پرتوى از سر گذشت و رسالت موسى:

نگرشى بر واژه‏ های  آیات  99-96 سوره هود

أَنبَاءِ« خبرهای مهم »  الْقُرَى« آبادی ها ، قریه ها »  نَقُصُّهُ « ابزگو می کنیم آ ن را ، حکایت می کنیم آن را » قَائِمٌ« سرپا ، ایستاده » حَصِيدٌ« درو شده ، ویران شده ، خراب و نابود »  (100)

((در اين آيات به داستانهاى قبل بازگشت نموده و نظرى اجمالى و كلى در آنها نموده و سنت خدا را در ميان بندگانش خلاصه مى كند، و آثار شومى را كه شرك به خدا براى امم گذشته ببار آورد و آنان را به هلاكت در دنيا و عذاب جاودانه آخرت مبتلا نمود برمى شمارد تا عبرت گيران عبرت گيرند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 5))

در اين آيه مورد بحث روى سخن را به پيامبر گرامى نموده و مى‏فرمايد:

ذلِكَ مِنْ اَنْباءِ الْقُرى‏ نَقُصُّهُ عَلَيْكَ‏

هان اى پيامبر، اين خبر از خبرهاى شهرهاست كه براى تو وحى و بيان گرديد تا يادآورى و هشدارى براى مردم و آرامش خاطرى براى تو باشد.

((كلمه «ذلك» اشاره است به داستانهاى قبل ، و چون كلمه من تبعيضى است معناى آيه چنين مى شود: اين داستانها كه برايت آورديم پاره اى از داستانهاى شهرها و دهكده ها، يا اهل آنها است كه ما برايت شرح داديم . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 5))

مِنْها قائِمٌ وَّحَصيدٌ.

كه پاره‏اى از اين شهرها اينك آباد و بر پا ايستاده و پاره‏اى ديگر ويران گرديده و نابود شده است.

((كلمه «حصيد» از ماده «حصد» است كه به معناى بريدن و درو كردن زراعت است . داستانهاى امم گذشته را به زراعت تشبيه كرده چون گاهى ايستاده و گاهى درو شده است . و معناى آن در صورتى كه مقصود از «قرى» خود دهكده ها باشد نه اهل آنها، اين است كه : برخى از دهكده ها كه ما برايت داستان كرديم دهكده هايى است كه به كلى از بين نرفته و هنوز آثارى از آنها باقى است ، مانند دهكده قوم لوط كه هنوز - يعنى در عصر نزول قرآن - آثارش باقى است ، و بيننده را بياد آن قوم مى اندازد. آرى ، از آيه «و لقد تركنا منها آيه بينه لقوم يعقلون»

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 5

و آيه «و انكم لتمرّون عليهم مصبحين و با لليل افلا تعقلون» برمى آيد كه در عصر نزول قرآن آثارى از قوم لوط باقى بوده است .

و اگر منظور از قرى ، اهل قرى باشد معنايش اين مى شود: از اين امم و اقوام ، بعضى هنوز پابرجايند و بكلى منقرض نشده اند، مانند امّت نوح و صالح ، و برخى ديگر بكلى منقرض شده اند، مانند قوم لوط كه احدى از ايشان نجات نيافت و همه از بين رفتند مگر خانواده لوط - لوط نيز جزء قومش نبود. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 6))

به باور «قتاده» و «ابو مسلم» منظور اين است كه برخى از آن شهرها و ساختمانها اگرچه كسى در آنها سكونت ندارد سرپا مانده است، و برخى ويران گرديده و آثارشان نيز از ميان رفته و به صورت علف درويده شده در آمده‏اند.

«ابن عباس» در تفسير آيه مى‏گويد: پاره‏اى از آن شهرها برپاست كه شما آنها را مى‏نگريد و پاره‏اى از آنها نابود شده و مردمش از ميان رفته‏اند.

فولادوند: اين، از خبرهاى آن شهرهاست كه آن را بر تو حكايت مى‌كنيم. بعضى از آنها [هنوز] بر سرِ پا هستند و [بعضى‌] بر باد رفته‌اند.

انصاریان: این از گزارش های شهرها [و اهل آنها] است که آن را بر تو حکایت می کنیم، برخی از آن [شهر] ها هنوز برجایند، و برخی درو شده بر باد رفته اند!

تفسیر نور:

ممكن است منظور آيه اين باشد كه در بعض موارد، تنها خودشان را هلاك نموديم از اين روى آثارشان باقى است، ولى در بعضى ديگر آنها را همراه با تمامى آثار و خانه‏هايشان نابود كرديم.

