نگرشى بر واژه های آیات 82-80 سوره یوسف
اينك چه بايد كرد؟:
نگرشى بر واژه های آیات 82-80 سوره یوسف
اسْتَيْأَسُوا« ناامید شدند » خَلَصُوا« کناره گیری کردند » نَجِيًّا « رازگویان » كَبِيرُهُمْ « بزرگشان » أَلَمْ تَعْلَمُوا« آیا ندانستید» أَبَاكُمْ « پدرتان» قَدْ أَخَذَ « مسلما گرفت » مَّوْثِقًا « عهد ، پیمان » فَرَّطتُمْ « کوتاهی کردید » فَلَنْ أَبْرَحَ « هرگر کنار نمی روم ، هرگز از(جایم)تکان نمی خورم » يَأْذَنَ « اجازه بدهد » أَبِي « پدرم» يَحْكُمَ « حکم کند ، فرمان دهد » خَيْرُ الْحَاكِمِينَ « بهترین حکم کنندگان » (80)
اينك چه بايد كرد؟
آنان پس از يأس و نوميدى از نجات برادرشان «بنيامين» به چارهانديشى پرداختند:
فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا
و هنگامى كه از پذيرفته شدن پيشنهادشان از سوى عزيز مصر نوميد گشتند، با كنارهگيرى از ديگران به رازگويى و تبادل نظر پرداختند، و اين موضوع طرح شد كه اينك چه بايد كرد؟
((در مجمع البيان گفته : «ياس» به معناى قطع شدن طمع آدمى است از امرى كه بدان طمع داشته و بصورت : «يئس - يياس» استعمال مى شود، البته «آيس - يايس» نيز لغتى است ، و بهمين جهت چون به باب استفعال مى رود، هم «استياس» مى شود و هم «استايس»، و نيز گفته است «يئس» و «استياس» به يك معنا است مانند «سخر» و «استسخر»، «عجب» و «استعجب».
كلمه «نجى» به معناى كسى است كه در پنهانى و آهسته و درگوشى حرف بزند، و اين كلمه هم وصف مفرد مى شود و هم وصف جمع ، همچنانكه در آيه مورد بحث وصف برادران شده ، و در آيه و «قربناه نجيا» وصف براى يكنفر شده است ، و اين بدان جهت است كه اصل كلمه مصدر است كه صفت واقع مى شود، و «مناجات» به معناى دو بدو در سر راز گفتن است ، و اصل اين ماده از «نجوه» است ، كه به معناى زمين بلند است ، گويا هر يك از نجوى كنندگان اسرار خود را به طرف ديگر بلند مى كند و از خفيه گاه بالا مى كشد، و نجوى كلمه ايست كه هم بصورت اسم استعمال مى شود، و هم بصورت مصدر، اولى مانند: «واذ هم نجوى» يعنى ناگهان به ايشان برخورد كه داشتند بيخ گوشى حرف مى زدند، و دومى مانند: «انما النجوى من الشيطان»، و جمع نجى ، «انجيه» است ، و كلمه «برح - براحا» به معناى دور شدن انسان از موضع خود مى باشد.
گفتگوى برادران : چگونه بدون بنيامين نزد پدر بازگرديم ؟
و ضمير «منه» در جمله «فلما استيئسوا منه» به يوسف و احتمالا به برادرش برمى گردد، و معناى آيه اين است : «فلما استيئسوا» چون برادران يوسف ماءيوس شدند «منه» از يوسف كه دست از برادرشان برداشته آزادش كند، حتى به اينكه يكى از ايشان را عوض او بازداشت نمايد «خلصوا» از ميان جماعت به كنارى خلوت رفتند، «نجيا» و به نجوى و سخنان بيخ گوشى پرداختند، كه چه كنيم آيا نزد پدر بازگرديم با اينكه ميثاقى خدايى از ما گرفته كه فرزندش را بسويش بازگردانيم و يا آنكه همينجا بمانيم ؟ خوب از ماندن ما چه فايده اى عايد مى شود، چه كنيم ؟.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 312))
آيا بايد برادر را رها كنند و نزد پدر بروند، و يا همگى به اميد نجات او در مصر بمانند و يا راهى ديگر بجويند؟
اين فراز از آيه شريفه، افزون بر اوج فصاحت و زيبايى قالب و معنى، در كوتاهترين سخن مفاهيم و معانى بسيارى را ترسيم مىكند و از شاهكارهاى قرآن شريف است.
