نگرشى بر واژه هایآیات 25-28 سوره هود
پرتوى از سرگذشت درس آموز نوح:
نگرشى بر واژه هایآیات 25-28 سوره هود
((سرگذشت تكان دهنده نوح و قومش
همانگونه كه در آغاز سوره بيان كرديم در اين سوره براى بيدار ساختن افكار
تفسير نمونه جلد 9 صفحه 69
و توجه دادن واقعيات زندگى و سرنوشت شوم تبهكاران و بالاخره بيان راه پيروزى و موفقيت ، قسمتهاى قابل ملاحظه اى از تاريخ انبياء پيشين بيان شده است :
نخست از داستان نوح (عليه السلام ) پيامبر اولواالعزمى شروع مى كند كه ضمن 26 آيه نقاط اساسى تاريخ او را به صورت تكان دهنده اى شرح مى دهد.
بدون شك داستان قيام نوح (عليه السلام ) و مبارزه سر سختانه و پى گيرش با مستكبرين عصر خويش ، و سرانجام شوم آنها، يكى از عبرت انگيزترين فرازهاى تاريخ بشر است كه در هر گامى از آن ، درس عبرت مهمى نهفته است .))
((در اين آيات متعرض قصص انبياء (عليهم السلام ) شده ، و نخست داستان نوح را آورده و بعد از آن سرگذشت جماعتى از انبياء كه بعد از نوح (عليه السلام ) آمدند را ذكر كرده مانند هود و صالح و ابراهيم و لوط و شعيب و موسى (عليه السلام ) و داستان نوح را به چند فصل تقسيم كرده كه در فصل اول ، احتجاج هايى را كه نوح (عليه السلام ) با قوم خود در مساءله توحيد داشته آورده ، چون بطورى كه خداى تعالى در كتاب مجيدش ذكر كرده ، آن جناب اولين پيغمبرى است كه براى دين توحيد بر عليه بت پرستى قيام كرده ، (مؤ لّف رحمة اللّه عليه بقيه فصول را نام نبرده ، و به نظر مى رسد كه فصل ديگر سخنان نوح استدلال بر مساءله نبوت ، و فصل كوتاه ديگرى بطور اشاره استدلال بر مساءله معاد باشد، و در توحيد)، بيشتر احتجاج هايى كه قرآن كريم از آن جناب نقل كرده ، از باب مجادله ((بالّتى هى احسن - مجادله به بهترين طريق )) مى باشد. البته بعضى از آن احتجاج ها جنبه موعظه و اندكى از آنها جنبه حكمت دارد، (و اين نص قرآن بيانگر اين حقيقت است كه نوح (عليه السلام ) دستورى را كه خداى تعالى به پيامبر اسلام داد كه ((در راه پروردگارت هم از راه حكمت دعوت كن و هم از راه موعظت و هم از راه جدال به بهترين وجه )) عمل مى كرده است ). كه متناسب با تفكر انسانهاى اولى و با فكر ساده قديميان و مخصوصا ساده انديشى هايشان در مسائل اجتماعى مى باشد. ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 296))
أَرْسَلْنَا« فرستادیم » نَذِيرٌ« ترساننده ، هشدار دهنده » مُّبِينٌ « آشکار » (25)
در آيات پيش، سخن از بشارت و هشدار بود؛ از اين رو در اين آيات آفريدگار هستى براى روشنگرى بحثِ گذشته و هشدار به مردم حق ستيز و آرامش خاطر بخشيدن به پيامبر گرامى به پرتوى از سرگذشت پيامبران بزرگ پرداخته و در آغاز در مورد رسالت نوح مىفرمايد:
وَلَقَدْ اَرْسَلْنا نُوحاً اِلى قَوْمِه اِنّى لَكُمْ نَذيرٌ مُبينٌ.
و ما نوح را به سوى جامعه و مردمش فرستاديم. او در نخستين برخورد با مردم گفت: هان اى بندگان خدا! من براى شما هشدار دهندهاى آشكارم.
