نگرشى بر واژه های آیات 53-50 سوره یوسف
يوسف و درخواست رسيدگى به آن پرونده ساختگى:
نگرشى بر واژه های آیات 53-50 سوره یوسف
الْمَلِكُ « پادشاه » ائْتُونِي بِ « بیاورید برای من » جَاءَهُ « آمد برای او » الرَّسُولُ « فرستاده » ارْجِعْ « برگرد » فَاسْأَلْهُ « پس بپرس از او » مَا بَالُ« برای چه ؟ چیست حال؟ » النِّسْوَةِ « زنان » اللَّاتِي« کسانی که » قَطَّعْنَ « بریدند» أَيْدِيَهُنَّ « دستانشان » بِكَيْدِهِنَّ « به نقشه آنها» (50)
((در اين آيه بمنظور اختصار، حذف و اضمار بكار رفته ، و بطورى كه از سياق كلام و از طبع داستان برمى آيد تقدير چنين بوده : «فرستاده شاه كه همان ساقى وى باشد از زندان برگشت و تعبيرى را كه يوسف از خواب شاه كرده بود باز گفت ، آنگاه شاه بعد از شنيدن آن تعبير، دستور داد برويد يوسف را حاضر كنيد، - ساقى به زندان بازگشت و پيغام شاه را رسانيد، اما يوسف از بيرون آمدن استنكاف ورزيده گفت ...-».
و پرواضح است كه خبر دادن يوسف از پيش آمدن سالهاى قحطى پى در پى ، خبر وحشت زايى بوده و راه علاجى هم كه نشان داده از خود خبر عجيب تر بوده ، و شاه را كه معمولا نسبت به امور مردم اهتمام و شؤ ون مملكت اعتناء دارد سخت تحت تاءثير قرار داده ، و او را، به وحشت و دهشت انداخته ، لذا بى درنگ دستور مى دهد تا او را حاضر كنند، و حضورا با او گفتگو كند و به آنچه كه گفته است بيشتر آگاه گردد، شاهد اين معنا هم حكايت قرآن كريم است كه بعد از بيرون شدنش فرموده : «فلما جاءه - پس وقتى يوسف نزد او آمد و با او به گفتگو پرداخت ...
و اينكه دستور داد يوسف رابياورند دستور احضار و دوباره برگرداندن به زندان نبود بلكه دستور آزاديش از زندان بود، زيرا اگر بنا بود دوباره به زندان برگردد معنا نداشت كه يوسف از بيرون آمدن خوددارى كند، زيرا يكنفر زندانى مى داند كه اگر حكم دولت را امتثال نكند مجبورش مى كنند كه امتثال كند، پس معلوم مى شود احضارش احضار عفو و آزادى بوده ، و چون خود را آزاد ديده توانسته است بگويد من بيرون نمى آيم ، تا آنكه درباره ام بحق داورى شود، نتيجه اين خوددارى و پيشنهاد هم اين شد كه شاه براى بار دوم بگويد، او را نزد من آريد تا او را از خواص خودم قرار دهم ، و حال آنكه در بار اول تنها گفته بود: «او را نزد من آريد».
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 265
يوسف (عليه السّلام ) در گفتار خود كمال ادب را رعايت نموده به فرستاده دربار گفت : «نزد صاحبت برگرد و بپرس داستان زنانى را كه دستهاى خود را بريدند چه بود و چرا بريدند»، و در اين گفتارش هيچ اسمى از همسر عزيز به ميان نياورد، و هيچ بدگويى از او نكرد، تنها منظورش اين بود كه ميان او و همسر عزيز بحق داورى شود، و اگر به داستان زنانى كه دستهاى خود را بريدند فقط اشاره كرد و ايشان را به بدى اسم نبرد و تنها مساءله بريدن دستهايشان را ذكر كرد براى اين بود كه سر نخ را به دست شاه بدهد تا او در اثر تحقيق به همه جزئيات واقف گشته و به برائت و پاكى وى از اينكه با همسر عزيز مراوده كرده باشد آگاهى پيدا كند، و بلكه از هر مراوده و عمل زشتى كه بدو نسبت داده اند پى ببرد و بفهمد كه بلايى كه بر سر او آورده اند تا چه حد بزرگ بوده .
و خلاصه هيچ حرفى كه بدگويى از ايشان باشد نزد، مگر اينكه گفت : «ان ربى بكيدهن عليم» اين هم در حقيقت بمنظور بدگويى از ايشان نبود، بلكه تنها نوعى شكايت به درگاه پروردگار خود بود.
لطائفى كه در تعبيرات يوسف (ع ) به چشم مى خورد
و چه لطافتى در گفتار يوسف (عليه السّلام ) در صدر آيه و ذيل آن بكار رفته كه به فرستاده شاه گفته است : «نزد صاحبت برگرد و بپرس» آنگاه گفت «پروردگار من به كيد ايشان دانا است» چون اين طرز بيان ، خود يك نوع تبليغ حق است ، در ضمن نسبت به كسانى هم كه از مفسرين گمان كرده بودند كه مقصود يوسف از كلمه «ربى» در آنجا كه به زن عزيز گفت : «انه ربى احسن مثواى - او صاحب نعمت من است ، مقام مرا گرامى داشته» عزيز است خود تنبهى است كه يوسف شوهر زليخا را رب خود نمى دانسته همانطور كه در مورد بحث ، مقصودش از «ربى» خداى تعالى است در آنجا نيز مقصودش او است .
و نيز لطفى در اين جمله بكار برده كه گفته است : «ما بال النسوه اللاتى قطعن ايديهن» چون با در نظر داشتن اينكه كلمه «بال» به معناى امر مهمى است كه مورد اهتمام باشد معنايش اين مى شود: آن چه امر عظيم و چه شاءن خطيرى بوده كه ايشان را دچار چنين اشتباهى كرده كه بجاى ميوه ، دست خود راببرند؟! زيرا اگر رسيدگى كنى خواهى ديد جز عشق و دلدادگى به يوسف انگيره ديگرى نداشته اند.
آرى ايشان آنچنان شيداى وى شدند كه خود را فراموش كرده دست خود را بجاى ميوه بريدند، و همين بيان ، شاه را متوجه كرده كه ابتلاى زنان شيدا و عاشق يوسف ، ابتلايى بس عظيم بوده و از آن عظيم تر خوددارى وى از معاشقه و امتناع از اجابت آنان بوده با اينكه جان و مال خود را نثار قدمش مى كردند، و اين معاشقه و اظهار دلدادگى و الحاح و اصرار ايشان كار يك روز و دو روز و يكبار و دوبار نبوده و با اين حال مقاومت كردن يك جوان و استقامت در برابر چنين زنانى ، كار هر كسى نيست و جز از كسى كه خداوند با برهان خود سوء و فحشاء را از او گردانيده ، مقدور نيست .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 266))
وَقالَ الْمَلِكُ ائْتُونى بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ
امّا هنگامى كه فرستاده شاه نزد يوسف آمد تا او را به كاخ ببرد، او از رفتن خوددارى كرد و گفت: تا زمانى كه آن پرونده ساختگى مورد تحقيق و رسيدگى عادلانه قرار نگيرد و خيانتكار و پاكدامن شناخته نشوند و دامان پاك او از تهمت و دروغ تطهير نگردد، نه از زندان بيرون خواهد رفت و نه به دعوت شاه پاسخ مثبت خواهد داد!
قالَ ارْجِعْ اِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللّاتى قَطَّعْنَ اَيْدِيَهُنَّ
بر اين اساس بود كه آن حضرت به فرستاده شاه گفت: اينك نزد سالارت برو و از او بپرس سرگذشت آن زنانى كه دستهاى خود را به جاى برگرفتن پوست ميوه بريدند، چه بود؟ و چرا آنان در كاخ عزيز گرد آمدند؟ و بدين وسيله از شاه درخواست كن تا داستان آن ضيافت و زنان مورد اشاره را مورد رسيدگى و تحقيق عادلانه قرار دهد و از من به خاطر آن تهمتها و دروغها اعاده حيثيّت گردد و پاكدامنى و درستكارىام اعلان شود تا آنگاه به ديدار او بيايم.