قالَ كَبِيرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ
بزرگ آنان لب به سخن گشود و گفت: آيا نمىدانيد كه پدرتان از شما پيمانى خدايى و استوار گرفته است كه فرزندش را به او بازگردانيد؟!
((«قال كبيرهم» بزرگ ايشان بقيه را مخاطب قرار داده گفت : « أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ » مگر نمى دانيد كه پدرتان عهدى خدايى از شما گرفت كه بدون فرزندش از سفر برنگرديد چگونه مى توانيد فرزند او را بگذاريد و برگرديد؟ « وَ مِنْ قَبْلُ » و نيز مى دانيد كه قبل از اين واقعه هم « ما فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ» تقصيرى در امر يوسف مرتكب شديد، با پدرتان عهد كرديد كه او را حفاظت و نگهدارى كنيد و صحيح و سالم به او برگردانيد، آنگاه او را در چاه افكنديد، و سپس به كاروانيان فروختيد، و خبر مرگش را براى پدر برده گفتيد: گرگ او را پاره كرده .
« فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ» حال كه چنين است من از اينجا (سرزمين مصر) تكان نمى خورم « حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي» تا پدرم تكليفم را روشن كند، و از عهدى كه از من گرفته صرفنظر نمايد، و يا آنكه آنقدر مى مانم تا «يحكم اللّه لى و هو خير الحاكمين» خدا حكم كند، آرى او بهترين حكم كنندگان است ، او راهى پيش پايم بگذارد كه بدان وسيله از اين مضيقه و ناچارى نجاتم دهد، حال يا برادرم را از راهى كه به عقل من نمى رسد از دست عزيز خلاص كند و يا مرگ مرا برساند، و يا راههايى ديگر.
و اما مادام كه خدا نجاتم نداده من رايم اين است كه در اينجا بمانم ، شما به نزد پدر برگرديد... ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 313))
در مورد بزرگ آنان كه گوينده اين گفتار بود، ديدگاهها متفاوت است:
1 - به باور گروهى از جمله «كعب» منظور، بزرگ آنان در سن و سال است و او «روبين» برادر و خالهزاده يوسف بود، و همو بود كه برادران را از كشتن يوسف بر حذر داشت و آنان او را به چاه افكندند.
2 - امّا به باور «مجاهد» منظور از بزرگ آنان، «شمعون» است كه از نظر خرد و دانش، رهبرى فكرى آنان را به كف داشت.
3 - از ديدگاه «كلبى» و «وهب» منظور از بزرگ آنان، «يهوذا» است كه خردمندترين آنان به شمار مىرفت.
4 - و از ديدگاه «محمّد بن اسحاق» و «على بن ابراهيم» در تفسيرش بزرگشان «لاوى» بود كه هوشمند و زيرك به شمار مىرفت.
وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ
و به ياد داشته باشيد كه شما بپيش از اين نيز در مورد يوسف كوتاهى و پيمانشكنى كرديد و با اينكه عهدى استوار سپرده بوديد كه او را سالم و بانشاط به پدرش بازگردانيد، او را به چاه افكنديد و در مورد او بيداد روا داشتيد.
فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ
از اين رو من از اين كشور و از اين سرزمين نخواهم رفت...
حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي
تا پدرم به من دستور بازگشت و يا ماندن دهد،
أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِي
و يا خدا دربارهام داورى كند كه برادرم را در اينجا رها سازم و بروم.
به باور پارهاى منظور اين است كه: يا مرگم فرا رسد.
امّا به باور «ابومسلم» منظور اين است كه يا خدا عذرى برايم فراهم سازد كه بتوانم با آن نزد پدر بروم.
«جبايى» مىگويد: منظور اين است كه: يا خدا وسيلهاى برايم فراهم سازد كه بتوانم به وسيله شمشير برادرم را آزاد سازم.
وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ.
و او بهتر داوران است كه جز بر اساس حق و عدالت داورى نمىكند.
