حقيقت در مسلخ سياست:

نگرشى بر واژه‏ های  آیات  38-35 سوره یوسف

بَدَا« ظاهر گشت ، پیدا شد » رَأَوُا « دیدند » لَيَسْجُنُنَّهُ « حتما و حتما او را زندانی کنن» حَتَّى حِينٍ« تا مدتی »  (35)

((اين آيات متضمن قسمتى از داستان آن جناب است ، و آن ، داستان به زندان رفتن و مدتى در زندان ماندن اوست كه مقدمه تقرب تام او به دربار پادشاه مصر شد، و سرانجام عزيز مصر گرديد. و در ضمن با بيان عجيبى دعوتش را به دين توحيد در زندان ، نقل نموده ، و بيان مى كند كه براى اولين بار خود را معرفى كرد كه از دودمان ابراهيم و اسحاق و يعقوب است . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 232))

سرانجام قداست و پاكدامنى يوسف از راههاى گوناگون به روشنى خورشيد آشكار گرديد و گناه و زشتكارى بانوى كاخ و همدستانش بر همه دست اندركاران معلوم شد؛ با اين وصف دست سياست بر آن شد كه آزادمردِ بى‏گناهى را به جرم بى‏گناهى و امانت و پاكى روانه زندان سازد.

قرآن در اين مورد مى‏فرمايد.

ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَاَوُا الْاياتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتّى‏ حينٍ.

آنگاه پس از آشكار شدن آن نشانه‏ها بر شاه يا بانوى كاخ و همدستانش، كه همه بر پاكى و قداست يوسف گواهى مى‏كرد، باز هم چنان صلاح ديدند كه بايد به منظور به فراموشى سپردن ماجرا تا چندى او را به زندان افكنند.

((كلمه «بداء» به معناى پديد آمدن راى و نظريه است كه قبلا نبوده ، مثلا گفته مى شود در فلان موضوع براى من بداء حاصل شد، يعنى راى جديدى پيدا شد، ضمير «هم» در كلمه «لهم» به عزيز و همسرش و خواص دربارش برمى گردد.

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 232

منظور از «آيات» آن شواهد و ادله اى است كه بر برائت يوسف گواهى مى داد، و دلالت مى كرد بر اينكه دامن وى در اين قضيه و تهمتى كه به او زده اند پاك است . از قبيل شهادت آن كودك به ضميمه اينكه پيراهن يوسف از عقب پاره شده بود، و اينكه هر دو به طرف در پيشدستى كرده بودند. و شايد يكى ديگر از شواهد، قضيه زنان مصر و پاره كردن دستهايشان و عفتى باشد كه يوسف در برابر خواسته زنان به خرج داد، و نيز ممكن است يكى ديگراز شواهد اعتراف زليخا نزد زنان باشد كه گفته بود: من يوسف را دنبال كرده ام ، و او عفت به خرج مى داد.

حرف «لام» در جمله «ليسجننه» لام قسم است و معنايش اين است كه قسم خوردند و تصميم گرفتند كه او را حتما به زندان بيفكنند، و اين جمله تفسير آن «بدائى» است كه براى آنان حاصل شده بود، و ظرف «حتى حين» متعلق به همين جمله است .

و از آنجايى كه كلمه «حين» اضافه نشده و نفرموده «تا حين فلان» لذا معناى انتظارى را افاده مى كند، و به جمله چنين معنا مى دهد: تصميم گرفتند مدتى وى را زندانى كنند تا اين سر و صداها بخوابد، و مردم داستان مراوده زليخا را فراموش نمايند.

و معناى آيه اين است : بعد از مشاهده آن آيات و شواهدى كه بر طهارت و عصمت يوسف گواهى مى داد براى عزيز و همسرش و درباريان و مشاورينش راى جديدى پيدا شد، و آن اين بود كه تا مدتى يوسف را زندانى كنند، تا مردم داستان مراوده زليخا را كه مايه ننگ و رسوايى دربار شده بود فراموش نمايند، عزيز و اطرافيانش بر اين تصميم قسم خوردند.

از اينجا معلوم مى شود كه اگر چنين تصميمى گرفته اند براى اين بوده كه دودمان و دربار عزيز را از رسوايى تهمت و ننگ حفظ كنند، و شايد اين غرض را هم داشته اند كه امنيت عموم شهر را حفظ كرده باشند، و اجازه ندهند مردم و مخصوصا زنان مصر مفتون حسن و جمال وى گردند، آن هم آن حسنى كه همسر عزيز و زنان اشرافى مصر را واله خود كرده بود، چنين حسن فتانى اگر آزاد گذارده شود به طبع خود در مصر بلوائى به راه مى اندازد.

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 233

ليكن از اينكه در زندان به فرستاده پادشاه گفته بود: «ارجع الى ربك فسئله ما بال النسوه اللاتى قطعن ايديهن ...» و از اينكه پادشاه از زنان مصر پرسيد: «ما خطبكن اذ راودتن يوسف عن نفسه» و اينكه ايشان جواب داده بودند: «حاش للّه ما علمنا عليه من سوء» و اينكه همسر عزيز سپس اعتراف كرده و گفته است : «الان حصحص الحق انا راودته عن نفسه و انه لمن الصادقين» از همه اينها برمى آيد كه زليخا بعد از زندانى شدن يوسف امر را بر شوهرش مشتبه كرده ، و او را بر خلاف واقع معتقد و يا لااقل نسبت به واقع امر به شك و شبهه انداخته ، و خلاصه آنچنان در دل شوهرش تسلّط و تمكن داشته كه با ديدن همه آن آيات ، مع ذلك او را بر خلاف آيات و شواهد معتقد كرده است .

و بنابراين مى توان گفت كه زندانى شدن يوسف به دستور يا توسّل همين زن بوده .او اين پيشنهاد را كرده تا تهمت مردم را از خود دفع كند و هم اينكه يوسف را بر جرات و مخالفتش ادب نمايد، باشد كه از اين به بعد به اطاعت و انقياد وى درآيد. جمله «و لئن لم يفعل ...» هم كه در حضور زنان اشرافى مصر گفته بود به خوبى بر اين معنا دلالت مى كند.))

