پرتوى از سرگذشت درس آموز نوح:

نگرشى بر واژه‏ های  آیات  40-43 سوره هود

حَتَّى إِذَا جَاءَ« تا زمانی که آمد »  أَمْرُنَا« فرمان ما » فَارَ« جوشید ، فوران کرد »  التَّنُّورُ« تنور نان ، محل پختن نان »  قُلْنَا« گفتیم »  احْمِلْ« بردار، حمل کن »  زَوْجَيْنِ« یک جفت »  اثْنَيْنِ« دوتا (نر و ماده )» أَهْلَكَ « خاندانت » سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ« سخن بر او گذشت » (فرمان غرق شدن او حتمی شد) »  مَنْ آمَنَ« کسی که ایمان آورد »  وَمَا آمَنَ « ایمان نیاورد » (40)

آغاز طوفان نوح

در سومين فراز از سرگذشت نوح و جامعه‏اش، قرآن شريف به آغاز طوفان نوح مى‏پردازد و از نابودى آن مردم ناسپاس و بيداد پيشه اين گونه خبر مى‏دهد:

حَتّى‏ اِذا جاءَ اَمْرُنا وَفارَ التَّنُّورُ

درگيرى و رويارويى نوح و قوم كفران پيشه‏اش همچنان ادامه يافت، تا آنگاه كه فرمان ما در مورد آمدن عذاب در رسيد و آب از تنور فوران كرد و بالا آمد.

((وقتى گفته مى شود: ((فار القدر يفور فورا و فورانا)) معنايش اين است كه ديگ به جوش آمد و فوران كرد، يعنى به شدت جوشيد. و وقتى گفته مى شود: ((فار النار)) معنايش اين است كه آتش مشتعل شد و شعلهاش بالا رفت ، و كلمه ((تنور)) از لغات مشترك فارسى و عربى است ، احتمال هم دارد كه در اصل فارسى بوده و در عرب مورد استعمال قرار گرفته باشد و به معناى محلى است كه خمير را براى پخته شدن به آن مى چسبانند.

و ((فوران تنور)) به معناى جوشيدن آب از داخل تنور و سرازير شدن از تنور است ، در روايات نيز آمده كه در ماجراى طوفان نوح اولين نقطهاى كه آب از آن فوران كرد يك تنور بود و بنابراين روايت ، الف و لامى كه در آيه شريفه بر سر كلمه تنور آمده الف و لام عهد خواهد بود يعنى آن تنور معهود، در خطاب ، فوران كرد. احتمال هم دارد فوران تنور به معناى جوشيدن تنور نانوائى نباشد بلكه كنايه باشد از شدت غضب خداى تعالى كه در اين صورت نظير عبارت ((حمى الوطيس )) خواهد بود، كه وقتى در مورد جنگ استعمال مى شود اين معنا را مى دهد كه تنور جنگ گرم شد و آتش جنگ شعله ور گرديد، پس اينكه فرمود: ((حتى اذا جاء امرنا و فار التنور)) معنايش اين است كه وضع نوح و قومش به همان منوال ادامه داشت ، تا آنكه امر ما آمد، يعنى امر ربوبى تحقق يافته و متعلق به آنان گرديد و آب از تنور جوشيد، و يا غضب الهى شدت گرفت كه در آن هنگام ما به نوح چنين و چنان گفتيم . ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 341))

در مورد واژه «تنور» كه در آيه شريفه آمده است ديدگاه‏ها متفاوت است:

1 - گروهى از جمله «حسن»، «ابن عباس» و «مجاهد» بر آنند كه تنورِ مورد اشاره، تنورى بود كه براى تهيه نان ساخته شده و مربوط به حضرت آدم عليه السلام و نشانى از نشانه‏هاى رسالت نوح بود؛ چرا كه آب از نقطه‏اى جوشيدن آغاز كرد كه براى آتش و تهيه نان ساخته شده بود و نه براى جوشش آب، و اين خلاف جريان طبيعى بود.

اين تنور به باور گروهى در منطقه «عين ورده» در سرزمين شام و در سراى حضرت نوح بود، امّا به باور گروهى ديگر در كوفه قرار داشت، كه از روايات ما نيز اين ديدگاه دريافت مى‏گردد.

براى نمونه:

الف: در اين مورد از حضرت صادق‏عليه السلام آورده‏اند كه فرمود: تنور مورد اشاره، درخانه بانويى سالخورده و باايمان و در سمت راست قبله مسجد كوفه بود.

آورنده روايت «مفضّل» است كه مى‏گويد: از آن حضرت در مورد چگونگى جوشش آن تنور پرسيدم، فرمود: آرى، خدا مى‏خواست نشانه‏اى از نشانه‏هاى قدرت خود را به قوم نوح نشان دهد كه بناگاه به هنگامه مقرّر، آب از تنور فوران كرد و پس از جوشش آن، از آسمان نيز بارانى شديد فرو ريخت و از پى آن «فرات» و نيز جويبارها و چشمه‏سارها همه طغيان كردند و جز نوح و ياران همراه وى، همه غرق شدند.

پرسيدم: حضرت نوح و يارانش چند روز در كشتى بودند؟

آن بزرگوار فرمود: هفت شبانه روز.

پرسيدم: آيا مسجد كوفه از همان زمان مسجد بوده است؟

فرمود: آرى آنجا نمازگاه پيامبران پيشين است و پيامبر گرامى نيز در شب معراج در آنجا فرود آمد و در آن مسجد نماز گزارد.

ب: در روايت ديگرى در مورد نوح آورده‏اند كه: او و همراهانش يكصد و پنجاه شبانه روز در كشتى و بر روى آب بودند و كشتى با همه آنچه با خود داشت بر روى آب سبك مى‏نمود و سير مى‏كرد.

ج: از حضرت باقرعليه السلام آورده‏اند كه: قلب مسجد كوفه از بوستانهاى بهشت است و يك نماز در آن ثواب هفتاد نماز را دارد و در آن جايگاه مقدس يكهزار و هفتاد نفر از پيامبران نماز خوانده‏اند و تنور نوح نيز در آنجا به جوشش آمد.

2 - امّا گروهى ديگر از جمله «زهرى»، «عكرمه»، «زجاج» و برخى ديگر بر آنند كه منظور از «تنور» همان روى زمين و ظاهر آن است، كه اين ديدگاه را اين آيه شريفه نيز تأييد مى‏كند كه در مورد همين داستان مى‏فرمايد: «و فجرنا الأَرض عيوناً فالتقى الماءُ على امرٍ قد قدر.(131)» و از زمين چشمه‏هايى جوشانديم تا آب زمين و آسمان در راه هدفى كه مقرّر شده بود به هم پيوستند.

