نگرشى بر واژه های آیات 76-69 سوره یوسف
فراز ديگرى از سرگشت پرماجرا و درسآموز يوسف:
نگرشى بر واژه های آیات 76-69 سوره یوسف
لَمَّا دَخَلُوا« زمانی که داخل شدند » آوَى إِلَيْهِ « جای داد نزدش(درآغوش کشید و در پیش خود جای داد» أَخَاهُ « برادرش » أَخُوكَ « برادر تو » فَلَا تَبْتَئِسْ « پس نگران نباش ، غمگین نباش » بِمَا « به آنچه » كَانُوا يَعْمَلُونَ « انجام می دادند » (69)
((كلمه : «اوى» از ماده «ايواء» به معناى نزديك به خود كردن و كسى را در كنار خود نشاندن است ، و «ابتئاس» ناراحتى و غم و اندوه به خود راه دادن است ، و ضمير «يعملون» به برادران برمى گردد.
و معناى آيه اين است كه : « وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ » و چون بعد از وارد شدن به مصر به برادر خود يوسف وارد شدند « آوى إِلَيْهِ أَخاهُ» برادر خود - همان برادرى كه يوسف (عليه السلام ) دستور داده بود بار دوم همراه خود بياورند يعنى برادر پدر و مادريش - را نزد خود برد و گفت : «انى انا اخوك» من برادر تو هستم يعنى يوسفى كه از دير زمانى ناپديد شده بود - اين جمله يا خبر بعد از خبر است و يا جواب از سؤ ال مقدر (كه ممكن است بنيامين كرده و از يوسف پرسيده باشد تو كيستى ؟) - «فلا تبتئس» پس اندوه به خود راه مده «بما كانوا يعملون» از آن كارها كه برادران مى كردند، و آن آزارها و ستم هايى كه از در حسد به من و تو روا مى داشتند بخاطر اينكه مادرمان از مادر ايشان جدا بود.
ممكن هم هست معنايش اين باشد كه : از آنچه كارمندان من مى كنند غمگين مباش ، زيرا همه ، نقشه هايى است كه خود من قبلا طرح كرده ام ، تا تو را بر حسب ظاهر بازداشت و در واقع نزد خودم نگهدارم .
و از ظاهر سياق برمى آيد كه يوسف در خلوت و پنهانى خود را به برادر معرفى كرد، و او را از عمل برادران تسليت داده خاطرش را به دست آورد،
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 303
بنابراين نبايد به گفتار بعضى از مفسران اعتنا كرد كه در معنى «انى انا اخوك» گفته اند: معنى اش آنست كه من بجاى برادر كشته شده تو، و استدلال كرده اند به اينكه بنيامين قبلا به يوسف گفته بود كه من برادرى داشتم از مادرم كه او را از دست دادم ، بنابراين ، يوسف نخواسته است با اين كلام خود را معرفى كند، بلكه خواسته است بمنظور تسلى خاطر وى بگويد من بجاى برادر از دست رفته تو هستم .
اين وجه صحيح نيست ، زيرا با وجوه تاكيدى كه در جمله «انى انا اخوك» بكار رفته منافات دارد، چون غرض از بكار بردن اين تاكيدات اين بوده كه بنيامين يقين كند كه عزيز مصر همان برادر او يوسف است ، علاوه بر اين با جمله بعدى (انا يوسف و هذا اخى قد من اللّه علينا) نيز منافات دارد، زيرا مخفى نيست كه اين بيان وقتى مناسب است كه بنيامين ، يوسف را مى شناخته كه برادر اوست ، و به وجود او افتخار مى كرده است .))
تو در فراق او چه مىكنى؟
قرآن در اين آيات فراز ديگرى از سرگشت پرماجرا و درسآموز يوسف را به تابلو مىبرد و از ورود برادرانش به مصر در دوّمين سفرشان گزارش مىدهد و مىفرمايد:
وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَخاهُ
و هنگامى كه برادران يوسف بر او وارد شدند، يوسف برادر پدر و مادرى خود، «بنيامين» را پيش خود فرا خواند و در سراى خود جاى داد.
از ششمين امام نور آوردهاند كه فرمود: هنگامى كه برادران يوسف نزد او رفتند، گفتند: شاها! اين است آن برادرى كه دستور داده بودى وى را به همراه خويش بياوريم. يوسف آنان را در كارشان تحسين كرد و ضيافتى با شكوه برايشان ترتيب داد و گفت هر كدام از شما با برادر مادرى خود بر سر سفره قرار گيرد. آنان به ترتيب، هر دو تن، دست به دست هم بر سر خوان رنگين نشستند و «بنيامين» در اين ميان تنها ماند.
يوسف از او پرسيد: تو چرا ايستادهاى؟
پاسخ داد: من در ميان اينان برادر مادرى ندارم.
پرسيد: مگر تو برادرى نداشتى؟
پاسخ داد: چرا!
گفت: پس كجاست؟
پاسخ داد: اينان مىگويند: او را گرگ بيابان دريده است.
يوسف پرسيد: تو در غم فراق او چه مىكنى؟
پاسخ داد: من به اندازهاى در هجران او مىسوزم و مىگدازم كه خدا يازده پسر به من ارزانى داشته و نام هر كدام را به گونهاى از نام و نشان يوسف برگزيدهام.
گفت: تو با اين رنج و اندوه چگونه تن به تشكيل خانواده دادى؟
پاسخ داد: من پدر گرانقدر و شايستهكردارى دارم كه مرا به اين كار فرمان داد.
يوسف فرمود: اينك بيا و در كنار من بنشين تا با هم غذا بخوريم.
برادران او هنگامى كه اين رويداد را ديدند، گفتند: راستى كه خدا يوسف و برادرش را به گونهاى بر ما برترى بخشيده است كه فرمانرواى مصر او را در كنار خويش و بر سر خوان ويژه خود مىنشاند!
قالَ إِنِّي أَنَا أَخُوكَ
آن گاه به گونهاى كه آنان درنيابند، خود را به «بنيامين» معرفى كرد و گفت: من همان برادرت يوسف هستم.
به باور پارهاى منظور اين است كه: در راه آرامش خاطر بخشيدن به او، بى آنكه خويشتن را بشناساند، گفت: اينك مرا به جاى آن برادرت به برادرى بپذير.
فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ.
به باور برخى از جمله «وهب» منظور اين است كه: اينك از آنچه آنان در گذشته بر تو بيداد كردهاند، اندوهگين مباش.
فولادوند: و هنگامى كه بر يوسف وارد شدند، برادرش [بنيامين] را نزد خود جاى داد [و] گفت: «من برادر تو هستم.» بنابراين، از آنچه [برادران] مىكردند، غمگين مباش.
انصاریان: و هنگامی که بر یوسف وارد شدند، برادر [مادری] ش را کنار خود جای داد، گفت: بی تردید من برادر تو هستم، بنابراین بر آنچه آنان همواره انجام می دادند [و من برای تو فاش کردم] اندوهگین مباش.
تفسیر نور:
نکته ها
در تفاسیر آمده است كه وقتى فرزندان یعقوبعلیه السلام وارد مصر شدند، یوسف میزبان آنان شد و براى هر دو نفر، یك طبق غذا مقرر كرد. بنیامین در آخر تنها ماند. یوسف او را در كنار خودش نشاند وآنگاه براى هر دو نفر اتاقى قرار داد و باز بنیامین را هماتاق خویش ساخت. بنیامین از بىوفایىهاى برادران و جنایتى كه درباره یوسف در سالهاى قبل كرده بودند، سخن گفت. در اینجا بود كه كاسهى صبر یوسف لبریز شد و گفت: نگران مباش من همان یوسفم و چنان با تأكید گفت: «انّى انا اخوك» كه جایى براى احتمال این سخن كه «من جاى برادرت باشم» نگذارد.
