نگرشى بر واژه های آیات 73-69 سوره هود
تفسير پرتوى از سرگذشت ابراهيم و لوط:
نگرشى بر واژه های آیات 73-69 سوره هود
جَاءَتْ« آمد » رُسُلُنَا« فرستادگان ما(فرشتگان ما )» الْبُشْرَى « بشارت ، مژده » سَلَامًا« سلامتی » فَمَا لَبِثَ« پس طولی نکشید » عِجْلٍ حَنِيذٍ« گوساله ی بریان » (69)
((بحث روايتى (رواياتى در تفسير آيات مربوط به فرشتگان وارد بر ابراهيم (ع )،بشرى و مجادله ابراهيم (ع )
ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 489
در كافى به سند خود از ابى يزيد حمار از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: خداى عزوجل چهار فرشته مامور كرد براى هلاك كردن قوم لوط و آن چهار فرشته عبارت بودند از: جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و كروبيل ، اين چهار فرشته در سر راه خود به ديدن ابراهيم رفته بر او سلام كردند در حالى كه ((در قالب انسانهايى )) معمم بودند و آن جناب ايشان را نشناخت ، همين قدر دانست كه قيافه هايى جالب دارند، لذا پيش خودش گفت : اينگونه اشخاص محترم را بايد خودم پذيرايى كنم و به خدمتشان قيام نمايم ، و چون او مردى ميهمان نواز بود لذا گوساله اى چاق براى آنها كباب كرد آنقدر كه كاملا پخته شد و آورده نزد آنان گذاشت ولى ديد كه دست ميهمانان به طرف غذا دراز نمى شود از اين رفتار آنان بدش آمد و در خود احساس ترس كرد جبرئيل وقتى آن جناب را چنين ديد، عمامه را از سر خود برداشت و ابراهيم او را كه در سابق بارها ديده بود شناخت و پرسيد: تو همو هستى ؟ گفت : آرى . در اين ميان همسر آن جناب از آنجا رد ميشد جبرئيل او را به ولادت اسحاق بشارت داد و از اسحاق يعقوب را، همسر آن جناب گفت خداوند چه فرموده است ؟ ملائكه جواب دادند به آنچه قرآن كريم آن را حكايت كرده است .
ابراهيم (عليه السلام ) از آنان پرسيد: بخاطر چه كارى آمده ايد؟ گفتند: براى هلاك كردن قوم لوط آمده ايم . پرسيد: اگر در ميان آن قوم صد نفر با ايمان باشد آنان را نيز هلاك خواهيد كرد؟ جبرئيل گفت : نه ، پرسيد: اگر پنجاه نفر باشد چطور؟ جبرئيل گفت ، نه ، پرسيد: اگر سى نفر باشد چطور؟ گفت ، نه ، پرسيد: اگر بيست نفر باشد چطور؟ گفت : نه ، پرسيد: اگر ده نفر وجود داشته باشد چطور؟ گفت : نه ، پرسيد اگر پنج نفر باشد؟ گفت : نه ، پرسيد: اگر يك نفر باشد چطور؟ گفت : نه ، پرسيد: اگر هيچ مومنى در آن قوم نباشد و تنها لوط باشد چطور؟ جبرئيل گفت : ما بهتر مى دانيم كه در آن قوم چه كسى هست ، ما بطور قطع او و خانواده اش را نجات مى دهيم بجز همسرش را كه از هلاك شوندگان است ، آنگاه (ابراهيم را به حال خود گذاشتند) و رفتند. امام اضافه كرد كه حسن بن على (عليه السلام ) فرموده : من هيچ توجيهى براى كلام ابراهيم به نظرم نمى رسد مگر اينكه مى خواسته كارى كند كه قوم لوط باقى بمانند و از بين نروند و كلام خداى تعالى نيز كه مى فرمايد: ((يجادلنا فى قوم لوط)) به همين نكته اشاره دارد...، اين حديث تتمه اى دارد كه ان شاء اللّه در ضمن داستان لوط مى آيد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 490
مؤ لف : در اينكه امام حسن (عليه السلام ) فرموده : ((من هيچ توجيهى به نظرم نميرسد مگر اينكه مى خواسته كارى كند كه قوم لوط باقى بمانند و از بين نروند)) جاى اين سوال هست كه اين مطلب از كجاى داستان استفاده ميشود؟ ممكن است بگوييم : از جمله : ((ان ابراهيم لحليم اواه منيب )) استفاده مى شود، چون اين جمله مناسبتر به آن است كه بگوييم منظور ابراهيم (عليه السلام ) از آن گفتارش درخواست بقاى قوم لوط بود نه خود لوط پيغمبر، علاوه بر اين جمله ((يجادلنا فى قوم لوط)) و جمله ((انهم آتيهم عذاب غير مردود)) سخن از هلاكت قوم دارند، در جمله اول ابراهيم درباره هلاكت قوم مجادله مى كند و در جمله دوم فرشتگان از هلاكت قوم در آينده نزديك خبر مى دهند و اين دو جمله مناسبتى با درخواست بقاى قوم خود لوط دارد.))
((فرازى از زندگى بت شكن
اكنون نوبت فرازى از زندگانى ابراهيم اين قهرمان بت شكن است ، البته شرح زندگى پرماجراى اين پيامبر بزرگ (عليه السلام ) در سوره هاى ديگر قرآن
تفسير نمونه جلد 9 صفحه 168
مفصلتر از اينجا آمده (مانند سوره بقره ، آل عمران ، نساء، انعام ، انبياء، و غير آن ) ولى در اينجا تنها به يك قسمت از زندگانى او كه مربوط به داستان قوم لوط و مجازات اين گروه آلوده عصيانگر است ، ذكر شده ،))
( اين آيات ، داستان بشارت يافتن ابراهيم (عليه السلام ) به اينكه صاحب فرزند خواهد شد را در بردارد و اين در حقيقت به منزله زمينه چينى است براى بيان داستان رفتن ملائكه نزد لوط پيغمبر براى هلاك كردن قوم او، چون اين داستان در ذيل آن داستان آمده و در دنباله داستان بشارت يافتن ابراهيم (عليه السلام ) بيانى آمده كه قصه هلاك كردن قوم لوط را توجيه و بيان مى كند و آن اين جمله است : ((انه قد جاء امر ربك و انهم آتيهم عذاب غير مردود)). ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 477))و مىفرمايد:
وَلَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا اِبْراهيمَ بِالْبُشْرى
وبه راستى فرستادگان ما به سوى ابراهيم آمدند و براى او مژده آوردند.
((بشارت به همسر ابراهيم (ع ) به تولد اسحاق
جمله ((و لقد جاءت رسلنا ابراهيم بالبشرى )) عطف است بر جمله سابق كه ميفرمود: ((و لقد ارسلنا نوحا الى قومه ))، طبرسى (رحمت اللّه عليه ) در مجمع البيان گفته است : آوردن حرف ((لام )) در آغاز جمله به منظور تاكيد خبر است و كلمه ((قد)) در اينجا اين معنا را افاده مى كند كه شنونده داستانهاى انبياء منتظر است تا بعد از شنيدن سرگذشت يكى از انبياء سرگذشت ديگرى را بشنود چون اين كلمه براى بيان توقع و انتظار است ، در اينجا نيز به همين منظور آمده تا اعلام كند كه شنونده در حال توقع و انتظار شنيدن داستان بعدى است .