3 - از اميرمؤمنان آورده‏اند كه در تفسير آيه مورد بحث فرمود: منظور از جوشيدن گرفتن تنور در آيه شريفه اين است كه: سپيده صبح طلوع كرد و شب تيره به سر آمد و نشانه‏هاى پديدار شدن روز آشكار گرديد؛ و اين سبك از گفتار در فرهنگ عرب رايج است؛ چنانكه مى‏گويند: «نوّر الصّبح تنويراً».

4 - از ديدگاه پاره‏اى «تنور» به مفهوم بر آمدگيها و بلنديهاى زمين مى‏باشد و منظور اين است كه: آب از بلنديهاى زمين جوشيدن آغاز كرد.

5 - و از ديدگاه پاره‏اى ديگر منظور اين است كه: خشم خدا بر شرك گرايان سخت گرديد و عذابش آنان را فرا گرفت؛ چنانكه در فرهنگ عرب وقتى گفته مى‏شود: «حمى الوطيس» تنور گرم شد، و يا گفته مى‏شود: «فار قِدر القوم» ديگ اين گروه به جوش آمد، هر دو كنايه از جنگ و شعله ور شدن آتش پيكار است كه در سرودها و اشعار نيز نمونه‏هاى بسيارى دارد.

به باور ما اين ديدگاه از همه ديدگاه‏ها دورتر از مفهوم آيه به نظر مى‏رسد، و اگر ديدگاه نخست را بگيريم و آيه و واژه‏هاى آن را به ظاهر معنا كنيم و روايت را نيز گواه اين تفسير قرار دهيم، به حق نزديكتر است.

در ادامه آيه شريفه مى‏فرمايد:

قُلْنا اَحْمِلْ فيها مِنْ كُلِّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ‏

((يعنى ما به نوح دستور داديم كه از هر جنسى از اجناس حيوانات يك جفت يعنى يك نر و يك ماده سوار بر كشتى كن .

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 341))

اين فراز از آيه، دو گونه قرائت و تفسير شده است:

1 - قرائت نخست آن است كه واژه «كلِّ» را به كسر خوانده‏اند كه معناى آيه شريفه اين است: و چون آب فوران كرد، به نوح گفتيم: هان اى نوح! از هر جنسى از حيوانات يك جفت به صورت نر و ماده با كشتى حركت ده.

2 - امّا قرائت دوّم آن است كه واژه «كلٍّ» را با تنوين بخوانيم كه مفهوم آيه اين گونه مى‏شود: و چون آب از تنور جوشيدن گرفت، به نوح گفتيم: از هر جفت از حيوانات دو عدد به صورت نر و ماده بردار. و در اين صورت واژه «اثنين» تأكيد مى‏گردد.

وَاَهْلَكَ اِلاَّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ‏

((يعنى و اهل خود را نيز سوار كن ، و اهل هر كس عبارتند از افرادى كه مختص وى باشند نظير همسر و فرزند و همسر فرزندان و اولاد آنان ((الا من سبق عليه القول ))، يعنى مگر آن افرادى كه اهل تو هستند، و ليكن فرمان و عهد ما در سابق بر هلاكت آنان گذشته است . و منظور از اين اهل كه قرار شده هلاك گردند يكى همسر خائن آن جناب بوده ، به دليل اينكه قرآن كريم در آيه اى ديگر فرموده : ((ضرب اللّه مثلا للذين كفروا امراة نوح و امراة لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين فخانتاهما))، و ديگرى پسر نوح بوده كه خداى تعالى در آيات بعد، داستان او را بيان مى كند، و نوح مى پنداشته كه استثناء تنها مربوط به همسرش است ، بدين جهت خداى تعالى آن را برايش بيان كرده و فرمود كه او اهل تو نيست ، او عملى غير صالح است ، بعد از اين بيان الهى فهميد كه فرزندش نيز از كسانى است كه ظلم كرده . ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 342))

و نيز خاندان و فرزندان خويش - جز آن كسانى كه سخن و وعده عذاب ما در مورد آنان رفت و به تو خبر داديم كه ايمان نخواهند آورد - همه را سوار بر كشتى ساز. ياد آورى مى‏گردد كه منظور از كسانى كه به آنان اشاره رفت، همسر نوح و پسرش مى‏باشند.

وَمَنْ امَنَ

و نيز كسانى را كه به تو ايمان آورده‏اند، همه را به همراه خويش بردار.

وَما امَنَ مَعَهُ اِلاَّ قَليلٌ.

و جز شمارى اندك به او ايمان نياوردند.

((يعنى غير اهلت آنانكه از قوم تو به تو ايمان آوردند را نيز سوار كشتى كن ، و اما اينكه گفت غير اهلت را سوار كشتى كن ، براى اين بود كه اهل آن جناب را قبلا در جمله ((و اهلك )) بيان كرده بود، و در آخر فرموده كه از قوم نوح جز اندكى به وى ايمان نياورده بودند.

در اين جمله اخير فرمود: ((و ما امن معه )) و نفرمود: ((و ما امن به ))، براى اينكه اشاره كند به اينكه منظور از ايمان آوردن به نوح ، ايمان آوردن قوم نوح و خود نوح به خداى تعالى است ، و اين تعبير مناسبتر بوده به مقامى كه آيه شريفه داشته ، چون آيه شريفه در اين مقام است كه بفرمايد خداى تعالى چه كسانى را از بلاى غرق نجات داد، و ملاك اين نجات دادن هم ايمان به خداى تعالى و خضوع در برابر ربوبيت حضرتش بود، و همچنين اگر فرمود: ((الا قليل )) و نفرمود: ((الا قليل منهم ))، براى اين بود كه بفهماند ايمان آورندگان ، فى نفسه اندك بودند نه در مقايسه با قوم ، چون در مقايسه با همه قوم بسيار اندك بودند، به حدى كه نمى شد گفت اين چند نفر اندك از آن قومند. ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 342))

به باور بيشتر مفسّران شمار آنان هشتاد نفر بود؛ امّا «مقاتل» بر آن است كه شمار آنان هفتاد و هشت تن بود كه هفتاد دو نفر از آنان از پيروان او بودند و سه تن نيز پسران او و همسرانشان، كه افزون بر پيوند عقيدتى و پيروى از نوح، افتخار خانوادگى او را نيز داشتند، و آن حضرت جسد آدم را نيز بر كشتى قرار داد.

از «ابن جريح» و «قتاده» آورده‏اند كه به باور آنان شمار سرنشينان كشتى نوح، ده نفر بودند؛ و همين شمار در روايتى از حضرت صادق‏عليه السلام نيز آمده است.

