نگرشى بر واژه های آیات 42-39 سوره یوسف
نخستين دعوت يوسف:
نگرشى بر واژه های آیات 42-39 سوره یوسف
يَا صَاحِبَيِ« ای دو همراه من » السِّجْنِ« زندان » أَأَرْبَابٌ« آیا معبودها » مُّتَفَرِّقُونَ « پراکندگان » الْقَهَّارُ « مسلط (برهمه)»(39)
يوسف با اينكه روزگارى در ميان آن مردم شرك گرا وبت پرست مىزيست، از آيات قرآن دريافت نمىگردد كه پيش از اين مرحله كسى را به يكتا پرستى و توحيد گرايى فرا خوانده باشد؛ از اين رو دعوت از آن دو جوان زندانى، به گواهى آيات، نخستين دعوت اوست، و اين بدان دليل است كه در ميان آن مردم گوش شنوايى براى بيان حقيقت نمىيافت، و براى نخستين بار در زندان بود كه آن دو جوان به مقام والاى او پى بردند و از دانش و بينش و بزرگواريش سخن گفتند و بدين سان او اميدوار شد كه آن دو دعوت توحيديش را بپذيرند؛ به همين جهت آن دو را به توحيد گرايى و يكتا پرستى فرا خواند.
در روايت است كه آن دو جوان به او گفتند: ما از روزى كه با تو رو به رو شدهايم، به تو ارادت قلبى پيدا كردهايم و اينك تو محبوب دل ما هستى.
يوسف گفت: مرا دوست نداشته باشيد كه من از اين راه بسيار رنج و گرفتارى ديدهام، عمّهام مرا دوست داشت كه به من اتهام سرقت بست، پدرم مرا دوست داشت كه به خاطر آن به چاه افتادم و بانوى كاخ مهر مرا به دل گرفت كه بىهيچ گناهى به زندانم افكند، پس شما بياييد و مرا دوست نداشته باشيد!
هان اى ياران زندانى...
يوسف پيش از تعبيرخواب آن دو جوان زندانى و آماده ساختن آنان از راه نمايش پرتوى از نعمت بىكران دانش و بينشى كه خدا به او ارزانى داشته است، اينك رو به آنان ساخت و چنين گفت:
يا صاحِبَىِ السِّجْنِ ءَاَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ اَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ.
هان اى دو يار زندانى! راستى آيا خدايان پراكندهاى كه از سنگ و چوب تراشيدهايد و توان هيچ سود و زيانى براى شما ندارند براى پرستش بهترند يا خداى يكتا و پر اقتدارى كه هر سود و زيانى در كف قدرت اوست؟
اين آيه شريفه گرچه به صورت پرسش است، امّا منظور اين است كه: هان اى دو يار زندانى! بىترديد خداى يكتا و پر اقتدارى كه آفريدگار و گرداننده هستى است، بهتر از خدايان پراكنده و ساخته ذهن عليل شرك گرايان است.
((معناى «خير» و بيان حجت قاطعى كه در جمله : «ءارباب متفرّقون خيرام الله الواحدالقهّار» نهفته است
كلمه «خير» از نظر وزن وصفى است كه از ماده «خار، يخار، خيره» اشتقاق يافته كه اين ماده به معناى انتخاب و اختيار كردن يكى از دو چيز و يا دو عملى است كه به وجهى در انجام و يا اخذ آن در ترديد باشد، و خير از آن دو، آن است كه در مطلوبيت و فضيلت ، برترى بر ديگرى داشته اخذ آن متعين باشد. پس خير از دو عمل ، آن عملى است كه انجام آن متعين باشد. و خير از دو چيز آن است كه از جهت انتخاب مطلوب باشد، مثلا خير از دو مال ، آن مالى است كه از جهت تمتع و استفاده مطلوبتر باشد. و خير از دو خانه ، آن خانه اى است كه از جهت سكنى مطلوب تر باشد. و خير از دو انسان ، آن فردى است كه از جهت مصاحبت بهتر باشد. و خير از دو راى ، آن رايى است كه اخذ به آن بهتر باشد. و خير از دو اله ، آن معبوديست كه از جهت پرستش بهتر باشد. و از همينجا است كه اهل ادب گفته اند اصل اين كلمه : «اخير: خوبتر» و به صيغه افعل التفضيل بوده ، و ليكن حقيقت مطلب اين است كه كلمه مذكور صفت مشبهه اى است كه بر حسب ماده خود معناى افعل التفضيل را افاده نموده و برترى را مى رساند.
از آنچه گذشت روشن گرديد كه جمله «ءارباب متفرقون خير ام اللّه الواحد القهار...» در سياق بيان دليل بر معين شدن خداى تعالى براى پرستش است . و به عبارت روشن تر اگر فرض شود كه ميان عب ادت خدا و ساير معبودهاى ادعائى ترديد شود، عبادت خداى تعالى متعين است ، نه اينكه بخواهد بگويد: حق موجود تنها خداى تعالى است نه ارباب هاى غير او. و يا اينكه بگويد: تنها معبودى كه مبداء و معاد موجودات است خداى تعالى است ، نه معبودهاى ديگر، زيرا اين چند معنا با كلمه خير سازگار نيست چون اين كلمه را درباره چيزى اطلاق مى كنند كه از جهت مطلوبيت و اخذ به نحوى تعين داشته باشد، پس اينكه فرمود «آيا خدا بهتر است يا ارباب هاى متفرق» مقصودش از اين پرسش ، تعين يكى از دو طرف بوده از نظر اخذ، و اخذ ارباب همان عبادت و پرستش آن است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 239
و اگر معبودهاى مردم معاصر خود را «ارباب متفرق ناميده» از اين جهت بوده كه مردم ملائكه را مى پرستيدند و معتقد بودند كه ملائكه صفات خدا و يا تعينات ذات مقدس اويند، و جهات خير و سعادت در عالم هر كدام به يك ى از آنها مستند است . خلاصه ، در ميان صفات خدا نظمى طولى و يا عرضى قائل بودند كه خود مستلزم تفرقه در آنها بود، و هر صفتى را به اعتبارشان و موقعيتى كه دارد مى پرستيدند: يكى را اله علم و يكى را اله قدرت ، يكى را اله آسمان و يكى را اله زمين ، يكى را اله حسن و ديگرى را اله حب و يكى را اله امنيت و فراوانى ارزاق مى شمردند. و نيز جن را مى پرستيدند و آنها را مبادى شر در عالم دانسته ، مرگ و مير و زوال نعمت و فقر و زشتى و درد و اندوه و امثال آن را به آنها استناد مى دادند.))
((وجه توصيف خداوند به (واحد) و (قهار) در كلام يوسف (ع )
تقابلى كه ميان جمله «ءارباب متفرقون» با جمله «ام الله الواحد القهار» برقرار نموده خود افاده مى كند كه كلمه الله در نظر معنا خلاف آنچه را كه از ارباب متفرق فهميده مى شود افاده مى كند، چون تقابل ناگزير ميان دو چيز مى اندازند كه خلاف و ضد يكديگرند.
بنابراين ، كلمه مذكور علمى است (البته علميتش به خاطر غلبه در استعمال پيدا شده ) كه هر جا به ميان آيد مقصود از آن ذات مقدس الهى است كه حقيقت است و بطلان در او راه ندارد، وجود است و عدم و فناء در او راه نمى يابد، و چنين وجودى ممكن نيست كه حد محدود و امد ممدودى برايش فرض شود، زيرا هر محدودى پس از حدش معدوم است ، و هر ممدودى بعد از امدش باطل ، پس خداى تعالى ذاتى است غير محدود و وجودى است واجب و غير متناهى . و چون چنين است ممكن نيست صفتى برايش فرض شود كه خارج از ذات و مباين با خود او باشد، همچنانكه حال صفات او همينطور است ، چون اگر ذات او با صفاتش مغاير باشد لازمه اش اين مى شود كه ذاتش محدود باشد و در ظرف صفت موجود نباشد، و محتاج باشد صفت را در ظرف خود نيابد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 240
و همچنانكه ممكن نيست ميان ذات و صفاتش مغايرت باشد ميان صفات ذاتيش از قبيل علم و قدرت و حيات نيز ممكن نيست مغايرت و جدايى را فرض كرد، زيرا مغايرت در آنها نيز باعث محدوديت مى شود، چون وقتى مثلا علم غير از قدرت و حيات باشد بايد علم محدود باشد و در ظرف قدرت و حيات وجود نداشته باشد، و همچنين قدرت و حيات ، و اگر در داخل ذات حدودى فرض شود كه داخل حد در خارج آن وجود نداشته باشد قهرا ذات با صفات هم متغاير مى شود، و كثرت و حد پديد مى آيد. و همه اينها امورى است كه وثنيها بر حسب آنچه كه از معارف ايشان در دست است بدان اعتراف دارند.
