فرمان پايدارى و پايمردى:

نگرشى بر واژه‏ های  آیات  112-109 سوره هود

فَلَا تَكُ « پس نباش » مِرْيَةٍ« شک ، تردید ، اعتراض ، مجادله » يَعْبُدُ« پرستش می کنن»  هَؤُلَاءِ« اینان »  مَا يَعْبُدُونَ « پرستش نمی کنند » آبَاؤُهُم« پدران آنها » مُوَفُّوهُمْ « به طور کامل دهنده به آنها (به طور کامل اداکننده به ایشان) » نَصِيبَ« بهره » غَيْرَ مَنقُوصٍ« بدون نقص و کمبود »  (109)

((پس از آن كه داستانهاى امّتهاى گذشته و سرانجام شرك و فسق و لجبازى و انكار آيات خدا و استكبارشان را از قبول حق كه انبياى آنان بدان دعوت مى كردند، براى پيغمبر گراميش تفصيل داد خاطرنشان مى سازد كه چگونه رفتارشان ايشان را به هلاكت و عذاب استيصال و در آخرت و روزى كه اولين و آخرين يكجا جمع مى شوند به عذاب دائمى دوزخ مبتلا مى سازد و پس از آنكه در آيات گذشته آن تفصيلات را خلاصه نموده ، اينك در آيات مورد بحث به پيغمبرش دستور مى دهد كه او و هر كه پيرو اوست از آن داستانها عبرت گيرند و براى خود كسب يقين كنند، كه شرك و فساد در زمين آدمى را جز به سوى هلاكت و انقراض رهنمون نمى شود،

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 57

لا جرم مى بايستى دست از طريق عبوديّت برنداشته ، خويشتن دارى و نماز را شعار خود سازند، و بر ستمكاران ركون و اعتماد نكنند كه اگر چنين كنند آتش آنان را خواهد گرفت ، و ديگر جز خدا ياورى نخواهند داشت ، و كسى به كمكشان نخواهد شتافت ، و بايد بدانند كه هميشه برد، با خداست و منطق كفار هميشه منكوب و خوار است هر چند خدا چند صباحى مهلتشان دهد، چه اگر خدا مهلتشان مى دهد، جز براى اين نيست كه مى خواهد كلمه حق را كه قضا و قدرش بر تثبيت آن رانده شده استوار سازد (يعنى آنچه كه ايشان ، در قوّه دارند به فعليّت برساند و حجّت بر آنان تمام شود) و بزودى اين منظور در قيامت كه ايشان را به كيفر كردارشان مى رساند تاءمين و تكميل مى گردد.))

در اين آيات انسانساز آفريدگار هستى روى سخن را به پيامبر برگزيده‏اش مى‏كند و مى‏فرمايد:

فَلاتَكُ فى‏ مِرْيَةٍ مِمَّا يَعْبُدُ هؤُلاءِ

و تو اى پيامبر بسان هميشه هيچ ترديدى نداشته باش كه آنچه را اين شرك گرايان به جاى خدا مى‏پرستند، پوچ و بى‏اساس است، و از پى آن به آتش دوزخ گرفتار خواهند گرديد.

ما يَعْبُدُونَ اِلاَّ كَما يَعْبُدُ اباؤُهُمْ مِنْ قَبْلُ

و اين پرستش خدايان دروغين و ساختگى به وسيله شرك گرايان جز از روى دنباله‏روى از پدران و نياكان خودشان نيست.

((و معناى جمله «ما يعبدون الا كما يعبد آباوهم» اين است كه : مردم بتها را به خاطر تقليد از پدرانشان مى پرستند، پس اين نسل معاصر، حجت و برهانى غير از تقليد از نسل گذشته ندارند. و مقصود از نصيب همان بهره اى است كه در قبال شرك و فسقشان عايدشان مى شود. و جمله «غير منقوص» جمله اى است حاليه و حال از نصيب ، كه مفاد جمله «لموفوهم» را تاءكيد مى كند، چون توفيه به معناى اين است كه حق ديگرى را بطور تمام و كامل اداء كند. و منظور از آن تاءكيد و اين موكّد اين است كه كفار را يكباره از عفو الهى مايوس نمايد.

بنابراين ، معناى آيه چنين مى شود: حال كه داستان اولين و گذشتگان را شنيدى و فهميدى كه چگونه خدايانى غير از خداى تعالى مى پرستيدند و چگونه آيات خدا را تكذيب مى كردند، و دانستى كه سنّت خداى تعالى در ميان آنان چه بود، و چگونه خدا در دنيا هلاك و در آخرت به آتش ‍ جاودانه مبتلايشان نمود، پس ديگر در عبادت قوم خودت شكّ و ترديد نداشته باش ، كه بت پرستى آنان همان رسم ديرينه پدران ايشان است و جز تقليد از آنان هيچ دليلى ندارند، و مطمئن بدان كه ما بزودى بهره اى را كه از كيفر اعمالشان عايدشان مى شود به ايشان مى دهيم ، بدون اينكه بوسيله شفاعت و يا عفو از آن بكاهيم .

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 58

ممكن هم هست كه مقصود از كلمه «آبائهم» پدران بلافصل نباشد، بلكه امتهاى گذشته اى باشد كه به كيفر بت پرستى منقرض شده اند، و حتى ممكن است مقصود پدران و نياكان عرب بعد از اسماعيل (عليه السلام ) هم نباشد، بلكه مطلق امتهاى گذشته باشد و خداوند در اين آيه و در آيه «افلم يدبروا القول ام جاءهم ما لم يات آباءهم الاوّلين» آن امتها را پدران كفار معاصر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) خوانده و اين مناسب تر و بهتر است . و بنابراين ، معناى آيه چنين مى شود: تو درباره بت پرستى قومت ترديد نداشته باش چه اينان نمى پرستند مگر همانهائى را كه آن امت هاى منقرض شده - كه پدران اينان حساب مى شوند - پرستش مى كردند، و شكّى نيست كه ما جزا و كيفر اينان را بدون كم و زياد كف مشتشان خواهيم گذاشت همچنانكه درباره آن امّتها همين كار را كرديم .))

