نگرشى بر واژه های آیات 79-77 سوره یوسف
اينك چه بايد كرد؟:
نگرشى بر واژه های آیات 79-77 سوره یوسف
إِن يَسْرِقْ« اگر دزدی کند» قَدْ سَرَقَ « همانا دزدی کرد» أَخٌ لَّهُ « برادر او » فَأَسَرَّهَا« پس پنهان نمود آن را » نَفْسِهِ « دل خود » لَمْ يُبْدِهَا « آشکار نکرد آن را » شَرٌّ مَّكَانًا « بدترین جایگاه » أَعْلَمُ « داناتر» تَصِفُونَ « توصیف می کنید » (77)
اينك چه بايد كرد؟
پس از بيرون آمدن پيمانه شاه از بار «بنيامين» برادران يوسف سخت خود را باختند و در دفاع از خويش سخنانى را به زبان آوردند كه زيبنده آنان نبود.
((گويندگان اين سخن همان برادران پدرى يوسف اند و بهمين جهت يوسف را به بنيامين نسبت داده گفتند اين بنيامين قبلا برادرى داشت ، و معنايش اينست كه برادران گفتند: اگر اين بنيامين امروز پيمانه پادشاه را دزديد، خيلى جاى تعجب نبوده . و از او بعيد نيست ، زيرا او قبلا برادرى داشت كه مرتكب دزدى شد، و چنين عملى از او نيز سرزد، پس اين دو برادر دزدى را از ناحيه مادر خود به ارث برده اند، و ما از ناحيه مادر از ايشان جدا هستيم .
و اين خود يكنوع تبرئه اى بوده كه برادران خود را بدان وسيله از دزدى تبرئه كردند، و ليكن غفلت ورزيدند از اينكه گفتارشان گفتار قبلى شانرا كه گفته بودند: «ما كنا سارقين» تكذيب مى كند، زيرا در آن كلام خود دزدى را بطور كلى از فرزندان يعقوب نفى كردند، و اگر اين نفى كليت نمى داشت ، جوابشان قانع كننده و صحيح نبود، ناگزير گفتار ديگرشان كه گفتند: «فقد سرق اخ له من قبل» مناقض با آن است ، و اين تناقض بر خواننده پوشيده نيست .
علاوه بر اين با اين كلام خود، آن حسدى كه نسبت به يوسف و برادرش داشتند فاش نموده - و ندانسته - از خاطرات اسف آورى كه بين خود و دو برادر پدريشان اتفاق افتاد پرده بردارى كردند.
از همينجا تا اندازه اى پى به گفتار يوسف مى بريم كه در جواب ايشان فرمود: «انتم شر مكانا...»، همچنانكه مى فهميم اين جمله تا به آخر آيه نسبت به جمله «فاسرها يوسف فى نفسه و لم يبدها لهم» به منزله بيانى است كه آنرا شرح مى كند همچنانكه جمله «و لم يبدها لهم» عطف تفسيرى است كه جمله «فاسرها يوسف فى نفسه» را توضيح مى دهد.
و معناى آيه - و خدا داناتر است - اين است كه يوسف اين نسبت دزدى را كه برادران به او دادند نشنيده گرفت و در دل پنهان داشت و متعرض آن و تبرئه خود از آن نشد، و حقيقت حال را فاش نكرد، بلكه «اسرها يوسف فى نفسه و لم يبدها لهم» و مثل اين كه كسى پرسيده باشد چطور در دل خود پنهان كرد، در جواب فرمود: او در جواب تصريح نكرد بلكه سربسته گفت : «انتم شر مكانا - شما بدحالترين خلقيد»،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 310
براى آن تناقضى كه در گفتار شما و آن حسدى كه در دلهاى شماست ، و بخاطر آن جراتى كه نسبت به ارتكاب دروغ در برابر عزيز مصر ورزيديد، آن هم بعد از آنهمه احسان و اكرام كه نسبت به شما كرد، «و اللّه اعلم بما تصفون» او بهتر مى داند كه آيا برادرش قبل از اين دزدى كرده بود يا نه ، آرى يوسف به اين مقدار جواب سربسته اكتفا نموده و ايشان را تكذيب نكرد.
