نيك بختان و تيره بختان روز رستاخيز:

نگرشى بر واژه‏ های  آیات  108-105 سوره هود

لَا تَكَلَّمُ« سخن نمی گوید »  نَفْسٌ« کسی » بِإِذْنِهِ« با اجازه او » شَقِيٌّ« شقاوتمند » سَعِيدٌ « سعادت مند » (105)

در آخرين آيات بخش گذشته به روز رستاخيز و گرد آمدن مردم در آن روز بزرگ اشاره رفت، اينك در ادامه سخن در مورد آن روز مى‏فرمايد:

يَوْمَ يَأْتِ لاتَكَلَّمُ نَفْسٌ اِلاَّ بِاِذْنِهِ

هنگامى كه روز رستاخيز در رسد، هيچ كس در آن روز جز به اجازه آفريدگار هستى سخن نخواهد گفت.

((فاعل كلمه «ياءت» ضميريست كه به اجل ، كه در جمله قبل ذكر شد برمى گردد، و معنايش اين است : روزى كه مى آيد آن اجلى كه قيامت تا آن روز به تاءخير مى افتد هيچ كس تكلم نمى كند مگر به اذن او. در جاى ديگر فرموده : «من كان يرجوا لقاء اللّه فان اجل اللّه لات».ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 11))

((گاه چنين تصور مى شود اين آيه كه دليل بر سخن گفتن مردم در آن روز به اجازه پروردگار است ، با آياتى كه مطلقا نفى تكلم مى كند منافات دارد، مانند آيه 65 سوره يس : اليوم نختم على افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون : امروز بر دهان آنها مهر مى نهيم و به جاى آن دستهايشان سخن مى گويند، و پاهايشان گواهى مى دهند به كارهائى كه انجام داده اند و در آيه 35 سوره مرسلات مى خوانيم : هذا يوم لا ينطقون امروز روزى است كه آنها سخن نمى گويند.

بهمين دليل بعضى از مفسران بزرگ معتقدند كه اصولا در آن روز سخن گفتن مفهومى ندارد، چرا كه سخن گفتن وسيله اى است كه ما به آن كشف باطن و درون اشخاص را مى كنيم و اگر ما حسى داشتيم كه از افكار هر كس مى توانستيم به وسيله آن آگاه شويم هيچگاه نيازى به تكلم نبود، بنابراين در قيامت كه كشف اسرار مى شود و همه چيز به حالت بروز و ظهور در مى آيد اصولا تكلم معنى ندارد.

به بيانى ديگر: سراى آخرت سراى پاداش است ، نه دار عمل ، و بهمين دليل در آنجا خبرى از اختيار انسانى و سخن گفتن به ميل و اراده خويشتن نيست ، بلكه در آنجا تنها انسان است و اعمالش و آنچه به آن مربوط است ، بنابراين اگر سخن هم بگويد همچون سخنان دنيا كه از اختيار و اراده ، براى كشف اسرار درون سرچشمه مى گيرد نيست ، و هر چه بگويد يك نوع انعكاس و بازتاب از اعمال اوست اعمالى كه در آنجا ظاهر و آشكار است .

بنابراين سخن گفتن در آن روز همانند تكلم در دنيا نيست كه انسان بتواند به ميل خود راست بگويد يا دروغ .

تفسير نمونه جلد 9 صفحه 234

بهر حال آنروز روز كشف حقائق اشياء و باز گشت غيب به شهود است و شباهتى با اين جهان ندارد.

ولى اين برداشت از آيه فوق با ظاهر آيات ديگر قرآن چندان سازگار نيست چرا كه قرآن گفتگوهاى زيادى از مؤ منان و مجرمان ، پيشوايان و جباران و پيروان آنها، همچنين شيطان و فريبخوردگانش ، و دوزخيان و بهشتيان نقل مى كند كه نشان دهنده وجود سخنانى همانند سخنان اين جهان است .

حتى از بعضى از آيات قرآن استفاده مى شود كه پاره اى از گناهكاران در برابر بعضى از سئوالات دروغ هم مى گويند مثلا در سوره انعام آيه 22 - 24 مى خوانيم و يوم نحشرهم جميعا ثم نقول للذين اشركوا اين شركاؤ كم الذين كنتم تزعمون - ثم لم تكن فتنتهم الا ان قالوا و الله ربنا ما كنا مشركين - انظر كيف كذبوا على انفسهم و ضل عنهم ما كانوا يفترون : - آنروز كه همه آنها را محشور مى كنيم به مشركان مى گوئيم معبودهائى را كه شريك خدا مى دانستيد كجا هستند؟ پاسخ و عذر آنها جز اين نيست كه مى گويند به خدائى كه پروردگار ماست سوگند كه ما مشرك نبوديم ، ببين چگونه به خودشان نيز دروغ مى گويند و آنچه را به دروغ شريك خدا مى پنداشتند از دست مى دهند.

بنابراين بهتر آن است كه در پاسخ سئوال مربوط به تناقض ظاهرى آيات مربوط به تكلم همان جوابى را بگوئيم كه بسيارى از مفسران گفته اند و آن اينكه : مردم در آنروز مراحل مختلفى را مى پيمايند كه هر مرحله ويژگيهائى دارد، در پاره اى از مراحل هيچگونه پرسش و سئوالى از آنها نمى شود و حتى مهر بر دهانشان مى نهند، فقط اعضاى پيكرشان كه آثار اعمال را در خود حفظ كرده اند با زبان بى زبانى سخن مى گويند، اما در مراحل ديگر قفل از زبانشان برداشته مى شود و به اذن خداوند به سخن مى آيند و بگناهان خود اعتراف مى كنند و خطاكاران يكديگر را ملامت مى نمايند بلكه سعى دارند گناه خويش را بر گردن ديگرى نهند!.

تفسير نمونه جلد 9 صفحه 235))

به باور «جبايىّ» منظور اين است كه در آن روز جز گفتار شايسته و پسنديده‏اى كه از سوى او اجازه دارند، چيزى بر زبان نمى‏آورند؛ چرا كه در آنجا جز گفتار و رفتار شايسته چيزى از مردم سر نمى‏زند. و از آنجايى كه سراى قيامت سراى حقيقت است، آنان به كار زشت نمى‏انديشند و از پى آن نمى‏روند.

امّا به باور ما منظور اين است كه در روز رستاخيز هيچ كس سخن سودمندى چون شفاعت از ديگران - جز به اذن پروردگار - بر زبان نمى‏آورد.

چگونه؟

از آيه مورد بحث چنين دريافت مى‏گردد كه در روز رستاخيز، تنها به اذن و فرمان او سخن گفته مى‏شود، و نه بدون اجازه او؛ در حالى كه از آيات ديگرى دريافت مى‏گردد كه در آن روز كسى سخن بر زبان نمى‏آورد و از كسى پرس و جو نمى‏شود. براى نمونه:

قرآن در اين مورد مى‏فرمايد: هذا يوم لا ينطقون و لايؤذن لهم فيعتذرون(179) روز رستاخيز، روزى است كه مردم، دم نمى‏زنند و به آنان اجازه داده نمى‏شود تا پوزش بخواهند.

و نيز مى‏فرمايد: در آنروز هيچ انس و جنّى از گناهش پرسيده نشود. فيومئذٍ لا يُسئل عن ذنبه انس و لا جان(180)

و نيز مى‏فرمايد: و آنان را باز داشت كنيد كه خودشان مسئولند. وقفوهم انهم مسؤلون(181)

و آيات ديگرى كه همين مفهوم و پيام را دارد. اينك جاى طرح اين پرسش است كه آيا اين دسته از آيات با آيه مورد بحث ناسازگار نيستند؟

پاسخ‏

در اين مورد سه پاسخ آمده كه هر سه جالب است:

1 - روز رستاخيز، گذرگاه‏ها و توفقگاه‏هاى گوناگونى دارد كه در برخى از آنها به مردم اجازه سخن داده مى‏شود و در برخى اجازه داده نمى‏شود، و هر كدام از اين دو گروه از آيات ناظر به برخى از ايستگاه‏ها و گذرگاه‏هاى روز رستاخيز است.

2 - و به باور پاره‏اى ديگر، آن گروه از آيات كه مى‏فرمايد: در آن روز سخن نمى‏گويند و يا به آنان اجازه سخن داده نمى‏شود، منظور اين است كه از روى منطق و استدلال سخن نمى‏گويند، وگرنه در آنجا و آن روز بزرگ، گناهكاران در مورد گناهان خويش زبان به اعتراف مى‏گشايند و يكديگر را سرزنش مى‏كنند و هر كدام گناه خود را به گردن ديگرى مى‏اندازد، امّا هيچ يك از اينها گفتار حساب شده ومنطقى نيست و مى‏توان گفت هيچ كدام سخن درستى نمى‏گويند، و زمانى كه انسان سخن درستى براى گفتن نداشته باشد و درست نگويد، همانند آن است كه هرگز نگفته است. پيام اين آيات، بسان سخن كسى است كه به گوينده بى‏منطقى مى‏گويد: شما چيزى نياوردى و چيزى نگفتى.