بيان داستان در قرآن، داراى نقش و اثرات مهمّى است، زيرا؛

1- دلنشين و جذّاب است. 2- هموار كننده‏ى راه نفوذ و تأثير بيشتر دلائل عقلى و برهانى است. 3- دليلى ديگر بر اعجاز پيامبرصلى الله عليه وآله است كه چگونه فردى درس ناخوانده چنين اخبارى را مى‏داند. 4- براى شنوندگان آن درس عبرت است.

1- بيان تاريخ به مقدارى لازم است كه سبب رشد، پندآموزى و هشدار باشد.«من انباء» (بعضى از تاريخ گذشتكان نه همه‏ى آن)

2- تاريخ نوح، هود، صالح، لوط، شعيب و موسى، از بخش مهم تاريخ بشرى است. «انباء» («انباء» به معناى اخبار مهمّ است)

3- قرآن منبعى براى آشنايى با تاريخ گذشته و فرجام پيشينيان است.

4- گفتن داستان‏هاى صحيح، مستند و آموزنده، كارى خدايى است، از آن غفلت نكنيم. «نقصّه»

5 - داستان‏هاى قرآنى، صادق‏ترين و صحيح‏ترين قصه‏هاست، زيرا گوينده‏ى آنها خداست.«نقصّه»

6- حساب تاريخ امّت‏ها از حساب آثار وبقاياى آنها جداست، زيرا تاريخ امرى ماندگار است، گرچه ممكن است از آثار وبقاياى آنان خبرى نباشد. «حَصيد»

الجدول:

سورة هود (11) :

ذَلِكَ مِنْ أَنبَاءِ الْقُرَى نَقُصُّهُ عَلَيْكَ مِنْهَا قَائِمٌ وَحَصِيدٌ (100))

الإعراب:

(ذلك) اسم إشارة مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ.. و (اللام) للبعد، و (الكاف) للخطاب والإشارة إلى المذكور من قصص الأنبياء (من أنباء) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف خبر [1] (القرى) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الكسرة المقدّرة على الألف (نقصّ) مضارع مرفوع، والفاعل نحن للتعظيم و (الهاء) ضمير مفعول به (على) حرف جرّ و (الكاف) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (نقصّ) ، (من) حرف جرّ و (ها) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف خبر مقدّم (قائم) مبتدأ مؤخّر مرفوع (الواو) عاطفة (حصيد) مبتدأ مرفوع خبره محذوف تقديره منها حصيد.

 [1] واختار أبو حيّان أن يكون الجارّ والمجرور حالا من الهاء في (نقّصه) .

------------------------------------

مَا ظَلَمْنَاهُمْ« ستم نکردیم به آنها » ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ« ستم کردند به خودشان »  فَمَا أَغْنَتْ« پس بی نیاز نکرد » آلِهَتُهُمُ« معبودان آنها» يَدْعُونَ« می خوانند » لَّمَّا جَاءَ« وقتی آمد »  أَمْرُ« فرمان » مَا زَادُوهُمْ« اضافه نکردند به آنها، نیفزودند به آنها» تَتْبِيبٍ« هلاکت و نابودی»  (101)

در ادامه سخن در اين مورد روشنگرى مى‏كند كه:

وَما ظَلَمْناهُمْ وَلكِنْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ

و ما ستمى به آنان نكرديم، بلكه اين خود آنان بودند كه بر خودشان بيداد روا داشتند و با كفر و شرك و دست يازيدن به كارهايى كه در خور شأن انسان نبود، خود را در خور كيفر ساختند و نابود شدند و بدين وسيله خود با فراهم آوردن زمينه و شرايط نابودى خويش، بر خود ستم كردند.

((يعنى ما در فرو فرستادن عذاب برايشان ستم نكرديم ، بلكه هلاكتشان اثر شرك و فسقشان بود، خودشان بخاطر شرك ورزيدن و بيرون شدن از زى بندگى به خود ستم كردند.

آرى ، هر عملى كه بدنبال خود عقوبتى داشته باشد خالى از دو صورت نيست ، يا عمل ظلم است و يا عقوبت آن ، و وقتى عقوبت ظلم نباشد، قهرا عمل ظلم است كه عقوبت به بار آورده . ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 6))

فَما اَغْنَتْ عَنْهُمْ الِهَتُهُمُ الَّتى‏ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ شَىْ‏ءٍ لَّمَّا جاءَ اَمْرُ رَبِّكَ‏

و خدايان دروغين و ساخته و پرداخته آنان، كه به جاى خدا مى‏پرستيدند، هنگامى كه عذاب پروردگارت به سراغ آنان آمد، بر ايشان كارى نكرد و به دردشان نخورد.