بعضى از مفسرين در معناى جمله «انتم شر مكانا...»، گفتند كه شما از اين برادر دزدتان بدتريد، چون اگر اين ، پيمانه ملك را دزديده شما برادر او را كه برادر پدرى خودتان بود از پدرتان دزديديد، و خدا داناتر است بر اينكه آيا برادر او قبل از اين مرتكب دزدى شد يا نه .
ليكن ممكن است مقصود يوسف اين معنا هم باشد اما گفتار ما در اين نيست كه مقصود واقعى يوسف از اين كلام چيست ، بلكه در اين است كه برادران از اين جواب يوسف در چنين ظرفى كه خود آنان بنا ندارند اعتراف كنند كه قبلا برادرى بنام يوسف داشته اند، و يوسف هم نمى خواهد خود را معرفى نمايد چون فهميده اند، و اين جواب جز بر آنچه كه ما گفتيم منطبق نمى شود و برادران غير آنرا از آن نمى فهمند.
و بعضى ديگر گفته اند كه : آن چيزى كه يوسف در دل نهفته داشته و اظهارش نكرده همان جمله «انتم شر مكانا» بوده ، يعنى اين جمله را در دل به آنها گفته و بعدا در ظاهر گفته است : «و اللّه اعلم بما تصفون» ليكن اين وجه بعيد است و از سياق كلام استفاده نمى شود. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 311))
در اين مورد قرآن مىفرمايد:
قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ
آنان گفتند: اگر «بنيامين» دست به سرقت مىزند، برادر او نيز پيش از اين، سرقت كرده بود؛ با اين بيان دزدى او چيز تازهاى نيست و در اين كار به برادرش يوسف اقتدا كرده است.
در مورد منظور آنان از وارد آوردن اين اتّهام به يوسف، سه نظر آمده است:
1 - به باور گروهى از جمله «ابن عباس» منظور آنان جريانى بود كه در كودكى يوسف به وسيله عمهاش اتفاق افتاد، و آن اين گونه بود كه يوسف پيش از مرگ مادرش به وسيله عمّهاش كه شيفته و دلباخته برادرزادهاش بود، اداره مىشد. هنگامى كه پس از چندى يعقوب خواست فرزندش را از او باز گيرد و نزد خود ببرد، آن زن كه بزرگترين فرزند اسحاق بود و كمربند پدرش را به ارث نزد خود داشت، تدبيرى انديشيد تا بسان گذشته يوسف را نزد خود نگاه دارد؛ از اين رو اين تدبير به خاطرش رسيد كه كمربندِ يادگارى پدر را به كمر آن كودك ببندد و آن گاه مدّعى گردد كه يوسف به هدفِ سرقتِ كمربند، آن را به كمرش بسته است، و بدين وسيله طبق قانون جارى - كه دزد را به بردگى مىگرفتند - آن كودك محبوب و مطلوب را نزد خود نگاه دارد. او همين گونه عمل كرد و يوسف را براى مدّتى ديگر نزد خود نگاه داشت. و برادران يوسف در اين گفتار خويش، به آن ماجرا اشاره داشتند.
يادآورى مىگردد كه در روايات رسيده از امامان راستين ما نيز اين ديدگاه آمده است.
2 - امّا به باور پارهاى از جمله «مجاهد» و «سفيان»، يوسف در كودكى و خردسالى خويش، مرغ و يا تخممرغى را از خانه پدرش يعقوب برداشت و بدون مشورت و اجازه پدر آن را در راه خدا انفاق كرد، و منظور آنان اشاره به اين كار يوسف بود.
3 - و از ديدگاه پارهاى ديگر از جمله «سعيد بن جبير»، يوسف بُتى از خانه نياى مادرى خود برداشت و پس از در هم شكستن آن، به كوچهاش افكند و برادران در اين گفتارشان به آن موضوع اشاره داشتند.
در ادامه آيه شريفه مىفرمايد:
فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ
يوسف از گفتار آنان سخت آزردهخاطر گرديد، امّا آن را در دل نهان داشت و به آنان چيزى نمودار نساخت.
قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً
و تنها در دل به آنان گفت: شما در دزدى بدتريد؛ چرا كه برادرتان را از پدر ربوديد و به چاه افكنديد.
وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ.
و خدا به آنچه وصف مىكنيد و به يوسف مىبنديد داناتر است.