((در قرائت معروف ، كلمه ((انى )) با كسره همزه قرائت شده و بنابراين قرائت ، چيزى از ماده ((قول )) در تقدير گرفته شده كه در نتيجه قرائت تقدير آيه : ((و لقد ارسلنا نوحا الى قومه فقال انى لكم نذير مبين )) است ، يعنى ما نوح را به سوى قومش فرستاديم ، پس او گفت من براى شما بيم رسانى روشنم .
بعضى از قاريان ، اين كلمه را با فتحه همزه خوانده اند كه بنابراين قرائت ، حرف ((باء)) در تقدير گرفته شده و تقدير كلام : ((بانى لكم ...)) است ، و معنايش اين است كه : ما نوح را به سوى قومش فرستاديم به اينكه من براى شما نداگرى روشنم ،
ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 296
نوح (ع ) نذير مبين بوده و رسالتش بازداشتن مردم از عبادت غير خدا و انذارشان از عذاب بوده است
و اين جمله يعنى جمله ((انى لكم نذير مبين )) چه به آن قرائت و چه به اين قرائت بيانى است اجمالى براى فهماندن اينكه نوح (عليه السلام ) چه رسالتهايى داشته و آنچه داشته و از ناحيه پروردگارش رسانده ، انذارهايى روشن بوده ، پس خود آن جناب قهرا نذيرى مبين بوده است .
پس همانطور كه اگر مى گفت : اى مردم آنچه من به شما خواهم گفت انذارى مبين است ، با بيانى اجمالى و كوتاه ترين بيان فهمانده بود كه رسالتش چه جنبه اى دارد، حالا هم كه گفته : من نذيرى مبين هستم ، همان اجمال را رسانده است ، با اين تفاوت كه در اين تعبير يك نكته اضافى نيز هست و آن بيان وضع خودش است كه فهمانده خيال نكنيد من همه كاره عالمم ، نه ، من تنها پيام و رسالتى از ناحيه خداى تعالى - همه كاره عالم - دارم ، و آن اين است كه شما را از عذاب او انذار كنم . و خلاصه آن نكته اين است كه من تنها يك نامه رسان و يك واسطه هستم . ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 297))
فولادوند: و به راستى نوح را به سوى قومش فرستاديم. [گفت:] من براى شما هشداردهندهاى آشكارم،
انصاریان: بی تردید نوح را به سوی قومش فرستادیم [که به آنان بگو:] من برای شما بیم دهنده ای آشکارم.
تفسیر نور:
حضرت نوحعليه السلام اوّلين پيامبر اولوالعزم است كه عليه شرك و بتپرستى قيام كرد و چون نسل بشر پس از غرق شدن كفّار، همه از حضرت نوح است، لذا او را آدم دوّم يا پدر دوّم گفتهاند و چون عمرش از همهى پيامبران بيشتر بوده است، او را «شيخالانبيا» خواندهاند.
شايد مراد از عذابى كه حضرت نوح از نزول آن بر قومش مىترسيد، قهر الهى در همين دنيا باشد. چنانكه در چند آيهى بعد مىخوانيم كه كفّار به نوح مىگفتند: «فأتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين»
1- حوزهى تبليغ پيامبران، در مرحله اوّل قوم خودشان است. «ارسلنا... الى قومه»
2- هشدار انبيا، به نفع مردم است. «انّى لكم نذير»
3- انسان غافل، بيش از هر چيز به هشدار نياز دارد. «انّى لكم نذير»
4- پيام و تبليغ بايد روشن و روشنگر باشد. «نذيرٌ مبين»
5 - پيامبران هم هشدار مىدهند، هم مصالح مردم را بيان مىكنند.«نذيرٌ مبين»
6- هدف و وظيفهى انبيا، بيان مسئلهى توحيد است. «الاّ تعبدوا الاّ الله»
7- تاريخ شرك، به زمان حضرت نوح نيز بر مىگردد.«لاتعبدوا الاّ الله»
8 - اصل پرستش و عبادت در هر انسانى وجود دارد، لكن پيامبران مسير و جهت آن را معيّن مىكنند. «لاتعبدوا الاّ الله»
9- انبيا، خيرخواه و دلسوز مردم بودهاند. «انّى اخاف عليكم»
10- وظيفهى مبلّغ و مربّى، بيان خطرات و عواقب سوء شرك به خداوند است. «اخاف عليكم عذاب يوم اليم»
أَن لَّا تَعْبُدُوا« این که نپرستید » أَخَافُ « می ترسم » يَوْمٍ أَلِيمٍ« روز دردناک » (26)
و در مورد هشدار او به مردم مىافزايد:
اَلاَّتَعْبُدُوا اِلاَّ اللَّهَ اِنّى اَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ اَليمٍ.
