نگرشى بر واژه های آیات 57-54 سوره یوسف
يوسف و موقعيّت جديد:
نگرشى بر واژه های آیات 57-54 سوره یوسف
الْمَلِكُ « پادشاه » ائْتُونِي بِ « بیاورید (پیش ) من » أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي« خالص گردانم او را برای خودم ، ویژه و خاص خود قرار دهم » فَلَمَّا « پس هنگامی که » كَلَّمَهُ « با او گفتگو کرد ، سخن گفت » إِنَّكَ « همانا تو » الْيَوْمَ « امروز » لَدَيْنَا « نزد ما ، پیش ما » مَكِينٌ« صاحب مقام و منزلت » أَمِينٌ « مورد اطمینان ، امانتدار » (54)
((معنى جمله «استخلصه لنفسى» اين است كه : من او را از مقربان خود قرار مى دهم ، و كلمه «مكين» به معناى صاحب مقام و منزلت است ، و در جمله «فلما كلمه» حذف و اضمار بكار رفته و تقديرش اين است كه وقتى يوسف را نزد شاه آوردند و او با وى گفتگو كرد گفت : تو ديگر از امروز نزد ما داراى مقام و منزلتى هستى . و اينكه حكم خود را مقيد به امروز كرد براى اشاره به علّت حكم بود، و معنايش اين است كه تو از امروز كه من به مكارم اخلاق و اجتناب از زشتى و فحشاء و خيانت و ظلم ، و صبرت بر هر مكروه پى بردم ، و فهميدم يگانه مردى هستى كه بخاطر حفظ طهارت و پاكى نفست حاضر شدى خوار و ذليل شوى ، و مردى هستى كه خداوند به تاييدات غيبى خود اختصاصت داده ، و علم به تاءويل احاديث و راى صائب و حزم و حكمت و عقل را به تو ارزانى داشته ، داراى مقام و منزلت هستى ، و ما تو را امين خود مى دانيم : و از اينكه بطور مطلق گفت : «مكين امين» فهمانيد كه اين مكانت و امانت تو عمومى است ، و خلاصه حكمى كه كرديم هيچ قيد و شرطى ندارد.
و معناى آيه اين است كه پادشاه گفت : يوسف را نزد من آريد تا خاص و خالص براى خودم قرارش دهم ، و چون او را آوردند، و شاه با او تكلم كرد گفت : تو امروز با آن كمالاتى كه ما در تو ديديم داراى مكانتى مطلق و امانتى بدون قيد و شرط هستى ، و در آنچه بخواهى آزاد و بر جميع شؤ ون مملكت امينى . و اين در حقيقت حكم و فرمان وزارت و صدارت يوسف بود. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 274))
يوسف و موقعيّت جديد
در اين آيات فراز ديگرى از سرگذشتِ قهرمان زيباترين داستانها به تابلو مىرود، و اين گونه آغاز مىگردد.
وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي
و شاه، هنگامى كه بر دانش و بينش گسترده و ژرف يوسف و پاكدامنى و پرواى او آگاهى يافت، به نزديكانش گفت: او را نزد من بياوريد تا وى را معاون و مشاور خاصّ خود گردانم و در تدبير امور و تنظيم شئون و تصميمگيرىهاى سرنوشتساز از او نظر بخواهم و كشور را با نظر او اداره كنم.
فَلَمَّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ.
پس هنگامى كه يوسف را نزدش آوردند و با او به گفتگو پرداخت و از نزديك به درايت و هوشمندى و راستگويى و امانتدارىاش واقف شد، به او گفت: هان اى يوسف! تو امروز نزد ما بلندمرتبه و درستكارى؛ چراكه هم خردمندى و هوش سرشار و دانش و بينش بسيارت بر ما آشكار شده و هم پاكدامنى و امانتدارىات.
«ابن عباس» مىگويد: منظور شاه اين بود كه: از امروز تو را فرمانرواى كشور و ملّت ساختم و قدرت و اختيارت را، بسان خود قرار دادم و تو در اداره حكومت و جامعه مورد اعتماد من هستى.
«كلبى» در اين مورد آورده است كه: سرانجام فرستاده شاه در زندان نزد يوسف آمد و گفت: سرورم! برخيز كه پادشاه تو را خواسته است. اينك وقت آن است كه جامههاى زندان را درآورده و جامه ديگر بپوشى و براى ديدار آماده گردى.
يوسف برخاست و پس از شستشوى خود جامهاى برازنده پوشيد و به ديدار شاه آمد. او در آن هنگام جوانى شكوهمند و بسيار زيبا و پر معنويت و پرمحتوا بود و سى بهار از زندگى را پشت سر داشت. او وارد كاخ شد و هنگامى كه چشم شاه به او افتاد و او را جوانى برازنده و پرشكوه ديد، گفت: هان پسرم! تو خواب عجيب مرا - كه ساحران و كاهنان و سياستمداران، همه در آن فرو ماندند - تعبير كردى؟
يوسف گفت: آرى! و براى بار دوّم شاه خواب خويش را براى او باز گفت، و آن حضرت نيز پيام آن خواب و تعبيرش از آينده پر فراز و نشيب را براى او بيان فرمود.
دعا براى زندانيان
در روايت است كه وقتى يوسف از زندان آزاد گرديد، براى زندانيان دعا كرد و فرمود:
«اللّهم اعطف عليهم بقلوب الأخيار، و لا تعم عليهم الأخبار.»(1)
بارخدايا قلب خوبان و شايستگان را بر آنان مهربان ساز و اخبار و گزارشهاى رويدادها را از آنان پوشيده مدار.
تو گويى بر اثر اين دعاى خالصانه است كه در همه جا، زندانيان پيش از ديگران از رويدادهاى شهر و ديار خود آگاه مىگردند.
و نيز آن بزرگوار بر سردر زندان نوشت:
«هذا قبور الأحياء و بيت الأحزان و تجربة الأصدقاء و شماتة الأعداء.»(2)
اينجا گورستان زندگان، سراى غمها و رنجها، وسيله آزمون و شناخت دوستان راستين، و سرزنشگاه دشمنان است.
و نيز «وهب» آورده است كه: آن حضرت هنگامى كه به در كاخ فرمانرواى مصر رسيد، گفت: پروردگارم مرا بسنده است و از آفريدگان خود بىنيازم ساخته و مرا كفايت مىكند، آنگاه افزود:
«عزّ جاره و جلّ ثناؤه و لا اله غيره.»(3)
راستى كه پناهنده به خدا، شكستناپذير و عزيز مىگردد و ستايش و ثناى او وآلاست، و هيچ خدايى جز او نيست.
و هنگامى كه به در سالن كاخ رسيد، گفت: بارخدايا! من به جاى نيكى و خوبى او، خير و خوبى تو را مى خواهم و از شرارت او و ديگر آفريدگانت به تو پناه مىجويم.