در مورد جمله «فلاتبتئس بما كانوا یعملون» دو معنى احتمال مىرود: یا از عملكرد گذشتهى برادران اندوهگین مباش، یا از برنامهاى كه غلامان براى نگاهدارى تو دارند و پیمانه را در بار تو خواهند گذاشت تا در پیش من بمانى، نگران مباش.
پيام ها
1- برادرانى كه دیروز به قدرت خود مىبالیدند؛ «نحن عصبة» اكنون باید براى تهیه آذوقه، با كمال تواضع آستانه یوسف را ببوسند. «دخلوا على»
2- كلامها، طبقهبندى، محرمانه و علنى دارد. یوسف تنها به صورت محرمانه به بنیامین گفت: «إنّى أنا أخوك» (هر سخن جایى و هر نكته مقامى دارد.)
3- در بعضى امور، تنها خواص را باید در جریان گذاشت. «فلا تبتئس»
4- هرگاه به نعمتى رسیدید، تلخكامىهاى گذشته را فراموش كنید. (یوسف و بنیامین به دیدار هم رسیدند، پس نگرانىهاى قبلى را باید فراموش كرد.) «فلاتبتئس...»
5 - قبل از اجراى طرح ونقشه، باید بىگناه از نظر روحى آماده و توجیه باشد. (به بنیامین گفته شد كه به نام سارق تورا نگاه مىداریم نگران مباش.) «فلاتبتئس»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
وَلَمَّا دَخَلُوا عَلَى يُوسُفَ آوَى إِلَيْهِ أَخَاهُ قَالَ إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلَا تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ (69)
الإعراب:
(الواو) عاطفة (لمّا دخلوا ... آوى) مثل لمّا رجعوا ...
قالوا [1] ، (إلى) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (آوى) ، (أخاه) مفعول به منصوب وعلامة النصب الألف ... و (الهاء) مضاف إليه (قال) فعل ماض، والفاعل هو أي يوسف (إنّ) حرف مشبّه بالفعل للتوكيد- ناسخ- و (الياء) ضمير في محلّ نصب اسم إنّ، (أنا) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (أخوك) خبر المبتدأ مرفوع وعلامة الرفع الواو ... و (الكاف) مضاف إليه (الفاء) عاطفة لربط المسبّب بالسبب (لا) ناهية جازمة (تبتئس) مضارع مجزوم، والفاعل أنت (الباء) حرف جرّ (ما) اسم موصول مبني في محلّ جرّ متعلّق ب (تبتئس) ، والعائد محذوف، (كانوا) فعل ماض ناقص ... و (الواو) اسم كان (يعلمون) مثل السابق [2] .
[1] في الآية (63) من هذه السورة. [.....]
[2] في الآية السابقة (68) .
الصرف:
[آوى) ، الألف فيه منقلبة عن ياء- إعلال بالقلب- جاءت الياء متحرّكة بعد فتح قلبت ألفا. والمدّة مكوّنة من همزة بعدها ألف ثانية فهو على وزن فاعل، مضارعه يؤاوى.. وانظر الآية (72) من سورة الأنفال.
-----------------------------------------------------
فَلَمَّا« پس وقتی که » جَهَّزَهُم « آماده نمود آنها را » بِجَهَازِهِمْ « با بارهایشان و کالاهایشان » جَعَلَ « قرار داد » السِّقَايَةَ « ظرف آبخوری، پیمانه گندم (ظرف مخصوصی که با آن گندم و مانند آن را نیز پیمانه می کنند » رَحْلِ « بار » أَخِيهِ « برادرش » أَذَّنَ « صدا زد ، اعلام کرد » مُؤَذِّنٌ « نداکننده ، جارچی » أَيَّتُهَا الْعِيرُ « ای کاروان (عیر: قافله ، کاروان )» لَسَارِقُونَ « البته دزدان(هستید)»(70)
(( كلمه «سقايه» به معنى ظرفى است كه با آن آب مى آشامند، و كلمه «رحل» چيزى است كه براى سوارشدن به روى شتر مى افكنند، و كلمه «عير» به معنى قومى است كه با ايشان بار و بنه كاروانيان باشد، و اين كلمه مانند «كاروان در فارسى» شامل مردان كاروانى و شتران باردار مى شود، هر چند كه در پاره اى از اوقات در يك يك آنها نيز استعمال مى شود.
معنى آيه روشن است ، و خلاصه اش بيان حيله ايست كه يوسف (عليه السّلام ) بكار برد، و بدان وسيله برادر مادرى خود را نزد خود نگهداشت ، و اين بازداشتن برادر را مقدمه معرفى خود قرار داد، تا در روزى كه مى خواهد خود را معرفى كند برادرش نيز مانند خودش متنعم به نعمت پروردگار و مكرم به كرامت او بوده باشد. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 304))
از اين رو به بيان قرآن چنين كرد:
فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ
پس هنگامى كه آنان را به خوار و بار مورد نظرشان مجهر ساخت و براى هر كدامشان بار شترى مقرر فرمود، با تدبيرى از سوى او يكى از كارگزارانش، جام، يا پيمانه ويژه حكومت را در درون بار برادرش قرار داد.
با اينكه اين كار را جوانان خدمتگزار او انجام دادند، بدان دليل قرآن به خود آن حضرت نسبت مىدهد كه به دستور و اشاره وى صورت گرفت.
به باور پارهاى «سقاية»، نام ظرف خاصّى بود كه بسيار گرانقيمت و ارزشمند مىنمود و پيش از سال هاى سخت قحطى و گرفتارى مردم، فرمانرواى مصر با آن آب و شربت مىنوشيد و در آن سال ها بخاطر بها دادن به دانه و موادّ غذايى، به عنوان پيمانه، مورد بهرهبردارى قرار گرفت.
«ابن زيد» مىگويد: آن جام يا پيمانه ويژه، از طلا بود و بهايى بسيار سنگين داشت.
و از حضرت صادق عليه السلام نيز طلا بودن آن روايت شده است.
امّا «ابن عباس» و «حسن» بر آنند كه از طلا و نقره بود.
ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ.
و آن گاه كه آنان از شهر بيرون آمدند، به ناگاه نداگرى ندا در داد كه هان اى كاروانيان! شما دزد هستيد!
((گفتار يوسف جز افتراهاى مذموم عقلى و حرام شرعى نيست !
«ثم اذن موذن ايتها العير انكم لسارقون» - خطابى كه در اين جمله است متوجه برادران يوسف است كه برادر مادريش هم در ميان آنان است ، و هيچ مانعى ندارد كه گوينده خطابى را كه در حقيقت متوجه به بعضى از افراد يك جماعت است به همه آن جماعت متوجه سازد، البته اين در صورتى است كه افراد آن جماعت در امر مورد خطاب از يكديگر متمايز نباشند، و در قرآن كريم از اين قبيل خطابها بسيار است .