و منظور از كلمه ((رسل )) در آيه مورد بحث ملائكه اى هستند كه به نزد ابراهيم (عليه السلام ) فرستاده شدند تا او را به فرزنددار شدن بشارت دهند و نيز به نزد جناب لوط فرستاده شدند تا قوم آن جناب را هلاك سازند، و كلمات مفسرين در عدد آن فرشتگان مختلف است ، البته بعد از آنكه همه اتفاق دارند بر اينكه از دو نفر بيشتر بوده اند چون كلمه ((رسل )) جمع است و جمع بر كمتر از سه نفر اطلاق نمى شود. و در بعضى از روايات وارده از ائمه اهل بيت (صلوات اللّه عليهم ) آمده كه آنها چهار نفر از فرشتگان گرامى خداى تعالى بوده اند، كه ان شاء اللّه تعالى نقل آن در بحث روايتى آينده خواهد آمد.
و كلمه ((بشرى )) در داستان ، تفسير و بيان نشده كه آن بشارت چه بوده ، تنها چيزى كه در بين داستان آمده و ميتواند بيانگر اين بشارت باشد مساءله بشارت دادن همسر ابراهيم (عليه السلام ) است ، ولى در غير اين مورد يعنى در سوره هاى حجر و ذاريات بشارت به خود ابراهيم آمده ، مساءله اى كه در اينجا مسكوت مانده اين است كه تصريح نكرده كه اين بشارت مربوط به تولد اسحاق بوده و يا اسماعيل و يا هر دو، ليكن از ظاهر سياق داستان و زمينه آن بر مى آيد كه مربوط به تولد اسحاق باشد چون در دو آيه بعد از بشارت به همسر ابراهيم نام اسحاق برده شده ،
ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 478))
منظور از اين فرستادگان، فرشتگان خدا، مىباشند و در مورد شمار آنها ديدگاهها متفاوت است:
1 - به باور «ابن عباس» فرشتگانِ مورد اشاره جبرئيل، ميكائيل و اسرافيل بودند.
2 - امّا روايت رسيده از حضرت صادقعليه السلام در اين مورد فرشته چهارمى به نام «كروبيل» را بر آنها مىافزايد.
3 - و پارهاى نيز آنها را يازده فرشته شمردهاند و گفتهاند همگى آنان در سيماى جوانانى نورس وارد شدند.
در مورد نويد ومژدهاى كه آنان آوردند نيز سه نظر است:
1 - به باور گروهى از جمله «جبايى» آنان به مژده ولادت اسحاق و رسالت او و ولادت يعقوب آمدند.
2 - امّا در روايت رسيده از حضرت باقر عليه السلام آنان نويد ولادت اسماعيل از هاجر را براى ابراهيم آوردند.
3 - و برخى نيز بر آنند كه آنها نويد نابودى قوم تجاوز كار لوط را آوردند.
قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ
آنان هنگامى كه بر ابراهيم وارد شدند، گفتند سلام، و او نيز پاسخ سلام آنان را داد.
((معناى جمله : ((قالوا سلاما قال سلام )) كه سلام فرشتگان ماءمور عذاب قوم لوط (ع )به ابراهيم (ع ) و جواب او را حكايت مى كند
و جمله ((قالوا سلاما قال سلام )) به ظاهر تسالم (به يكديگر سلام دادن ) را ميرساند در حالى كه ادب اقتضاء دارد دو نفر كه به يكديگر ميرسند سلام و عليك كنند يعنى يكى بگويد: سلام عليك و ديگرى بگويد: عليك السلام ، نه اينكه اين بگويد: سلام و آن ديگرى نيز بگويد: سلام ، از همينجا ميفهميم كه از جمله مورد بحث چيزى حذف شده و تقدير كلام اين است كه فرشتگان گفتند: ((سلمنا عليك سلاما)) و ابراهيم (عليه السلام ) در پاسخ گفت : ((سلام )) يعنى ((عليكم سلام )).
مطلب ديگرى كه در اين جمله هست اين است كه فرق است بين گفتن : ((السلام عليك )) و يا ((عليك السلام )) و گفتن : ((سلام عليك )) و يا ((عليك سلام )) كه تعبير دوم از آن جهت كه الف و لام ندارد و به اصطلاح نكره است نكته اى زائد را ميفهماند و آن يا اين است كه جنس سلام و همه انواع سلام بر تو باد، و يا اين است كه سلامى بر تو باد كه از عظمت و اهميت نمى توان با زبان بيانش كرد، و تقدير كلام چنين است : ((عليكم سلام زاك طيب : بر شما باد سلامى طيب و طاهر)) و يا چيزهايى ديگر از اين قبيل ، و به همين جهت مفسرين در تفسير اين جمله گفته اند: مرفوع خواندن كلمه ((سلام )) بليغ تر است از منصوب خواندن ، چون اگر مرفوع بخوانيم همانطور كه گفتيم تقديرش : ((سلامى چنين و چنان )) است و در نتيجه ابراهيم (عليه السلام ) جواب سلامى به ملائكه داده كه بهتر از سلام و تحيت آنان بوده و وظيفه هم همين است كه پاسخ دهنده سلام ، بايد پاسخى بهتر از سلام سلام دهنده بدهد مخصوصا اگر سلام دهنده ميهمان باشد، ابراهيم (عليه السلام ) نيز ميپنداشت كه واردين ميهمانانى از جنس بشرند در اكرامشان زياده روى كرد. ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 479))
فَما لَبِثَ اَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنيذٍ.
((كلمه ((عجل )) به معناى گوساله است و كلمه ((حنيذ))- بر وزن فعيل - در اينجا معناى مفعول ، يعنى ((محنوذ)) را مى دهد و گوساله محنوذ گوساله اى است كه گوشتش بوسيله سنگ سرخ شده با آتش كباب شده باشد همچنانكه ((قديد)) به معناى گوشتى است كه بوسيله سنگ داغ شده بوسيله خورشيد كباب شده باشد. اين معنايى است كه بعضى از علماى لغت عرب براى اين دو كلمه ذكر كرده اند. بعضى ديگر گفته اند: ((حنيذ)) نام كبابى است كه آب و چربى از آن بچكد. و بعضى گفته اند: ((حنيذ)) نام همه رقم كباب است
ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 477
و آيه شريفه ((فراغ الى اهله فجاء بعجل سمين )) كه در سوره ذاريات و راجع به همين داستان است خالى از مختصر تاءييدى براى معناى دوم نيست ، زيرا اگر بخواهند گوشت گوساله را بوسيله سنگ داغ شده با آتش و با تابش خورشيد كباب كنند به ناچار بايد آن را قطعه قطعه كنند و در اين صورت بيننده نمى تواند تشخيص دهد گوساله اى كه اين قطعات از آن گرفته شده چاق بوده يا لاغر، تنها وقتى ميتواند بفهمد چاق بوده كه حيوان را درستى در تنور و يا آتشى ديگر كباب كرده باشند. ((فما لبث ان جاء بعجل حنيذ)) - يعنى در آوردن گوساله بريان هيچ درنگ نكرد و بلافاصله آن را براى ميهمانان آورد در حالى كه آب و روغن از آن ميچكيد.ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 479))
و ديرى نپاييد كه ابراهيم به خاطر راه و رسمى كه در پذيرايى مِهمان داشت، براى آنان گوسالهاى بريان شده آورد؛ چرا كه او آنان را در سيماى انسان نگريست و فكر كرد كه ميهمانانى هستند كه از راه مىرسند؛ و او كه مردى بزرگوار و سخاوتمند و ميهمان دوست بود و پذيرايى از بندگان خدا را سيره و سنّت خويش مىدانست به سرعت براى آنان غذا فراهم ساخت و آورد.
1 - به باور گروهى منظور گوشت بريان شده به وسيله سنگهاى داغ است.
2 - امّا به باور «فرّاء» گوشتى است كه در زمين گود و پر از آتش بريان گردد.