از آيه شريفه اين نكته ظريف دريافت مىگردد كه يوسف به خاطر رعايت ادب و اخلاق و به دليل بزرگوارى خود، در شكايت و در خواست تحقيق و رسيدگى به آن پرونده ساختگى، نامى از بانوى كاخ نبرد؛ چرا كه او زن پيشواى كشور يا وزير و جانشين او بود؛ از اين رو يوسف موضوع را به صورت كلّى طرح كرد و او را نيز در شمار زنان شمرد. امّا پارهاى بر آنند كه آن حضرت نام زليخا را در شمار آن زنان نيز قرار نداد؛ چرا كه منظور او احضار زنان بود و آنان بودند كه گواه پاكدامنى و قداست يوسف، و شاهد اعتراف به گناه زليخا در آن ضيافت بودند، و به همين جهت پس از فرا خوانده شدن آنان و آشكار شدن حقيقت بانوى كاخ در برابر شاه لب به اعتراف گشود و گفت اينك حقيقت آشكار گرديد. «الان حصحص الحق ...»
و نيز آيه شريفه نشانگر آن است كه اين تنها زليخا نبود كه آن تهمت سهمگين را به يوسف زده بود، بلكه آن زنان نيز پس از شكست در برابر پايمردى و قداست و خويشتندارى يوسف، به منظور انتقام از او اين اتهام ناروا را بر او وارد آوردند و هركدام برگى دروغ بر آن پرونده ساختگى افزودند.
«ابن عباس» در اين مورد مىگويد: اگر يوسف آن روز پيش از آنكه شاه را به بىگناهى و پاكدامنى خويش مطمئن سازد، از زندان بيرون مىآمد، پيوسته كدورتى از او در دل شاه باقى مىماند و او را فردى مىپنداشت كه در انديشه گناه و خيانت به ناموس وى بود، ويوسف حاضر نبود كه به اينبها از زندان آزاد گردد؛ از اين رو درخواست تحقيق و پافشارى در رسيدگى به موضوع نمود تا با روشن شدن حقيقت، كدورت و زنگارهاى آن همه دروغ و تهمت از دلها زدوده شود و او با سرفرازى و سربلندى در جامعه ظاهر گردد.
از پيامبر گرامىصلى الله عليه وآله وسلم آوردهاند كه فرمود: من از بزرگوارى و شكيبايى يوسف - آنگاه كه تعبير خواب شاه را از او پرسيدند، و او بىهيچ شرط و سختگيرى پاسخ آنان را داد - در شگفتم! اگر من به جاى او بودم جز در برابر آزادى خويش از زندان و اعاده حيثيت خويش پاسخ آنان را نمىدادم وخواب شاه را تعبير نمىكردم. لقد عجبت من يوسف و كرمه و صبره... و لو كنت مكانه ما اخبرتهم حتى اشترط ان يخرجونى من السّجن. (274)
و نيز آوردهاند كه آن گرانمايه عصرها و نسلها افزود: راستى كه من از بزرگوارى و پايدارى يوسف - آنگاه كه فرستاده شاه براى آزادى او از زندان آمد - در شگفتم، خداى مهرش را بر او بباراند كه چقدر بزرگوار و شكيبا بود! اگر من به جاى او بودم و آن دوران طولانى را آن گونه به ناروا به زندان گسيل شده بودم، با آمدن فرستاده شاه به سوى درب زندان مىرفتم و شرط و عهدى نمىكردم، آرى، راستى كه يوسف مردى بردبار و شكيبا بود.
اِنَّ رَبّى بِكَيْدِهِنَّ عَليمٌ.
بهراستى كه پروردگار من به بازيگرى و نيرنگ زنان داناست، و او مىتواند پاكدامنى مرا روشن و آشكار سازد.
و به باور «ابو مسلم» منظور اين است كه: عزيز مصر كه من آن زمان به صورت برده درخانه او بودم - خودش از بازيگرى و نقشه زنان آگاه است و مىداند كه من از اين تهمتها پاك و پاكيزهام. و بدين وسيله يوسف روشنگرى مىكرد كه از او نيز گواهى بخواهيد تا حقيقت آشكار گردد.
امّا به باور ما ديدگاه نخست درمورد آيه شريفه با موقعيت و مقام والاى يوسف بهتر و مناسبتر است.
فولادوند: و پادشاه گفت: «او را نزد من آوريد.» پس هنگامى كه آن فرستاده نزد وى آمد، [يوسف] گفت: «نزد آقاى خويش برگرد و از او بپرس كه حال آن زنانى كه دستهاى خود را بريدند چگونه است؟ زيرا پروردگار من به نيرنگ آنان آگاه است.»
انصاریان: و پادشاه [مصر] گفت: یوسف را نزد من آورید. هنگامی که فرستاده [پادشاه] نزد یوسف آمد، یوسف گفت: نزد سرورت بازگرد و از او بپرس حال و داستان زنانی که دست های خود را بریدند، چه بود؟ یقیناً پروردگارم به نیرنگ آنان داناست.
تفسیر نور:
يوسفعليه السلام با تعبير خواب پادشاه و ارائه برنامهاى سنجيده، آن هم بدون توقع و قيد و شرطى، ثابت كرد كه او يك مجرم وزندانى عادى نيست، بلكه انسانى فوقالعاده وداناست.
وقتى فرستادهى شاه به سوى يوسف آمد، فوراً از خبر آزادى استقبال نكرد، بلكه درخواست كرد كه پرونده سابق دوباره بررسى شود، زيرا او نمىخواست مشمول عفو شاهانه شود، بلكه مىخواست بىگناهى وپاكدامنى او ثابت شود و به شاه بفهماند كه در رژيم او تا چه اندازه فساد و بىعدالتى حاكم شده است.
شايد يوسف به خاطر رعايت احترام عزيز مصر، از همسر او نام نبرد و اشاره به مجلس ميهمانى كرد. «قطّعن ايديّهنّ»
در حديث مىخوانيم كه پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: از صبر يوسف در شگفتم كه هرگاه عزيز مصر نياز به تعبير خواب پيدا كرد نگفت: تا از زندان آزاد نشوم نمىگويم، امّا همين كه خواستند او را آزاد كنند بيرون نيامد تا رفع تهمت شود.
1- مغزهايى كه كشور بدانها احتياج دارد و زندانى هستند، اگر مرتكب جنايتى نشدهاند، بايد با كمك دولت آزاد شوند. «قال الملك ائتونى به»
2- آزادى به هر قيمتى ارزش ندارد، اثبات بىگناهى مهمتر از آزادى است. «ارجع الى ربّك فسئله»
3- يوسف اول ذهن مردم را پاك كرد، بعد مسئوليت پذيرفت. «مابال النّسوة»
4- دفاع از آبرو و حيثيت، واجب است. «ما بال النّسوة»
5 - زندانى كه عليرغم آزادى، پيشنهاد بررسى پرونده را مىدهد، پاك است. «فسئله»
6- در توطئهى حبس يوسف، تمام زنان نقش داشتهاند. «كيدهن»
7- يوسف در پيامش به پادشاه، به او گوشزد كرد كه بعد از آزادى، وى را ربّ و مالك خود نخواهد دانست و خود را بندهى او نمىداند، بلكه خدا را ربّ خود مىداند. «انّ ربّى بكيدهن عليم».