«اللّهم انى اسئلك بخيرك من خيره، و اعوذ بك من شرّه و شرّ غيره.»(4)
پس از ورود به سالن، به زبان عربى سلام گفت.
شاه پرسيد: اين چه زبان و فرهنگى است؟
پاسخ داد: اين زبان عمويم اسماعيل است، و آن گاه به زبان عبرى در حق او دعا كرد.
شاه پرسيد: اين ديگر چه زبانى است؟
پاسخ داد: زبان پدران و نياكانم.
«وهب» در اين مورد مىافزايد: فرمانرواى مصر به دهها زبان سخن مى گفت، امّا به هنگام ملاقات با يوسف به هر لغت و فرهنگ و زبانى سخن گفت، يوسف به همان زبان جوابش را داد، و اين موضوع او را شگفتزده ساخت!
آن گاه رو به يوسف كرد و از او خواست تا خواب خود را از زبان يوسف بشنود، و يوسف چنين گفت:
هان اى فرمانرواى مصر، تو آن شب در خواب ديدى كه هفت گاو فربه - كه سپيد رنگ و داراى موهايى پرزرق و برق و مرتب بودند - از ساحل نيل پديدار شدند. از پستان آنها شير مىريخت و همان گونه كه تو محو تماشاى زيبايى آنها بودى، به ناگاه آب نيل فرو رفت و خشكى در آن پديدار شد و از ميان گل و لاى آن، هفت گاو لاغر با موهاى ژوليده و شكمهايى بر پشت چسبيده - كه نه پستانى داشتند و نه شيرى - سر بر آوردند، آنها داراى نيشها و دندانها و دستهايى بسان سگها، و خرطومى بسان خرطوم درندگان بودند. آنها خود را به گاوهاى سفيد و فربه رساندند و همانند درندگان بر آنها يورش برده و با دريدن و پاره كردن و شكستن پوست و گوشت و استخوان آنها، مغزشان را خوردند.
درست در اين شرايط بود كه به ناگاه در برابر ديدگانت هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشك و تيره پديدار گرديد كه در كنار هم روييده و ريشههاى آنها در ميان آب و گل فرو رفته بود. تو با ديدن آنها به اين انديشه رفتى كه چگونه اين خوشههاى سبز و پرطراوت با آن خوشههاى تيره و خشك در كنار هم و در يك رويشگاه روييده و ريشه همه آنها در يك آب است، كه به ناگاه بادى وزيدن گرفت و كاه و پوشال آن خوشههاى خشك و تيره را به خوشه هاى سبز و پرطراوت زد، و همان ها سبب شعلهور شدن خوشههاى سبز گرديد و همه را سوزانيد و آن گاه بود كه تو وحشتزده از خواب بيدار شدى!
شاه گفت: به خداى سوگند خواب من گرچه بسيار شگفتانگيز بود، امّا آنچه از زبان تو شنيدم بهتآورتر است. اينك راه رويارويى با رويدادها را بگو و برنامهات را بيان كن!
فولادوند: و پادشاه گفت: «او را نزد من آوريد، تا وى را خاص خود كنم.» پس چون با او سخن راند، گفت: «تو امروز نزد ما با منزلت و امين هستى.»
انصاریان: و پادشاه گفت: یوسف را نزد من آورید تا او را برای کارهای خود برگزینم. پس هنگامی که با یوسف سخن گفت به او اعلام کرد: تو امروز نزد ما دارای منزلت ومقامی و [در همه امور] امینی.
تفسیر نور:
در «لسان العرب» آمده: هرگاه انسان كسى را محرم اسرار خود قرار دهد و در امور خويش او را مداخله دهد گفته مىشود «استخلصه»
يوسف وقتى از زندان آزاد مىشود بر در زندان جملاتى چند مىنويسد كه سيماى زندان در آن جملات به تصوير كشيده شده است:
«هذا قبور الاحياء، بيت الاحزان، تجربة الاصدقاء و شماتة الاعداء» يعنى؛ زندان گورستان زندگان، خانه غمها، محل آزمودن دوستان وشماتت دشمنان است .
پادشاه وقتى پى به صداقت و امانت يوسف مىبرد و در او خيانتى نمىيابد او را براى خود برمىگزيند. اگر خداوند از بنده خيانت نبيند چه خواهد كرد!؟ حتماً او را براى خود بر خواهد گزيد كه قرآن دربارهى پيامبران چنين تعبيرى دارد: «و أنا اخترتك لما يوحى» ، «واصطنعتك لنفسى»
پادشاه با كلمه «لدينا» اعلام كرد كه يوسف در حكومت ما جايگاه دارد نه تنها در دل من، پس همه مسئولين بايد از او اطاعت كنند.
1- خداوند اگر بخواهد، اسير ديروز را امير امروز قرار مىدهد.«قال الملك ائتونى به استخلصه لنفسى»
2- مشاور خاص مسئولين كشورى، بايد اهل تقوى، تدبير، قدرت برنامهريزى و امانت باشد. «استخلصه لنفسى... مكين امين» (يوسف جامع همه اينها بود)
3- تا مرد سخن نگفته باشد، عيب وهنرش نهفته باشد. «فلمّا كلّمه قال...»
4- در گزينشها، مصاحبه حضورى نيز مفيد است. «فلمّا كلّمه»
5- به كسى كه اطمينان وايمان پيدا كرديد، قدرت بدهيد. «لدينا مكين امين»
6- افراد مشرك وكافر هم از كمالات معنوى لذت مىبرند. (فطرت كمال دوستى در هر انسانى وجود دارد.) «استخلصه لنفسى»
7- مكين و امين بودن، هر دو با هم لازم است. «مكين امين»
(زيرا اگر امين باشد ولى امكانات نداشته باشد، قدرت انجام كارى را ندارد و اگر مكين باشد امّا امين نباشد، حيف و ميل بيتالمال مىكند.)
الجدول:
سورة یوسف (12) :
وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي فَلَمَّا كَلَّمَهُ قَالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنَا مَكِينٌ أَمِينٌ (54)
الإعراب:
(الواو) استئنافيّة (قال) فعل ماض (الملك) فاعل مرفوع (ائتوا) فعل أمر مبنيّ على حذف النون. والواو فاعل و (النون) للوقاية و (الياء) ضمير في محلّ نصب مفعول به (الباء) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (ائتوني) ، (أستخلصه) مضارع مجزوم بجواب الطلب، و (الهاء) ضمير في محلّ نصب مفعول به، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنا (لنفسي) جارّ ومجرور متعلّق ب (أستخلصه) ، و (الياء) ضمير في محلّ جر مضاف إليه (الفاء) عاطفة (لمّا) ظرف بمعنى حين متضمّن معنى الشرط مبنيّ في محلّ نصب متعلّق ب (قال) ، (كلّمه) فعل ماض، والفاعل ضمير مستتر تقديره هو، أي الملك [1] .. و (الهاء) مفعول به (قال) مثل كلّم، والفاعل هو أي الملك (إنّك) حرف مشبّه بالفعل ... و (الكاف) اسم إنّ في محلّ نصب (اليوم) ظرف زمان منصوب متعلّق ب (مكين) (لدينا) ظرف مكان مبنيّ على السكون في محلّ نصب متعلّق بمكين ... و (نا) ضمير في محلّ جرّ مضاف إليه (مكين) خبر إنّ مرفوع (أمين) خبر ثان مرفوع.