و نظير آيات مورد اشاره، آن آياتى است كه مردمِ بيگانه از خرد و بينش را كه در آيات قدرت خدا آن گونه كه بايد نمى‏انديشند و تدبّر و تفكّر نمى‏كنند، كور و كر و گنگ مى‏شمارد: «صم بكم عمى فهم لايرجعون.(182)»

3 - در مورد آياتى نظير اين آيه شريفه كه مى‏فرمايد: در آن روز هيچ انسان و پرى از گناهش مورد پرسش قرار نمى‏گيرد،(183) نيز، بايد توجّه داشت كه معناى آيه اين است كه: آرى از آنان براى شناخت ماهيت و گناهانشان پرسش نمى‏شود؛ چرا كه خداى دانا و آگاه از نيت‏ها و كارهاى آنان آگاه است و نيازى به پرسش و پاسخ نيست، بلكه پرسش و بازخواست از آنان، به خاطر نكوهش و سرزنش آنان انجام مى‏گيرد، كه در آيه شريفه مى‏فرمايد: آنان را بازداشت كنيد كه آنان مسؤولند.(184)

به بيان ديگر مى‏توان گفت: قرآن شريف پرسش به منظور شناسايى را نفى مى‏كند، امّا به منظور نكوهش و سرزنش را هرگز؛ و با اين بيان هيچ ناسازگارى و تناقضى در ميان آيات نيست.

در ادامه آيه شريفه آفريدگار هستى خبر مى‏دهد كه آنان در روز رستاخيز به دو دسته تقسيم مى‏گردند:

فَمِنْهُمْ شَقِىٌّ وَسَعيدٌ.

پاره‏اى از آنان تيره بخت خواهند بود و پاره‏اى نيكبخت، كه گروه نخست در خور كيفر و عذابند و گروه دوّم در خور پاداش و ثواب.

((معناى جمله : «فمنهم شقىّ و سعيد» و اشاره به معناى تقسيم انسانها به سعادتمند وشقاوتمند

سعادت و شقاوت مقابل همند، چه ، سعادت هر چيزى عبارت است از رسيدنش به خير وجودش ، تا به وسيله آن ، كمال خود را دريافته ، و در نتيجه متلذذ شود، و سعادت در انسان كه موجودى است مركب از روح و بدن عبارت است از رسيدن به خيرات جسمانى و روحانى اش ، و متنعم شدن به آن . و شقاوتش عبارت است از نداشتن و محروميت از آن . پس ‍ سعادت و شقاوت به حسب اصطلاح علمى از قبيل عدم و ملكه است ، و فرق ميان سعادت و خير اين است كه سعادت مخصوص نوع و يا شخص است ، ولى خير عام است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 22

و ظاهر جمله مورد بحث اين است كه مردم در قيامت منحصر به اين دو طايفه نيستند چون فرموده : «بعضى از ايشان سعيدند، و بعضى شقى» و همين معنا با آيات ديگرى كه مردم را به مؤ من و كافر و مستضعف تقسيم مى كند مناسب است ، چيزى كه هست چون سياق كلام سياق بيان اصناف از نظر عمل و استحقاق نبوده لذا وضع مستضعفين يعنى اطفال و ديوانگان و كسانى را كه حجت بر آنان تمام نشده بيان نكرده است .

آرى ، سياق كلام سياق بيان اين جهت است كه روز قيامت روزى است كه مردم از اولين تا آخرين ، يك جا جمع مى شوند و همه مشهودند و احدى از آن تخلف نمى كند، و كار مردم در آن روز منتهى به يكى از دو چيز مى شود: يا بهشت و يا آتش .

و گو اينكه مستضعفين نسبت به كسانى كه به خاطر عملشان مستحق بهشت شده اند و كسانى كه به خاطر كردارشان مستحق آتش گشته اند صنف سومى هستند، و ليكن اين معنا مسلم و بديهى است كه ايشان هم سرانجامى دارند، و چنان نيست كه به وضعشان رسيدگى نشود و دائما به حالت بلا تكليفى و انتظار بمانند، بلكه بالاخرة به يكى از دو طايفه بهشتيان و دوزخيان ملحق مى شوند، همچنانكه فرموده : «و آخرون مرجون لامر اللاهّما يعذبهم و اما يتوب عليهم و اللّه عليم حكيم .»

و لازمه اين سياق اين است كه اهل محشر را منحصر در دو فريق كند: سعداء و اشقياء، و بفرمايد: احدى از ايشان نيست مگر اينكه يا سعيد است و يا شقى .

پس آيه مورد بحث نظير آن آيه ديگرى است كه مى فرمايد: «و تنذر يوم الجمع لا ريب فى ه فريق فى الجنه و فريق فى السعير و لو شاء اللّه لجعلهم امه واحده و لكن يدخل من يشاء فى رحمته و الظالمون ما لهم من ولى و لا نصير» چه جمله «فريق فى الجنه و فريق ف ى السعير» نظيرمورد بحث هر چند به تنهايى دلالتى بر حصر ندارد، و ليكن با كمك سياق حصر را افاده مى كند.

حال بايد ديد آيه شريفه چه دلالتى دارد. آنچه از آيه استفاده مى شود تنها اين معنا است كه هر كه در عرصه قيامت باشد يا شقى است و متصف به شقاوت ، و يا سعيد است و داراى سعادت ، و اما اينكه اين دو صفت به چه چيز براى موضوع ثابت مى شود،

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 23

و آيا دو صفت ذاتى هستند براى موصوفشان و يا اينكه ثبوتشان به اراده ازليه است و به هيچ وجه قابل تخلف نيست ، و يا اينكه به اكتساب و عمل حاصل مى شود، آيه شريفه از آن ساكت است و بر هيچ يك از آنها دلالتى ندارد، چيزى كه هست قرار داشتن آن در سياق دعوت به ايمان و عمل صالح و تحريك به اينكه در ميان اطاعت و معصيت ، اطاعت را اختيار كنيد، دلالت مى كند بر اينكه ايمان و عمل صالح در حصول سعادت موثر است و راه رسيدن به آن آسان است همچنانكه در جاى ديگر فرموده : «ثم السبيل يسره .»))

ياد آورى ميگردد كه شقاوت يا تيره بختى باعث عذاب و كيفر تيره بختان مى‏گردد، همان گونه كه سعادت و نيكبختى باعث ارزانى شدن نعمت‏ها به نيكبختان است. با اين بيان، انسان تيره بخت آن كسى است كه به خاطر عملكرد زشت و ظالمانه‏اش در نافرمانى خدا تيره بخت گرديده، و انسان نيكبخت آن كسى است كه در راه فرمانبردارى خدا و به خاطر انجام كارهاى شايسته، به اوج نيكبختى پر كشيده است.

در آيه شريفه، ضمير «منهم» به واژه «الناس»(185) كه در آيه پيش است باز مى‏گردد؛ گرچه پاره‏اى بر آنند كه به واژه «نفس»(186) كه اسم جنس است باز مى‏گردد.

فولادوند: روزى [است‌] كه چون فرا رسد هيچ كس جز به اذن وى سخن نگويد. آنگاه بعضى از آنان تيره‌بختند و [برخى‌] نيكبخت.

انصاریان: روزی که چون فرا رسد، هیچ کس جز به اجازه او سخن نمی گوید؛ پس برخی تیره بخت و برخی نیک بخت اند.

تفسیر نور:

كلمه‏ى «سَعادت»، به معناى فراهم بودن اسباب نعمت و كلمه‏ى «شَقاوت» به معناى فراهم بودن اسباب گرفتارى است.

1- زمان برپايى قيامت و به پايان رسيدن دنيا، از پيش مشخّص و معيّن شده است. «اجل معدود»

2- فاصله‏اى كه براى برپايى قيامت است، باز به خاطر دنبال كردن هدفى است. «لاجل » و نفرمود: «الى اجل»

3- در روز قيامت سكوت بر همه‏ى افراد حكم‏فرماست، مگر افرادى كه اجازه‏ى تكلّم داشته باشند.«لاتكلّم نفس الا باذنه»

الجدول:

سورة هود (11) :

يَوْمَ يَأْتِ لَا تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلَّا بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَسَعِيدٌ (105)

الإعراب:

(يوم) ظرف زمان منصوب متعلّق ب (تكلّم) ، (يأتي) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدرّة على الياء، والفاعل هو يعود على يوم في (يوم مجموع..) [1] ، (لا) نافية (تكلّم) مضارع مرفوع حذف منه إحدى التاءين (نفس) فاعل مرفوع (إلّا) مثل الأولى (بإذنه) جارّ ومجرور متعلّق ب (لا تكلّم) [2] .. و (الهاء) مضاف إليه (الفاء) تعليليّة (منهم شقيّ وسعيد) مثل منها قائم وحصيد [3] .