((مراد از اينكه آلهه مشركين جز بر هلاكت و تباهى خوانندگان خويش نيفزودند

پس خلاصه كلام اين مى شود: اگر ما عذابشان كرديم به خاطر ظلمشان بود. و لذا به دنبال آن فرموده :«فما اغنت عنهم آلهتهم ...» و از نظم آن كلام و اين دنباله چنين برمى آيد كه ما ايشان را به عذاب خود گرفتيم و خدايانشان كارى برايشان صورت ندادند. پس ، معلوم شد حرف «فاء» در«فما اغنت» كه تفريع را مى رساند جمله مذكور را بر ما قبل خود تفريع نموده ، معناى آن را بدين صورت درمى آورد: ما ايشان را به عذاب خود گرفتيم پس در اين باره خدايانى كه ايشان به جاى پروردگار متعال مى پرستيدند تا خيرى برايشان جلب نموده و شرى از ايشان بگردانند كارى برايشان نكردند، و چون امر پروردگارت مبنى بر عذاب آنها بيامد (و يا چون عذاب پروردگارت بيامد) شرى از ايشان دفع نكردند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 6))

وَما زادُوهُمْ غَيْرَ تَتْبيبٍ.

و آنها چيزى جز بر زيانكارى و نابودى آنان نيفزودند.

((«و ما زادوهم غير تتبيب» «تتبيب» از مصدر «تبب» به معناى تدمير و هلاك كردن ، و در اصل به معناى قطع است ؛ و اين معنا را افاده مى كند كه چون به خاطر گناهى كه مقتضى عذابشان بود (يعنى به خاطر بت پرستيشان ) احساس نزول عذاب نمودند، به بت هاى خود التجاء برده ، درخواست رفع بلا نمودند، و چون اين التجاء و درخواست ، خود گناه ديگرى بود، لذا

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 6

باعث شد كه عذابشان شديدتر شده با عقاب سخت ترى هلاك گردند.

بنابراين ، نسبت دادن هلاكت به آلهه آنان نسبت مجازى است ، و هلاكت بطور حقيقت منسوب است به دعا و التجاى ايشان به آنها. و التجاء در حقيقت قائم است به داعى ، نه به مدعو.))

با اينكه از بتهاى رنگارنگ، كارى ساخته نيست و سود و زيانى از آنها انتظار نمى‏رود، بدان دليل نابودى و خسران به آنها نسبت داده شده است كه پرستش آنها باعث زيان آنان گرديد، و اگر به پرستش بتها گرفتار نمى‏شدند، نه اين عذاب ويرانگر دامان آنان را مى‏گرفت و نه نابودى، و نه لعنت و نفرين ابدى بدرقه راه آنان مى‏شد.

فولادوند: و ما به آنان ستم نكرديم، ولى آنان به خودشان ستم كردند. پس چون فرمان پروردگارت آمد، خدايانى كه به جاى خدا[ى حقيقى‌] مى‌خواندند هيچ به كارشان نيامد، و جز بر هلاكت آنان نيفزود.

انصاریان: و ما بر آنان ستم نکردیم، ولی آنان بر خویشتن ستم ورزیدند، پس هنگامی که عذاب پروردگارت فرا رسید، معبودانی که به جای خدا می پرستیدند، چیزی [از عذاب را] از آنان دفع نکردند، و به آنان جز خسارت و هلاکت نیفزودند.

تفسیر نور:

كلمه‏ى «تَتبِيب» از «تَب» به معناى استمرار در زيان و هلاكت و نابودى است.

1- تنبيه و كيفر ظالم، ظلم نيست، بلكه عين عدل است.«وما ظلمناهم»

2- سرنوشت انسان، در گرو اعمال و رفتار خود اوست.«ظلموا انفسهم»

3- غير از خداوند، هيچ كس و هيچ‏چيز ديگر، منجى انسان نيست.«فما اغنت»

4- در برابر اراده‏ى الهى، هيچ كس و هيچ‏چيز را تاب مقاومت نيست.«من شى»

الجدول:

سورة هود (11) :

وَمَا ظَلَمْنَاهُمْ وَلَكِن ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ فَمَا أَغْنَتْ عَنْهُمْ آلِهَتُهُمُ الَّتِي يَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مِن شَيْءٍ لَّمَّا جَاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَمَا زَادُوهُمْ غَيْرَ تَتْبِيبٍ (101)

الإعراب:

(الواو) عاطفة (ما) نافية (ظلمنا) فعل ماض وفاعله و (هم) ضمير مفعول به (الواو) عاطفة (لكن) حرف استدراك (ظلموا) فعل ماض وفاعله (أنفسهم) مفعول به منصوب.. و (هم) مضاف إليه (الفاء) رابطة لجواب شرط مقدّر (ما) مثل الأولى (أغنت) فعل ماض.. و (التاء) للتأنيث، والفتح مقدّر على الألف المحذوفة لالتقاء الساكنين (عن) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (أغنت) ، (آلهتهم) فاعل مرفوع و (هم) مضاف إليه (التي) اسم موصول مبنيّ في محلّ رفع نعت لآلهة (يدعون) مضارع مرفوع.. والواو فاعل (من دون) جارّ ومجرور حال من آلهة (الله) لفظ الجلالة مضاف إليه مجرور (من) حرف جرّ زائد (شيء) مجرور لفظا منصوب محلّا مفعول مطلق نائب عن المصدر فهو صفته أي إغناء ما (لمّا) ظرف بمعنى حين متضمّن معنى الشرط متعلّق بمضمون الجواب (جاء) فعل ماض (أمر) فاعل مرفوع (ربّ) مضاف إليه مجرور.. و (الكاف) في محلّ جرّ مضاف إليه (الواو) عاطفة (ما) مثل الأولى (زادوا) مثل ظلموا.. (هم) ضمير مفعول به (غير) مفعول به ثان منصوب (تتبيب) مضاف إليه مجرور.

الصرف:

(أغنت) ، فيه إعلال بالحذف لمناسبة التقاء الساكنين، أصله أغنات، جاءت الألف ساكنة مع تاء التأنيث فحذفت، وزنه أفعت.

(تتبيب) ، مصدر قياسيّ لفعل تبّب الرباعيّ، وزنه تفعيل.

---------------------------------

أَخْذُ رَبِّكَ « گرفتن پرودگارت ، مواخذه پروردگارت » إِذَا أَخَذَ« هنگامی که می گیرد »  أَخْذَهُ« مواخذه او ، گرفتن او »  أَلِيمٌ « دردناک »  (102)

آنگاه در ترسيم يك سنّت و يك قانون حاكم بر جامعه و تاريخ مى‏فرمايد:

وَكَذلِكَ اَخْذُ رَبِّكَ اِذا اَخَذَ الْقُرى‏ وَهِىَ ظالِمَةٌ

و همان گونه كه در مورد فرود عذاب به جامعه‏ها و تمدّنهاى بيدادگر پيشين - كه بر اساس قوانين و سنن حاكم بر جامعه و تاريخ نابود شدند - با تو سخن گفتيم و تو را از سرنوشت آنان آگاه ساختيم، به كيفر گرفتن پروردگارت هنگامى كه شهرها و تمدّنهاى ظالم و بيدادگر را زير شلاق عذاب مى‏گيرد، اين گونه است.

در صحيح «بخارى» و «مسلم» از پيامبر گرامى آورده‏اند كه فرمود: خداى فرزانه به فرد و جامعه بيدادگر مهلت مى‏دهد تا به خود آيد و راه عدالت را در پيش گيرد، تا آنگاه كه به خود نيامد و به كيفر بيدادش گرفتار شد، نجات نيابد و نابود گردد.

((كلمه «كذلك» اشاره است به گذشته (يعنى به اخبار قرى ) كه پاره اى از مصاديق اخذ خداى تعالى بود، و اينك در اين آيه ، مطلق اخذ خدايى را با اخذ ايشان مقايسه نموده مى فرمايد: مطلق اخذ او دردناك و سخت است . و اين بيان از قبيل تشبيه كلى به بعضى از مصاديق است در حكم ، تا دلالت كند بر اينكه حكم مختص به مصاديق نامبرده نيست ، بلكه عمومى و شامل همه افراد است و اين نوعى شايع از انواع تشبيه است .

و جمله «ان اخذه اليم شديد» وجه شبه را كه دردناكى و سختى است بيان مى كند.

و معناى آيه اين است كه : همچنانكه اخذ اين اقوام ستمگر: قوم نوح ، هود، صالح ، لوط، شعيب و قوم فرعون توسط خدا اخذى اليم و شديد بود همچنين هر قوم ستمگر ديگر را كه اخذ كند اخذش اليم و شديد است ، پس بايد همه عبرت گيران عبرت بگيرند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 7))

اِنَّ اَخْذَهُ اَليمٌ شَديدٌ.

به‏راستى كه به كيفر گرفتن پروردگارت دردناك و سخت است.

و اين يك قانون جهان شمول، سنّت جاودانه، و برنامه هميشگى اوست كه جامعه‏ها و تمدنهاى بيدادگر و ظالم را سر انجام به كيفر بيدادشان مى‏رساند.

فولادوند: و اين گونه بود [به قهر] گرفتن پروردگارت، وقتى شهرها را در حالى كه ستمگر بودند [به قهر] مى‌گرفت. آرى [به قهر] گرفتن او دردناك و سخت است.

انصاریان: و چنین است مؤاخذه کردن پروردگارت، هنگامی که [مردم] آبادی ها را در آن حال که ستمکارند مؤاخذه می کند. بی تردید مؤاخذه او دردناک و سخت است.