الجدول:
سورة یوسف (12) :
وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ فَلَمَّا جَاءَهُ الرَّسُولُ قَالَ ارْجِعْ إِلَى رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ (50)
الإعراب:
(الواو) استئنافيّة (قال الملك) فعل وفاعل (ائتوا) فعلأمر مبنيّ على حذف النون ... والواو فاعل و (النون) للوقاية و (الياء) ضمير مفعول به (الباء) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (ائتوني) ، (الفاء) عاطفة (لمّا) ظرف بمعنى حين متضمّن معنى الشرط متعلّق بالجواب قال (جاءه) فعل ماض.. و (الهاء) مفعول به (الرسول) فاعل مرفوع (قال) مثل جاء، والفاعل هو أي يوسف (ارجع) فعل أمر، والفاعل أنت (إلى ربّك) جارّ ومجرور متعلّق ب (ارجع) .. و (الكاف) مضاف إليه (الفاء) عاطفة (اسأله) فعل أمر ومفعول به.. والفاعل أنت (ما) اسم استفهام مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (بال) خبر مرفوع (النسوة) مضاف إليه مجرور (اللاتي) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ نعت للنسوة (قطّعن) فعل ماض مبنيّ على السكون.. و (النون) فاعل (أيديهنّ) مفعول به منصوب.. و (هنّ) ضمير مضاف إليه (إنّ) حرف مشبّه بالفعل (ربّي) اسم إنّ منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل الياء..
و (الياء) مضاف إليه (بكيد) جارّ ومجرور متعلّق بعليم و (هنّ) مثل الأول (عليم) خبر إنّ مرفوع.
الصرف:
(بال) اسم بمعنى الحال والعيش والشأن، وقد يأتي بمعنى القلب، والألف منقلبة عن واو.
--------------------------------------------------------
مَا خَطْبُكُنَّ « چیست حرف شما ، منظور شما چه بود؟»رَاوَدتُّنَّ « درخواست کردید » قُلْنَ « گفتند (آن زنان )» حَاشَ لِلَّهِ « پاک است خدا ، دور است خود (از عیب)» مَا عَلِمْنَا « ندانستیم » امْرَأَتُ الْعَزِيزِ « زن پادشاه مصر » الْآنَ « همین الآن » حَصْحَصَ « آشکار شد » رَاوَدتُّهُ « بارها طلب کردم او را » (51)
تحقيق و رسيدگى منصفانه
((راغب گفته : «خطب» به معناى امر عظيم است كه درباره آن تخاطب و گفتگو زياد مى شود، و در قرآن آمده ، آنجا كه فرموده : «فما خطبك يا سامرى» و آنجا كه فرموده : «فما خطبكم ايها المرسلون» و در معناى «حصحص الحق» گفته : يعنى حق واضح و هويدا گشت ، و اين در جايى گفته مى شود كه كاشف و وسيله ظهور آن هويدا گردد، و نسبت «حص» با «حصحص» همان نسبتى است كه ميان «كف» و «كفكف» و «كب» و «كبكب» است ، و وقتى گفته مى شود: «حصه» معنايش اين است كه از فلان چيز بريد، حال يا به مباشرت و يا به حكم ... و «حصه» به معناى قطعه اى است كه از چيز يكپارچه ، و بجاى بهره و نصيب استعمال مى شود،
و جمله : «ما خطبكن اذ راودتن يوسف عن نفسه» جواب از سوالى است كه در سابق گفتيم بمنظور اختصار حذف شده و مقدر است - و سياق بر آن دلالت مى كند - و تقدير اين است كه گويا سائلى پرسيده : خوب بعد از آن چه شد و شاه چه كرد؟ و در جواب گفته شده فرستاده شاه از زندان برگشت و جريان زندان و درخواست يوسف را به وى رسانيد كه درباره او و زنان اشرافى داورى كند، شاه هم آن زنان را احضار نموده پرسيد، «ما خطبكن ...»، جريان شما چه بود آنروز كه با يوسف مراوده كرديد؟ گفتند: خدا منزّه است كه ما هيچگونه سابقه بدى از او سراغ نداريم ، و بدين وسيله او را از هر زشتى تنزيه نموده و شهادت دادند كه در اين مراوده كوچكترين عملى كه دلالت بر سوء قصد او كند از او نديدند.
و در اين جواب قبل از هر چيز كلمه «حاش للّه» را آوردند، همچنانكه در اولين برخورد با يوسف نيز اولين كلمه اى كه به زبان آوردند اين بود كه گفتند: «حاش للّه ما هذا بشرا» و با اين طرز بيان خواستند بگويند تا آنجا كه ما وى را مى شناسيم در حد نهايت از نزاهت و عفت است ، همچنانكه در نهايت درجه حسن و زيبايى است .
و وجه اينكه چرا جمله «قالت امراه العزيز» را به فصل يعنى بدون واو عاطفه آورد همان وجهى است كه در جمله «قال ما خطبكن» و جمله «قلن حاش للّه» گفته شد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 267
در اينجا همسر عزيز كه ريشه اين فتنه بود به سخن آمده به گناه خود اعتراف مى نمايد و يوسف را در ادعاى بى گناهيش تصديق مى كند و مى گويد: «الان حق از پرده بيرون شد و روشن گرديد، و آن اين است كه من با او بناى مراوده و معاشقه را گذاشتم ، و او از راستگويان است»، و با اين جمله گناه را به گردن خود انداخت ، و ادعاى قبلى خود را كه يوسف را به مراوده متهم كرده بود تكذيب نمود، و به اين هم اكتفا نكرد، بلكه بطور كامل او را تبرئه نمود كه حتى در تمامى طول مدت مراوده من ، رضايتى از خود نشان نداد، و مرا اجابت نكرد.
در اينجا برائت يوسف از هر جهت روشن مى گردد، زيرا در كلام همسر عزيز و گفتار زنان اشراف جهاتى از تاءكيد بكار رفته كه هر كدام در جاى خود مطلب را تاءكيد مى كنند، يكى آنكه نفى سوء را بطور نكره در سياق نفى و با زيادتى «من» و با اضافه كلمه «تنزيه» آورده ، و در نتيجه هر گونه بدى را از او نفى كردند و گفتند «ما هيچگونه بدى از او نديديم» ديگر آنكه همسر عزيز علاوه بر اعتراف به گناه ، تقصير را منحصر به خود كرد و گفت : «انا راودته عن نفسه» و شهادت خود به راستگويى يوسف را با چند ابزار تاءكيد موكد نمود: يكى اينكه حرف «ان» را بكار برد، دوم اينكه حرف «لام» را استعمال كرد، سوم اينكه جمله را اسميه آورد و گفت : «و انه لمن الصادقين» و اين اعتراف و تاكيدها هر بدى را كه تصوّر شود از او نفى مى كند چه فحشاء باشد، چه مراوده و چه كمترين ميل و رضايت ، و چه دروغ و افتراء، و مى فهماند كه يوسف به حسن اختيار خود از اين زشتيها دورى كرد، (نه اينكه برايش آماده نبود و يا مصلحت نديد و يا ترسيد). ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 268))
با رسيدن درخواست يوسف به شاه، او نيز خردمندانه و با شهامت عمل كرد و بىدرنگ زنان را فرا خواند و در آن نشست حسّاس و سرنوشت ساز رو به آنان كرد و گفت:
قالَ ما خَطْبُكُنَّ اِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ
سرگذشت شما - آنگاه كه به سراغ يوسف رفتيد و با وسوسه و نرمى و ظرافت زنانه خواسته خويش را از او خواستيد - چه بود؟ اينك واقعيت را آنگونه كه روى داده است برايم باز گوييد.
قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ
آنان گفتند: پناه بر خدا! ما هيچ بدى و لغزشى در او سراغ نداريم و او پاك و پاكدامن است. بدين وسيله همه آنان لب به بيان حقيقت گشودند و يك صدا اعتراف كردند كه او ستمديده است و بر اساس يك اتهام و پرونده ساختگى به زندان افكنده شده است.