[1] أو على لفظ الجلالة كقوله تعالى: هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ.. ولكن الإعراب أعلاه أظهر.

[2] أو بمحذوف نعت لنفس أي: إلّا متحدّثة بإذنه.

[3] في الآية (100) من هذه السورة.

----------------------------------------------

شَقُوا« تیره بخت شدند ، بدبخت شدند » زَفِيرٌ« ناله ، در اصل به معنی بار سنگین بر دوش گرفتن است که باعث ناله می شود » شَهِيقٌ« فریاد ، در اصل به معنی طولانی بودن است و سپس به ناله های طولانی اطلاق شده است »  (106)

در دومين آيه مورد بحث به سرنوشت هركدام از اين دو گروه پرداخته و مى‏فرمايد:

فَاَمَّاالَّذينَ شَقُوا فَفِى النَّارِ

پس آن كسانى كه به خاطر دست يازيدن به كارهاى زشت و ظالمانه، تيره بخت گرديده و در خور عذاب شده‏اند، در آتش دوزخ خواهند بود.

بدان دليل قران آنان را پيش از ورود به دوزخ، به شقاوت و تيره بختى وصف مى‏كند كه رفتار و كردار آنان به گونه‏اى است كه كارشان را به تيره بختى سوق مى‏دهد و به دوزخشان مى‏كشاند. و اين روايت كه از پيامبر گرامى در اين مورد رسيده است كه: «الشّقى شقى فى بطن امه...»(187) انسان تيره بخت، در شكم مادرش تيره بخت است، بسان آيه شريفه از آينده كسى خبر مى‏دهد كه خود با دست يازيدن به كارهاى زشت و ناروا راه بدبختى را پيش مى‏گيرد و با گام سپردن در آن راه به دوزخ مى‏رسد؛ درست همان گونه كه در مورد كسى كه پدرى كهنسال دارد، مى‏گويند: او يتيم است، و منظورشان اين است كه به طور طبيعى، به زودى پدر را از دست مى‏دهد، نه اينكه هم اكنون يتيم است.

لَهُمْ فيها زَفيرٌ وَشَهيقٌ.

«زجاج» بر آن است كه دو واژه «زفير» و «شهيق» به صداى انسان اندوه زده گفته مى‏شود.

((معناى (زفيز) و (شهيق ) و بيان حالاهل جهنم

در مجمع البيان گفته «زفير»، به معنى ابتداى عرعر خران و «شهيق»به معناى آخر آن است . و در كشاف گفته : زفير به معناى كشيدن نفس و شهيق به معناى برگرداندن آن است . و راغب در مفردات گفته : زفير به معناى نفس كشيدن پى در پى است ، به نحوى كه قفسه سينه بالا بيايد، و شهيق هم به معناى طول زفير است ، و هم به معناى برگرداندن نفس است ،

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 27

همچنانكه زفير به معناى فرو بردن نفس نيز هست ، و در قرآن در آيه «لهم فيهازفير و شهيق» و در آيه «سمعوا لها تغيظا و زفيرا» و آيه «سمعوا لها شهيقا» آمده ، و اصل آن از «جبل شاهق» است كه به معناى كوه طولانى و بلند است .

و اين چند معنا بطورى كه ملاحظه مى فرماييد قريب به هم هستند و تو گويى در كلام استعاره اى به كار رفته ، و منظور اين است كه اهل جهنم نفس هاى خود را به سينه ها فرو برده با بلند كردن صدا به گريه و ناله آن را برمى گردانند، همانطور كه خران صدا بلند مى كنند، و ناله شان از شدت حرارت آتش و عظمت مصيبت و گرفتارى است .

و گويا ظاهر از سياق «فمنهم شقى و سعيد» اين باشد كه بعدش ‍ بفرمايد:

«فاما الذى شقى ففى النار له فيها زفير و شهيق - كسى كه شقى شد در آتش است و براى او در آن زفير و شهيق است» و ليكن اينطور نفرموده است ، و بر خلاف اقتضاى سياق ، جمله مذكور را با سياق جمع آورده و اين به خاطر رعايت سياق قبل است كه قيامت را وصف مى كند، و وصف آن اقتضاى كثرت و جماعت را دارد و لذا فرموده است : «ذلك يوم مجموع له الناس و ذلك يوم مشهود».

خواهيد گفت : اگر چنين نكته اى در كار باشد خوب بود بفرمايد: «فمنهم اشقياء و سعداء». در جواب گوييم : اين نيز به خاطر رعايت سياق قبلش بوده كه فرموده است : «لا تكلم نفس» و نفس را مفرد نكره آورده است تا عموميت و استغراق را برساند، و بعد از آنكه با جمله : «لا تكلم نفس الا باذنه فمنهم شقى و سعيد» غرض حاصل شد، به سياق سابق كه سياق جمع و كثرت بوده برگشته و فرموده : «فاما الذين شقوا» تا آخر سه آيه .))

و پاره‏اى ديگر بر آنند كه «زفير» به صداى درد آلود، و نيز صداى ناهنجار همچون آغاز صداى الاغ گفته مى‏شود. و «شهيق» به ناله سخت و بلند و نيز به صداى ناهنجار همانند صداى الاغ گفته مى‏شود.

و به باور «ابن عباس» واژه «شهيق» به مفهوم آه و ناله، گريه طولانى و درد آلود، و دم و باز دمِ بلند است.

فولادوند: و اما كسانى كه تيره‌بخت شده‌اند، در آتش، فرياد و ناله‌اى دارند.

انصاریان: اما تیره بختان [که خود سبب تیره بختی خود بوده اند] در آتش اند، برای آنان در آنجا ناله های حسرت بار و عربده و فریاد است.

تفسیر نور:

«زَفير» فريادى است كه همراه با بيرون دادن نَفَس است و «شَهيق» ناله‏اى است طولانى كه توأم با فرو بردن نَفَس است. بعضى نيز «زَفير» را آغاز صداى الاغ و «شَهيق» را پايان آن دانسته‏اند.

همه‏ى افرادى كه به دوزخ مى‏روند، از لحاظ مدّت زمان حضور در آنجا يكسان نيستند، عدّه‏اى پس از مدّت كمى از دوزخ رهايى مى‏يابند، بعضى ديگر براى مدّت بسيار طولانى در جهنّم مى‏مانند و سرانجام خلاص مى‏شوند، امّا گروهى براى هميشه در آنجا مى‏مانند و هرگز از آن خارج نمى‏شوند.

كلمه‏ى «خُلود» در مواردى كه همراه با كلمه‏ى «اَبَد» آمده باشد، مثل: «خالدين فيها ابدا» <493> ، به معناى هميشگى و جاودانگى است، نه به معناى مدّت طولانى. در اين آيه اگر چه خلود تا زمان برقرار بودن آسمان‏ها و زمين بيان شده است و قرآن مدّت زمان استقرار آنها را تعيين فرموده <494> ، ليكن باز به معناى ابديّت و هميشگى است، زيرا كه «مادامت السموات» در زبان و ادبيات عرب، كنايه‏اى است كه براى ابديّت و جاودانگى آورده مى‏شود، اگر چه آسمان‏ها ابدى نيستند.

1- انسان با انتخاب‏هاى خود باعث شقاوت خود مى‏شود.«شَقُوا» نه «شُقُوا»

2- دست خداوند در نجات گروهى از دوزخيان (به دليل جرم كمتر و يا استحقاق عفو و يا هر دليل ديگرى) باز است.«الاّ ما شاء ربّك»

الجدول:

سورة هود (11) :

فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِي النَّارِ لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَشَهِيقٌ (106)

الإعراب:

(الفاء) عاطفة تفريعيّة (أمّا) حرف شرط وتفصيل (الذين) اسم موصول مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (شقوا) فعل ماض مبنيّ على الضمّ المقدّر على الياء المحذوفة لالتقاء الساكنين بعد الإعلال.. والواو فاعل (الفاء) رابطة لجواب أمّا (في النار) جارّ ومجرور متعلّق بخبر المبتدأ الذين (اللام) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بخبر مقدّم (في) حرف جرّ و (ها) ضمير في محل جرّ متعلّق بالخبر المحذوف [1] ، (زفير) مبتدأ مؤخّر مرفوع (شهيق) معطوف على زفير بالواو مرفوع مثله.

