تفسير پرتوى از دعوت آسمانى «شعيب» واكنش قوم در برابر اندرزها و خيرخواهى‏ها:

نگرشى بر واژه‏ های  آیات  90-87 سوره هود

صَلَاتُكَ« نماز تو »  تَأْمُرُكَ « دستور می دهد به تو » أَن نَّتْرُكَ« این که ترک کنیم »  مَا يَعْبُدُ« آنچه پرستش می کند »  آبَاؤُنَا « پدران ما »  أَن نَّفْعَلَ« اینکه  انجام دهیم »   مَا نَشَاءُ« آنچه بخواهیم » لَأَنتَ « مسلما تو  » الْحَلِيمُ « بردبار ، صبور» الرَّشِيدُ « رشد یافته ، فهیم ، عاقل » (87)

((اين جمله حكايت گفتار مردم مدين در رد حجت شعيب (عليه السلام ) است ، جمله اى است كه لطيف ترين تركيب كلامى را دارد، و هدف نهايى آن مردم اين بوده كه بگويند: ما اختيار خود در زندگى خويش و اينكه چه دينى براى خود انتخاب كنيم و چگونه در اموال خود تصرف نماييم را به دست كسى نمى دهيم ، ما آزاديم و مال خود را در هر راهى كه بخواهيم خرج مى كنيم و تو حق ندارى به ما امر و نهى كنى و خواسته و ميل خود را بر ما تحميل نمايى و از هر چه بدت مى آيد ما را به ترك آن وا بدارى ، و اگر بخاطر نماز و عبادتى كه دارى و بخاطر اينكه مى خواهى به درگاه پروردگارت تقرب جويى در دايره اراده و كراهت خود بجوى و از دايره وجود خود تجاوز مكن ، براى اينكه تو مالك غير مصالح شخصى خود نيستى .

چيزى كه هست اين منظور خود را در صورتى جالب بيان كرده اند، در عبارتى كه با نوعى قدرت نمايى تواءم با ملامت آميخته است عبارتى كه آن دو نكته را در قالب استفهام انكارى افاده مى كند، يعنى گفتند: آنچه تو از ما مى خواهى كه پرستش بتها را ترك نموده و نيز به دلخواه خود در اموالمان تصرف نكنيم چيزى است كه نمازت تو را بر آن وادار كرده و آن را در نظرت زشت و مشوه جلوه داده پس در واقع نماز تو اختياردار تو شده و تو را امر و نهى مى كند، و اينكه تو خيال كرده اى خودت هستى كه از ما مى خواهى چنان بكنيم و چنين نكنيم ، اشتباه است ، اين نماز تو است كه مى خواهد ما چنين و چنان كنيم در حالى كه نه تو مالك سرنوشت مايى و نه نمازت ، زيرا ما در اراده و شعور خود آزاديم ، هر دينى را كه بخواهيم اختيار مى كنيم و هر جور كه بخواهيم در اموال خود تصرف مى كنيم بدون اينكه چيزى و كسى جلوگير ما باشد و حال كه ما آزاديم غير آن دينى كه دين پدرانمان بود انتخاب نمى كنيم و در اموال خود به غير آنچه دلخواه خود ما است تصرف نمى كنيم و كسى هم حق ندارد از تصرف صاحب مال در مال خودش جلوگيرى كند.

پس چه معنا دارد كه نمازت تو را امر به چيزى كند و ما مجبور باشيم امرى را كه به تو شده امتثال كنيم ؟ و به عبارتى ديگر اصلا چه معنا دارد كه نماز تو، تو را به عمل شخص خودت امر نكند بلكه تو را به عملى كه قائم به ما است و ما بايد انجامش دهيم امر كند؟ آيا اينگونه امر كردن را چيزى جز سفاهت در راى مى توان نام نهاد، از سوى ديگر ما تو را مردى حليم و رشيد مى شناسيم و كسى كه به راستى حليم و رشيد است در جلوگيرى و نهى از هر كسى كه به نظرش مى رسد كار بدى مى كند عجله نموده و در انتقام از كسى كه به نظرش مى رسد مجرم است شتاب نمى نمايد بلكه صبر مى كند تا حقيقت امر برايش روشن گردد،

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 547

اين است معناى حلم و اين است طرز رفتار شخص حليم و همچنين كسى كه به راستى رشيد است در هيچ كارى كه در آن ضلالت و سردرگمى است اقدام نمى كند و تو كه مردى رشيد هستى چگونه به مثل چنين عمل سفيهانه اى كه صورتى جز جهالت و گمراهى ندارد اقدام كرده اى ؟!))

واكنش قوم در برابر اندرزها و خيرخواهى‏ها اينك واكنش آنان در برابر دعوت اصلاحى و آسمانى شعيب ترسيم مى‏گدد كه اين گونه بود:

قالُوا يا شُعَيْبُ اَصَلوتُكَ تَأْمُرُكَ اَنْ نَّتْرُكَ ما يَعْبُدُ آباؤُنا

از آنجايى كه آن پيامبر بزرگ خدا، بسيار عبادت آفريدگارش رامى‏نمود و نماز مى‏گزارد وهماره در اندرزها خاطر نشان مى‏ساخت كه نماز، انسان را از زشتيها و گناهان باز مى‏دارد، از اين رو به او گفتند: هان اى شعيب! آيا نمازت - كه به پندار تو انسان را از گناه باز داشته و به كارهاى شايسته فرمان مى‏دهد - اين دستور را به تومى‏دهد كه ما پرستش خدايانى را كه پدرانمان مى‏پرستيدند واگذاريم؟!

به باور گروهى از جمله «ابن عباس» «حسن» و... منظور اين است كه: آيا دين و آيين تو، به تو فرمان مى‏دهد كه دست از دين پيشنيان بردارى؟! و بدان دليل نماز را به جاى دين نهاده‏اند كه نماز از مهم‏ترين دستورات دين است، گرچه آنان اين سخن را از روى تمسخر مى‏گفتند.

اَوْ اَنْ نَفْعَلَ فى‏ اَمْوالِنا ما نَشاءُ

يا آن گونه كه در داراييهاى خود مى‏خواهيم تصرّف نكينم و دست از كم‏فروشى و ديگر راههاى ثروت اندرزى برداريم؟

اِنَّكَ لَاَنْتَ الْحَليمُ الرَشيدُ.

«ابن عباس» مى گويد: اين گفتار آنان نيز از روى تمسخر بود كه به پيامبرشان مى‏گفتند: راستى كه تو بسيار بردبار و از نظر فكرى سخت رشد يافته و فرزانه‏اى.

يادآورى مى‏گردد كه منظور شان اهانت به شعيب بود و مى‏خواستند بگويند: راستى كه تو كم خرد و نادانى!

پاره‏اى نيز بر آنند كه آنان اين سخن را از روى حقيقت مى‏گفتند ومنظور شان آن بود كه: تو در ميان جامعه، مردى بردبار و رشد يافته‏اى و در خور مقام و موقعيت كسى چون تونيست كه با مردمش از سر مخالفت درآيد و سخنانى كه خوشايند آنان نيست بر زبان آورد.