بنابراين ، مثبتين خداى سبحان اگر التفات و توجه داشته باشند، شكى نخواهند داشت كه خداى سبحان موجودى است كه وجودش فى نفسه و ثبوتش بذاته است ، و غير او هيچ موجودى بدين صفت نيست ، و او هر چه از صفات كمال كه دارد عين ذاتش مى باشد، نه زائد بر آن . و همچنين خود صفاتش نيز زائد بر يكديگر نيست بلكه عين هم است ، پس او در عين اينكه علم است قدرت و حيات نيز هست .
پس خداى تعالى احدى الذات و الصفات است ، يعنى در موجود بالذات بودن واحد است و هيچ چيزى در قبالش نيست مگر آنكه موجود به وسيله اوست ، نه مستقل در وجود، و همچنين واحد در صفات است ، يعنى هيچ صفتى كه داراى حقيقت و واقعيت باشد تصوّر نمى شود مگر اينكه عين ذات او است ، و در نتيجه او بر هر چيز قاهر است و هيچ چيز بر او قاهر نيست .
اشاره به اين معانى بود كه يوسف را وادار كرد به اينكه خدا را به وحدت و قهاريت توصيف نموده بگويد: «ام اللّه الواحد القهار» يعنى او واحد است ، اما نه واحدى عددى كه اگر يكى ديگر اضافه اش شود دو تا گردد، بلكه واحدى است كه نمى توان در قبالش ذات ديگرى تصوّر كرد، زيرا هر چيز كه تصوّر و فرض شود وجودش از اوست نه از خودش . و نيز نمى توان در قبالش صفتى فرض كرد، و هر چه فرض شود عين ذات او است ، و اگر عين ذات او نباشد باطل خواهد شد، و همه اينها به خاطر اين است كه خداى تعالى وجودى است بحت (خالص ) و بسيط كه به هيچ حدى محدود و به هيچ نهايتى منتهى نمى شود.
و با اين سؤ ال و توصيف اربابها به وصف تفرق ، و توصيف خداى تعالى به وصف واحد و قهار، حجت را بر خصم تمام كرد، زيرا واحد و قهار بودن خداى تعالى هر تفرقه اى را كه ميان ذات و صفات فرض شود باطل مى سازد، پس ذات عين صفات ، و صفات عين يكديگرند، و هر كه ذات خداى را بپرستد ذات و صفات را پرستيده ، و هر كه علم او را بپرستد ذات او را هم پرستيده ، و اگر علم او را بپرستد و ذاتش را نپرستد نه او را پرستيده و نه علم او را، و همچنين ساير صفات او.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 241
پس اگر ميان عبادت او و يا ارباب متفرق ترديدى فرض شود، عبادت او متعين است ، نه ارباب متفرق ، زيرا ممكن نيست ارباب متفرق فرض بشود و در عين حال تفرقه در عبادت لازم نيايد.
شبهه اى كه در اين ميان باقى مى ماند و عموم بت پرستان بدان اعتماد نموده اند اين است كه خداى سبحان شانش اجل و ارفع از آن است كه عقول ما به او احاطه يابد و يا فهم ما او را درك نمايد، و چون چنين است ممكن نيست بتوانيم با عبادت متوجه او شويم ، و نمى توانيم با اظهار عبوديت و خضوع در برابرش به درگاهش تقرب جوييم . آنچه براى ما امكان دارد اين است كه متوجه بعضى از مخلوقات شريفه او - كه در تدبير نظام عالمى - تاءثير دارند شده و به وسيله آنها به درگاه او تقرب جوييم و آنها نزد او شفيعمان شوند، در مقام پاسخ از اين سؤ ال يوسف (عليه السلام ) فرمود: «ما تعبدون من دونه الا اسماء....»))
فولادوند: اى دو رفيق زندانيم، آيا خدايان پراكنده بهترند يا خداى يگانه مقتدر؟
انصاریان: ای دو یار زندان! آیا معبودان متعدد و متفرق بهتر است یا خدای یگانه مقتدر؟
تفسیر نور:
انسانها سه دستهاند: گروهى قالب پذيرند، مثل آب و هوا كه از خود شكلى ندارند و در هر ظرفى به شكل همان ظرف در مىآيند. گروهى نفوذ ناپذير و مقاوم هستند، همچون آهن و فولاد كه در برابر فشار بيرونى ايستادگى مىكنند. اما گروهى امام و راهبرند كه ديگران را به رنگ حق درمىآورند. يوسف نمونهاى از انسانهاى دسته سوّم است كه در زندان نيز از مشرك، موحّد مىسازد.
در قرآن كريم در جاهاى مختلف، از روش مقايسه و پرسش استفاده شده است كه به نمونههايى از آن درباره خداوند اشاره مىكنيم:
«هل من شركائكم من يبدأ الخلق ثمّ يعيده » ؛ آيا از شركايى كه براى خدا گرفتهايد كسى هست كه بيافريند و سپس آنرا برگرداند؟
«هل من شركائكم من يهدى الى الحق» ؛ آيا از شركايى كه براى خدا قرار دادهايد كسى هست كه به حق راهنمايى كند؟
«أغير اللَّه اَبغى ربّاً و هو ربّ كلّ شىء» ؛ آيا غير خداى يكتا پروردگارى بپذيرم در حالى كه او پروردگار همه چيز است؟
«ءَآللَّه خيرٌ امّا يشركون» ؛ خدا بهتر است يا آنچه (او را) شريك مىگردانيد؟
1- مردم را با محبت و عاطفه، صدا بزنيد. «ياصاحبى»
2- از مكانها وزمانهاى حساس براى تبليغ استفاده كنيد. «ياصاحبىالسجن ءارباب متفرّقون..» (يوسف در زندان همينكه مىبيند به تعبير خواب او نياز دارند، فرصت را غنيمت شمرده و تبليغ مىكند.)
3- پرسش ومقايسه يكى از راههاى ارشاد وهدايت است.«ءارباب متفرّقون خير...»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ (39)
الإعراب:
(يا) أداة نداء (صاحبي) منادى مضاف منصوب، وعلامة النصب الياء (السجن) مضاف إليه مجرور (الهمزة) للاستفهام (أرباب) مبتدأ مرفوع (متفرّقون) نعت لأرباب مرفوع، وعلامة الرفع الواو (خير) خبر مرفوع (أم) حرف عطف معادل لهمزة الاستفهام (الله) معطوف على أرباب مرفوع (الواحد) نعت للفظ الجلالة (القهّار) نعت ثان مرفوع.