3 - و پارهاى نيز آن را گوشت بريان شدهاى گفتهاند كه آبش بچكد.
فولادوند: و به راستى، فرستادگان ما براى ابراهيم مژده آوردند، سلام گفتند، پاسخ داد: «سلام». و ديرى نپاييد كه گوسالهاى بريان آورد.
انصاریان: و به راستی فرستادگان ما ابراهیم را مژده آورده، سلام گفتند، او هم گفت: سلام [بر شما]. و درنگ نکرد تا گوساله ای بریان [برای آنان] آورد.
تفسیر نور:
1- فرشتگان، به اذن الهى به صورت وشكل انسان در مىآيند. «جاءترسلناابراهيم»
2- سخن را بايد با سلام آغاز كرد. «قالوا سلاماً»
3- سلام،يك شعار آسمانى و شيوهاى ملكوتى است. «قالوا سلاماً»
4- سلام را به نحو بهتر بايد جواب داد. (جملهى «سلامٌ» جملهى اسميّه است كه دوام وثبوت آن از جملهى فعليّهى «قالوا سلاماً» بيشتر است)
5 - در پذيرايى بايد تسريع نمود. «فما لبث»
6- پذيرايى از ميهمان يك ارزش است، اگر چه ناشناس باشد. «جاء بعجل حنيذٍ»
7- انبيا، ميهمان دوست و سخاوتمند بودند. «جاء بعجل حنيذٍ»
8 - از ميهمان در مورد غذا سؤال نكنيم. (آيا غذا ميل داريد؟ آيا غذا خوردهايد؟ چه غذايى مىخواهيد؟) «جاء بعِجل»
9- در پذيرايى، خودمان مباشر باشيم. «جاء بعِجل»
10- غذا را نزد ميهمان ببريم، نه ميهمان را به طرف غذا. «جاء بعجل»
11- پذيرايى از ميهمان، مطلوب باشد. <464> «بعجل حنيذ» (در خانهى انبيا، براى ميهمان كباب آوردند)»
الجدول:
سورة هود (11) :
وَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيمَ بِالْبُشْرَى قَالُوا سَلَامًا قَالَ سَلَامٌ فَمَا لَبِثَ أَن جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ (69)
الإعراب:
(الواو) استئنافيّة (اللام) لام القسم لقسم مقدّر (قد) حرف تحقيق (جاءت) فعل ماض.. و (التاء) للتأنيث (رسل) فاعل مرفوع و (نا) ضمير مضاف إليه (إبراهيم) مفعول به منصوب، ومنع من التنوين للعلميّة والعجمة (بالبشرى) جارّ ومجرور متعلّق بحال من رسل [1] ، وعلامة الجرّ الكسرة المقدّرة (قالوا) فعل ماض وفاعله (سلاما) مفعول مطلق لفعل محذوف تقديره نسلّم (قال) فعل ماض، والفاعل هو أي إبراهيم (سلام) مبتدأ مرفوع [2] ، خبره محذوف أي سلام عليكم (الفاء) عاطفة (ما) نافية [3] ، (لبث) مثل قال (أن) حرف مصدريّ (جاء) مثل قال (بعجل) جارّ ومجرور متعلّق ب (جاء) ، (حنيذ) نعت لعجل مجرور.
[1] أو متعلّق ب (جاءت) .
[2] الذي سوّغ الابتداء بالنكرة كونها تدلّ على عموم وهي للمدح، ويجوز أن يكون (سلام) خبرا لمبتدأ محذوف تقديره: قولي أو ردّي أو جوابي سلام.
[3] أو هي مصدريّة، والمصدر المؤوّل مبتدأ خبره المصدر المؤوّل (أن جاء) أي: لبثه مقدار مجيئه، وذلك على حذف مضاف وهو مقدار.
الصرف:
(حنيذ) ، مبالغة اسم الفاعل من حنذ يحنذ اللحم باب ضرب أي شواه، وزنه فعيل.
----------------------------------------------------------------------------------
فَلَمَّا« پس زمانی که » رَأَى« دید » أَيْدِيَهُمْ « دست هایشان » لَا تَصِلُ« نمی رسد » نَكِرَهُمْ « ناآشنا دید آنها را ، ناشناس یافت ،آنها را نشاخت » أَوْجَسَ « احساس کرد(دردلش پنهان نمود ، بیمناک شد)» خِيفَةً« ترس و هراس ، (حالت ترس و وحشت داشتن)» لَا تَخَفْ« نترس» أُرْسِلْنَا« فرستاده شدیم» (70)
در ادامه سخن در باره ابراهيم مىفرمايد:
فَلَمَّا رَا اَيْدِيَهُمْ لاتَصِلُ اِلَيْهِ نَكِرَهُمْ
و هنگامى كه ابراهيم ديد دستهاى آنان به سوى غذا وگوساله بريان شده گشوده نمىشود و از آن نمىخورند، درنظرش ناشناس آمدند و از آنان احساس بيگانگى نمود.
وَاَوْجَسَ مِنْهُمْ خيفَةً
و از آنان احساس ترس كرد.
چرا احساس ترس؟ در اين مورد ديدگاهها يكسان نيست:
1 - به باور برخى، ابراهيم آنان را در سيماى جوانانى پرتوان ديد كه از خوردن غذاى او خود دارى مىكنند، و بدان دليل كه خانهاش دركنار شهر بود، از شيوه كار آنان ترسيد؛ چرا كه در آن روز گار رسم بر اين بود كه اگر كسى غذاى ديگرى را مىخورد، به خاطر احترام به نان و نمك، احترام صاحب خانه را پاس مىداشت و اگر نمىخورد نشانه بدى بود و ابراهيم از اين علامت احساس ترس كرد.
2 - اما به باور برخى ديگر ترس اوبدان دليل بود كه فكر كرد آنان راهزنانى هستند كه براى آسيب رساندن به او آمدهاند.
3 - از ديدگاه پارهاى او دريافت كه آنان انسان نيستند و براى كارى بزرگ آمدهاند.
4 - و از ديدگاه پارهاى ديگر، او دريافت كه آنان فرشتهاند، امّا بر آن شد كه مباد براى به كيفر رساندن قوم او آمده باشند.
فرشتگان كه به موضوع پىبردند، به او گفتند:
قالُوا لاتَخَفْ اِنَّا اُرْسِلْنا اِلى قَوْمِ لُوطٍ.
هان اى ابراهيم، مترس كه ما از سوى خدا براى عذاب و نابود ساختن قوم تجاوز كار لوط آمدهايم و بامردم تو كارى نداريم.
((همين كه ديد دستشان به گوساله بريان نميرسد بدش آمد و در خود از آنان احساس ترس كرد، و تعبير ((دستشان به گوساله بريان نميرسد)) كنايه است از اينكه دست خود را به طرف آن دراز نكردند، و خلاصه از آن گوساله نخوردند و اين رفتار خود علامت دشمنى و نشانه شرى است كه شخص وارد مى خواهد به صاحب خانه برساند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 479
و كلمه ((نكرهم )) و همچنين ((انكرهم )) يك معنا دارد و آن اين است كه از آنچه از آنان ديد، بدش آمد و آن را رفتارى غير معهود دانست . و فعل ((اوجس )) ماضى از باب افعال (ايجاس ) است و ايجاس به معناى خطور قلبى است ، راغب در اين باره گفته است : ماده ((وجس )) به معناى صداى آهسته است ، و كلمه ((توجس )) كه مصدر باب تفعل است به معناى آن است كه كوشش كنى تا صوت آهسته اى را بشنوى ، و كلمه ((ايجاس )) كه مصدر باب افعال است به معناى پديد آمدن چنين چيزى در نفس آدمى است و به اين لفظ در قرآن كريم آمده كه فرموده است : ((فاوجس منهم خيفة ))، پس بنابراين ((وجس )) بطورى كه گفته اند، حالتى است كه بعد از هاجس (صوتى آهسته ) در دل پيدا مى شود و نفس آدمى آن را در خود ايجاد مى كند، - چون ابتدا اين حالت درونى و تفكر قلبى از آن صوت آغاز شد - پس ((وجس )) حالتى است كه نفس بعد از هاجس آن را در خود پديد آورد ((و هاجس )) صدايى آهسته است و واجس آن خاطرهاى است كه در دل پيدا مى شود، اين بود گفتار راغب با مختصر اضافاتى از ما.