((چند نكته

پس با اين بيان چند نكته روشن مى گردد:

نكته اول اينكه : اهل مدين دعوت شعيب را مستند به نماز او كردند، چون در نماز دعوت و بعث به معارضه با آن قوم است در پرستش بتها و كم فروشى آنها. و اين همان سرى است كه آنها از آن اينگونه تعبير كرده اند: ((اصلاتك تامرك ان نترك ... - آيا نمازت تو را امر كرده كه (ما بتپرستى را) ترك كنيم )) نه اينكه ((اصلاتك تنهاك ان نعبد ما يعبد آبائنا - آيا نمازت تو را نهى كرده كه آنچه را كه پدرانمان مى پرستيدند بپرستيم ؟))؛ در حالى كه در طبع آدمى تعبير از منع ، بوسيله نهى از فعل بهتر است از امر به ترك فعل . و به همين خاطر حضرت شعيب در پاسخ از گفتار آنان كلمه ((نهى )) را استعمال كرد نه كلمه ((امر به ترك فعل )) را و فرمود: ((و ما اريد ان اخالفكم الى ما انهاكم عنه )) و نگفت ((الى ما آمركم بتركه )). به هر حال منظور آيه يك چيز است و آن اين است كه بفهماند آن جناب مردم را از پرستش بتها و از كم فروشى منع مى كرد، دقت بفرماييد، چون اين از لطايف اين آيه است كه مملو از لطافت و نيكويى است . كه با دقت بدست مى آوريد كه تعبير ((اصلوتك تامرك ...)) در اين آيه تعبيرى است مالامال از لطافت و حسن .

نكته دوم اينكه : مردم مدين در كلام خود گفتند: ((ان نترك ما يعبد اباونا - اينكه ما ترك كنيم آنچه را كه پدران ما مى پرستيدند)) و نگفتند: ((ان نترك آلهتنا - اينكه ما خدايانمان را ترك كنيم )) و يا ((ان نترك الاوثان - اينكه ما بتها را ترك كنيم )) و اين بدان جهت بود كه خواستند با اين تعبير خود اشاره كنند به دليلى كه در اين باره دارند و آن اين است كه اين بتها را خود ما درست نكرده و پرستش آن را آغاز ننموده ايم بلكه پدران ما آنها را مى پرستيدند پس پرستش آنها يك سنت ملى و قومى است و چه عيبى دارد كه انسان سنت ملى و ديرينه خود را كه خلفها از سلف خود ارث برده اند و نسلها يكى پس از ديگرى بر طبق آن سنت نشو و نما نموده اند محترم شمرده و بر طبق آن عمل كند، ما نيز همچنان آلهه خود را مى پرستيم و به دين خود كه دين آباء ما است پايبنديم و رسم ملى خود را از اينكه به بوته فراموشى سپرده شود حفظ مى كنيم .

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 548

نكته سوم اينكه : مردم مدين در كلام خود كلمه ((اموال )) را به ضمير متكلم مع الغير اضافه نموده ، گفتند: ((اموالنا)) تا به حجت ديگرى كه عليه شعيب (عليه السلام ) داشتند اشاره نموده ، بگويند: وقتى چيزى مال كسى شد ديگر هيچ عاقلى شك نمى كند در اينكه آن شخص ‍ مى تواند در مال خود تصرف كند و ديگران با اعتراف به اينكه مال ، مال او است حق ندارند با او درباره آن مال معارضه كنند و نيز هيچ عاقلى شك نمى كند در اينكه صاحب مال طبق روش و كيفيتى كه سليقه و هوش و ذكاوتش او را هدايت مى كند مال خود را در مسير زندگيش ‍ خرج نموده و با آن ، امر معيشت خود را تدبير كند و ديگران در اين باره نيز حق مداخله در كار او را ندارند.

نكته چهارم اينكه : آن قسمت جمله ((اصلوتك تامرك ... انك لانت الحليم الرشيد)) كه دعوت شعيب را زير سر نماز او دانسته و اينكه نسبت امر و نهى را تنها به نماز دادند و نه به كسى ديگر اساسش بر استهزاء و تمسخر بود اما آن قسمتش كه او را مردى حليم و رشيد خواندند، چون از اينكه در جمله ((انك لانت الحليم الرشيد)) مطلب را از سه راه تاكيد كردند: يكى بوسيله حرف ((ان )) و يكى بوسيله حرف ((لام )) و يكى از اين راه كه خبر ((ان )) را جمله اسميه آوردند، به دست مى آيد كه خواسته اند به وجه قويترى حلم و رشد را براى آن جناب اثبات كنند تا ملامت و انكار عمل او و يا به عبارتى ديگر زشتى عمل او نمودارتر گردد زيرا عمل سفيهانه از هر كسى بد است ولى از كسى كه حليم و رشيد است بدتر است و شخصى كه داراى حلم و رشد است و هيچ شكى در حلم و رشد او نيست هرگز نبايد به چنين عمل سفيهانه اى دست بزند و عليه حريت و استقلال فكرى و عقيدتى مردم قيام نمايد.

با اين بيان روشن شد كه بسيارى از مفسرين در تفسير اين آيه دچار چه اشتباهى شده اند كه توصيف آن جناب به حلم و رشد را نيز از باب استهزاء گرفته و گفته اند: منظور قوم مدين از اين توصيف اين بوده كه بگويند: تو نه حلم دارى و نه رشد بلكه مردى جاهل و گمراهى . ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 549))

فولادوند: گفتند: «اى شعيب، آيا نماز تو به تو دستور مى‌دهد كه آنچه را پدران ما مى‌پرستيده‌اند رها كنيم، يا در اموال خود به ميل خود تصرّف نكنيم؟ راستى كه تو بردبار فرزانه‌اى.»

انصاریان: گفتند: ای شعیب! آیا نمازت به تو فرمان می دهد که آنچه را پدرانمان می پرستیدند رها کنیم؟ یا از اینکه در اموالمان به هر کیفیتی که می خواهیم تصرف کنیم دست برداریم؟ به راستی که تو [انسانی] بردبار و راه یافته ای [پس چرا می خواهی در برابر آزادی ما نسبت به بت پرستی وهزینه کردن اموالمان به هر کیفیتی که بخواهیم بایستی؟!]

تفسیر نور:

1- همه‏ى انبياعليهم السلام با مخالفانى روبرو بوده‏اند. «قالوا يا شعيب ...»

2- نماز، در اديان گذشته نيز بوده است. «أصلوتك»

3- نماز، بارزترين نمود آئين شعيب بوده است. «أصلوتك»

4- نماز واقعى، انسان را به ارشاد ديگران و امر به معروف و نهى از منكر آنها وامى‏دارد. «أصلوتك تأمرك ان نترك»

5 - تقليد از نياكان، درمقابل دليل ونصّ، سرچشمه‏ى بسيارى از انحرافات است. «يعبد آباؤنا»

6- دين، نه از سياست جداست و نه از اقتصاد. «أصلوتك...نترك ...فى اموالنا»

7- راه انبيا، مانع از آزادى بى‏قيد و شرط است. «نفعل فى اموالنا ما نشاء»

8 - مالكيّت بر چيزى، دليل جواز بر هر نوع مصرف كردن آن نيست. «نترك... ان نفعل فى اموالنا ما نشاء» (در قوانين شعيب، قانون كنترل مصرف بوده است)

9- تجليل و ستايش مخالفان از ما، گاهى به خاطر سكوت ونگفتن حقّ است. «انّك لانت الحليم الرشيد»