پاره‏اى همچون «اعمش» شمار آنان را هفت تن مى‏دانند، كه از جمله آنان پسران نوح، «سام»، «حام»، «يافث» و همسرانشان بودند. آنگاه مى‏افزايد: نسل انسان پس از نوح از همين سه تن گسترش يافت. عرب، روميان، پارسيان و ديگر نژاد عجم، از «سام» ريشه مى‏گيرند، و سياه پوستان حبشه و زنگيان و... از نژاد «حام» مى‏باشند، و تركها، چينى‏ها، مردم شمال شرق اروپا و شمال آسيا از فرزندان «يافث» هستند.

فولادوند: تا آنگاه كه فرمان ما دررسيد و تنور فوران كرد، فرموديم: «در آن [كشتى‌] از هر حيوانى يك جفت، با كسانت -مگر كسى كه قبلا در باره او سخن رفته است- و كسانى كه ايمان آورده‌اند، حمل كن.» و با او جز [عدّه‌] اندكى ايمان نياورده بودند!

انصاریان: [رویاروییِ نوح و قومش هم چنان ادامه داشت] تا هنگامی که فرمان ما فرا رسید و تنور فوران کرد، گفتیم: از هر [نوع حیوانی] یک زوج دوتایی [یک نر و یک ماده] و نیز خاندانت و آنان را که ایمان آورده اند، در کشتی سوار کن مگر کسی که پیش تر فرمان غرق شدن را بر ضد او لازم کرده ایم. و جز اندکی همراه او ایمان نیاوردند.

تفسیر نور:

مراد از «تَنُّور» در آيه، همان تنور فارسى است و مراد از فوران آب از تنور، يا شدّت قهر الهى است كه حتّى‏ از تنورى كه محل آتش است، آب جوشيد و يا مُراد، تنور مخصوصى است كه جوشيدن آب از آن، نشانه‏ى شروع عذاب الهى بوده است. <424>

طبق برخى روايات، حضرت نوح‏عليه السلام علاوه بر حيوانات، درختان را نيز با خود به كشتى برده است، <425> كه اين مطلب با توجّه به اينكه زوجيّت و نر و ماده بودن مخصوص حيوانات نيست، با آيه سازگار است كه «من كلٍ زوجين اثنين» يعنى از هر موجودى يك جفت.

البتّه در روايتى مى‏خوانيم كه مراد از «من كل زوجين اثنين» اين است كه از هر نر و مادّه‏اى دو زوج (يعنى نر ومادّه‏ى اهلى و نر ومادّه‏ى وحشى) سوار كشتى كن. <426>

به گفته‏ى تفسير روح‏المعانى، حضرت نوح عليه السلام چهار پسر داشت: كنعان كه هلاك شد، سام پدر عرب، حام پدر سودان و يافِث پدر تركان بوده‏اند. در روايتى آمده است كه نوح دخترى داشت مؤمنه كه همراه حضرت سوار بر كشتى شد. <427>

در حديث آمده است كه وقتى خداوند خواست قوم نوح را عذاب كند، تا چهل سال زنان را عقيم كرد تا فرزندى تولّد پيدا نكند. <428>

1- مسخره كردن كفّار تا لحظه‏ى آمدن قهر الهى ادامه داشت. «حتّى اذا جاء امرنا»

2- داستان حضرت نوح بسيار مهم بود. «امرنا»

3- هرگونه جوشش و فوران آب، تحت امر الهى است. «جاء امرنا و فارالتنور»

4- خداوند هم سبب ساز است و هم سبب سوز، تنورِ آتش را محل فوران آب قرار مى‏دهد، چنانكه آتش را بر ابراهيم‏عليه السلام گلستان مى‏كند. آب كه مايه‏ى حيات است، سبب هلاكت و انقراض يك نسل مى‏شود. «فار التنّور»

5 - نسل حيوانات وموجودات زنده بايد حفظ شود. «احمل فيها من‏كل زوجين اثنين»

6- ضابطه نه رابطه، پيوندهاى مكتبى، بر روابط خانوادگى حاكم است. زن و فرزند نوح، حقّ سوار شدن به كشتى را نداشتند. «الاّ من سبق عليه القول»

7- ياران حقّ، در طول تاريخ اندك بوده‏اند. «ما امن معه الاّ قليل»

در روايتى مراد از «قليل» را هشتاد نفر دانسته كه به نوح ايمان آوردند. <429>»

ارْكَبُوا« سوار شوید » مَجْرَاهَا« جریان آن ، مسیر حرکت آن (زمان حرکت آن کشتی )» مُرْسَاهَا« لنگرگرفتنش ، زمان یا مکان توقف آن (کشتی)» (41)

كشتى ايمان و اخلاص

 ((بعضى از اساتيد قرائت ، كلمه ((مجراها)) را به فتحه ميم قرائت كرده و آن را مصدر ميمى از ثلاثى مجرد و به معناى جريان و سير و حركت كشتى گرفته اند.

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 342

بعضى ديگر آن را ((مجراها)) - به ضمه ميم - خوانده - و آن را مصدر ميمى از باب افعال - و به معناى اجراء و سوق دادن و به پيش ‍ راندن كشتى گرفته اند و از كلمه ((مرسا)) مصدر ميمى - از باب افعال - و به معناى ارساء و مرادف آن است ، و ارساء به معناى متوقف كردن و ثابت نگه داشتن كشتى است ، و اين كلمه در جاى ديگر قرآن آمده ، آنجا كه فرموده : ((و الجبال أ رسيها)).

و جمله ((قال اركبوا فيها)) عطف است بر جمله ((جاء امرنا)) كه در آيه قبل بود، و معناى اين معطوف و آن معطوف عليه اين است كه : مسخره كردن نوح همچنان ادامه يافت تا زمانى كه امر ما آمد و نوح به اهل خود و ساير مؤ منين و يا به همه كسانى كه در كشتى بودند خطاب كرد: كه اين كشتى رفتن و ايستادنش به نام خدا است .

و منظور از بردن نام خدا اين بوده كه از نام مبارك پروردگار بركت گرفته و به آن وسيله خير را در حركت و سكون كشتى جلب كند، چون وقتى انسان فعلى از افعال و يا امرى از امور را معلق بر نام خداى تعالى كرده و آن را با نام مبارك حضرتش مرتبط مى سازد، همين عمل باعث مى شود كه آن فعل و يا آن امر از هلاكت و فساد محفوظ گشته و از ضلالت و خسران مصون بماند.

آرى همانطور كه خداى تعالى فنا و بطلان و گمراهى و خستگى نمى پذيرد، چون رفيع الدرجات و داراى مقام منيع و بلند است ، همچنين امرى و فعلى هم كه مرتبط به او - جل و علا - شده قهرا از گزند عوارض سوء مصون ميماند.