تفسیر نور:

1- قهر و لطف خداوند، بر طبق يك سنّت پايدار و قانون جاويد است، نه براساس يك امر دفعى و تصادفى.«كذلك»

2- امّت‏هاى ستمگر، در معرض قهر الهى قرار دارند. «كذلك أخذ ربّك...»

3- تهديد در جاى خود، يكى از عوامل مؤثّر تربيتى است.«اخذ ربك»

4- قهر خداوند، از شئون ربوبيّت اوست.«اخذ ربك»

5 - عامل بدبختى و نزول قهر الهى، خود انسان‏ها هستند.«اخذ القرى‏ و هى ظالمة»

6- قهر خدا زمانى است كه سيماى منطقه را ظلم بگيرد.«اخذ القرى‏ وهى ظالمة»

7- قهر خدا را ساده و ناچيز نشماريم.«ان اخذه اليم شديد»

الجدول:

سورة هود (11) :

وَكَذَلِكَ أَخْذُ رَبِّكَ إِذَا أَخَذَ الْقُرَى وَهِيَ ظَالِمَةٌ إِنَّ أَخْذَهُ أَلِيمٌ شَدِيدٌ (102)

الإعراب:

(الواو) عاطفة (الكاف) حرف جرّ [1] ، (ذلك) إشارة في محلّ جرّ متعلّق بخبر مقدّم.. و (اللام) للبعد، و (الكاف) للخطاب (أخذ) مبتدأ مؤخر مرفوع (ربّك) مضاف إليه مجرور.. و (الكاف) مضاف إليه (إذا) ظرف لما يستقبل من الزمان مجرّد من الشرط متعلّق بالمصدر أخذ [2] (أخذ) فعل ماض، والفاعل هو (القرى) مفعول به منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على الألف [3] ، (الواو) واو الحال (هي) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (ظالمة) خبر مرفوع (إنّ) حرف مشبّه بالفعل- ناسخ- (أخذه) اسم إنّ منصوب.. و (الهاء) مضاف إليه (أليم) خبر إنّ مرفوع (شديد) خبر ثان مرفوع.

[1] أو اسم بمعنى مثل في محلّ رفع خبر مقدّم للمبتدأ المؤخّر أخذ.

[2] يجوز أن يكون الظرف شرطيّا والجواب محذوف أي إذا أخذ القرى كان أخذه كذلك. [.....]

[3] في الكلام تنازع بين المصدر أخذ والفعل أخذ، وقد أعمل الثاني وحذف الضمير من المصدر أي أخذ ربّك إياها.

--------------------------------------

 لِّمَنْ« برای کسی که »  خَافَ« ترسید » مَّجْمُوعٌ لَّهُ« جمع شده برای آن » مَّشْهُودٌ« مشاهده شده » (103)

و براى روشنگرى و آگاهى بخشى بيشتر در مورد اين سنّت و قانون جهان شمول مى‏فرمايد:

اِنَّ فى‏ ذلِكَ لَايَةً لِّمَنْ خافَ عَذابَ الْاخِرَةِ

در اين سرگذشت‏ها و رويدادهاى دردناك و عبرت انگيزى كه بر تو باز گفتيم، براى كسى كه از عذاب سراى آخرت مى‏ترسد، نشانه‏ايست بزرگ از قدرت نمايى خدا و درسهايى فراوان از عبرت و بينش و آگاهى است.

((اين نيز اشاره است به اخبارى كه خداى تعالى از داستانهاى قراى ستمگر بيان نموده كه قراى مذكور را به خاطر ظلمشان به عذابى دردناك اخذ نموده ، و اخذ او همواره همينطور است . و همين خود آيتى است براى كسى كه از عذاب حيات آخرت بيمناك است ، و علامتى است كه نشان مى دهد خداوند به زودى در آخرت ، مجرمين را به جرمشان اخذ نموده و اخذش اليم و شديد خواهد بود. و اين خود باعث مى شود چنين كسانى عبرت گرفته ، از هر چيز كه مستلزم سخط خدا باشد احتراز جويند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 7))

با اينكه اين سرگذشت‏ها براى همگان مايه عبرت و آگاهى است، بدان دليل آن را تنها به كسانى كه از كيفر خدامى‏ترسند اختصاص مى‏دهد، كه تنها اين گروه از مردم هستند كه به طور شايسته و بايسته مى‏توانند از اين سرگذشت‏هاى درس آموز و تفكّر انگيز پند و اندرز گيرند و بهره ور شوند.

ذلِكَ يَوْمٌ مَّجْمُوعٌ لَّهُ النَّاسُ‏

و آن روز، همان روز سرنوشت سازى است كه همه مردم، از پيشنيان گرفته تا آيندگان، همه و همه براى حسابرسى در آن گردآورى مى‏گردند.