[1] يجوز أن يكون الفاعل هو يوسف لا الملك.
------------------------------------------------------
اجْعَلْنِي « قرار بده مرا » خَزَائِنِ « خزانه ها ، مخزن های اموال ودارایی» حَفِيظٌ « نگهدارنده ، محافظ» عَلِيمٌ« بسیار دانا » (55)
برنامه اقتصادى يوسف براى نجات كشور و ملّت
يوسف فرمود: برنامه من اين است كه در سال هاى پربركت و پرنعمت آينده، بايد انبارها و سيلوهايى بزرگ ساخته شود، و بخش كشاورزى تا سر حد امكان فعّال گردد، و تمام زمينهاى قابل كشت زير كشت رود؛ مواد غذايى گوناگون گردآورى گردد و محصولات زراعى به ويژه دانهها با همان غلافها و خوشهها و ساقهها، در انبارهاى مناسب براى تغذيه مردم و دامها نگاهدارى گردد، و به مردم دستور داده شود تا به اندازه يك پنجم از دانهها و مواد غذايى را مصرف و بقيه آن را پسانداز كنند و به انبارها بسپارند. تنها در پرتو يك جهاد ملّى و تلاش خستگىناپذير اقتصادى و زراعى و با داشتن برنامه درست است كه مى توان براى سالهاى قحطى و خشكسالى نيازهاى غذايى مردم مصر و اطراف آن را فراهم ساخت، و آن گاه است كه در اوج فشار و گرفتارى مردم، مىتوان با تأمين نيازهاى اقتصادى و غذايى آنان ثمره اين تلاش طاقتفرسا و اين كوشش همگانى و اين سرمايهگذارى بزرگ را بازيافت و گنجى عظيم فراهم آورد و بدين وسيله كشور و ملّت را از فاجعهاى كه در پيش است به سلامت عبور داد.
*****
فرمانرواى مصر پس از شنيدن سخنان راهگشاى يوسف، گفت: اين كار بزرگ و طرح عظيم و برنامهريزى دقيق و اجراى آن را چه كسى تضمين مىكند؟ و چه كسى مىتواند كشاورزى كشور را احيا كند و شكوفا سازد و با گردآورى محصولات زراعى و انبارسازى و نگاهدارى و فروش بجا و شايسته آنها، تدبير درست امور و تنظيم برازنده شئون را به عهده گيرد؟
درست در اينجا بود كه يوسف به پا خاست و گفت من، و آن گاه افزود:
قالَ اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ
اينك كه چنين است براى نجات كشور و جامعه از خطر سهمگينى كه در راه است، شما مرا به اداره خزانهها و گنجينههاى ملّى اين سرزمين برگزين، و تدبير كارها را به من واگذار تا من به خواست خدا اين برنامه را به اجرا درآورم.
إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ.
چرا كه من نگهبانى توانا و دانا هستم.
به باور گروهى از جمله «قتاده» و «جبايى» منظور اين است كه: من، هم از ثروت و امكانات مردم درست نگهدارى مىكنم و هم مىدانم كه آن را در چه راهى هزينه نموده و در كجا سرمايهگذارى كنم و به چه كسى از آن بدهم و از چه كسى دريغ دارم.
امّا به باور «وهب» منظور اين است كه: من نويسندهاى دقيق و حسابدارى دانا و امين هستم.
از ديدگاه «كلبى» منظور اين است كه: من حساب سال هاى قحطى و خشكسالى را درست نگاه داشته و به هنگامه نياز مردم و كمك به آنها دانا هستم.
و از ديدگاه «سدى» منظور اين است كه: من به حساب دارايىها و امكانات ملّى، امين و نگهبان و به زبانهاى گوناگون مردم كه براى تهيّه مواد غذايى از هر سو به مصر سرازير خواهند شد، دانا و توانا هستم.
از آيه شريفه اين نكته دريافت مىگردد كه براى هر انسانى رواست كه خويشتن را در جايى كه او را نمىشناسند، وصف كند و نقاط قوّت و توانمندىها و كارآيىهاى خويش را باز گويد، و اين كار نه نكوهيده است و نه، با آيه شريفهاى كه از خودستايى نهى مىكند و هشدار مىدهد(5) ناسازگار مىباشد؛ چرا كه يوسف خود را به شاه معرفى كرد و از توانايى و امانتدارى خويش سخن گفت و از او خواست تا وى را به اداره امور جامعه و آبادانى و عمران شهرها منصوب كند.
پس از پيشنهاد يوسف، فرمانرواى مصر به او گفت: چه كسى از شما براى تدبير امور زيبندهتر و سزاوارتر است؟ و آن گاه كار اداره كشور را به او سپرد.
به باور پارهاى فرمانرواى مصر پس از شناخت يوسف و آگاهى از كارآيى و امانت او، اداره كشور را به او سپرد و عزيز مصر را بر كنار ساخت و خود به استراحت پرداخت.
امّا به باور پارهاى ديگر عزيز مصر بر كنار نشد، بلكه خود، همان روزها از دنيا رفت و قدرت و امكانات كشور و اداره امور مردم به يوسف واگذار گرديد.
برخى بر آنند كه: پس از مرگ عزيز مصر، شاه، همسر او را به عقد يوسف درآورد و هنگامى كه يوسف نزد او رفت، وى را دوشيزه يافت و به او گفت: آيا اين راه، بهتر از آن نبود كه تو در انديشهاش بودى؟ و خدا از آن زن، دو پسر به يوسف داد كه نام آنان را «افرائيم» و «ميشا» نهاد.
پارهاى آوردهاند كه: روزى يوسف به همراه گروهى از ياران، باشكوه وصفناپذيرى از راهى مىگذشت كه آن زن يوسف را ديد و گريست، و آن گاه گفت: ستايش از آنِ خدايى است كه فرمانروايان را به كيفر گناه و نافرمانى، و خشونت و خودكامگى، از تخت قدرت پايين مىكشد و به ذلّت و خفّت مىنشاند، و بردگان و بندگان را به پاداش فرمانبردارى و كردار شايسته و عادلانه به اوج اقتدار مىرساند.