قالَتِ امْرَأَتُ الْعَزيزِ الْانَ حَصْحَصَ الْحَقُّ
و در اين هنگام بانوى كاخ نيز بىآنكه مورد پرسش قرار گيرد، گفت: هم اكنون حقيقت آشكار گرديد و درست از نادرست جدا شد.
اَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَاِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقينَ.
واقعيت اين است كه من با هزاران نقشه و كرشمه به سراغ او رفتم و او در گفتارش - كه مرا لغزشكار و گناهكار مىخواند - راستگوست.
اين اعتراف به حق و اقرار به صداقت وراستگويى ودرستكارى و امانت يوسف بدان دليل بود كه آن زن ديگر از وسوسه پذيرى يوسف نا اميد شده بود؛ و خداى فرزانه براى اينكه در مورد پاكدامنى و قداست يوسف هيچ جاى ترديد نماند، به گونهاى دلها را دگرگون ساخت كه بانوى كاخ نيز لب به بيان حقيقت گشود و با گواهى دادن به پاكدامنى و قداست يوسف، او را از راستگويان و شايستهكرداران عنوان دارد.
فولادوند: [پادشاه] گفت: «وقتى از يوسف كام [مى]خواستيد چه منظور داشتيد؟» زنان گفتند: «منزه است خدا، ما گناهى بر او نمىدانيم،» همسر عزيز گفت: «اكنون حقيقت آشكار شد. من [بودم كه] از او كام خواستم، و بىشك او از راستگويان است.»
انصاریان: [پادشاه به زنان] گفت: داستان شما هنگامی که یوسف را به کام جویی دعوت کردید چیست؟ [زنان] گفتند: پاک و منزّه است خدا! ما هیچ بدی در او سراغ نداریم. همسر عزیز گفت: اکنون حق [پس از پنهان ماندنش] به خوبی آشکار شد، من [بودم که] از او درخواست کام جویی کردم، یقیناً یوسف از راستگویان است.
تفسیر نور:
كلمهى «خطب» دعوت شدن براى امر مهم را گويند. «خطيب» كسى است كه مردم را به هدفى بزرگ دعوت مىكند. كلمهى «حصحص» از «حصّه» يعنى جدا شدن حق از باطل است.
در اين ماجرا يكى از سنتهاى الهى محقق شده است، كه به خاطر تقواى الهى گشايش ايجاد مىشود.
1- گاهى كه گره، كور مىشود شخص اوّل كشور بايد خود پرونده را بررسى و دادگاه تشكيل دهد. «قال ما خطبكنّ»
2- افراد متهم را دعوت كنيد تا از خود دفاع كنند. «ما خطبكنّ» حتى زليخا نيز حضور داشت. «قالت امراة العزيز»
3- همراه با تلخىها شيرينىهاست. «اراد باهلك سوءً»در برابر «ما علمنا عليه من سوء» آمده است.
4- حق براى هميشه، مخفى نمىماند. «الان حصحص الحقّ»
5- وجدانها روزى بيدار شده و اعتراف مىكنند. «انا راودته» چنانكه فشار جامعه و محيط، گردنكشان را به اعتراف وادار مىكند. (همسر عزيز همين كه ديد تمام زنان به پاكدامنى يوسف اقرار كردند، او نيز به اعتراف گردن نهاد.).
الجدول:
سورة یوسف (12) :
قَالَ مَا خَطْبُكُنَّ إِذْ رَاوَدتُّنَّ يُوسُفَ عَن نَّفْسِهِ قُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا عَلِمْنَا عَلَيْهِ مِن سُوءٍ قَالَتِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ (51)
الإعراب:
- (قال) فعل ماض، والفاعل ضمير مستتر تقديره هو أي الملك (ما خطبكنّ) مثل ما بال النسوة «1» (إذ) ظرف للزمن الماضي في محلّ نصب متعلّق بخطب (راودتنّ) فعل ماض مبنيّ على السكون.
و (تنّ) ضمير في محلّ رفع فاعل (يوسف) مفعول به منصوب، ومنع من التنوين للعلميّة والعجمة (عن نفسه) جارّ ومجرور متعلّق ب (راود) و (الهاء) مضاف إليه (قلن) مثل قطّعن «2» ، (حاش لله) مرّ إعرابها [3] ، (ما) نافية(علمنا) فعل ماض وفاعله (على) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (علمنا) بتضمينه معنى أخذنا (من) حرف جرّ زائد (سوء) مجرور لفظا منصوب محلّا مفعول به (قالت) فعل ماض.. و (التاء) تاء التأنيث (امرأة) فاعل مرفوع (العزيز) مضاف إليه مجرور (الآن) ظرف زمان مبنىّ على الفتح في محلّ منصب متعلّق ب (حصحص) وهو فعل ماض (الحقّ) فاعل مرفوع (أنا) ضمير منفصل مبتدأ (راودته عن نفسه) مثل راودتنّ يوسف عن نفسه (الواو) عاطفة (إنّه) حرف مشبّه بالفعل واسمه، (اللام) المزحلقة (من الصادقين) جارّ ومجرور متعلّق بخبر (إنّ) ، وعلامة الجرّ الياء.
(1، 2) في الآية السابقة (50) .
[3] في الآية (31) من هذه السورة.. ووجه إعراب (حاش) مفعولا مطلقا بمعنى تنزيها لله هنا هو أولى من كونه فعلا.
الصرف:
(خطب) ، اسم بمعنى الشأن، وفيه معنى الفعل في الآية أي: ما فعلتنّ وما أردتنّ به.. ولهذا صح تعليق الظرف (الآن) به، وزنه فعل بفتح فسكون.
------------------------------------------
لَمْ أَخُنْهُ « خیانت نکردم به او » بِالْغَيْبِ « در نهان ، در غیاب » كَيْدَ « نیرنگ ، فریب» الْخَائِنِينَ « خیانتکاران » (52)
((بطورى كه از سياق برمى آيد اين جملات از كلام يوسف است ، و گويا اين حرف را بعد از شهادت زنان به پاكى او و اعتراف همسر عزيز به گناه خود و شهادتش به راستگويى او و داورى پادشاه به برائت او زده است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 268
هر چند در ابتداى آن ندارد «قال ذلك ...» و ليكن از اين قبيل حكايت قولى در قرآن بسيار است كه بدون آوردن كلمه «گفت و يا گفتند»، خود گفتار را نقل نموده ، از آن جمله مثلا فرموده : «آمن الرسول بما انزل اليه من ربه و المومنون كل امن باللّه و ملائكته و كتبه و رسله لا نفرق بين احد من رسله» كه تقديرش «قالوا لا نفرق ...»، است ، و نيز فرموده : «و انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون».
و بنابر اينكه كلام يوسف باشد اشاره «ذلك» اشاره به برگردانيدن فرستاده است ، يعنى اينكه من از زندان بيرون نيامدم و فرستاده شاه را نزد او برگردانيدم و بوسيله او درخواست كردم كه شاه درباره من و آن زنان داورى كند، براى اين بود كه عزيز بداند من به او در غيابش خيانت نكردم و با همسرش مراوده ننمودم و بداند كه خداوند كيد خائنان را هدايت نمى كند. بنابراين ، ضمير در «ليعلم - تا بداند» و همچنين در «لم اخنه - خيانتش نكردم» به عزيز برمى گردد.
آرى يوسف (عليه السّلام ) براى برگرداندن رسول شاه دو نتيجه ذكر كرده ، يكى اينكه عزيز بداند كه من به او خيانت نكردم ، و او از وى راضى و خوشنود شود، و از دل او هر شبهه اى كه درباره وى و همسر خود دارد زايل گردد.