10- تعريف وتمجيد مخالفان، گاهى جنبه‏ى استهزا دارد. «لانت الحليم الرشيد»

الجدول:

سورة هود (11) :

قَالُوا يَا شُعَيْبُ أَصَلَاتُكَ تَأْمُرُكَ أَن نَّتْرُكَ مَا يَعْبُدُ آبَاؤُنَا أَوْ أَن نَّفْعَلَ فِي أَمْوَالِنَا مَا نَشَاءُ إِنَّكَ لَأَنتَ الْحَلِيمُ الرَّشِيدُ (87)

الإعراب:

«قالوا يا شعيب» مثل قالوا يا صالح [1] ، (الهمزة) للاستفهام التهكّميّ (صلاتك) مبتدأ مرفوع.. و (الكاف) ضمير مضاف إليه (تأمرك) مضارع مرفوع.. و (الكاف) ضمير مفعول به والفاعل هي (أن) حرف مصدريّ ونصب (نترك) مضارع منصوب، والفاعل نحن (ما) اسم موصول مبنيّ في محلّ نصب مفعول به (يعبد) مثل تأمر (آباؤنا) فاعل مرفوع.. و (نا) ضمير مضاف إليه (أو) حرف عطف (أن نفعل) مثل أن نترك (في أموالنا) جارّ ومجرور متعلّق ب (نفعل) .. و (نا) مثل الأخير (ما) مثل الأول (نشاء) مثل تأمر، والفاعل نحن. (إنّك) مثل إنّي [2] ، (اللام) المزحلقة (أنت) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (الحليم) خبر مرفوع (الرشيد) خبر ثان مرفوع.

[1] في الآية (62) من هذه السورة. [.....]

[2] في الآية (84) من هذه السورة.

الصرف:

(شعيب) اسم علم، وزنه فعيل على وزن التصفير وهو من الأوزان الأعلق بالأسماء ولذلك صرف.

-----------------------------------------------------

أَرَأَيْتُمْ« ایا دیدید(رایتان چیست؟چه می گویید؟به من خبر دهید )» إِن كُنتُ« اگر باشم » رَزَقَنِي « روزی داد مرا (روزی دهد مرا )» مَا أُرِيدُ« نمی خواهم »  أَنْ أُخَالِفَكُمْ« اینکه مخالفت کنم با شما »  أَنْهَاكُمْ« نمی کنم شما را ، باز می دارم شما را »   الْإِصْلَاحَ« سر و سامان دادن ، اصلاح کردن »  مَا اسْتَطَعْتُ« آنچه توانستم » مَا تَوْفِيقِي« توفیقی نیست برای من ، موفقیتی ندارم » تَوَكَّلْتُ « اعتماد کردم، واگذار کردم ، توکل نمودم »  أُنِيبُ« رو می کنم ، باز می گردم »  (88)

باز هم روشنگرى و خير خواهى

 آن پيامبر خدا بازهم به روشنگرى و خير خواهى و اندرز گويى‏اش افزود و گفت:

قالَ يا قَوْمِ اَرَأَيْتُمْ اِنْ كُنْتُ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبّى‏

هان اى قوم من! به باور شما اگر من از سوى پروردگار خويش بر دليل روشن باشم...

((مراد از اينكه فرمود: ((من بر بينه اى از پروردگارم هستم )) اين است كه من آيت و معجزه اى دارم كه دلالت بر صدق من بر ادعاى نبوتم دارد، ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 549))

وَرَزَقَنى‏ مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً

و او مقام والاى رسالت را به من ارزانى داشته باشد، آيا با چنين مهر ولطف او وارزانى داشتن چنين نعمت‏هايى، باز هم مى‏توانم از پرستش او روى گردانم و پيام اورا به شما نرسانم؟!

((و مراد از اينكه گفت : ((خداى تعالى از ناحيه خود رزق نيكويى به من داده )) اين است كه به من وحى نبوت داده كه مشتمل است بر اصول معارف و فروع شرايع ، ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 549))

به باور بسيارى ازمفسّران منظور از «رزق نيكو» مقام وحى و رسالت است، امّا به باور «حسن» منظور اين است كه: خدا مرا به دين خود راه نموده و دارايى بسيارى روزى من ساخته است؛ چرا كه شعيب ثروت فراوانى داشت.

و پاره‏اى نيز بر آنند كه: هر نعمتى كه از سوى خدا به انسان ارزانى گردد، همان نعمت روزى گسترده خدا به شمار مى‏رود.

به هرحال در آيه شريفه جمله‏اى در تقدير است كه از نظر ادبى جوابِ پرسش در آغاز آيه مى‏باشد و منظور اين است كه: آيا با چنين نعمت‏هايى كه خدا به من ارزانى داشته است، مى‏توانم از پرستش او روى برتابم.

وَما اُريدُ اَنْ اُخالِفَكُمْ اِلى‏ ما اَنْهيكُمْ عَنْهُ‏

و من بر آن نيستم كه شما را از چيزى هشدار دهم و باز دارم و آنگاه خود به آن دست يازم، نه، هرگز، بلكه من آنچه را براى خود مى‏خواهم و مى‏پسندم همان را براى شما مردم مى‏خواهم و مى‏پسندم و بر مى‏گزينم.

((جواب شعيب (ع ) به اتهامى كه قومش با او زدند كه تو مى خواهى آزادى ما را سلب كنى

در جمله ((و ما اريد ان اخالفكم الى ما انهيكم عنه )) ماده مخالفت با حرف ((الى )) متعدى شده (با اينكه على القاعده بايد با حرف ((فى )) متعدى مى شد و مى فرمود: من نمى خواهم شما را در آنچه از آن نهيتان مى كنم مخالفت كنم ) و اگر اينطور نفرمود و در عوض فرمود: ((من نمى خواهم شما را به سوى آنچه از آن نهيتان مى كنم مخالفت كنم )) براى اين بوده كه مخالفت در اينجا علاوه بر معناى لغوى خودش متضمن معناى ديگرى كه آن معنا هميشه با حرف ((الى )) متعدى مى شود نيز هست نظير ميل كردن و امثال آن و در نتيجه معناى آن چنين مى شود: ((من نمى خواهم با شما مخالفت نموده ، به آن چيزى كه شما را از آن نهى كرده ام متمايل شوم ))، بنابراين ، تقدير آيه چنين است : ((ما اريد ان اخالفكم مائلا الى ما انهيكم عنه )) و يا تقديرش اين است كه : ((ما اريد ان اميل الى ما انهيكم عنه مخالفا لكم )).

و اين جمله جواب از تهمتى است كه به آن جناب زدند و گفتند او مى خواهد آزادى در عمل را از آنان سلب كند و آنان را برده خود و در تحت فرمان خود قرار دهد و بر آنان حكمرانى كند، و حاصل جواب اين است كه اگر منظور شعيب اين بوده كه آزادى را از مردم سلب كند (از خود سلب آزادى نمى كرد)، قهرا خودش هر چه مى خواست مى كرد و در نتيجه آنچه را كه مردم را از آن نهى كرده بود مرتكب مى شد و عملا با آنان مخالفت مى كرد، و حال آنكه او نمى خواست با مردم مخالفت كند، پس آن هدف نامشروعى كه مردم وى را به آن متهم كردند نداشت او تنها ميخواست به قدر توانائيش اصلاح كند.