[1] أو بمحذوف حال من زفير- نعت تقدّم على المنعوت-.

-------------------------------------------

خَالِدِينَ « جاویدان ها ، همیشگی ها » مَا دَامَتِ « تا زمانی که برپاست » مَا شَاءَ رَبُّكَ« آنچه را بخواهد پروردگارت » فَعَّالٌ« انجام دهنده ی قوی »  لِّمَا يُرِيدُ« برآنچه می خواهد »  (107)

در ادامه سخن از سرنوشت تيره بختان مى‏فرمايد:

خالِدينَ فيها ما دامَتِ السَّمواتُ وَالْاَرْضُ اِلاَّ ما شاءَ رَبُّكَ‏

تا آسمان و زمين برپاست، آنان در آتش شعله‏ور دوزخ ماندگارند، مگر آنچه پروردگارت بخواهد.

((اين آيه مدت مكث و اقامت دوزخيان را در دوزخ بيان مى كند، همچنانكه آيه بعدى كه مى فرمايد: «و اما الذين سعدوا...» مدت اقامت اهل بهشت را در بهشت معلوم مى سازد، و مى فرمايد كه مكث دوزخيان در دوزخ و بهشتيان در بهشت دائمى و ابدى است .

معناى «خلود» و مشتقات آن

راغب در مفردات گفته : كلمه «خلود» به معناى برائت و دورى هر چيز از معرضيت براى فساد و باقى ماندنش بر صفت و حالتى است كه دارد، عرب هر چيزى را كه زود فاسد نمى شود با كلمه خلود وصف مى كند، مثلا سنگ هاى يك پايه را كه اسم اصليش «اثافى» است

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 28

«خوالد» مى خوانند، چون بطور مسلم يك پايه خالد و جاودان نيست و اين تعبير به خاطر اينست كه سنگ مذكور سنگ محكمى است كه دير از بين مى رود، و اين كلمه از باب «خلد، يخلد، خلودا» است همچنانكه در قرآن فرموده : «لعلكم تخلدون» و خلد به فتح «خ» و سكون «لام» به معناى آن جزئى است كه تا آخرين دقايق زندگيش ‍ به حالت خود مى ماند، و مانند ساير اعضاى دچار دگرگونى نمى شود.

و كلمه «مخلد» در اصل به معناى چيزى است كه مدتى طولانى باقى مى ماند، و به همين جهت به مردى كه مويش دير سفيد شده مى گويند: «رجل مخلد» و به حيوانى كه دندانهاى ثنائيش آنقدر بماند كه رباعى هايش نيز برويد، مى گويند: «دابة مخلده»، اين معناى اصلى كلمه است ، و ليكن به عنوان استعاره استعمال مى شود درباره كسى كه دائما باقى مى ماند.

و خلود در جنت به معناى بقاى اشياء است بر حالت خود، بدون اينكه در معرض فساد قرار گيرند، همچنانكه فرموده : «اولئك اصحاب الجنه هم فيها خالدون» و نيز فرموده : «اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون» و نيز فرموده :«و من يقتل مومنا متعمدا فجزاوه جهنم خالدا فيها».

و بعضيها در خصوص آيه «يطوف عليهم ولدان مخلدون» گفته اند معنايش اين است كه دور بهشتيان فرزندانى مى چرخند كه دائما به حال جوانى و زيبايى باقى اند و دچار فساد نمى گردند. بعضى ديگرگفته اند: معنايش اين است كه يك نوع گوشواره كه خلد ناميده مى شود در گوش ‍ دارند.

و اخلاد هر چيز به معناى دائمى كردن و حكم به بقاء آن است ، و به همين معنا است در كلام خدا كه فرموده :«و لكنه اخلد الى الارض» يعنى به زمين دل بست و گمان كرد كه دائما در آن خواهد زيست .

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 29

و جمله «ما دامت السموات و الارض» يك نوع تقييدى است كه خلود را مى رساند، و معنايش اين است كه ايشان در آن جاويدند تا زمانى كه آسمانها و زمين وجود دارد.

دو اشكال در ارتباط با آيه : «خالدين فيها مادامت السموات و الارض» و جواب آنها

ليكن در اينجا اشكالى پيش مى آيد و آن اينست كه آيات قرآنى تصريح دارد بر اينكه آسمان و زمين تا ابد باقى نيستند و اين با خلود در آتش و بهشت كه آن نيز مورد نص و تصريح آيات قرآنى است سازگارى ندارد.

از جمله آيات دسته اول كه تصريح مى كند بر اينكه آسمان و زمين از بين رفتنى اند آيه «ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اجل مسمى» و آيه «يوم نطوى السماء كطى السجل للكتب كما بدانا اول خلق نعيده وعدا علينا انا كنا فاعلين» و آيه «و السموات مطويات بيمينه» و آيه «اذا رجت الارض رجا و بست الجبال بسا فكانت هباء منبثا» است .

و از جمله آيات دسته دوم كه تصريح مى كند بر اينكه بهشت و دوزخ جاودانه است آيات زير است : «جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ابدا» «و اعد لهم سعيرا خالدين فيها ابدا لا يجدون وليا و لا نصيرا».

و بنابراين ، از دو جهت در آيه مورد بحث اشكال مى شود: يكى اينكه خلود دائمى در بهشت و دوزخ را محدود كرده به دوام آسمانها و زمين با اينكه آسمانها و زمين دائمى نيستند.

دوم اينكه خالد را كه ابتداى خلودش از روز قيامت شروع مى شود، و از آن روز دوزخى بطور دائم در دوزخ و بهشتى بطور دائم در بهشت به سرمى برند به چيزى تحديد كرده كه ابتداى قيامت آخرين آمد وجود آن است و آن آسمان و زمين است كه ابتداى قيامت آخرين آمد وجود آنها است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 30

و اين اشكال از اشكال اول مشكل تر است ، زيرا اين اشكال بر كسى هم كه معتقد به خلود در دوزخ و يا در بهشت و دوزخ نيست وارد است ، به خلاف اشكال اول .

و پاسخى كه ماده اشكال را از بين ببرد اين است كه خداى تعالى در كلام خود آسمان ها و زمينى براى قيامت معرفى مى كند كه غير آسمانها و زمين دنيا است ، و مى فرمايد: «يوم تبدل الارض و السموات و برزوا لله الواحد القهار» و از اهل بهشت حكايت مى كند كه مى گويند:«الحمد لله الذى صدقنا وعده و اورثنا الارض نتبوء من الجنه حيث نشاء» و در مقام وعده به مومنين و توصيف ايشان مى فرمايد: «لهم عقبى الدار».

پس معلوم مى شود براى آخرت نيز آسمانها و زمينى است ، همچنانكه در آن بهشت و دوزخى و براى هر يك سكنه و اهلى است ، كه خدا همه آنها را به اين وصف توصيف كرده كه نزد اويند، و فرموده «ما عندكم ينفد و ما عند اللّه باق» و به حكم اين آيه آسمان و زمين آخرت از بين نمى رود.

و اگر در آيه مورد بحث بقاى بهشت و دوزخ و اهل آن دو را به مدت بقاى آسمان و زمين محدود كرده از اين جهت است كه معناى اين دو اسم از حيث آسمان و زمين بودن هيچ وقت از بين نمى رود، آنكه از بين مى رود يك نوع آسمان و زمين است و آن آسمان و زمين دنيايى است كه اين نظام مشهود را دارد، و اما آسمانها و زمينى كه مثلا بهشت در آنها است ، و به نور پروردگار روشن مى شود به هيچ وجه از بين نمى رود، و خلاصه جهان همواره آسمانها و زمينى دارد. چيزى كه هست در آخرت نظام دنيائيش را از دست مى دهد، و با اين وضع ديگر هيچ اشكالى باقى نمى ماند.))

در تفسير و تأويل اين آيه شريفه دو بحث است، و هر دو از جاهاى مشكل قرآن است:

1 - نخست اين بحث مطرح است كه: ماندگار بودن تيره بختان در دوزخ، به مدت برپايى و پايدارى آسمانها و زمين محدود شده است كه بسيار جاى بحث دارد.

2 - و بحث دوّم در مفهوم اين فراز ميباشد كه به صورت استثنا آمده و مى‏فرمايد: تا آسمانها و زمين برپاست، آنان در آن آتش شعله‏ور ماندگارند، مگر آنچه پروردگارت بخواهد الاّ ما شاء ربّك...