به باور «زحاج» منظور اين است كه: يوسف، نه در داستان كمربند گناهى داشت و نه در شكستن بت و يا انفاق نهانى، امّا شما در بيدادى كه بر يوسف روا داشتيد سخت گناهكاريد و عذرى از شما پذيرفته نيست.
امّا به باور برخى ديگر منظور آن است كه: كار شما كه در حق برادرتان بيداد روا داشتيد و پدرتان را نافرمانى كرديد، بدتر و موقعيت شما در پيشگاه خدا ناپسندتر است.
«حسن» ميگويد: آنان در آن روزگارى كه در حق يوسف و پدر خود بيداد روا داشتند، پيامبر نبودند و پس از آن به رسالت رسيدند؛ چرا كه نامبرده آنان را «اسباط» مىداند. امّا به باور ما آنان هرگز پيامبر نبودند و به اين مقام والا راه نداشتند؛ چرا كه از پيامبران خدا هرگز بيداد و گناه سر نمىزند.
«بلخى» مىگويد آنان در گفتارشان دروغگو بودند، بر اين باور نمىشود آنان را پيامبران خدا شمرد و ممكن است آن «اسباط» كه به مقام رسالت رسيدند غير از اينان باشند.
فولادوند: گفتند: «اگر او دزدى كرده، پيش از اين [نيز] برادرش دزدى كرده است. «يوسف اين [سخن] را در دل خود پنهان داشت و آن را برايشان آشكار نكرد [ولى] گفت: «موقعيت شما بدتر [از او]ست، و خدا به آنچه وصف مىكنيد داناتر است.»
انصاریان: برادران گفتند: اگر این شخص دزدی می کند [خلاف انتظار نیست]؛ زیرا پیش تر برادر [ی داشت که] او هم دزدی کرد. یوسف [به مقتضای کرامت و جوانمردی] این تهمت را در دل خود پنهان داشت و نسبت به آن سخنی نگفت و این راز را فاش نساخت. در پاسخ آنان گفت: منزلت شما بدتر [و دامنتان آلوده تر از این] است [که ظاهرتان نشان می دهد] و خدا به آنچه بیان می کنید، داناتر است.
تفسیر نور:
پيام ها
1- متّهم، یا انكار مىكند و مىگوید: من دزد نیستم؛ «ما كنّا سارقین» یا كار خود را توجیه مىكند و مىگوید: دزد بسیار است.«فقد سرق اخ له من قبل»
2- حسود، حتّى بعد از دهها سال ضربه مىزند. «فقد سرق اخ له من قبل»
3- اخلاق برادر، در برادر اثر مىگذارد. «اخ له» (اخلاق مادر، در فرزند اثر دارد. بنیامین و یوسف از یك مادر بودند)
4- آنجا كه صفا نیست، اتّهام افراد زود پذیرفته مىشود.«ان یسرق فقد...» (بیرون آمدن پیمانه از بار او، دلیل بر سرقت نیست، ولى برادران چون علاقهاى به بنیامین نداشتند، كلمه سرقت را بكار گرفته و مسئله را مسلّم پنداشتند.)
5 - آنجا كه صفا نیست، خلاف جزیى را كلى قلمداد مىكنند. («یسرق» بجاى «سرق» یعنى او همیشه اینكاره بوده است.)
6- براى رسیدن به هدف باید نیشهایى را تحمل كرد. «سرق اخ له من قبل»
7- گاهى براى حفظ آبروى خود، به دیگران تهمت مىزنند. «سرق اخ له من قبل»
8 - جوانمردى و سعهصدر، رمز رهبرى است. «فاسرّها یوسف»
9- رازها را فداى احساسات نكنیم. (یوسف از برادران نسبت دزدى مىشنید، ولى به خاطر مصلحت وحفظ رازش چیزى نگفت) «فاسرّها یوسف فى نفسه»
10- افشاگرى همیشه ارزش نیست. «و لم یبدها لهم»
11- حسد در حقّ برادر، دروغگویى و اتّهام بى مورد از جمله دلایل یوسف براى گفتنِ «شَرّ مَكاناً» به برادران بود.