پس نوح (عليه السلام ) حركت و سكون كشتى را معلق به نام خدا كرد، و با در نظر گرفتن اينكه سبب ظاهرى نجات كشتى همين دو سبب يعنى حركت و سكون صحيح كشتى است ، وقتى اين دو سبب كارگر ميافتد كه عنايت الهى شامل حال سرنشينان كشتى باشد، و شمول اين عنايت به اين است كه مغفرت الهى شامل خطاهاى سرنشينان گردد، تا زمينه براى رحمت الهى فراهم گشته ، از غرق نجات يابند و آزاد و آسوده در زمين زندگى كنند، و چون زمينه چنين زمينهاى بود، لذا نوح (عليه السلام ) اشاره كرد به اينكه به اين خاطر، من حركت و سكون كشتى را وابسته به نام خدا كرد كه پروردگارم غفور و رحيم است ، ((ان ربى لغفور رحيم ))، او است كه ميتواند مجرا و مرساى كشتى را از اختلال و اشتباه حفظ كند، و در نتيجه با مغفرت و رحمت او كشتى از غرق حفظ شود.

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 343

و نوح اولين انسانى است كه خداى تعالى گفتن بسم اللّه را در كتاب مجيدش از او حكايت كرده ، پس او اولين كسى است كه تمسك به نام كريم خدا را فتح باب نموده ، همچنانكه او اولين كسى است كه بر مساءله توحيد اقامه حجت نموده ، و اولين كسى است كه كتاب و شريعتى آورده ، و اولين كسى است كه در صدد بر آمده تا اختلاف طبقاتى مجتمع بشرى را تعديل نموده و تناقض را از آن بر طرف نمايد.

و معنايى كه ما براى جمله ((بسم اللّه مجريها و مرسيها)) كرديم مبنى بر اين بود كه گفتار، گفتار نوح (عليه السلام ) باشد و نيز دو كلمه ((مجرى )) و ((مرسا)) مصدر ميمى باشند، ولى بسيارى از مفسرين چه بسا احتمال داده باشند كه ((اين گفتار گفتار خود نوح نبوده ، بلكه كلام همراهان نوح باشد و نوح به آنان دستور داده باشد كه هنگام سوار شدن ، اين كلمه شريفه را بگويند و يا احتمال داده باشند كه دو كلمه ((مجرى و مرسا)) اسم زمان و مكان باشند كه در اين صورت معناى آيه طورى ديگر مى شود)).

زمخشرى در كشاف ، در تفسير اين آيه گفته ((ممكن است اين سخن كلامى واحد باشد و ممكن هم هست كه دو كلام باشد، وجه واحد بودنش اين است كه جمله ((بسم اللّه )) متصل باشد به جمله ((اركبوا)) و حال باشد از ((واو)) جمع كه در اين صورت شكل جمله ((قال اركبوا فيها بسم اللّه )) مى شود و معنايش اين مى شود كه سوار كشتى شويد در حالى كه نام خدا را ببريد، و يا در هنگام به حركت در آمدن كشتى و كنده شدنش از زمين و هنگام ايستادنش بسم اللّه بگوييد حال يا به خاطر اينكه دو كلمه ((مجرى و مرسا)) اسم زمانند، و يا به خاطر اينكه مصدر ميمى و به معناى اجرا و ارسااند كه در تقدير كلمه وقت بر آن دو اضافه شده و در نتيجه عبارت مجراها و مرساها ((وقت اجراءها و ارساءها)) بوده ، همانطور كه ((خفوق النجم )) به معناى وقت حركت و گردش ستاره ، و ((مقدم الحاج )) به معناى وقت آمدن حاجيان است .

ممكن هم هست اين دو كلمه اسم مكان و به معناى مكان اجراء و مكان ارساء باشند، و اگر منصوب خوانده شده اند يا به خاطر فعلى باشد كه در معناى بسم اللّه خوابيده (و آن فعل ، يا ابتداء مى كنم است و يا استعانت مى جويم ، و يا هر فعل ديگرى كه بر اراده قول دلالت كند. و وجه دو كلام بودنش اين است كه جمله ((بسم اللّه ))، خبر مقدم و دو كلمه مجراها و مرساها مبتداى موخر باشند، و اين مبتداء و خبر كه به اصطلاح ((مقتضبه )) هستند يك كلام ((قال اركبوا فيها)) و كلام باشد و كلام ديگرش ((بسم اللّه مجريها و مرسيها))،

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 344

يعنى نوح گفت : سوار بر كشتى بشويد كه سكونش در روى زمين و كنده شدنش از زمين و به حركت در آمدنش بر روى آب به نام خدا است ، در روايت نيز آمده : همينكه كشتى خواست حركت كند نوح گفت : ((بسم اللّه )) آنگاه كشتى به حركت در آمد و وقتى خواست بر روى زمين قرار گيرد نيز گفت : ((بسم اللّه )) پس كشتى روى زمين قرار گرفت .

احتمال هم دارد كه كلمه ((اسم )) به عنوان تقحيم ذكر شده باشد، همچنانكه شاعر در شعر خود گفته : ((ثم اسم السلام عليكما))، و تقدير كلام ((باللّه مجراها و مرسيها)) بوده .

زمخشرى سپس گفته : دو كلمه مجرى و مرسا، هر دو به فتحه ميم نيز قرائت شده اند، كه در اين صورت يا مصدر ميمى از ماده ((جرى )) و ماده ((رسى )) است ، و يا اسم زمان و مكان از آنها است ، و مجاهد هر دو كلمه را به ضمه ميم قرائت كرده تا اسم فاعل از ماده اجراء و ارساء باشند، و محل آن دو را مجرور گرفته تا دو صفت براى لفظ اللّه باشند چون كلمه اللّه نيز مجرور به حرف باء است .))

در اين آيه مورد بحث به چگونگى نشستن آنان بر آن كشتى پرداخته و مى‏فرمايد:

وَقالَ ارْكَبُوا فيها

و نوح به خاندان و كسانش و نيز به مردمى كه به او ايمان آورده بودند، گفت: اينك وعده خدا فرا مى‏رسد، بياييد و بر كشتى سوار شويد.

لازم به ياد آورى است كه در اينجا جمله‏اى در تقدير مى‏باشد و منظور اين است كه: وقتى آب فوران نمود و نوح عذاب خدا و تحقق وعده او را نگريست و كفر گرايان و سركشان را در آستانه نابودى ديد، به خاندان و همراهانش گفت: اينك سوار شويد.

بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَمُرْساها

و به نام خدا پناه بريد و بركت بجوييد كه روان شدن اين كشتى و لنگر انداختن آن به نام خداست.

پاره‏اى بر آنند كه منظور آيه شريفه اين است كه: به هنگام روان شدن كشتى و لنگر افكندن آن بگوييد: بسم اللَّه ...

و از ديدگاه پاره‏اى ديگر منظور اين است كه وسيله حركت و توقف آن كشتى بسم الله بود.