تفسير فراز نخست‏

در مورد فراز نخست آيه شريفه - كه مى فرمايد: خالدين فيها ما دامت السّموات و الأَرض... تا آسمان و زمين برپاست آنان در آتش دوزخ ماندگار خواهند بود - ديدگاه‏ها متفاوت است:

1 - به باور برخى از جمله «جبايى» و «ضحّاك» منظور آسمان و زمين آخرت است كه بر خلاف آسمان و زمين دنيا جاودانه و فنا ناپذير است.

2 - امّا به باور برخى ديگر منظور آسمان و زمين بهشت و دوزخ است؛ چرا كه هر آنچه بالاى سر انسان باشد، آن را آسمان مى‏گويند و هر آنچه زير پايش باشد زمين ناميده مى‏شود.

3 - از ديدگاه «حسن» اين فراز نشانگر نوعى تشبيه مى‏باشد و منظور اين است كه: تا رستاخيز برپاست، آنان در آتش شعله‏ور دوزخ ماندگارند. و مى‏دانيم كه رستاخيز و جهان ديگر جاودانه و هميشگى است؛ چنانكه دوام آسمان و زمين دنيا به اندازه عمر و دوام دنياست.

4 - و از ديدگاه پاره‏اى ديگر، اين فراز از آيه شريفه كنايه از جاودانگى و ابديت است و منظور آسمان و زمين نيست، و اين شيوه در فرهنگ عرب رايج است كه براى نشان دادن ابديّت و جاودانگى يك مطلب، اين گونه سخن مى‏گويند. براى نمونه: هنگامى كه هرگز نمى‏خواهند كارى را انجام دهند، مى‏گويند: لا افعل ذلك ما اختلف الليل و النهار، و مادامت السموات و الارض، و ما نبت النبت...

تا شب و روز در گردش است و تا زمانى كه آسمان و زمين برپاست و گياه مى‏رويد و شتر ناله مى‏كند و يادهانش كف مى‏كند و يا تا هنگامى كه آفتاب مى‏تابد... من چنين كارى را نخواهم كرد.

ياد آورى مى‏گردد كه آنان به پندار خودشان اين چيزها را ماندگار و غير قابل تغيير مى‏دانستند و بدين وسيله بر پايدار بودن تصميم خود پاى مى‏فشردند، و قرآن نيز در اين آيه شريفه هماهنگ با خرد و دريافت و فرهنگ آنان، حقيقت مورد نظر را بيان فرموده است.

گفتنى است كه در اشعار عرب نيز از اين نمونه گفتار بسيار است، از جمله «عمرو» مى‏گويد:

و كلّ اخ مفارقة اخوه‏

لعمر ابيك الاّ الفرقدان‏

به جان پدرت سوگند كه هر برادرى از برادر خويش جدا ميگردد، مگر ستاره‏هاى فرقدان.

تفسير فراز دوّم‏

در تفسير فراز دوّم نيز كه مى‏فرمايد: الاّ ما شاء ربّك... ديدگاه‏ها يكسان نيست:

1 - به باور گروهى از جمله «زجاج»، «فرّاء»، «على بن عيسى» و... استثناى مورد بحث، بيانگر زيادى عذاب دوزخيان و بسيارى نعمت بهشتيان ميباشد، و منظور اين است كه: تيره بختان در آتش شعله‏ور دوزخ خواهند بود و در آنجا ناله و فريادى درد آلود خواهند داشت، جز آن اندازه كه خدا بخواهد بر عذاب و كيفرشان بيفزايد. اين فراز، به اين گفتار مى‏ماند كه فردى به دوست خود بگويد: من يكهزار دينار از تو طلبكارم و اين غير از دو هزار دينارى است كه پيشتر به تو وام دادم، كه در اينجا دو هزار دينار هرگز از يكهزار استثنا نمى‏شود، چرا كه بيشتر از آن است و مبلغ بيشتر را نمى‏توان از كمتر استثنا كرد. به بيان ديگر، «الاّ» در آيه شريفه به مفهوم «سوى» مى‏باشد، و همان گونه كه در جمله «ما كان معنا رجل الاّ زيد»، واژه «اِلاّ» به مفهوم «سوى» مى‏باشد ومفهوم جمله اين است كه: مردى جز «زيد» به همراه ما نيست، در آيه شريفه نيز منظور اين است كه: دوزخيان در آنجا ناله و فريادى درد آلود خواهند داشت. به جز آن عذابهايى كه خدا براى آنان بخواهد.

2 - امّا به باور برخى از جمله «مازنى» و «جبايى» اين استثنا، در مورد توقف تيره بختان در محشر و براى حسابرسى و نيز توقّف آنان در عالم برزخ مى‏باشد و منظور اين است كه: تيره بختان در آتش دوزخ ماندگارند، جز آن مدتى كه پروردگارت بخواهد در عالم برزخ و قيامت و محشر پيش از ورود به دوزخ بمانند؛ چرا كه اگر اين استثنا نباشد ممكن است كسى بپندارد كه كفر گرايان و بيدادگران از همان لحظات پس از مرگ به دوزخ مى‏روند و در آنجا ماندگار مى‏گردند! آرى اين استثنا براى نشان دادن اين نكته است كه دوران عالم برزخ و محشر و حسابرسى تحت مشيت خداست و ماندگار شدن در دوزخ پس از اين مراحل است.

چگونه؟

چگونه در آيه شريفه پيش از ورود تيره بختان به دوزخ، از ماندگار بودن آنان در آنجا استثنا شده است؟

پاسخ‏

پاسخ اين است كه اين استثنا در موردى كه خبر از ورود آنان به دوزخ نيز پيش از آن صورت گيرد، ممكن است، و آيه مورد بحث اين گونه است.

3 - از ديدگاه «زجاج» اين استثنا مربوط به فراز «لهم فيها زفير و شهيق» مى‏باشد، نه به ماندگار بودن دوزخيان در آتش دوزخ، و منظور اين است كه: تيره بختان در ميان آتش شعله‏ور دوزخ ناله‏ها و فريادهاى درد آلود دارند، به جز آنچه خدا از ديگر انواع عذاب بخواهد؛ همان گونه كه در آيه بعد در مورد بهشتيان نيز كه نظير اين استثنا آمده، مربوط به نعمت‏هاى اهل بهشت است، و منظور آن آيه نيز اين است كه: بهشتيان از نعمت‏هاى بى‏شمارى برخوردارند به جز آن نعمت‏هاى ديگرى كه خدا براى آنان بخواهد و دليل اين نكته ادامه آيات است كه مى‏فرمايد: عطاء غير مجذوذ.

4 - و از ديدگاه «فرّاء» واژه «اِلاّ» در آيه مورد بحث به مفهوم «واو» است، همان گونه كه در برخى از شعرها و سرودهاى عرب آمده است. با اين بيان مفهوم آيه اين گونه است: تيره بختان هميشه در آتش دوزخند و آنچه خدا بخواهد... امّا اين ديدگاه كه واژه «الاّ» را به مفهوم «واو» بگيريم، از ديدگاه محققان پذيرفته نيست.

5 - گروهى از جمله «ابن عباس»، «جابر بن عبدالله»، «ابو سعيد خدرى»، «قتاده»، «سدى» و... بر آنند كه منظور از تيره بختان در آيه شريفه، همه كسانى هستند كه به دوزخ مى‏روند، نه كفر گرايانِ تنها كه در دوزخ ماندگارند. به بيان ديگر، دوزخيان به اعتبارى دو گروهند: گروهى از آنان مردم با ايمانى هستند كه به خاطر دست يازيدن به گناه براى مدتى به دوزخ ميروند و در خور آتش مى‏گردند امّا سر انجام از آنجا نجات يافته و به بهشت راه مى‏يابند، و گروهى ديگر از آنان كفر گرايانى هستند كه براى هميشه در آنجا ماندگارند. با اين بيان منظور از جمله «الاّ ما شاء ربك» همان ايمان آوردگان گناهكارند كه سر انجام پس از مدتى از دوزخ نجات مى‏يابند و به بهشت مى‏روند.

گفتنى است كه اين ديدگاه هنگامى پذيرفته است كه واژه «ما» به مفهوم «مَن» باشد، تا معناى آيه شريفه درست شود؛ و مى‏دانيم كه در آيات ديگرى از قرآن شريف «ما» به مفهوم «مَن» آمده است كه يك نمونه آن اين آيه است كه مى‏فرمايد: «سبّح لله ما فى السّماوات و الارض»(188) هر آنكه در آسمانها و در زمين است به ستايش خدا مى‏پردازند.(189)

با اين بيان، جمله‏اى كه در آيه بعد به همين معنا در مورد بهشتيان آمده است نيز درست است؛ چرا كه منظور از آيه شريفه اين است كه: نيك بختان در بهشت پر طراوت و زيبا جاودانه‏اند مگر آن كسى كه خدا بخواهد؛ و استثناء در مورد همان كسانى است كه از دوزخ بيرون آمده و به بهشت زيبا وارد مى‏گردند؛ و بدينصورت استثنا از زمان جاودانگى آنان در بهشت است... به عبارت ديگر استثنا در مورد بهشتيان، استثناى از زمان است و در مورد دوزخيان، از خودشان. و در حقيقت مفهوم استثنا در مورد بهشتيان اين گونه است كه: آن گروهى كه به بهشت مى‏روند نيز، در آنجا جاودانه‏اند، مگر آنهايى را كه خدا بخواهد كه پيش از رفتن به بهشت، آنان را به دوزخ برد، كه آنان نيز پس از آمدن به بهشت در آنجا جاودانه خواهند بود.