پس بنابراين ، جمله مورد بحث از باب كنايه است گويا خيفه كه خود نوعى از ترس است بى خبر از صاحب دل در دل او رخنه كرده و گوش دل ، صداى آهسته آن را شنيده ، و حاصل مقصود اين است كه ابراهيم (عليه السلام ) در دل خود احساس ترس كرد و به همين جهت فرشتگان براى اينكه آن جناب را ايمنى و دلگرمى داده باشند گفتند: ((لا تخف انا ارسلنا الى قوم لوط)). و معناى آيه اين است كه ابراهيم (عليه السلام ) بعد از آنكه آن گوساله بريان را جلو فرشتگان گذاشت ، دست ميهمانان را ديد كه به غذا نميرسد مثل اينكه نميخواهند نان و نمك او را بخورند (و اين خود نشانه دشمنى و شر رسانى است ) لذا در دل خود احساس ترس از آنها كرد، فرشتگان براى اينكه او را ايمنى و دلگرمى داده باشند گفتند: مترس كه ما به سوى قوم لوط فرستاده شده ايم . آن هنگام ابراهيم (عليه السلام ) فهميد كه ميهمانانش از جنس فرشتگانند كه منزه از خوردن و نوشيدن و امثال اين امورى كه لازمه داشتن بدن مادى است ميباشند و براى امرى عظيم ارسال شده اند. ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 480))
به باور پارهاى آنان دعا كردند و خدا گوساله بريان شده را زنده ساخت و برخاست و به راه افتاد و آنگاه بود كه ابراهيم آنان را شناخت و دريافت كه از فرشتگانند.
فولادوند: و چون ديد دستهايشان به غذا دراز نمىشود، آنان را ناشناس يافت و از ايشان ترسى بر دل گرفت. گفتند: «مترس، ما به سوى قوم لوط فرستاده شدهايم.»
انصاریان: و چون دید دست هایشان به سوی غذا دراز نمی شود، آنان را ناشناس یافت و از آنان احساس ترس و دلهره کرد، گفتند: مترس که ما به سوی قوم لوط فرستاده شده ایم.
تفسیر نور:
احساس خطر كردن حضرت ابراهيمعليه السلام، غير از ترس و ضعفى است كه معمولاً انسانها در برخورد با مسائل به آن دچار مىشوند، زيرا او بتشكن تاريخ بود و هرگز از چيزى نمىترسيد، امّا توجّه به خطر و سوء قصد، مسئله ديگرى است.
سلسله مراتب را بايد رعايت كرد: از آنجا كه حضرت لوطعليه السلام و قوم او يكى از شاخههاى تحت امر حضرت ابراهيمعليه السلام بودند. لذا براى هلاكت قوم لوط، ابتدا حضرت ابراهيمعليه السلام در جريان قرار مىگيرد.
1- فرشتگان از غذاهاى مادّى مصرف نمىكنند. «لا تصل اليه»
2- علم انبيا محدود است. «نكرهم»
3- غذا نخوردن ميهمان در عصر ابراهيمعليه السلام، نشانهى خصومت با ميزبان بود. «اوجس منهم خيفة»
4- گاهى ريشهى ترس انسان، جهل است. «اوجس منهم... لاتخف انّا اُرسلنا»
5 - يكى از مأموريّتهاى فرشتگان، آوردن عذاب است. «اُرسلنا الى قوم لوط»
الجدول:
سورة هود (11) :
فَلَمَّا رَأَى أَيْدِيَهُمْ لَا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قَالُوا لَا تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَى قَوْمِ لُوطٍ (70)
الإعراب:
(الفاء) عاطفة (لمّا رأى) مثل لمّا جاء [1] ، والفاعل هو (أيدي) مفعول به منصوب و (هم) ضمير مضاف إليه (لا) نافية (تصل) مضارع مرفوع، والفاعل هو (إلى) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (تصل) ، (نكر) فعل ماض والفاعل هو و (هم) ضمير مفعول به (الواو) عاطفة (أوجس) مثل نكر (من) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (أوجس) ، (خيفة) مفعول به منصوب [2] ، (قالوا) مثل الأولى (لا) ناهية جازمة (تخف) مضارع مجزوم والفاعل أنت (إنّ) حرف مشبّه بالفعل و (نا) ضمير في محلّ نصب اسم إنّ (أرسلنا) فعل ماض مبنيّ للمجهول و (نا) ضمير نائب الفاعل (إلى قوم) جارّ ومجرور متعلّق ب (أرسلنا) ، (لوط) إليه مجرور.
[1] في الآية (66) من هذه السورة.
[2] أوجس بمعنى أضمر.. والإيجاس حديث النفس أو الدخول، ووجس خطر.
الصرف:
(تخف) ، فيه إعلال لمناسبة الجزم، وأصله تخاف، فلمّا جزم التقى ساكنان فحذفت الألف لالتقاء الساكنين، وزنه تفل.
(لوط) ، اسم علم أعجمي صرف لأنه ثلاثيّ ساكن الوسط.
-----------------------------------------------------------------
امْرَأَتُهُ« زنش» قَائِمَةٌ« ایستاده » فَضَحِكَتْ« پس خندید» فَبَشَّرْنَاهَا« پس بشارت دادیم او را » وَرَاءِ« پشت سر» (71)
در سوّمين آيه مورد بحث به ترسيم فرازى از سرگذشت همسر ابراهيم پرداخته و مىفرمايد:
وَامْرَأَتُهُ قائِمَةٌ
و همسر ابراهيم كه دختر هارون عموى ابراهيم، و يا دختر خاله او بود، پشت پرده ايستاده بود و گفتگوى شوى خود با آنان را مىشنيد.
«مجاهد» مىگويد: منظور اين است كه آن بانو براى پذيرايى از فرشتگان خدا ايستاده، و ابراهيم در كنار ميهمانان نشسته بود.
پارهاى نيز بر آنند كه او براى نماز به پاخاسته، و ابراهيم در كنار ميهمانان خود نشسته بود. و در قرائت «ابن مسعود» نيز آمده است كه: «و امرأته قائمة و هو جالس؛» زن ابراهيم ايستاده و خودش نشسته بود.
فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْناها بِاِسْحقَ وَمِنْ وَّراءِ اِسْحقَ يَعْقُوبَ.
((((و امراته قائمة فضحكت فبشرناها باسحق و من وراء اسحق يعقوب )) كلمه ((ضحكت )) از ماده ضحك - به فتح ضاء - است كه به معناى حيض شدن زنان است ، مؤ يد اين معنا هم اين است كه بشارت را با حرف فاء متفرع بر آن كرده و فرموده : ((فبشرناها...)) يعنى به مجرد اينكه حيض شد ما او را به اسحاق بشارت داديم و اين حيض شدن نشانه اى بود كه باعث مى شد همسر ابراهيم (عليه السلام ) زودتر بشارت را باور كند و بپذيرد و خود معجزه اى بود كه دل او را آماده مى كرد به اينكه به راستى و درستى بشارت آنان اذعان كند و اما اينكه چرا از ايستادن او خبر داد و اينكه اين خبر چه دخالتى در مطلب داشته ؟ جوابش اين است كه قرآن با ذكر اين خبر خواسته است برساند و بفهماند كه او آنچنان مايوس از حامله شدن بود كه حتى تصورش را هم نمى كرد كه در ايام پيرى بار ديگر حيض شود، ايستاده بود تماشا مى كرد ببيند بين شوهرش و ميهمانان تازه وارد چه چيزهايى گفتگو مى شود.