به باور «قتاده» منظور از نشانه‏هاى بى‏گناهى يوسف، چاك خوردن پيراهن او از پشت سر، بريده شدن دستهاى زنان در ضيافت زليخا، گواهى يكى از خاندان بانوى كاخ بر بى‏گناهى يوسف و امثال اينهاست، امّا به باور پاره‏اى ديگر منظور از آيات و نشانه‏ها، علايمى بود كه اميد زليخا و همدستان او را از تسليم پذيرى يوسف و همكارى او به يأس و نوميدى تبديل مى‏ساخت.

«سدى» در تفسير آيه مورد بحث آورده است كه: پس از فاش شدن اين ما جرا و روشن شدن بى‏گناهى و قداست يوسف، بانوى كاخ به همسرش گفت: اين غلام مرادر ميان مردم رسوا ساخت؛ چرا كه گفت من او را به سوى خود فراخواندم، و من نيز هيچ راهى براى دفاع ندارم، اينك تقاضاى من اين است كه يابايد به من اجازه دهى تا ميان مردم بروم و با بيان عذر خويش از خود دفاع كنم، و يا بايد همان گونه كه مرادر خانه زندانى ساخته‏اى او را نيز به زندان گسيل دارى؛ و آنگاه بود كه عزيز مصر با آگاهى از بى‏گناهى و پاكدامنى يوسف، او را به زندان افكند.

به باور پاره‏اى منظور از زندانى ساختن يوسف اين بود كه در افكار عمومى او را گناهكار و بانوى كاخ را بى‏گناه جلوه دهند؛ چرا كه به طور طبيعى فرد گناهكار را به زندان مى‏فرستند.

اما به باور پاره‏اى زندان در نزديكى زليخا بود و او بدين وسيله مى‏خواست تا يوسف در زندان ويژه دربار كه نزديك او بود منزل كند تا در صورت تمايل او را ببيند.

در مورد مدت زندانى شدن يوسف نيز - كه «حتى حين» - بيانگر آن است، ديدگاه‏ها متفاوت است:

1 - به باور «عكرمه» بر آن شدند كه او را به مدّت هفت سال به زندان افكنند.

2 - امّا به باور «كلبى» پنج سال.

3 - و از ديدگاه «جبايى» تا زمانى كه ماجراى زليخا از سر زبانها بيفتد و به فراموشى سپرده شود.

فولادوند: آنگاه پس از ديدن آن نشانه‌ها، به نظرشان آمد كه او را تا چندى به زندان افكنند.

انصاریان: آن گاه آنان پس از آنکه نشانه ها [یِ پاکی و پاکدامنی یوسف] را دیده بودند، عزمشان بر این جزم شد که تا مدتی او را به زندان اندازند.

تفسیر نور:

1- زيبايى هميشه خوشبختى‏آور نيست، دردسر هم دارد. «ثم بدالهم... ليسجننّه»

2- يك ديوانه سوزنى را در چاه مى‏اندازد، صد نفر عاقل نمى‏توانند آنرا در آورند. يك زن عاشق شد، مردان متعدد و رجال مملكتى نتوانستند اين رسوايى را، چاره‏انديشى كنند. «بدالهم بعد ما رأوا»

3- در دربارها و كاخهاى طاغوتيان، دادگاه و محاكمه غيابى و تشريفاتى است، تا بى‏گناهان محكوم شوند. «ليسجننّه»

4- كاخ نشينى معمولاً با بى‏پروايى و پر رويى همراه است. «من بعد ما رأوا الايات ليسجننه» با اين همه دليل بر پاكى يوسف، باز هم محكوم به زندان مى‏شود.

الجدول:

سورة یوسف (12) :

ثُمَّ بَدَا لَهُم مِّن بَعْدِ مَا رَأَوُا الْآيَاتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ (35)

الإعراب:

(ثمّ) حرف عطف (بدا) فعل ماض مبنيّ على الفتح المقدّر على الألف، والفاعل محذوف دلّ عليه الكلام المتقدّم في قوله (السجن أحبّ) ، والتقدير: بدا لهم أن يسجنوه  ..، (اللام) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (بدا) ، (من بعد) جارّ ومجرور متعلّق ب (بدا) ، (ما) حرف مصدريّ (رأوا) فعل ماض مبنيّ على الضمّ المقدّر على الألف المحذوفة لالتقاء الساكنين.. والواو فاعل (الآيات) مفعول به منصوب، وعلامة النصب الكسرة.

 (اللام) لام القسم لقسم مقدّر (يسجننّ) مضارع مرفوع وعلامة الرفع ثبوت النون وقد حذفت لتوالي الأمثال والواو المحذوفة لالتقاء الساكنين- الواو والنون من الأولى المشدّدة- فاعل.. و (النون) المشدّدة نون التوكيد، و (الهاء) ضمير مفعول به (حتّى) حرف جرّ (حين) مجرور بحرف الجرّ متعلّق ب (يسجننّه) .

الصرف:

(السجن) ، اسم جامد للمكان المخصّص لحجر الحرّيّة، وزنه فعل بكسر فسكون.. وبفتح السين هو مصدر.

(أصب) ، فيه إعلال بالحذف لمناسبة الجزم، أصله أصبو، وزنه أفع.

