏108.

پيام ها                   

 1- حسدورزى، یك عمر تحقیر به همراه دارد. «و تولّى عنهم»

 2- آنها مى‏خواستند با حذف یوسف، خود محبوب پدر شوند؛ «یخل لكم وجه ابیكم» ولى حسادت، قهر پدر را شامل حال آنها كرد. «تولّى عنهم»

 3- یعقوب مى‏دانست كه بر فرزند دیگر ظلم نشده است، ظلم بر یوسف رفته است. «یا اسفا على یوسف»

 4- غصّه و گریه، گاهى موجب نابینایى مى‏شود. «ابیضّت عیناه من الحزن»

 5 - ندبه و گریه و سوز و عشق، نیاز به شناخت دارد. (یعقوب آشنا به یوسف است كه از سوز نابینا مى‏شود.)

 6- اهمیّت مصائب، بر محور شخصیّت افراد است. (ظلم به یوسف با ظلم به دیگران فرق دارد، نام یوسف برده مى‏شود نه دو برادر دیگر.)

 7- گریه، غم و اندوه در فراق عزیزان، جایز است. «وابیضّت عیناه من الحزن»

 8 - تحمّل انسان حدّى دارد و روزى لبریز مى‏شود. «وابیضّت عیناه من الحزن»*

 9- فرو بردن خشم، از صفات مردان الهى و كارى شایسته است. «فهو كظیم»*

 10- گریه و غم، منافاتى با كظم غیظ و صبر ندارد. «فصبرٌ جمیل، یا اسفا، فهو كظیم»* 

الجدول:

سورة یوسف (12) :

وَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَالَ يَا أَسَفَى عَلَى يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ (84)

الإعراب:

(الواو) عاطفة (تولّى) فعل ماض مبنيّ على الفتح المقدّر على الألف، والفاعل هو (عن) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جر متعلّق ب (تولّى) ، (الواو) عاطفة (قال) فعل ماض، والفاعل هو (يا) أداة نداء وتحسّر (أسفى) منادى متحسّر به مضاف منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل الألف، و (الألف) المنقلبة عن ياء في محلّ جرّ مضاف إليه (على يوسف) جارّ ومجرور متعلّق بأسف [1] ، (الواو) استئنافيّة (ابيضّت) مثل سوّلت (عيناه) فاعل مرفوع وعلامة الرفع الألف ... و (الهاء) مضاف إليه (من الحزن) جارّ ومجرور متعلّق ب (ابيضّت) ومن سببيّة (الفاء) عاطفة (هو كظيم) مثل هو العليم.

 [1] أو متعلّق ب (يا) التي فيها معنى أتحسّر.

الصرف:

(أسفى) ، رسمت الألف قصيرة برسم الياء لأنها عوض من الياء، أصلها يا أسفى بكسر الفاء وفتح الياء، فلمّا أريد مدّ الصوت فتحت الفاء فانقلبت الياء ألفا لتحرّكها وانفتاح ما قبلها.

(الحزن) ، مصدر سماعيّ لفعل حزنه يحزنه باب نصر وزنه فعل بضمّ فسكون.

(كظيم) ، صفة مبالغة من كظم يكظم باب ضرب، وزنه فعيل، ويصح أن يكون صفة مشبّهة على الرغم من تعدية الفعل بنفسه وذلك لأن يعقوب قد لازمة الحزن طويلا.

-----------------------------------------------

قَالُوا « گفتند» تَاللَّهِ « به خدا قسم » تَفْتَأُ « پیوسته » (تَفْتَأُ )تَذْكُرُ« همیشه یاد کنی »  حَتَّى تَكُونَ « تا اینکه بشوی » حَرَضًا « از کار افتاده ، در آستانه نابودی، رو به هلاکت » الْهَالِكِينَ « هلاک شوندگان » (85)

فرزندان يعقوب از شدّت اندوه پدر بر خود لرزيدند و در تلاش براى كاستن از اندوه و نگرانى او گفتند:

قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً

پدر جان! به خدا سوگند تو هماره يوسف را ياد مى‏كنى تا بيمار گردى.

((كلمه «حرض و حارض» به معناى مشرف بر هلاكت است ، و بعضى گفته اند: به معناى كسى است كه نه ، مرده تا از يادها برود، و نه ، زنده است تا اميد چيزى در او باشد ولى معناى اولى از نظر اينكه اين كلمه در آيه در مقابل هلاكت قرار گرفته مناسب تر به نظر مى رسد، و كلمه مذكور نه تثنيه مى شود و نه جمع ، چون مصدر است و مصدر هم جمع و تثنيه ندارد.