فولادوند: پس چون از او نوميد شدند، رازگويان كنار كشيدند. بزرگشان گفت: «مگر نمىدانيد كه پدرتان با نام خدا پيمانى استوار از شما گرفته است و قبلا [هم] در باره يوسف تقصير كرديد؟ هرگز از اين سرزمين نمىروم تا پدرم به من اجازه دهد يا خدا در حق من داورى كند، و او بهترين داوران است.
انصاریان: پس هنگامی که از عزیز مأیوس شدند، در کناری [با یکدیگر] به گفتگوی پنهان پرداختند. بزرگشان گفت: آیا ندانستید که پدرتان از شما پیمان استوار خدایی گرفت و پیش تر هم درباره یوسف کوتاهی کردید، بنابراین من هرگز از این سرزمین بیرون نمی آیم تا پدرم به من اجازه دهد، یا خدا درباره من حکم کند؛ و او بهترین حکم کنندگان است.
تفسیر نور:
نکته ها
«خَلَصوا» یعنى گروه خود را از سایرین جدا كردند. «نجیّاً» یعنى به نجوى پرداختند. پس «خَلَصوا نجیّاً» یعنى شوراى محرمانه تشكیل دادند كه چه بكنند.
پيام ها
1- التماسها وخواهشها، شما را از اجراى احكام الهى واعمال قاطعیّت باز ندارد. «فلمّا استیأسوا منه»
2- گناه موجب مىشود دیگران از فرد دورى كرده برائت بجویند و حتّى رابطه خویشاوندى را نادیده بگیرند. «فلمّا استیأسوا منه خلصوا نجیّاً»*
3- روزگارى همین برادران، قدرتمندانه مشورت مىكردند كه چگونه یوسف را از بین ببرند؛ «اقتلوا یوسف او اطرحوه ارضا... لا تقتلوا ... القوه...» امروز كاسه التماس در دست گرفته و مشورت ونجوى مىكنند كه چگونه بنیامین را آزاد نمایند. «خلصوا نجیّاً»
4- در عدم حضور پدر مسئولیّت اعضاى خانواده با برادر بزرگتر است. «قال كبیرهم»*
5 - رعایت سلسله مراتب و موقعیّت سنّى در خانواده و جامعه لازم است. «قال كبیرهم»*
6- در حوادث تلخ و ناگوار، بزرگترها مسئولتر و شرمندهترند. «قال كبیرهم»
7- عهد وپیمانها لازم الاجرا است. «اخذ علیكم موثقاً»
8 - پیمانهاى سخت و قراردادهاى محكم، راه سوءاستفاده را مىبندد. «اخذ علیكم موثقا»
9- خیانت وجنایت تا آخر عمر وجدانهاى سالم را آزار مىدهد. « و من قبل ما فرطتهم فى یوسف»
10- تحصّن، یكى از شیوههاى قدیمى براى رسیدن به مقصود است. «فلن ابرح الارض»
11- غربت، بهتر از شرمندگى است. «فلن ابرح الارض»
12- به خداوند خوشبین باشیم. «هو خیر الحاكمین»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا قَالَ كَبِيرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَبَاكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُم مَّوْثِقًا مِّنَ اللَّهِ وَمِن قَبْلُ مَا فَرَّطتُمْ فِي يُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِي وَهُوَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ (80)
الإعراب:
(الفاء) عاطفة (لمّا) ظرف بمعنى حين متضمّن معنى الشرط في محلّ نصب متعلّق ب (خلصوا) ، (استيئسوا) فعل ماض مبنيّ على الضمّ..