وَاِنَّا لَمُوَفُّوهُمْ نَصيبَهُمْ غَيْرَ مَنْقُوصٍ.

و ما بهره و سزاى آنان را بدون كم و كاست و به طور كامل به آنان خواهيم داد و چيزى را كه در خور آن هستند نخواهيم كاست.

به باور مفسّران، خدا با اين فراز آنان را از عفو و بخشايش خود نوميد ساخته است. و «ابن زيد» مى‏گويد: منظور اين است كه: ما پس از اينكه بهره آنان را در برابر كارهاى نيك آنان به طور كامل داديم، در سراى آخرت نيز به همان اندازه‏اى كه در خور كيفرند، عذابشان خواهيم كرد.

فولادوند: پس در باره آنچه آنان [=مشركان‌] مى‌پرستند در ترديد مباش. آنان جز همان گونه كه قبلا پدرانشان مى‌پرستيدند، نمى‌پرستند. و ما بهره ايشان را تمام و ناكاسته خواهيم داد.

انصاریان: پس در باطل بودن معبودانی که مشرکان می پرستند، شک نداشته باش؛ اینان نمی پرستند مگر به همان صورت که پدرانشان پیش از این می پرستیدند [و آن پرستشی از روی جهل و بی خردی بود]. و ما سهمشان را [از عذاب] به طور کامل و بی کم و کاست خواهیم داد.

تفسیر نور:

1- يك رهبر بايد چنان در راه وهدف خود استوار و قاطع باشد كه انحراف امّت نتواند او را دچار تزلزل و سستى كند.«فلاتك»

2- مورد عتاب و خطاب قرار دادن شخصيّت‏ها، تأثير روانى بيشترى در مردم دارد. «فلاتك»

3- بت‏پرستان و مشركان، منطق و استدلال ندارند.«يعبد آباؤهم»

4- نياكان، در اعمال و رفتار آيندگان نقش دارند.«يعبد آباؤهم»

5 - پيروى از سنّت‏ها و توجّه به افكار و عقايد نياكان، در همه جا داراى ارزش نيست. «يعبد آباؤهم»

6- خداوند حتّى نسبت به كفّار و مشركين نيز ظلم نمى‏كند.«لمُوَفوهم نصيبهم»

الجدول:

سورة هود (11) :

فَلَا تَكُ فِي مِرْيَةٍ مِّمَّا يَعْبُدُ هَؤُلَاءِ مَا يَعْبُدُونَ إِلَّا كَمَا يَعْبُدُ آبَاؤُهُم مِّن قَبْلُ وَإِنَّا لَمُوَفُّوهُمْ نَصِيبَهُمْ غَيْرَ مَنقُوصٍ (109)

الإعراب:

(الفاء) رابطة لجواب شرط مقدّر (لا) ناهية جازمة (تك) مضارع ناقص مجزوم وعلامة الجزم السكون الظاهر على النون المحذوفة للتخفيف، واسمه ضمير مستتر تقديره أنت (في مرية) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف خبرتك (من) حرف جرّ (ما) حرف مصدريّ [1] ، (يعبد) مضارع مرفوع (ها) حرف تنبيه (أولاء) اسم إشارة مبنيّ في محلّ رفع فاعل (ما) نافية (يعبدون) مضارع مرفوع.. والواو فاعل (إلّا) أداة حصر (الكاف) حرف جرّ (ما) حرف مصدريّ [2] (يعبد) مثل الأول (آباؤهم) فاعل مرفوع.. و (هم) مضاف إليه (من) حرف جرّ (قبل) اسم مبنيّ على الضمّ في محلّ جرّ متعلّق ب (يعبد) . (الواو) عاطفة (إنّا) حرف مشبّه بالفعل واسمه (اللام) المزحلقة (موفّوهم) خبر إنّ مرفوع وعلامة الرفع الواو.. و (هم) ضمير مضاف إليه (نصيبهم) مفعول به لاسم الفاعل موفّوهم.. و (هم) مثل الأخير (غير) حال منصوبة من نصيب (منقوص) مضاف إليه مجرور.

[1] أو اسم موصول في محلّ جرّ، والعائد محذوف، والجملة صلة.. ويجوز التعليق بنعت لمرية. [.....]

[2] أو اسم موصول في محل جرّ، والعائد محذوف، والجملة صلة وتقدير المعنى.

ما يعبدون إلّا أصناما كالتي يعبدها آباؤهم.

الصرف:

(موفّوهم) ، اسم فاعل من وفّى الرباعيّ، وزنه مفعوّهم بضمّ الميم والعين.. في الكلمة إعلال بالحذف أصله موفّيوهم بضمّ الميم والياء وكسر الفاء، استثقلت الضمّة على الياء فسكّنت ونقلت حركتها إلى الفاء، ثمّ حذفت الياء لالتقاء الساكنين.

(منقوص) ، اسم مفعول من نقص الثلاثيّ، وزنه مفعول.

----------------------------------------------------

لَقَدْ « مسلما ، قطعا» آتَيْنَا« دادیم ، عطا کردیم » اخْتُلِفَ« اختلاف شد (مورد اختلاف قرار گرفت » لَوْلَا كَلِمَةٌ« اگر نبود فرمان »  سَبَقَتْ « گذشت » لَقُضِيَ« همانا داوری شد (حتما حکم می شود » شَكٍّ مِّنْهُ مُرِيبٍ « (مریب : به شک اندازنده )شک مریب : شک دلهره انگیزو اضطراب آور» (110)

در دومين آيه مورد بحث در راه آرامش خاطر بخشيدن به پيامبر در مورد شرارت و حق‏ستيزى شرك گرايان، و دروغ انگاشتن قرآن و رسالت پيامبر از سوى آنان، مى‏فرمايد:

وَلَقَدْ اتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ فَاخْتُلِفَ فيهِ‏

و به يقين ما به موسى كتاب آسمانى داديم، امّا افزون بر دشمنى و حق ستيزى فرعونيان با او و دعوت آسمانى‏اش، قوم او نيز در كتاب او به كشمكش پرداختند و گروهى در درستى و آسمانى بودن آن اختلاف كردند.