و هشدارتان مىدهم كه جز خداى يكتا را نپرستيد، بلكه او را به يكتايى بشناسيد و يكتاگرايى پيشه سازيد و پرستش غير او را واگذاريد، كه من از عذاب روزى سهمگين بر شما ترسانم.
به باور «زجاج» منظور اين است كه آن پيامبر بزرگ دعوت خويش را به اخلاص در پرستش و عبادت آغاز كرد؛ و به باور برخى ديگر آن حضرت آنان را به توحيد گرايى و يكتا پرستى فرا خواند؛ چرا كه مهمترين پايههاى رسالتها و دعوتهاى آسمانى همين اصول است، به گونهاى كه پيش از يكتاشناسى و يكتاگرايى و يكتاپرستى، هيچ عبادت و كار شايستهاى پذيرفته نخواهد بود.
((اين جمله بيان ديگرى است براى آن رسالتى كه در جمله : ((انى لكم نذير مبين )) آورده بود، كه برگشت هر دو وجه به يك چيز است . و كلمه ((ان )) در جمله ((ان لا تعبدوا)) به هر حال تفسيرى است ، و معناى جمله اين است كه رسالت من ((لا تعبدوا - عبادت نكنيد)) است ، رسالتم اين است كه شما را از راه انذار و تخويف ، از عبادت غير خداى تعالى نهى كنم .
پس نظر ما اين شد كه جمله ((ان لا تعبدوا...)) تفسير است براى جمله ((انى لكم نذير مبين ))، ولى بعضى از مفسرين آن را بدل آن جمله و يا مفعول كلمه ((مبين )) گرفته اند كه بنا بر بدليت معنا چنين مى شود: ((و لقد ارسلنا نوحا الى قومه ان لا تعبدوا...))، و بنابر مفعول بودن چنين مى شود: ((انى لكم نذير مبين ان لا تعبدوا - من براى شما بيم دهنده بوده و بيانگر اين هستم كه غير خدا را نپرستيد)) و شايد سياق آيه از ميان اين سه وجه قول ما را تاءييد كند.
و ظاهرا منظور از عذاب يوم عظيم عذاب انقراض باشد، نه خصوص عذاب آخرت و نه مطلق عذاب ، - اءعم از عذاب آخرت و عذاب انقراض - دليل بر اين گفتار ما يكى از پاسخهايى است كه در همين آيات ، قوم نوح به آن جناب داده و گفتند: ((يا نوح قد جادلتنا فاكثرت جدالنا فاءتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين قال انما ياءتيكم به اللّه ان شاء))، و ظاهر اين
گفت و شنود اين است كه منظور از عذاب ، عذاب انقراض است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 297
پس معلوم مى شود نوح (عليه السلام ) قوم خود را دعوت مى كرده به اينكه از پرستش بتها دست بردارند، و تهديدشان مى كرده به روزى كه عذابى اليم از ناحيه خدا بر سرشان آيد، و اگر فرمود: عذاب روزى كه آن روز اليم - مولم و دردناك - است ، با اينكه خود عذاب مولم است ، در حقيقت از باب توصيف ظرف - يوم - است به صفت مظروف آن - يعنى عذاب –
و كوتاه سخن اينكه نوح (عليه السلام ) مردم را به توحيد و وحدانيّت خداوند سبحان دعوت مى كرد و آنان را از عذاب اليم مى ترساند، و بدين جهت مى ترساند كه ايشان بت مى پرستيدند، و انگيزه بت پرستيشان اين بود كه از خشم بتها مى ترسيدند، نوح در مقام مقابله با آنان برآمد به اينكه اين اللّه سبحان است كه خالق شما و مدبّر شؤ ون زندگى شما و امور معاش شما است ، و براى همين منظور هم آسمانها و زمين را آفريد، خورشيد را تابنده و قمر را نورانى كرد، بارانها را از آسمان بارانيد، زمين را رويانيد و باغها را ايجاد كرده و نهرها را به جريان در آورد، كه اين بيانات نوح را خداى تعالى در سوره نوح حكايت كرده .