و «ضحّاك» مى‏گويد: منظور اين است كه هرگاه مى‏خواستند كشتى حركت كند، «بسم اللَّه مجريها» مى‏گفتند و زمانى كه مى‏خواستند بايستد، مى‏گفتند: «بسم اللَّه مرسيها» و كشتى متوقف مى‏شد.

اِنَّ رَبّى‏ لَغَفُورٌ رَحيمٌ.

به‏راستى كه پروردگارم بسيار آمرزنده و مهربان است.

فولادوند: و [نوح‌] گفت: «در آن سوار شويد. به نام خداست روان‌شدنش و لنگرانداختنش، بى گمان پروردگار من آمرزنده مهربان است.»

انصاریان: و نوح گفت: در آن سوار شوید که حرکت کردنش و لنگر انداختنش فقط به نام خداست، یقیناً پروردگارم بسیار آمرزنده و مهربان است.

تفسیر نور:

ابوذر، صحابى بزرگ رسول خداصلى الله عليه وآله، در حالى كه حلقه‏ى در كعبه را گرفته بود، با صداى بلند مى‏گفت: اى مردم! با دو گوش خود شنيدم كه پيامبرصلى الله عليه وآله مى‏فرمود: «مَثل اهل‏بيتى كمثل سفينة نوح، مَن رَكبها نَجى‏ و مَن تَخلّف عنها هلك» اهل‏بيت من همچون كشتى نوح‏اند كه هر كس بر آن سوار شد، نجات يافت و هر كه از آن دورى گزيد هلاك شد. البتّه اين حديثِ پيامبرصلى الله عليه وآله را ديگر بزرگان صدر اسلام؛ همچون ابوسعيد خدرى، ابن‏عباس، عبداللّه‏بن زبير و انس‏بن مالك نيز نقل كرده‏اند و در كتب معروف اهل‏سنّت آمده است. <430>

اگر اين حديثِ متواتر را در كنار حديث متواتر ديگرى بگذاريم كه پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: مسلمانان 73 فرقه مى‏شوند و تنها يك فرقه از آنها اهل نجات مى‏باشد، «فرفةٌ ناجية»، روشن مى‏شود كه خود پيامبرصلى الله عليه وآله مصداق فرقه‏ى ناجيه را اهل‏بيت خود معرّفى كرده و فرموده است: «مَن ركبها نجى»، كه كلمه‏ى «نجى‏» مفسّر همان كلمه‏ى «ناجيه» است.

در روايات آمده، آغاز سير كشتى اوّل ماه رجب <431> واز مسجد كوفه بوده است. <432>

1- شروع هر كار با نام خداوند، رمز توكّل و استمداد و رنگ الهى دادن به آن كار است. «اركبوا فيها بسم اللّه»

2- حركت و توقّف، هر دو بايد با استمداد از خدا باشد. «بسم اللّه مجريها ومرسيها»

3- كشتى وسيله‏اى بيش نيست، انسان بايد به ياد خدا باشد كه همه چيز به اراده‏ى اوست. «اركبوا فيها بسم اللّه»

4- گرچه ياران نوح‏صلى الله عليه وآله تنها مؤمنان در روى زمين در آن زمان بودند، امّا خالى از عيب و گناه نبودند و خداوند آنان را آمرزيد. «انّ ربّى لغفور رحيم»

5 - نجات پيروان نوح از طوفان، پرتوى از ربوبيّت، مغفرت و رحمت الهى است. «اركبوا... انّ ربّى لغفور رحيم»»

تَجْرِي بِهِمْ« حرکت می دهد آنها را » كَالْجِبَالِ« مانند کوه ها » نَادَى« فریاد زد، صدا کرد »  ابْنَهُ« فرزندش »  مَعْزِلٍ « گوشه ، کنار» يَا بُنَيَّ « ایپسرک من » ارْكَب « سوار شو » َلَا تَكُن « مباش »  (42)

در اين آيه مورد بحث به چگونگى روان شدن كشتى بر روى امواج كوه آسا پرداخته و مى‏فرمايد:

وَهِىَ تَجْرى‏ بِهِمْ فى‏ مَوْجٍ كَالْجِبالِ‏

((ضمير ((هى )) به سفينه بر مى گردد، و كلمه ((موج )) مانند كلمه ((تمر)) اسم جنس است ، و يا بطورى كه گفته شده جمع كلمه ((موجة )) است ، و موجه به معناى قطعه عظيمى از آب است كه از آبهاى اطراف خود بالاتر رفته باشد، و در آيه شريفه بطورى كه ديگران نيز گفته اند اشاره اى است به اينكه كشتى نوح روى آب حركت مى كرده ، نه اينكه همانند ماهيان دريا در جوف آب شناور بوده باشد - چنانچه بعضى چنين گفته اند. ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 345))

و آن كشتى، نوح و همراهانش را در ميان امواج كوه آسا و هولناك بر روى آبها حركت مى‏داد و با شكافتن سينه آبها همچنان پيش مى‏رفت.

در آيه شريفه امواج آبها به كوهها تشبيه شده‏اند، و اين نشانگر آن است كه موجهاى بسيارى بوده است كه از سر و دوش هم بالا مى‏رفتند و بر روى يكديگر مى‏غلطيدند.

«حسن» مى‏گويد: آب به اندازه‏اى بالا آمد كه حدود سى متر از قلّه سر به آسمان كشيده كوهها بالاتر رفت. و پارهاى نيز ارتفاع آب را پانزده متر بالاتر از قلّه كُوهها، گفته‏اند.

پاره‏اى آورده‏اند كه: كشتى نوح روز يازدهم رجب حركت كرد و به مدت شش ماه بر روى امواج آب روان بود و همه زمين را گردش كرد و در هيچ كجا توقف نكرد تا به مكّه رسيد؛ در آنجا هفت بار برگرد خانه خدا طواف نمود؛ چرا كه آن خانه پرشكوه به خواست خدا بالاتر از زمين و آب قرار گرفته بود؛ آنگاه كشتى پس از طواف همچنان بر امواج آبها پيش رفت تا در سرزمين «موصل» و به كوه «جودى» رسيد و در روز دهم محرم در آنجا لنگر انداخت.

از حضرت صادق عليه السلام در اين مورد آورده‏اند كه نوح در آغاز ماه رجب سوار بر كشتى شد و روزه گرفت و به همراهان خود نيز دستور روزه داد. از اين رو هركس آن روز را روزه بدارد، آتش شعله‏ور دوزخ به اندازه مسير يك سال راه از او دور مى‏گردد... «و من صام ذلك اليوم تباعدت عنه النّار مسيرة سنة.(132)»

در ادامه آيه شريفه مى‏فرمايد:

وَنادى‏ نُوحٌ اِبْنَهُ وَكانَ فى‏ مَعْزِلٍ‏

((كلمه ((معزل )) اسم مكان از عزل است ، كه همانا پسر نوح ، خود را از پدرش و از مؤ منين كنار كشيده بود، و در جايى قرار داشته كه به پدر نزديك نبوده است ، و به همين جهت تعبير به ((نداء)) كه مخصوص ‍ صدا زدن از دور است آورده و فرموده و نادى نوح ابنه و نفرموده : ((و قال نوح لابنه - نوح به پسرش گفت )).