با اين بيان، آيه شريفه روشنگرى مى‏كند كه: هان اى پيامبر، اگر قوم تو قرآن را انكار كرده و تو را تكذيب مى‏كنند، قوم موسى نيز با او همين گونه رفتار كردند؛ بنابراين از عملكرد زشت و ظالمانه آنان اندوه به دل راه مده.

وَلَوْلا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَّبِّكَ لَقُضِىَ بَيْنَهُمْ

و اگر از سوى پروردگارت سخن و وعده‏اى پيش از اين نيامده بود كه كيفر عملكرد زشت و ظالمانه آنان را از روى مصلحت تا روز رستاخيز به تأخير افكند، بى‏گمان در ميان آنان به سرعت داورى مى‏شد و پاداش و كيفر هركس بى‏درنگ به او داده مى‏شد و بيدادگران به كيفر كارشان نابود مى‏شدند.

((دلالت آيه بر تاءخير عذاب اختلاف كنندگان در دين تا روز قيامت

و جمله «و لو لا كلمة سبقت من ربك لقضى بينهم» مضمونى است كه خداوند به عبارات مختلفى آن را در كتاب مجيدش تكرار كرده ، و اين معنا را مى رساند كه اختلاف مردم در امر دنيا، امرى است فطرى (و قابل توجيه ) و ليكن اختلافشان در امر دين هيچ توجيهى جز طغيان و لجاجت ندارد، چون همه اين اختلافها ب عد از تمام شدن حجت است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 59

مثلا در يك جا همين مضمون را آورده و مى فرمايد: «و ما كان الناس الا امة احدة فاختلفوا» و در جاى ديگر فرموده : «و ما اختلف الذين اوتوا الكتاب الا من بعد ما جاءهم العلم بغيا بينهم» و نيز فرموده : «كان الناس امة واحدة فبعث الله النّبيّين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ما جاءتهم البيّنات بغيا بينهم .

آرى ، هر چند خداوند سبحان بنا گذاشته كه اجر عاملين و پاداش كيفر و آنچه كه مى كنند، بطور كامل بدهد، و هر چند مقتضاى اين معنا اين است كه پاداش و كيفر هر عملى را در همان موقع عمل بپردازد، مثلا كيفر اختلاف كردن بعد از تمام شدن حجت را در همان موقع اختلاف كف مشتشان بگذارد، و ليكن خدا در مقابل اين قضا يك قضاى ديگر هم رانده ، و آن اين است كه هر فرد و ملّتى را تا مدتى در زمين زنده نگهدارد تا بدين وسيله زمين آباد شود، و هر كس در زندگى دنيائيش جهت آخرتش توشه بردارد، همچنانكه از اين قضاء خبر داده و فرموده : «و لكم فى الارض مستقر و متاع الى حين».

مقتضاى اين دو قضاء اينست كه در ميان مردمى كه با هم اختلاف مى كنند فورى حكم نكند، و كيفر آنهايى را كه از روى طغيان در دين خدا و كتاب خدا اختلاف مى كنند به قيامت بيندازد.

ممكن است كسى بپرسد: اگر چنين است پس چرا در امتهاى گذشته عذاب كجرويها تاءخير نيفتاد، مثلا قوم لوط را در همين دنيا به كلّى از بين برد؟ و چرا به حكم «و لو لا كلمة سبقت من ربك» عذابشان را به قيامت نينداخت ؟

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 60

در پاسخ اين سؤ ال مى گوييم : منشاء هلاك كردن قوم لوط، صرف كفر و معصيت و خلاصه اختلاف در امر دين نبود تا يك قضاى خدا اقتضاى هلاكت و يك قضاى ديگر خدا اقتضاى مهلتشان را داشته باشد و به حكم قضاى دوّمى مهلتشان دهد و هلاكشان نكند، بلكه منشاء اين هلاكت يك قضاى سومى بود از خدا كه آيه «و لكل امّة رسول فاذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون» به آن اشاره نموده است .

و كوتاه سخن ، آيه «و لو لا كلمة سبقت من ربك لقضى بينهم اشاره به اين دارد كه اختلاف مردم در كتاب محل تلاقى دو قضاى رانده شده است ، كه يكى اقتضاء دارد ميان مردم در آنچه اختلاف مى كنند، حكم كند (و طرفداران باطل را نابود سازد) و يكى ديگر اقتضاء دارد كه هر دو طرف را مهلت دهد و تا روز قيامت كيفرشان نكند. نتيجه اين تلاقى هم اين است كه كيفر اهل باطل تا فرارسيدن قيامت تاءخير بيفتد.))

به باور پاره‏اى منظور اين است كه: اگر چنين نبود، كار ايمان آوردگان و كفر گرايان بى‏درنگ يكسره مى‏شد و در نتيجه، خدا ايمان آوردگان را نجات مى‏داد و كفر گرايان را نابود مى‏ساخت.

وَاِنَّهُمْ لَفى‏ شَكٍّ مِنْهُ مُريبٍ.

و بى‏ترديد اين كفرگرايان و بيدادگران در نويدها و هشدارهاى خدا در ترديدى سخت وبهتان آميزند.

و به باور پاره‏اى منظور اين است كه قوم موسى در مورد رسالت آن حضرت در ترديد بودند.

((اشاره به اينكه شك و ترديد يهوديان در اصالت و صحت تورات موجه بوده است

«و انهم لفى شك منه مريب» - كلمه «مريب» اسم فاعل از «ارابه» مى باشد كه به معناى القاء شبهه در قلب است ، و اگر شك را با اين كلمه توصيف كرده به منظور تاءكيد همان شك است ، مانند «ظلا ظليلا» و«حجابا مستورا» و «حجرا محجورا» و امثال آن .