----------------------------------------------------------------

دَخَلَ « داخل شد » مَعَهُ « با او ، به همراه او » السِّجْنَ « زندان » فَتَيَانِ « دو جوان » أَرَانِي« می بینم خودم را »  أَعْصِرُ « می فشارم » خَمْرًا« شراب»   الْآخَرُ« دیگری» أَحْمِلُ« حمل می کنم ، می برم »  فَوْقَ رَأْسِي« بالای سرم »  خُبْزًا « نان » تَأْكُلُ « می خورد » الطَّيْرُ« پرندگان »  نَبِّئْنَا« باخبرکن ما را » تَأْوِيلِهِ« تعبیر آن »  نَرَاكَ« می بینیم تو  را »  (36)

يوسف در زندان خود كامكان

((كلمه «فتى» به معناى غلام و برده است ، و از سياق آيه برمى آيد كه دو زندانى نامبرده بردگان پادشاه بوده اند، «« در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از ابى جعفر (عليه السلام ) نقل شده كه در ذيل آيه «ثم بدا لهم من بعد ما راوا الايات ليسجننه حتى حين» فرموده : مقصود از «آيات» همان شهادت كودك و پيراهن از پشت پاره شده يوسف ، و (چشم و گوش خود ملك بود كه ) آن دو را در حال سبقت گرفتن به طرف در ديد و كشمكش آن دو را شنيد، و نيز اصرار بعدى زليخا به شوهرش در مورد حبس يوسف بود.

و در جمله «دخل معه السجن فتيان» فرموده : دو غلام بودند از غلامان ملك ، يكى نانوا بود، و ديگرى ساقى شراب او، و آن كس كه به دروغ خوابى نقل كرد همان نانوا بود.

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 248

على بن ابراهيم قمى همچنان حديث را ادامه مى دهد و چنين مى گويد: پادشاه دو نفر را گماشته بود تا از يوسف محافظت كنند، وقتى وارد زندان شدند از يوسف پرسيدند چه كارى از تو ساخته است ؟ گفت : من خواب تعبير مى كنم . يكى از آن دو موكل ، در خواب ديده بود انگور مى فشارد. يوسف در تعبيرش فرمود: از زندان بيرون مى شوى ، و ساقى شراب دربار گشته شاءنت بالا مى رود. آن ديگرى با اينكه خوابى نديده بود به دروغ گفت : من در خواب ديدم كه بر بالاى سرم نان حمل مى كنم ، و مرغان از همان بالا به نانها نوك مى زنند. يوسف در پاسخش فرمود: پادشاه تو را مى كشد و به دارت مى كشد، و مرغان از سرت مى خورند، مرد خنديد و گفت : من چنين خوابى نديده ام . يوسف - بطورى كه قرآن حكايت مى كند - در جوابش فرمود: اى دوستان زندانى من ! اما يكى از شما (آزاد مى شود و) ساقى شراب براى صاحب خود خواهد شد و اما ديگرى به دار آويخته مى شود و پرندگان از سر او مى خورند اين امرى كه درباره آن از من نظر خواستيد قطعى و حتمى است . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 249»»))

 سرانجام يوسف به جرم بى‏گناهى و همساز و همراه نشدن با محيط آلوده و استبدادزده و به كيفر آزادى، درست انديشى، امانتدارى و پاكدامنى به زندان فرستاده شد، و همراه و هم بند ديگر زندانيان گرديد و اين، نه نخستين بار بود كه بى‏گناهى به جرم بى‏گناهى روانه زندان مى‏گردد و نه آخرين بار. در اين آيات آفريدگار هستى از حال او در زندان خودكامگان خبر مى‏دهد و مى‏فرمايد:

وَدَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ‏

پس از اينكه خودكامگان صلاح انديشى كردند كه او بايد به زندان برود، از پى آن به زندان افكنده شد و دو جوان نيز به همراه او وارد زندان شدند.

به باور پاره‏اى، يكى از آن دو جوان ساقى فرمانرواى آن سامان بود و ديگرى آشپز و يژه‏اش كه بر ضد آن دو نيز خبر چينى و گزارش شده بودكه گويى در انديشه مسموم ساختن رهبر كشورند.

قالَ اَحَدَهُما اِنّى‏ اَرانى‏ اَعْصِرُ خَمْراً

به باور «ابن مسعود» يوسف پس از ورود به زندان، نشانه‏هايى از دانش و حكمت خويش را به زندانيان نشان داد و گفت در پرتودانش و بينشى كه به او ارزانى شده است خوابها را نيز تعبير مى‏كند و از پيام آنها خبر مى‏دهد و پيشگويى مى‏نمايد. از اين رو آن دو جوان به يكديگر گفتند: خوب است او را بيازماييم؛ و آنگاه بدون اينكه خوابى ديده باشند آمدند و چنين گفتند.

((«قال احدهما انى ارينى اعصر خمرا» - و اگر اين جمله را به جمله «و دخل ...» عطف نكرده و نفرموده : «و قال احدهما» براى اين است كه بفهماند نقل خواب آن دو بلافاصله پس از دخول در زندان نبوده ، بلكه بعد از گذشتن مدتى در زندان اين خواب را ديده و نقل كرده اند، همچنانكه اين گفتارشان كه گفتند «در خواب مى بينيم» و جواب يوسف كه گفت اى «رفقاى زندانى ام» بر اين معنا اشعار دارد.

جمله «ارينى» بطوريكه ديگران هم گفته اند حكايت حال گذشته است ، و جمله «اعصر خمرا» به معناى اين است كه انگور را مى فشردم تا خمر درست كنم ، و اگر انگور را خمر ناميده به اعتبار آن صورتى است كه در آينده به خود مى گيرد (و خمر مى شود)، و معناى آيه اين است : در بامدادى يكى از آن دو به يوسف گفت : من در عالم رويا ديدم كه براى تهيه شراب ، انگور مى فشارم .ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 234))

امّا به باور «مجاهد» و «جبايى» آنان چنين خوابهايى را ديده بودند و درست گفتند، ولى هنگامى كه يوسف خوابشان را تعبير نمود خواب خود راانكار كردند و اين انكارشان دروغ بود.

برخى بر آنند كه آن فردى كه به دار آويخته شد دروغ مى‏گفت، امّا آن ديگرى به راستى خواب ديده بود. و «على بن ابراهيم» نيز در تفسيرش همين ديدگاه را از امامان نور آورده است.