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 345

گفتگوى نوح (ع ) كه از كفر درونى پسرش اطلاع نداشت ، با او

و معناى آيه اين است كه نوح فرزند خود را كه در نقطه دورى كناره گيرى كرده بود از همان دور صدا زد (و در ندايش گفت : ((يا بنى ))، و كلمه ((بنى )) مصغر - كوچك شده - كلمه ((ابنى )) است ، كه به معناى ((پسرم )) مى باشد، قهرا كلمه ((بنى )) معناى پسركم را مى دهد، و اضافه كردن اين كلمه بر ياى متكلم براى اين است كه بر شفقت و مهربانى گوينده دلالت كند و به پسر بفهماند كه پدرش او را دوست مى دارد و خير او را مى خواهد). و گفت : اى پسرك من ، با ما سوار بر كشتى شو، و با كافران مباش ، و گرنه در بلاء شريك آنان خواهى شد، همانطور كه در همنشينى و سوار نشدن بر كشتى شريك آنهايى ، و نوح (عليه السلام ) در اين گفتارش نفرمود ((و لا تكن من الكافرين - از كافران مباش )) براى اينكه خيال ميكرد مسلمان است ، چون از نفاق دلش خبر نداشت و نميدانست كه او تنها به زبان مسلمان و مومن است ، بدين جهت بود كه او را صدا زد تا با مسلمانان باشد و سوار بر كشتى شود، - و خلاصه اگر از كفر درونى پسرش اطلاع ميداشت او را صدا نمى زد. ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 346))

و نوح فرزندش را كه در كنارى بود ندا در داد كه هان...

به باور پاره‏اى منظور اين است كه نوح پسرش را كه در نقطه‏اى دور از آنجايى كه نوح و ايمان آوردگان ايستاده بود ديد.

امّا پاره‏اى بر آنند كه منظور فاصله عقيدتى و دينى است و نه مكانى. با اين بيان تفسير آيه اين است كه نوح فرزندش را كه از دين و عقيده پدر جدا بود، امّا پدر او را همراه و همدين خود مى‏پنداشت، ندا داد.

و پاره‏اى نيز مى‏گويند: منظور اين است كه او از لنگرگاه كشتى دور بود.

يا بُنَىَّ ارْكَبْ مَعَنا وَلاتَكُنْ مَعَ الْكافِرينَ.

اى پسرك من! به همراه ما بركشتى درآى و با كفر گرايان مباش.

نوح در نظر داشت بدين وسيله او را سوار بركشتى نموده و از نابودى نجات دهد.

«حسن» در اين مورد آورده است كه: او با پدرش نوح نفاقگرايانه رفتار مى‏كرد؛ از اين رو پدر او را از ايمان آوردگان مى‏پنداشت و نمى‏دانست كه در دل كفر گراست.

و «ابو مسلم» بر آن است كه او فرزندش را با اين شرط كه از ايمان آوردگان باشد، ندا در داد، و منظورش اين بود كه: هان اى پسركم! به خداى يكتا ايمان داشته باش و با ما در كشتى در آى و از كفرگرايان مباش.

فولادوند: و آن [كِشتى‌] ايشان را در ميان موجى كوه‌آسا مى‌بُرد، و نوح پسرش را كه در كنارى بود بانگ درداد: «اى پسرك من، با ما سوار شو و با كافران مباش.»

انصاریان: آن کشتی آنان را در میان موج هایی کوه آسا حرکت می داد، و نوح فرزندش را که در کناری بود، بانگ زد که ای پسرم! همراه ما سوار شو و با کافران مباش.

تفسیر نور:

ظاهراً گفتگوى حضرت نوح با فرزندش قبل از حركت كشتى بوده است، زيرا بعد از حركت، آنهم در ميان امواجى همچون كوه، امكان سوار شدن وجود ندارد. <433>

سؤال: چرا نوح فقط فرزند خود را به سوار شدن دعوت كرد؟

پاسخ: اوّلاً: انسان نسبت به فرزند خود وظيفه‏ى سنگين‏ترى دارد. ثانياً: چون فرزند به كنارى رفته بود، نوح گمان كرد پشيمان شده و آمادگى پذيرش حقّ در او پديدار گشته است. و ممكن است هشدارى باشد به ديگران كه عذاب جدّى است، چون فرزندش را دعوت به رهايى مى‏كند.

مطابق روايتى در تفسير نورالثقلين، پسر نوح، فرزند همسر نوح، ولى از شوهرى ديگر بوده است، نه فرزند خود نوح.

حضرت نوح در روز ورودش به كشتى، روزه گرفت و به ياران خود نيز دستور روزه داد و فرمود: روزه گرفتن رمز نجات از خطرات است. <434>

عبور از امواجى همچون كوه، نشانه‏ى وسعت و بزرگى كشتى نوح و هنر و تخصّص پيامبر خدا نوح است.

1- نجات يافتگان نيز راهى پرتلاطم دارند، با سوار شدن بر كشتى و ناخدايى همچون نوح نيز كار تمام نمى‏شود. «فى موجٍ كالجبال»

2- تا آخرين لحظه به فكر نجات ديگران باشيم، گرچه كافر باشند. «نادى‏نوحٌ‏ابنه»

3- گوشه‏گيرى و عزلت‏نشينى، مايه‏ى نجات نيست. «فى معزلٍ»

4- والدين نسبت به سرنوشت فرزندان خود مسئولند. «يا بنىّ اركب معنا»

5 - همنشينى با كافران، حتّى پسر پيامبر را نيز از آئين حقّ جدا مى‏سازد. «لاتكن مع الكافرين» <435>

6- تنها «از كفّار بودن» خطر ندارد، بلكه «با كفّار بودن» نيز خطرناك است. «مع الكافرين»

6- سالم بودن خانواده به تنهايى كافى نيست، محيط كفرآلود مايه‏ى بسيارى از انحرافات مى‏شود. «لا تكن مع الكافرين»

سَآوِي« به زودی پناه می برم » جَبَلٍ« کوه »  يَعْصِمُنِي« نگه می دارد مرا » عَاصِمَ« نگه دارنده ، محافظت کننده » ْ أَمْرِ اللَّهِ« فرمان (هلاکت ) خدا »   رَّحِمَ « مهربانی کرد ، رحم کرد » حَالَ« فاصله انداخت »  الْمُغْرَقِينَ« غرق شوندگان »  (43)

در آخرين آيه مورد بحث در اشاره به حق ستيزى و نا آگاهى آن عنصر خيره سر و سرنوشت شوم كفر و انحراف او، منطق كودكانه او را ترسيم مى‏كند كه در برابر خير خواهى و دعوت پدرش گفت:

قالَ سَاوى‏ اِلى‏ جَبَلٍ يَعْصِمُنى‏ مِنَ الْماءِ

((راغب گفته كلمه ((ماوى )) مصدر ميمى از فعل ((اوى - ياوى - اويا و ماوى )) است ، وقتى ميگويى : ((اوى الى كذا)) معنايش اين است كه فلانى خود را منضم به فلان كس يا فلان چيز كرد، مضارعش يا وى و مصدرش اوى و باب افعالش ((آوى - يووى - ايواء)) است ، يعنى فلانى را منضم به خود كرد.