و اين عملى كه در آيه ، سرقت ناميده شده كه همان وجود «سقايت» در بار و بنه برادر پدرى و مادرى يوسف باشد امرى بود كه تنها قائم به او بود، نه به همه جماعت ، و ليكن چون هنوز او از ديگران متمايز نشده بود لذا جايز بود خطاب را متوجه جماعت كند، و بگويد كه اى گروه ! شما دزديد، و در حقيقت معناى اين خطاب در مثل چنين مقامى اين مى شود كه سقايت و جام سلطنتى گم شده و يكى از شما آنرا دزديده كه تا تفتيش نشود معلوم نمى شود كداميك از شما است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 304
و بطورى كه از سياق برمى آيد برادر مادرى يوسف از اول از اين نقشه با خبر بوده ، و بهمين جهت از اول تا به آخر هيچ حرفى نزد، و اين دزدى را انكار نكرد، و حتى اضطراب و ناراحتى هم بخود راه نداد، چون ديگر جاى انكار و يا اضطراب نبود، زيرا برادرش يوسف خود را به او معرفى نموده و او را تسليت داده و دلخوش ساخته بود، و قطعا در ضمن معرفى و تسليت به او گفته كه من براى نگهدارى تو چنين كيد و نقشه اى را بكار مى برم ، و غرضم از آن اين است كه تو را نزد خود نگهدارم ، پس اگر او را دزد خواند در نظر برادران به او تهمت زده نه در نظر خود او، و خلاصه اين نامگذارى نامگذارى جدى و تهمت حقيقى نبوده ، بلكه توصيفى صورى بوده كه مصلحت لازم و جازمى آن را اقتضا مى كرده .
با در نظر داشتن اين جهات ، گفتار يوسف جزء افتراهاى مذموم عقلى و حرام شرعى نبوده (تا با عصمت انبياء منافات داشته باشد) بعلاوه ، اينكه گوينده اين كلام خود او نبوده ، بلكه اعلام كننده اى بوده كه آنرا اعلام كرده است .
توجيه ديگر مفسرين در مراد از آيه شريفه
بعضى از مفسرين در توجيه اين گفتار گفته اند كه : گوينده آن يكى از كارمندان يوسف بوده كه پيمانه را گم كرده و (چون مسؤ ول حفظ اثاث ) بوده بدون اطلاع يوسف فرياد زده كه شما كاروانيان دزديد، و خود يوسف چنين دستورى نداده ، و مسؤ ول حفظ اثاث هم اطلاع نداشته كه يوسف دستور داده پيمانه را در بار و بنه يكى از آن كاروانيان بگذارند.
بعضى ديگر گفته اند كه : يوسف دستور داد آن جارچى جار بزند كه شما كاروانيان دزديد، و ليكن مقصودش اين نبود كه پيمانه ما را دزديده ايد، بلكه مقصودش اين بوده كه شما برادرتان يوسف را از پدرش دزديديد و به چاه انداختيد. اين توجيه را به ابى مسلم مفسر نسبت داده اند.
بعضى ديگر گفته اند كه : جمله ، جمله استفهاميه است نه خبريه ، و تقديرش اين است كه «اانكم لسارقون - آيا شما دزديد؟» و همره استفهام از اولش حذف شده . و ليكن هيچ يك از اين وجوه صحيح به نظر نمى رسد و وجوه بعيدى است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 305))
فولادوند: پس هنگامى كه آنان را به خوار و بارشان مجهز كرد، آبخورى را در بار برادرش نهاد. سپس [به دستور او] نداكنندهاى بانگ درداد: «اى كاروانيان، قطعاً شما دزد هستيد.»
انصاریان: پس هنگامی که بارشان را آماده کرد، آبخوری [پادشاه] را در بار برادرش گذاشت. سپس ندا دهنده ای بانگ زد: ای کاروان! یقیناً شما دزد هستید!
تفسیر نور:
«سقایه» پیمانهاى است كه در آن آب مىنوشند. «رحل» به خورجین و امثال آن مىگویند كه روى شتر مىگذارند. «عیر» به معنى كاروانى كه مواد غذایى حمل مىكنند.(117)
این چندمین بارى است كه یوسف طرح ابتكارى مىدهد، یك بار بهاى غلّه را در بار برادران گذاشت تا دوباره بازگردند و این بار ظرف قیمتى را در محموله برادر گذاشت تا او را نزد خود نگاه دارد.
حضرت یوسفعلیه السلام در مرحلهى قبل بضاعت را توسط غلامان در بار برادران گذارد، «اجعلوا بضاعتهم فى رحالهم» ولى در سفر دوم شخصاً سقایه را در بار بنیامین قرار داد. (چون موضوع سرّى بود). «جعل السقایة فى رحل اخیه»*
در تفاسیر آمده است كه در جلسه دو نفرهاى كه یوسف و بنیامین با هم داشتند، یوسف از او پرسید آیا دوست دارد در نزد وى بماند. بنیامین اعلام رضایت كرد، ولى یادآور شد كه پدرش از برادران تعهد گرفته كه او را برگردانند. یوسف گفت: من راه ماندن تو را طراّحى مىكنم و لذا با موافقتِ بنیامین این نقشه كشیده شد.
نظیر فیلمها، نمایشها و صحنههاى تئاتر كه افراد در ظاهر و در شكل مجرم و گناهكار احضار و مخاطب مىشوند و یا حتّى شكنجه مىگردند، ولى آنها بخاطر توجیه قبلى و رضایت شخصى و مصلحت مهمترى آن را پذیرا شدهاند.
سؤال: چرا در این ماجرا به بىگناهانى نسبت سرقت داده شد؟
پاسخ: بنیامین با آگاهى از این طرح و اتّهام، براى ماندن در نزد یوسف اعلام رضایت كرد و باقى برادران هر چند در یك لحظه ناراحت شدند، ولى بعد از بازرسى از آنها رفع اتهام گردید. علاوه بر آنكه كارگزاران از اینكه یوسف خود پیمانه را در میان بار گذارده «جَعَلَ» خبر نداشتند وبطور طبیعى فریاد زدند: «انّكم لسارقون»
پیامبر اكرمصلى الله علیه وآله فرمودند: «لا كِذبَ على المصلح» كسى كه براى اصلاح و رفع اختلاف دیگران دروغى بگوید، دروغ حساب نمىشود، و آنگاه حضرت این آیه را تلاوت فرمودند.(118)
117) مفردات.
118) تفسیر نورالثقلین.
پيام ها
1- گاهى صحنهسازى براى كشف ماجرایى جایز است و براى مصالح مهمتر، نسبت دادن سارق به بىگناهى كه از قبل توجیه شده باشد، مانعى ندارد.(119) «انّكم لسارقون»
2- اگر در میان گروهى یك نفر خلافكار باشد، مردم تمام گروه را خلافكار مىنامند. «انّكم لسارقون»
119) تفسیر المیزان. *
الجدول:
سورة یوسف (12) :
فَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ جَعَلَ السِّقَايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَارِقُونَ (70)
الإعراب:
(الفاء) عاطفة (لمّا جهّزهم ... جعل) مرّ إعراب نظيرها [1] ، (السقاية) مفعول به منصوب (في رحل) جارّ ومجرور متعلّق ب (جعل) ، (أخيه) مضاف إليه مجرور ... و (الهاء) ضمير مضاف إليه (ثمّ) حرف عطف (أذّن) فعل ماض (مؤذّن) فاعل مرفوع (أيّتها) منادى نكرة مقصودة مبنيّ على الضمّ في محلّ نصب ... (ها) حرف تنبيه (العير) بدل من أيّة- أو عطف بيان- مرفوع لفظا (إنّكم) مثل إنّي [2] ، (اللام) المزحلقة (سارقون) خبر إنّ مرفوع وعلامة الرفع الواو.
[1] في الآية (63) من هذه السورة.
[2] في الآية السابقة (69) .
الصرف:
(السقاية) ، اسم جامد للإناء الذي يسقى به، ووزنه فعالة بكسر الفاء ... وانظر الآية (19) من التوبة.
(العير) ، اسم لكلّ ما يحمل عليه من الإبل والحمير والبغال، وأريد به هنا أصحاب الإبل ... وفي المصباح: العير بالكسر اسم للإبل التي تحمل الميرة في الأصل ثمّ غلب على كلّ قافلة.