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 550))

و به باور پاره‏اى، معناى ديگر اين فراز اين است كه: هدف من از اين هشدارها تأمين منافع خودم نيست و چنان نيست كه با باز داشتن شما از كم فروشى و ديگر راههاى ظالمانه كسب ثروت، بخواهم سودى برم، بلكه هدف من سعادت و سلامت جامعه و تضمين حقوق آن است.

اِنْ اُريدُ اِلاَّ الْاِصْلاحِ مَا اسْتَطَعْتُ

و من از اين بيان مقررات و ارزش‏ها و هشدار از گناهان و بيدادگريها تا آنجايى كه در توان دارم جز به سامان آوردن كار دين و دنياى جامعه هدفى ندارم.

((توضيحى در مورد آزادى انسان و اينكه حيات اجتماعى انسان ، آزادى هاى فردى را محدودمى كند

توضيح اينكه هر چند صنع الهى انسان را مختار در كار خود آفريده و به او آزادى عمل داده بطورى كه در هنگام انجام هر عملى بتواند به طرف فعل و ترك آن متمايل شود، اگر خواست آن را انجام بدهد و اگر نخواست ندهد و خلاصه كلام اينكه انسان هر چند به حسب اين نشئه يعنى نشئه خلقت ، نسبت به بنى نوع خودش كه آنها نيز مثل وى هستند و در خلقت شبيه وى مى باشند آزادى تام دارد بنى نوعش نيز همين آزادى را دارند هر چه اين دارد آنها نيز دارند و هر چه كه اين از آن محروم است آنان نيز محرومند و احدى حق ندارد به هواى دل خود بر ديگران تحكم كند.

الا اينكه صنع الهى انسان را مفطور كرد بر اينكه بطور دسته جمعى زندگى كند و به حكم اين فطرت زندگى او تمام و كامل نمى گردد مگر در مجتمعى از افراد نوعش ، مجتمعى كه همه افراد در رفع حوايج همه تعاون داشته باشند و در عين حال هر فردى از آن مجتمع در يك مقدار مال كه معادل با وزن اجتماعى او است اختصاص داشته باشد و اين بديهى است كه اجتماع قوام نمى يابد و بر پاى خود استوار نمى گردد مگر بوسيله سنن و قوانينى كه در آن جريان داشته باشد و حكومتى كه به دست عده اى از افراد مجتمع تشكيل شود و نظم اجتماع را عهده دار شده ، قوانين را در آن جارى بسازد و همه اينها بر حسب مصالح اجتماعى صورت گرفته باشد.

پس بنابراين هيچ چاره اى جز اين نيست كه تك تك افراد اجتماع قسمتى از حريت و آزادى خود را فداى قانون و سنت جارى در اجتماع كند و از آزادى مطلق و بى قيد و شرط خود چشم بپوشد تا به خاطر اين فداكارى و در مقابل اين گذشت ، از پاره اى مشتهيات خود بهره مند گردد و بقيه افراد اجتماع نيز به قسمتى از آزادى خود برسند (و اگر غير اين باشد آزادى مطلق يك نفر مى تواند از تمامى افراد اجتماع سلب آزادى كند همچنانكه ديديم و تاريخ نشان داد كه يك فرد از انسان به خاطر اينكه مى خواست آزاد بى قيد و شرط باشد هم سنن و قوانين را پايمال كرد و هم از همه افراد اجتماع سلب آزادى نمود).

(پس انسان هر چند كه به حسب خلقتش آزاد است اما) انسان اجتماعى در مقابل مسايل زندگى كه مصالح اجتماع و منافع آن ، آن مسايل را ايجاب مى كند آزاد نيست و اگر حكومت بر سر اين مصالح و منافع تحكم مى كند و امر و نهى صادر مى كند معنايش برده گرفتن مردم ، و استكبار بر آنان نيست براى اينكه در مسايلى حكم مى راند كه انسان اجتماعى در آن مسايل آزاد نيست تا حكومت سلب آزاديش كرده باشد (بلكه زندگى اجتماعى ، اين آزادى را از او سلب كرده است ) و همچنين يك فرد از مجتمع اگر ببيند كه اعمال برادران اجتماعيش به

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 551

حال مجتمع ضرر دارد و يا حداقل نفعى به حال مجتمع ندارد زيرا ركنى از اركان مصالح اساسى را مختل و باطل مى سازد و مشاهده اينگونه اعمال از بعضى افراد مجتمع (و دلسوزيش به حال مجتمع ) وادارش ‍ كند به اينكه آن افراد را نصيحت و موعظه كند و به راه رشد، ارشادشان نموده ، به عملى امرشان كند كه بر آنان واجب است و از عملى نهيشان كند كه بايد از آن اجتناب كنند، به اين فرد نمى گويند تو، به افراد مجتمع تحكم كرده اى و حريت آنها را سلب نموده اى ، براى اينكه گفتيم افراد مجتمع در قبال مصالح عاليه و احكام لازم الاجراء و مصالحى كه رعايتش براى مجتمع لازم است آزادى ندارند تا كسى آن را سلب كند و در حقيقت امر و نهيى كه اين فرد دلسوز مى كند امر و نهى واقعى نيست بلكه امر و نهى مصالح مذكور است ، مصالحى كه قائم به مجتمع ، ((من حيث هو)) مجتمع است مصالحى كه قائم به شخصيتى وسيع به مقدار وسعت مجتمع است و اين فرد دلسوز زبان ناطق آن مصالح است و لا غير و چيزى از خود ندارد.

 

نشانه صدق مصلحان الهى اينست كه چيزى از پيش خود نمى گويند و خود بدانچه مىگويند عمل مى كنند. بنابراين سالب آزادى ديگران نيستند

نشانى و علامت اين معنا اين است كه خود آن فرد دلسوز آنچه كه به مردم مى گويد انجام دهيد، انجام مى دهد و از آنچه كه مردم را از ارتكاب آن نهى مى كند اجتناب دارد و فعلش مخالف قولش ، و نظرش ‍ منافى با عملش نيست ، چون طبع هر انسانى چنين است كه بر منافع خود و رعايت مصالحش تحفظ دارد، حال اگر فرض شود آنچه اين فرد دلسوز، ديگران را بدان دعوت مى كند خير بوده و مشترك باشد بين او و ديگران ، هرگز خودش خلاف آن نمى كند و هرگز چيزى را كه براى ديگران خير و خوب مى داند خودش آن را ترك نمى كند و به همين جهت است كه شعيب (عليه السلام ) به منظور تتميم فايده و دفع هر تهمتى كه ممكن است به وى بزنند (بنا به نقل قرآن كريم ) اضافه كرد كه : ((و ما اسالكم عليه من اجر ان اجرى الا على رب العالمين )).

پس جناب شعيب (عليه السلام ) با اين جمله اش كه گفت : ((و ما اريد ان اخالفكم ...)) اشاره كرد به اينكه آنچه من شما را از آن نهى مى كنم از امورى است كه صلاح مجتمع شما كه من فردى از آنم در آن است و بر همه واجب است آن را مراعات نموده و به هيچ وجه ترك نكنند، نه اينكه پيشنهادى باشد كه من به دلخواه خودم كرده باشم و شما را مجبور به انجام آن نموده باشم . و چون منظور آن جناب اين بوده ، لذا دنبالش ‍ فرمود: ((ان اريد الا الاصلاح ما استطعت .