و معناى آيه اين است كه پسر نوح در پاسخ دعوت پدرش و در رد فرمان او گفت : من به زودى به كوهى منضم ميشوم تا مرا از آب حفظ كند و در آب غرق نشوم نوح گفت : امروز هيچ حافظى از بلاى خدا وجود ندارد، زيرا امروز غضب خدا شدت يافته و اين قضاء رانده شده كه تمامى اهل زمين به جز كسانى كه به خود او پناهنده شوند غرق گردند، امروز نه هيچ كوهى عاصم و حافظ است و نه چيز ديگرى .

بعد از اين گفتگو فاصله زيادى نشد كه موج ، بين نوح و پسرش فاصله شد و پسرش از غرق شدگان بود، و اگر موج بين آنها فاصله نمى شد و گفتگويشان ادامه مى يافت به كفر پسرش واقف مى شد و از او بيزارى مى جست .

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 346

در اين كلام اشارهاى است به اينكه سرزمينى كه نوح و مردمش در آن زندگى مى كردند سرزمين كوهستانى بوده و رفتن يك انسان به بالاى بعضى از كوهها موونه زيادى نمى خواسته است .))

پدر! نگران سرنوشت من مباش؛ من به زودى به يكى از كوهها و پناهگاه‏هايى كه بر فراز كوه است پناه مى‏برم تا مرا در امان نگهدارد و از خطر غرق شدن حفظ كند.

قالَ لا عاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ اَمْرِ اللَّهِ اِلاَّ مَنْ رَحِمَ‏

نوح در ادامه خيرخواهى خويش گفت: پسرم! امروز چيزى نمى‏تواند كسى را از عذاب خدا حفظ كند، مگر آن كس كه خدا او را به وسيله ايمانش مورد مهر و رحمت قرار دهد. پس بيا و به خداى يكتا ايمان آورده و روى توبه به بارگاه او بياور تا بر تو رحمت آورد.

وَحالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكانَ مِنَ الْمُغْرَقينَ.

و آنگاه بود كه موجى كوه آسا ميان آن پدر دلسوز و نگران، و آن فرزند خيره سر حايل گرديد و او به همراه همه تبهكاران غرق شد.

فولادوند: گفت: «به زودى به كوهى پناه مى‌جويم كه مرا از آب در امان نگاه مى‌دارد.» گفت: «امروز در برابر فرمان خدا هيچ نگاهدارنده‌اى نيست، مگر كسى كه [خدا بر او] رحم كند.» و موج ميان آن دو حايل شد و [پسر] از غرق‌شدگان گرديد.

انصاریان: گفت: به زودی به کوهی که مرا از [این] آب نگه دارد، پناه می برم. نوح گفت: امروز در برابر عذاب خدا هیچ نگه دارنده ای نیست مگر کسی که [خدا بر او] رحم کند. و موج میان آن دو حایل شد و پسر از غرق شدگان گردید.

تفسیر نور:

امام صادق‏عليه السلام فرمودند: در ماجراى حضرت نوح‏عليه السلام، به جز خانه‏ى خدا كعبه، آب تمام دنيا را فراگرفت. <436>

1- در خطرات و مشكلات، موحّد به خدا و مشرك به كوه پناه مى‏برد. تكيه به شرق، غرب، مال و مقام، شرك است. «ساوى الى جبل»

2- اگر قهر خداوند فرا رسد، كوه‏هاى مستحكم و استوار نمى‏توانند در مقابل آب نرم و روان، سبب نجات باشند. «جبل يعصمنى من الماء قال لاعاصم اليوم من امرالله»

3- آب كه مايه‏ى حيات همه‏ى جانداران است، به امر الهى مايه‏ى هلاك وعذاب مى‏شود. «لاعاصم اليوم من امرالله»

4- حوادث طبيعى تصادف نيست، فرمان حكيمانه‏ى خداوند است.«امراللّه»

5 - از قهر خدا تنها بايد به خدا پناه برد. <437> «لاعاصم اليوم... الاّ من رحم»

6- نتيجه‏ى «مع الكافرين» بودن، «مِن المغرقين» شدن است.

7- در كيفر الهى، روابط خانوادگى وخويشاوندى تأثيرى ندارد. پسرِ پيامبر خدا در مقابل پدر غرق مى‏شود وپدر بايد تسليم باشد. «حال بينهما الموج و كان من المغرقين»

8 - گرچه خداوند رحيم است، امّا حكيم نيز هست. گاهى از رحمت، سينه‏ى مادر را قبل از تولّد فرزند پر از شير مى‏كند و گاهى از حكمت، فرزند را در برابر چشم پدر هلاك مى‏سازد.«من المغرقين»

الجدول:

سورة هود (11) :

حَتَّى إِذَا جَاءَ أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِيهَا مِن كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلَّا مَن سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَمَنْ آمَنَ وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ (40)

الإعراب:

(حتّى) حرف ابتداء (إذا) ظرف للزمن المستقبل فيه معنى الشرط في محلّ نصب متعلّق ب (قلنا) ، (جاء) فعل ماض (أمر) فاعل مرفوع و (نا) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (فار التنور) مثل جاء أمرنا (قلنا) فعل ماض وفاعله (احمل) فعل أمر والفاعل أنت (في) حرف جرّ و (ها) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (احمل) ، (من كلّ) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف حال من زوجين [1] - نعت تقدّم على المنعوت- (زوجين) مفعول به منصوب وعلامة النصب الياء (اثنين) نعت لزوجين منصوب وعلامة النصب الياء فهو ملحق بالمثنى (الواو) عاطفة (أهل) معطوف على زوجين منصوب و (الكاف) مضاف إليه (إلّا) حرف للاستثناء (من) اسم موصول مبنيّ في محلّ نصب على الاستثناء (سبق.. القول) مثل جاء أمرنا (عليه) مثل فيها متعلّق ب (سبق) ، (الواو) عاطفة (من آمن) مثل من سبق ومعطوف عليه (الواو) واو الحال (ما) نافية (آمن) مثل جاء (مع) ظرف منصوب متعلّق ب (آمن) ، (الهاء) ضمير مضاف إليه (إلّا) أداة حصر (قليل) فاعل مرفوع.