و معناى آيه اين است كه ابراهيم داشت با ميهمانان صحبت مى كرد و ميهمانان راجع به خوردن و نخوردن غذا با آن جناب بگو مگو مى كردند در حالى كه همسر آن جناب ايستاده بود و آنچه را كه بين ابراهيم و ميهمانان جريان مى يافت تماشا مى كرد و هرگز چيز ديگرى را تصور نمى كرد و درباره چيز ديگرى نمى انديشيد، در همين حال ناگهان حالت حيض به او دست داد و بلا فاصله فرشتگان او را به فرزند دار شدن بشارت دادند.
اين نظر ما بود ولى بيشتر مفسرين كلمه مورد بحث را به ((كسره ضاد)) و به معناى خنده گرفته اند، آنگاه اختلاف كرده اند كه آوردن اين كلمه چه دخالتى در مطلب داشته و علت خنده او چه بوده ؟ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 483))
((وجه تسميه ((يعقوب )). شگفت زده شدن همسر ابراهيم (ع ) از بشارت بچه دار شدن
و گويا در اين تعبير كه فرمود: ((و من وراء اسحق يعقوب )) اشاره اى باشد به اينكه چرا يعقوب ناميده شد؟ زيرا آن جناب در عقب و ماوراء اسحاق مى آيد و اين اشاره تخطئهاى مى شود به آنچه كه در تورات در وجه تسميه آن جناب به نام يعقوب آمد.
در تورات موجود - در اين زمانه - آمده كه اسحاق به سن چهل سالگى رسيد و با ((رفقه )) دختر ((بنوئيل ارامى )) خواهر ((لابان ارامى )) از اهالى ((فدان ارام )) ازدواج كرد و اسحاق براى رب ، نماز خواند، به خاطر همسرش كه زنى نازا بود، رب دعايش را مستجاب كرد و رفقه همسر اسحاق آبستن شد و دو جنين در رحم او جا را بر يكديگر تنگ كردند (دنباله عبارت تورات قابل فهم نيست شايد خواسته باشد اينطور بگويد:) رفقه گفت : اگر حاملگى اين بود من چرا تقاضاى آن را نكردم ، پس او نيز به درگاه رب رفت تا درخواست كند رب به او گفت : در شكم تو دو امت هستند و از درون دل تو دو طايفه و ملتى از هم جدا خواهند آمد، ملتى قوى و مسلط بر ملت ديگر، ملتى كبير كه ملت صغير را برده خود مى سازد.
بعد از آنكه ايام حمل او به پايان رسيد ناگهان دو كودك دوقلو بياورد، اولى كودكى كه سراپايش سرخ بود مانند يك پوستين قرمز رنگ كه نام او را ((عيسو)) گذاشتند، بعد از او برادرش متولد شد، در حالى كه پاشنه (عقب ) پاى عيسو را به دست داشت ، او را به همين جهت كه دست به (عقب ) پاشته پاى عيسو گرفته بود يعقوب ناميدند. و با در نظر گرفتن اين مطلب به خوبى ميفهميم كه تعبير آيه مورد بحث از لطائف قرآن كريم است . ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 485))
در اين مورد ديدگاهها يكسان نيست:
1 - به باور پارهاى منظور همان خنده است كه به هنگام شادمانى و يا تعجّب به انسان دست مىدهد؛ با اين بيان، تفسير آيه اين است كه: آن بانو به خاطر تعجب از غفلت و بىخبرى قوم لوط خنديد؛ چرا كه عذاب مرگبار در چند قدمى آنان قرار داشت، امّا آن تيره بختان در كام غفلت و گناه به سركشى و تبهكارى خود سرگرمند.
2 - امّا به باور پارهاى ديگر منظور اين است كه خندهاش به خاطر تعجّبى بود كه از ديدن آن شرايط به او دست داد؛ زيرا ديد با اينكه خود كمر به خدمت ميهمانان بسته و براى پذيرايى آنان ايستاده و با اين حال آنان غذا نمىخورند شگفت زده شد و گفت: راستى از اين ميهمانان در شگفت هستم كه چگونه ما براى پذيرايى از آنان آماده ايستاده و غذا فراهم نمودهايم، امّا آنان دست به سوى غذاى ما دراز نمىكنند؟!
4 - برخى مىگويند: خندهاش از روى خوشحالى و تعجّبى بود كه از مژده ولادت فرزند به او دست داد؛ چرا كه او در آستانه نود و هشت، يا نود و نه سالگى قرار داشت و ابراهيم نيز در آستانه يكصد سالگى بود.
5 - و برخى ديگر مىگويند: خندهاش بدان جهت بود كه با گذشت يكصدو بيست سال از عمر و جوانىاش از داشتن فرزند محروم بود، امّا اينك در سن كهولت خود و ابراهيم، مژده ولادت فرزند را دريافت مىداشت. با اين بيان، در سخن تقديم و تأخيرى است كه در حقيقت اين گونه است: و ما او را به ولادت اسحاق و يعقوب مژده داديم، و او پس از شنيدن اين مژده خنديد.
اين ديدگاه از حضرت باقرعليه السلام نيز روايت شده است كه فرمود: منظور اين است كه: ما آن زن را به پسرى كه نامش اسحاق بود و به مقام والاى رسالت مىرسيد، مژده داديم، و پس از اسحاق به ولادت يعقوب او را شادمان ساختيم.
«ابن عباس» بر آن است كه منظور از واژه «وراء»، «نوه» يا فرزند زاده است و تفسير آيه اين گونه است كه: ما آن بانو را به ولادت پيامبرى كه ميان دو پيامبر - پدرش ابراهيم و پسرش يعقوب - قرار داشت و در حقيقت هر سه پيامبر بودند نويد داديم، و او از شادمانى خنديد.
6 - امّا پارهاى چون «مجاهد» بر اين باورند كه واژه «ضحك» به مفهوم عادت زنانه مىباشد و منظور اين است كه: و آن زن از دريافت نويد ولادت، عادت ماهانهاش شروع شد.
اين مفهوم از حضرت صادقعليه السلام نيز روايت شده است، و اين در فرهنگ عرب نمونه دارد كه «ضحك» به فتح «ضاد» به مفهوم عادت ماهيانه به كار رفته باشد، براى نمونه: در مورد خرگوش مىگويند: «ضحك الارنب»، خرگوش حائض شد.
و به باور برخى اين واژه به مفهوم «در آمدن شكوفه خرما» نيز آمده است، براى نمونه هنگامى كه شكوفه يا خرماى نخل پديدار گرديد، مىگويند: ضحك النّخلة».
و در برخى از اشعار نيز اين واژه به اين معنا آمده است، از جمله در اين شعر كه مىگويد:
و ضحك الارانب فوق الصّفا
كمثل دم الحوف عند اللقا
و خون حيض خرگوشها بر روى سنگها بسان خون دلها بود كه در روز پيكار مىريخت، امّا «فرّاء، اين ديدگاه را مردود شناخته و مىگويد: از فرد آگاه و مورد اعتمادى نديده و نشنيده است كه واژه «ضحك» به اين مفهوم باشد، و آن را گاه به طور كنايه در اين معنا به كار بردهاند.