الحمد لله الذى جعل الملوك بالمعصية عبيدا و العبيد بالطاعة ملوكا.
يوسف با شنيدن اين سخن ارزشمند از آن زن، دستور داد او را به خانه بردند، و اداره امور او را - بسان خانواده خويش - به عهده گرفت، امّا با او ازدواج نكرد.
در تفسير «على بن ابراهيم» آمده است كه: عزيز مصر در همان سالهاى قحطى و خشكسالى از دنيا رفت و همسرش نيز كارش به فقر و گدايى كشيد. به او گفتند خوب است سر راه يوسف قرار گيرى و از او كمك بخواهى، گفت: من از او شرم مىكنم و هر گز نمىتوانم با او رو به رو شوم.
سرانجام روزى سر راه يوسف نشت، و هنگامى كه آن حضرت در ميان ياران به آنجا رسيد، زليخا برخاست و گفت: پاك و منزه است آن خدايى كه شاهان و زورمداران را به كيفر نافرمانى و گناه و عدم رعايت حقوق مردم به ذلت و حقارت و بردگى مىكشد، و ستمديدگان و بردگان را به پاداش فرمانبردارى و انجام كارهاى شايسته و رعايت حقوق مردم به اوج شكوه و اقتدار مىرساند.
سبحان من جعل الملوك بالمعصية عبيدا، و العبيد بالطاعة ملوكا.
يوسف با شنيدن صداى او، گفت: آيا تو همان بانوى كاخ هستى؟
او، آهى سرد از دل بر كشيد و گفت: آرى، اين منم كه به كيفر گناه به اين روز اقتادهام.
يوسف پرسيد: آيا هم اكنون نيز به من علاقمندى؟
گفت: اينك كه پير و گرفتار شدهام مسخرهام مىكنى؟
يوسف فرمود: هرگز! و آن گاه دستور داد تا او را به خانه بردند و به او گفت: آيا به ياد دارى كه در مورد من چه ناروا و بيدادگرانه رفتار كردى؟
پاسخ داد: آرى اى پيامبر خدا، مرا سرزنش نكن كه به دردى گرفتار بودم كه كسى بسان من گرفتار نبود.
يوسف گفت: چگونه؟
گفت: من از يك سو زيباترين و ثروتمندترين زن اين كشور بودم، و از دگرسو همسرى داشتم كه دچار ناتوانى كامل جنسى بود، و از طرف سوّم در عشق تو سراپاى وجودم شعلهور شده بود و مىسوخت، امّا تو نيز به گونهاى پاكدامن و پارسا بودى كه هرگز چشم به روى من نگشودى.
پرسيد: اينك خواستهات چيست؟
گفت: خواستهام اين است كه از خدا بخواهى جوانى و طراوتم را به من باز گرداند.
يوسف خواسته او را از بارگاه خدا خواست، و آن گاه او را كه به صورت دوشيزهاى شده بود به همسرى خويش برگرفت.
«ابن عباس» از پيامبر گرامى آورده است كه فرمود: خدا، مهرش را بر برادرم يوسف بباراند، اگر او به فرمانرواى مصر نمىگفت: مرا بر خزانههاى اين سرزمين بگمار... همان ساعت او، وى را به حكومت مصر برمىگزيد، امّا همان درخواست سبب شد كه يك سال واگذارى حكومت به او را به تأخير افكند.
فولادوند: [يوسف] گفت: «مرا بر خزانههاى اين سرزمين بگمار، كه من نگهبانى دانا هستم.»
انصاریان: یوسف گفت: مرا سرپرست خزانه های این سرزمین قرار ده؛ زیرا من نگهبان دانایی هستم.
تفسیر نور:
سؤال: چرا يوسف پيشنهاد اعطاى مسئوليت براى خود را مطرح كرد؟ يا به تعبير ديگر؛ چرا يوسف طلب رياست كرد؟
پاسخ: او از خواب پادشاه مصر، احساس خطر و ضرر براى مردم كرد و خود را براى جلوگيرى از پيشآمدهاى ناگوار اقتصادى، لايق مىدانست، پس براى جلوگيرى از ضرر، آمادگى خود را براى قبول چنين مسئوليتى اعلام كرد.
سؤال: چرا يوسف از خود تعريف و تمجيد كرد، مگر نه اين است كه قرآن مىفرمايد: خود را نستاييد؟
پاسخ: ستايش يوسف، ذكر قابليتهاو توانايىهاى خود، براى انجام مسئوليت بود، كه مىتوانست جلو آثار سوء قحطى و خشكسالى را بگيرد، نه به خاطر تفاخر و سوء استفاده.
سؤال: چرا با حكومت كافر همكارى كرد؟ مگر قرآن از آن نهى نكرده است.
پاسخ: يوسف به حمايت از ظالم اين مسئوليت را نپذيرفت، بلكه به منظور نجات مردم از فشار دوران قحط سالى، به اين كار اقدام نمود. يوسف هرگز حتى يك كلمه تملّق هم نگفت. به تعبير تفسير فىظلالالقرآن، رجال سياسى، معمولاً به هنگام خطر مردم را رها كرده و فرار مىكنند، ولى يوسف بايد مردم را حفظ كند. بگذريم از اينكه اگر نمىتوان رژيم ظالمى را سرنگون كرد و تغيير داد بايد به مقدارى كه امكان دارد، از انحراف و ظلم جلوگيرى كرد و بخشى از امور را بدست گرفت و فعاليت نمود.
در تفسيرنمونه مىخوانيم: مراعات «قانون اهم و مهم» در عقل و شرع يك اصل است. شركت در نظام حكومتى شرك جائز نيست ولى نجات يك ملّتى از قحطى مهمتر است. به همين دليل، به تعبير تفسير تبيان، يوسفعليه السلام مسئوليت سياسى نپذيرفت، تا مبادا كمك به ظالم شود، مسئوليت نظامى نپذيرفت، تا مبادا خون به ناحقى ريخته شود. فقط مسئوليت اقتصادى آنهم براى نجات مردم را برعهده گرفت. و امام رضاعليه السلام فرمود: هنگامى كه ضرورت ايجاب كرد كه يوسف سرپرستى خزائن مصر را بپذيرد، خود پيشنهاد داد.
علىبن يقطين نيز به سفارش امام كاظمعليه السلام در دستگاه خلافت بنىعباس وزير بود. وجود اينگونه مردان خدا مىتواند پناهگاه مظلومان باشد. امام صادقعليه السلام فرمود: «كفّارة عمل السلطان قضاء حوائج الاخوان» كفارهى كار حكومتى، بر آورده كردن نيازمندىهاى برادران دينى است.