در مورد مفهوم آيه دو نظر است:

1 - به باور برخى منظور اين است كه يكى از آن دو كه ساقى شاه بود، گفت: شاخه درخت انگورى را در خواب ديدم كه سه خوشه در آن بود و من آن سه خوشه را چيدم و در جام شاه فشردم و به دست او دادم؛ و جمله «اعصر خمراً» در حقيقت «اعصر عنب خمر» مى‏باشد كه حذف شده است.

به باور پاره‏اى از جمله «زجاج» و «ابن انبارى» رسم عرب اين است كه در جايى كه مفهوم سخنى روشن باشد و اشتباهى رخ ندهد، نام پديده‏اى را كه از پديده و چيزى ديگرى توليد مى‏گردد، همان را روى آن چيز مى‏گذارند؛ براى نمونه گفته مى‏شود: او آجر مى‏پزد، يا شيره مى‏جوشاند؛ در مثال نخست منظور اين است كه او خشت مى‏پزد، و در مثال دوّم منظور اين است كه او آب انگور مى‏جوشاند.

2 - به باور برخى ديگر،عرب انگور را «خمر» مى‏نامد كه بر اين اساس مفهوم آيه اين مى‏شود: من در خواب ديدم كه انگور مى‏فشارم.

وَقالَ الْاخَرُ اِنّى‏ اَرانى‏ اَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسى‏ خُبْزاً تَأْكُلُ الْطَّيْرُ مِنْهُ

و آشپز شاه گفت: من در خواب ديدم گويا روى سرم سه عدد زنبيل است كه ميان آنها نان و انواع غذا هاست و پرندگان از آن مى‏خورد.

((«و قال الاخر انى ارينى احمل فوق راسى خبزا تاكل الطير منه» - يعنى مرغ به آن نان نوك مى زد و اين خواب ديگرى بوده كه رفيق ديگرش ديده . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 234))

نَبِّئْنا بِتَأْويلِهِ‏

ما را از تعبير و تأويل آن آگاه ساز.

اِنَّا نَريكَ مِنَ الْمُحْسِنينَ.

كه ما تو را از نيكوكاران مى‏نگريم.

((آنگاه آن دو گفتند: «نبئنا بتاءويله انا نريك من المحسنين». و در اين آيه شريفه در حقيقت با ذكر گفتار آنان اكتفا كرد از اينكه بگويد: «قال» و «قال»، و اين خود از تفنن هاى لطيف قرآن است .

ضمير «ها» در كلمه «بتاءويله» به رويا برمى گردد، هر چند كلمه رويا ذكر نشده ، و ليكن سياق دلالت بر آن دارد و با جمله «انا نريك من المحسنين» درخواست تعبير خواب خود را تعليل كردند. «نريك» به معناى (مى بينيم تو را نيست ، بلكه به معناى ) اين است كه : درباره تو معتقديم كه از نيكوكاران هستى ، چون سيماى نيكوكاران را در تو مى بينيم .

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 234

و اگر بپرسى چه ارتباطى ميان درخواست تعبير خواب با نيكوكار بودن يوسف وجود دارد؟ در جواب مى گوييم اين بدان جهت است كه نوعا مردم ، نيكوكاران را داراى دلهايى پاك و نفوسى تزكيه شده مى دانند، و چنين معتقدند كه اينگونه افراد زودتر از ديگران به روابط امور و جريان حوادث منتقل مى شوند، و انتقالشان هم از انتقال ديگران به صواب نزديكتر است .

بنابراين ، معناى آيه اين مى شود: يكى از آن دو به يوسف گفت : من در خواب چنين ديدم . ديگرى گفت : من در خواب چنان ديدم . آنگاه هر دو گفتند: ما رابه تعبير آن آگاه ساز، چون معتقديم كه تو از نيكوكارانى ، و امثال اين امور و اسرار نهانى بر نيكوكاران پوشيده نيست ، آرى نيكوكاران با صفاى دل و پاكى نفسشان درك مى كنند چيرهايى را كه ديگران از درك آن عاجز مى مانند.))

«ضحّاك» مى‏گويد: رسم يوسف در زندان اين بود كه اگر جاى كسى تنگ بود به هر صورت ممكن براى او گشايش و وسعتى پديد مى‏آورد و اگر كسى نيازمند مى‏شد، در رفع نياز و گرفتارى او مى‏كوشيد، و اگر كسى بيمار مى‏شد، او را پرستارى مى‏نمود! و از حضرت صادق‏عليه السلام نيز همين نكته و همين سيره اخلاقى يوسف روايت شده است.

و «زجاج» آورده است كه يوسف به ستمديدگان يارى مى‏رسانيد و به ناتوانان كمك مى‏كرد و از دردمندان عيادت مى‏نمود و در تفسير آيه مى‏گويد: منظور آنان اين بود كه: ما تو را از كسانى مى‏نگريم كه تعبير خوابها و تأويل آنها را خوب مى‏دانند. و اين بيان نشانگر درستى پيام خواب‏هاست كه در جامعه‏هاى پيشين نيز به آن بها داده مى‏شده است.

در روايت است كه خوابها يك چهل و ششم از رسالت و نبوت است؛ چرا كه همان سان كه پيامبران از آينده خبر مى‏دهند واز رويدادها پيشگويى مى‏نمايند، برخى خوابها نيز از آينده پيام دارند واز رويدادهاى آينده خبر مى‏دهند! بنابر اين معناى آيه اين است كه: ما مى‏دانيم كه تو از تعبير خوابها آگاهى دارى. و اين سخن و تكريم از يوسف بر اين اساس است كه اميرمؤمنان‏عليه السلام فرمود: ارزش هر انسانى به اندازه همان چيزى است كه آن را به شايستگى انجام مى‏دهد «قيمة كلّ امرى‏ءٍ ما يحسنه.»(265)

و «ابو مسلم» مى‏گويد: معناى آيه اين است كه: اگر خواب ما را تعبير كنى، ما تو را از شايسته‏كرداران مى‏بينيم.