البلاغة
- المجاز المرسل: في قوله تعالى أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ وعلاقته المجاورة، والمراد هنا أصحاب العير، كما في
قوله صلّى الله عليه وسلّم: «يا خيل الله اركبي» .
--------------------------------------------
أَقْبَلُوا« روی آوردند ، رو کردند» مَّاذَا « چه چیز» تَفْقِدُونَ « گم می کنید » (مَّاذَا تَفْقِدُونَ : چه گم کرده اید)(71)
به هر حال فرزندان يعقوب با شنيدن نداى نداكننده، با شگفتى و وحشت از راه خويش بازگشتند.
قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ما ذا تَفْقِدُونَ.
و در حالى كه همگى به كارگزاران يوسف روى آورده بودند، گفتند: چيزى گم كردهايد؟
((كلمه «فقد» - بطورى كه گفته اند - به معناى غايب شدن چيزى از حس آدمى است ، بطورى كه معلوم نشود در كجا است ، ضمير در «قالوا» به برادران برمى گردد، كه همان «عير» و كاروانيان باشند، و جمله «ما ذا تفقدون گفتار ايشان است ، و ضمير در «عليهم» بطورى كه از سياق برمى آيد به يوسف و كارمندانش برمى گردد، و معناى آن اين است كه برادران يوسف بسوى او و كارمندانش روى آورده گفتند: چه چيز گم كرده ايد؟ و از سياق كلام استفاده مى شود كه جارچى اى كه جار زد: «اى كاروانيان شما دزديد» از پشت سر ايشان كه به راه افتاده بودند جار زد، و ايشان بعد از شنيدن آن بطرف صاحب صدا برگشته اند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 306))
فولادوند: [برادران] در حالى كه به آنان روى كردند، گفتند: «چه گم كردهايد؟»
انصاریان: کاروانیان روی به گماشتگان کردند و گفتند: چه چیزی گم کرده اید؟
تفسیر نور:
نکته ها
«صواع» و«سقایة» به یك معنى بكار رفتهاند، پیمانهاى كه هم با آن آب مىخورند و هم گندم را كیل و اندازه مىكنند كه نشانه صرفهجویى، بهرهورى و استفاده چند منظوره از یك وسیله است. «صواع» ظرفى است كه گنجایش یك صاع (حدود 3 كیلو) گندم را دارد.
«حِمْل» به بار گفته مىشود و «حَمْل» نیز به معناى بار است، امّا بارى كه پنهان باشد، مثل بارانى كه در دل ابر است یا فرزندى كه در شكم مادر است.(120)
جملهى «لمن جاء به حمل بعیر» هركس چنین كند من چنان پاداش مىدهم، در اصطلاح فقهى «جُعاله» نامیده مىشود كه داراى سابقه و اعتبار قانونى است.
120) مفردات راغب.
پيام ها
1- برادران با جملهى «ماذا تَفقدون» توصیه كردند كه قبل از اثبات موضوع دزدى كسى را نباید متهم كرد.*
2- جایزه تعیین كردن، از شیوههاى قدیمى است. «ولمن جاء به حِمل بعیر»
3- جوایز باید متناسب با افراد و زمان باشد. در زمان قحطى بهترین جایزه، یك بار شتر غلّه است. «حِمل بَعیرٍ»
4- ضامن باید فرد معیّن ومشخّصى باشد. «و انا به زعیم»*
5 - ضامن باید معتبر باشد. «و انا به زعیم»*
6- ضامن گرفتن براى جلب اطمینان، سابقه تاریخى دارد. «انا به زعیمٌ» *
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالُوا وَأَقْبَلُوا عَلَيْهِم مَّاذَا تَفْقِدُونَ (71)
الإعراب:
(قالوا) فعل ماض وفاعله (الواو) واو الحال (أقبلوا) مثل قالوا (على) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (أقبلوا) ، (ماذا) اسم استفهام مبنيّ في محلّ نصب مفعول به [1] ، (تفقدون) مضارع مرفوع ...والواو فاعل.
[1] أو (ما) اسم استفهام مبتدأ (ذا) اسم موصول خبر، وجملة تفقدون صلة الموصول والعائد محذوف أي تفقدونه، وجملة ماذا مقول القول.
-------------------------------
نَفْقِدُ « گم می کنیم (گم کردیم )» صُوَاعَ « پیمانه ، پیمانه مخصوص » الْمَلِكِ « پادشاه » جَاءَ بِهِ« آورد آن(پیمانه) را » حِمْلُ بَعِيرٍ « باریک شتر» زَعِيمٌ« به عهده گیرنده ، ضامن » (72)
((كلمه «صواع» به ضمه صاد - به معناى سقايه و ظرف آبخورى است ، بعضى هم گفته اند: صواع همان صاع است ، كه به معناى پيمانه ايست كه با آن اجناس را كيل مى كردند، و صواع پادشاه مصر در آن روز ظرفى بوده كه هم در آن آب مى خوردند، و هم به آن اجناس را پيمانه مى كردند، و بهمين جهت است كه در قرآن كريم يكجا از آن تعبير «به سقايت» مى كند، و در جاى ديگر بنام «صواع» مى خواند، و اين كلمه از كلماتى است كه هم معامله مذكر با آن مى كنند و هم مونث ، و لذا يكجا ضمير مذكر به آن برگردانيده و فرموده : «و لمن جاء به»، و در جاى ديگر ضمير مونث برگردانيده و فرموده : «ثم استخرجها».
كلمه «حمل» به معناى هر بارى است كه حامل ، آنرا حمل كند، و راغب گفته : اثقالى كه در ظاهر حمل مى شود مانند بارهايى كه بدوش گرفته مى شود بنام «حمل» - به كسره حاء - خوانده مى شود، و بارهايى كه در باطن حمل مى شود مانند جنين در باطن مادر و آب در شكم ابر، و ميوه كه در درون درخت است ، «حمل» - به فتح حاء - ناميده مى شود.
و در مجمع البيان گفته : زعيم و كفيل و ضمين ، هر سه به يك معنا است ، ولى گاهى زعيم را در رئيس قوم كه متكفل امور قوم است استعمال مى كنند.
در اين آيه احتمالى است كه خيلى هم بعيد نيست ، و آن اينكه گوينده «نفقد صواع الملك» كارمندان يوسف ، و گوينده «و لمن جاء به حمل بعير و انا به زعيم» خود يوسف باشد، چون رئيس و سرپرست مردم خود او بوده ، و او بوده كه اعطاء و منع و ضمانت و كفالت و حكم ، شاءن او بوده .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 306
بنابراين برگشت معناى كلام به اين مى شود كه : مثلا بگوييم يوسف و كارمندانش از ايشان جواب دادند، كارمندان گفته اند: «ما پيمانه پادشاه را گم كرده ايم»، و يوسف گفت : هر كه آنرا بياورد يك بار شتر (طعام ) به او مى دهيم و من خود ضامن اين قرارداد مى شوم .
از ظاهر كلام بعضى از مفسرين برمى آيد كه در تفسير «و لمن جاء به حمل بعير و انا به زعيم» خواسته است بگويد: اين جمله تتمه كلام موذن است كه گفت : «ايتها العير انكم لسارقون». و بنا به گفته اين مفسر جمله «قالوا و اقبلوا عليهم صواع الملك» معترضه خواهد بود.))
قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ
آنان گفتند: آرى، پيمانه شاه را گم كردهايم. و آن گاه نداكننده شاه گفت: و هر كس آن را بياورد يك بار شتر موادّ غذايى نزد ما دارد.
وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ.
و گوينده اين گفتار براى تأكيد بيشتر گفت: و من پرداخت اين جايزه را تضمين مىكنم.
فولادوند: گفتند: «جام شاه را گم كردهايم، و براى هر كس كه آن را بياورد يك بار شتر خواهد بود.» و [متصدى گفت:] «من ضامن آنم.»