12- برادران یوسف، بر فرضِ سرقت پیمانه از سوى بنیامین، از او بدتر بودند، چون آنان برادر خود را دزدیده بودند. «انتم شرّ مكاناً»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالُوا إِن يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَّهُ مِن قَبْلُ فَأَسَرَّهَا يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَلَمْ يُبْدِهَا لَهُمْ قَالَ أَنتُمْ شَرٌّ مَّكَانًا وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَصِفُونَ (77)
الإعراب:
(قالوا) فعل وفاعل (إن) حرف شرط جازم (يسرق) مضارع مجزوم فعل الشرط، والفاعل هو (الفاء) رابطة لجواب الشرط (قد) حرف تحقيق (سرق) فعل ماض (أخ) فاعل مرفوع وعلامة الرفع الضمّة (اللام) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بنعت لأخ (من) حرف جرّ (قبل) اسم ظرفي مبنيّ على الضمّ في محلّ جرّ متعلّق ب (سرق) ، (الفاء) عاطفة (أسرّها) مثل سرق ... و (ها) ضمير مفعول به (يوسف) فاعل مرفوع، ومنع من التنوين للعلميّة والعجمة (في نفسه) جارّ ومجرور متعلّق ب (أسرّ) ..
و (الهاء) مضاف إليه (الواو) عاطفة (لم) حرف نفي وجزم (يبدها) مضارع مجزوم وعلامة الجزم حذف حرف العلّة.. و (ها) ضمير مفعول به، والفاعل هو (اللام) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (يبدها) ، (قال) فعل ماض، والفاعل هو (أنتم) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (شرّ) خبر مرفوع (مكانا) تمييز منصوب (الواو) عاطفة (الله) لفظ الجلالة مبتدأ مرفوع (أعلم) خبر مرفوع (الباء) حرف جرّ (ما) حرف مصدريّ [1] ، (تصفون) مضارع مرفوع ... والواو فاعل.
[1] أو اسم موصول في محلّ جرّ، والجملة بعده صلة، والعائد محذوف أي تصفونه.
---------------------------------------------------------
يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ « ای عزیز(عزیز: لقب پادشاهان مصر درآن زمان بود)» أَبًا « پدر» شَيْخًا كَبِيرًا « پیر سالخورده» فَخُذْ « پس بگیر » أَحَدَنَا « یکی از ما » مَكَانَهُ « به جای او » نَرَاكَ « می بینیم تو را » الْمُحْسِنِينَ « نیکوکاران » (78)
تلاش براى آزادى «بنيامين»
آنان هنگامى كه برادر خود را گرفتار ديدند و درها را به روى خود بسته يافتند، بار ديگر دست به دامان عزيز زدند و از او تقاضا كردند كه راهى بيابد و به آنان لطف ديگرى كند.
((سياق آيات دلالت دارد بر اينكه برادران وقتى اين حرف را زدند كه ديدند برادرشان محكوم به بازداشت و رقيت شده ، و گفتند كه ما به پدر او ميثاقها داده و خدا را شاهد گرفته ايم كه او را به نزدش بازگردانيم و مقدور ما نيست كه بدون او بسوى پدر برگرديم ، در نتيجه ناگزير شدند كه اگر عزيز رضايت دهد يكى از خودشانرا بجاى او فديه دهند، و اين معنا را با عزيز در ميان نهاده گفتند: هر يك از ما را مى خواهى بجاى او نگهدار و او را رها كن تا نزد پدرش برگردانيم .
معناى آيه روشن است ، تنها نكته اى كه بايد خاطرنشان ساخت اين است كه الفاظ آيه طورى است كه ترقيق و استرحام و التماس را مى رساند، و طورى ادا شده كه حس فتوت و احسان عزيز را برانگيزد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 311))
قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ
گفتند: هان اى عزيز مصر! او پدرى پير و سالخورده دارد كه توان دورى وى را ندارد، از اين رو بر ما منّت گذار و يكى از ما چند نفر را به جاى او بازداشت نما.
آنان اين پيشنهاد را از سر خواهش و تقاضا به عزيز مصر دادند و موضوع را به سبكى طرح كردند تا شايد حسّ انساندوستى او را برانگيزند و او با مهر و ترحّم به پدر پيرشان، ديگرى را به جاى او بازداشت كند و «بنيامين» را آزاد سازد.