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 552

و خلاصه مقام اينكه مردم وقتى از جناب شعيب (عليه السلام ) دعوت به ترك بت پرستى و ترك كم فروشى را شنيده اند، اينطور دعوت او را رد كرده اند كه : اين دعوت تو مخالف با آزادى انسانها است ، چون آزادى انسانيت حكم مى كند به اينكه انسانها هر چه بخواهند بپرستند و در اموالشان هر جور كه خواستند تصرف كنند.

جناب شعيب در رد گفتار آنان فرمود: آنچه من شما را بسوى آن مى خوانم پيشنهادى از ناحيه خودم نيست تا درخواست آن با حريت شما منافات داشته باشد و استقلال شما در درك و اراده را باطل كند بلكه من فرستاده پروردگار شما به سوى شمايم و بر اين ادعايم آيت و معجزه اى روشن دارم و آنچه براى شما آورده ام از ناحيه خدايى آورده ام كه مالك شما و مالك همه عالم است و شما در برابر او آزاد نيستيد بلكه بنده و عبد او هستيد و شما در آنچه او از شما خواسته نه آزادى داريد، نه اختيار و نه استقلال .

علاوه بر اين ، آنچه خداى تعالى شما را بسوى آن خوانده از امورى است كه صلاح مجتمع شما و سعادت تك تك افراد شما در آن است ، هم سعادت و صلاح دنيايتان و هم سعادت و صلاح آخرتتان ، و شاهدش هم اين است كه من نمى خواهم در آنچه از آن نهيتان مى كنم خلاف گفته خود عمل كنم بلكه من نيز در عمل مثل شما هستم و جز اصلاح به قدر وسع و طاقتم منظورى ندارم و در برابر اين دعوتم هيچ اجرى از شما نمى خواهم ، اجر من تنها به عهده خداى رب العالمين است ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 553.))

وَما تَوْفيقى‏ اِلاَّ بِاللَّهِ

و موفقيت من در اين راه تنها در پرتو لطف خدا ميسّر است و آنچه انجام مى‏دهم تنها به نيرو و قدرتى است كه او ارزانى مى‏دارد و بس.

((اين جمله در مقام استثناء از استطاعت است چون بعد از آنكه آن جناب به مردم فرمود: جز اصلاح مجتمع آنان بوسيله علم نافع و عمل صالح به مقدار استطاعتش منظورى ندارد در ضمن گفتارش براى خود استطاعت و قدرت اثبات كرد در حالى كه عبد و مملوك از پيش خود و بطور استقلال استطاعتى ندارد و لذا آن جناب نقص و قصورى كه در كلامش ‍ بود تتميم نموده ، فرمود: ((و ما توفيقى الا باللّه )) يعنى آنچه در مورد تدبير امور مجتمع شما از اراده من ترشح مى كند و هر استطاعتى كه در توفيق و رديف كردن اسباب و مساعد كردن بعضى از آنها با بعضى ديگر بذل مى كنم و - از آن اراده و آن استطاعت و آن رديف كردن اسباب - سعادت شما را نتيجه مى گيرم همه اش از خداى سبحان است ، بدون او من هيچ قدرتى ندارم و من از احاطه او بيرون نتوانم شد و در هيچ امرى مستقل از او نيستم اوست كه هر مقدار استطاعت كه در من است به من داده و اوست كه از طريق آن استطاعت كه به من داده ، اسباب را رديف مى كند، پس استطاعت من از او و توفيقم بوسيله اوست .

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 553

جناب شعيب (عليه السلام ) اين حقيقت را بيان كرد و اعتراف نمود كه توفيقش از خداى تعالى است و اين خود يكى از فروعات فاطر بودن خدا نسبت به هر چيز است و همچنين از فروعات حافظ بودن خدا بر هر چيز و قائم بودنش بر هر نفسى (هر كسى ) به آنچه كه انجام دهد مى باشد، همچنانكه خودش فرمود: ((الحمد لله فاطر السماوات و الارض )). و نيز فرموده : ((و ربك على كل شى ء حفيظ)). و نيز فرموده : ((افمن هو قائم على كل نفس بما كسبت )). و نيز فرمود: ((ان اللّه يمسك السماوات و الارض ان تزولا)).

و حاصل اين آيات اين است كه خداى تعالى كسى است كه اشياء را از عدم بيافريد و اعمال اشياء را نيز او به اشياء داد، روابطى هم كه بين اشياء هست او برقرار كرد، چون هستى هر چيز از خدا است و او است كه هر چيزى را در قبضه قدرت خود نگه داشته و آثار روابط بين اشياء را نيز در قبضه قدرتش دارد و نمى گذارد اشياء زايل گشته در پس پرده بطلان غايب گردند.

و لازمه اين مطلب اين است كه خداى تعالى وكيل هر چيزى در تدبير امور آن چيز باشد پس اثر هر چيز در تحقق روابطى كه بين آن اثر و ساير اشياء هست منسوب به خدا و مستند به اوست چون او محيط به هر چيز و قاهر بر آن است و در عين حال اثر آن چيز به اذن خدا منسوب به آن چيز نيز هست .

و بر كسى كه خود را بنده او مى داند و عالم به مقام پروردگار خويش و عارف به اين حقيقت باشد واجب است كه با انشاى توكل بر پروردگارش و رجوع به او آن حقيقت را ممثل سازد، و به همين جهت جناب شعيب (عليه السلام ) بعد از آنكه گفت : توفيقم به خدا است ، دنبالش انشاى توكل و انابه نموده ، گفت : ((عليه توكلت و اليه انيب )). ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 554))

عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ‏

بر او تو كل نموده و به تدبير او خشنودم و كار خود را به او واگذارده‏ام و مفهوم شايسته توكلّ همين است كه انسان كار خود را به او واگذارد و از او فرمانبردارى كند.

وَاِلَيْهِ اُنيبُ.

به باور «مجاهد» منظور اين است كه: در روز رستاخير بازگشت من به سوى اوست.

امّا به باور «حسن» منظور اين است كه: در انديشه و نيت قلبى و دركارها به خدا رو مى‏آورم و همه كارها را براى كسب خشنودى او انجام مى‏دهم.

فولادوند: گفت: «اى قوم من، بينديشيد، اگر از جانب پروردگارم دليل روشنى داشته باشم، و او از سوى خود روزى نيكويى به من داده باشد [آيا باز هم از پرستش او دست بردارم؟] من نمى‌خواهم در آنچه شما را از آن باز مى‌دارم با شما مخالفت كنم [و خود مرتكب آن شوم‌]. من قصدى جز اصلاح [جامعه‌] تا آنجا كه بتوانم، ندارم، و توفيق من جز به [يارى‌] خدا نيست. بر او توكّل كرده‌ام و به سوى او بازمى‌گردم.»

انصاریان: گفت: ای قوم من! مرا خبر دهید اگر من بر دلیل روشنی از سوی پروردگارم متکی باشم و از جانب او رزق نیکویی به من داده باشد [آیا رواست که خلاف خواسته او عمل کنم؟] و من نمی خواهم آنچه که شما را از آن باز می دارم خود مرتکب شوم؛ تا جایی که قدرت دارم جز اصلاح [شما را] نمی خواهم؛ و توفیقم فقط به [یاری] خداست؛ بر او توکل کردم و به سوی او باز می گردم.