انصاریان: گفتند: آبخوری شاه را گم کرده ایم و هر کس آن را بیاورد، یک بار شتر مژدگانی اوست و من ضامن آن هستم.
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالُوا نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِكِ وَلِمَن جَاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَأَنَا بِهِ زَعِيمٌ (72)
الإعراب:
(قالوا) فعل ماض وفاعله (نفقد) مضارع مرفوع، والفاعل نحن (صواع) مفعول به منصوب (الملك) مضاف إليه مجرور (الواو) عاطفة (اللام) حرف جرّ (من) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق بخبر مقدّم (جاء) فعل ماض، والفاعل هو وهو العائد (الباء) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (جاء) ، (حمل) مبتدأ مؤخّر مرفوع (بعير) مضاف إليه مجرور (الواو) استئنافيّة (أنا زعيم) مثل أنا أخوك [1] ، (به) مثل الأول متعلّق ب (زعيم) .
[1] في الآية (69) من هذه السورة.
الصرف:
(صواع) ، اسم لآلة الكيل، وهو السقاية المتقدم ذكرها في الآية السابقة، والصواع لفظ يذكّر ويؤنّث وزنه فعال بضمّ الفاء زنة غراب.
(زعيم) ، صفة مشبّهة من زعم يزعم باب فتح وباب نصر أي كفل به، وزنه فعيل، جمعه زعماء زنة فعلاء بضمّ الفاء وفتح العين.
-------------------------------------------
تَاللَّهِ « سوگند به خدا » لَقَدْ عَلِمْتُم « البته دانستید (همانا می دانید )» مَّا جِئْنَا « نیامده ایم » لِنُفْسِدَ « تا این که فساد کنیم ، تا این که فتنه به پا کنیم » مَا كُنَّا « نبودیم (نیستیم )» (73)
آنان با شنيدن موضوع گم شدن پيمانه شاه و مقرّر شدن جايزه براى يابنده آن بيشتر نگران شدند و گفتند:
قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ وَ ما كُنَّا سارِقِينَ.
هان اى بندگان خدا، به خداى سوگند ما از اين كارها بيزاريم، شما به خوبى مىدانيد كه ما نيامدهايم تا در اين سرزمين تباهى پديد آوريم و هيچ گاه دزد نبودهايم.
بااينكه مردم مصر يا كارگزاران يوسف آنان را نمىشناختند، چگونه آنان چنين گفتند؟
1 - به باور پارهاى منظور اين است كه: شما از رفتار ما و داد و ستدى كه در اين چند بار با شما داشتهايم برايتان روشن شده است كه ما از چنين كارها بيزاريم.
2 - امّا به باور «كلبى» منظور اين است كه: اين سخن آنان اشاره به باز آوردن بها و سرمايهاى بود كه در سفر نخست در ميان بار آنان قرار داده شده و به آنها بازپس داده شده بود. آنان با يادآورى آن موضوع خاطرنشان ساختند كه، به كسانى كه وقتى چيزى را يافتند، به صاحبان آن باز مىگردانند، نمىتوان چنين اتّهامى بست.
3 - و پارهاى مىگويند: آنان هنگامى كه وارد مصر شدند، هر كدام دهان مركب خود را بسته بودند تا از كشت و زراعت مردم نخورد و اين گفتارشان اشاره به دقّت و رعايت حقوق مردم از سوى آنان بود.
از آيه شريفه و گفتار برادران يوسف چنين دريافت مىگردد كه آنچه از سوى آنان در مورد برادرشان رفت، رفتارى كودكانه بود كه از سر كمخردى از آنان سر زد؛ چرا كه آنان در گفتار خويش خود را اصلاحگر و خيرخواه خواندند و از تباهى و تبهكارى بيزارى جستند و گفتند:
ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ
فولادوند: گفتند: «به خدا سوگند، شما خوب مىدانيد كه ما نيامدهايم در اين سرزمين فساد كنيم و ما دزد نبودهايم.»
انصاریان: گفتند: به خدا سوگند شما به خوبی دانستید که ما نیامده ایم در این سرزمین فساد کنیم، و هیچ گاه دزد نبوده ایم.
تفسیر نور:
نکته ها
برادران یوسف گفتند: شما مىدانید كه ما براى سرقت و فساد به این منطقه نیامدهایم، در اینكه از كجا مىدانستند، چند احتمال دارد: شاید با اشاره یوسف باشد كه این گروه دزد نیستند. شاید هنگام ورود به منطقه گزینش شده بودند. آرى براى ورود و خروج هیئتهاى بیگانه، مخصوصاً در شرایط بحرانى، باید دقت كرد تا مطمئن به اهداف مسافرین شد.
پيام ها
1- حُسن سابقه، نشانهاى براى برائت است. «لقد علمتم»
2- دستگاه امنیّتى مصر قوى و كارآزموده بوده است و مىدانست كه این قافله براى فساد نیامدهاند. «لقد علمتم»*
3- دزدى وسرقت، یكى از مصادیق فساد در زمین است. «ماجئنا لنفسد فىالارض وما كنّا سارقین » *
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُم مَّا جِئْنَا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ وَمَا كُنَّا سَارِقِينَ (73)
الإعراب:
(قالوا) فعل وفاعل (التاء) تاء القسم (الله) لفظ الجلالة مجرور بتاء القسم متعلّق بمحذوف تقديره نقسم (اللام) لام القسم (قد) حرف تحقيق (علمتم) فعل ماض مبنيّ السكون ... و (تم) ضمير فاعل (ما) نافية (جئنا) مثل علمتم (اللام) لام التعليل (نفسد) مضارع منصوب بأن مضمرة بعد اللام، والفاعل نحن (في الأرض) جار ومجرور متعلّق ب (نفسد) ، (الواو) عاطفة (ما) نافية (كنّا) ماض ناقص واسمه (سارقين) خبر كنّا منصوب وعلامة النصب الياء.
--------------------------------------------
جَزَاؤُهُ « کیفر آن » إِن كُنتُمْ « اگر باشید » كَاذِبِينَ « دروغگویان» (74)
در ادامه سخن در اين مورد مىفرمايد:
قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِينَ.
كارگزاران يوسف گفتند: اگر شما دروغ بگوييد، كيفر كسى كه آن را برده باشد چيست؟
((يعنى مامورين يوسف (عليه السّلام )، و يا خود او و مامورينش پرسيدند:
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 307
در صورتى كه واقع امر چنين نبود، و شما دروغگو از آب درآمديد كيفر آن كس كه از شما پيمانه را دزديده چيست ؟ و يا بطور كلى كيفر دزدى چيست ؟ و توجيه نسبت دروغ به برادران دادن قريب همان توجيهى است كه در نسبت دزدى به ايشان گذشت .))
فولادوند: گفتند: «پس، اگر دروغ بگوييد، كيفرش چيست؟»
انصاریان: گماشتگان گفتند: اگر شما دروغگو باشید [و سارق در میان شما یافت شود] کیفرش چیست؟
تفسیر نور:
نکته ها
به نظر مىرسد طراّح این سؤال حضرت یوسف است، چون مىداند برادران طبق مقررات و قانون منطقه كنعان ونظر حضرت یعقوب اظهار نظر خواهند كرد.
سؤال: آيا با علم قاضى وسوگند متهم «تاللَّه لقد علمتم»، بازرسى جايز است؟
پاسخ: بلى به دليل: «فما جزاؤه ان كنتم كاذبين».