و گويا مرجع ضمير در «و انهم» امّت موسى يعنى يهوديان باشند. ظاهر آيه همين را مى رساند، ولى بايد گفت كه يهوديها حق داشتند درباره تورات خود در شك و ترديد باشند، زيرا سند توراتى كه فعلا در دست است منتهى مى شود به مردى از كاهنان به نام «عزراء» كه وى در زمانى كه يهوديان مى خواستند پس از انقضاى مدّت اسيرى از بابل به بيت المقدس كوچ كنند برايشان نوشت . آرى ، توراتى كه به موسى بن عمران (عليهما السلام ) نازل شد مدّتها قبل از اين واقعه ، در موقع آتش ‍ گرفتن هيكل همه را سوزانده و از بين برده بودند، و پر واضح است كه كتابى كه سندش منتهى به يك شخص شود جاى ترديد هست . و نظير تورات ، انجيل است كه سندش به يك نفر منتهى مى شود.

از مساءله سند هم كه بگذريم اصولا در تورات فعلى حرفهايى ديده مى شود كه هيچ فطرت سالمى حاضر نمى شود چنين مطالبى را به كتابى آسمانى نسبت دهد، و لا جرم هر فطرت سالمى در برابر اين تورات به شك و ترديد در مى آيد.

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 61

و اما اينكه بعضى از مفسرين مرجع ضمير مزبور را مشركين عرب گرفته و مرجع ضمير در «منه» را قرآن گرفته اند از صواب به دور است ، زيرا خداوند سبحان حجت را بر مشركين عرب در اول سوره تمام كرده و فرموده است كه قرآن كتاب نازل از ناحيه او بر پيغمبرش است ، و نيز به امثال آيه «و اگر قبول نداريد ده سوره مثل آنرا بياوريد» دعوت به تحدى كرده و با تمام شدن اين حجّت ديگر معنى ندارد شك و ترديد و دو دلى به ايشان نسبت دهد.))

فولادوند: و به حقيقت، ما به موسى كتاب [آسمانى‌] داديم، پس در مورد آن اختلاف شد، و اگر از جانب پروردگارت وعده‌اى پيشى نگرفته بود، قطعاً ميان آنها داورى شده بود، و بى گمان، آنان در باره آن در شكى بهتان‌آميزند.

انصاریان: و به راستی به موسی کتاب دادیم، پس در آن اختلاف شد، و اگر از سوی پروردگارت [به سبب اتمام حجت] مهلتی برای انسان تا اجل معینش مقدر نشده بود، یقیناً میانشان [به عذاب] داوری شده بود [و هیچ کس از آنان پس از آن داوری زنده نمی ماند] و این یهودی ها [یِ عصر تو] درباره تورات [که بخشی از آیاتش تحریف شده و پاره ای از مطالبش آمیخته با خرافات و قسمتی از نوشته هایش دور از فطرت و غیر قابل اجراست] در تردیدی آمیخته با بدگمانی اند.

تفسیر نور:

1- در هيچ دوره‏اى از تاريخ، تمام افراد قومى، هم عقيده نبوده‏اند. «فاختلف‏فيه»

2- از اختلاف مردم در دين و ايمان آوردن بعضى و كفر عدّه‏اى ديگر، ناراحت و نگران نباشيم كه اين حادثه‏ى جديدى نيست.«اتينا موسى الكتاب فاختلف فيه»

3- با اينكه در آياتى از قرآن مجيد، تورات، كتاب نور خوانده شده، <495> امّا باز هم مردم در آن نور اختلاف كرده‏اند. «فاختلف فيه»

4- خداوند، خود نيز سنّت‏هاى خويش را مراعات كرده و زير پا نمى‏گذارد، چرا كه قبل از هر كس، اين قانونگذار است كه بايد احترام قانون را داشته باشد.«و لولا كلمةسبقت من ربّك» (خداوند دنيا را محلّ داورى قرار نداده است)

5 - سنّت‏هاى الهى، بر اساس مقام ربوبيّت اوست.«سبقت من ربّك»

6- مهلت دادن به اختلاف كنندگان در كتاب آسمانى، از سنّت‏هاى الهى است. «كلمة سبقت من ربّك»

الجدول:

سورة هود (11) :

وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ فَاخْتُلِفَ فِيهِ وَلَوْلَا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِن رَّبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ وَإِنَّهُمْ لَفِي شَكٍّ مِّنْهُ مُرِيبٍ (110)

الإعراب:

(ولقد آتينا موسى) الآية مرّ إعرابها [1] ، (الكتاب) مفعول به ثان منصوب (الفاء) عاطفة (اختلف) فعل ماض مبنيّ للمجهول (في) حرف جرّ و (الهاء) في محلّ جرّ، والجارّ والمجرور نائب الفاعل في محلّ رفع (الواو) عاطفة (لولا) حرف شرط غير جازم (كلمة) مبتدأ مرفوع، والخبر محذوف وجوبا (سبقت) فعل ماض.. و (التاء) للتأنيث (من ربّك) جارّ ومجرور متعلّق ب (سبقت) .. و (الكاف) ضمير مضاف اليه (اللام) رابطة لجواب لولا (قضي) فعل ماض مبني للمجهول، ونائب الفاعل محذوف مفهوم من السياق تقديره العذاب (بين) ظرف منصوب متعلق ب (قضي) و (هم) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (إنّهم) حرف مشبّه بالفعل واسمه (اللام) المزحلقة (في شك) جارّ ومجرور متعلّق بخبر إنّ (من) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بشك (مريب) نعت لشك مجرور.

[1] في الآية (96) من هذه السورة.

---------------------------------------------------------

لَّمَّا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ« به طور حتم و قطعا کاملا و بی کم وکاست ادا می کند » بِمَا يَعْمَلُونَ « به آنچه عمل می کنند »خَبِيرٌ« بسیار آگاه »  (111)

در سوّمين آيه مورد بحث مى‏فرمايد:

وَاِنَّ كُلاًّ لَّمَّا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ رَبُّكَ اَعْمالَهُمْ

و بى‏گمان پروردگارت سزاى كارهاى حق ستيزان و مخالفان وحى و رسالت را به طور كامل و بى‏كم و كاست به آنان خواهد داد. به باور پاره‏اى منظور اين است كه: پروردگارت پاداش و كيفر شايسته و بايسته هريك از دو گروه ايمان آوردگان و كفرگرايان رابه طور كامل و بى‏كم و كاست به آنان خواهد داد؛ از اين رو اگر عملكردشان خير است، پاداش آن را دريافت نموده و اگر زشت و ظالمانه باشد كيفر همان را خواهند ديد.