معناى آيه اين است كه به خدا سوگند كه تو دائما و لا يزال به ياد يوسف هستى و سالها است كه خاطره او را از ياد نمى برى و دست از او برنمى دارى ، تا حدى كه خود را مشرف به هلاكت رسانده و يا هلاك كنى . و ظاهر اين گفتار اين است كه ايشان از در محبت و دلسوزى اين حرف را زده اند و خلاصه به وضع پدر رقت كرده اند، و شايد هم از اين باب باشد كه از زيادى گريه او به ستوه آمده بودند و مخصوصا از اين جهت كه يعقوب ايشان را در امر يوسف تكذيب كرده بود، و ظاهر گريه و تاسف او هم اين بود كه مى خواست درد دل خود را به خود ايشان شكايت كند، همچنانكه چه بسا جمله «انما اشكو...» هم اين را تاييد مى كند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 319))

به باور «قتاده» منظور اين است كه: تو آن قدر يوسف را ياد مى‏كنى تا بيمار گردى و خرد خويش را تباه سازى.

و به باور «مجاهد» ... تا در آستانه مرگ قرار گيرى.

و از ديدگاه «ضحاك» ... تا پير و از كار افتاده گردى.

أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ.

يا هلاك گردى و از دست بروى.

به باور بيشتر مفسّران، آنان اين سخن را از سر دلسوزى به حال پدر و به خاطر نگرانى از سرنوشت او به زبان آوردند، امّا برخى بر آنند كه آنان از روى ناراحتى اين سخن را به او گفتند؛ چرا كه رنج و اندوه او زندگى آنان را نيز اندوه‏زده ساخته و آسايش و آرامش را از همه آنان سلب نموده بود.

فولادوند: [پسران او] گفتند: «به خدا سوگند كه پيوسته يوسف را ياد مى‌كنى تا بيمار شوى يا هلاك گردى.»

انصاریان: گفتند: به خدا آن قدر از یوسف یاد می کنی تا سخت ناتوان شوی یا جانت را از دست بدهی.

تفسیر نور:

نکته ها                  

 «حَرَض»، به شخصى گویند كه عشق یا اندوه و حزن، او را فرسوده كرده باشد.

پيام ها                   

 1- یوسف‏ها همواره باید در یادها باشند. «تفتؤا تذكر یوسف» (اولیاى خدا در دعاى ندبه، یوسف زمان را صدا مى‏زنند و گریه مى‏كنند.)

 2- اگر مى‏خواهید ببینید چقدر كسى را دوست دارید، ببینید چقدر به یاد او هستید. «تفتؤا تذكر یوسف»*

 3- آن كه یوسف را مى‏شناسد، سوزى دارد كه افراد عادّى آن را درك نمى‏كنند. «تذكر یوسف حتّى تكون حرضاً»

 4- مسایل روحى وروانى، در جسم اثر مى‏گذارد. «حرضاً او تكون من الهالكین» (فراق مى‏تواند انسان را بشكند و یا بكشد، تا چه رسد به داغ و مصیبت.)

 5 - حساب عاطفه پدرى، از علاقه‏هاى عادّى جداست. «تكون من الهالكین»* 

الجدول:

سورة یوسف (12) :

قَالُوا تَاللَّهِ تَفْتَأُ تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضًا أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ (85)

الإعراب:

(قالوا تالله) مرّ إعرابها [1] ، (تفتأ) مضارع ناقص حذف منه حرف النفي، مرفوع واسمه ضمير مستتر تقديره أنت (تذكر) مضارع مرفوع، والفاعل أنت (يوسف) مفعول به، ومنع من التنوين للعلميّة والعجمة (حتّى) حرف غاية وجرّ (تكون) مضارع ناقص منصوب بأن مضمرة بعد حتّى، واسمه ضمير مستتر تقديره أنت (حرضا) خبر منصوب. (أو) عاطفة (تكون) مثل الأول ومعطوف عليه (من الهالكين) جارّ ومجرور متعلّق بخبر تكون الثاني جملة: «قالوا ... » لا محلّ لها استئنافيّة.

[1] في الآية (73) من هذه السورة. [.....]

الصرف:

(حرضا) ، مصدر سماعيّ لفعل حرض يحرض باب فرح بمعنى أشرف على الهلاك ومرض ... وزنه فعل بفتحتين.

(الهالكين) ، جمع الهالك، اسم فاعل من هلك الثلاثيّ، وزنه فاعل.