هيچ خائنى در خود به نتيجه نمى رسد
دوم اينكه بداند كه هيچ خائنى بطور مطلق هيچ وقت به نتيجه اى كه از خيانت خود در نظر دارد نمى رسد و ديرى نمى پايد كه رسوا مى شود، و اين سنتى است كه خداوند همواره در ميان بندگانش جارى ساخته ، و هرگز سنت او تغيير و تبديل نمى پذيرد، خيانت باطل است و باطل هم دوام ندارد، و حق بر عليه آن ظاهر مى شود و بطلان آنرا بر ملا مى كند.
بهترين نمونه اش خيانت زنان مصر است ، اگر بنا بود خائن رستگار شود زنان مصر و همسر عزيز در آنچه كردند رسوا نمى شدند، ليكن از آنجائيكه خداوند كيد خائنان را راهبرى نمى كند رسوا شدند.
و گويا منظور يوسف (عليه السّلام ) از نتيجه دوم كه گفت : «ان اللّه لا يهدى كيد الخائنين» و تذكر دادن آن به پادشاه مصر و تعليم آن به وى اين بوده كه از لوازم فايده خبر نيز بهره بردارى كند، و بفهماند كه وى از حقيقت داستان اطلاع دارد، و چنين كسى كه در غياب عزيز به همسر او خيانت نكرده قطعا به هيچ چيز ديگرى خيانت نمى كند، و چنين كسى سزاوار است كه بر هر چيز از جان و مال و عرض امين شود، و از امانتش استفاده كنند.
آنگاه با فهماندن اينكه وى چنين امتيازى دارد زمينه را آماده كرد براى اينكه وقتى با شاه روبرو مى شود از او درخواست كند كه او را امين بر اموال مملكت و خزينه هاى دولتى قرار دهد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 269
و از ظاهر اين آيه برمى آيد كه مقصود از ملك (پادشاه ) غير عزيز، همسر زليخا بوده كه در جمله «و الفيا سيدها لدى الباب» و جمله «و قال الذى اشتراه من مصر لامراته اكرمى مثواه» سخن از او به ميان آمده .))
در ادامه سخن در اين مورد، قرآن شريف به گفتار يوسف باز مىگردد و مىفرمايد:
ذلِكَ لِيَعْلَمَ اَنّى لَمْ اَخُنْهُ بِالْغَيْبِ
اين برگرداندن فرستاده شاه و بيرون نيامدن از زندان، و درخواست تحقيق و رسيدگى عادلانه به آن پرونده دروغين و ساختگى و پيشنهاد احضار وبازجويى از زنان، به خاطر آن بود كه شاه يا عزيز مصر بداند كه من پشت سر او، و در نهان هرگز در انديشه خيانت به او نبودهام. اين تفسير از آيه شريفه، ديدگاه گروهى از مفسّران از جمله «حسن»، «مجاهد» «قتاده» و «ابومسلم» است.
امّا به باور «جبايى» اين آيه مباركه نيز ادامه گفتار بانوى كاخ مىباشد و منظور اين است كه: اين بيان حقيقت و اعتراف به آن، براى آن است كه يوسف بداند و بشنود كه من اگرچه در گذشته به گناه دست يازيدم و به او تهمت زدم، امّا اينك در پشت سر او و در نهان به او خيانتى روا نمىدارم، و آنچه روى داده بود بر زبان آوردم.
وَاَنَّ اللَّهَ لايَهْدى كَيْدَ الْخائِنينَ.
و خدا مكر و نيرنگ خيانتكاران را به جايى نمىرساند.
فولادوند: [يوسف گفت:] «اين [درخواست اعاده حيثيت] براى آن بود كه [عزيز] بداند من در نهان به او خيانت نكردم، و خدا نيرنگ خائنان را به جايى نمىرساند.
انصاریان: [من به پاکی او و گناه خود اعتراف کردم] و این اعتراف برای این است که یوسف بداند من در غیاب او به وی خیانت نورزیدم و اینکه خدا نیرنگ خیانت کاران را به نتیجه نمی رساند.
تفسیر نور:
در اينكه اين آيه كلام يوسف عليه السلام است و يا ادامه كلام همسر عزيز مصر، دو نظر وجود دارد؛ برخى از مفسران آن را ادامه سخن يوسف مىدانند و برخى ديگر، ادامه سخنان همسر عزيز مصر مىشمارند. ولى با توجه به محتواى آيه، نظر اوّل درست است و نمىتواند كلام همسر عزيز مصر باشد. زيرا چه خيانتى بالاتر از اينكه يك نفر بىگناه، سالها در زندان بماند.
يوسف عليه السلام با اين سخن، دليل تأخير خودش را براى خروج از زندان، بررسى مجدد پرونده و اعادهى حيثيت مطرح مىكند.
1- شخص كريم درصدد انتقام نيست، به دنبال حيثيت و كشف حقيقت است. «ذلك ليعلم»
2- نشان ايمان واقعى، خيانت نكردن در پنهانى وخفاست. «لماخنه بالغيب»
3- سوء قصد به همسر مردم، خيانت به مرد است. «لم اَخنه»
4- خائن براى كار خويش يا توجيه خلافش، نقشه مىكشد. «كيد الخائنين»
5- خائن به نتيجه نمىرسد و خوش عاقبت نيست. آرى! اگر ما پاك باشيم؛ «لم اخنه بالغيب» خداوند اجازه نمىدهد، ناپاكان آبروى ما را برباد دهند. «انّ اللَّه لايهدى كيد الخائنين»
6- يوسف تلاش مىكرد تا پادشاه را متوجه سازد كه ارادهى خداوند و سنت الهى، نقش تعيين كنندهاى در حوادث و رخدادها دارد. «انّ اللَّه لايهدى...».
الجدول:
سورة یوسف (12) :
ذَلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَأَنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي كَيْدَ الْخَائِنِينَ (52)
الإعراب:
(ذلك) اسم إشارة مبنيّ في محلّ نصب مفعول به لفعل محذوف تقديره قلت، والمتكلّم هي امرأة العزيز و (اللام) للبعد، و (الكاف) للخطاب»
، (اللام) لام التعليل (يعلم) مضارع منصوب بأن مضمرة بعد لام التعليل، والفاعل هو أي يوسف [1] والمصدر المؤوّل (أن يعلم) في محلّ جرّ متعلّق بالفعل المقدّر.
(أنّ) حرف مشبّه بالفعل للتوكيد- ناسخ- و (الياء) ضمير في محلّ نصب اسم أنّ (لم) حرف نفي وجزم وقلب (أخنه) مضارع مجزوم و (الهاء) مفعول به، والفاعل أنا (بالغيب) جارّ ومجرور حال من فاعل أخنه أو من مفعوله [2] .
والمصدر المؤوّل (أنّى لم أخنه) في محلّ نصب سدّ مسدّ مفعولي يعلم.
(الواو) حرف عطف (أنّ) مثل الأول (الله) لفظ الجلالة اسم أنّ منصوب (لا) نافية (يهدي) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الياء، والفاعل هو (كيد) مفعول به منصوب (الخائنين) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الياء.
[1] أو هو عزيز مصر إن كان الكلام قد قاله يوسف على الرأي الآخر.
[2] أو هو ظرف محض متعلّق ب (أخنه) .
الصرف:
(أخنه) ، فيه إعلال بالحذف لمناسبة الجزم، أصله أخونه، حذفت الواو لالتقائها ساكنة مع النون في حال الجزم، وزنه أفله بضمّ الفاء وذلك للدلالة على نوع الحرف المحذوف.
----------------------------------------------
مَا أُبَرِّئُ « تبرئه نمی کنم ، پاک و بی گناه نمی شمارم » نَفْسِي« خودم » لَأَمَّارَةٌ « مسلماً بسیار امر کننده است » بِالسُّوءِ « به بدی » مَا رَحِمَ « آنچه رحم کرد » رَبِّي « پروردگارم» غَفُورٌ « بسیار آمرزنده » (53)
((مفاد سخن يوسف (عليه السلام ) كه بعد از معلوم شدن بى گناهى اش گفت : «و ما ابرى نفسى انّ
النّفس لاءمّارة بالسّوء...»