واژه «كبير» به باور برخى به مفهوم بزرگسال و سالخورده است، و به باور برخى گرانقدر؛ و منظور اين است كه: او فرزند مردى گرانقدر و بزرگوار است و فرزند چنين شخصيّت بزرگى نبايد بازداشت شود.
و در ادامه سخن گفتند:
إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ.
و ما تو را از شايستهكرداران روزگار مىبينيم كه هماره به مردم محروم نيكى مىكنى.
به باور پارهاى منظور اين است كه: از تو انسان گرانقدرى كه در پيمانه و دادن مواد غذايى به ما احسان كردى و ما را به ضيافت فرا خواندى، اينك انتظار داريم كه بسان گذشته با ما رفتار نمايى. و به باور پارهاى ديگر منظور اين است كه اگر تقاضاى ما را بپذيرى، در حق ما نيكى كردهاى.
فولادوند: گفتند: «اى عزيز، او پدرى پير سالخورده دارد؛ بنابراين يكى از ما را به جاى او بگير، كه ما تو را از نيكوكاران مىبينيم.»
انصاریان: گفتند: ای عزیز! او را پدری سالخورده و بزرگوار است، پس یکی از ما را به جای او بازداشت کن، بی تردید ما تو را از نیکوکاران می بینیم.
تفسیر نور:
نکته ها
وقتى برادران یوسف دیدند نگاهداشتن بنیامین قطعى شد، با توجّه به تعهّدى كه به پدر سپرده بودند و سابقهاى كه درباره یوسف نزد پدر داشتند، و احساس كردند برگشتن بدون بنیامین بسیار تلخ است، تقاضاى خود را با روانشناسى خاصى مطرح نمودند وشروع به التماس كردند و با بیانهاى عاطفى و محرك همچون، تو عزیز و قدرتمندى، تو از نیكوكارانى، او پدرى پیر و سالخورده دارد، هر كدام از ما را خواستى به جاى او بگیر، درصدد جلب بخشش او بر آمدند.
پيام ها
1- مقدرات الهى، هر سنگدل و ستمگرى را روزى به خاك مذلّت مىنشاند. آهنگ التماس در جمله؛ «یا ایّها العزیز....»
2- تقوا پیشگانى كه هواپرستان آنها را خوار كنند خداوند آنان را عزّت خواهد بخشید. «یا ایّها العزیز»*
3- یوسف حتّى در زمان اقتدارش، نیكوكارى در رفتار و منش او نمایان بود. «نراك من المحسنین»
4- فراز و نشیب و حالات مختلف روزگار، سختى و آسانى، ضعف و قدرت، تغییرى در احوال محسنان ایجاد نمىكند. (یوسف در همه جا و همهى شرایط، نیكوكار توصیف شد) «انّا نراك من المحسنین»*
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالُوا يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَبًا شَيْخًا كَبِيرًا فَخُذْ أَحَدَنَا مَكَانَهُ إِنَّا نَرَاكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (78)
الإعراب:
(قالوا) فعل وفاعل (يا) أداة نداء (أيّ) منادى نكرة مقصودة مبنيّ على الضمّ في محلّ نصب و (ها) حرف تنبيه (العزيز) بدل من أيّ- أو عطف بيان- تبعه في الرفع لفظا (إنّ) حرف مشبّه بالفعل- ناسخ- (اللام) حرف جرّ (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بخبر إنّ (أبا) اسم إنّ منصوب وعلامة النصب الفتحة (شيخا) نعت ل (أبا) منصوب (كبيرا) نعت ثان منصوب (الفاء) رابطة لجواب شرط مقدّر (خذ) فعل أمر، والفاعل أنت(أحد) مفعول به منصوب و (نا) ضمير مضاف إليه (مكانه) مفعول به ثان بتضمين خذ معنى اجعل [1] ، و (الهاء) مضاف إليه (إنّا) مثل الأول.. و (نا) ضمير اسم إنّ (نراك) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الألف، و (الكاف) ضمير مفعول به، والفاعل نحن (من المحسنين) جارّ ومجرور حال من ضمير المفعول.
[1] أو ظرف مكان متعلّق ب (خذ) .