----------------------------------------------------------
مَا تَعْبُدُونَ« پرستش نمی کنید » مِن دُونِهِ« غیر از او (خدا)»أَسْمَاءً« اسم ها ، نام ها» سَمَّيْتُمُوهَا« نامگذاری کردید آن را » أَنتُمْ وَآبَاؤُكُم « شما و پدرانتان » مَّا أَنزَلَ اللَّهُ« نازل نکرده است خدا» سُلْطَانٍ« دلیل، حجت و برهان» الْحُكْمُ « حکم و فرمان » أَمَرَ« امکر کرد، فرمان داد» أَلَّا تَعْبُدُوا« این که پرستش نکید» الدِّينُ الْقَيِّمُ« آئین پایدار، دین استوار ئ راست » لَا يَعْلَمُونَ « نمی دانند» (40)
و آنگاه روى سخن را به همه زندانيان و يا تمامى شرك گرايان آن سرزمين و يا همه شرك گرايان تاريخ ساخت و چنين گفت:
ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ اِلاَّ اَسْماءً سَمَّيْتُمُوها اَنْتُمْ وَاباؤُكُمْ ما اَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ
اين بتهايى را كه شما و پدرانتان به جاى خداى يكتا مىپرستيد و نامهاى مقدّس يكتا آفريدگار هستى را بر آنها نهادهايد، چيزى جز واژههاى ميان تهى و نامهاى بىمحتوا و عنوانهاى فاقد حقيقت نيستند كه خدا هيچ دليل و برهانى بر حقانيت درستى و پرستش آنها فرو نفرستاده است، پس شما با كدامين خرد و دليل خردپسند آنها را مىپرستيد؟!
((و تعبير «ما تعبدون الا اسماء» كنايه از اين است كه مسمياتى در وراء اين اسماء وجود ندارد، و در نتيجه عبادت ايشان در مقابل اسمايى از قبيل اله آسمان و اله زمين و اله دريا و اله خشكى و اله پدر و اله مادر و اله فرزند و نظاير آن صورت مى گيرد.
و اين معنا (كه در وراى اين اسماء مسمياتى وجود ندارد) را با جمله «انتم و آباوكم» تاءكيد نمود، چه از اين جمله حصر استفاده مى شود، و معنايش اين است كه اين اسامى را غير خود شما كسى وضع نكرده ، تنها شما و پدرانتان آنها را وضع نموده ايد.
آنگاه براى بار دوم اين معنا را با جمله «ما انزل اللّه بها من سلطان»كرد، چون «سلطان» به معناى برهان است چون برهان بر عقول سلطنت دارد، و معناى جمله اين است كه : خداوند درباره اين اسماء و اين نامگذاريها برهانى نفرستاده كه دلالت كند بر اينكه در ماوراى آنها مسمياتى وجود دارد، تا در نتيجه الوهيت را براى آنها ثابت نموده عبادت شما و آنها را تصحيح نمايد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 242
ممكن هم هست ضمير «بها» به عبادت برگردد، و معنا اين باشد كه : خداوند حجتى بر پرستش آنها نفرستاده ، مثلا براى آنها شفاعت اثبات نكرده ، و يا آنها را مستقل در تاءثير ندانسته تا عبادت و توجه به آنها صحيح شود، چون به هر حال امور به دست خداست ، (او بايد در اين باره اجازه دهد) و جمله «ان الحكم الا للّه» اشاره به همين نكته دارد.))
اِنِ الْحُكْمُ اِلاَّ لِلَّهِ
فرمان و فرمانروايى تنها از آن خداست، از اين رو پرستش نيز تنها ويژه اوست و پرستش هر چيز و هر كسى جز خداى يكتا و بىهمتا نارواست و درخور شأن انسان نيست.
((و مفاد اين جمله جاى هيچگونه ترديدى نيست ، زيرا حكم در هر امرى كه تصوّر شود جز از ناحيه كسى كه مالك و متصرف به تمام معناى در آن باشد صحيح و نافذ نيست و در تدبير امور عالم و تربيت بندگان مالكى حقيقى و مدبرى واقعى جز خداى سبحان وجود ندارد، پس حكم هم به حقيقت معناى كلمه منحصرا از آن اوست .
و اين جمله ، جمله مفيدى است كه هم نسبت به ما قبل خود و هم نسبت به ما بعد خود فايده مى دهد، زيرا هر دو را با هم تعليل مى كند. اما فايده اش نسبت به ما قبلش يعنى جمله «ما انزل اللّه بها من سلطان» قبلا گذشت . و اما فايده اش نسبت به بعدش يعنى جمله «امر الا تعبدوا الا اياه» براى اينكه اين جمله طرف اثبات حكم را متضمن است ، همچنانكه جمله قبل از آن طرف نفى حكم را متضمن بود، و مى فرمود: «ما انزل اللّه بها من سلطان» و جمله مورد بحث مى فهماند كه حكم خدا در هر دو طرف نافذ است . پس كانه وقتى گفته شده : «خداوند سلطان و برهانى بر آن نفرستاده» كسى پرسيده : «پس درباره عبادت چه حكمى كرده ؟» در جواب گفته شده : «خداوند امر كرده كه كسى را جز او نپرستيد» و به همين منظور جمله را فعليه آورده . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 243))
اَمَرَ اَلاَّ تَعْبُدُوا اِلاَّ اِيّاهُ
به همه شما فرمان داده است كه جز ذات پاك و بىهمتاى او را نپرستيد.
ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ
آنچه از توحيد گرايى و بيزارى از شرك و بيداد كه برايتان گفتم، دين درست و پايدارى است كه كژى و انحرافى در آن نيست.
وَلكِنَّ اَكْثَرَ النَّاسَ لايَعْلَمُونَ.
امّا بيشتر مردم اين حقيقت را نمىدانند.
((چرا دين توحيد دين «قيم» است ؟ (ذلك الّذين القيّم ...)
و اما اينكه فرمود: «ذلك الدين القيم و لكن اكثر الناس لا يعلمون» اشاره است به توحيد و نفى شريكى كه قبلا بيان كرده بود. و كلمه «قيم» به معناى قائم به امرى است كه در قيام خود و تدبير آن امر قوى باشد. و يا به معناى كسى است كه قائم به پاى خود بوده دچار تزلزل و لغزش نگردد. معناى آيه اين است كه : تنها دين توحيد است كه قادر بر اداره جامعه و سوقش به سوى سر منزل سعادت است ، و آن تنها دين محكمى است كه دچار تزلزل نگشته تمامى معارفش حقيقت است و بطلان در آن راه ندارد، و همه اش رشد است و ضلالتى در آن يافت نمى شود، و ليكن بيشتر مردم بخاطر انس ذهنى كه به محسوسات دارند، و به خاطر اينكه در زخارف دنياى فانى فرو رفته اند و در نتيجه سلامت دل و استقامت عقل را از دست داده اند، اين معنا را درك نمى كنند. آرى ، اكثريت مردم را كسانى تشكيل م ى دهند كه همه همّشان زندگى ظاهر دنيا است و از آخرت روى گردانند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 243
اما اينكه گفتيم «رشد در پيروى دين توحيد است و معارفش همه حقيقت و مطابق با واقع است» در بيان و توضيحش همان برهانى كه يوسف (عليه السّلام ) اقامه كرده بود كافى است .
و اما اينكه گفتيم «تنها دين توحيد قادر بر اداره جامعه انسانى است» دليلش اين است كه نوع انسانى وقتى در سير زندگيش سعادتمند مى شود كه سنن حياتى و احكام معاش خود را بر اساس حق و مبنايى كه مطابق با واقع باشد بنا نمايد و در مقام عمل هم بر طبق آن عمل نمايد، نه اينكه بر مبناى باطل و خرافى و فاقد تكيه گاهى ثابت بنا كند.))
((اشاره به اينكه مفاد دو آيه : «يا صاحب السجن ...» و «ما تعبدون من دونه ...» يك برهان بر توحيد دو عبادت است
پس از همه آنچه گفته شد اين معنا روشن گرديد كه : هر دو آيه مورد بحث ، يعنى آيه «يا صاحبى السجن - تا جمله - ان لا تعبدوا الا اياه» مجموعا يك برهان است بر توحيد در عبادت ، و حاصلش اين است : هر معبودى كه فرض شود، پرستشش به خاطر الوهيتى است كه در ذات آن معبود است و به خاطر وجوب ذاتى وجود اوست ، و خداى سبحان در وجودش واحد و قهار است ، و نه دومى برايش تصوّر مى شود، و نه با تاءثيرش موثرى ديگر فرض دارد، پس ديگر هيچ معناى صحيحى براى تعدد آلهه تصوّر نمى شود، و اگر پرستش معبود براى اين است كه معبود مفروض شفيع در درگاه خداست ، دليلى بر شفيع بودن آن در دست نيست ، زيرا اگر باشد بايد از ناحيه خود خداى تعالى باشد و از ناحيه خدا هيچ دليلى بر شفيع بودن آلهه نرسيده ، علاوه بر اينكه دليل بر خلاف آن رسيده است ، زيرا خداوند از طريق عقل و همچنين به وسيله انبيا اين معنا را گوشزد كرده كه جز او هيچ چيزى نبايد پرستش شود. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 244))
به باور «ابن عباس» منظور اين است كه بيشتر مردم نمىدانند كه براى فرمانبرداران از خدا چه پاداش پرشكوه، و براى گناهكاران و سركشان چه كيفر سهمگينى است.