اين آيه تتمه گفتار يوسف (عليه السّلام ) است ، و آنرا بدين جهت اضافه كرد كه در كلام قبليش كه گفت : «من او را در غيابش خيانت نكردم» بويى از استقلال و ادعاى حول و قوت مى آمد (يعنى اين من بودم كه دامن به چنين خيانتى نيالودم ) و چون آن جناب از انبياى مخلص و فرو رفته در توحيد و از كسانى بوده كه براى احدى جز خدا حول و قوتى قائل نبوده اند، لذا فورى و تا فوت نشده اضافه كرد كه آنچه من كردم و آن قدرتى كه از خود نشان دادم بحول و قوه خودم نبود، بلكه هر عمل صالح و هر صفت پسنديده كه دارم رحمتى است از ناحيه پروردگارم . و هيچ فرقى ميان نفس خود با ساير نفوس كه بحسب طبع ، اماره بسوء و مايل به شهوات است نگذاشت ، بلكه گفت : من خود را تبرئه نمى كنم زيرا نفس ، بطور كلى آدمى را بسوى بدى ها و زشتيها وامى دارد مگر آنچه كه پروردگارم ترحم كند.
پس در حقيقت اين كلام يوسف نظير كلام شعيب است كه گفت : «ان اريد الا الاصلاح ما استطعت و ما توفيقى الا باللّه».
پس اينكه گفت : «من نفس خود را تبرئه نمى كنم» اشاره است به آن قسمت از كلامش كه گفت : «من او را در غيابش خيانت نكردم» و منظور از آن اينست كه من اگر اين حرف را زدم بدين منظور نبود كه نفس خود را منزه و پاك جلوه دهم ، بلكه به اين منظور بود كه لطف و رحمت خداى را نسبت به خود حكايت كرده باشم ، آنگاه همين معنا را تعليل نموده فرمود: «زيرا نفس بسيار وادارنده به سوء و زشتى است» و بالطبع ، انسان را بسوى مشتهياتش كه همان سيئات و گناهان بسيار و گوناگون است دعوت مى نمايد، پس اين خود از نادانى است كه انسان نفس را از ميل به شهوات و بديها تبرئه كند، و اگر انسان از دستورات و دعوت نفس بسوى زشتيها و شرور سرپيچى كند رحمت خدايى دستگيرش شده ، و او را از پليديها منصرف و بسوى عمل صالح موفق مى نمايد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 270
و از همينجا معلوم مى شود كه جمله «الا ما رحم ربى» دو تا فايده در بردارد:
يكى اينكه اطلاق جمله «ان النفس لاماره بالسوء» را مقيد مى كند، و مى فهماند كه انجام كارهاى نيك هم كه گفتيم به توفيقى از ناحيه خداى سبحان است از كارهاى نفس مى با شد، و چنين نيست كه آدمى آنها را بطور اجبار و الجاء از ناحيه خداوند انجام دهد.
دوم اينكه اشاره مى كند كه اجتنابش از خيانت ، رحمتى از ناحيه پروردگارش بود. آنگاه رحمت خداى را هم تعليل نموده به اينكه : «ان ربى غفور رحيم - همانا پروردگارم بسيار بخشاينده و مهربان است» و غفاريت خداى را هم بر رحمت او اضافه كرد، براى اينكه مغفرت ، نواقص و معايب را كه لازمه طبع بشرى است مستور مى كند، و رحمت نيكيها و صفات جميله را نمايان مى سازد.
آرى مغفرت خداى تعالى همچنانكه گناهان و آثار آن را محو مى كند، نقايص و آثار نقايص را هم از بين مى برد، همچنانكه قرآن كريم فرمود: «فمن اضطر غير باغ و لا عاد فان ربك غفور رحيم» كه در اواخر جلد ششم اين كتاب در تفسير آن بيانى گذرانديم (كه حاصلش اين بود كه مغفرت در اينجا به محو نقيصه تعلق گرفته نه محو گناه ).
و از جمله اشارات لطيفى كه در كلام يوسف (عليه السّلام ) آمده يكى اين است كه از خداى تعالى تعبير كرده به «ربى - پروردگارم» و اين تعبير را در سه جاى كلام خود تكرار نموده ، يكجا فرموده : «ان ربى بكيدهن عليم» يكجا فرموده : «الا ما رحم ربى» در اينجا هم فرموده : «ان ربى غفور رحيم» زيرا اين سه جمله اى كه كلمه «ربى» در آنها بكار رفته هر كدام به نوعى متضمن انعامى از پروردگار يوسف نسبت بخصوص وى بوده ، و به همين جهت در ثناى بر او، او را بخودش نسبت داده و گفت : «پروردگار من» تا مذهب خود را كه همان توحيد است تبليغ نموده بفهماند بر خلاف مردم بت پرست آن روز، خداى تعالى را رب و معبود خود مى داند، و چون در جمله «و ان اللّه لا يهدى كيد الخائنين» چنين نسبتى نبود لذا بجاى كلمه «ربى» كلمه «اللّه» را آورد. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 271))
گوينده همان گفتار، در ادامه سخن خويش افزود:
وَما اُبَرِّئُ نَفْسى اِنَّ النَّفْسَ لَاَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ
و من نفس خويشتن را تبرئه نمىكنم؛ چرا كه نفس سركش آدمى او را بسيار به بدى و گناه فرمان مىدهد.
به باور بيشتر مفسّران، اين بيان نيز از يوسف است، امّا «جبايى» اين آيه را ادامه گفتار بانوى كاخ مىداند و مىگويد: منظور او اين است كه: من خود را از گناه و خيانت نسبت به يوسف تبرئه نمىكنم؛ چرا كه نفس انسان، او را به گناه و بيداد وامىدارد و گاه او را به گناه مىكشاند.
يادآورى مىگردد كه «الف و لام» در واژه «النّفس» ممكن است براى جنس باشد، كه همه نفسهاى آدميزادگان اين گونهاند، و يا ممكن است براى عهد باشد بدين معنا كه: نفس من اينگونه است.
اِلاَّ ما رَحِمَ رَبّى
مگر كسى كه خدا به او مهر و رحمت آورد و به لطف خود او را از لغزش و گناه حفظ كند.
در اين فراز «ما» را بيشتر مفسّران به معناى «من» گرفتهاند، همان گونه كه در برخى آيات، از جمله: «ماطاب لكم من النساء...»(275) به اين معنا آمده است. پارهاى نيز آن را به مفهوم زمان گرفتهاند كه در آن صورت تفسير آيه شريفه اين است كه: مگر آن مدتى كه خدا آن را نگاه دارد.
گفتنى است كه آن كسانى كه آيه شريفه را گفتار يوسف مىدانند، بر اين عقيدهاند كه منظور آن حضرت از اين بيان، كشش طبيعى و انسانى است، نه گناه و يا آهنگ آن؛ و منظور اين است كه: من نفس خويشتن را از كشش طبيعى و تمايل بشرى تبرئه نمىكنم و مدعى آن نيستم كه بر اساس طبيعت خويش از گناه و لغزش دورى جستم، بلكه به مهر و لطف خداست كه من در برابر وسوسهها و تمايلات و خواهشهاى نفس، تزلزل ناپذيرم و انديشه گناه نيز به دل راه نمىدهم.
«حسن» مىگويد: قهرمان بهترين داستانها اين جمله را بدان دليل گفت كه خوش نداشت خودستايى كند.
اِنَّ رَبّى غَفُورٌ رَّحيمٌ.
راستى كه پروردگار من نسبت به بندگانش بسيار آمرزنده و مهربان است.