تفسیر نور:

در آيه‏ى قبل، كفّار اعتراض داشتند كه چرا ما از تصرّف در اموالمان آزاد نباشيم؟ حضرت شعيب‏عليه السلام در اين آيه جواب مى‏فرمايند كه اگر من شما را از تصرّفِ بى‏قيد و شرط محدود مى‏كنم، به جهت اصلاح زندگى و جامعه‏ى شماست، نه به خاطر دشمنى، حسادت، تنگ نظرى و يا امور ديگر، زيرا مصالح فردى نبايد موجب ضرر و زيان به مصالح عمومى شود.

1- نبوّت بر اساس معجزه وبيّنه است. «كنت‏على‏بيّنة» (قوانين بر پايه دليل است)

2- انبياعليهم السلام همه چيز را از خدا مى‏دانند. «ربّى ، رزقنى»

3- گمان نكنيم زندگىِ خوب، با كم‏فروشى وحرام‏خوارى بدست مى‏آيد، زيرا انبيا و اولياى الهى بدون آلودگى به اين گناهان، روزىِ نيكو داشته‏اند. «رزقنى منه رزقاً حسنا» (روزى نيكو آن است كه بر اساس كم‏فروشى وظلم نباشد)

4- روزى انسان از خدا وبه لطف اوست، نه به زرنگى. « رزقنى منه»

5 - در مقابل كفّار كه مى‏گفتند: «اموالنا» حضرت شعيب‏عليه السلام فرمود: «رزقنى منه رزقاً حسنا» يعنى گمان نكنيد كه من مشكل مالى دارم.

6- آمر به معروف و ناهى از منكر بايد قبل از ديگران، خودش اهل عمل باشد. انبيا فقط طرّاح و فرمانده نبودند، بلكه خودشان از بهترين مصاديق اهل عمل بشمار مى‏رفتند. «و ما اريد ان اخالفكم الى ما انهاكم عنه»

7- انبياعليهم السلام نه تنها برخلاف دستورهاى الهى عمل نمى‏كردند، بلكه حتّى به فكر خلاف هم نبودند. «و ما اريد ان ...»

8 - هدف انبياعليهم السلام اصلاح انسان‏ها و جوامع بشرى است. «ان اريد الاّ الاصلاح»

9- مرز كار انبيا توان وقدرت آنهاست، نه ساعت، روز، ماه وسال. «مااستطعت»

10- اراده‏ى كارها از ما، ولى ميزان توفيق از خداست. « ان اريد ، ما توفيقى الا بالله»

11- در كارها آخرين تلاش را به كار ببريم، ولى بدانيم كه موفّقيّت به دست خداوند است. «ما استطعت و ما توفيقى ...»

12- توكّل زمانى نتيجه‏بخش است كه در كنارِ تلاش باشد. «ما استطعت ، توكّلت»

13- مصلح بايد خود صالح و اهل ايمان، توكّل، انابه و سوز باشد. «مااستطعت، عليه توكّلت و اليه اُنيب»

14- در اين آيه براى آمر به معروف و ناهى از منكر اين سفارها شده است:

الف: شخصاً اهل عمل باشد. «ما اريد ان اُخالفكم الى ما انهاكم عنه»

ب: هدف او اصلاح جامعه باشد. «ما اُريد الاّ الاصلاح»

ج: توفيق كارش را از خداوند بداند. «و ما توفيقى الاّ باللَّه»

د: هميشه بر او توكّل نمايد. «عليه توكّلت»

ه : در مشكلات به او پناه ببرد. «اليه اُنيب»

الجدول:

سورة هود (11) :

قَالَ يَا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِن كُنتُ عَلَى بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّي وَرَزَقَنِي مِنْهُ رِزْقًا حَسَنًا وَمَا أُرِيدُ أَنْ أُخَالِفَكُمْ إِلَى مَا أَنْهَاكُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِيدُ إِلَّا الْإِصْلَاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ (88)

الإعراب:

(قال يا قوم ... رزقا حسنا) مرّ إعراب نظيرها [1] ، والمفعول الثاني محذوف تقديره هل أخالف أمره [2] (الواو) عاطفة (ما) حرف نفي (أريد) مضارع مرفوع، والفاعل أنا (أن أخالفكم) مثل أن نترك [3] ، و (كم) مفعول به والمصدر المؤوّل (أن أخالفكم) في محلّ نصب مفعول به عامله أريد المنفي.

(إلى) حرف جرّ (ما) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق ب (أخالف) [4] ، (أنهاكم) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الألف، والفاعل أنا.. و (كم) ضمير مفعول به (عن) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (أنهاكم) ، (إن) حرف نفي (أريد) مثل الأول (إلّا) أداة حصر (الإصلاح) مفعول به منصوب (ما) حرف مصدريّ ظرفيّ (استطعت) فعل ماض وفاعله.

والمصدر المؤوّل (ما استطعت..) في محلّ نصب ظرف زمان متعلّق ب (أريد) ، أي أريد الإصلاح مدة استطاعتي.

(الواو) عاطفة (ما) حرف نفي (توفيقي) مبتدأ مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على ما قبل الياء، و (الياء) ضمير مضاف إليه (إلّا) مثل الأولى (بالله) جارّ ومجرور خبر المبتدأ (عليه) مثل عنه متعلّق ب (توكّلت) ويعرب مثل استطعت (الواو) عاطفة (إليه) مثل عنه متعلّق ب (أنيب) ويعرب مثل أريد.

[1] في الآية (28) من هذه السورة.

[2] أو هل أخون وحيه.. أو أأتّبع الضلال. أو هل أبخس الناس أشياءهم.. إلخ.

[3] في الآية (87) من هذه السورة.

[4] يجوز أن يكون (ما) نكرة موصوفة في محلّ جرّ.. والجملة بعدها نعت لها في محلّ جرّ.

---------------------------------------------------

لَا يَجْرِمَنَّكُمْ« هرگز وادار نکند شما را ، البته به گناه نیندازد شما را »  شِقَاقِي« دشمنی من ، مخالفت من »  أَن يُصِيبَكُم « اینکه برسد به شما ، شما را در برگیرد » مَا أَصَابَ « آنچه رسید » بَعِيدٍ« دور »  (89)

درس راستين اخلاق

در ادامه سخن با آنان، آن پيامبر بزرگ و آن آموزگار راستين اخلاق به بيان درس اخلاق مى‏پردازد و مى‏گويد

وَيا قَوْمِ لايَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقى‏ اَنْ يُصيبَكُمْ‏

هان اى قوم من، مباد مخالفت و دشمنى با من شما را به عذاب زود رس بكشاند.

((كلمه ((جرم )) - به فتحه جيم و سكون راء - (بطورى كه راغب گفته ) به معناى كندن ميوه از درخت است و به عنوان استعاره و مجاز به هر اكتساب ناپسند و مكروه نيز جرم گفته مى شود و كلمه ((شقاق )) به معناى مخالفت و دشمنى با يكديگر است و معناى آيه اين است كه : ((اى مردم ! برحذر باشيد از اينكه مخالفت و دشمنيتان با من به خاطر دشمنيتان با چيزى كه شما را به آن دعوت مى كنم براى شما مصيبتى ببار بياورد، مثل آن مصيبتى كه بر سر قوم نوح رسيد و آن اين بود كه همگى غرق شدند و يا مصيبتى كه به قوم هود رسيد و آن باد عقيمى بود كه همه را در زير توده خاك دفن كرد و يا به قوم صالح رسيد كه آن عبارت بود از صيحه و رجفه )). ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 559))

«حسن» مى‏گويد منظور اين است كه: مباد دشمنى با من شما را به دشمنى با خدا بكشاند كه در نتيجه به عذابى بسان پيشينيان گرفتار خواهيد شد.