فولادوند: و دو جوان با او به زندان درآمدند. [روزى‌] يكى از آن دو گفت: «من خويشتن را [به خواب‌] ديدم كه [انگور براى‌] شراب مى‌فشارم»؛ و ديگرى گفت: «من خود را [به خواب‌] ديدم كه بر روى سرم نان مى‌برم و پرندگان از آن مى‌خورند. به ما از تعبيرش خبر ده، كه ما تو را از نيكوكاران مى‌بينيم.»

انصاریان: و دو غلام [پادشاه مصر] با یوسف به زندان افتادند. یکی از آن دو نفر گفت: من پی در پی خواب می بینم که [برای] شراب، [انگور] می فشارم، و دیگری گفت: من خواب می بینم که بر سر خود نان حمل می کنم [و] پرندگان از آن می خورند، از تعبیر آن ما را خبر ده؛ زیرا ما تو را از نیکوکاران می دانیم.

تفسیر نور:

در حديث مى‏خوانيم: دليل آنكه يوسف را نيكوكار ناميدند اين بود كه به افراد مريض در زندان رسيدگى مى‏كرد و براى نيازمندان تلاش مى‏نمود و براى سايرين، جا باز مى‏كرد. <44>

1- زندان و زندانى در تاريخ، سابقه‏ى طولانى دارد.«دخل معه السجن»

2- زندان يوسف، عمومى بوده است. «معه السجن»

3- احترام افراد را حفظ كنيد. قرآن از زندانى‏ها به «فتيان» ياد مى‏كند.

4- خواب‏ها را ساده نگيريم، در بعضى از آنها اسرارى نهفته است. «ارانى اعصر خمراً» (ممكن است انسان‏هاى عادى نيز خواب‏هاى مهمى ببينند.)

5- اگر مردم اعتماد به كسى پيدا كنند، تمام رازهاى خود را با او در ميان مى‏گذارند. «انّا نريك من المحسنين»

6- انسان‏هاى وارسته، در زندان نيز روى افراد تأثير گذارند.«نريك من المحسنين»

7- حتى مجرمان و گناهكاران نيز براى نيكوكاران، جايگاه شايسته‏اى قايلند. «انا نريك من المحسنين»

الجدول:

سورة یوسف (12) :

وَدَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيَانِ قَالَ أَحَدُهُمَا إِنِّي أَرَانِي أَعْصِرُ خَمْرًا وَقَالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرَانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزًا تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنَا بِتَأْوِيلِهِ إِنَّا نَرَاكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (36)

الإعراب:

(الواو) عاطفة (دخل) فعل ماض (معه) ظرف منصوب متعلّق ب (دخل) .. و (الهاء) ضمير مضاف إليه (السجن) مفعول به منصوب (فتيان) فاعل مرفوع، وعلامة الرفع الألف (قال) مثل دخل (أحدهما) فاعل مرفوع، و (هما) ضمير متّصل في محلّ جرّ مضاف إليه (إنّي أراني) مثل إنّا لنراها «1» ، و (النون) للوقاية، والفاعل أنا (أعصر) مضارع مرفوع، والفاعل أنا (خمرا) مفعول به منصوب (الواو) عاطفة (قال الآخر ...

أحمل) مثل المتقدّمة (فوق) ظرف مكان منصوب متعلّق ب (أحمل) [2] ، (رأسي) مضاف إليه مجرور، وعلامة الجرّ الكسرة المقدّرة على ما قبل الياء، و (الياء) مضاف إليه (خبزا) مفعول به منصوب (تأكل) مضارع مرفوع (الطير) فاعل مرفوع (من) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (تأكل) ، (نبّئنا) فعل أمر.. و (نا) ضمير مفعول به، والفاعل أنت (بتأويله) جارّ ومجرور ومضاف إليه متعلّق ب (نبّئ) ، (إنّا نراك من المحسنين) مثل إنّا لنراها في ضلال «3» ، وعلامة الجرّ الياء.

(1، 3) في الآية (30) من هذه السورة.

[2] أو متعلّق بمحذوف حال من (خبزا) .

--------------------------------------------------

لَا يَأْتِيكُمَا« نمی آید برای شما (دو نفر)»  طَعَامٌ « غذا» تُرْزَقَانِهِ« روزی داده می شوید از آن »  نَبَّأْتُكُمَا « آگاه می کنم شما را ، خبر می دهم شما را »  يَأْتِيَكُمَا« بیاید برای شما »  ذَلِكُمَا« آن »  عَلَّمَنِي « یاد داده است مرا » تَرَكْتُ « رها کردم » مِلَّةَ« آئین، مکتب»  (37)

يوسف پس از پرسش آن دو، به منظور جلب اعتمادشان و نيز به خاطر اينكه به آنان بفهماند كه به‏راستى داراى دانش و بينش گسترده و آگاه به تعبير خوابهاست چنين گفت:

لايَأْتيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ اِلاَّ نَبَّأْتُكُما بِتَأْويلِهِ قَبْلَ اَنْ يَّاْتِيَكُما

من پيش از آنكه غذاى روزانه شما برسد، شما را از تعبير خوابتان باخبر خواهم ساخت.

((وقتى آن دو زندانى با حسن ظن ناشى از ديدن سيماى نيكوكاران در چهره يوسف (عليه السّلام ) به آن جناب روى آوردند، و درخواست كردند كه وى خوابهايشان را تعبير كند، يوسف (عليه السّلام ) فرصت را براى اظهار و فاش ساختن اسرار توحيد كه در دل نهفته مى داشت غنيمت شمرده ، از موقعيتى كه پيش آمده بود براى دعوت به توحيد و به پروردگارش كه علم تعبير را به او افاضه فرموده ، استفاده كرد و گفت : كه اگر من در اين باب مهارتى دارم ، پروردگار من تعليمم داده ، و سزاوار نيست كه براى چنين پروردگارى شريك قائل شويم . و خلاصه به بهانه اين پيشامد نخست مقدارى درباره توحيد و نفى شركاء صحبت كرد، آنگاه به تعبير خواب آن دو پرداخت .