فولادوند: و من نفس خود را تبرئه نمىكنم، چرا كه نفس قطعاً به بدى امر مىكند، مگر كسى را كه خدا رحم كند، زيرا پروردگار من آمرزنده مهربان است.
انصاریان: من خود را از گناه تبرئه نمی کنم؛ زیرا نفس طغیان گر، بسیار به بدی فرمان می دهد مگر زمانی که پروردگارم رحم کند؛ زیرا پروردگارم بسیار آمرزنده و مهربان است.
پرتوى از آيات
1 - پديده شگفت انگيز رؤيا
از پديدههاى شگفت انگيز جهان آفرينش پديده عجيب خواب است كه قرآن آن را از نشانههاى قدرت آفريدگار هستى عنوان مىسازد، و از آن عجيبتر پديده ديگرى به نام رؤيا و خواب ديدن و تماشاى مناظر گوناگون و صحنههاى هيجان انگيز و يا هولناك در عالم خواب است.
از دير باز اين پرسش در ميان انديشمندان مطرح بوده است كه پديده خواب يا رؤيا چيست و از كجا خبر مىدهد؟ از گذشته يا حال يا آينده؟ از ضمير آشفته انسان؟ از آرزوهاى بر باد رفته او؟ از كجا؟ و چه پيامى دارد؟
آيا ديدن مناظر زيبا و دلانگيز يا صحنههاى نفرت بار و غمانگيز در عالم خواب - كه كم و بيش همه ديدهاند و براى همه تجربه شده است - ثمره تلاش و فعاليت و كارهاى روزانه و مشكلات گوناگونى است كه انسان با آنها رو به روست و شب هنگام هم در عالم خواب در برابر دستگاه گيرنده بهتآور روان و روح او خودنمايى مىكند و يا اين صحنهها انعكاس انبوهى از آرزوهاى بر باد رفته، تمايلات ارضا نشده، خواستههاى سركوب گشته وبيم و اميدهايى است كه جامه عمل نپوشيده وبدين گونه خود را نشان مىدهد؟
آيا پديده خواب و رؤيا نتيجه وحشت وترس از فرد يا گروه يا پديده ديگرى است كه انسان در عالم خواب با قيافه كريه يا منظره زشت آنان رو به رو مىگردد؟ و يا نه؟ بلكه پديدهاى است كه از آينده خبر مىدهد و دستگاه حساس و پيچيده گيرنده روان انسان به سبك ناشناختهاى از رويدادهاى آينده دور و نزديك عكس و خبر تهيه نموده و پارهاى از آنها بدين صورت خود را در عالم رؤيا نشان مىدهند؟ كدام يك؟
انواع خوابها
در پاسخ اين پرسش ديدگاههاى گوناگونى ارائه شده و خوابها به انواع مختلفى تقسيم گرديده است، امّا آنچه قابل ترديد نيست، اين است كه پارهاى از خوابها تجسّم صحنههاى گوناگون و روزانه است، پارهاى خوابهاى پريشانى است كه با وضعيت سلامت و يا بيمارى و بهداشت و تغذيه او ارتباط دارد، امّا برخى از خوابها از آينده پيام دارد كه نمونههاى بارز آن عبارتند از:
خواب يوسف(276)
خواب ابراهيم(277)
خواب پيامبر گرامى اسلامصلى الله عليه وآله وسلم(278)
خواب فرمانرواى مصر(279)
و خواب دو جوان زندانى(280)
رؤيا در روايات در رواياتى رسيده نيز پديده رؤيا مورد توجّه قرار گرفته و به سه نوع تقسيم شده است:
از پيامبر گرامى آوردهاند كه فرمود:
الرؤيا ثلاثة: بشرى من اللَّه،
و تحزين من الشيطان،
و الّذى يحدث به الانسان نفسه فيراه فى منامه.(281)
خوابها بر سه گونهاند:
1 - خوابهايى كه نويد و پيام از آينده دارد و بشارتى از سوى خداست.
2 - خوابهايى كه از سوى شيطان است و مفهوم و پيامى ندارد.
3 - و ديگر خوابهايى كه انعكاس آرزوها و ثمره مشكلات زندگى است كه انسانها در فكر و ذهن خويش مىپرورند و آنگاه آنها را در خواب مىبيند.
با اين بيان، برخى از خوابها از آينده خبر مىدهد.
2 - قرآن و موضوع «نفس» يا غرايز و احساسات
در قرآن شريف از سه نفس يا سه مرحله از نفس انسان سخن رفته و آن گونه كه شايسته و بايسته است به او هشدار و رهنمود داده شده است:
الف: «نفس امّاره» يا غرايز و كششهاى سركش
قرآن بر اين نكته هشدار مىدهد كه غرايز و تمايلات و احساسات و عواطف انسان، كششهايى هستند كه او را كور و كر به سوى خواستن لذّتها و رسيدن به خواهشها و هواها فرمان مىدهند و در اين راه نه مرزى مىشناسند و نه حقى، و اين خاصيت آنهاست. «و ما ابرىءُ نفسى انّ النفس لَاَمَّارة بالسّوء الاّ ما رحم ربّى.(282)» و من هرگز نفس خويشتن را تبرئه نمىكنم؛ چرا كه نفس سركش و وسوسهگر انسان بسيار به بدى و گناه فرمان مىدهد مگر آن كس را كه پروردگارم بر او رحمت آورد.
ب: «نفس لوّامه» يا وجدان بيدار
قرآن از مرحله ديگر و از نفس ديگرى ياد مىكند كه بر خلاف نفس امّاره نه تنها به گناه و زشتى و تباهى فرمان نمىدهد و كور و كر نيست، بلكه گويى در برابر آن است و افزون بر اينكه در برابر گناه و طغيان و سركش و زشتكارىهاى «نفس امّاره» مقاومت مىكند، انسان را به خاطر بيدادگرى و گناه مورد سرزنش قرار داده و سخت نكوهشش مىكند و او را تا بيدارى و توبه و جبران يا تصميم بر آن آرام نمىگذارد.
«لا اقسم بيوم القيامه و لا اقسم بالنفس اللّوامه...(283)»
سوگند به روز رستاخيز و سوگند به «نفس لوّامه» و وجدان بيدار و سرزنشگر انسان.
ج: «نفس مطمئنه»
يا مرحله كمال و آرامش يافتگى انسان و نيز از «نفس مطمئنه» يا مرحله ديگرى خبر مىدهد كه اين نشانگر اوج كمال و جمال و آراستگى انسان به ارزشها و پيراستگى او از ضد ارزشها و مرحله آرامش و وقار و شكوه معنوى انسان است. مرحلهاى است كه نه غرايز و تمايلات و كششها او را به بيراهه مىكشد و طوفان در وجودش به راه مىاندازد و نه شيطانهاى گوناگون و نه ابليس؛ چرا كه او ساخته شده است.
«يا ايّتها النّفس المطمئنة ارجعى الى ربّك...(284)»
هان اى نفس آرامش يافته، خشنود و خدا پسند به سوى پروردگارت باز گرد ...
مراحل سهگانه بر خلاف پندار پارهاى كه اين سه مرحله از نفس انسان را سه نفس جداگانه پنداشتهاند، به باور دانشمندان اخلاق، اين يك نفس است كه مىتواند اين سه مرحله را داشته باشد؛ چرا كه در مرحله نخست كه مرحله عدم رشد فكرى و عقلى و دينى و اخلاقى است، اين نفس بسان ديكتاتور خودكامهاى كه در يك كشور خود را مرز ناشناس مىنگرد، به صورت حاكم مطلق در سازمان وجود بشر عمل مىكند و هيچ مانع و مرزى براى خود نمىنگرد، و اگر سوسويى از چراغ خرد و فطرت و وجدان بيابد، آن را خاموش مىسازد.