اِنَّهُ بِما يَعْمَلُونَ خَبيرٌ.

چرا كه او به عملكرد آنان و به آنچه در خور آن مى‏باشند دانا و آگاه است و چيزى بر او پوشيده نمى‏ماند.

((كلمه «ان» در صدر آيه ، «ان» مشبهة بالفعل است ، و اسم آن كلمه «كلا» مى باشد و به همين جهت بر سرش تنوين آمده و اضافه نشده ، و تقدير آن «كلهم» (همه اختلاف كنندگان ) است ، و خبر آن جمله «ليوفينهم» است ، و لامى (ل) كه بر سر اين جمله و نون تاكيدى كه در آن به كار رفته خبر را تاءكيد مى كنند. كلمه «لما» مركب است از لام قسم و «ما» ى تشديددار، و خاصيّت آن اين است كه ميان دو لام فاصله شود و كلمه قابل تلفظ گردد. علاوه بر اين ، خاصيت تاءكيد را هم دارد، و جواب قسم حذف شده ، زيرا خبر «ان» دلالت بر آن مى كند و حاجتى به ذكرش نيست .

و معناى آيه - و اللّه اعلم - اين است كه : همه اين اختلاف كنندگان ، سوگند مى خورم كه بطور مسلّم پروردگارت اعمالشان را به ايشان برمى گرداند، يعنى جزاى اعمالشان را مى دهد، چه او به اعمال خير و شرّشان آگاه است .

در تفسير روح المعانى از ابى حيان و ابن حاجب نقل كرده كه گفته اند: كلمه «لما» در آيه شريفه «لما» ى جازمه و مدخولش محذوف است ، چه حذف مدخول «لما» ى جازمه در استعمال شايع است ، مثلا گفته مى شود: «خرجت و لما»، و يا: «سافرت و لما». آنگاه گفته است : بنابراين بهتر اين است كه محذوف را «يوفوها» بگيريم ، آن وقت معنا چنين مى شود: «به درستى كه هر يك از اين امم كه اعمالشان به ايشان داده نشده خداى تو البته خواهد داد» و اين وجه ، وجه خوبى است . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 62))

فولادوند: و قطعاً پروردگارت [نتيجه‌] اعمال هر يك را به تمام [و كمال‌] به آنان خواهد داد، چرا كه او به آنچه انجام مى‌دهند آگاه است.

انصاریان: و یقیناً پروردگارت [پاداشِ] اعمال همه آنان را [در قیامت] کامل و تمام پرداخت خواهد کرد؛ زیرا او به آنچه انجام می دهند، آگاه است.

تفسیر نور:

1- در جهان بينى‏الهى، هيچ عملى بدون جواب و پاداش نيست.«ليوفّينّهم»

2- در پاداش يا كيفر الهى، هيچ كم و كاستى وجود ندارد.«ليوفّينّهم»

3- جزاى كامل خداوند، بر اساس آگاهى كامل او از اعمال مردم است.«خبير»

الجدول:

سورة هود (11) :

وَإِنَّ كُلًّا لَّمَّا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ رَبُّكَ أَعْمَالَهُمْ إِنَّهُ بِمَا يَعْمَلُونَ خَبِيرٌ (111)

الإعراب:

(الواو) استئنافيّة (إنّ) حرف مشبه بالفعل- ناسخ- (كلّا) اسم إنّ منصوب (لمّا) حرف نفي وجزم وقلب حذف فعله المجزوم به، والتقدير لمّا يوفوا أعمالهم ، (اللام) لام القسم لقسم مقدّر (يوفّينّ) مضارع مبنيّ على الفتح في محلّ رفع و (النون) نون التوكيد و (هم) ضمير في محلّ نصب مفعول به (ربّك) فاعل مرفوع.. و (الكاف) مضاف إليه (أعمالهم) مفعول به ثان منصوب.. و (هم) مضاف إليه (إنّه) مثل الأول مع اسمه (الباء) حرف جرّ (ما) حرف مصدريّ (يعملون) مضارع مرفوع..

------------------------------------

اسْتَقِمْ« استقامت کن »  كَمَا أُمِرْتَ « همانطور که دستور داده شده ای ، ماموریت یافته ای » تَابَ« توبه کرد » لَا تَطْغَوْا« سرکشی نکنید » بِمَا تَعْمَلُونَ« به آنچه عمل می کنید »  بَصِيرٌ« بینا »  (112)

فرمان استقامت و پايدارى

پس از ترسيم پرتوى ازسرگذشت پيامبران و راز ورمز سر فرازى آنان، اينك به پيامبر گرامى مى‏فرمايد:

فَاسْتَقِمْ كَما اُمِرْتَ

هان اى پيامبر، بر رساندن پيام و اندرز و هشدار دادن به مردم و تمسّك به فرمانبردارى خدا و دعوت مردم به سوى او، پايدارى و استقامت پيشه ساز. و پايدارى و پايمردى واقعى همان رساندن شايسته پيام خدا به مردم و هشدار از گناهان و زشتى‏هاست.