و در پاسخ آن دو چنين فرمود: هيچ طعامى - بعنوان جيره زندانيان - براى شما نمى آورند مگر آنكه من تاءويل و حقيقت آن طعام و مال آن را براى شما بيان مى كنم . آرى من به اين اسرار آگاهى دارم ، و همين خود شاهد صدق دعوت من است به دين توحيد.

البته اين معنا در صورتى است كه ضمير در «بتاءويله» به طعام برگردد، كه در اين صورت يوسف (عليه السّلام ) خواسته است معجره اى براى نبوت خود ارائه داده باشد، نظير گفتار مسيح (عليه السّلام ) به بنى اسرائيل كه فرمود: «و انبئكم بما تاكلون و ما تدخرون فى بيوتكم ان فى ذلك لايه لكم ان كنتم مؤ منين». مؤ يّد اين معنا پاره اى از رواياتى است كه از طرق امامان اهل بيت (عليهم السلام ) وارد شده ، و به زودى در بحث روايتى خواهد آمد -ان شاء اللّه تعالى .

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 235))

در تفسير اين فراز دو نظر است:

1 - به باور «ابن اسحاق» و «سدى» منظور اين است كه: شما غذايى را كه روزيتان مى‏گردد درخواب نمى‏بينيد، جز اينكه من تعبير آن را در بيدارى و پيش از رسيدن آن غذا، به شما خبرخواهم داد. و آن حضرت بدان دليل پيش از تعبير خواب آن دو به گفتار ديگرى پرداخت، كه از خواب يكى از آن دو جوان دريافت كه او به زودى گرفتار بلا خواهد شد؛ از اين رو نخواست خواب آن دو را بى‏درنگ تعبير نموده و خاطر يكى از آن دو را آزرده سازد.

2 - و به باور «حسن» و «جبايى» منظور اين است كه: هيچ غذايى از خانه براى شما نياورند جز اينكه پيش از آوردن آن، من شما را از خصوصيات و چگونگى آن آگاه خواهم ساخت.

اين بيان يوسف به سخن مسيح عليه السلام مى‏ماند كه مى‏فرمود: «وانبئُكم بما تأكلون و ما تدخرون فى بيوتكم»(266) من شما را از آنچه مى‏خوريد و در خانه‏هايتان ذخيره مى‏سازيد، خبر مى‏دهم.

و بدان دليل پيش از تعبير خوابشان اين نكته را بيان فرمود كه آن دو به مقام رسالت و نبوت او آگاه گردند و گفتارش را جدّى بگيرند.

ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَنى‏ رَبّى‏

از اين فراز اين نكته دريافت مى‏گردد كه گويى آن دو از يوسف پرسيدند، شما با اينكه نه كاهن هستى و نه پيشگو، چگونه تعبير خوابها را مى‏دانى و از پيام آنها خبر مى‏دهى؟ كه آن حضرت در پاسخ آن دو مى‏فرمايد: من پيامبر خدا هستم و اين دانش و بينشى است كه پروردگارم به من آموخته است.

((در اين دو آيه اين معنا را گوشزد فرموده كه علم به تعبير خواب و خبر دادن از تاءويل احاديث از علوم عادى و اكتسابى نيست كه هر كس بتواند فرا گيرد، بلكه اين علمى است كه پروردگارم به من موهبت فرموده ، ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 236))

اِنّى‏ تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لايُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَهُمْ بِالْاخِرَةِهُمْ كافِرُونَ.

من كيش و مرام مردمى را كه به خداى يكتا ايمان نمى‏آورند و سراى واپسين را باور نمى‏دارند، رها ساخته‏ام.

به بيان ديگر منظور اين است كه: هيچ فردى شايسته اين مقام رفيع نمى‏گردد، مگر اينكه به‏راستى ايمانش خالص باشد؛ و من بدان دليل كه كيش مردم شرك‏گرا را رها ساخته و به يكتا آفريدگار هستى ايمانى آگاهانه وخالصانه آورده‏ام، او مرا به چنين نعمت‏هاى گرانى گرامى داشته و به رسالت برگزيده است.

فولادوند: گفت: «غذايى را كه روزى شماست براى شما نمى‌آورند مگر آنكه من از تعبير آن به شما خبر مى‌دهم پيش از آنكه [تعبير آن‌] به شما برسد. اين از چيزهايى است كه پروردگارم به من آموخته است. من آيين قومى را كه به خدا اعتقاد ندارند و منكر آخرتند رها كرده‌ام،

انصاریان: گفت: هیچ جیره غذایی برای شما نمی آید مگر آنکه من شما را پیش از آمدنش از تعبیر آن خواب آگاه می کنم، این از حقایقی است که خدا به من آموخته است؛ زیرا من آیین مردمی را که به خدا ایمان ندارند و به سرای آخرت کافرند، رها کرده ام.

تفسیر نور:

در ترجمه بخش اوّل آيه، اين احتمال نيز وجود دارد كه معناى آيه اينگونه باشد: «من از جانب خداوند مى‏دانم غذايى كه براى شما خواهند آورد چيست؟» پس مى‏توانم خواب شما را هم تعبير كنم يعنى يوسف علاوه بر تعبير خواب از چيزهاى ديگر نيز خبر مى‏داده است. مثل حضرت عيسى‏عليه السلام كه از غذاى ذخيره شده در منازل و يا آنچه مى‏خوردند، خبر مى‏داد.

سؤال: چرا حضرت يوسف‏عليه السلام خواب آنان را فورى تعبير نكرد و آن را به وقت ديگر، و ساعتى بعد موكول كرد؟

پاسخ اين سؤال را از فخر رازى مى‏شنويم:

1- مى‏خواست آنها را در انتظار قرار دهد تا كمى تبليغ و ارشاد كند، شايد شخص اعدامى ايمان آورد و با حسن عاقبت از دنيا برود.