فولادوند: و زن او ايستاده بود. خنديد. پس وى را به اسحاق و از پى اسحاق به يعقوب مژده داديم.
انصاریان: پس همسرش در حالی که ایستاده بود [از شنیدن گفتگوی فرشتگان با ابراهیم] خندید. پس او را به اسحاق و پس از اسحاق به یعقوب مژده دادیم.
تفسیر نور:
براى علّت ايستادن همسر ابراهيم «قائمة» چند وجه ذكر شده است؛ الف: براى عبادت، ب: براى خدمت به ميهمانان، ج: براى نظارت بر رفت وآمدها وگفتگوها.
كلمهى «ضِحك» به معناى خنديدن، ولى كلمهى «ضَحك» به معناى عادت ماهانه است. خنديدنِ همسر ابراهيمعليه السلام، يا براى اين بود كه فهميد غذا نخوردن ميهمانان نشانهى خطرى براى ابراهيم نيست، لذا خوشحال شد. يا آنطور كه در بعضى تفاسير آمده است، ساره، همسر ابراهيمعليه السلام زن سالمندى بود كه مدّتها عادت ماهانه نداشت، امّا به محض شنيدن خبر، ناگهان اين حالت به او دست داد و او فهميد كه اراده الهى بر فرزنددار شدن او تعلّق گرفته است. چنانكه امام صادقعليه السلام فرمود: مراد از «ضَحكت»، حيض شدن اوست. <465>
1- گاهى حضور زن در صحنه لازم است. «وأمرأته قائمة»
2- روحيّهى زن ظريفتر از مردان است. (حضرت ابراهيمعليه السلام و همسرش ساره هر دو، ماجرا را شنيدند، امّا فقط ساره خنديد) «فضحكت»
3- در لابلاى دلهرهها، بشارت هم وجود دارد. «اوجس منهم خيفة... فبشّرناها»
4- بهترين بشارت، نعمتى مستمر و دنبالهدار است. «و من وراء اسحاق يعقوب» <466>
5 - نام انبياى الهى از پيش تعيين شده است.«اسحاق ، يعقوب»
6- با اينكه هر دسته از فرشتگان الهى مأموريّت خاصّى دارند، امّا اين گروه از فرستادگان، چند منظور را دنبال مىكردند، يكى قلع و قمع و هلاكت مفسدان قوم لوط، وديگرى بشارت فرزند به ابراهيمعليه السلام وساره. «ارسلنا الى قوم لوط، فبشّرناها باسحاق»
الجدول:
سورة هود (11) :
وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِن وَرَاءِ إِسْحَاقَ يَعْقُوبَ (71)
الإعراب:
(الواو) استئنافيّة [1] ، (امرأة) مبتدأ مرفوع و (الهاء) ضمير مضاف إليه (قائمة) خبر مرفوع (الفاء) عاطفة (ضحكت) فعل ماض..
و (التاء) للتأنيث، والفاعل هي (الفاء) عاطفة (بشّرنا) فعل ماض وفاعله و (ها) ضمير مفعول به (بإسحاق) جارّ ومجرور متعلّق ب (بشّرنا) على حذف مضاف أي بولادة إسحاق، وعلامة الجرّ الفتحة للعلميّة والعجمة (الواو) عاطفة (من وراء) جارّ ومجرور متعلّق بفعل محذوف تقديره وهبنا (إسحاق) مضاف إليه مجرور، (يعقوب) مفعول به للفعل المحذوف
[1] أو واو الحال، والجملة بعدها حال من فاعل قالوا لا تخف في الآية السابقة.
الصرف:
(إسحاق) ، اسم علم أعجميّ ممنوع من الصرف، والألف فيه تحذف (إسحاق) أو تبقى (إسحاق) .
--------------------------------------------------------------------
قَالَتْ « گفت »يَا وَيْلَتَى« ای وای برمن » أَأَلِدُ« آیا می زایم» عَجُوزٌ« پیرزن (عاجز از زائیدن )» بَعْلِي« همسرم ، شوهرم » شَيْخًا« پیرمرد،مُسنّ» عَجِيبٌ« تعجب آور » (72)
در ادامه سخن، گفتار همسر ابراهيم را ترسيم مىكند كه شگفت زده گفت:
قالَتْ يا وَيْلَتى ءَاَلِدُ وَ اَنَا عَجُوزٌ
راستى اين مژدهاى شگفت آور است كه من در پيرى و كهنسالى از شوهرى پير، فرزند بياورم.
اين شگفتى و پرسش «ساره» نه از روى انكار و ترديد در مورد قدرت بىكران خدا و حكمت او بود، بلكه تعجّب او بدان دليل بود كه اين جريان فراتر از روش و سيره عادى در فرزنددار شدن بود، و او به اين جهت خنديد و چنين گفت. كار او در اينجا به كار موسى شباهت داشت كه وقتى عصاى خود را افكند و به اژدها تبديل شد، خودش ترسيد و پا به فرار نهاد، و گرنه همسر ابراهيم خدا شناس و خدا پرست بود و مىدانست كه بر خداى توانا چنين قدرت نمايىها كارى بسيار ساده است، و گفتار او نيز كه گفت: «اى واى بر من» نه به نيّت نفرين بود، بلكه از روى جريان عادى است كه زنان آن را به هنگام شنيدن جملات شگفت انگيز به زبان مىآورند.
به باور پارهاى ديگر، «ساره» از قدرت بىكران خدا شگفت زده نشد، بلكه در اين انديشه بود كه آيا پس از دريافت مژده ولادتِ فرزند، نعمت جوانى نيز به او ارزانى مىگردد يا در همان حال پيرى خدا به آنان فرزند ارزانى خواهد داشت؟
وَ هذا بَعْلى شَيْخاً
و با اين شوهرم كه پيرى كهنسال است؟!
اِنَّ هذا لَشَىْءٌ عَجيبٌ.
راستى كه اين نويد، چيزى شگفت است.
((كلمه ((ويل )) به معناى قبح و زشتى است ، و هر بدى را كه مايه اندوه آدمى شود ((ويل )) مى گويند، مانند مردن يا مصيبت ديدن يا جنايت فجيع يا رسوائى و امثال آن ، و اين ندا در جايى گفته مى شود كه طرف بخواهد بطور كنايه بفهماند كه آن مصيبت ، آن امر فجيع ، آن رسوايى و... دارد مى رسد، پس وقتى گفته مى شود: ((يا ويلى )) معنايش اين است كه مصيبتم رسيد، خاك بر سرم شد و آنچه مايه اندوه من است بر سرم آمد، و آوردن حرف ((تاء)) و گفتن : ((يا ويلتى )) زمانش وقتى است كه بخواهند همان ويل را فرياد بزنند و ديگران را خبردار كنند.
و كلمه ((عجوز)) به معناى سالخوردگى زنان ، و كلمه ((بعل )) به معناى شوهر و يا به عبارتى ديگر همسر زن است و معناى اصلى اين كلمه كسى است كه قائم به امرى بوده و در آن امر مستغنى از غير باشد،
ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 485
مثلا به درخت خرمايى كه بى نياز از آبيارى با آب نهر و چشمه است و به آب باران اكتفاء مى كند بعل مى گويند و نيز به صاحب و رب (همنشين و مربى ) بعل گويند، كلمه ((بعلبك )) هم (كه امروز نام شهرى در لبنان است ) از همين باب است چون در قديم هيكل و معبد بعضى از بتها در آنجا قرار داشت .