((معنا و موارد استعمال واژه هاى : «قيام»، «اقامه» و «استقامت»

بطورى كه راغب و ديگران گفته اند كلمه «قام» و «ثبت» و «ركز» به يك معنا است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 62

و ظاهرا ريشه اين لغت از قيام آدمى گرفته شده باشد، چون انسان در ساير حالاتش غير از قيام - مانند حال نشستن و دمرو خوابيدن و دو زانو نشستن و طاق باز و به رو افتادن - آنطور كه در حال قيام مسلط بر كارها و مقاصد خود هست تسلط ندارد و آنطور نمى تواند قبض و بسط و دادوستد را انجام دهد، به خلاف حال قيام كه وقتى انسان بر پاى خود بايستد از هر حال ديگرى بهتر تعادل خود را در دست دارد و در نتيجه به تمامى اعمال خود از ثبات و حركت ، دادن و گرفتن ، اعطاء و منع و جلب و دفع مسلطتر است ، و نيز كنترل تمامى قواى خويش و افعال آن قوا را در دست دارد. بنابراين مى توان گفت حالت قيام در تمامى شؤ ون معرف شخصيت آدمى است .

اين اصل معناى قيام است ، آنگاه اين كلمه را بطور استعاره در متعادل ترين احوال هر چيز ديگرى استعمال كرده اند، مثلا استوارترين وضع يك ستون را كه همان حالت عمودى آن است قائم مى نامند، و همچنين درختى را كه بر پاى خود ايستاده و رگ و ريشه خود را در زمين دوانيده قيام درخت مى خوانند، و به همين منوال قائم بودن يك ظرف آب به اين است كه روى قاعده (كب ) خود ايستاده باشد، و قيام عدل اين است كه در زمين گسترده شود و قائم بودن قانون و سنت اين است كه در مملكت اجراء شود.

و به همين منوال اقامه ، به معناى بپاداشتن هر چيز است به نحوى كه تمامى آثار آن چيز مترتب بر آن شود، و هيچ اثر و خاصيتى پنهان و مفقود نماند، مانند اقامه عدل و اقامه سنت و اقامه نماز و اقامه شهادت و اقامه حدود و اقامه دين و امثال آن .

و اما اشتقاق ديگر اين ماده كه «استقامت» است ، معنايش طلب قيام از هر چيز است . و به عبارت ديگر استدعاى ظاهر شدن تمامى آثار و منافع آن چيز است ، و بنابراين معناى استقامت طريق اين است كه راه متصف باشد به آن وصفى كه غرض از راه همان وصف است ، و آن اين است كه كوتاهترين خط ميان ما و هدف ما باشد و علاوه ، روشن باشد و ما را دچار ترديد نسازد و به بيراهه نيندازد.

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 63

و همچنين استقامت آدمى در يك كار اين است كه از نفس خود بخواهد كه درباره آن امر قيام نموده آن را اصلاح كند، بطورى كه ديگر فساد و نقص به آن راه نيابد و به حد كمال و تماميت خود برسد.

معناى جمله : «فاستقم كما امرت»

بنابر آنچه كه در معناى اين ماده و مشتقات آن گفته شد معناى جمله مورد بحث ، يعنى آيه «فاستقم كما امرت» اين مى شود: بر دين ثابت باش و حق آن را طبق دستورى كه گرفته اى ايفاء كن . و آن دستور همان است كه آيه «و ان اقم وجهك للدين حنيفا و لا تكونن من المشركين» و آيه «فاقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ذلك الدين القيم و لكن اكثر الناس لا يعلمون» مشتمل بر آن مى باشند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 64))

پس ، با اينكه مى دانيم عطف جمله «و لا تطغوا عطف» تفسير است ، جمله مذكور بهترين شاهد مى شود بر اينكه منظور از جمله «استقم» امر به اظهار پايدارى در عبوديت و قيام به حق آن ، و منظور از نهى بعدى نهى از مخالفت آن امر است . و مخالفت آن امر همان استكبار از خضوع براى خدا و خارج شدن از زىّ عبوديت است كه فرموده : «و لا تطغوا.» امتهاى گذشته نيز تنها استكبار كردند و در عبوديت خدا دچار افراط شدند نه تفريط، وقتى دچار تفريط مى شوند كه بيش از حد لازم خضوع كرده باشند.

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 65))

وَمَنْ تابَ مَعَكَ

((جمله «و من تاب معك» عطف است بر ضميرى كه در «استقم» مستتر است در نتيجه معنا چنين مى شود: «استقامت كن تو و هر آن كس كه با تو توبه كرد»، يعنى هم گيتان استقامت بورزيد. و اگر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را جداگانه اسم برده به خاطر احترام و تجليل از مقام نبوت است . آرى ، سنت خداى تعالى در كلامش بر همين منوال جريان يافته ، چنانكه در آيه ديگر مى فرمايد: «آمن الرسول بما انزل اليه من ربه و المومنون» و باز در آيه ديگرى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را جداگانه اسم مى برد، و مى فرمايد: «يوم لا يخزى الله النبى و الذين آمنوا معه»ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 66))

به باور «ابن عباس» منظور اين است كه: همه كسانى كه به پيروى از تو، از شرك و بيداد دست شسته و راه توحيد وتقوا در پيش گرفته‏اند، بايد همان سان كه فرمان يافته‏اند پايدارى ورزند.

امّا به باور برخى منظور اين است كه: كسى كه به سوى خدا و پيامبرش روى آورده، بايد پايدارى ورزد، كه منظور مردم با ايمانند.

و از ديدگاه پاره‏اى ديگر، منظور اين است كه، تو اى پيامبر، بايد در رساندن پيام خدا پايدارى ورزى و مردم با ايمان نيز در پذيرش آن.

وَلاتَطْغَوْا

و مباد با كم و زياد كردن آنچه بر آن فرمان يافته‏اى از قلمرو فرمان خدا بيرون رويد كه در آن صورت از مرز راه راست او نيز به انحراف كشيده مى‏شويد. به بيان ديگر مباد نعمت و رفاه، شما را به طغيان كشد و از مرز استقامت بيرون كند. و به باور پاره‏اى منظور اين است كه مباد نافرمانى خدا كنيد؛

((و اينكه فرمود: «و لا تطغوا» معنايش اين است كه از خط مشيى كه فطرت و خلقت براى شما ترسيم كرده و از آن مرزى كه برايتان تعيين نموده كه همان عبوديت براى خداى يكتا است تجاوز مكنيد، همچنانكه امم قبل از شما تجاوز نمودند و كارشان منجر به شرك شد و سرانجام به هلاكت رسيدند.