چگونه؟

پرسش ديگرى كه بنا بر ديدگاه پنجم بايد طرح گردد و پاسخ داده شود، اين است كه: چگونه قرآن واژه «شقى» را در مورد ايمان آوردگان گناهكار به كار مى‏برد، بويژه كه اينان براى مدتى به دوزخ مى‏روند و پس از آن از آنجا نجات يافته و به بهشت بال مى‏گشايند و در حقيقت «نيكبخت» هستند و نه «تيره بخت»؟

پاسخ‏

در اين مورد پاسخ داده شده است كه دو واژه «شقى» و «سعيد» با توجّه به حالات گوناگون انسانها، در مورد آنان به كار مى‏رود آنان زمانى كه در دوزخ هستند و در ميان تيره بختان و كفر گرايانند، در زمره آنها قرار مى‏گيرند و واژه «تيره بخت» در مورد شان به كار مى‏رود، و هنگامى كه به بهشت راه مى‏يابند و در زمره شايسته كرداران وارد مى‏گردند «نيكبخت» به حساب مى‏آيند. با اين بيان به كار رفتن هر كدام از اين واژه‏ها به تناسب حال آنان است.

در اين مورد از «ابن عباس» آورده‏اند كه: منظور از اين تيره بختان، مؤمنان گناهكارند كه به خاطر دست يازيدن به گناه براى مدتى به دوزخ مى‏روند، و آنگاه به فضل و مهر خدا از آنجا نجات يافته و به بهشت وارد مى‏شوند؛ از اين رو آنان هنگامى كه به دوزخ مى‏روند از تيره بختان هستند و زمانى كه به بهشت راه مى‏يابند از سعادتمندان به شمار مى‏آيند.

«قتاده» مى‏گويد: خدا، خود مى‏داند كه با آنان چگونه رفتار كند؛ ما همين اندازه مى‏دانيم كه گروهى بر اثر گناه، گرفتار آتش مى‏گردند و آنگاه خدا به مهر و رحمت خود آنان را از دوزخ نجات داده و به بهشت مى‏برد، و همين مردم هستند كه شفاعت شامل حال آنان مى‏گردد.

«اَنس» از پيامبر گرامى آورده است كه فرمود: در قيامت گروهى از دوزخ نجات يافته و بيرون مى‏آيند.

به باور ما اين ديدگاه از ديگر ديدگاه‏ها در تفسير و تأويل آيه بهتر و رساتر است.

6 - به باور پاره‏اى، وانهادن اين حكم به خواست خدا، يا تعليق آن به مشيت الهى، در حقيقت تعليق حكم به محال و نا ممكن است و اين فراز در حقيقت تأكيدى بر ماندگار بودن آنان در دوزخ است، چرا كه خدا هرگز بيرون آمدن آنان از دوزخ را نمى‏خواهد و خواست او جز بر ماندگار بودنشان جريان نمى‏يابد.

7 - و به باور پاره‏اى ديگر همچون «حسن»، خدا در آغاز آيه شريفه استثنا مى‏كند، امّا در ادامه آيه با اين فراز كه: به يقين پروردگارت هرچه بخواهد همان را انجام مى‏دهد

 اِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِّما يُريدُ.

ماندگار بودن آنان در آتش را قطعى اعلان مى كند و اين خواستِ او، از اين فراز دريافت مى‏گردد.

8 - «ابن سلام بصرى» مى‏گويد: استثنا مربوط به زمانِ ورود آنان به دوزخ است؛ چرا كه بهشتيان و دوزخيان به صورت گروه گروه و به تدريج وارد بهشت و دوزخ مى‏گردند(190) با اين بيان استثنا مربوط به مقدار زمانى است كه ميان ورود آنان به بهشت و دوزخ فاصله مى‏شود.

9 - مرحوم شيخ طوسى در تفسيرش از گروهى از دانشوران مذهب اهل بيت آورده است كه: عذاب و ماندگار بودن آنان در آن، مربوط به عالم قبر و برزخ مى‏باشد و منظور اين است كه: تا هنگامى كه آسمان و زمين دنيا بر پاست، اين تيره بختان در آتش و عذاب ماندگارند، و پس از انهدام آسمان و زمين و فرا رسيدن روز رستاخيز عذابشان برداشته مى شود تا براى باز خواست و حسابرسى روز رستاخيز حاضر گردند.

10 - و پاره‏اى نيز بر آنند كه منظور از استثنا اين است كه آنان در آتش دوزخ ماندگارند، مگر كسانى را كه خدا بخواهد و از آنان در گذرد كه منظور مؤمنان گناهكار ميباشند، كه اگر خدا بخواهد، از آنان مى‏گذرد و به دوزخشان نمى‏برد.

فولادوند: تا آسمانها و زمين برجاست، در آن ماندگار خواهند بود، مگر آنچه پروردگارت بخواهد، زيرا پروردگار تو همان كُند كه خواهد.

انصاریان: در آن تا آسمان ها و زمین پابرجاست جاودانه اند، مگر آنچه را که مشیّت پروردگارت اقتضا کرده است؛ بی تردید پروردگارت هر چه را اراده می کند، انجام می دهد.

تفسیر نور:

دست خداوند در نجات گروهى از دوزخيان (به دليل جرم كمتر و يا استحقاق عفو و يا هر دليل ديگرى) باز است.«الاّ ما شاء ربّك»

الجدول:

سورة هود (11) :

خَالِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ إِلَّا مَا شَاءَ رَبُّكَ إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِّمَا يُرِيدُ (107)

الإعراب:

(خالدين) حال منصوبة من الضمير في (لهم) ، والعامل فيها ما عمل في الجارّ والمجرور وعلامة النصب الياء (فيها) مثل الأول متعلّق بخالدين (ما) مصدريّة ظرفيّة (دامت) فعل ماض تام.. و (التاء) للتأنيث (السموات) فاعل مرفوع (الأرض) معطوف على السموات بالواو مرفوع مثله.

والمصدر المؤوّل (ما دامت..) في محلّ نصب على الظرفيّة الزمانيّة متعلّق بخالدين أي مدّة بقائهما [1] (إلا) أداة استثناء (ما) اسم موصول مبني في محل نصب على الاستثناء المتصل أو المنقطع [2] (شاء) فعل ماض (ربّك) فاعل مرفوع.. و (الكاف) مضاف إليه، ومفعول شاء محذوف أي إنقاذه من النار، أو زيادة مدّتهما (إنّ ربّك فعّال) مثل إنّ أخذه أليم [3] ، (اللام) زائدة للتّقوية (ما) اسم موصول محلّه البعيد النصب على أنّه مفعول به للمبالغة فعّال (يريد) مضارع مرفوع، والفاعل هو أي الله.

[1] المراد بهذا التوقيت التأبيد لقول العرب ما أقام ثبير، وما لاح كوكب، وضع العرب ذلك للتأبيد من غير نظر لفناء ثبير أو الكوكب أو لعدم فنائهما.

[2] من المحتمل أن يكون (ما) بمعنى (من) ويعني بذلك الكافرين الذين شقوا..

ومن المحتمل أن يكون بمعنى المدّة أي مدّة بقاء السموات والأرض إلّا المدّة التي يريد الله زيادتها على ذلك.

[3] في الآية (102) من السورة.

--------------------------------------

سُعِدُوا« سعادتمند شدند » الْجَنَّةِ« باغ(بادرختان زیاد و پیچیده در هم )» عَطَاءً« بخشش» غَيْرَ مَجْذُوذٍ« ناگسستنی،قطع نشدنی( همیشگی)» (108)

و در آخرين آيه مورد بحث در مورد نيك بختان مى‏فرمايد:

وَاَمَّا الَّذينَ سُعِدُوا فَفِى الْجَنَّةِ خالِدينَ فيها ما دامَتِ السَّمواتُ وَالْاَرْضُ‏

و امّا آن كسانى كه با فرمانبردارى از خدا و دورى گزيدن از گناه و بيداد، نيكبخت شدند، تا آسمانها و زمين برجا و برپاست، در بهشت پرطراوت و زيبا ماندگار خواهند بود.