امّا به باور پارهاى ديگر منظور اين است كه بيشتر مردم به خاطر رويگردانى از حق و انحراف و بيگانگى از درست انديشى و تفكّر صحيح، درستى گفتار و حقانيت دعوت آسمانى مرا نمىشناسند.
فولادوند: شما به جاى او جز نامهايى [چند] را نمىپرستيد كه شما و پدرانتان آنها را نامگذارى كردهايد، و خدا دليلى بر [حقانيت] آنها نازل نكرده است. فرمان جز براى خدا نيست. دستور داده كه جز او را نپرستيد. اين است دين درست، ولى بيشتر مردم نمىدانند.
انصاریان: شما به جای خدا جز [بت هایی] با نام هایی بی اثر و بی معنا که خود و پدرانتان آنها را نامگذاری کرده اید نمی پرستید، خدا [که صاحب اختیار همه هستی است] هیچ دلیلی بر [حقّانیّت آنها برای پرستش] نازل نکرده است. حکم فقط ویژه خداست، او فرمان داده که جز او را نپرستید. دین درست و راست و آیین پابرجا و حق همین است، ولی بیشتر مردم [حقایق را] نمی دانند.
تفسیر نور:
1- معبودهايى غير او واقعى نيستند، بلكه ساخته خيال شما و نياكان شماست. «ماتعبدون الا اسماء سمّيتموها انتم و اباؤكم»
2- عقايد آدمى بايد متكى بر دليل وبرهان عقلى يا نقلى باشد. «من سلطان»
3- در برابر هيچ فرمانِ غير الهى، كرنش نكيند. زيرا فرمان دادن تنها حق خداوند است. «ان الحكم الاّ للَّه»
4- هر قانونى جز قانون الهى، متزلزل است. «ذلك الدين القيّم»
5- جهل و نادانى، زمينهساز پيدايش شرك است. «لا يعلمون»
6- بيشتر مردم جاهلند. «اكثر النّاس لا يعلمون» (يا جاهل بسيط كه به جهل خود آگاه است يا جاهل مركب كه خيال مىكند، مىفهمد ولى در واقع نمىداند).
7- بسيارى از قدرتها، سازمانها، مؤسسات ، سمينارها، قطعنامهها، ملاقاتها و حمايتها و محكوميتها و عناوين و القاب ديگر، اسمهاى بىمسمّى و بتهاى مدرن روزگار ما هستند كه خود ساختهايم و به جاى خدا، دنبالهرو آنان شدهايم. «ما تعبدون ... اسماء سمّيتموها»
الجدول:
سورة یوسف (12) :
مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلَّا أَسْمَاءً سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ (40)
الإعراب:
(ما) نافية (تعبدون) مضارع مرفوع وعلامة الرفع ثبوت النون.. والواو فاعل (من دونه) جارّ ومجرور متعلّق بحال من أسماء.
و (الهاء) مضاف إليه (إلّا) أداة حصر (أسماء) مفعول به منصوب (سمّيتموها) فعل ماض مبنيّ على السكون.. و (تم) ضمير فاعل و (الواو) زائدة بتباع حركة الميم و (ها) ضمير مفعول به (أنتم) ضمير منفصل تأكيد للمتّصل فاعل الفعل في محلّ رفع (الواو) عاطفة (آباؤكم) معطوف على ضميرالفاعل مرفوع.. و (كم) مضاف إليه (ما) كالأول (أنزل) فعل ماض (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (الباء) حرف جرّ و (ها) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (أنزل) على حذف مضاف أي بعبادتها (من سلطان) مثل من شيء «1» (إن) حرف نفي (الحكم) مبتدأ مرفوع (إلّا) مثل الأول (لله) جارّ ومجرور خبر المبتدأ (أمر) فعل ماض، والفاعل هو (أن) حرف مصدريّ ونصب (لا) نافية (تعبدوا) مضارع منصوب وعلامة النصب حذف النون.. والواو فاعل (إلّا) مثل الأول (إيّاه) ضمير منفصل في محلّ نصب مفعول به عامله تعبدوا.
لك) اسم إشارة مبتدأ، والإشارة إلى التوحيد (الدين) خبر مرفوع (القيّم) نعت للدين مرفوع (الواو) عاطفة (لكنّ ... لا يعلمون) مثل لكنّ ... يشكرون «2» .
(1، 2) في الآية (38) من هذه السورة.
----------------------------------------------
يَا صَاحِبَيِ« ای دو رفیق همراه من » فَيَسْقِي« پس سیراب می کند» رَبَّ ـهُ « معبودش ، اربابش» خَمْرًا« شراب» يُصْلَبُ « به دار آویخته می شود » تَأْكُلُ« می خورد » الطَّيْرُ « پرندگان » رَّأْسِهِ« سرش » قُضِيَ الْأَمْرُ « حتمی شد امر» تَسْتَفْتِيَانِ « سوال می کردید (شما دو نفر)،نظر و فتوا می خواهید »(41)
و اينك تعبير خوابتان
قهرمان زيباترين داستانها، پس از دعوت به توحيد و تقوا و هشدار از شرك و بيداد و بيان رسالت و آشكار ساختن دانشِ معجزه آساى خويش براى زندانيان، اينك به تعبير خواب آنان مىپردازد. نخست در بيان پيام و تعبير خواب ساقى شاه مىفرمايد:
يا صاحِبَىِ السِّجْنِ اَمَّا اَحَدُكُما فَيَسْقى رَبَّهُ خَمْراً
هان اى دو يار زندانى من! امّا تعبير آن سه خوشه انگور و فشردن آنها آن است كه يكى از شما سه روزديگر در زندان خواهد بود و آغازين ساعات روز چهارم آزاد شده و به شغل و پُست گذشتهاش باز مىگردد و ساقى شاه مىشود.
وَاَمَّا الْاخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ
در روايت است كه به جوان دوّم كه آشپز ويژه دربار بود، گفت: امّا تو بدخوابى ديدى و تعبير آن سه زنبيلى كه درخواب ديدى آن است كه تنها سه روز در زندان خواهى بود و روز چهارم تو را به دار مىآويزند و پرندگان از مغز سرت مىخورند.
او هنگامى كه اين تعبير را شنيد، گفت: من هرگز خوابى نديده بودم و اين خواب را به شوخى ساختم و گفتم.
يوسف در پاسخ او گفت:
قُضِىَ الْاَمْرُ الَّذى فيهِ تَسْتَفْتِيانِ.
كار از كار گذشت و آنچه گفتم تحقّق خواهد داشت.
از اين فراز دريافت مىگردد كه آنچه آن حضرت در تعبير خوابها بيان مىفرمود، از خبرهاى غيبى و نهان بود كه به او وحى مىگرديد، نه بسان تعبير خوابهايى كه پارهاى با توجّه به قراين و شواهد، از خود مىسازند و مىبافند.
((معناى آيه روشن است ، و از قرينه مناسبت استفاده مى شود كه جمله : «اما احدكما...» تاءويل روياى آن شخصى بوده كه گفته است : «انى ارينى اعصر خمرا» و جمله «و اما الاخر...» تاءويل روياى آن ديگرى بوده است .