در مرحله دوّم كه مرحله پس از آموزش و پرورش و شكوفايى خرد و فرهنگ و بينش و ايمان اوست، در ميدان عقل و نفس گاه به اين سو و گاه به آن سو كشيده مىشود، امّا به دليل مجهّز شدن نفس به ايمان و وجدان بيدار و ارزشهاى اخلاقى و انسانى، كفه سنگين به سود خرد و وجدان مىچربد، و لغزش و گناه را محكوم و گاه انسان را به توبه و جبران فرا مىخواند.
و در مرحله سوّم كه اوج انسانيت و شكوفايى و طراوت وصف ناپذير فطرت، وجدان، خرد و كمال انسانى است، كشتى نفس به ساحل آرامش ايمان و تقوا و آگاهى و بينش ژرف و وصف ناپذيرى مىرسد كه ديگر وسوسه نفس امارّه در او اثر نمىگذارد و فكر گناه هم نمىكند و به عصمت مجهّز مىشود.
3 - جهاد بزرگتر يا خودسازى راستين
تنها در پرتو خودسازى و تزكيه نفس و تهذيب آن است كه انسان مىتواند از نفس امارّه به وجدان بيدار و سرزنشكننده وبالاتر از آن اوج گيرد؛ و اين كارى سنگين وبزرگترين جهاد است و مجاهد راستين نيز كسى است كه در اين ميدان پيروزى را به دست آورد.
اميرمؤمنانعليه السلام مىفرمود:
«المجاهد من جاهد نفسه.(285)»
جهادگر راستين، آن مجاهدى است كه با هواهاى سركش نفس امّاره پيكار كند.
و مىفرمود:
اَشْجع الناس من غلب هواه.
پر شهامتترين مردم آن كسى است كه در پيكار با هواى نفس پيروز گردد.
و پيامبر آن را بزرگترين جهاد عنوان مىداد و مىفرمود:
«مرحباً بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقى عليهم الجهاد الاكبر، فقيل: يا رسول اللَّه، و ما الجهاد الاكبر؟ فقال: جهاد النّفس.(286)»
آفرين بر مردمى كه جهاد كوچكتر را انجام دادند و اينك بسان هميشه در انديشه جهاد بزرگتراند.
پرسيدند: اى پيامبر خدا جهاد بزرگتر كدام است؟
فرمود: خودسازى و مبارزه با هواى نفس.
و حضرت صادق پيروزى بر نفس را رسيدن به بهشت و نجات از دوزخ عنوان داد و فرمود:
«من ملك نفسه اذا رغب و اذا رهب و اذا اشتهى و اذا غضب و اذا رضى، حرم الله جسده على النّار.(287)»
آن كسى كه به هنگام خواستن چيزى، و به هنگام ترس و وحشت، و زمان فوران خواهش نفس، و هنگامه اوج خشم و به هنگام خشنودى از چيزى و كسى، به گونهاى بر خود حاكم باشد كه به گناه و بيداد و وسوسه نفس امارّه تسليم نگردد و از حق و عدالت انحراف نجويد، خدا پيكر او را بر آتش دوزخ حرام مىسازد و به بهشت پر طراوت مىرسد.
بار خدايا، ما را در برابر وسوسه شيطانهاى گوناگون و دمدمههاى آنها خودت يار و ياور باش.
پروردگارا، ما را در رويارويى با هواى نفس و در پيكار در اين ميدان سرنوشتساز و پر خطر، پيروز و سرفراز بدار.
خداوندا، به ما انديشهاى بلند، جانى روشن، دلى بيدار و آگاه، بينشى ژرف، وجدانى آزاد از انواع بندها و زنجيرهاى خرافه و اسارت و واپسگرايى، بيان و قلمى ستمستيز و آزادمنش، همتى والا، ارادهاى پولادين و كارنامهاى پرافتخار و فرجامى خوش ارزانى بدار.(288)
تفسیر نور:
در قرآن براى نفس، حالاتى بيان شده كه به بعضى از آن اشاره مىشود؛
1- نفس امّاره كه انسان را به سوى زشتىها سوق مىدهد و اگر با عقل و ايمان مهار نشود، انسان يكباره سقوط مىكند.
2- نفس لوّامه، حالتى است كه انسان خلافكار خود را ملامت و سرزنش مىكند و اقدام به توبه و عذرخواهى مىكند. و در سوره قيامت از آن ياد شده است.
3- نفس مطمئنّه، حالتى است كه تنها انبيا و اوليا وتربيت شدگان واقعى آنان، دارند ودر هر وسوسه وحادثهاى پيروزمندانه بيرون مىآيند ودلبستهى خدايند.
يوسفعليه السلام عدم خيانت و سربلندى خود را در اين آزمايش مرهون لطف و رحم خداوند مىداند وبه عنوان يك انسان كه داراى طبيعت انسانى است خود را تبرئه نمىكند.
در روايات متعدد خطرات نفس و تبرئه آن و رضايت از نفس مطرح شده و راضى بودن از نفس را نشانهى فساد عقل و بزرگترين دام شيطان دانستهاند.
1- هرگز خود را به پاكى مستائيد و تبرئه نكنيد. «ما اُبرّى نفسى»
2- انسان به طور طبيعى وغريزى، اگر در مدار لطف حق قرار نگيرد، گرايش منفى دارد. «لامّارة بالسّوء»
3- يوسف تحت تربيت مخصوص خداست. كلمه «ربّى» تكرار شده است.
4- تنها رحمت او مايه نجات است. اگر انسان به حال خود رها شود، سقوط مىكند. «الاّ ما رحم»
5- نفس خواهش خود را تكرار مىكند تا گرفتارت كند. «لامّارة»
6- خطر هواى نفس جدّى است به آن ساده ننگريد. «انّ النفس لامّارة بالسوء»
7- عليرغم تمام خطرات، از رحمت او مأيوس نشويد. «غفور رحيم»
8- شرط كمال آن است كه حتى اگر همه مردم او را كامل بدانند او خود را كامل نداند. در ماجراى حضرت يوسف عليه السلام برادران، همسر عزيز مصر، شاهد، پادشاه، شيطان، زندانيان همه گواهى به كمال او مىدهند ولى خودش مىگويد: «ما اُبَرى نفسى»
9- بخشودگى، مقدمهى دريافت رحمت الهى است. اول مىفرمايد: «غفور» بعد مىفرمايد: «رحيم»
10- انبيا با آنكه معصومند، اما غرائز انسانى دارند. «انّ النفس لامّارةبالسوء»
11- مربّى بايد رحمت و بخشش داشته باشد.«انّ ربى غفور رحيم».
الجدول:
سورة یوسف (12) :
وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَّحِيمٌ (53)
الإعراب:
(الواو) عاطفة (ما) حرف نفى (أبرّئ) مضارع مرفوع، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنا (نفسي) مفعول به منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل الياء، و (الياء) ضمير في محلّ جرّ مضاف إليه (إنّ) حرف مشبّه بالفعل- ناسخ- (النّفس) اسم إنّ منصوب (اللام) المزحلقة للتوكيد (أمّارة) خبر إنّ مرفوع (بالسوء) جارّ ومجرور متعلّق بأمّارة (إلّا) أداة استثناء (ما) اسم موصول في محلّ نصب على الاستثناء المتّصل [1] ، (رحم) فعل ماض (ربّى) فاعل مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على ما قبل الياء، و (الياء) مثل الأول (إنّ ربّي) مثل إنّ النفس (غفور) خبر إنّ مرفوع (رحيم) خبر ثان مرفوع.
[1] لأنّ (ما) بمعنى (من) تعبّر عن نفس من النفوس، و (ال) في النفس دالّة على استغراق الجنس.
الصرف:
(أمّارة) ، صيغة مبالغة من فعل أمر الثلاثيّ، وزنه فعّالة، والتاء إمّا للتأنيث فمذكّره أمّار، وإمّا للمبالغة مثل فهّامة.
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 11:27 توسط م.ا.ت
|