از امام رضاعليه السلام پرسيدند: شما چرا ولايتعهدى مأمون را پذيرفتهايد؟
در جواب فرمود: يوسفعليه السلام كه پيامبر بود در دستگاه مشرك رفت، من كه وصىّ پيامبرم، در دستگاه شخصى كه اظهار مسلمانى مىكند رفتهام، بگذريم كه پذيرفتن من اجبارى است، در حالى كه يوسفعليه السلام با اختيار و به خاطر اهميت موضوع آن مسئوليت را پذيرفت .
همينكه يوسف مقام ومنزلت پيدا كرد، تقاضاى ديدار والدين را نكرد، بلكه تقاضاى مسئوليت خزانهدارى نمود، زيرا ديدار جنبهى عاطفى داشت ولى نجات مردم از قحطى رسالت اجتماعى اوست.
امام صادقعليه السلام خطاب به گروهى كه اظهار زهد مىكردند و مردم را دعوت مىنمودند كه همانند آنان زندگى را بر خود سخت بگيرند... فرمود: مرا خبر دهيد شما در بارهى يوسف پيامبر چگونه فكر مىكنيد كه به پادشاه مصر گفت: «اجعلنى على خزائن الارض» پس كار يوسف به آنجا رسيد كه همهى كشور و اطراف آن تا يمن را در اختيار گرفت... در عين حال نيافتيم كسى را كه اين كار را بر او عيب گرفته باشد.
در روايتى از امام رضاعليه السلام آمده است: يوسفعليه السلام در هفت سال اوّل، گندمها را جمعآورى و ذخيره مىكرد و در هفت سال دوّم كه قحطى شروع شد، آنها را به تدريج و با دقّت در اختيار مردم، براى مصارف روزمره زندگىشان قرار مىداد و با دقت و امانتدارى، كشور مصر را از بدبختى نجات داد.
يوسف در هفت سال دورهى قحطى، هرگز با شكم سير زندگى نكرد، تا مبادا گرسنگان را فراموش كند.
در تفسير مجمعالبيان و الميزان از نوع عملكرد يوسفعليه السلام اينگونه ياد مىشود: وقتى قحط سالى شروع شد؛ حضرت يوسف در سال اوّل، گندم را با طلا و نقره، در سال دوّم، گندم را در مقابل جواهر و زيورآلات، در سال سوم، گندم را با چهارپايان، در سال چهارم، گندم را در مقابل بردهها، در سال پنجم، گندم را با خانهها، در سال ششم، گندم را با مزارع و در سال هفتم، گندم را با به برده گرفتن خود مردم معامله نمود. وقتى سال هفتم به پايان رسيد، به پادشاه مصر گفت: همهى مردم و سرمايههايشان در اختيار من است، ولى خدا را شاهد مىگيرم و تو نيز گواه باش، كه همهى مردم را آزاد و همهى اموال آنان را برمىگردانم و كاخ و تخت و خاتم (مهر وانگشتر) ترا نيز پس مىدهم. حكومت براى من وسيلهى نجات مردم بود، نه چيز ديگر، تو با آنان به عدالت رفتار كن. پادشاه با شنيدن اين سخنان، چنان خود را در برابر عظمت معنوى يوسف كوچك و حقير يافت كه يكباره زبان به ذكر گشود و گفت: «اشهد ان لاالهالااللَّه و انّك رسوله» من هم ايمان آوردم ولى تو بايد حاكم باشى. «فانّك لدينا مكين امين»
در انتخاب و گزينش افراد، به معيارهاى قرآنى توجه كنيم. علاوه بر «حفيظ و عليم» معيارهاى ديگرى نيز در قرآن ذكر شده است از آن جمله:
ايمان. «افمن كان مومناً كمن كان فاسقاً لايستوون»
سابقه. «والسابقون السابقون . اولئك المقربون»
هجرت. «والذين آمنوا و لم يهاجروا ما لكم من ولايتهم من شىء»
توان جسمى و علمى. «و زاده بسطة فىالعلم و الجسم»
اصالت خانوادگى. «ماكان ابوك امرء سوء»
جهاد و مبارزه. «فضل اللَّه المجاهدين علىالقاعدين اجراً عظيما»
1- هر جا لازم باشد، بايد داوطلب مسئوليتهاى حساس شد. «اجعلنى...»
2- به هنگام ضرورت، بيان لياقت و شايستگى خود، منافاتى با توكلّ و زهد و اخلاص ندارد. «انى حفيظ عليم»
3- از مجموعه دو وصفى كه پادشاه از يوسفعليه السلام بيان كرد؛ «مكين ، امين» و دو صفتى كه خود يوسف براى خود بيان نمود؛ «حفيظ ، عليم» اوصاف كارگزاران شايسته بدست مىآيد: قدرت، امانت، پاسدارى و تخصص.
4- نبوّت از حكومت وسياست جدا نيست، همچنان كه ديانت، از سياست جدا نمىباشد. «اجعلنى على خزائن الارض»
5- تابعيّت منطقهاى اصل نيست. يوسف مصرى نبود ولى در حكومت مصر مسئوليت گرفت. (ملّىگرايى ممنوع است)
6- در برنامهريزى ونظارت بر مصرف بايد سهم نسل آينده حفظ و مراعات شود. «حفيظ عليم»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ (55)
الإعراب:
(قال) فعل ماض، والفاعل هو أي يوسف (اجعلني) فعل أمر دعائي، و (النون) للوقاية، و (الياء) مفعول به، والفاعل أنت (على خزائن) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف مفعول به ثان [1] ، (الأرض) مضاف إليه مجرور (إنّي حفيظ عليم) مثل إنّك مكين أمين.
[1] وإذا كان الفعل متعدّيا لواحد فالجار متعلّق بمحذوف حال من مفعول اجعلني.
------------------------------------------------
كَذَلِكَ « این چنین » مَكَّنَّا « (امکانات و توانایی دادیم )،قدرت دادیم » يَتَبَوَّأُ« منزل می گزیند ، اقامت می کند ، تصرف می کند ، (تَبَوَّء: فراهم ساختن جایگاهی برای بازگشت به آن ، قبول و اخذ مکان )» حَيْثُ « هر طور ، هرجا » يَشَاءُ « می خواهد » نُصِيبُ « می رسانیم » نَّشَاءُ « می خواهیم » لَا نُضِيعُ« تباه نمی کنیم ، ضایع نمی سازیم » أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ « پاداش نیکوکاران » (56)
«ابن عباس» مىگويد: يوسف يك سال ميهمان پادشاه مصر بود، و پس از آن، شاه او را خواست و تاج خود را بر سر وى نهاد و كمربند و يژهاش را بر كمر او بست و دستور داد تختى از طلا و آراسته به مرواريد و ياقوت براى او قرار دهند و سايبانى از ديبا بر فراز سرش برافراشته دارند و آن گاه از آن حضرت تقاضا كرد تا با شكوه و عظمت بر مردم ظاهر گردد و آغاز فرمانروايى خويش را اعلان كند.