والواو فاعل (من) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (استيئسوا) ، (خلصوا) مثل استيئسوا (نجيّا) حال من فاعل خلصوا أي متناجين [1] ، منصوبة (قال) فعل ماض (كبيرهم) فاعل مرفوع.. و (هم) ضمير مضاف إليه (الهمزة) للاستفهام (لم) حرف نفي وجزم (تعلموا) مضارع مجزوم وعلامة الجزم حذف النون والواو فاعل (أنّ) حرف مشبّه بالفعل للتوكيد (أباكم) اسم أنّ منصوب، وعلامة النصب الألف.. و (كم) ضمير مضاف إليه (قد) حرف تحقيق (أخذ) فعل ماض، والفاعل هو (على) حرف جرّ و (كم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (أخذ) ، (موثقا) مفعول به منصوب (من الله) جارّ ومجرور متعلّق ب (أخذ) ، (الواو) عاطفة (من) حرف جرّ (قبل) اسم ظرفيّ مبنيّ على الضمّ في محلّ جرّ متعلّق ب (فرّطتم) على زيادة ما [2] ، (فرّطتم) فعل ماض مبنيّ على السكون ... و (تم) ضمير فاعل (في يوسف) جارّ ومجرور متعلّق ب (فرّطتم) ، وعلامة الجرّ الفتحة، (الفاء) عاطفة (لن) حرف نفي ونصب (أبرح) مضارع منصوب، والفاعل أنا (الأرض) مفعول به منصوب (حتّى) حرف غاية وجرّ (يأذن) مثل أبرح، منصوب بأن مضمرة بعد حتّى (اللام) حرف جرّ و (الياء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (يأذن) ، (أبي) فاعل مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على (ما) قبل الياء، و (الياء) مضاف إليه. (أو) حرف عطف (يحكم) مثل يأذن ومعطوف عليه [3] ، (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (لي) مثل الأول متعلّق ب (يحكم) ، (الواو) استئنافيّة (هو) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (خير) خبر مرفوع (الحاكمين) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الياء.
[1] جاء في حاشية الجمل (ما) يلي: «وقد أفردت الحال وصاحبها جمع إما لأنّ النجيّ فعيل بمعنى المفاعل، كالعشير بمعنى المعاشر، وهذا يأتي في الاستعمال مفردا أبدا، يقال (هم) خليطك وعشيرتك أي مخالطوك ومعاشروك، وإمّا لأنّه صفة على فعيل بمنزلة صديق، وقد أفرد لأنّه على وزن المصدر كالصهيل، وإمّا لأنّه مصدر بمعنى التناجي ... » اه.
[2] يجوز أن يكون (ما) حرفا مصدريا فيتعلّق الجارّ حينئذ بمحذوف خبر عند الزمخشريّ، وإن قطع الظرف عن الإضافة، والمصدر المؤوّل مبتدأ مؤخّر، وردّ ذلك أبو حيّان ردّا قاطعا لأنّ الظرف إذا بني لا يصح أن يكون خبرا جرّ أو لم يجرّ.
[3] أو منصوب بأن مضمرة بعد أو المعتمد على النفي.
الصرف:
(استيئسوا) ، ترسم الهمزة على نبرة لأنها متحرّكة بعد ياء ساكنة.
(نجيّا) ، صفة مشتقّة على وزن فعيل، أو مصدر على الوزن نفسه بمعنى التناجي وهو السرّ، وفي اللفظ إعلان بالقلب لأنّ لام الكلمة واو من نجا ينجو ولأنّ الاسم النجوى، وأصله نجيو- بسكون الياء وتحريك الواو- فلمّا اجتمعتا، والأولى منهما ساكنة، قلبت الواو ياء وأدغمت مع الياء الثانية فأصبح (نجيّا) .
------------------------------------------------------
ارْجِعُوا« برگردید » إِلَى أَبِيكُمْ« به سوی پدرتان » قُولُوا« بگویید» يَا أَبَانَا « ای پدر ما » ابْنَكَ « پسر تو » سَرَقَ « دزدی کرد » مَا شَهِدْنَا « گواهی ندادیم ، شاهد نبودیم » مَا عَلِمْنَا « انچه دانستیم » مَا كُنَّا « نبودیم » الْغَيْبِ « نهان» حَافِظِينَ « نگهبانان » (81)
شما به سوى پدر باز گرديد
در ادامه سرگذشت آنان، در اين آيه شريفه گفتار بزرگ آنان آمده است كه به برادرانش گفت:
ارْجِعُوا إِلى أَبِيكُمْ فَقُولُوا يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلاَّ بِما عَلِمْنا
اينك شما به سوى پدرتان باز گرديد و به او بگوييد: هان اى پدر عزيز! واقعيت اين است كه پسرت دست به سرقت زد و ما جز آنچه به ظاهر ديديم كه پيمانه فرمانرواى مصر را از بار او درآوردند، گواهى ديگرى بر ضد او نمىدهيم.