--------------------------------------------------

إِنَّمَا أَشْكُو « فقط شکوه می کنم » بَثِّي « غم و اندوه من » ( بث در اصل به معنی پراکندن و منتشر کردن است و نیز به اندوهی که صاحب آن توانایی کتمانش را ندارد و آن را اظهار می کند و پراکنده می سازد گفته می شود و در عوض « غصه » به اندوهی گفته می شود که قابل اظهار و انتشار نیست )حُزْنِي « حزن و اندوه من » أَعْلَمُ « می دانم »  لَا تَعْلَمُونَ « نمی دانید »  (86)

امّا آن بزرگمرد پايدارى و تقوا از آنان روى برگردانيد و گفت:

قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ‏

من شكايت غم و اندوه خويشتن را تنها به بارگاه خدا مى‏برم و خواسته‏ها و گرفتارى‏هاى خود را در دل شب و هنگامه‏هاى خلوت با خدا، به او مى‏گويم.

((در مجمع البيان گفته است : كلمه «بث» به معناى اندوهى است كه صاحبش نتواند آنرا كتمان كند و ناگزير آنرا مى پراكند، و هر چيزيرا كه پراكنده و متفرق كنى آنرا بث كرده اى ، و بهمين معنا است در آيه «و بث فيها من كل دابه».

پس در آيه مورد بحث كلمه مذكور، مصدرى است در معناى اسم مفعول .

و حصرى كه در جمله «انما اشكو...» است از باب قصر قلب است و در نتيجه مفادش اين مى شود كه من اندوه فراوان و حزن خود را به شما و فرزندان و خانواده ام شكايت ، نمى كنم و اگر شكايت كنم در اندك زمانى تمام مى شود و بيش از يك يا دو بار نمى شود تكرار كرد همچنانكه عادت مردم در شكايت از مصائب و اندوه هاشان چنين است ، بلكه من تنها و تنها اندوه و حزنم را به خداى سبحان شكايت مى كنم ، كه از شنيدن ناله و شكايتم هرگز خسته و ناتوان نمى شود، نه شكايت من او را خسته مى كند و نه شكايت و اصرار نيازمندان از بندگانش ، «و اعلم من اللّه ما لاتعلمون - و من از خداوند چيرهايى سراغ دارم كه شما نمى دانيد»، و بهمين جهت بهيچ وجه از روح او ماءيوس و از رحمتش نااميد نمى شوم . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 320))

پاره‏اى واژه «بثّ» را به مفهوم بيان و پديدار ساختن اندوه، معنى كرده‏اند و واژه «حزن» را به نهان كردن غم و اندوه در دل.

از پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله آورده‏اند كه فرمود: در آن شرايط جبرئيل نزد يعقوب آمد و گفت:

پروردگارت به تو درود مى‏فرستد و نويدت مى‏دهد و مى‏فرمايد: به عزّت و اقتدارم سوگند كه اگر آن دو فرزندت جهان را بدرود گفته باشند، هر دو را برايت زنده مى‏سازم! اينك برخيز و غذايى براى بينوايان و محرومان فراهم ساز كه محبوب‏ترين انسان‏ها در بارگاهم بينوايان حق‏شناس و حق‏پرست‏اند.

و مى‏فرمايد: هان اى يعقوب! آيا مى‏دانى چرا نعمت بينايى‏ات از دست رفت؟ و چرا كمرت از فشار اندوه خم شد؟ اين بدان دليل است كه تو گوسفندى سر بريدى و از گوشت آن غذايى مطبوع در خانه‏ات فراهم آمد و در همان حال بينوايى روزه‏دار نزد شما آمد و كمك خواست، امّا شما او را سير نكرديد!

آرى، پس از اين هشدار و سخن جبرئيل، هر گاه يعقوب مى‏خواست غذا بخورد به نداگرى دستور مى‏داد ندا دهد تا هر گرسنه و بينوايى كه در آنجا هست به خانه او بيايد و با يعقوب غذا بخورد، و هر گاه روزه مى‏داشت همه روزه‏داران را به افطار فرا مى‏خواند.

وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ.

به باور «ابن عباس» منظور اين است كه: من مى‏دانم خواب يوسف عزيزم درست مى‏باشد و او زنده و سرفراز است و برابر همان خوابى كه ديده است به گونه‏اى اوج خواهد گرفت كه همه شما در برابرش خضوع خواهيد كرد.