((اشاره به نكته لطيفى كه از آيه : «و اما الذين سعدوا...» استفاده مى شود.

كلمه «سعدوا» هم به صيغه مجهول قرائت شده و هم به صيغه معلوم ، و قرائت دومى با لغت سازگارتر است ، زيرا ماده «سعد» در استعمالات معروف ، لازم استعمال شده ، و واضح است كه از فعل لازم صيغه مجهول ساخته نمى شود، و ليكن اگر كلمه مذكور را به قرائت اولى مجهول بخوانيم ، آنگاه با در نظر داشتن اينكه در آيه قبلى قرينه اش يعنى كلمه «شقوا» به صيغه معلوم قرائت شده نكته لطيفى را افاده خواهد كرد، زيرا كلمه «شقوا» معنايش «به سوى شقاوت گرائيدند» و معناى : «سعدوا» به صيغه مجهول «توفيق سعادت يافتند» است و اين دو نحو تعبير، اين معنا را مى رساند كه سعادت و خير از ناحيه خداست ولى شر و شقاوتى كه گريبانگير بشر مى شود بدست خود اوست .

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 44

همچنانكه در آن آيه فرمود: «و لو لا فضل اللّه عليكم و رحمته ما زكى منكم من احد ابدا».))

اِلاَّ ما شاءَ رَبُّكَ‏

مگر آنچه پروردگارت بخواهد.

عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ.

گفتنى است كه همه مفاهيم و معانى مورد اشاره در اينجا نيز مطرح است و تنها اين نكته نيست كه برخى از تيره بختان ممكن است از دوزخ نجات يافته و وارد بهشت گردند امّا هركس وارد بهشت گرديد، ديگر بيرون نخواهد رفت؛ چرا كه اين عطا و بخشى است كه هرگز از آنان گسسته و قطع نمى‏گردد

((وجه جمع بين جمله : «الّا ماشاء ربّك» و «عطاء غير مجذوذ» در آيه شريفه

ماده «جذذ» به معناى قطع است و «عطاء غير مجذوذ» به معناى عطاى قطع نشدنى است . و اينكه خداوند بهشت را عطايى قطع نشدنى شمرده با اينكه قبلا درباره خلود استثنايى زده بود خود بهترين شاهد است بر اينكه مقصود از استثناء مشيت اثبات بقاء اطلاق قدرت اوست ، و مى خواهد بفهماند كه با اينكه بهشت عطايى قطع نشدنى و نعمتى خالد است مع ذلك چنين نيست كه اگر كسى داخل آن شود ديگر از خدا سلب قدرت شده و نتواند او را بيرون كند.

در اين آيه نيز همه آن ابحاثى كه در آيه قبلى بود جريان دارد، تنها آن وجوهى كه در توجيه استثناء «الا ما شاء ربك» مى گفت : «مستثناى اين استثناء عبارت است از آن كسانى كه اول داخل جهنم مى شوند و بعد خارج شده به بهشت مى روند» در اينجا جريان ندارد، زيرا اين فرض ‍ درباره دوزخيان جايز و ممكن است ، ولى نسبت به بهشتيان چنين فرضى ممكن نيست ، چون كسى نيست كه در آخرت اول داخل بهشت بشود بعدا از آنجا بيرون شده داخل جهنم گردد.

آرى ، اين معنا ضرورى كتاب و سنت است كه بهشت آخرت بهشت خلد است و كسى كه جزايش بهشت باشد ديگر الى الابد از آن بيرون نمى شود.

آيات و روايات هم در اين معنا آنقدر زياد است كه ديگر براى هيچ خردمندى جاى ترديدى در دلالتش بر اين معنا نمى گذارد، هر چند دلالت كتاب بر اينكه پاره اى از كسانى كه داخل جهنم مى شوند بيرون مى آيند به اين پايه از ضرورت و وضوح نيست .

در مجمع البيان در اين مقام كه دخول اهل طاعت در بهشت حتمى است و پس از دخول ديگر بيرون نمى شوند گفته است : چون امّت اجماع دارد بر اينكه كسى كه استحقاق ثواب داشته باشد بايد به بهشت برود و كسى كه داخل آن شد ديگر بيرون نمى شود.

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 45

و اين مساله ، يعنى «وجوب داخل شدن اهل ثواب به بهشت» مبنى است بر يك قاعده عقلى مسلّم ، و آن اين است كه وفاى به عهد واجب است ، ولى وفاى به وعيد و تهديد واجب نيست ، چون وعده ، حقى را براى موعود له نسبت به آنچه كه وعده بدان تعلّق گرفته اثبات مى كند، و وفا نكردن به آن در حقيقت تضييع حق غير و از مصاديق ظلم است ، به خلاف وعيد كه حقّى را جهت وعيد كننده جعل مى كند، و صاحب حق واجب نيست كه حقّ خود را استيفاء كند، بلكه براى او جايز است كه از حق خود صرفنظر نموده و از آن عقوبت چشم بپوشد، همچنانكه مى تواند استيفاء كند. خداى سبحان هم كه به بندگان مطيع خود وعده بهشت داده بايد ايشان را به بهشت ببرد تا حقّى را كه خودش براى آنان جعل كرده ايفاء كرده باشد، و اما وعيدى كه به گنهكاران داده واجب نيست حتما عملى كند، چون حقّى بود كه براى خودش جعل كرده ، همچنانكه مى تواند حق خود را استيفاء نمايد همچنين مى تواند از آن صرفنظر كند.

و امّا مساءله بيرون نشدن از بهشت بعد از دخول در آن ، از مسائلى است كه آيات و روايات بى شمار بر آن دلالت دارد. و اجماعى كه صاحب مجمع البيان نقل كرده نيز برگشتش به همين آيات و روايات است ، و دليل جداگانه اى نيست ، زيرا معنايش اين است كه اجماع كنندگان ، از آيات و يا روايات و يا از عقل همه همين معنا را فهميده اند، پس دليل مساءله كتاب و سنت و عقل است .))

پرتوى از آيات در مورد سعادت و شقاوت

 1 - گمشده انسانها

 سعادت و نيك‏بختى خواسته طبيعى هر انسان خردمند و هر خانواده با فرهنگ و هر جامعه و تمدّن تعالى طلب و مترقى است؛ همچنانكه همه انسانها از شقاوت و نگونسارى بيزارند. همه مى‏كوشند تا هماهنگ با شناخت و امكانات و توانمندى هاى مادى و فكرى و معنوى خويش، راه را به سوى نيكبختى بگشايند و اسباب آن را فراهم آورند و موانعِ بال گشودن به سوى آن را از سر راه خويش، براى رسيدن به آن گمشده مطلوب و محبوب بر طرف سازند - تا اينجا همه انسانها يكسان و همانند فكر مى‏كنند، امّا موضوع پيچيده‏اى كه هماره انسان را سر گردان ساخته شناخت نيكبختى و بدبختى است كه از ديدگاه هر انسانى به گونه‏اى است، و گويى معيار و ملاك و مقياسِ همگانى ندارد.

2 - ديدگاه‏ها در مورد سعادت و شقاوت

همه از خود و ديگران مى‏پرسند كه به راستى سعادت چيست و چه نشانه و ويژگى و اسباب و شرايطى دارد؟ و در برابر آن بدبختى كدام است؟

در اين مورد پاسخ قانع كننده‏اى نمى‏توان يافت، و شايد بتوان گفت نيكبختى و بدبختى از پشت عينك هر انسانى رنگ و نشانه خاصّى دارد.

براى نمونه:

الف: گروهى از دانشوران نيكبختى را در گرو رشد معنوى و انسانى، به ويژه شكوفا ساختن و آراستن جان به چهار ارزش: بينش، شجاعت، عدالت و عفّت مى‏نگرند و بر آنند كه اگر كسى مزرعه جان را به اين ارزش‏ها آراست، شاهد نيكبختى را دريافته است، گرچه از نظر مادى و جسمى و اجتماعى دچار مشكلات باشد.

ب: امّا گروهى ديگر نيكبختى را در گرو بهتر زيستن و بيشتر لذّت بردن و آسايش و راحتى بيشتر داشتن و رسيدگى بى‏حساب به نيازهاى جسم و خواسته‏هاى آن مى‏نگرند و اصل را در پول و زور و لذت جويى و قدرتمدارى مى‏جويند.

ج: و بسيارى نيك بختى را در گرو زندگى شايسته و بايسته‏اى دانسته‏اند كه هماهنگ با سرشت انسانى و فطرت بشرى باشد و در مسير آن، هم حقوق جسم محفوظ باشد و هم روح و جان و مزرعه وجود با الهام از كشش‏هاى معنوى به ارزش‏ها آراسته گردد و هيچ كدام قربانى ديگرى نشود.