به نظر مى‏رسد مهم ترين دليل دشمنى آنان با آن حضرت اين بود كه او آنان را به وانهادن خدايان مورد پرستش پدران و نياكانشان فرا مى‏خواند و راه و رسم آنان را شرك آلود و بى‏اساس مى‏شمرد و با هشدار از كم فروشى آنان را به عدالت اقتصادى دعوت مى‏كرد.

مِثْلُ ما اَصابَ قَوْمَ نُوحٍ اَوْ قَوْمَ هُودٍ اَوْ قَوْمَ صالِحٍ

مباد همانند قوم نوح به غرقاب گرفتار گرديد و يا بسان عاديان به باد عقيم دچار شويد و يا همچون ثموديان زمين لرزه ويرانگر گريبانتان را بگيرد و نابودتان سازد.

وَما قَوْمُ لُوطٍ مِنْكُمْ بِبَعيدٍ.

به باور «قتاده» منظور اين است كه: زمان شما از زمان نابودى قوم لوط چندان دور نيست.

((((و ما قوم لوط منكم ببعيد)) - يعنى فاصله زيادى بين زمان شما و زمان قوم لوط نيست ، چون فاصله بين دو زمان اين دو قوم كمتر از سه قرن بود، لوط معاصر با ابراهيم (عليه السلام ) و شعيب معاصر با موسى (عليه السلام ) بود.

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از كلمه ((بعيد)) بعد زمانى نيست بلكه بعد مكانى است ، يعنى مى خواهد بفرمايد: سرزمين قوم لوط با سرزمين شما فاصله زيادى ندارد، چون خرابه هاى شهرهاى قوم لوط كه در سرزمين سدوم (منطقه اى از ارض مقدسه ) نزديك به سرزمين مدين است ،

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 559

در نتيجه معناى آيه چنين مى شود: ((قوم لوط از شما دور نيستند و شما مى توانيد شهرهاى ويران و خسف شده آنان و آثارى كه از آن شهرها باقى مانده را مشاهده كنيد. ليكن سياق و زمينه گفتار آيه مساعد با اين تفسير نيست . علاوه ، بر اين تفسير وقتى تمام مى شود كه بگوييم تقدير آيه ((و ما مكان قوم لوط من مكانكم ببعيد)) و تقدير خلاف اصل است و جز با داشتن دليل نمى شود مرتكب آن شد.))

و به باور برخى ديگر، سرزمين آنان به سرزمين شما نزديك است، از نابودى آنان عبرت گيريد.

فولادوند: «و اى قوم من، زنهار تا مخالفت شما با من، شما را بدانجا نكشاند كه [بلايى‌] مانند آنچه به قوم نوح يا قوم هود يا قوم صالح رسيد، به شما [نيز] برسد، و قوم لوط از شما چندان دور نيست.»

انصاریان: ای قوم من! دشمنی و مخالفت با من، شما را به جایی نرساند، که [عذابی] مانند آنچه به قوم نوح یا قوم هود یا قوم صالح رسید به شما هم برسد، و قوم لوط از شما [چه از جهت زمان و چه از جهت مکان] چندان دور نیست.

تفسیر نور:

1- حتّى با مخالفان نيز با لحن خوب سخن بگوييم.«يا قوم»

2- به خاطر دشمنى با يك فرد، سرنوشت و سعادت خود و جامعه را به آتش نكشيم. «لا يجرمنّكم شقاقى»

3- تاريخ اقوام بشرى، به يكديگر شباهت و پيوند دارد، و بازگو كردن آن، درس عبرت است.«مثل ما اصاب»

4- سرنوشت تلخ پيشينيان را ساده، شوخى، موسمى، موضعى، فردى و تصادفى نگيريم. « مثل ما اصاب قوم نوح...» (حضرت نوح، هود، صالح و لوط، قبل از حضرت شعيب بوده‏اند)

5 - دست خدا براى قهر و عذاب باز است. او هر قومى را به هر شكل و در هر منطقه و در هر زمانى كه بخواهد مى‏تواند هلاك كند. همانطور كه قوم حضرت نوح عليه السلام را با غرق كردن، قوم حضرت هود را با طوفان، قوم حضرت صالح‏عليه السلام را با صيحه‏ى آسمانى و قوم حضرت لوطعليه السلام را با ويرانى به قهر خود مبتلا نمود. «مثل ما اصاب قوم نوح او قوم هود او قوم صالح»

6- بهترين جريان تاريخى براى عبرت آموزى، نزديك‏ترين آنهاست. قوم شعيب با قوم لوط، هم از لحاظ مكانى نزديك بودند و هم از جنبه‏ى زمانى.«و ما قوم لوط منكم ببعيد»

الجدول:

سورة هود (11) :

وَيَا قَوْمِ لَا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقَاقِي أَن يُصِيبَكُم مِّثْلُ مَا أَصَابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صَالِحٍ وَمَا قَوْمُ لُوطٍ مِّنكُم بِبَعِيدٍ (89)

الإعراب:

(الواو) عاطفة (يا قوم) مثل الأولى (لا) ناهية جازمة (يجرمنّ) مضارع مبنيّ على الفتح في محلّ جزم.. و (النون) نون التوكيد و (كم) ضمير مفعول به أوّل (شقاقي) فاعل مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على ما قبل الياء.. و (الياء) مضاف إليه [1] ، (أن يصيبكم) مثل أن أخالفكم [2] ، (مثل) فاعل مرفوع [3] ، (ما) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ مضاف إليه (أصاب) فعل ماض، والفاعل هو وهو العائد (قوم) مفعول به منصوب (نوح) مضاف إليه مجرور (أو) حرف عطف في الموضعين (قوم هود- قوم صالح) مثل قوم نوح معطوفان عليه (الواو) استئنافيّة (ما قوم لوط منكم ببعيد) مثل ما هي من الظالمين ببعيد [4] .

 [1] هذا الضمير في المعنى هو مفعول المصدر أي معاداتكم لي.

[2] في الآية (88) من هذه السورة.

[3] وهو في الأصل صفة لموصوف محذوف أي عذاب مثل ما أصاب ...

[4] في الآية (83) من هذه السورة.

الصرف:

(استطعت) ، فيه إعلال بالحذف لمناسبة البناء على السكون، أصله استطاعت، فلمّا بني الفعل على السكون لاتّصاله بضمير الرفع حذف الألف لالتقاء الساكنين، وزنه استفلت.

---------------------------------

اسْتَغْفِرُوا« طلب آمورزش کنید » تُوبُوا« بازگردید، توبه کنید » وَدُودٌ« بسیار دوستدار، بسیار با محبت »  (90)

و به آنان روشنگرى و خيرخواهى كرد كه:

وَاسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا اِلَيْهِ‏

و از پروردگارتان آمرزش بخواهيد و آنگاه روى توبه به بارگاه او بياوريد.