و ظاهرا طغيان به اين معنا ريشه لغويش از طغيان آب گرفته شده ، چون طغيان در آنجا به معناى تجاوز از حد است ، آنگاه بعد بطور رعايت در اين امر معنوى يعنى سركشى انسان در طول زندگيش استعمال كرده اند، چون ديده اند كه اثر سوء اين طغيان - كه همان فساد است - و طغيان آب نظير هم است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 66))

اِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ.

چرا كه او به آنچه انجام مى‏دهيد بيناست وچيزى بر او پوشيده نخواهد ماند.

((جمله «انه بما تعملون بصير» علّت مضمون قبلى خود را بيان مى كند و معنايش اين است كه : بايد در دين توحيد پايدار و بر طريق عبوديت استوار باشى ، و تزلزل و بلا تكليفى به خود راه ندهى ، آنها هم كه با تواند بايد استوار باشند، و از حدّى كه خداوند برايتان معلوم كرده تجاوز نكنند، چه خداوند به آنچه كه مى كنيد بينا است و اگر امر او را مخالفت كنيد شما را مواخذه مى كند.

لحن شديدى كه در اين آيه است بر كسى پوشيده نيست (آرى هر كه اين آيه را به دقت مورد نظر قرار دهد مى بيند) كه هيچ اثرى از آثار رحمت و نشانه لطف و مهر وجود ندارد.

قبل از اين هم آياتى بود كه در آنها داستان مؤ اخذه امتهاى گذشته به كيفر اعمال ناپسندشان آمده بود و با لحنى شديد كه دل انسان را تكان مى داد خاطرنشان مى ساخت كه خداوند از آدميان بى نياز است .

چيزى كه هست اسم بردن خصوص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از ميان مؤ منين در عين اينكه تجليلى از آن حضرت است ، و در عين حال تشديد را هم در حق ايشان مبالغه مى كند، زيرا وقتى قبل از ديگران اسم خصوص آن جناب برده شد قهرا هول و هراس خطاب و ترس و وحشتى كه از تكلم كردن مقام عزّت و كبريايى حق ناشى مى شود لبه تيز آن متوجه آن جناب مى گردد، همچنانكه در آيه «و لو لا ان ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا اذا لاذقناك ضعف الحيوه و ضعف الممات» هم وضع به همين منوال است ، و لذا بيشتر مفسرين گفته اند: اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: «سوره هود مرا پير كرد» ناظر به همين آيه است ، ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 67))

سخت‏ترين و مسئوليت آفرين‏ترين آيه

در برخى از روايات آيه مورد بحث سخت‏ترين و مسئوليت سازترين آيه، در ميان همه آيات قرآن عنوان يافته است، هم براى پيامبر گرامى و هم ايمان آوردگان؛ براى نمونه:

1 - از پيامبر گرامى آورده‏اند كه فرمود:

لو صليتم حتى تكونوا كالحنايا، و صمتم حتى تكونوا كالأوتاد، ثم كان الاثنان احب اليكم من الواحد لم تبلغوا حدّ الاستقامة.(197)

اگر به اندازه‏اى نماز گزاريد كه پشت شما خم گردد، و از بسيارى روزه از نظر جسمى بسان ستون هاى بى‏روح و جان گرديد، آنگاه دو آفت خود كامگى و اجتهاد در برابر نصّ، نزد شما دوست داشتنى‏تر از گردن نهادن به مقررات خداى يكتا باشد، به مرز استقامت نرسيده‏ايد.

2 - و از «ابن عباس» آورده‏اند كه:

ما نزل على رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم آية كانت اشدّ عليه و لا اشقّ من هذه الاية، و لذلك قال لاصحابه - حين قالوا له اسرع اليك الشيب يا رسول الله - شَيَّتْنى‏ هود و الواقعة.(198)

هيچ آيه‏اى بر پيامبر گرامى فرود نيامد كه سخت‏تر و طاقت فرساتر از اين آيه باشد؛ به همين دليل هنگامى كه ياران از پيرى زود رس آن گرانمايه عصرها و نسلها مى‏پرسيدند، مى‏فرمود: دو سوره «هود» و «واقعه» مرا پير كرد.

((و در روايت ديگرى مى خوانيم : هنگامى كه آيه فوق نازل شد پيامبر فرمود: شمروا، شمروا، فما رئى ضاحكا: «دامن به كمر بزنيد، دامن به كمر بزنيد (كه وقت كار و تلاش است ) و از آن پس پيامبر هرگز خندان ديده نشد»!.

دليل آن هم روشن است ، زيرا چهار دستور مهم در اين آيه وجود دارد كه هر كدام بار سنگينى بر دوش انسان مى گذارد.

از همه مهمتر، فرمان به استقامت است ، استقامت كه از ماده قيام گرفته شده از اين نظر كه انسان در حال قيام بر كار و تلاش خود تسلط بيشترى دارد، استقامت كه به معنى طلب قيام است يعنى در خود آنچنان حالتى ايجاد كن كه سستى در تو راه نيابد، چه فرمان سخت و سنگينى ؟.

هميشه بدست آوردن پيروزيها كار نسبتا آسانى است ، اما نگه داشتن آن بسيار مشكل آنهم در جامعه اى آنچنان عقب افتاده و دور از عقل و دانش در برابر مردمى لجوج و سرسخت ، و در ميان دشمنانى انبوه و مصمم ، و در طريق ساختن جامعه اى سالم و سر بلند و با ايمان و پيشتاز، استقامت در اين راه كار ساده اى نبوده است .

دستور ديگر اينكه اين استقامت بايد تنها انگيزه الهى داشته باشد و هر گونه وسوسه شيطانى از آن دور بماند، يعنى بدست آوردن بزرگترين قدرتهاى سياسى و اجتماعى ، آنهم براى خدا!.

سوم مساءله رهبرى كسانى است كه به راه حق برگشتند و آنها را هم به استقامت واداشتن .