پيام ها
1- وجدان مجرم را براى تعیین كیفرش، به قضاوت بخوانید. «فما جزاؤه...» *
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالُوا فَمَا جَزَاؤُهُ إِن كُنتُمْ كَاذِبِينَ (74)
الإعراب:
(قالوا) فعل وفاعل (الفاء) رابطة لجواب شرط مقدّر (ما) اسم استفهام مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (جزاؤه) خبر مرفوع ... و (الهاء) مضاف إليه (إن) حرف شرط جازم (كنتم) فعل ماض ناقص مبنيّ على السكون في محلّ جزم فعل الشرط.. و (تم) ضمير اسم كان (كاذبين) خبر كان منصوب وعلامة النصب الياء.
-------------------------------------------
مَن « کسی که » وُجِدَ « یافته شد ، پیدا شد » رَحْلِ « بار » كَذَلِكَ« این چنین » نَجْزِي « کیفر می دهیم » (75)
و مى افزايد:
قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ
برادران يوسف گفتند: كيفر كسى كه پيمانه شاه نزد او يافت شود، بازداشت و زندانى شدن خود اوست.
((مقصودشان از اين پاسخ اين است كه كيفر سارق و يا كيفر دزدى ، خود سارق است ، به اين معنا كه اگر كسى مالى را بدزدد خود دزد برده صاحب مال مى شود، و اگر از صيغه جمع به مفرد عدول نموده و فرمود: «كيفرش خود اوست» براى اين بوده كه بفهماند در سرقت تنها خود سارق را بايد كيفر داد، نه او و رفقايش را، پس در ميان يازده نفر اگر فردى سارق تشخيص داده شد تنها همو را بايد كيفر داد، بدون اينكه ديگران مورد مؤ اخذه قرار گيرند، و يا بار و بنه شان توقيف شود، آنگاه در چنين صورتى صاحب مال حق دارد كه سارق را ملك خود قرار داده و هر عملى بخواهد با او انجام دهد. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 308))
به باور گروهى از جمله «حسن» و... منظور آنان اين بود كه در آيين بنىاسرائيل و فرمانرواى مصر، كيفر سارق اين است كه يك سال به بردگى كشيده شود.
امّا به باور «ضحاك» كيفر دزد از نظر آنان اين بود كه دزد را بازداشت نمايند و به تناسب سرقتى كه بدان دست زده است، او را به بردگى كشند، و از نظر مقررات پادشاه مصر نيز برنامه آن بود كه او را كيفر كنند و بهاى آن را از او بستانند؛ چرا كه دزد، ضامن چيزى است كه آن را سرقت كرده است.
و پارهاى مىگويند: خود يوسف از آنان پرسيد: از ديدگاه شما كيفر دزد چگونه است؟
آنان گفتند: كيفرش آن است كه خود او را به كيفر كارش بازداشت نمايند.
كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ.
ما بيدادگران را اين گونه كيفر مىدهيم.
((و از جمله «ما ستمگران را اينچنين كيفر مى دهيم» برمى آيد كه حكم اين مساءله در سنت يعقوب (عليه السّلام ) چنين بوده . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 308))
به باور برخى اين گفتار ادامه سخن فرزندان يعقوب است، امّا به باور پارهاى ديگر اين سخن يوسف مىباشد.
فولادوند: گفتند: «كيفرش [همان] كسى است كه [جام] در بار او پيدا شود. پس كيفرش خود اوست. ما ستمكاران را اين گونه كيفر مىدهيم.»
انصاریان: گفتند: کسی که آبخوری در بار و بنه اش پیدا شود، کیفرش خود اوست [که به غلامی گرفته شود]. ما ستمکاران را [در کنعان] به همین صورت کیفر می دهیم.
تفسیر نور:
پيام ها
1- مجازات سرقت در میان بعضى اقوام گذشته، بردگى سارق بوده است. «فهو جزاؤه» به گفته تفسیر مجمعالبیان، مجازات سرقت، بردگى به مدّت یك سال بوده است.
2- در قانون استثنا و تبعیض وجود ندارد، هركس سارق بود برده خواهد شد. «من وجد فى رحله»
3- با تفهیم جرم و بیان قانون و عقوبت آن، اعتراض متّهم را به حداقل كاهش دهید. «جزائه مَن وُجِد...»*
4- دلایل باید به گونهاى باشد كه متهم نیز خود به راحتى اتهام را بپذیرد. «مَن وُجد...»*
5 - وجود یك خلافكار در جمعى، دلیل بر خلافكار بودن همه نیست. «مَن وُجِد فى رحله»*
6- كیفر خلافكار در كشور بیگانه مىتواند طبق قانون خود او باشد، نه كشور میزبان. «كذلك نجزى الظالمین»
7- سرقت، نمونهى بارز ستمكارى است. («ظالم» بجاى «سارق») «نجزى الظالمین»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالُوا جَزَاؤُهُ مَن وُجِدَ فِي رَحْلِهِ فَهُوَ جَزَاؤُهُ كَذَلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ (75)
الإعراب:
(قالوا) فعل وفاعل (جزاؤه) مبتدأ مرفوع.. و (الهاء) مضاف إليه.. والخبر محذوف تقديره بيّن أو واضح أو معروف.. إلخ [1] ، (من) اسم شرط جازم [2] مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (وجد) فعل ماض مبنيّ للمجهول ونائب الفاعل ضمير مستتر تقديره هو أي الصواع (في رحله) جارّ ومجرور متعلّق ب (وجد) ، و (الهاء) مضاف إليه (الفاء) رابطة لجواب الشرط (هو) ضمير منفصل مبتدأ في محلّ رفع- أي السجن أو الاسترقاق- (جزاؤه) خبر مرفوع و (الهاء) مضاف إليه (الكاف) حرف جرّ وتشبيه [3] ، (ذلك) اسم إشارة مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف مفعول مطلق عامله نجزي ...
و (اللام) للبعد، و (الكاف) للخطاب (نجزي) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الياء والفاعل نحن (الظّالمين) مفعول به منصوب وعلامة النصب الياء.
[1] أعربه بعضهم خبرا لمبتدأ محذوف تقديره المسؤول عنه ... وهو رأي الزمخشري وردّه أبو حيّان لأنّ هذا التقدير ليس فيه كبير فائدة.
2- أو هو اسم موصول في محلّ رفع خبر المبتدأ (جزاؤه) على حذف مضاف أي جزاؤه سجن من وجد، أو استرقاق من وجد في رحله ... وجملة هو جزاؤه تقرير لحكم فهي استئنافيّة وهو اختيار أبي حيّان.
[3] أو اسم بمعنى مثل في محلّ نصب مفعول مطلق نائب عن المصدر.
-----------------------------------------
فَبَدَأَ « پس شروع کرد» أَوْعِيَتِهِمْ « ظرف های آنها(بارهای آنها)» وِعَاءِ « ظرف» أَخِيهِ « برادرش » اسْتَخْرَجَ هَا « خارج ساخت آن (پیمانه )را» كِدْنَا « نقشه کشیدیم ، طرح ریختیم، حیله یاد دادیم » مَا كَانَ لِيَأْخُذَ « (ممکن)نبود تا بگیرد(نگهدارد)» أَخَاهُ« برادرش » دِينِ الْمَلِكِ « آئین پادشاه ، قانون پادشاهی » أَن يَشَاءَ « این که بخواهد » نَرْفَعُ « بالا می بریم » دَرَجَاتٍ « درجه ها » نَّشَاءُ « بخواهیم » كُلِّ ذِي عِلْمٍ « هر صاحب دانشی » (76)
پس از اين گفتگو به آنان دستور دادند تا بارهاى خود را براى كاوش و بازديد بگشايند، و از پى آن، بازديد آغاز گرديد.
فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخِيهِ
يوسف براى اجراى درست برنامه و بستن راه هر گونه بدبينى و وارد آمدن اتهام، پيش از بازديد بار برادرش «بنيامين»، به بازرسى بارهاى آنان پرداخت.
ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخِيهِ
و آن گاه پيمانه را از درون بار برادرش بيرون آورد.
((حرف «فاء» كه بر سر جمله آمده مى فهماند كه جمله فرع بر مطالب قبل است ، و معنايش اين است كه : پس آنگاه شروع كرد به تفتيش و بازجويى تا در صورت يافتن پيمانه بر اساس همان حكم ، عمل كند، لذا اول بار و بنه و ظرفهاى ساير برادران را جستجو نمود، زيرا اگر در همان بار اول مستقيما بار و خرجينهاى بنيامين را جستجو مى كرد. برادران مى فهميدند كه نقشه اى در كار بوده ، در نتيجه براى اينكه رد گم كند اول بخرجينهاى ساير برادران پرداخت ، و در آخر پيمانه را از خرجين بنيامين بيرون آورد، و كيفر بر او مستقر گرديد. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 308))
و پس از آن بود كه فرزندان يعقوب به سوى «بنيامين» هجوم بردند كه: واى بر تو! تو ما را روسياه و رسوا ساختى! اين چه كارى بود كه از تو سر زد؟ و چه وقت اين پيمانه را برداشتى؟!
او در پاسخ گفت: من آن را برنداشتم، بلكه همان كسى كه در سفر نخست، سرمايه شما و بهاى موادّ غذايى را در بارهاى شما قرار داد، همو پيمانه را در بار ما نهاده است.
كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ
ما اين گونه اين راه را به يوسف الهام كرديم تا بدين وسيله برادر خويش را نزد خود نگاه دارد.
((كلمه «كذلك» اشاره است به نقشه اى كه يوسف براى گرفتن و نگهداشتن برادر خود بكار برد، و اگر آنرا كيد ناميد براى اين بود كه برادران از آن نقشه سر در نياورند و اگر مى فهميدند بهيچ وجه به دادن برادر خود بنيامين رضايت نمى دادند، و اين خود كيد است ، چيزى كه هست اين كيد به الهام خداى سبحان و يا وحى او بوده كه از چه راه برادر خود را باز داشت نمايد و نگهدارد و بهمين جهت خداى تعالى اين نقشه را، هم كيد ناميده و هم به خود نسبت داده و فرمود: «كذلك كدنا ليوسف».
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 308
و چنين نيست كه هر كيدى را نتوان به خداوند نسبت داد، آرى او از كيدى منزه است كه ظلم باشد، و همچنين مكر و اضلال و استدراج و امثال آن را نيز در صورتى كه ظلم شمرده نشوند مى توان به خداوند نسبت داد.))
به باور برخى منظور اين است كه همان گونه كه آنان بر ضدّ يوسف نقشه كشيدند و با او آن گونه رفتار كردند، ما نيز سزاى آنان را اين گونه داديم. و به باور پارهاى ديگر منظور اين است كه ما به يوسف الهام نموديم. و از ديدگاه برخى ديگر منظور اين است كه ما براى او اين گونه تدبير كرديم.
ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ
((مراد از اينكه يوسف (عليه السلام ) نمى توانستند بر مبناى كيش مصريان برادر را نزدخود نگاه بدارد
و جمله « ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِالا ان يشاء اللّه» بيان علتى است كه باعث اين كيد شد، و آن اين است كه يوسف مى خواست برادر خود را از مراجعت به كنعان بازداشته نزد خود نگهدارد، و اين كار را در دين و سنتى كه در كشور مصر حكمفرما بود نمى توانست بكند، و هيچ راهى بدان نداشت ، زيرا در قانون مصريان حكم سارق اين نبود كه برده صاحب مال شود، بهمين جهت يوسف به امر خدا اين نقشه را عليه برادران ريخت كه پيمانه را در خرجين بنيامين بگذارد، آنگاه اعلام كند كه شما سارقيد، ايشان انكار كنند و او بگويد حال اگر در خرجين يكى از شما بود كيفرش چه خواهد بود؟ ايشان هم بگويند: كيفر سارق در دين ما اين است كه برده صاحب مال شود، يوسف هم ايشان را با اعتقاد و قانون دينى خودشان مواخذه نمايد.
و بنابراين صحيح است بگوييم يوسف نمى توانست در دين ملك و كيش مصريان برادر خود را بازداشت كند، مگر در حالى كه خدا بخواهد، و آن حال عبارتست از اينكه آنها با جزايى كه براى خود تعيين كنند مجازات شوند.
از همينجا روشن مى شود كه استثناء در آيه مفيد اين نكته است كه در دين مصريان مجرم را به قانون جزائى خودشان در صورتى كه جرم دشوار باشد و او هم بدان تن دردهد مؤ اخذه مى كردند، و اين قسم مجازات در بسيارى از سنتهاى قومى و سياست ملوك قديم متداول بود. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 309))
به باور «قتاده» منظور اين است كه: در آيين پادشاه و مقررات او، اين حكم نبود كه سارق را بازداشت كنند و نزد خويش نگاه دارند؛ از اين رو يوسف نمىتوانست چنين كند و ما اين تدبير را به او الهام كرديم.
امّا به باور «ابن عباس» منظور اين است كه: اين كار در توان و صلاحيّت شاه نبود و او به چنين كارهايى دست نمىزد.
برخى مىگويند: منظور اين است كه: اين روش و شيوه شاه نبود.
و از ديدگاه برخى ديگر، از آنجايى كه حكومت يوسف بر اساس عدالت و آزادى و مقررات اداره مىشد، بدون اين تدبير نگاه داشتن برادرش ممكن نبود.
إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ
مگر اين كه خدا بخواهد و براى يوسف و كار او چاره و راهى نشان دهد.
و به باور برخى منظور اين است كه: مگر اينكه خدا بخواهد و يوسف را به انجام اين كار موظف سازد؛ چرا كه يوسف نمىتوانست به صراحت بگويد: او برادر من است؛ و بدون اين تدبير نيز نمىتوانست او را نزد خويشتن نگاه دارد؛ چرا كه بدون اين تدبير كار او بيداد به شمار مىرفت، و اين قانون فرزندان يعقوب بود كه چنين حكم مىكرد، وگرنه در آيين شاه مصر، دزد را شلاّق مىزدند و غرامت مال را از او مىگرفتند. و آن حضرت بر اساس ديدگاه خود آنان داورى كرد و اين همان تدبير و خواست خدا بود.
نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ
ما درجات هر كس را كه بخواهيم و او را شايسته بدانيم در پرتو نعمت گران دانش و رسالت اوج مىبخشيم، درست همان گونه كه مقام يوسف را از ديگران بالا برديم و به او برترى بخشيديم.
و به باور پارهاى منظور اين است كه: ما درجات هر كس را كه بخواهيم به وسيله ارزانى داشتن تقوا و عصمت و توفيق و مهر و لطف خاصّ خود به او، بالا مىبريم.
وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ.
و برتر از هر دانشور و دانشمندى، دانشور ديگرى است تا به خدا برسد، و آن گاه برتر و بالاتر و دانشمندتر از او دانشورى نيست.
((معناى جمله « وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ. »
«نرفع درجات من نشاء و فوق كل ذى علم عليم» - خداوند در اين جمله بر يوسف منت مى گذارد كه او را بر برادرانش رفعت داد، و اين جمله ، جمله گذشته «كذلك كدنا ليوسف» را كه آن نيز در مقام امتنان بر يوسف بود بيان مى كند، و در عين حال اين نكته را خاطرنشان مى سازد كه علم از امورى است كه در يك حد معين متوقف نمى شود، و خلاصه انتها ندارد، بلكه فوق هر صاحب علمى كه فرض شود كسانى هستند كه از او عالم ترند.