((در سابق درباره جمله ((و استغفروا ربكم ثم توبوا اليه )) بحث كرديم كه مى فرمايد: از خداى تعالى درباره گناهان خود طلب مغفرت كنيد و با ايمان آوردن به او و به رسول او بسويش برگرديد زيرا خداى تعالى داراى رحمت و مودّت است و استغفار كنندگان و تائبين را رحم مى كند و دوست مى دارد.

در اين آيه نخست فرمود: ((استغفروا ربكم )) كه كلمه رب را به آنان منسوب كرده و به ضمير آنان اضافه نمود، آنگاه در مقام تعليل آن فرمود: براى اينكه رب من رحيم و ودود است ، ولى در اين جمله كلمه ((رب )) را به ضمير خودش اضافه كرد، بايد ديد چرا چنين كرده ؟ در آنجا گفته است رب شما و در اينجا گفته است رب من ؟ شايد وجه آن اين باشد كه در جمله اول در اين مرحله بود كه مردم را از طرف خداى سبحان به استغفار و توبه امر كند و لازم بود در اين مرحله از ميان صفات خدايى ، صفت ربوبيت او را ذكر كند، چون ربوبيت صفتى است كه عبادت بندگان كه استغفار و توبه نيز نوعى از آن است با آن صفت ارتباط دارد و اين ربوبيت خداى تعالى را به ضمير آنان اضافه كرد و گفت : ((ربكم - رب شما)) تا ارتباط و عبادت آنان به ربوبيت خدا را تاءكيد كرده باشد و نيز اشاره كرده باشد به اينكه رب آنان تنها خداى تعالى است نه آن اربابهايى كه به جاى خدا براى خود گرفته اند. ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 560))

به باور برخى منظور اين است كه: براى لغزشها و گناهان گذشته آمرزش بخواهيد و براى آينده تصميم بگيريد كه هرگز گناه نكنيد.

و به باور برخى ديگر، منظور اين است كه از خدا آمرزش بخواهيد و به همان حال زندگى را ادامه دهيد.

و پاره‏اى مى‏گويند: در آشكار و نهان از خدا آمرزش بخواهيد و در ژرفاى جان از گناهان و لغزشها پشيمان باشيد.

اِنَّ رَبّى‏ رَحيمٌ وَّدُودٌ.

به راستى كه خداى من نسبت به بندگان خود مهربان است، از اين رو توبه آنان را مى‏پذيرد و از گناهانشان مى‏گذرد، و آنان را دوست مى‏دارد و منافع آنان را مى‏خواهد.

((خوب در اينجا حق كلام اين بود كه در تعليل جمله مذكور نيز كلمه رب را به ضمير آنان اضافه نموده و بگويد: ((استغفروا ربكم ان ربكم رحيم ودود)) ليكن از آنجايى كه اين تعليل ، ثنايى بود براى خداى تعالى و قبلا اثبات كرده بود كه او رب آنان است لذا بار ديگر لازم نبود آن را تكرار كند، بنابراين كلمه رب را بر ضمير خودش اضافه كرد تا مجموع كلام بفهماند خداى تعالى كه هم رب شما است و هم رب من خدايى است رحيم و ودود.

علاوه بر اين ، اضافه دومى معناى معرفت و خبرگى را مى رساند و صحت گفتار اول را بهتر بيان مى كند چون برگشت معناى كلام به اين مى شود كه : ((از پروردگار خود طلب مغفرت كنيد چون او رحيم و ودود است و چگونه چنين نباشد با اينكه او رب من است و من او را به داشتن اين دو صفت مى شناسم .

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 560

و كلمه ((ودود)) بر وزن فعول از اسماى خداى تعالى است و از ماده ((ود)) اشتقاق يافته و كلمه : ((ود)) با كلمه ((حب )) به يك معنا است الا اينكه از موارد استعمال اين دو كلمه بر مى آيد كه ود نوع خاصى از حب است و آن حبى است كه آثار و پى آمدهايى آشكار دارد مثل ، الفت و آمد و شد و احسان به آيه زير توجه فرماييد: ((و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودة و رحمة )).

و اگر خداى تعالى را ودود خوانده به همين جهت است كه او بندگان خود را دوست مى دارد و آثار محبت خود را با افاضه نعمتهايش بر آنان ظاهر مى سازد آن هم چه نعمتهايى كه هيچ كس نمى تواند عدد آنها را بشمارد، همچنانكه خودش فرمود: ((و ان تعدوا نعمة اللّه لا تحصوها))، پس به اين دليل خداى تعالى نسبت به انسانها ودود است .))

برخى مى‏گويند: منظور آن است كه خدا با بخشش بسيارِ نعمت بر بندگان، دوستى آنان را به خود جلب مى‏كند. و به باور برخى ديگر، منظور اين است كه اگر بندگان فرمانبردارى نمايند آنان را دوست مى‏دارد.

از پيامبر گرامى آورده‏اند كه فرمود: شعيب، سخنور و سخنرانِ پيامبران خدا بود. كان شعيب خطيب الانبياء.(176)

فولادوند: «و از پروردگار خود آمرزش بخواهيد، سپس به درگاه او توبه كنيد كه پروردگار من مهربان و دوستدار [بندگان‌] است.»

انصاریان: از پروردگارتان آمرزش بطلبید، سپس به سوی او بازگردید؛ زیرا پروردگارم مهربان و بسیار دوستدار [توبه کنندگان] است.

تفسیر نور:

«وُدّ»، به آن دوستى‏اى گفته مى‏شود كه داراى آثار بوده واستمرار داشته باشد.

1- بايد در كنار هشدار واخطار به مخالفان، راه بازگشت و اصلاح را نيز به آنها ارائه داد.«استغفروا ...»

2- طلب آمرزش و دورى از گناه، مقدّمه‏ى بازگشت به راه حقّ است.«استغفروا ربّكم ثمّ توبوا اليه»

3- اگر استغفار وتوبه كنيم، از جانب پروردگارمان جواب مثبت مى‏شنويم. «استغفروا... انّ ربّى رحيمٌ ودود»

4- خداوند را آن گونه معرّفى كنيم كه عشق بازگشت به سوى او آسان شود.«انّ ربّى رحيمٌ ودود»

5 - رحمت خدا لحظه‏اى نيست، بلكه استمرار دارد و داراى آثار وبركات زيادى است. «انّ ربّى رحيم» (علاوه بر جمله‏ى اسميّه، «رحيم» صيغه‏ى مبالغه است)

6- خداوند نه تنها توبه‏پذير است، بلكه توبه‏كننده را دوست دارد. «ودود»

الجدول:

سورة هود (11) :

وَاسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ إِنَّ رَبِّي رَحِيمٌ وَدُودٌ (90)

الإعراب:

(الواو) عاطفة (استغفروا) فعل أمر مبنيّ على حذف النون.. والواو فاعل (ربّكم) مفعول به منصوب.. و (كم) ضمير مضاف إليه (ثمّ) حرف عطف (توبوا) مثل استغفروا (إلى) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (توبوا) ، (أنّ) حرف مشبّه بالفعل (ربّي) اسم إنّ منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل الياء.. و (الياء) مضاف إليه (رحيم) خبر إنّ مرفوع (ودود) خبر ثان مرفوع.

الصرف:

(ودود) ، من صيغ المبالغة لفعل ودّ يودّ المتعدّي باب فتح، وزنه فعول.