2- مى‏خواست با بيان نوع غذايى كه نيامده، اعتماد آنان را جلب كند.

3- مى‏خواست آنها را تشنه‏تر كند، تا بهتر بشنوند.

4- چون تعبير خواب يكى از آنها اعدام بود، كمى طفره مى‏رفت تا قالب تهى نكند.

1- گاهى براى تأثيرگذارى بيشتر، لازم است انسان قدرت علمى و كمالات خود را به ديگران عرضه كند. «نبّاتكما بتأويله»

2- از فرصت‏ها، بهترين استفاده را بكنيد. «نبّاتكما بتأويله... انى تركت ملة»

(يوسف قبل از تعبير خواب، كار فرهنگى و اعتقادى خود را شروع كرد.)

3- معلومات و دانسته‏هاى خود را از خداوند بدانيم. «علّمنى ربّى»

4- هدف از آموزشها نيز پرورش است. «علّمنى ربّى»

5- خداوند حكيم است و بى‏جهت درى را به روى كسى باز نمى‏كند. «علّمنى ربّى» زيرا من؛ «تركت ملّة قوم لايؤمنون»

6- كسى كه از ظلمات كفر فرار كند، به نور علم مى‏رسد. «علمنى ربى انى تركت» (دليل علم من ترك كردن كفر است.)

7- در تمام اديان، عقيده به توحيد و معاد در كنار يكديگر لازم است. «قوم لايؤمنون باللَّه و هم بالاخرة كافرون»

8- اساس ايمان، تبرّى و تولّى است. در اين آيه برائت از كفار و در آيه بعد ولايت اولياى الهى مطرح است. «انى تركت - واتّبعت»

الجدول:

سورة یوسف (12) :

قَالَ لَا يَأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلَّا نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَن يَأْتِيَكُمَا ذَلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لَّا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَهُم بِالْآخِرَةِ هُمْ كَافِرُونَ (37)

الإعراب:

(قال) فعل ماض، والفاعل هو أي يوسف (لا) حرف نفي (يأتيكما) مضارع مرفوع، وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الياء و (كما) ضمير مفعول به (طعام) فاعل مرفوع (ترزقانه) مضارع مبنيّ للمجهول مرفوع وعلامة الرفع ثبوت النون و (الألف) ضمير نائب الفاعل، و (الهاء) مفعول به (إلّا) أداة حصر (نبأت) فعل ماض مبنيّ على السكون.. و (التاء) فاعل و (كما) ضمير مثل الأول (بتأويله) جارّ ومجرور متعلّق ب (نبّأت) ..

و (الهاء) مضاف إليه (قبل) ظرف زمان منصوب متعلّق ب (نبّأت) ، (أن) حرف مصدريّ ونصب (يأتيكما) مضارع منصوب.. و (كما) مثل الأول، والفاعل هو أي طعام.

 (ذلك) اسم إشارة مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ.. و (اللام) للبعد و (الكاف) للخطاب و (ما) حرف للتثنية (من) حرف جرّ (ما) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق بخبر المبتدأ، والعائد محذوف أي علّمني إيّاه ربّي (علّمني) فعل ماض و (النون) للوقاية، و (الياء) مفعول به (ربّي) فاعل مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على ما قبل الياء.. و (الياء) مضاف إليه (إنّ) حرف مشبه بالفعل- ناسخ. و (الياء) ضمير في محلّ نصب اسم إنّ (تركت) مثل نبّأت (ملّة) مفعول به منصوب (قوم) مضاف إليه مجرور (لا) مثل الأول (يؤمنون) مضارع مرفوع.. والواو فاعل (بالله) جارّ ومجرور متعلّق بفعل يؤمنون (الواو) عاطفة (هم) ضمير منفصل في محلّ رفع مبتدأ (بالآخرة) جارّ ومجرور متعلّق ب (كافرون) ، (هم) مثل الأول وتأكيد له (كافرون) خبر مرفوع وعلامة الرفع الواو.

-----------------------------------------------

اتَّبَعْتُ « پیروی کردم » مِلَّةَ آبَائِي « آئین پدرانم» مَا كَانَ لَنَا « نبود برای ما (شایسته نیست برای ما )» أَن نُّشْرِكَ « اینکه مشرک شویم »  فَضْلِ اللَّهِ« عنایت خدا » لَا يَشْكُرُونَ « سپاسگزاری نمی کنند» (38)

در ادامه سخن در اين مورد مى‏افزايد:

وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ ابائى‏ اِبْراهيمَ وَاِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ ما كانَ لَنا اَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَىْ‏ءٍ

و من از دين و آيين پاك و توحيد گرايانه پدران گرانمايه‏ام ابراهيم، اسحاق و يعقوب پيروى نموده‏ام؛ چرا كه براى ما كه از كانون وحى و رسالت برخاسته‏ايم شايسته نيست كه چيزى را شريك و همتاى تدبيرگر و آفريدگار يگانه هستى قرار دهيم و راه و رسمى جز همان راه خدا پسندانه ابراهيم را برگزينيم.

((اما اينكه «خداوند راهى به شرك براى آنان نگذاشته ، بايد دانست كه اين از باب جبر و الجاء نيست ، بلكه از باب تاييد و تسديد است ، چون خداوند ايشان را به نعمت نبوت و رسالت اختصاص داده ، و خدا داناتر است كه رسالت را در چه دودمانى قرار مى دهد، در نتيجه انبياء به توفيق و تاييد خداوندى از هر خطا و گناهى عصمت مى ورزند، و به دين توحيد مى گرايند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 237))

ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَعَلَى النَّاسِ‏

اين توحيد گرايى و بيزارى از شرك و بيداد، و يا اين مقام والاى رسالت و نعمت دانش و بينشى كه به ما ارزانى شده، از بركت فزون بخشى و كرامت خدا بر ما و به خاطر مهر و رحمت بر مردمى است كه ما را به سوى آنان بر انگيخته و ضمن اين كه ما را وسيله هدايت و ارشاد براى آنان قرار داده، همه آنان را نيز به فرمانبردارى از ما سفارش فرموده است.