((يعنى آن روزى كه عذاب آخرت ، در آن به وقوع مى پيوندد روزى است كه همه مردم براى ديدنش جمع مى شوند. بنابراين ، كلمه «ذلك» اشاره است به روزى كه كلمه عذاب الاخرة بر آن دلالت دارد. و به قول بعضيها به همين جهت به لفظ مذكر آورده شده و نيز ممكن است مذكر آوردن اشاره «ذلك» بدين منظور بوده باشد كه مبتداء با خبر تطبيق كند.

و روز قيامت را به روزى توصيف كرده كه مردم براى آن مجموعند، و نفرموده :

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 7

«بزودى جمع مى شوند، و يا جمع مى شوند براى آن مردم» تا دلالت كند بر اينكه جمع شدن مردم براى آن ، از اوصاف لازم و لاينفك آن است ، و حاجتى نيست به اينكه از آن خبر داده شود.

و با در نظر داشتن اينكه حرف «لام» در كلمه «له» براى غايت است خصوصيت اين روز اين مى شود كه مردم به خاطر آن مجموعند. پس اين روز شاءنى دارد كه هيچ روز ديگر ندارد، و آن شاءن صورت نمى گيرد مگر به اينكه همه مردم بدون استثناء جمع شوند و احدى از حضور در آن تخلف نكند.))

((اشاره به وجود ارتباط بين اعمال سابق ولا حق انسان ، و نيز ارتباط آن بااعمال ديگران

مردم نيز شاءنى دارند كه با آن تمامى افراد بشر به همديگر ارتباط يافته ، اولى با آخرى و آخرى با اولى در آن مختلط مى شود و بعض با كل مربوط مى شود. و آن شاءن عبارت است از رسيدگى به حساب اعمالشان ، از نظر ايمان و كفر و اطاعت و معصيت . و كوتاه سخن از نظر سعادت و شقاوت .

پر واضح است كه يك عمل واحد از يك انسان از تمامى اعمال گذشته اش كه با اصول باطنيش ارتباط دارد سرچشمه گرفته ، و اعمال آينده اش كه آنها نيز با احوال قلبيش مرتبط است از آن يك عمل منشاء مى گيرد. و همچنين عمل يك انسان با اعمال هر كس كه با او ارتباط دارد مرتبط مى شود، يعنى يا اعمال آنها از عمل اين متاءثر گشته و يا اعمال ايشان در عمل وى مؤ ثر بوده است ، و همچنين اعمال انسانهاى گذشته با انسانهاى آينده و اعمال انسانهاى آينده با انسانهاى گذشته ارتباط دارد. در بين گذشتگان ، پيشوايانى بودند كه يا مردم را هدايت مى كردند و يا گمراه مى ساختند و اعمال آنان در اعمال آيندگان اثر داشته و ايشان مسؤ ول آنند، همچنانكه در متاءخرين اتباع و دنباله روهايى هستند كه از غرور و فريب پيشوايان گذشته شان پرسش مى شوند، و قرآن كريم در اين باره فرموده : «فلنسئلن الّذين ارسل اليهم و لنسئلن المرسلين».

و نيز فرموده : «و نكتب ما قدّموا و آثارهم و كل شى ء احصيناه فى امام مبين».

و جزاء و كيفر هم از حكم فصل و داورى كه حق را از باطل جدا مى سازد تخلف پذير نيست .

و مطلبى كه وضعش چنين باشد، (و آن داورى كه دامنه اش از ابتدا تا انتهاى بشريت

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 8

گسترش داشته باشد)، جز در روزى كه اولين و آخرين بشر يكجا جمع باشند، و احدى غايب نباشد صورت نمى گيرد.

عالم برزخ منزلگاه موقتى است و جنبه تمهيدى براى روز قيامت و بهشت و دوزخ جاودانه دارد

از همين جا مى توان فهميد كه بازجويى از تك تك مردم در قبر، و اجراى پاره اى از ثوابها و عقابها در آن ، بطورى كه آيات راجع به عالم برزخ بدان اشاره نموده ، و روايات وارده از پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و امامان اهل بيت (عليهم السلام ) بطور تفصيل از آن خبر مى دهد، غير از مساءله حساب روز قيامت و بهشت و دوزخ جاودانه اى است كه خداوند از آن خبر داده .