-----------------------------------------------------------
مَعَاذَ اللَّهِ « پناه برخدا » أَن نَّأْخُذَ « اینکه بگیرم » وَجَدْنَا « یافتیم » مَتَاعَنَا « کالایمان » عِندَهُ « پیش او » (79)
در ادامه سخن، قرآن پاسخ يوسف را ترسيم مىكند كه به آنان گفت:
قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاَّ مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ
ما به خدا پناه مىبريم كه بىگناهى را به كيفر گناه ديگرى بازداشت كنيم، هرگز! ما تنها كسى را بازداشت مىكنيم كه پيمانه و كالاى خود را در بار او يافتهايم. و بدين سان با اين شيوه سخن، نه خلافى گفت و نه نسبت ناروايى داد.
إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ.
چرا كه اگر چنين كنيم، در آن صورت ستمكار خواهيم بود.
اين فراز از آيه، نشانگر آن است كه بازخواست و كيفر بىگناه به جاى گناهكار، كارى ظالمانه است و هر كس چنين كند بيدادگر و ظالم است. و خدا نيز چنين نخواهد كرد؛ چرا كه ذات پاك او از ظلم و ستم پاك و منزّه است.
فولادوند: گفت: «پناه به خدا، كه جز آن كس را كه كالاى خود را نزد وى يافتهايم بازداشت كنيم، زيرا در آن صورت قطعاً ستمكار خواهيم بود.»
انصاریان: گفت: پناه بر خدا از اینکه بازداشت کنیم مگر کسی را که متاع خود را نزد وی یافته ایم، که در این صورت ستمکار خواهیم بود.
تفسیر نور:
نکته ها
دقّت در كلمات یوسفعلیه السلام، نشان از این دارد كه نمىخواهد بنیامین را سارق معرّفى كند، لذا نمىگوید: «وجدناه سارقاً» بلكه مىگوید: «وجدنا متاعنا عنده» متاع در بار او بود، نه آنكه قطعاً او سارق است.
اگر یوسف برادر دیگرى را به جاى بنیامین نگه مىداشت، طرح به هم مىخورد و برادران با او به عنوان یك دزد برخورد مىكردند و انواع آزار و اذیّتها را روا مىداشتند و آن كس كه به جاى بنیامین مىماند، احساس مىكرد به ناحقّ گرفتار شده است.
پيام ها
1- مراعات مقرّرات، بر هر كس لازم است و قانون شكنى حتّى براى عزیز مصر نیز ممنوع است. «معاذ اللَّه»
2- نیكوكار قانون شكنى نمىكند. «من المحسنین. قال معاذ اللّه...»*
3- قاضى نباید تحت تأثیر احساسات قرار گیرد. «قال معاذ اللّه»*
4- قضاوت كار حساسى است كه باید در آن به خدا پناه برد. «معاذ اللّه»*
5 - یوسفعلیه السلام در دو مكان به خدا پناه برد: یكى در خلوت زلیخا و یكى به هنگام قضاوت و حكم. «قال معاذ اللّه»*
6- قانون شكنى، ظلم است. (نباید به درخواست این و آن مقرّرات را شكست.) «معاذ اللَّه ان ناخذ»
7- بىگناه نباید به جاى گناهكار كیفر ببیند، هر چند خودش به اینكار رضایت داشته باشد. «معاذ اللَّه»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ أَن نَّأْخُذَ إِلَّا مَن وَجَدْنَا مَتَاعَنَا عِندَهُ إِنَّا إِذًا لَّظَالِمُونَ (79)
الإعراب:
(قال) فعل ماض، والفاعل هو (معاذ) مفعول مطلق لفعل محذوف تقديره أعوذ (الله) لفظ الجلالة مضاف إليه مجرور (أن) حرف مصدريّ ونصب (نأخذ) مضارع منصوب، والفاعل نحن (إلّا) أداة حصر بتضمين معاذ الله معنى لا يصحّ ولا يجوز.. (من) اسم موصول مبنيّ في محلّ نصب مفعول به (وجدنا) فعل ماض وفاعله، (متاعنا) مفعول به منصوب ... و (نا) مضاف إليه (عند) ظرف مكان منصوب متعلّق ب (وجدنا) ، و (الهاء) مضاف إليه (إنّا) مرّ إعرابه [1] ، (إذا) حرف جواب لا عمل له (اللام) المزحلقة (ظالمون) خبر إنّ مرفوع، وعلامة الرفع الواو.
[1] في الآية السابقة (78) .