((و اما اينكه فرمود: «اين از فضل خدا است بر ما اهل بيت و بر مردم» اين نيز بدان جهت است كه خداوند ايشان را تاييد نموده . و اين خود بالاترين فضل است ، مردم هم مى توانند و در وسع و طاقتشان هست كه به آنان مراجعه نموده و به پيروى ايشان رستگار و به هدايت ايشان مهتدى شوند، پس فضل بر مردم هم هست . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 237))

وَلكِنَّ اَكْثَرَ النَّاسِ لايَشْكُرُونَ.

امّا بيشتر مردم سپاس نعمت‏هاى گران خدا را نمى‏گزارند.

((و اما اينكه «بيشتر مردم قدر نمى دانند» به خاطر اين است كه اين نعمت را يعنى نعمت نبوت و رسالت را كفران مى كنند در نتيجه اعتنائى به آن ننموده ، حاملين آن را پيروى نمى نمايند. و يا به عبارتى به خاطر اين است كه نعمت توحيد را كفران نموده از ملائكه و يا جن و انس شريك براى خدا مى گيرند و آنها را به جاى خدا مى پرستند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 237))

فولادوند: و آيين پدرانم، ابراهيم و اسحاق و يعقوب را پيروى نموده‌ام. براى ما سزاوار نيست كه چيزى را شريك خدا كنيم. اين از عنايت خدا بر ما و بر مردم است، ولى بيشتر مردم سپاسگزارى نمى‌كنند.

انصاریان: و [از ابتدا] از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی کرده ام، برای ما شایسته نیست که چیزی را شریک خدا قرار دهیم. این از فضل خدا بر ما و بر مردم است، ولی بیشتر مردم ناسپاسند.

تفسیر نور:

اصالت خانوادگى، همچنانكه در ساختار شخصيت افراد مؤثر است، در پذيرش مردم نيز اثر دارد. لذا حضرت يوسف براى معرفى خود، به پدران خود كه انبياى الهى هستند تكيه مى‏كند، تا هم اصالت خانوادگيش را ارائه دهد و هم قداست دعوت خود را. اين همان روشى است كه پيامبرصلى الله عليه وآله نيز در معرفى خود به كار مى‏برد و مى‏فرمود: من همان پيامبر امّى هستم كه نام ونشانم در تورات و انجيل آمده است. حضرت سيدالشهدا حسين‏بن‏على‏عليهما السلام و امام سجادعليه السلام نيز در كربلا و شام در برابر مردم خود را چنين معرفى كردند: «اَنا بن فاطمة الزّهرا».

كلمه «ملّة» در قرآن به معناى آيين بكار رفته است. و در آيه 78 سوره حج سيماى «ملّة ابراهيم» اينگونه ترسيم شده است؛ «با تمام قُوا در راه خدا جهاد كنيد و اهل نماز و زكات و اعتصام به خدا باشيد. در دين سختى و حرجى نيست، تسليم خدا باشيد، اين است ملّت پدرتان ابراهيم.»

1- رسيدن به حق، در گرو شناخت باطل و ترك آن است. «تركت ملة قوم لا يومنون و اتبعت ملة...»

2- جدّ انسان، در حكم پدر انسان است و كلمه «أب» به او نيز اطلاق شده است. «ملّة ابائى ابراهيم و اسحق ويعقوب»

3- انبيا بايد از خاندان پاك باشند. «ابائى ابراهيم و...»

4- پيامبران الهى از يك وحدت هدف برخوردارند. «ملة ابائى ابراهيم واسحق و...»

5- نبوت و هدايت، توفيق و فضل الهى براى همه است. «علينا و على الناس»

6- در كنار راههاى منفى، راه مثبت را نيز نشان دهيم. «تركت ملّة... واتبعت ملّة....»

7- پرهيز از شرك و گرايش به توحيد، توفيق الهى مى‏خواهد. «ذلك من فضل اللَّه»

8- شرك در تمام ابعادش (ذات وصفات و عبادت)، منفور است. «من شى‏ء»

9- اكثريت، معيار شناخت صحيح نيست. «اكثرهم لا يشكرون»

10- پشت كردن به راه انبيا، بزرگترين كفران نعمت است. «لايشكرون»

11- شرك‏ورزى، ناسپاسى در برابر خداوند است. «لايشكرون»

الجدول:

سورة یوسف (12) :

وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَائِي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ مَا كَانَ لَنَا أَن نُّشْرِكَ بِاللَّهِ مِن شَيْءٍ ذَلِكَ مِن فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنَا وَعَلَى النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ (38)

الإعراب:

(الواو) عاطفة (اتّبعت ملّة آبائي) مثل تركت ملّة قوم، وعلامة نصب آباء الفتحة المقدّرة على ما قبل الياء.. و (الياء) مضاف إليه (إبراهيم) بدل من آباء مجرور وعلامة الجرّ الفتحة، ومثله (إسحاق، يعقوب) معطوفين عليه بحرفي العطف (ما) حرف نفي (كان) فعل ماض ناقص- ناسخ- (اللام) حرف جرّ و (نا) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف خبر كان (أن نشرك) مثل أن يأتي، والفاعل نحن (باللَّه) جارّ ومجرور متعلّق ب (نشرك) ، (من) حرف جرّ زائد (شيء) مجرور لفظا منصوب محلّا مفعول به.

 (ذلك من فضل..) مثل ذلكما ممّا علّمني (الله) لفظ الجلالة مضاف إليه مجرور (على) حرف جرّ و (نا) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بفضل (الواو) عاطفة (على الناس) جارّ ومجرور متعلّق بما تعلّق به (علينا) لأنه معطوف عليه، (الواو) عاطفة (لكنّ) حرف مشبّه بالفعل للاستدراك (أكثر) اسم لكنّ منصوب (الناس) مضاف إليه مجرور (لا يشكرون) مثل لا يؤمنون.