((بعضى گفته اند: مراد از جمله « وَ ما شَهِدْنا إِلاَّ بِما عَلِمْنا » اين است كه ما در اينكه گفتيم پسرت دزدى كرده خود شاهد دزديش نبوده ايم ، تنها به علم خود اين حرف را مى زنيم .
بعضى ديگر گفته اند: ما اگر به عزيز گفتيم حكم دزدى اين است كه دزد برده صاحب مال شود، و اگر چنين شهادتى داديم تنها بخاطر اين بود كه حكم مساله را چنين مى دانستيم ، (نه اينكه بخواهيم عليه برادرمان شهادت داده باشيم ).
بعضى ديگر گفته اند: اين كلام را در پاسخ يعقوب گفته اند، كه او از در مواخذه گفته بود: عزيز مصر از كجا مى دانست حكم دزدى اين است كه دزد برده صاحب مال شود؟ لابد شما به او گفته ايد از اين دو معنا آنكه به سياق آيات نزديك تر است معناى اولى است . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 313))
از گفتار آنان اين نكته دريافت مىشود كه آنان به دزدى «بنيامين» يقين نداشتند و تنها به ظاهر آن رويداد گواهى مىدادند، امّا پارهاى بر آنند كه منظور آنان از اين بيان اين بود كه: ما نزد فرمانرواى مصر تنها به اين حقيقت گواهى داديم كه طبق دين و آيين ما، كيفر دزد آن است كه او را براى مدّتى به بردگى مىكشند؛ ما اين را گواهى كرديم، امّا در اين مورد كه آيا به راستى «بنيامين» دزدى كرده است يا نه، چيزى نگفتيم و جز ظاهر جريان چيزى هم نمىدانيم.
و آنان هنگامى اين سخن را به زبان آوردند كه پدرشان گفت: راه و رسم فرمانرواى مصر در كيفر دزد اين نيست كه او را به بردگى كشد، و شما با بيان راه و رسم خود، اين را به او آموختيد و اين راه را به او نشان داديد.
وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظِينَ.
((و بعضى در معناى اينكه فرمود: «و ما كنا للغيب حافظين» گفته اند: يعنى ما هيچ اطلاعى نداشتيم كه پسر تو دزد از كار درمى آيد،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 313
و در نتيجه دستگير و برده مى شود، براى اينكه ما علم غيب نداشته و به ظاهر حال او اعتماد كرده بوديم ، و گرنه اگر چنين علمى مى داشتيم هرگز او را با خود به سفر نمى برديم ، و با تو چنين عهد و ميثاقى نمى بستيم .
و ليكن حق مطلب اين است كه مراد از به غيب اين است كه او سارق بوده و ما تاكنون نمى دانستيم .
و معناى آيه اين است كه پسرت دزدى كرد و ما در كيفر سرقت جز به آنچه مى دانستيم شهادت نداديم ، و هيچ اطلاعى نداشتيم كه او پيمانه عزيز را دزديده و بزودى دستگير مى شود، و گرنه اگر چنين اطلاعى مى داشتيم در شهادت خود به مساءله كيفر سرقت ، شهادت نمى داديم ، چون چنين گمانى به او نمى برديم . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 314))
به باور گروهى از جمله «مجاهد» منظور اين است كه: ما آن گاه كه از تو اى پدر تقاضا نموديم كه «بنيامين» را به همراه ما بفرستى از آينده خبر نداشتيم و نمىدانستيم كه به چنين سرنوشتى گرفتار مىشويم و جز نيكى و خدمت به خاندان خود هدفى نداشتيم، و اگر مىدانستيم كه چنين خواهد شد، هرگز نه او را مىبرديم و نه چنين تقاضايى از شما مىنموديم كه او را به همراه ما بفرستى.
امّا به باور «عكرمه» منظور اين است كه ما از واقعيت اين رويداد آگاه نيستيم و نمىدانيم كه آيا پسرت به راستى دزدى كرده و يا به او دروغ بستهاند و ما جز از ظاهر موضوع آگاهى نداريم.