((و در اينكه گفت «و اعلم من الله ما لا تعلمون» اشاره اى است اجمالى به علم يعقوب به خداى تعالى ، و اما اينكه اين چگونه علمى بوده ؟ از عبارت قرآن استفاده نمى شود، مگر همان مقدارى كه مقام ، مساعدت كند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 320))

امّا به باور «عطا» منظور اين است كه: من از مهر و رحمت خدا و قدرت بى‏كران او چيزهايى مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد.

در كتاب «النبوّة» از حضرت باقر عليه السلام آورده است كه فرمود: يعقوب ضمن راز و نياز خويش به بارگاه خدا، فرشته مرگ را به حضور خواست، و او به فرمان خدا آمد و گفت: هان اى يعقوب چه مى‏خواهى؟

گفت: آيا در ميان جان‏هايى كه برگرفته‏اى روح يوسف را ديدار كرده‏اى؟

پاسخ داد: نه، و او بدين وسيله دريافت كه فرزندش زنده است.

فولادوند: گفت: «من شكايت غم و اندوه خود را پيش خدا مى‌برم، و از [عنايت‌] خدا چيزى مى‌دانم كه شما نمى‌دانيد.

انصاریان: گفت: شکوه اندوه شدید و غم و غصه ام را فقط به خدا می برم و از خدا می دانم آنچه را که شما نمی دانید.

تفسیر نور:

«بثّ» به حزن شدید گفته مى‏شود كه گویا شدّت آن باعث شده كه دارنده‏اش نتواند آن را بیان كند.

حضرت آدم از كار خود به درگاه خدا ناله نمود؛ «قالا ربّنا ظلمنا انفسنا»(127) و حضرت ایّوب از بیمارى خود؛ «انّى مسّنى الضرّ»(128) و حضرت موسى از فقر و ندارى؛ «ربّ انّى لما انزلت الىّ من خیر فقیر»(129) و حضرت یعقوب از فراق فرزند. «انّما اشكوا بثّى و حزنى»

127) اعراف، 23.

128) انبیاء، 83.

129) قصص، 24.

پيام ها                   

 1- آنچه مذموم است، یا سكوتى است كه بر قلب واعصاب فشار مى‏آورد و سلامت انسان را به مخاطره مى‏اندازد و یا ناله و فریاد در برابر مردم است كه موقعیّت انسان را پایین مى‏آورد، امّا شكایت بردن به نزد خداوند مانعى ندارد. «انّما اشكوا... الى اللَّه»

 2- موحّد، درد دل خود را تنها با خدا در میان مى‏گذارد. «انّما اشكوا... الى اللَّه»

 دست حاجت چو برى، نزد خداوندى بر

كه كریم است و رحیم است و غفور است و ودود

 نعمتش نامتناهى، كرمش بى پایان‏

هیچ خواننده از این در نرود بى‏مقصود

 3- افراد ظاهربین از كنار حوادث به راحتى مى‏گذرند، ولى انسان‏هاى ژرف‏نگر آثار و حوادث را تا قیامت مى‏بینند. «اعلم من اللَّه ...»

 4- یعقوب به زنده بودن یوسف و سرآمدن فراقش و به حقایقى درباره‏ى خدا و صفات او آگاه بود كه بر دیگران پوشیده بود. «اعلم من اللَّه ما لاتعلمون»

 5 - شاید «ما لا تعلمون» همان رؤیاى یوسف باشد كه یعقوب در آغاز آن را تعبیر كرده بود.**  

الجدول:

سورة یوسف (12) :

قَالَ إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ (86)

الإعراب:

(قال) فعل ماض، والفاعل هو أي يعقوب (إنّما) كافّة ومكفوفة (أشكو) مضارع مرفوع، وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الواو، والفاعل أنا (بثّي) مفعول به منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل الياء، و (الياء) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (حزني) مثل بثّي ومعطوف عليه (إلى الله) جارّ ومجرور متعلّق ب (أشكو) ، (الواو) عاطفة (أعلم) مثل أشكو، والحركة ظاهرة (من الله) جار ومجرور متعلّق ب (أعلم) ، (ما) اسم موصول [1] مبنيّ في محلّ نصب مفعول به (لا) حرف نفي (تعلمون) مضارع مرفوع.. و (الواو) فاعل.

[1] أو نكرة موصوفة ... والجملة بعدها في محلّ نصب نعت.

الصرف:

(بثّي) ، مصدر سماعيّ لفعل بثّ يبثّ من بابي ضرب ونصر أي أذاع ونشر ... وزنه فعل بفتح الفاء.