و اينكه فرمود: «قضى الامر الذى فيه تستفتيان» خالى از اشعار بر اين نكته نيست كه يكى از آن دو نفر بعد از شنيدن تاءويل رويايش خود را تكذيب كرد و گفت كه من چنين خوابى نديده بودم . و بعيد نيست كه آن شخص ، دومى بوده كه وقتى از يوسف شنيد كه به زودى به دار كشيده مى شود و مرغان از سرش مى خورند، خود را تكذيب كرده . و با همين اشعار آن رواياتى كه از طرق ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) رسيده تاييد مى شود، چون در آنها چنين آمده كه دومى به يوسف گفت : من در آنچه كه برايت تعريف كردم دروغ گفتم و چنين خوابى نديده بودم . يوسف (عليه السّلام ) هم در پاسخش گفت : «قضى الامر الذى فيه تستفتيان» يعنى تاءويلى كه از من خواستيد حتمى و قطعى شد و ديگر مفرى از آن نيست . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 246))
فولادوند: اى دو رفيق زندانيم، اما يكى از شما به آقاى خود باده مىنوشاند، و اما ديگرى به دار آويخته مىشود و پرندگان از [مغز] سرش مىخورند. امرى كه شما دو تن از من جويا شديد تحقق يافت.
انصاریان: ای دو یار زندان! اما یکی از شما [از زندان رهایی می یابد و] سرور خود را شراب می نوشاند، اما دیگری به دار آویخته می شود و پرندگان از سر او خواهند خورد. تعبیر خوابی که از من جویا شدید، تحققّش قطعی و انجامش حتمی شده است.
تفسیر نور:
كلمهى «ربّ» به حاكم، مالك و ارباب نيز اطلاق مىشود. مثل، «ربّ الدار» يعنى صاحبخانه. پس جملهى «فيسقى ربّه خمراً» يعنى به ارباب خود شراب مىدهد.
1- بعضى از رؤياها اگر چه از شخص غير موّحد باشد، مىتواند تعبير مهمّى داشته باشد.«فيسقى ربّه خمراً»
2- كرامت افراد را رعايت كنيد هر چند در خط فكرى شما نباشند.«يا صاحبى»
3- تعبير خواب يوسف پيشبينى و حدس نيست، بلكه خبر قطعى از جانب خداست. «قضى الامر»
4- نوبت مراعات شود.«اما احدكما...» (اوّل كسىكه زودتر خوابش را گفته است)
الجدول:
سورة یوسف (12) :
يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُمَا فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْرًا وَأَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِن رَّأْسِهِ قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيَانِ (41)
الإعراب:
(يا صاحبي السجن) مرّ إعرابها [1] ، (أمّا) حرف شرط وتفصيل (أحدكما) مبتدأ مرفوع.. و (كما) ضمير مضاف إليه (الفاء) رابطة لجواب الشرط [2] ، (يسقي) مضارع مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الياء، والفاعل هو (ربّه) مفعول به منصوب، و (الهاء) مضاف إليه (خمرا) مفعول به ثان [3] منصوب (الواو) عاطفة (أمّا الآخر) مثل أما أحدكما (الفاء) رابطة (يصلب) مضارع مبنيّ للمجهول مرفوع، ونائب الفاعل ضمير مستتر تقديره هو (الفاء) عاطفة (تأكل) مضارع مرفوع (الطير) فاعل مرفوع (من رأسه) جارّ ومجرور متعلّق ب (تأكل) ، و (الهاء) مضاف إليه (قضي) فعل ماض مبنيّ للمجهول (الأمر) نائب الفاعل مرفوع (الذي) اسم موصول مبنيّ في محلّ رفع نعت للأمر (في) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (تستفتيان) وهو مضارع مرفوع وعلامة الرفع ثبوت النون.. و (الألف) فاعل.
[1] في الآية (39) من هذه السورة.
[2] هذه الفاء تأخّرت من تقديم والأصل: مهما يكن من أمر فأحدكما يسقي.
[3] جاء في لسان العرب: سقاه الله الغيث وأسقاه.. ويقال: سقيته لشفته وأسقيته لدابّته وأرضه.. سيبويه: سقاه وأسقاه جعل له ماء أو سقيا- بكسر السين- فسقاه ككساه، وأسقى كألبس. أبو الحسن يذهب إلى التسوية بين فعلت وأفعلت، وأن (أفعلت) غير منقولة من فعلت بضرب من المعاني كنقل أدخلت» هـ فالفعل متعدّ لاثنين كما ترى.
-------------------------------------------------
نَاجٍ« نجات یافته » اذْكُرْنِي « مرا یاد آور» فَأَنسَاهُ« پس به فراموشی سپرد» لَبِثَ « باقی ماند » بِضْعَ سِنِينَ« چند سالی (بضع: عدد مبهمی است میان سه تا نه سال و نیز به بخشی از زمان بضع گفته می شود ) سنین: سالها» (42)
در ادامه سخن در اين مورد قرآن به فراز ديگرى از اين سرگذشت پرداخته و مىفرمايد:
وَقالَ لِلَّذى ظَنَّ اَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنى عِنْدَ رَبِّكَ
سه روز گذشت و چهارمين روز فرا رسيد ويوسف به آن كسى كه از راه وحى مىدانست كه او از زندان آزاد خواهد شد، گفت دوست عزيز! نام مرا نزد سالارت ببر و از من سخن بگو و بىگناهى مرا به خاطرش بياور.
يادآورى مىگردد كه واژه «ظنّ» در اينجا به مفهوم يقين و علم است همان گونه كه در اين آيه شريفه نيز چنين است كه مىفرمايد: انى ظننت انى ملاق حسابيه؛(267) من يقين داشتم كه به حساب خود خواهم رسيد و حساب خود را ديدار خواهم كرد.
((همه ضميرهايى كه در «قال» و در «ظن» و در «لبث» هست به يوسف برمى گردد و معناى آن اين است كه : يوسف به آن كسى كه مى پنداشت كه او به زودى نجات مى يابد گفت كه مرا در نزد ربت يادآورى كن ، و چيزى به او بگو كه عواطف او را تحريك كنى شايد به وضع من رقتى كند و مرا از زندان بيرون آورد.
و اگر از اعتقاد يوسف به «ظن : پندار» تعبير كرده با اينكه يوسف نسبت به آنچه كه در تعبير خواب آن دو گفته بود يقين داشت نه پندار- به شهادت اينكه دنبالش تصريح كرده به اينكه اين دو تعبير بطور قطع واقع خواهد شد، و نيز اضافه كرده كه خدايش علم تاءويل احاديث را به او آموخته - شايد بدين جهت بوده كه كلمه «ظن» در مطلق اعتقاد استعمال مى شود، و در قرآن هم نظايرش هست ، مانند آيه «الذين يظنون انهم ملاقوا ربهم».ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 247))
فَاَنْسيهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِى الِّسجْنِ بِضْعَ سِنينَ.
((ضميرهايى كه در جمله «فانسيه الشيطان ذكر ربه» هست همه به كلمه «الذى» بر مى گردد، ومعنايش اين است كه : شيطان از ياد رفيق زندانى يوسف محو كرد كه نزد ربش از يوسف سخن به ميان آورد، و همين فراموشى باعث شد كه يوسف چند سالى ديگر در زندان بماند.
و بنا به گفته ما معناى «ذكر رب» «ياد كردن نزد رب» است «نه ياد خدا». كلمه «بضع» عدد كمتر از ده را گويند.
توسل به اسباب منافاتى با اخلاص ندارد، بلكه اعتماد بر اسباب با اخلاص منافات دارد
و اما اينكه دو ضمير مذكور را به يوسف برگردانيم و در نتيجه معنا چنين شود كه : شيطان ياد پروردگار يوسف را از دل او ببرد و لاجرم در نجات يافتن از زندان دست به دامن غير آورد و به همين جهت خدا عقابش كرد و چند سال ديگر در زندان بماند، همچنانكه بعضى از مفسرين هم گفته اند: و چه بسا به روايت هم نسبت داده باشند (احتمال ضعيفى است كه ) با نص كتاب مخالفت دارد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 247
چون صرفنظر از ثنايى كه خداوند در اين سوره از آن جناب نموده تصريح كرده بر اينكه او از مخلصين بوده . و نيز تصريح كرده كه مخلصين كسانيند كه شيطان در ايشان راه ندارد.