تفسير نمونه جلد 9 صفحه 259

چهارم مبارزه را در مسير حق و عدالت ، رهبرى نمودن و جلوگيرى از هر گونه تجاوز و طغيان ، زيرا بسيار شده است كه افرادى در راه رسيدن به هدف نهايت استقامت را به خرج مى دهند اما رعايت عدالت براى آنها ممكن نيست و غالبا گرفتار طغيان و تجاوز از حد مى شوند.

آرى مجموع اين جهات دست به دست هم داد و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را آنچنان در زير بار مسئوليت فرو برد كه حتى مجال لبخند زدن را از او گرفت و او را پير كرد!.

و به هر حال اين تنها دستورى براى ديروز نبود بلكه براى امروز و فردا فرداهاى ديگر نيز هست .

امروز هم مسئوليت مهم ما مسلمانان و مخصوصا رهبران اسلامى در اين چهار جمله خلاصه مى شود استقامت - اخلاص - رهبرى مؤ منان - و عدم طغيان و تجاوز، و بدون به كار بستن اين اصول ، پيروزى بر دشمنانى كه از هر سو از داخل و خارج ما را احاطه كرده اند و از تمام وسائل فرهنگى و سياسى و اقتصادى و اجتماعى و نظامى بر ضد ما بهره گيرى مى كنند امكان پذير نمى باشد.))

فولادوند: پس، همان گونه كه دستور يافته‌اى ايستادگى كن، و هر كه با تو توبه كرده [نيز چنين كند]، و طغيان مكنيد كه او به آنچه انجام مى‌دهيد بيناست.

انصاریان: پس همان گونه که فرمان یافته ای ایستادگی کن؛ و نیز آنان که همراهت به سوی خدا روی آورده اند [ایستادگی کنند] و سرکشی مکنید که او به آنچه انجام می دهید، بیناست.

تفسیر نور:

در روايات آمده است كه پيامبر فرمود: سوره‏ى هود مرا پير كرد. و گفته‏اند كه مراد حضرت اين آيه از سوره‏ى هود بوده است. <496> اگر چه فراز نخست اين آيه «فاستقم كما امرت» در سوره‏ى ديگرى <497> از قرآن مجيد نيز آمده، امّا آيه‏ى فوق به چنين خصوصيّتى معروف شده است. شايد سنگينى اين آيه، وجود فرازهاى ديگرى از تاريخ است كه در آيه بيان نشده و آن، استقامت ياران پيامبرصلى الله عليه وآله است كه همه‏ى آنها وفادار نبودند و پيامبرصلى الله عليه وآله از بى‏وفايى و ناپايدارى آنان در ناراحتى بود.

1- حال كه خداوند كيفر وپاداش همه را بدون كم و كاست مى‏دهد، پس استقامت كن. «كلا ليوفّينّهم...فاستقم»

2- نتيجه‏ى تاريخ انبيا، استقامت است. «فاستقم»

3- در استقامت و پايدارى، رهبر بايد پيشگام همه باشد. «فاستقم» (شرايط مكّه براى مسلمانان صدر اسلام، دشوار و نياز به استقامت بوده است)

4- پايدارى زمانى ارزش دارد كه در همه‏ى امور باشد. در عبادت، در ارشاد، تحمل ناگوارى‏ها و مانند آن. «فاستقم»

5 - عمل بايد بر طبق نص و فرمان الهى باشد، نه بر اساس قياس و استحسان و خيال و امثال آن. «كما امرت»

6- پايدارى رهبر بدون همراهى و پايدارى امّت بى‏نتيجه است.«و من تاب معك»

7- رجوع و بازگشت به خدا، بهاى سنگينى را مى‏طلبد و آن، استقامت وپايدارى در راه مستقيم و عدم بازگشت به مسير قبل از توبه است. «و من تاب معك»

8 - همه چيز بايد طبق فرمان باشد، نه زياده‏روى وطغيان. «كما امرت... و لاتطغوا»

9- رهبر و امّت بايد در راه مستقيم حركت كنند و از افراط و تفريط بپرهيزند. «فاستقم ، و لاتطغوا»

10- استقامت در دين، پاداش الهى را در پى دارد. «فاستقم... انه بما تعملون بصير»

الجدول:

سورة هود (11) :

فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَن تَابَ مَعَكَ وَلَا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (112)

الإعراب:

(الفاء) استئنافيّة (استقم) فعل أمر، والفاعل أنت (الكاف) حرف جر [1] ، (ما) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف مفعول مطلق (أمرت) فعل ماض مبنيّ للمجهول مبنيّ على السكون..

و (التاء) نائب الفاعل، والعائد محذوف أي أمرتها (الواو) عاطفة (من) اسم موصول مبنيّ في محلّ رفع معطوف على فاعل استقم [2] (تاب) فعل ماض، والفاعل هو وهو العائد (معك) ظرف منصوب متعلق ب (تاب) [3] و (الكاف) مضاف إليه (الواو) عاطفة (لا) ناهية جازمة (تطغوا) مضارع مجزوم، وعلامة الجزم حذف النون.. والواو فاعل (إنّه بما تعملون بصير) مثل إنّه ... خبير [4] .

[1] أو اسم بمعنى مثل في محلّ نصب مفعول مطلق نائب عن المصدر لأنه صفته أي استقم استقامة مثل التي أمرت بها.

[2] لم يؤكّد بالضمير المنفصل لوجود الفاصل.. ويجوز أن يكون الموصول مفعولا معه بعد واو المعيّة.

[3] أو بمحذوف حال من فاعل تاب.

[4] في الآية السابقة (111) .

الصرف:

(استقم) ، فيه إعلال بالحذف لمناسبة البناء على السكون، أصله أستقيم، بسكون الياء والميم، حذفت الياء لالتقاء الساكنين، وزنه استفل.

(تطغوا) ، فيه إعلال بالحذف، أصله تطغاوا، لمّا التقى ساكنان حذفت الألف وبقي ما قبلها مفتوحا دلالة عليها، وزنه تفعوا، بفتح العين.. والألف في الفعل منقلبة عن ياء لأن مصدره الطغيان.