آن حضرت با سيمايى درخشان و چهرهاى چون ماه، كه هر تماشاگرى را خيره مىساخت، پديدار شد و بر تخت قدرت تكيه زد. سياستمداران و مسئولان كشورى و نظامى در برابرش خضوع كردند و بدين سان او زمام امور جامعه و كشور را به كف گرفت و عدل و داد را در ميان مردم برقرار ساخت و به گونهاى محبوب و مطلوب و مورد احترام همگان گرديد كه زن و مرد و كوچك و بزرگ و پير و جوان، آگاهانه و آزادانه او را دوست مىداشتند و از حكومت عادلانه و انسانىاش - كه امنيّت و آزادى و رفاه و آسايش و سعادت و سلامتِ جسم و جان و فكر و روان را براى مردم به ارمغان آورده بود - خشنود و شادمان بودند و همين مفهوم آيه مباركه است كه مىفرمايد:
وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ
«و اين چنين ما يوسف را بر سرزمين مصر، مسلط ساختيم كه هر گونه مى خواست در آن تصرف مى كرد»تفسير نمونه جلد 10 صفحه 7
و اين گونه - بسان نعمتهايى كه به او ارزانى داشته بوديم - نعمت قدرت و فرمانروايى عادلانه بر آن سرزمين را نيز به او ارزانى داشتيم كه به هر صورتى كه مى خواست كارهاى آن را تدبير مىكرد و در هر كجا اراده مىنمود، فرود مىآمد.
نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ
ما مهر و رحمت خويش را به هر كس كه بخواهيم و او را شايسته بدانيم، مىرسانيم و او را به نعمت هاى مادى و معنوى و دينى و دنيوى گرامى مىداريم.
وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ.
و ما پاداش نيكوكاران و فرمانبرداران را ضايع نمىسازيم.
«ابن عباس» بر آن است كه: و ما پاداش شكيبايان را ضايع نمىسازيم.
گروهى از جمله «مجاهد» آوردهاند كه: يوسف، فرمانرواى مصر را به توحيدگرايى و ايمان به خدا دعوت كرد، و او ايمان آورد و از پى او نيز بسيارى ايمان آوردند و پيروى يوسف را برگزيدند. و اين شكوه و عظمت و رسالت و ارزانى شدن نعمتهاى گران به او پاداش دنياى او بود.
فولادوند: و بدين گونه يوسف را در سرزمين [مصر] قدرت داديم، كه در آن، هر جا كه مى خواست سكونت مىكرد. هر كه را بخواهيم به رحمت خود مىرسانيم و اجر نيكوكاران را تباه نمىسازيم.
انصاریان: این گونه یوسف را در [آن] سرزمین مکانت و قدرت دادیم که هر جای آن بخواهد اقامت نماید. رحمت خود را به هر کس که بخواهیم می رسانیم و پاداش نیکوکاران را تباه نمی کنیم.
تفسیر نور:
در اين دو آيه حضرت يوسف به «محسن»، «مؤمن»، «متّقى» ستايش شده است و در سراسر اين سوره اراده خداوندى را مىتوان با اراده و خواست مردم مقايسه كرد؛ برادران يوسف اراده كردند با انداختن او در چاه و برده ساختن يوسف، او را خوار سازند. امّا عزيز مصر در سفارش او گفت: «اكرمى مثواه» او را گرامى بداريد. همسر عزيز قصد نمود دامن او را آلوده سازد، امّا خداوند او را پاك نگهداشت. اربابان يوسف خواستند با زندانى ساختن مقاومت او را در هم شكنند و تحقيرش كنند؛ «ليسجنن و ليكونا من الصّاغرين» امّا در مقابل خداوند اراده كرد كه او را عزيز بدارد و حكومت مصر به او بخشد؛ «مكّنا ليوسف...»
امام صادق فرمودند: يوسف انسان حرّ و آزادهاى بود كه حسادت برادران، اسارت در چاه، شهوت، زندان، تهمت، رياست و قدرت در او اثر نگذاشت.
پاداش اخروى بهتر از پاداشهاى دنيوى است، زيرا پاداشهاى اخروى:
الف: محدوديت ندارند. «لهم ما يشاوؤن»
ب: از بين رفتنى نيستند. «خالدين فيها»
ج: در يك مكان محدود نيستند. «فتبوا من الجنّة حيث تشاء»
د: به محاسبه ما در نمىآيند. «اجرهم بغير حساب»
ه: عوارض و آفات وامراض ندارند. «و لا يصدعون»
ز: دلهره و اضطراب ندارند. «لا خوف عليهم و لا هم يحزنون»
ح: اهل پاداش همسايگان اولياى خدا هستند. «و هم جيرانى»
1- سنت خداوند عزّت بخشى به افراد پاكدامن و باتقوى است. «و كذلك»
2- گرچه در ظاهر پادشاه مصر به يوسف گفت: «انّك اليوم لدينا مكين» ولى در واقع خداوند به يوسف مكنت داد. «مكنّا»
3- حوزه اختيارات يوسف گسترده بود. «حيث يشاء»
4- حكومتها در شرايط بحرانى كشور مىتوانند آزادى مردم را در تصرف اموال و املاك خويش محدود ساخته آنان را به سمت مصالح همگانى سوق دهند. «يتبؤا منها حيث يشاء»
5- قدرت اگر در دست اهلش باشد رحمت است وگرنه زيانبخش خواهد بود. «نصيب برحمتنا»
6- اگر شما به سراغ تقوى برويد ما نيز رحمت خود را به شما نازل مىكنيم. «نصيب برحمتنا... للذين... كانوا يتقون»
7- در جهانبينى الهى، هيچ كارى بدون پاداش نمىماند. «لا نضيع»
8- تضييع حقوق مردم يا از سر جهل است يا بخل و يا ناتوانى و يا... كه هيچكدام درباره خداوند وجود ندارد. «لانضيع»
9- مشيت الهى، نظامدار و قانونمند است.«نصيب برحمتنا... ولا نضيع اجر المحسنين»
10- با آنكه همه چيز در گرو مشيّت الهى است، اما خداوند حكيم است و بدون دليل به كسى قدرت نمىدهد. «اجر المحسنين»
11- نيكوكاران علاوه بر بهرهمند شدن از پاداش در حيات دنيا از پاداشهاى برتر اخروى نيز برخوردار خواهند شد.«لانضيع اجر المحسنين و لاجر الاخرة خير»
12- امكانات مادى و حكومت ظاهرى براى مردان خدا لذّتآور نيست، آنچه براى آنان مطلوب و دوست داشتنى است آخرت است. «ولاجر الاخرة خير»
13- ايمان همراه با تقوى چاره ساز است وگرنه سرنوشت مؤمن گناهكار مبهم است. «امنوا وكانوا يتقون»
14- تقوايى كه يك خصلت پايدار شده باشد ارزشمند است. «كانوا يتقون»
15- ايمان و ملازمت بر تقوا، شرط بهرهمندى از پاداشهاى اخروى است. «لاجر الاخرة خير للذين آمنوا وكانوا يتقون»
16- اگر نيكوكار در اين دنيا به پاداش و مقامى نرسيد، نگران نباشد كه در جاى
ديگر جبران مىشود.«لا نضيع... ولاجر الاخرة خير»».