چون بازجويى و سؤ الى كه افراد در قبر دارند، براى تكميل پرونده اعمال است ، تا براى فرا رسيدن قيامت بايگانى شود، و بهشت و دوزخ برزخى هم منزلگاه موقتى است ، مانند منزلگاههاى موقتى كه براى مسافرين در وسط راه آماده مى سازند. آرى ، در عالم برزخ بطور كامل به حساب كسى نمى رسند، و در آنچه كرده حكم فصل و جزاى قطعى صادر نمى كنند، همچنانكه آيه «النّار يعرضون عليها غدوا و عشيا و يوم تقوم الساعة ادخلوا آل فرعون اشد العذاب» و آيه «... يسحبون فى الحميم ثم فى النّار يسجرون» بدان اشاره دارند، چه از عذاب برزخيان تعبير كرده به عرضه بر آتش ، و از عذاب قيامتيان به داخل شدن در آن ، كه عذابى است شديدتر، و در دومى از عذاب برزخيان تعبير كرده است به «سحب درحميم» (كشيدن در آب جوشان )، و از قيامتيان به سجر در نار (سوختن در آتش ).

و نيز آيه شريفه «و لا تحسبنّ الّذين قتلوا فى سبيل اللّه امواتا بل احياء عند ربّهم يرزقون فرحين بما آتاهم اللّه من فضله و يستبشرون بالّذين لم يلحقوا بهم من خلفهم الا خوف عليهم و لا هم يحزنون» كه صراحت دارد در اينكه مربوط است به عالم قبر، و گفتگويى از حساب و بهشت خلد در آن به ميان نيامده ، تنها بطور اجمال پاره اى از تنعم ها را ذكر كرده است .

و نيز آيه شريفه «حتى اذا جاء احدهم الموت قال ربّ ارجعون لعلىّ اعمل صالحا فيما تركت كلا انّها كلمة هو قائلها و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون»،

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 9

كه خاطر نشان مى سازد مردم بعد از مردن در برزخى زندگى مى كنند كه متوسط است ميان حيات دنيوى - كه بازيچه اى بيش نيست - و ميان حيات اخروى - كه حقيقت زندگى است - همچنانكه فرموده :«و ما هذه الحيوة الدنيا الاّ لهو و لعب و انّ الدار الاخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون».

كوتاه سخن ، دنيا دار عمل ، و برزخ دار آماده شدن براى حساب و جزاء، و آخرت دار حساب و جزاء است .

و آيه شريفه «يوم لا يخزى اللّه النّبى و الّذين آمنوا معه نورهم يسعى بين ايديهم و بايمانهم يقولون ربّنا اتمم لنا نورنا و اغفرلنا» كه مى رساند رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و مؤ منينى كه با اويند با نورى كه در دنيا كسب نموده و در برزخ فراهم كرده اند به عرصه قيامت در آمده ، آنگاه درخواست مى كنند كه خدا نورشان را تكميل نمايد و بقاياى عالم لهو و لعب را از آنان بزدايد.))

وذلِكَ يَوْمٌ مَّشْهُودٌ.

و آن روز، همان روزى است كه همه موجودات از جنيان گرفته تا آدميان و از آسمانيان تا زمينيان، در آنروز حاضر مى‏گردند و هيچ روزى بسان آن روز و داراى ويژگى‏ها و خصوصيات آن نيست.

((«و ذلك يوم مشهود» - اين جمله به منزله نتيجه و تفريعى است كه به ظاهرش بر جمله قبلى : «ذلك يوم مجموع له الناس» مترتب شده است ، چون جمع شدن مردم مستلزم مشاهده نيز هست ، چيزى كه هست لفظ جمله مورد بحث مقيد به ناس (مردم ) نشده ، و اطلاقش ‍ اشعار دارد بر اينكه آن روز براى هر كسى كه بتواند مشاهده كند مشهود است ، چه مردم ، چه ملائكه ، و چه جن . و آيات بسيارى كه دلالت مى كنند به محشور شدن جن و شياطين و حاضر شدن ملائكه در قيامت همه اين اطلاق را تاءييد مى كنند. ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 10))

فولادوند: قطعاً در اين [يادآوريها] براى كسى كه از عذاب آخرت مى‌ترسد عبرتى است. آن [روز] روزى است كه مردم را براى آن گرد مى‌آورند، و آن [روز] روزى است كه [جملگى در آن‌] حاضر مى‌شوند.

انصاریان: یقیناً در آن مؤاخذه ها برای کسی که از عذاب آخرت می ترسد، عبرت است، [و] آن روزی است که مردم را برای آن گرد می آورند، و آن روزی است که [همه صحنه های آن] مورد مشاهده است.