و كلمه ((عجيب )) - بر وزن فعيل - صفت مشبهه از ماده عجب است ، و ((تعجب )) حالتى است كه به انسان در هنگام ديدن چيزى كه سبب آن را نمى داند دست مى دهد و به همين جهت بيشتر در مواقع استثنايى و نادر به آدمى دست مى دهد چون در اين مواقع معمولا انسان سبب حادثه را نمى داند و اينكه همسر ابراهيم (عليه السلام ) گفت : ((يا ويلتى الد...)) گفتارش در مورد تعجب و تحسر بوده ، چون وقتى بشارت ملائكه را شنيده آن حالتى كه يك پيرزن نازا از همسر پيرمردش باردار شده و دارد بچه اش را ميزايد در نظرش مجسم شده و معلوم است كه چنين پيشامدى سابقه نداشته و قهرا امرى شگفت آور خواهد بود، علاوه بر اين ، از نظر افكار عمومى مردم نيز وضعى ننگ آور و زشت است و خنده و تمسخر مردم را برمى انگيزد و چنين چيزى مايه رسوايى است . ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 486))
فولادوند: [همسر ابراهيم] گفت: «اى واى بر من، آيا فرزند آورم با آنكه من پيرزنم، و اين شوهرم پيرمرد است؟ واقعاً اين چيزِ بسيار عجيبى است.»
انصاریان: [همسر ابراهیم] گفت: ای وای بر من! آیا فرزند آورم در حالی که من پیرزنم و این شوهر من است که در سنّ سالخوردگی است؟ یقیناً این چیزی بسیار شگفت است!!
تفسیر نور:
همسر ابراهيمعليه السلام براستى حقّ داشت كه تعجّب كند، زيرا او «عجوز عقيم» بود <467> يعنى علاوه بر پيرى و داشتن سنّى حدود نود سال، در جوانى نيز نازا بود و ابراهيمعليه السلام نيز صد سال داشت.
به فرمودهى تفسير الميزان، «بَعْل» به كسى مىگويند كه نيازى به ديگرى نداشته باشد و بتواند روى پاى خودش بايستد، و از آنجا كه شوهر مىتواند مخارج خود را به تنهايى تأمين نمايد، به او «بَعل» گفته مىشود. به نخلى هم كه نياز به آبيارى نداشته باشد، «بعل» اطلاق مىگردد.
1- زن مىتواند به مرحلهاى برسد كه با فرشتگان سخن بگويد. «قالت»
2- اظهار تعجّب از اِعمال قدرت الهى، منافاتى با ايمان به خداوند ندارد. «انّ هذا لشى عجيب»
3- قدرت خدا را در امكانات محدود خود محصور نسازيم. «أنا عجوز، بعلى شيخاً» (هميشه اسباب و علل ظاهرى، كارساز نيست)»
الجدول:
سورة هود (11) :
قَالَتْ يَا وَيْلَتَى أَأَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهَذَا بَعْلِي شَيْخًا إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عَجِيبٌ (72)
الإعراب:
(قالت) مثل ضحكت [1] ، (يا) أداة نداء وتعجّب (ويلتا) منادى متعجّب به مضاف منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل الألف المنقلبة عن ياء منع من ظهورها اشتغال المحلّ بالحركة المناسبة، و (الألف) المنقلبة عن ياء في محلّ جرّ مضاف إليه (الهمزة) للاستفهام التعجّبيّ (ألد) مضارع مرفوع، والفاعل أنا (الواو) واو الحال (أنا) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (عجوز) خبر مرفوع (الواو) عاطفة (ها) حرف تنبيه (ذا) اسم إشارة مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (بعلي) خبر مرفوع، وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على ما قبل الياء..
و (التاء) ضمير مضاف إليه (شيخا) حال من بعلي، والعامل ما في الإشارة من معنى الفعل (إنّ) حرف مشبّه بالفعل (هذا) مثل الأول في محلّ نصب اسم إنّ (اللام) المزحلقة (شيء) خبر إنّ مرفوع (عجيب) نعت لشيء مرفوع.
[1] في الآية السابقة (71) .
الصرف:
(ويلتا) ، ويلة، والألف منقلبة عن ياء المتكلّم، كلمة تقال لدى أمر عظيم خيرا كان أم شرّا، والويل في الأصل مصدر لفعل لا وجود له في اللغة، شأنه في ذلك شأن (ويح، ويس، ويب) ، وانقلاب الياء ألفا هو بسبب مدّ الصوت في التعجّب كالندبة.
(عجوز) ، صفة مشبّهة من عجز يعجز باب نصر وباب كرم، وزنه فعول، وهذه الصفة يستوي فيها التذكير والتأنيث، جمعه عجز بضمّتين وعجائز.
(شيخا) ، صفة مشبّهة من شاخ يشيخ باب ضرب، وزنه فعل بفتح فسكون.
(عجيب) ، صفة مشبّهة من عجب يعجب باب فرح، وزنه فعيل.
--------------------------------------------------------------------------------
أَتَعْجَبِينَ« آیا تعجب می کنی »أَهْلَ الْبَيْتِ« خانواده » حَمِيدٌ« ستوده ، شایسته حمد و ثنا» مَّجِيدٌ« بخشنده ، بزرگوار» (73)
فرشتگان كه شگفت زدگى و گفتار «ساره» را نگريستند گفتند:
قالُوا اَتَعْجَبينَ مِنْ اَمْرِ اللَّهِ
آيا از كار خدا شگفت زدهاى و تعجب مىكنى؟!
اين پرسش به خاطر انگيزش بيدراى و هوشيارى بيشتر مىباشد و مفهوم آن اين است كه: آيا از كار خدا در مورد خود و شوهرت تعجّب مىكنى كه مىخواهد در كهنسالى شما فرزندانى به شما ارزانى دارد؟!
((استفهامى است انكارى ، يعنى فرشتگان تعجب همسر ابراهيم را انكار كردند براى اينكه تعجب همانطور كه گفتيم ناشى از بى خبرى از سبب حادثه و بعيد دانستن آن است و حادثه اى كه پديد آورنده اش خداى سبحان است ، خدايى كه هر كارى بخواهد مى كند و بر هر چيز قادر است ديگر نبايد از آن تعجب كرد.
علاوه بر اين ، خاندان ابراهيم از اينگونه عنايات خاصه الهى و مواهب عالى را در سابق ديده بودند و خانواده اى بودند كه از اين جهت با ساير مردم فرق داشتند و چرا همسر آن جناب اين بشارت را عطف به آن عناياتى كه تاكنون ديده بود نكرد و چرا احتمال نداد كه اين بشارت نيز نعمتى مختص به اين خانواده باشد؟ درست است كه عادتا از يك پيرمرد و پيرزن فرزند متولد نميشود ولى بطور خارق العاده چرا نشود؟
ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 486
و به همين جهت كه ذكر شد ملائكه در نابجا بودن تعجب او و انكار آن اولا گفتند: آيا از امر خدا تعجب مى كنى ؟ و در اين سخن خود كلمه ((امر)) را به كلمه جلاله ((اللّه )) اضافه كردند تا ديگر جايى براى تعجب باقى نگذاشته به كلى ريشه آن را قطع كنند چون بر ساحت مقدس الهى هيچ چيزى دشوار نيست و او خالق و آفريدگار همه چيز است . و ثانيا همان معانى را در جمله اى ديگر بطور صريح بيان كرده و گفتند: ((رحمة اللّه و بركاته عليكم اهل البيت )) و او را متوجه كردند به اينكه خداى عزوجل رحمت و بركات خود را بر اين اهل بيت نازل فرموده و اين رحمت و بركت را از اين خاندان جدا ناشدنى كرده است ، و با اين حال ديگر چه بعدى دارد كه تولد اين مولود از يك پدر و مادرى در سنين غير عادى و غير معهود صورت بپذيرد. ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 487))
رَحْمَتُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ
چنين كارى جاى شگفتى ندارد؛ چرا كه شگفت زدگى زيبنده موردى است كه دليل و سبب كار ناشناخته باشد، امّا در جايى كه خدا شما خاندان وحى و رسالت را هماره مورد لطف قرار داده است، ديگر چه جاى شگفتى و تعجّب است؟!