الجدول:
سورة یوسف (12) :
وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنَا مَن نَّشَاءُ وَلَا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ (56)
الإعراب:
(الواو) استئنافيّة (الكاف) حرف جرّ وتشبيه [1] ، (ذلك) اسم إشارة مبنيّ في محلّ جرّ بالكاف متعلّق بمحذوف مفعول مطلق عامله مكّنا ...
و (اللام) للبعد، و (الكاف) للخطاب (مكّنّا) فعل ماض مبنيّ على السكون.. و (نا) ضمير في محلّ رفع فاعل (ليوسف) جارّ ومجرور متعلّق ب (مكّنا) ، (في الأرض) جارّ ومجرور متعلّق ب (مكّنا) ، (يتبوّأ) مضارع مرفوع، والفاعل هو (من) حرف جرّ (ها) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (يتبوّأ) ، (حيث) ظرف مكان مبنيّ على الضمّ في محلّ نصب متعلّق ب (يتبوّأ) ، (يشاء) مثل يتبوّأ، والفاعل هو (نصيب) مضارع مرفوع، والفاعل نحن للتعظيم (برحمتنا) جارّ ومجرور متعلّق ب (نصيب) .. و (نا) ضمير مضاف إليه (من) اسم موصول مبنيّ في محلّ نصب مفعول به (نشاء) مثل نصيب (الواو) عاطفة (لا) نافية (نضيع) مثل نصيب (أجر) مفعول به منصوب (المحسنين) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الياء.
[1] يجوز أن يكون اسما بمعنى مثل فهو في محلّ نصب مفعول مطلق نائب عن المصدر فهو صفته، والعامل فعل مكّنّا أي: مثل ذلك التمكين في نفس الملك مكّنا ليوسف في الأرض، والمعنى مكّنا له في الأرض تمكينا مثل ذلك التمكين
-------------------------------------
لَأَجْرُ الْآخِرَةِ « قطعاً پادش آخرت » كَانُوا يَتَّقُونَ « پرهیزکاری می کردند ، تقوا پیشه می کردند » (57)
در آخرين آيه مورد بحث مىفرمايد:
وَ لَأَجْرُ الاخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ.
و پاداش سراى آخرت براى كسانى كه ايمان به خدا آورده و پروا پيشه مىسازند بهتر است؛ چرا كه پاداش آخرت از هر ناخالصى و آلودگى پاك و ماندگار است.
از آيه شريفه اين نكته دريافت مى گردد كه خدا در روز رستاخيز پاداش و مقامى بهتر و والاتر از شكوه و اقتدارى كه در دنيا به او داد، به وى ارزانى مىدارد.
سه نكته در خور دقّت
1 - چگونه يوسف از استبدادگر روزگارش درخواست فرمانروايى كرد؟
با توجه به اينكه فرمانرواى مصر و درباريانش مردمى بيدادگر و كفرگرا بودند، چگونه يوسف دعوت آنان را پذيرفت و به يارى آنان شتافت، و افزون بر آن از آنان درخواست فرمانروايى نمود؟
پاسخ؟
1 - از آن جايى كه يوسف، پيامبر برگزيده خدا بود و خدا با ارزانى داشتن مقام والاى رسالت و امامت به او، وى را به برقرارى عدل و داد مأمور ساخته بود و او مىدانست كه به وسيله به كف گرفتن قدرت و امكانات مىتواند مردم را به ارزش ها و كارهاى شايسته فرا خواند و از گناه و زشتى باز دارد و حقوق پايمال شده و جا به جا شده ستمديدگان را به جاى خود برساند، از اين رو چنين درخواستى از فرمانرواى مصر نمود. بااين بيان اين درخواست و پذيرش مسئوليت، گامى در راه تحقق بخشيدن به فرمان خدا و وسيله اجراى دستورات او و در خدمت حق و عدالت بود.
2 - و نيز مىدانست كه بدين وسيله افزون بر هدايت و ارشاد مردم به سوى ايمان و انجام كارهاى شايسته، مىتواند پدر و مادر و برادران و نزديكان خويش را نيز ديدار كند و رنج فراق را از دل آنان بزدايد و آرامش خاطر آنان و خويشتن را فراهم آورد. با اين بيان دوّمين دليل كار او زدودن آثار بيداد و رنج و محروميّت از خود و خاندانش بود كه هنوز آنان را رنج مىداد.
3 - ديگر اينكه اگر آيه مورد بحث و آيات گذشته را به دقت بنگريم، اين نكته دريافت مى گردد كه قدرت و امكانات و فرمانروايى پرشكوهى كه به او ارزانى گرديد، درست است كه به ظاهر از سوى مردم و به درخواست او صورت پذيرفت، امّا در حقيقت از جانب خدا بود و اين آفريدگار هستى بود كه گام به گام در پرتو فضل و مهر خويش او را به آن شكوه و عظمت رسانيد.
2 - آيا پذيرش پست از سوى استبدادگران رواست؟
از آيه شريفه اين نكته دريافت مىگردد كه پذيرش پست قضاوت در يك رژيم استبدادى و از سوى فرمانروايى خودكامه در صورتى كه انسان بتواند بدان وسيله مقررات و احكام عادلانه دين را به پا دارد، و از پايمال شدن حقوق و آزادى مردم جلوگيرى نمايد، كارى رواست؟
از هشتمين امام نور در مورد كار بزرگ يوسف آوردهاند كه فرمود: يوسف پس از به كف گرفتن مسئوليّت خزانهدارى و اداره امور اقتصادى جامعه، نخست گامى بلند در عمران و سازندگى و احياى كشاورزى آن كشور در هفت سال نخست بر داشت، به گونهاى كه افزون بر رونق اقتصادى و شكوفايى كشاورزى، صدها انبار بزرگ ساخت و با گردآورى دانهها و مواد غذايى ماندنى با تدابير فنّى و علمى همه انبارها را آكنده از مواد حياتى براى دوران خشكسالى و قحطى ساخت. به همين جهت در مرحله دوّم با آغاز آن سال هاى سخت با اداره شايسته امور، تأمين نيازهاى غذايى مردم را با تدبيرى شگرف تضمين كرد و به گونهاى عمل كرد كه در آن سالهاى مرگبار نياز غذايى مصر و اطراف آن را پاسخ گفت، و همه را با بهايى عادلانه و گاه به صورت رايگان در اختيار آنان قرار داد.