3 - حقيقت سعادت و شقاوت

شايد مناسب‏ترين تعريف در مورد اين دو موضوع اين باشد كه گفته شود: سعادت و نيكبختى عبارت از فراهم بودن اسباب رشد و تكامل همه جانبه براى فرد، خانواده و جامعه در دنياى خويش است، و شقاوت نيز عبارت است از فقدان شرايط رشد و اوج و تكامل و پيشرفت و وجود موانع گوناگون در مسير كمال انسان و رشد او.

با اين بيان، هركس از نظر شرايط جسمى، روحى، فكرى، خانوادگى، اجتماعى، فرهنگى، سياسى، جغرافيايى، صنعتى و ديگر شرايط، اسباب و امكانات بهتر و بيشترى براى رشد و رسيدن به هدف هاى والا در دسترس داشته باشد سعادتمندتر است و هركس كمتر، از سعادت كم بهره‏تر و يا بى‏بهره است.

به نظر مى‏رسد اين ديدگاه را مى‏توان از آيات و روايات بسيارى دريافت داشت.

براى نمونه به يكى چند آيه و حديث در اين بند بسنده مى شود:

1 - پيامبر گرامى در ترسيم شمارى از اسباب و نشانه‏هاى نيكبختى و بدبختى، بر روى چهار موضوع مهمّ مادى و معنوى كه هر كدام مى‏توانند نقش سرنوشت سازى در پويايى و يا ايستايى انسان داشته باشند، انگشت مى‏گذارد و مى‏فرمايد:

اربع من اسباب السعادة و اربع من اسباب الشقاوة، فالاربع التّى من السعادة: المرأة الصّالحة،

و المسكن الواسع،

و الجار الصّالح،

و المركب البهىّ.

و الاربع التى من الشقاوة: الجار السّوء، و المرأة السّوء، و المسكن الضّيق، و المركب السّوء.(191)

چهار چيز از وسايل نيك‏بختى و چهار چيز از اسباب بدبختى است:

امّا آن چهار چيزى كه از اسباب نيكبختى است عبارتند از: همسر شايسته و برازنده، خانه وسيع و گسترده، همسايه نيكوكردار و درست‏كار و ديگر مركب خوب و مناسب.

و آن چهار چيز كه از اسباب بدبختى است، عبارتند از: همسايه نادرست، همسر نالايق، خانه كوچك و مركب بد و نا مناسب.

2 - در بيان انسانساز ديگرى در ترسيم برخى نشانه‏هاى شقاوت مى‏فرمايد:

من علامات الشّقاء جمود العينين، و قسوة القلب، و شدّة الحرص فى طلب الرّزق، و الاصرار على الذنب.(192)

از نشانه‏هاى بدبختى اين چهار چيز است:

1 - دو ديده‏اى كه هرگز در شادمانى و شوق و يا اندوه و ترسِ از خدا اشكى نريزند.

2 - سنگدلى و قساوت قلب.

3 - حرص و آز بسيار در طلب دنيا و رزق.

4 - گناه بر روى گناه.

3 - اميرمؤمنان در ترسيم حقيقت نيك‏بختى مى‏فرمايد:

السعيد مَنَ وعظ بغيره، و الشقّى من انخدع لهواه و غروره.(193)

نيكبخت آن كسى است كه از سر نوشت دردناك و يا خوش ديگران درس عبرت گيرد، و بدبخت آن كسى است كه فريب هواى دل و غرور خويشتن را بخورد و بيدار نگردد.

4 - و نيز مى‏فرمايد:

انّ من حقيقة السعادة ان يختم للمرء عمله بالسّعادة، و انّ من حقيقة الشقاوة أَنْ يختم للمرء عمله بالشقاوة.(194)

از حقيقت نيكبختى اين است كه فرجام زندگى انسان سعادتمندانه پايان يابد و حقيقت بدبختى اين است كه فرجام زندگى وعمر، شقاوتمندانه پايان پذيرد.

4 - در گرو اتفاق و تصادف است يا به دست انسان؟

 نكته مهمّ و حياتى ديگر در اين مورد پاسخ به اين پرسش است كه اساس نيكبختى و بدبختى فرد و خانواده و جامعه به دست كيست؟ و در گرو چيست؟ آيا همان گونه كه پاره‏اى مى‏پندارند، در گرو شانس، اقبال، اتفاق، تصادف يا اين ابر قدرت و آن شخصيت است يا در دسترس خود انسان و در اختيار او؟ كدام يك؟

در اين مورد نيز ديدگاه‏ها گوناگون است:

بسيارى اصل اختيار و آزادى انسان را ناديده انگاشته و او را محكوم و مقهور انواع جبرهاى درونى و برونى دانسته و در نتيجه نيكبختى و بدبختى او را ذاتى و ياثمره شوم جبر اجتماعى و طبقاتى و جبر محيط مى‏انگارند؛ و بسيارى ديگر نيكبختى و بدبختى او را به شانس و اتفاق حواله مى‏دهند.

امّا به باور ما در نگرش قرآنى و اسلامى، سعادت و يا شقاوت نه دو موضوع ذاتى و درونى است كه با انسان به دنيا آمده و با او مى‏رود، و نه دور از دسترس اراده و اختيار و خواست انسان مى‏باشد، بلكه اساس هر دو از خود انسان و خواست و اراده خير و توانمندانه يا اراده شرّ و فرومايگى او سرچشمه مى‏گيرد؛ انسان، هم مى‏تواند اسباب نيكبختى خود و خاندان و جامعه‏اش را پديد آورد و در پرتو آگاهى و تلاش خستگى ناپذير آنها را فراهم سازد و هم مى‏تواند موانع را كنار زند و حتى اسباب بدبختى را يكسره نابود سازد. او در اين راه از توانايى و امكاناتى بهره‏ور است كه مى‏تواند بسيارى از موانع ارثى، محيطى، آداب و رسوم و ديگر مشكلات را كنار بزند و دنيايى نو آزاد و آباد و سعادتمندانه بسازد. آرى، اين كارى بزرگ، طاقت فرسا، سهمگين پيچيده و شاهكار است، امّا هرچه هست به خود او مربوط مى‏شود، به او و هم‏نوعانش و شايد به همين دليل است كه قرآن پس از يازده بار سوگند بر پديده‏هاى گوناگون آسمانى و زمينى و جان بشر، در اشاره به اين حقيقت مى‏فرمايد: به همه اينها سوگند كه هركس جان را پاك گردانيد و به ارزش‏ها آراسته ساخت راستى كامياب و نيكبخت گرديد، و هر كس آن را آلوده به ضد ارزش‏ها ساخت بى‏گمان درباخت و زيان كرد قد افلح من زكيها...(195)(196)

فولادوند: و اما كسانى كه نيكبخت شده‌اند، تا آسمانها و زمين برجاست، در بهشت جاودانند، مگر آنچه پروردگارت بخواهد. [كه اين‌] بخششى است كه بريدنى نيست.

انصاریان: اما نیک بختان [که به توفیق و رحمت خدا سعادت یافته اند] تا آسمان ها و زمین پابرجاست، در بهشت جاودانه اند مگر آنچه را مشیّت پروردگارت اقتضا کرده، [بهشت] عطایی قطع ناشدنی و بی پایان است.

تفسیر نور:

1- عامل شقاوت و بدبختى انسان‏ها، اختيار و خواست خودشان است، ولى سعادت آنها با توفيق الهى است. لذا براى شقاوت جمله «شَقُوا» و براى سعادت، عبارت «سُعِدوا» آمده است.

2- گرچه دست الهى در هر كارى باز است، حتّى براى بيرون كردن اهل بهشت از بهشت، «الاّ ما شاء ربك» امّا با توجّه به فراز آخر اين آيه «عطاء غير مجذوذ» و وعده‏هايى كه در آيات ديگر داده شده، اين كار را انجام نخواهد داد و وقتى كسى وارد بهشت شد، براى هميشه در آنجا خواهد ماند.»

الجدول:

سورة هود (11) :

وَأَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ خَالِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ إِلَّا مَا شَاءَ رَبُّكَ عَطَاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ (108)

الإعراب:

(الواو) عاطفة (أمّا الذين.. شاء ربّك) مثل الأولى نظيرها و (سعدوا) ماض مبنيّ للمجهول مبنيّ على الضمّ.. والواو نائب الفاعل (عطاء) مفعول مطلق نائب عن المصدر لفعل محذوف مؤكّد لمضمون الجملة السابقة (غير) نعت لعطاء منصوب (مجذوذ) مضاف إليه مجرور.