تفسیر نور:

1- بيان داستان بايد داراى جهت و هدف باشد.«لَايةً»

2- تنها كسانى كه به آخرت ايمان دارند، داستان‏هاى حقيقى قرآن را سرمشق خود مى‏گيرند.«لاية لمن خاف عذاب الآخره»

3- خوف از قيامت (گرچه از روى يقين نباشد، بلكه براساس احتمال خطرباشد) سبب عبرت گرفتن مى‏شود. «لاية لمن خاف عذاب الآخره»

4- اجتماع و حضور مردم در قيامت، امرى اجبارى است، نه اختيارى.«مجموع له الناس» نه «يوم يجمع الناس»

5 - روز قيامت، روز شهادت و گواهى است. هر كس و هر چيز، به سود يا ضرر ديگرى گواهى مى‏دهد وپرده‏ها در آن روز كنار مى‏رود.«مشهود»

الجدول:

سورة هود (11) :

إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً لِّمَنْ خَافَ عَذَابَ الْآخِرَةِ ذَلِكَ يَوْمٌ مَّجْمُوعٌ لَّهُ النَّاسُ وَذَلِكَ يَوْمٌ مَّشْهُودٌ (103)

الإعراب:

(انّ) حرف توكيد (في) حرف جرّ (ذلك) إشارة في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف خبر إنّ (اللام) لام التوكيد (آية) اسم إنّ مؤخّر منصوب (اللام) حرف جرّ (من) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق بنعت لآية (خاف) فعل ماض، والفاعل هو وهو العائد (عذاب) مفعول به منصوب (الآخرة) مضاف إليه مجرور (ذلك) مرّ إعرابه [1] والإشارة إلى يوم القيامة (يوم) خبر مرفوع (مجموع) نعت ليوم مرفوع [2] ، (اللام) جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بمجموع (الناس) نائب الفاعل لمجموع فهو اسم مفعول مرفوع (الواو) عاطفة (ذلك يوم مشهود) مثل ذلك يوم مجموع.

[1] في الآية (100) من هذه السورة.

[2] أجاز ابن عطيّة أن يكون خبرا مقدّما للمبتدأ (الناس) ، وردّ ذلك أبو حيّان لأن ضمير مجموع هو مفرد وحقّه أن يكون جمعا أي مجموعون له الناس.

-----------------------------

مَا نُؤَخِّرُهُ« به تاخیر نمی اندازیم آن را » أَجَلٍ مَّعْدُودٍ« مدت معیّن »  (104)

وَما نُؤَخِّرُهُ اِلاَّ لِاَجَلٍ مَّعْدُودٍ.

و ما آن روز را جز تا سر آمدى معيّن و مدتى معلوم به تأخير نمى‏افكنيم؛ و اين نيز از روى علم خدا به صلاح مردم در ادامه تكليف بر آنان تا آن روز است.

يادآورى مى‏گردد كه اين تعبير در آيه شريفه، نشانگر نزديكى روز رستاخيز است؛ چرا كه هر چه تحت شماره در آيد فنا پذير و رو به زوال و تمام است. و بدان دليل «ل» بر سر واژه «اجل» آمده و «الى» نيامده است كه آن بر هدف و غرض دلالت مى‏كند و مفهوم جمله اين مى‏شود كه: به تأخير افكندن آن بر اساس حكمت مى‏باشد، در حالى كه اگر «الى» مى‏آمد، اين بار و محتوا را نداشت.

((يعنى براى اين روز اجل و سررسيدى است كه قبل از رسيدن آن واقع نخواهد شد، و كسى نيست كه حكم خدا را عقب بيندازد و قضاى او را لغو كند، خود او هم آن روز را تاءخير

ترجمه تفسير الميزان جلد 11 صفحه 10

نمى اندازد، مگر تا همان سررسيدى كه خودش برشمرده است . وقتى آن عدد تمام شد سرآمد مزبور فرا مى رسد، و قيامت قيام مى كند.))

فولادوند: و ما آن را جز تا زمان معيّنى به تأخير نمى‌افكنيم.

انصاریان: و ما آن روز را جز برای مدتی اندک به تأخیر نمی اندازیم..

تفسیر نور:

كلمه‏ى «سَعادت»، به معناى فراهم بودن اسباب نعمت و كلمه‏ى «شَقاوت» به معناى فراهم بودن اسباب گرفتارى است.

1- زمان برپايى قيامت و به پايان رسيدن دنيا، از پيش مشخّص و معيّن شده است. «اجل معدود»

2- فاصله‏اى كه براى برپايى قيامت است، باز به خاطر دنبال كردن هدفى است. «لاجل » و نفرمود: «الى اجل»

3- در روز قيامت سكوت بر همه‏ى افراد حكم‏فرماست، مگر افرادى كه اجازه‏ى تكلّم داشته باشند.«لاتكلّم نفس الا باذنه»

الجدول:

سورة هود (11) :

وَمَا نُؤَخِّرُهُ إِلَّا لِأَجَلٍ مَّعْدُودٍ (104)

الإعراب:

(الواو) عاطفة (ما) نافية (نؤخّرة) مضارع مرفوع، و (الهاء) مفعول به، والفاعل نحن للتعظيم (إلّا) أداة حصر (لأجل) جارّ ومجرور متعلّق ب (نؤخّره) ، (معدود) نعت لأجل مجرور مثله.