[1] أو متعلّق ب (احمل) .

الصرف:

(التّنور) ، جاء في لسان العرب مادة (ت ن ر) : «التنور: الذي يخبز فيه، يقال هو في جميع اللغات كذلك، وقال أحمد بن يحيى: التّنور تفعول من النار، قال ابن سيده: وهذا من الفساد بحيث تراه وإنّما هو أصل لم يستعمل إلّا في هذا الحرف وبالزيادة، وصاحبه تنّار. والتنور: وجه الأرض فارسيّ معرّب، وقيل هو بكلّ لغة» أهـ، فوزن تنّور فعّول لأن اشتقاقه من (تنر) .

 وَقَالَ ارْكَبُوا فِيهَا بِسْمِ اللَّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا إِنَّ رَبِّي لَغَفُورٌ رَّحِيمٌ (41)

الإعراب:

(الواو) استئنافيّة (قال) فعل ماض، والفاعل هو أي نوح بحسب الظاهر (اركبوا) فعل أمر مبنيّ على حذف النون.. و (الواو) فاعل (فيها) كالسابقة [1] متعلّق ب (اركبوا) بتضمينه معنى ادخلوا (باسم) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف خبر مقدّم [2] ، (الله) لفظ الجلالة مضاف إليه مجرور (مجرى) مبتدأ مؤخّر مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الألف و (ها) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (مرساها) مثل مجراها ومعطوف عليه عليه (إنّ) حرف مشبّه بالفعل (ربّ) اسم إنّ منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل الياء و (الياء) ضمير مضاف إليه (اللام) المزحلقة (غفور) خبر إنّ مرفوع (رحيم) خبر ثان مرفوع.

[1] في الآية (40) السابقة.

[2] يجوز أن يكون الجارّ متعلّقا بمحذوف حال من فاعل اركبوا أي قائلين أو متبرّكين باسم الله، وحينئذ يعرب مجرى ظرفا للزمان أو المكان متعلّقا بحال، أو هو ظرف للزمان فقط على نيّة الحذف كما تقول جئتك مقدم الحاج أي وقت قدومه.. أو هو حال إن كان مصدرا ميميّا كقولنا آتيك خفوق النجم. وهذا التخريج ينطبق على (مرسى) لأنه معطوف عليه.

الصرف:

(باسم) ، رسمت في المصحف بحذف همزة الوصل (بسم) ، والقاعدة الإملائيّة بعدم الحذف لأن حذف همزة الوصل لا يتمّ إلّا في البسملة الكاملة (بسم الله الرحمن الرحيم) ، أمّا إذا قلت باسم الله آكل، أو باسم الله أركب فلا حذف.

وَهِيَ تَجْرِي بِهِمْ فِي مَوْجٍ كَالْجِبَالِ وَنَادَى نُوحٌ ابْنَهُ وَكَانَ فِي مَعْزِلٍ يَا بُنَيَّ ارْكَب مَّعَنَا وَلَا تَكُن مَّعَ الْكَافِرِينَ (42)

الإعراب:

(الواو) استئنافيّة (هي) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (تجري) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الياء، والفاعل هي (الباء) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بحال من الفاعل (في موج) جارّ ومجرور حال ثانية من فاعل تجري (كالجبال) جارّ ومجرور متعلّق بنعت لموج (الواو) عاطفة لا للترتيب (نادى) فعل ماض مبنيّ على الفتح المقدّر على الألف (نوح) فاعل مرفوع (ابن) مفعول به منصوب و (الهاء) مضاف إليه (الواو) اعتراضيّة [1] ، (كان) فعل ماض ناقص- ناسخ- واسمه ضمير مستتر تقديره هو (في معزل) جارّ ومجرور خبر كان (يا) أداة نداء (بنيّ) منادى مضاف منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة و (الياء) المحذوفة تخفيفا ضمير مضاف إليه (اركب) فعل أمر، والفاعل أنت (معنا) مثل معه «2» متعلّق ب (اركب) ، (الواو) عاطفة (لا) ناهية جازمة (تكن) مضارع ناقص مجزوم، واسمه ضمير مستتر تقديره أنت (مع) مثل السابق «3» متعلّق بخبر تكن (الكافرين) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الياء.

[1] أو حاليّة والجملة في محلّ نصب حال.

(2، 3) في الآية (40) من هذه السورة.

قَالَ سَآوِي إِلَى جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْمَاءِ قَالَ لَا عَاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلَّا مَن رَّحِمَ وَحَالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكَانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ (43)

الإعراب:

(قال) فعل ماض، والفاعل هو أي ابن نوح (السين) حرف استقبال (آوي) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الياء، والفاعل أنا (إلى جبل) جارّ ومجرور متعلّق ب (آوي) ، (يعصمني) مضارع مرفوع.. و (النون) للوقاية و (الياء) مفعول به، والفاعل هو (من الماء) جارّ ومجرور متعلّق ب (يعصم) ، (قال) مثل الأول، والفاعل هو أي نوح (لا) نافية للجنس (عاصم) اسم لا مبنيّ على الفتح في محلّ نصب (اليوم) ظرف زمان منصوب متعلّق بحال من أمر الله [1] ، (من أمر) جارّ ومجرور متعلّق بخبر لا (الله) لفظ الجلالة مضاف إليه مجرور (إلّا) أداة استثناء (من) اسم موصول مبنيّ في محلّ نصب على الاستثناء المتّصل أو المنقطع بحسب تأويل معنى عاصم [2] ، (رحم) فعل ماض، والفاعل هو أي الله [3] (الواو) عاطفة (حال) فعل ماض (بين) ظرف مكان منصوب متعلّق ب (حال) ، و (هما) ضمير متّصل في محلّ جرّ مضاف إليه (الموج) فاعل مرفوع (الفاء) عاطفة (كان) ماض ناقص، واسمه ضمير مستتر تقديره هو (من المغرقين) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف خبر كان.

[1] لا يجوز أن يكون (عاصم) عاملا في اليوم، إذ لو كان كذلك لنّون.. وأجاز بعضهم تعليق (اليوم) بخبر لا ورده العكبري.

[2] فعلى المتّصل أي لا عاصم إلّا الله، وعلى المنقطع أي لكن من رحمه الله يعصم، وقد يكون (عاصم) بمعنى معصوم فالاستثناء متّصل. [.....]

[3] ومفعول (رحم) محذوف وهو العائد.