از ديدگاه «ابن عباس» منظور اين است كه: ما تا هنگامى كه پسرت در نزدمان بود، مراقب و نگهبان او بوديم، امّا از كارهاى نهانى او بىخبريم. و بدين سان مىخواهند بگويند كه او در غياب ما و يا زمانى كه خواب بوديم پيمانه شاه را برداشته است.
و از ديدگاه پارهاى از آنجايى كه واژه «غيب» در لغت «حمير» به مفهوم «شب» آمده است، منظور آنان اين است كه ما تا آنجايى كه ممكن بود مراقب «بنيامين» بوديم و از سلامت و امنيّت او پاس داشتيم، امّا نمىدانيم كه در همه ساعات شب و روز و رفت و آمد خود چه مىكند.
فولادوند: پيش پدرتان بازگرديد و بگوييد: اى پدر، پسرت دزدى كرده، و ما جز آنچه مىدانيم گواهى نمىدهيم و ما نگهبان غيب نبوديم.
انصاریان: شما به سوی پدرتان بازگردید، پس به او بگویید: ای پدر! بدون شک پسرت دزدی کرد، و ما جز به آنچه دانستیم گواهی ندادیم وحافظ ونگهبان نهان هم [که در آن چه اتفاقی افتاده] نبودیم.
تفسیر نور:
پيام ها
1- انسان، خودخواه است. در آنجا كه مىخواستند به گندم بیشتر برسند، گفتند: «فارسل معنا اخانا»(121) برادر ما را با ما روانه كن، ولى امروز كه تهمت در كار است، گفتند: «ابنك» پسر تو دزدى كرده و نگفتند: برادر ما.
2- شهادت وگواهى، باید بر اساس علم باشد. «ما شهدنا الاّ بما علمنا»
3- در پیمانها و تعهدات، باید براى حوادث پیشبینى نشده تبصرهاى باز كرد. «و ما كنّا للغیب...»
4- عذر خود را با كمال صراحت بگوئیم. «و ما كنّا للغیب حافظین»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
ارْجِعُوا إِلَى أَبِيكُمْ فَقُولُوا يَا أَبَانَا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَمَا شَهِدْنَا إِلَّا بِمَا عَلِمْنَا وَمَا كُنَّا لِلْغَيْبِ حَافِظِينَ (81)
الإعراب:
(ارجعوا) فعل أمر مبنيّ على حذف النون.. والواو فاعل (إلى أبيكم) جارّ ومجرور متعلّق ب (ارجعوا) ، وعلامة الجرّ الياء.. و (كم) ضمير مضاف إليه (الفاء) عاطفة (قولوا) مثل ارجعوا (يا) أداة نداء (أبانا) منادى مضاف منصوب وعلامة النصب الألف.. و (نا) مضاف إليه (إنّ) حرف مشبّه بالفعل(ابنك) اسم إنّ منصوب.. و (الكاف) مضاف إليه (سرق) فعل ماض، والفاعل هو (الواو) عاطفة (ما) نافية (شهدنا) فعل ماض مبنيّ على السكون.. و (نا) فاعل (إلّا) أداة حصر (الباء) حرف جرّ (ما) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق ب (شهدنا) ، والعائد محذوف (علمنا) مثل شهدنا (الواو) عاطفة (ما) مثل الأولى (كنّا) فعل ماض ناقص.. و (نا) ضمير في محلّ رفع اسم كان (للغيب) جار ومجرور متعلّق ب (حافظين) خبر كنّا، منصوب وعلامة النصب الياء.
------------------------------------------------------
اسْأَلِ« بپرس » الْقَرْيَةَ « آبادی » كُنَّا فِيهَا « بودیم در آن » الْعِيرَ« کاروان ، قافله » أَقْبَلْنَا « روی آوردیم ، برگشتیم » لَصَادِقُونَ « البته راستگویان » (82)
آن گاه براى اينكه پدر در درستى گفتار و گزارش شما ترديد نكند، با نهايت احترام به او بگوييد:
وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها
پدر جان، اگر در گفتار ما ترديد دارى، از مردم شهرى كه ما در آنجا بوديم حقيقت ماجرا را بپرس.