پارهاى بر آنند كه اين فراز ممكن است از ارزانى شدن چنين نعمتهايى بر آن خاندان پر افتخار گزارش كند، همچنانكه ممكن است دعاى فرشتگان به آن خانواده باشد كه: رحمت خدا و بركاتش بر شما خاندان رسالت هماره و پاينده باد.
منظور از «اهل بيت» در آيه شريفه، خاندان ابراهيم است. و اين موضوع كه در آيه مورد بحث، «ساره» نيز در شمار خاندان ابراهيم قرار گرفته، نه بدان دليل است كه همسرِ انسان از خاندان اوست، بلكه آيه شريفه نشانگر آن است كه «ساره» دختر عموى ابراهيم و از همان تيره و تبار است.
در اين مورد، از اميرمؤمنان آوردهاند كه: آن حضرت بر مردمى گذشت و بر آنان سلام گفت، و آنان در پاسخ او گفتند: «و عليك السّلام و رحمة الله و بركاته عليكم اهل البيت و مغفرته و رضوانه.» درود و رحمت و بركات و آمرزش و خشنودى خدا بر شما خاندان رسالت باد، كه آن حضرت فرمود: ياران، از آنچه فرشتگان به پدر والاى ما ابراهيم گفتند فراتر نرويد.
اِنَّهُ حَميدٌ مَّجيدٌ.
به راستى كه او در كارهاى خود ستوده و والاست.
منظور از «ستوده»، به باور برخى اين است كه مورد ستايش هماره بندگان است. و منظور از «والا» و بزرگوار نيز به اين معناست كه او پيش از اينكه كسى در خور لطف و بخشش گردد، ارزانى داشتن نعمت به او را آغاز مىكند.
به باور «ابومسلم» منظور اين است كه: نعمت و قدرت خدا بىنهايت گسترده و بىكرانه است.
((كلمه ((مجيد)) از مجد است كه به معناى كرم و بزرگوارى است و مجيد به معناى كريم است و كريم به كسى گويند كه خوان و سفره اى گسترده داشته باشد و خيرش براى مردم بسيار باشد، بقيه مفردات آيه در سابق معنا شد.جمله ((انه حميد مجيد)) جمله قبلى را تعليل مى كند و حاصلش اين است كه خداى تعالى به علت حميد و مجيد بودنش منشا و مصدر هر فعل پسنديده و هر كرم وجود است و او از رحمت و بركات خود بر هر كس از بندگانش كه بخواهد افاضه مى كند. ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 487))))
در روايت است كه «ساره» پس از دريافت اين نويد، به جبرئيل گفت: نشان درستى اين مژده چيست؟ او قطعه چوب خشكى را برداشت و آن را با پيچيدن، در دم به صورت چوبى سرسبز و تازه نشان داد.
فولادوند: گفتند: «آيا از كار خدا تعجّب مىكنى؟ رحمت خدا و بركات او بر شما خاندان [رسالت] باد. بىگمان، او ستودهاى بزرگوار است.»
انصاریان: گفتند: آیا از کار خدا شگفتی می کنی؟ [در حالی که] رحمت خدا و برکاتش بر شما خانواده است. یقیناً او ستوده و بزرگوار است.
تفسیر نور:
روزى اميرالمؤمنين علىعليه السلام به گروهى سلام كردند، آنها در جواب گفتند:«عليك السلام و رحمة اللّه و بركاته عليكم اهل البيت و مغفرته و رضوانه»، حضرت فرمودند: در پاسخ سلام، بيش از آنچه ملائكه به ابراهيمعليه السلام گفتند اضافه نكنيد، لذا جملهى «و رحمة اللّه و بركاته» كافى است. <468>
سؤال: با توجّه به اينكه در آيهى فوق، فرشتگان به همسر حضرت ابراهيمعليه السلام، اهلبيت خطاب كردند و طبعاً همسر هر فردى اهلِخانهى او بشمار مىآيد، چرا در آيهى تطهير؛ «انّما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا» <469> ، همسران رسول خداصلى الله عليه وآله جزء اهلبيت او محسوب نمىشوند؟
پاسخ: اگر صرفاً به معناى لغوى كلمه تكيه كنيم، طبيعتاً كلمهى «اهلبيت» به همسر انسان اطلاق مىگردد، امّا گاهى دليل در دست داريم كه فردى را از اين معنا خارج مىكند، نظير آيه «انّه ليس مِن اهلك» <470> كه فرزند نوحعليه السلام را از اهل او به حساب نمىآورد، يا گاهى دليلى پيدا مىشود كه فردى را در اين امر داخل مىسازد، مثل آنچه كه در مورد سلمان آمده كه حضرت رسول فرمودند: «سلمان منّا اهل البيت» <471>
در آيهى تطهير نيز روايات بسيارى در دست است كه پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله با بردن افراد خاصّى به زير عبا، فقط آنها را اهل بيت خود ناميدند و اجازه نفرمودند كه حتّى همسرشان امّسلمه، وارد شود.
1- گاهى فرشتگان با غير پيامبر نيز تكلّم و گفتگو مىكنند.«قالوا أتعجبين»
2- زن نيز مىتواند مخاطب ملكوتيان قرار گيرد. «قالوا أتعجبين» (فرشتگان همسر حضرت ابراهيم را از ناباورى نهى كردند)
3- هرگز از امدادهاى غيبى الهى، مأيوس نشويم. «أتعجبين من امر الله»
4- براى برطرف كردن استبعاد وتعجّب در امرى، نعمتهاى بيشمار الهى را ياد كنيم. «أتعجبين... رحمت اللَّه و بركاته عليكم» (همان خدايى كه آتش را بر ابراهيمعليه السلام، سرد و او را بر بتپرستان پيروز نمود، مىتواند به پيرزنى عقيم و شوهرى سالخورده، فرزندانى عطا فرمايد)
5 - فرزند صالح، رحمت وبركت از جانب خداست. «رحمت اللَّه و بركاته عليكم»
الجدول:
سورة هود (11) :
قَالُوا أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَتُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَّجِيدٌ (73)
الإعراب:
(قالوا) فعل ماض وفاعله (الهمزة) للاستفهام الإنكاريّ (تعجبين) مضارع مرفوع وعلامة الرفع ثبوت النون.. و (الياء) ضمير متّصل في محلّ رفع فاعل (من أمر) جارّ ومجرور متعلّق ب (تعجبين) ، (الله) لفظ الجلالة مضاف إليه (رحمة) مبتدأ مرفوع (الله) مثل السابق (الواو) معطوف على رحمة (بركات) مرفوع و (الهاء) مضاف إليه (على) حرف جرّ و (كم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف خبر (أهل) منادى مضاف محذوف منه أداة النداء [1] ، منصوب (البيت) مضاف إليه مجرور (إنّه) حرف مشبّه بالفعل واسمه (حميد) خبر مرفوع (مجيد) خبر ثان مرفوع.
[1] أو مفعول به لفعل محذوف للمدح أو التعظيم أي نمدح أهل البيت أو نعظّمهم.. وأجاز أبو حيّان نصبه على الاختصاص. [.....]
الصرف:
(مجيد) ، صفة مشبهة من فعل مجد يمجد باب كرم وزنه فعيل، وقد يأتي من باب نصر، وأصل المجد في كلامهم السعة.