در اينجا بايد دانست كه ظاهر جمله «ذى علم» اينست كه مقصود از آن علمى است كه عارض بر عالم مى شود و زايد بر ذات او است ، براى اينكه كلمه «ذى» دلالت بر مصاحبت و مقارنت دارد، نه علم خداى تعالى كه صفت ذات و عين ذات اوست ، زيرا علم خداوند غير محدود است ، آنچنان كه وجودش غير محدود است ، و علم او از حيطه اطلاقات كلامى خارج است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 309
علاوه بر اين جمله «و فوق كل ذى علم عليم» وقتى صادق است كه بتوان فرض فوقيت كرد، و خداى سبحان عليمى است كه فوق و تحت و وراء براى وجودش نيست ، و ذاتش حد و نهايت ندارد.
البته احتمال هم دارد كه جمله مذكور اشاره به اين باشد كه خداى تعالى فوق هر صاحب علمى است ، و مراد از عليم را خداى سبحان بگيريم ، و در جواب اينكه پس چرا عليم را نكره و بدون الف و لام آورد بگوييم : براى اين بود كه از باب تعظيم زبان را از تعريف او نگهدارد.))
فولادوند: پس [يوسف] به [بازرسى] بارهاى آنان، پيش از بار برادرش، پرداخت. آنگاه آن را از بار برادرش [بنيامين] در آورد. اين گونه به يوسف شيوه آموختيم. [چرا كه] او در آيين پادشاه نمىتوانست برادرش را بازداشت كند، مگر اينكه خدا بخواهد [و چنين راهى بدو بنمايد]. درجات كسانى را كه بخواهيم بالا مىبريم و فوق هر صاحب دانشى دانشورى است.
انصاریان: پس [یوسف] پیش از [بررسی] بارِ برادرش، شروع به [بررسی] بارهای [دیگر] برادران کرد، آن گاه آبخوری پادشاه را از بار برادرش بیرون آورد. ما این گونه برای یوسف چاره اندیشی نمودیم؛ زیرا او نمی توانست بر پایه قوانین پادشاه [مصر] برادرش را بازداشت کند مگر اینکه خدا بخواهد [بازداشت برادرش از راهی دیگر عملی شود]. هر که را بخواهیم [به] درجاتی بالا می بریم و برتر از هر صاحب دانشی، دانشمندی است.
تفسیر نور:
نکته ها
«كَیْد» همه جا به معنى مذموم بكار نرفته است، «كَیْد» به معنى طرح و نقشه نیز استعمال شده است.«كدنا»
در موقع بازرسى، بنیامین چون از طرح و نقشه با خبر بود، آسوده خاطر بود، لذا در سراسر این ماجرا هیچ اعتراضى از او نقل نشده است و براى اینكه طرح مخفى بماند و موجب سوءظن نشود، بازرسى را از بار دیگران شروع كردند تا نوبت به بنیامین رسید و چون در بار او پیدا شد، طبق قرار قبلى باید او در مصر مىماند. این طرح و نقشه الهى بود، چون یوسف با قوانین جارى مصر نمىتوانست سارق را به عنوان گروگان نگهدارد.
پيام ها
1- مأمورین اطلاعاتى باید به نوعى عمل كنند كه موجب شك و ظن به آنها نشود. «فبدأ باوعیتهم» (در بازرسى، اوّل به سراغ بار بنیامین نرفتند، بلكه از دیگر برادران دیگر شروع نمودند.)
2- عملكرد كاركنان به عهده مسئولان گذاشته مىشود. «فبدأ» (به حسب ظاهر یوسف شخصاً بازرسى نكرده، ولى قرآن مىفرماید: او بازرسى را آغاز كرد.)
3- بازرسى اموال متّهمان از سوى حاكم، مجاز است. «فبدأ باوعیتهم»
4- فكر و ابتكار و چارهجویى، از امدادهاى غیبى است. «كِدنا»
5 - طرحهاى یوسف، الهامات الهى بود. «كِدنا لیوسف»
6- حضور بنیامین نزد یوسف، به سود یوسف بود. «كذلك كِدنا لیوسف»
7- احترام ومراعات قوانین، حتّى در نظامهاى غیر الهى لازم است. «ماكان لیاخذ اخاه فى دین الملك»
8 - سردمداران نیز بایستى به قانون وفادار و از آن تخلّف نكنند. (یوسف به قانون مصر پایبند بود، لذا برادر را نگهداشت) «لیأخذ اخاه فى دین الملك»
9- مقامهاى معنوى، درجات وسلسله مراتب دارد. «نرفع درجات...»
10- علم و آگاهى، مایهى برترى است. «نرفع درجات... وفوق كلّ ذى علم علیم»
11- دانش بشرى محدود است. «فوق كلّ ذى علم علیم»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعَاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَهَا مِن وِعَاءِ أَخِيهِ كَذَلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَّن نَّشَاءُ وَفَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ (76)
الإعراب:
(الفاء) عاطفة (بدأ) فعل ماض، والفاعل هو أي يوسف- أو وكيله- (بأوعيتهم) جار ومجرور متعلّق ب (بدأ) .. و (هم) ضمير مضاف إليه (قبل) ظرف زمان منصوب متعلّق ب (بدأ) ، (وعاء) مضاف إليه مجرور (أخي) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الياء و (الهاء) مضاف إليه (ثمّ) حرف عطف (استخرجها) ، مثل بدأ.. و (ها) مفعول به (من وعاء) جارّ ومجرور متعلّق ب (استخرجها) ، (أخيه) مثل الأول (كذلك) مرّ إعرابها [1] ، (كدنا) فعل ماض.. و (نا) ضمير فاعل (ليوسف) جارّ ومجرور متعلّق ب (كدنا) بتضمينه معنى دبّرنا، وعلامة الجرّ الفتحة (ما) نافية (كان) فعل ماض ناقص، واسمه ضمير مستتر تقديره هو أي يوسف (اللام) لام الجحود والإنكار (يأخذ) مضارع منصوب بأن مضمرة بعد اللام (أخاه) مفعول به منصوب وعلامة النصب الألف.. و (الهاء) مضاف إليه (في دين) جارّ ومجرور متعلّق ب (يأخذ) ، (الملك) مضاف إليه مجرور.
(إلّا) حرف للاستثناء (أن) حرف مصدريّ ونصب (يشاء) مضارع منصوب (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع. (نرفع) مضارع مرفوع، والفاعل نحن للتعظيم (درجات) ظرف مكان منصوب متعلّق ب (نرفع) [2] ، (من) اسم موصول مبنيّ في محلّ نصب مفعول به (نشاء) مثل نرفع (الواو) عاطفة (فوق) ظرف منصوب متعلّق بمحذوف خبر مقدّم (كلّ) مضاف إليه مجرور (ذي) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الياء (علم) مضاف إليه مجرور (عليم) مبتدأ مؤخّر مرفوع.
[1] في الآية السابقة (75) .
[2] أو مفعول مطلق نائب عن المصدر أي نرفعه رفعا متمكّنا. [.....]
الصرف:
(أوعية) ، جمع وعاء، اسم لما يوعى فيه الشيء ويحفظ، وزنه فعال بكسر الفاء، والهمزة منقلبة عن ياء أصله وعاي لأن الجمع أوعية، فلمّا تطرفت الياء بعد ألف ساكنة قلبت همزة فأصبح وعاء، وجمع الجمع أواع.
(كدنا) ، فيه إعلال بالحذف، وأصله كيدنا، فلمّا بني الفعل على السكون لدخول ضمير جمع المتكلّم حذفت الياء للتخلّص من التقاء الساكنين، وزنه فلنا بكسر الفاء.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 11:41 توسط م.ا.ت
|