و اخلاص براى خدا باعث آن نمى شود كه انسان به غير از خدا متوسل به سبب هاى ديگر نشود، زيرا اين از نهايت درجه نادانى است كه آدمى توقع كند كه بطور كلى اسباب را لغو بداند و مقاصد خود را بدون سبب انجام دهد. بلكه تنها و تنها اخلاص سبب مى شود كه انسان به سبب هاى ديگر دلبستگى و اعتماد نداشته باشد. و در جمله «اذكرنى عند ربك» قرينه اى كه دلالت كند بر دلبستگى يوسف (عليه السّلام ) به غير خدا وجود ندارد. بعلاوه جمله «و قال الذى نجا منهما و ادكر بعد امه ...» خود قرينه روشنى است بر اينكه فراموش كننده ساقى بوده نه يوسف .))
در تفسير اين فراز دو نظر آمده است:
1 - به باور پارهاى منظور اين است كه: امّا شيطان در آن شرايط، ياد و نام خدا را از ياد يوسف برد و او به جاى يارىخواهى و چارهجويى از بارگاه خدا و جستن نجات خويش از آن سبب ساز، به ديگران توسّل جست و به آن جوان گفت: هنگامى كه نزد سالارت رفتى در مورد بىگناهى من نيز سخن بگو. و با اينكه اين كار شايسته مقام والاى او نبود، و زيبنده او بود كه بسان هميشه به خدا توكل كند، يك لحظه اين سخن به زبانش آمد و در نتيجه چند سال ديگر در زندان ماند.
در تفسير آيه شريفه از دو امام راستين، حضرت سجاد و صادق - كه درود خداى بر آنان باد - نيز همين مفهوم روايت شده است.
2 - امّا به باور گروهى ديگر از جمله «ابن اسحاق» و... منظور اين است كه: شيطان از ياد ساقى برد كه نام يوسف را نزد شاه ببرد و از بىگناهى وبزرگوارى او چيزى بگويد و در نتيجه او چند سال ديگر در زندان ماند. با اين بيان تقدير آيه اين گونه است: فانساه الشيطان ذكر يوسف عند ربّه.
رواياتى در اين مورد
1 - از پيامبر گرامى آوردهاند كه فرمود: از برادرم يوسف در شگفتم كه چگونه به جاى پناه جويى ويارى خواهى از خدا، به سوى بنده ناتوان او دست توسّل گشود. عجبت من اخى يوسف كيف استغاث بالمخلوق دون الخالق؟(268)
2 - و نيز آوردهاند كه فرمود: اگر يوسف اين جمله را نگفته بود، اين اندازه در زندان نمىماند: لولا كلمته مالبث فى السّجن طول ما لبث.(269)
«حسن» كه اين روايت را آورده است پس از بيان آن گريه كرد و گفت: ما نيز چنين هستيم كه وقتى فشار و مشكلى برايمان رخ مىگشايد، به مردم دست توسل دراز مىكنيم.
3 - از حضرت صادقعليه السلام آوردهاند كه فرمود: در آن هنگام كه يوسف اين جمله را بر زبان آورد، فرشته وحى نزدش آمد و گفت: هان اى يوسف عزيز! چه كسى تو را نيكوترين و زيباترينِ مردم آفريد؟ يا يوسف من جعلك احسن الناس؟
پاسخ داد: پروردگارم؛ قال: ربّى!
پرسيد: چه كسى تو را در ميان برادرانت محبوب قلب پدرت قرار داد؟ قال: فمن حبّبك الى ابيك؟
پاسخ داد: پروردگارم؛ قال: ربّى!
پرسيد: چه كسى كاروان را به سوى تو گسيل داشت تا از قعر آن چاه نجات يابى؟ قال: فمن ساق اليك السيّارة؟
پاسخ داد: پروردگارم؛ قال: ربّى!
پرسيد چه كسى آن سنگى را كه از پى تو به چاه افكندند، از تو دور ساخت؟
فمن صرف عنك الحجارة؟
پاسخ داد: پروردگارم؛ قال: ربّى!
پرسيد چه كسى تو را از چاه نجات بخشيد؟ قال: فمن انقذك من الْجُبّ؟
پاسخ داد: پروردگارم؛ قال: ربّى!
پرسيد: چه كسى وسوسه زنان هوسران را از تو دور ساخت؟ قال: فمن صرف عنك كيد النسوة؟
پاسخ داد: پروردگارم؛ قال: ربّى!
فرشته وحى گفت: يوسف عزيز، اينك پروردگارت مىپرسد: پس چرا خواسته خودرا به نزد بندهاى ناتوان بردى؟! به كيفر اين كارت بايد چند سال ديگر در زندان بمانى.(270)
و در روايات ديگرى آمده است كه يوسف در راه جبران اين كار آنقدر گريست كه دروديوار با او به گريه در آمدند و زندانيان از گريه او به اندازهاى ناراحت و در رنج قرار گرفتند كه پس از گفتگوى بسيار مقرّر شد كه يوسف يك روز گريه كند و روز ديگر آرام باشد كه آن روز برايش دردناكتر بود.
درسى انسانساز به عصرها و نسلها
واقعيت اين است كه يارى خواستن از بندگان خدا در راه پيكار با مشكلات و دفع و رفع زيانها نه تنها كار زشت و ناروايى نيست كه جايز ورواست وگاه واجب مىگردد.
پيامبر گرامى در كارها از ياران خويش يارى مىخواست، و اگر اين كار ناروا باشد، چگونه آن حضرت مهاجر و انصار را به يارى مىخواند. با اين بيان اگر روايات گذشته درست باشد، بايد گفت اين هشدار به يوسف به منظور روشن ساختن اين نكته است كه او بايد بسان هميشه و در همه كارها بسان گذشته زندگىاش تنها به خدا روى آورد و شكيبايى پيشه سازد و اين درسى سازنده به همه انسانهاست كه در پيكار با مشكلات با وجود روا بودنِ يارى گرفتن از ديگران و توسّل جستن به آنان، بايد به خدا پناه برد و از او يارى خواست.
دو نكته ديگر
الف - مفهوم واژه «بِضع» در مورد مفهوم و اندازه «بضع سنين» ديدگاهها متفاوت است:
1 - به باور «ابوعبيده» منظور سه تا پنج سال است.
2 - امّا به باور «قطرب» به سه تا هفت سال گفته مىشود.
3 - «اصمعى» مىگويد: به سه تا نه سال مىگويند.
و «قتاده» نيز همين ديدگاه را برگزيده است.
4 - از ديدگاه «ابن عباس» منظور كمتر از ده سال است.
5 - و از ديدگاه بيشتر مفسّران منظور هفت سال مىباشد.
«كلبى» بر آن است كه اين هفت سالى كه يوسف پس از اين در زندان ماند، افزون بر پنج سالى بود كه پيشتر در زندان به سر برده بود.
ب - نيايش يوسف در زندان 1 - از حضرت صادقعليه السلام آوردهاند كه فرمود: فرشته وحى بر يوسف فرود آمد و براى نجات او از زندان اين دعا را به او آموخت كه پس از هر نمازى آن را بخواند: اللّهم اجعل لى فرجاً و مخرجاً وارزقنى من حيث احتسب و من حيث لا احتسب.(271)
بار خدايا، براى من راه نجات و گشايشى پيش آور و از جايى كه مىانديشم و يا نمىانديشم روزىام را ارزانى دار.
2 - و نيز آوردهاند كه فرمود: هنگامى كه دوران زندان يوسف به سر آمد و لحظه آزادى فرا رسيد، او چهرهاش را بر زمين نهاد و نيايشگرانه گفت: اللّهم ان كانت ذنوبى قد اخلقت وجهى عندك، فانى اتوجّه اليك بوجوه آبائى الصالحين ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب فَفَرَّجَ اللَّه عنه.(272)
بار خدايا اگر لغزشهايم حرمت؛ مرا نزد تو خدشهدار ساخته است، اينك به حرمت و آبروى پدران شايسته كردارم ابراهيم، اسماعيل، اسحاق و يعقوب به بارگاه تو روى مىآورم. و پس از اين نيايش بود كه خداى پر مهر وسيله نجات او را فراهم آورد.