به باور گروهى از مفسّران، از جمله «ابن عباس» منظور از قريه، «مصر» مىباشد؛ چرا كه عرب اين واژه را در مورد شهرها نيز به كار مىبرد، و منظور آنان اين بود كه از مردم مصر و از كسانى كه در دسترس شما هستند، و همه آنان از جريان «بنيامين» آگاهى دارند، از آنان در اين مورد تحقيق كنيد.
وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها
و نيز مىتوانيد از همين كاروانى كه ما به همراه آن رفتيم و بازگشتيم و همه كاروانيان از مردم كنعان و همسايگانمان هستند، پرس و جو نماييد. و آنان بدان دليل اين موضوع را پيش كشيدند كه مىدانستند پدرشان از گفتار آنان در ترديد است.
در مورد «و اسئل القرية و العير...» دو نظر آمده است:
1 - به باور گروهى در آيه شريفه «اهل» در تقدير مىباشد و منظور اين است كه از مردم آن شهر و از كاروانيان موضوع را بپرس تا روشن شود كه ما درست گزارش كردهايم.
2 - امّا به باور برخى، نياز به تقدير گرفتن «اهل» در آيه نيست؛ چرا كه يعقوب، پيامبر بزرگ خدا و داراى معجزه بود، و مىتوانست بدون هيچ واسطهاى از خود شهر و از شتران كاروان ماجرا را بپرسد و به خواست خدا و قدرت او پاسخ آنان را بشنود.
وَ إِنَّا لَصادِقُونَ.
و ما اى پدر گرانقدر، در آنچه به تو گزارش مىكنيم و مىگوييم، راستگو هستيم.
((يعنى از همه آن كسانى كه در اين سفر با ما بودند، و يا جريان كار ما را در نزد عزيز ناظر بودند بپرس ، تا كمترين شكى برايت باقى نماند، كه ما در امر برادر خود هيچ كوتاهى نكرده ايم ، و عين واقعه همين است كه او مرتكب سرقت شد و در نتيجه بازداشت گرديد.
پس مراد از قريه اى كه در آن بودند على الظاهر همان كشور مصر، و مراد از كاروانى كه به اتفاق آن كاروان نزد پدر آمدند همان قافله ايست كه در آن قافله بوده اند و مردان آن در بيرون آمدنشان از مصر و برگشتن به كنعان همراه ايشان بودند.
و به همين جهت دنبال پيشنهاد سؤ ال از اهل مصر و اهل قافله گفتند كه : ما راستگويانيم ، يعنى ما در آنچه به تو گفته و آن چيزى كه برايت آورده و گفتيم كه پسرت دزدى كرده و برده شده راستگو هستيم ، و لذا پيشنهاد مى كنيم كه براى رفع ترديد خودت تحقيق كن .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 314))
فولادوند: و از [مردم] شهرى كه در آن بوديم و كاروانى كه در ميان آن آمديم جويا شو، و ما قطعاً راست مىگوييم.
انصاریان: حقیقت را از شهری که در آن بودیم [و در و دیوارش گواه است] و از کاروانی که با آن آمدیم بپرس؛ و یقیناً ما راستگوییم..
((نكته ها :
1 - برادر بزرگتر كه بود؟ - بعضى گفته اند نام او روبين (روبيل ) و بعضى او را شمعون دانسته اند، و بعضى يهودا، و در اينكه منظور بزرگتر از
تفسير نمونه جلد 10 صفحه 50
نظر سن است يا عقل ، نيز در ميان مفسران گفتگو است ، ولى ظاهر آيه بزرگتر از نظر سن است .
2 - داورى بر اساس قرائن حال - از اين آيه ضمنا استفاده مى شود كه قاضى مى تواند به قرائن قطعيه عمل كند، هر چند اقرار و شهودى در كار نباشد، زيرا در جريان كار برادران يوسف نه شهودى بود و نه اقرارى ، تنها پيدا شدن پيمانه ملك از بار بنيامين دليل به مجرميت او شمرده شد و با توجه به اينكه هر يك از آنها شخصا بار خود را پر مى كردند و يا لااقل به هنگام پر كردن آن حاضر بودند و اگر قفل و بندى داشت ، كليدش در اختيار خود آنها بود و از طرفى ، هيچكس باور نمى كرد كه در اينجا نقشه اى در كار است و مسافران كنعان (برادران يوسف ) در اين شهر، دشمن نداشتند كه بخواهد براى آنها توطئه كند.