اين تدبير به اين صورت بود كه در سال نخست با فروش مواد غذايى، آنچه درهم و دينار در دست مردم بود، همه را به خزانه ملّى سرازير ساخت. در سال دوّم با فروش موادّ غذايى در برابر زر و زيور و جواهرات، هر چه زينت و آلات در دست مردم بود، به خزانه كشور برگرداند. در سال سوّم مواد غذايى را در برابر واگذارى دامها به دولت، در اختيار مردم قرار داد و بدين وسيله همه دامها را به مالكيّت ملّى درآورد.
در سال چهارم مواد مورد نياز مردم قحطىزده را در برابر فروش بردگانشان به حكومت، به آنان فروخت و با اين كار، همه بردگان را از دست مردم رها ساخت.
در سال پنجم اعلان كرد كه در برابر واگذارى خانهها، باغها، مزرعهها و مغازهها و املاك، موادّ مورد نياز را تأمين خواهد كرد، و مردم همه را واگذار كردند.
در سال ششم آبها و نهرها و چشمهسارها را با مواد غذايى مبادله كردند.
و در سال هفتم جانها و جسمها را تقديم يوسف كردند و گفتند: ما ديگر براى نجات خود از گرسنگى چيزى نداريم و خود را خانواده بزرگ تو مىدانيم، و آن حضرت همه را به رايگان اداره كرد و كران تا كران مصر از آب تا خاك و گياه گرفته تا جاندار و انسان، همه به مالكيت يوسف درآمد، و همه زبان به اعتراف گشودند كه به راستى خدا چنين قدرت شكوهبار و با معنويتى به هيچ كس ارزانى نداشته است، همان گونه كه چنين تدبير و فرزانگى و كارايى و دانش به كسى جز يوسف نبخشيده است.
3 - بزرگى را نگر و عظمت را تماشا كن!
در آن شرايط بود كه يوسف در اوج شكوه و اقتدار، نزد پادشاه آمد و گفت: در مورد آنچه خدا ارزانى داشته و شرايط مطلوب و موقعيتى كه فراهم آمده چه نظرى داريد؟ آيا مردم را همچنان در مالكيت دولت با همه امكانات كشور داشته باشم يا تدبيرى به يادماندنى و درسآموز بگيرم كه از تدبير نخست ماندگارتر باشد؟ كدام يك؟
فرمانرواى مصر كه خود به حال استراحت بود و همه قدرت را در اختيار يوسف نهاده بود، گفت نظر، تنها نظر توست و بس.
يوسف گفت: من در كارى كه كردهام و مسئوليتى كه پذيرفتهام، از آغاز، هدفى جز اصلاح امور جامعه و هدايت و ارشاد مردم به سوى ارزشهاى آسمانى را نداشتهام، و هرگز بر اين انديشه نبودم كه آنان را از خطر قحطى و بلاى گرسنگى و مرگ و اسارت نجات داده و خود بلاى جانشان با شم و آنان را به بند كشم، نه، هرگز! تازه من كارهاى نبودهام كه كار به اينجا رسيده است، آنچه انجام شده، همه در پرتو لطف خدا انجام شده است؛ از اين رو خداى يكتا را گواه مىگيرم و تو را نيز شاهد قرار مىدهم كه من اينك همه مردم را آزاد نموده و هستى آنان را به خودشان مىبخشم و قدرت و تاج و تخت تو را نيز اينك با يك شرط به خودت وامىگذارم؛ و آن اين است كه بسان سال هاى حكومت من بر اساس عدل و احسان حكومت كنى، و حقوق، امنيت و آزادى آنان را پاس دارى، همين براى من بسنده است.
شاه گفت: براى من بسى مايه مباهات است كه در راه تحقق بيشتر آرمانها و ادامه راه و رسم تو گام سپارم و كشور را آن گونه كه مورد نظر توست اداره كنم؛ چرا كه تو راهنماى ما، نجاتبخش ما و دليل و حجّت ما هستى، و اگر درايت و دانش و فرزانگى و كارآيى تو و لطف خدايت نبود، ما نابود شده بوديم. اين زندگى و اقتدار ملّى و شكوه و عظمت، همه از بركت تو و خداى توست. از اين رو من نيز از ژرفاى جان و با همه وجود گواهى مىكنم كه خدايى جز خداى يكتا و بىهمتا نيست و تو پيامآور او هستى، و از سوى خود و مردم مصر عاجزانه تقاضا مى كنم كه همچنان اداره كشور را در دست داشته باشى كه تو به راستى نگهبان و امانتدار و فرزانه روزگارى.
آوردهاند كه: يوسف در همه آن سال هاى سخت، يك بار غذاى سير نخورد، و زمانى كه به او گفتند: هان اى سالار مردم! تو همه را سير مىكنى، امّا خود گرسنه سر بر بالش مىگذارى؟
تجوع و بيدك خزائن الارض؟
پاسخ داد:
اخاف ان اشبع فانسى الجياع
از آن مىترسم كه اگر خويشتن را سير كنم ديگر گرسنهها را از ياد ببرم! خدا را، خدا را، بگذاريد همين گونه كه هستم باشم؛ چرا كه مىترسم گرسنگان را فراموش كنم و خدايا كه چنين مباد.
راستى كه شكوه و بزرگى واقعى را نگر و عظمت وصفناپذير را تماشا كن!
فولادوند: و البته اجر آخرت، براى كسانى كه ايمان آورده و پرهيزگارى مىنمودند، بهتر است.
انصاریان: و یقیناً پاداش آخرت برای کسانی که ایمان آورده اند وهمواره پرهیزکاری می کردند، بهتر است.
تفسیر نور:
».
الجدول:
سورة یوسف (12) :
وَلَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ آمَنُوا وَكَانُوا يَتَّقُونَ (57)
الإعراب:
(الواو) واو الحال (اللام) لام الابتداء تفيد التوكيد (أجر) مبتدأ مرفوع (الآخرة) مضاف إليه مجرور (خير) خبر مرفوع (اللام) حرف جرّ (الّذين) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق ب (خير) (آمنوا) فعل ماض مبنيّ على الضمّ.. و (الواو) فاعل (الواو) عاطفة (كانوا) مثل آمنا وهو ناقص- ناسخ- و (الواو) اسم كان في محلّ رفع (يتّقون) مضارع مرفوع ... و (الواو) فاعل.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 12:14 توسط م.ا.ت
|