«شعيب» مىگويد: من به آن حضرت گفتم، آيا ما نيز مىتوانيم دعاى يوسف را به هنگامه فشار گرفتاريها و براى نجات از آنها بخوانيم.
امام صادق عليه السلام فرمود: شما مىتوانيد اين دعا را بخوانيد: اللّهم ان كانت ذنوبى قد اخلقت عندك وجهى فانى اتوجّه اليك بنبيّك نبىّ الرحمة و على و فاطمة و الحسن و الحسين و الائمة.(273)
بار خدايا اگر گناهانم مرا در بارگاه تو بىآبرو ساخته است، اينك به آبرو و حرمت پيامبرت، پيامبر مهر و رحمت و به حرمت و آبروى على، فاطمه، حسن، حسين و ديگر امامان نور - كه درود خدا بر آنان باد - رو به بارگاه تو مىآورم و تو را مىخوانم كه مهر و رحمت و لطف خود را بر من فرو فرستى...
فولادوند: و [يوسف] به آن كس از آن دو كه گمان مىكرد خلاص مىشود، گفت: «مرا نزد آقاى خود به ياد آور.» و[لى] شيطان، يادآورى به آقايش را از ياد او برد؛ در نتيجه، چند سالى در زندان ماند.
انصاریان: و به یکی از آن دو نفر که دانست آزاد می شود، گفت: مرا نزد سرور خود یاد کن. ولی شیطان یاد کردنِ از یوسف را نزد سرورش از یاد او برد؛ در نتیجه چند سالی در زندان ماند.
تفسیر نور:
كلمهى «ظنّ» به معناى اعتقاد و علم نيز استعمال شده است. زيرا در آيه قبل يوسف به صراحت و قاطعيت از آزادى يكى و اعدام ديگرى خبر داده است. بنابراين «ظنّ» در اينجا به معناى گمان همراه با شك نيست.
كلمهى «بضع» به عدد زير ده گفته مىشود و اكثر مفسرين مدت زندان حضرت يوسف را هفت سال گفتهاند. (واللَّه اعلم)
در بعضى تفاسير جمله «فانسيه الشيطان» را اينگونه ترجمه كردهاند كه «شيطان ياد پروردگار را از ذهن يوسف برد و او به جاى استمداد از خداوند به ساقى شاه توجه كرد» و اين براى يوسف ترك اولى بود و لذا سالهاى ديگرى را نيز در زندان ماند. امّا صاحب تفسير الميزان مىنويسد: اينگونه روايات خلاف قرآن است چون قرآن يوسف را از مخلصين دانسته و شيطان به مخلصين نفوذ ندارد. به علاوه در دو آيه بعد آمده كه «قال الذى نجا منهما وادّكر بعد امّة» فراموش كننده بعد از مدتها يوسف را به خاطر آورد، از اين معلوم مىشود كه فراموشى مربوط به ساقى بوده است نه يوسف.
1- انبيا نيز از طرق معمول، براى حل مشكلات خود اقداماتى را انجام مىدادهاند، و اين با توحيد و توكل منافاتى ندارد. «اذكرنى عند ربك»
2- هر تقاضايى رشوه نيست. «اذكرنى عند ربك» يوسف براى ارشاد وتعبير خواب، مزد و رشوهاى درخواست نكرد، بلكه گفت: به شاه مظلوميتم برسان.
3- معمولاً افراد بعد از رسيدن به پست و مقام و رفاه، دوستان قديمى را به فراموشى مىسپارند. «فانسيه الشيطان»
4- خروج يوسف از زندان و رفع اتهام از او، با اهداف شيطان ناسازگار بود، لذا دسيسه نمود. «فانساه الشيطان»»
((نكته ها :
1 - زندان كانون ارشاد يا دانشگاه فساد.
زندان تاريخچه بسيار دردناك و غمانگيزى در جهان دارد. بدترين جنايتكاران و بهترين انسانها هر دو به زندان افتاده اند، به همين دليل زندان هميشه كانونى بوده است براى بهترين درسهاى سازندگى و يا بدترين بد آموزيها.
در زندانهائى كه تبهكاران دور هم جمع مى شوند در حقيقت يك آموزشگاه عالى فساد تشكيل مى شود، در اين زندانها نقشه هاى تخريبى را مبادله مى كنند و تجربياتشان را در اختيار يكديگر مى گذارند و هر تبهكارى در واقع درس اختصاصى خود را به ديگران مى آموزد، به همين دليل پس از آزادى از زندان بهتر و ماهرتر از گذشته به جنايات خود ادامه مى دهند، آنهم با حفظ وحدت و تشكل جديد، مگر
تفسير نمونه جلد 9 صفحه 416
اينكه ناظران بر وضع زندان مراقب اين موضوع باشند و با ارشاد و تربيت زندانيان آنها را كه غالبا افرادى پر انرژى و با استعداد هستند تبديل به عناصر صالح و مفيد و سازنده بكنند.
و اما زندانهائى كه از پاكان و نيكان و بى گناهان و مبارزان راه حق و آزادى تشكيل مى گردد كانونى است براى آموزشهاى عقيدتى ، و راههاى عملى مبارزه ، و سازماندهى ، اينگونه زندانها فرصت خوبى به مبارزان راه حق مى دهد تا بتوانند كوششهاى خود را پس از آزادى هماهنگ و متشكل سازند.
يوسف كه در مبارزه با زن هوسباز، حيله گر، و قلدرى ، همچون همسر عزيز مصر، پيروز شده بود، سعى داشت كه محيط زندان را تبديل به يك محيط ارشاد و كانون تعليم و تربيت كند، و حتى پايه آزادى خود و ديگران را در همان برنامه ها گذارد.
اين سرگذشت به ما اين درس مهم را مى دهد كه ارشاد و تعليم و تربيت محدود و محصور در كانون معينى مانند مسجد و مدرسه نيست ، بلكه بايد از هر فرصتى براى اين هدف استفاده كرد حتى از زندان در زير زنجيرهاى اسارت .
ذكر اين نكته نيز لازم است كه درباره سالهاى زندان يوسف گفتگو است ولى مشهور اين است كه مجموع زندان يوسف 7 سال بوده ولى بعضى گفته اند قبل از ماجراى خواب زندانيان 5 سال در زندان بود و بعد از آن هم هفت سال ادامه يافت سالهائى پر رنج و زحمت اما از نظر ارشاد و سازندگى پر بار و پر بركت .
2 - آنجا كه نيكوكاران بر سر دار مى روند.
جالب اينكه در اين داستان مى خوانيم كسى كه در خواب ديده بود جام شراب به دست شاه مى دهد آزاد شد و آن كس كه در خواب ديده بود طبق نان بر سر دارد
تفسير نمونه جلد 9 صفحه 417
و پرندگان هوا از آن مى خورند به دار آويخته شد.
آيا مفهوم اين سخن اين نيست كه در محيطهاى فاسد و رژيمهاى طاغوتى آنها كه در مسير شهوات خودكامگانند آزادى دارند و آنها كه در راه خدمت به اجتماع و كمك كردن و نان دادن به مردم قدم بر مى دارند حق حيات ندارند و بايد بميرند؟ اين است بافت جامعه اى كه نظام فاسدى بر آن حكومت مى كند، و اين است سرنوشت مردم خوب و بد در چنين جامعه ها.
درست است كه يوسف با اتكاء به وحى الهى و علم تعبير خواب چنين پيش بينى را كرد ولى هيچ معبرى نمى تواند چنين تناسبها را در تعبيرش از نظر دور دارد.
در حقيقت خدمت در اين جوامع گناه است و خيانت و گناه عين ثواب !.
3 - بزرگترين درس آزادى !.
ديديم كه يوسف بالاترين درسى را كه به زندانيان داد درس توحيد و يگانه پرستى بود، همان درسى كه محصولش آزادى و آزادگى است .