مجموع اين جهات سبب مى شد كه از مشاهده پيمانه ملك ، در بار بنيامين ، علم به اقدام شخص او به چنين كارى حاصل شود.
اين موضوع كه دنياى امروز در داوريهايش روى آن تكيه مى كند از نظر فقه اسلامى نياز به بررسى بيشترى دارد، چرا كه در مباحث قضائى روز فوق - العاده مؤ ثر است و جاى اين بحث كتاب القضاء است .
3 - از آيات فوق برمى آيد كه برادران يوسف از نظر روحيه با هم بسيار متفاوت بودند برادر بزرگتر سخت ، به عهد و ميثاق خود پايبند بود، در حالى كه برادران ديگر همين اندازه كه ديدند گفتگوهايشان با عزيز مصر به جائى نرسيد خود را معذور دانسته ، دست از تلاش بيشتر برداشتند، و البته حق با برادر بزرگتر بود، چرا كه با تحصن در شهر مصر و مخصوصا نزديك دربار عزيز اين اميد مى رفت كه او بر سر لطف آيد و به خاطر يك پيمانه كه سرانجام پيدا شد مرد غريبى را به قيمت داغدار كردن برادران و پدر پيرش مجازات نكند، لذا او بخاطر همين احتمال در مصر ماند و برادران را براى كسب دستور به خدمت
تفسير نمونه جلد 10 صفحه 51
پدر فرستاد، تا ماجرا را براى او شرح دهند.))
تفسیر نور:
نکته ها
«قریه» تنها به معناى روستا نیست، بلكه به محل اجتماع و مناطق مسكونى گفته مىشود؛ خواه شهر باشد یا روستا. ضمناً «واسئل القریه» به معنى سؤال از اهل قریه است.
«عیر» به كاروانى گفته مىشود كه مواد غذایى حملونقل مىكند.
برادران یوسف در گفتگو با پدر، در ماجراى كشته شدن یوسف توسط گرگ، دلیل نداشتند، ولى در اینجا براى حرف خود دو دلیل آوردند؛ یكى سؤال از مردم مصر و یكى سؤال از كاروانیان كه ما در میان آنان بودیم. علاوه برآنكه در ماجراى قبل گفتند: «لو كنّا صادقین» و «لَو» نشانه تردید و دلهره و سستى است، ولى در این صحنه با «انّا» و حرف لام كه در جمله «انّا لصادقون» است نشان مىدهند كه قطعاً راست مىگویند.
پيام ها
1- سابقهى بد و دروغ، در پذیرش سخنان انسان در تمام عمر ایجاد تردید مىكند. «واسئل القریة»
2- گواهى شهود عینى، راهى معتبر براى اثبات مدّعا مىباشد. «واسئل القریة... والعیر...»
3- امكان تبانى مجموعهاى بزرگ بر كذب، منتفى است. «و اسئل القریة... انّا لصادقون»*
الجدول:
سورة یوسف (12) :
وَاسْأَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيهَا وَالْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنَا فِيهَا وَإِنَّا لَصَادِقُونَ (82)
الإعراب:
(الواو) عاطفة (اسأل) فعل أمر، والفاعل أنت (القرية) مفعول به منصوب [1] ، (التي) اسم موصول في محلّ نصب نعت للقرية (كنّا) مثل الأول (في) حرف جرّ و (ها) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بخبر كنّا (الواو) عاطفة (العير الّتي) مثل القرية التي ومعطوف عليه (أقبلنا) فعل ماض وفاعله (فيها) مثل الأول متعلّق ب (أقبلنا) ، (الواو) عاطفة (إنّا لصادقون) مثل إنّا لظالمون [2] .
[1] وهو على حذف مضاف أي أهل القرية، ومثله العير أي أصحاب العير، وإذا لم يقدّر المضاف فالكلام مجاز.
[2] في الآية (79) من هذه السورة.