او مى دانست ارباب متفرقون و هدفهاى پراكنده ، و معبودهاى مختلف ، سرچشمه تفرقه و پراكندگى در اجتماعند و تا تفرقه و پراكندگى وجود دارد طاغوتها و جباران بر مردم مسلطند، لذا براى قطع ريشه آنها دستور داد كه از شمشير براى توحيد استفاده كنند تا مجبور نباشند آزادى را به خواب ببينند بلكه آن را در بيدارى مشاهده كنند.
مگر جباران و ستمگران كه بر گرده مردم سوارند در هر جامعه اى چند نفر مى باشند كه مردم قادر به مبارزه با آنها نيستند؟ جز اين است كه آنها افراد محدودى هستند ولى با ايجاد تفرقه و نفاق ، از طريق ارباب متفرقون ، و در هم شكستن نيروى متشكل جامعه ، امكان حكومت را بر تودههاى عظيم مردم به دست مى آورند؟.
تفسير نمونه جلد 9 صفحه 418
و آن روز كه ملتها به قدرت توحيد و وحدت كلمه آشنا شوند و همگى زير پرچم الله الواحد القهار جمع گردند و به نيروى عظيم خود پى برند آن روز روز نابودى آنها است ، اين درس بسيار مهمى است براى امروز ما و براى فرداى ما و براى همه انسانها در كل جامعه بشرى و در سراسر تاريخ .
مخصوصا توجه به اين نكته ضرورت دارد كه يوسف مى گويد: حكومت مخصوص خداست (ان الحكم الا لله ) و سپس تاكيد مى كند پرستش و خضوع و تسليم نيز فقط بايد در برابر فرمان او باشد (امر الا تعبدوا الا اياه ) و سپس تاكيد مى كند آئين مستقيم و پا بر جا چيزى جز اين نيست (ذلك الدين القيم ) ولى سرانجام اين را هم مى گويد كه با همه اين اوصاف متاسفانه اكثر مردم از اين واقعيت بى خبرند (و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) و بنابراين اگر مردم آموزش صحيح ببينند و آگاهى پيدا كنند و حقيقت توحيد در آنها زنده شود اين مشكلاتشان حل خواهد شد.
4 - سوء استفاده از يك شعار سازنده .
شعار ان الحكم الا لله كه يك شعار مثبت قرآنى است و هر گونه حكومت را جز حكومت الله و آنچه به الله منتهى مى شود نفى مى كند متاسفانه در طول تاريخ مورد سوء استفاده هاى عجيبى واقع شده است از جمله همانگونه كه مى دانيم خوارج نهروان كه مردمى قشرى ، جامد، احمق و بسيار كج سليقه بودند براى نفى حكميت در جنگ صفين به اين شعار چسبيدند و گفتند تعيين حكم براى پايان جنگ يا تعيين خليفه گناه است چرا كه خداوند مى گويد ان الحكم الا لله : حكومت و حكميت مخصوص خدا است !.
آنها از اين مساله بديهى غافل بودند، و يا خود را به تغافل مى زدند، كه اگر حكميت از طرف پيشوايانى تعيين شود كه فرمان رهبريشان از طرف خدا
تفسير نمونه جلد 9 صفحه 419
صادر شده حكم آنها نيز حكم خدا است چرا كه سرانجام منتهى به او مى شود.
درست است كه حكمها (داورها) در داستان جنگ صفين به تصويب امير مؤ منان على (عليه السلام ) تعيين نشدند ولى اگر تعيين مى شدند حكم آنها حكم على (عليه السلام ) و حكم على (عليه السلام ) حكم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و حكم پيامبر حكم خدا بود.
اصولا مگر خداوند مستقيما بر جامعه انسانى حكومت و ياداورى مى كند، جز اين است كه بايد اشخاصى از نوع انسان - منتهى به فرمان خدا - زمام اين امر را به دست گيرند؟ ولى خوارج بدون توجه به اين حقيقت روشن ، اصل داستان حكميت را بر على (عليه السلام ) ايراد گرفتند و حتى - العياذ بالله - آن را دليل بر انحراف حضرتش از اسلام دانستند، زهى خود خواهى و جهل و جمود!!.
و اين چنين ، سازنده ترين برنامه ها هنگامى كه به دست افراد جهول و نادان بيفتد تبديل به بدترين وسائل مخرب مى شود.
و امروز هم گروهى كه در حقيقت دنباله روان خوارجند و از نظر جهل و لجاجت چيزى از آنها كم ندارند آيه فوق را دليل بر نفى تقليد از مجتهدان و يا نفى صلاحيت حكومت از آنها مى دانند، ولى جواب همه اينها در بالا داده شد.
توجه به غير خدا.
توحيد تنها در اين خلاصه نمى شود كه خداوند يگانه و يكتا است ، بلكه بايد در تمام شؤ ن زندگى انسان پياده شود، و يكى از بارزترين نشانه هايش اين است كه انسان موحد به غير خدا تكيه نمى كند و به غير او پناه نمى برد.
نمى گوئيم عالم اسباب را ناديده مى گيرد و در زندگى دنبال وسيله و سبب نمى رود، بلكه مى گوئيم تاثير واقعى را در سبب نمى بيند بلكه سر نخ همه اسباب را به دست مسبب الاسباب مى بيند، و به تعبير ديگر براى اسباب استقلال قائل نيست و همه آنها را پرتوى از ذات پاك پروردگار مى داند.
تفسير نمونه جلد 9 صفحه 420
ممكن است عدم توجه به اين واقعيت بزرگ درباره افراد عادى قابل گذشت باشد، اما سر سوزن بى توجهى به اين اصل براى اولياى حق مستوجب مجازات است ، هر چند ترك اولائى بيش نباشد و ديديم چگونه يوسف بر اثر يك لحظه بى توجهى به اين مساله حياتى سالها زندانش تمديد شد تا باز هم در كوره حوادث پخته تر و آبديده تر شود، آمادگى بيشتر براى مبارزه با طاغوت و طاغوتيان پيدا كند، و بداند در اين راه نبايد جز بر نيروى الله و مردم ستمديده اى كه در راه الله گام بر مى دارند تكيه نمايد.
و اين درس بزرگى است براى همه پويندگان اين راه و مبارزان راستين ، كه هرگز خيال ائتلاف به نيروى يك شيطان ، براى كوبيدن شيطان ديگر به خود راه ندهند، و به شرق و غرب تمايل نيابند و جز در صراط مستقيم كه جاده امت وسط است گام بر ندارند.
تفسير نمونه جلد 9 صفحه 421))
الجدول:
سورة یوسف (12) :
وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِّنْهُمَا اذْكُرْنِي عِندَ رَبِّكَ فَأَنسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ (42)
الإعراب:
(الواو) استئنافيّة (قال) فعل ماض، والفاعل هو أي يوسف (اللام) حرف جرّ (الذي) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق ب (قال) ، (ظنّ) فعل ماض، والفاعل هو أي يوسف (أنّ) حرف مشبّه بالفعل للتوكيد و (الهاء) ضمير في محلّ نصب اسم أنّ (ناج) خبر أنّ مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الياء المحذوفة للتنوين، فهو اسم منقوص (من) حرف جرّ و (هما) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بحال من الضمير في ناج (اذكرني) فعل أمر، و (النون) للوقاية و (الياء) مفعول به،والفاعل أنت (عند) ظرف منصوب متعلّق ب (اذكر) ، (ربّك) مضاف إليه مجرور.. و (الكاف) مضاف إليه.
(الفاء) عاطفة (أنساه) فعل ماض مبنيّ على الفتح المقدّر على الألف.. و (الهاء) مفعول به (الشيطان) فاعل مرفوع (ذكر) مفعول به ثان منصوب (ربّه) مثل ربّك (الفاء) عاطفة (لبث) مثل قال (في السجن) جارّ ومجرور متعلّق ب (لبث) ، (بضع) ظرف زمان منصوب نائب عن الظرف الصريح متعلّق ب (لبث) ، (سنين) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الياء فهو ملحق بجمع المذكّر.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 11:15 توسط م.ا.ت
|