و چون اللّه سبحان چنين خدائى است و چون او پروردگار شما است ، پس بايد تنها از او بترسيد، و به انگيزه ترستان تنها او را بپرستيد.
خروج از اسلام ، خروج از نظام آفرينش است و عذاب و هلاكت در پى دارد
ليكن مساءله نزول عذاب بر كسى كه از عبادت او سرپيچى ، و از تسليم او شدن تكبّر و آرى بت پرستان اينطور اعتقاد داشتند، كه البته اعتقادى است بر اساس ظن .
از خضوع در برابر او امتناع ورزيده ، يك مساءله ظنى نيست ، بلكه مساله اى است حقيقى و يقينى ، براى اينكه يكى از نواميس كلى و جارى در عالم همين است كه بايد ضعيف در برابر قوى خاضع باشد، و متاءثر ناتوان و مقهور، بايد در برابر اراده مؤ ثر قوى تسليم گردد، خوب ، وقتى اين حقيقت يكى از نواميس كلى اين جهان است ، آن وقت آيا در برابر خداى واحد قهار كه مصير تمامى امور عالم منتهى به او است و همه سر نخها به دست او است ، نبايد چنين ادبى را رعايت كرد؟!
خدائى كه اجزاى اين عالم را ابداع كرد، يعنى بدون - به اصطلاح - مصالح ساختمانى ، از عدم و از هيچ آفريد و اجزاى آن را به يكديگر مرتبط نمود، و به دنبال آن ، حوادث را طبق نظام اسباب به جريان انداخت ، و مى بينيم كه طبق همين سنّت هر چيزى مطابق چارچوب نظامش جريان مى يابد، بطورى كه اگر فرضا از آن چارچوبى كه ساير اسباب جهان را براى آن ترسيم كرده منحرف شود، قهرا نظام خودش مختل مى گردد، و اين انحرافش در حقيقت جنگيدن آن با ساير اسباب است و معلوم است كه در اين جنگ شكست خواهد خورد، زيرا اسباب جارى در كل جهان ، خود را فداى بلهوسى اين موجود نمى كند، بلكه براى تعديل امر آن و برگرداندنش به خط سيرى كه با وضع خود سازگار است قيام مى كند، اگر توانست آن موجود منحرف را به راه مستقيم برگرداند كه هيچ ، و گرنه او را در زير چرخهاى سنگين خود خرد مى كند، و مورد هجوم بلاها قرارش داده از صفحه روزگار حذفش مى كند، كه اين هم خود يكى از نواميس كلى جهان است .
انسان هم كه يكى از اجزاى اين عالم است ، براى زندگيش خط سيرى دارد، كه نظام آفرينش و ايجاد براى او ترسيم كرده كه اگر آن خط سير را پيش بگيرد به سوى سعادتش هدايت شده (و يا به عبارت ديگر: صنع و ايجاد او را به سوى سعادتش هدايت كرده ) و ساير اجزاى كون نيز با او هماهنگى مى كنند، و درهاى آسمان براى برخوردارى چنين انسانى از بركات آن به رويش باز مى شود،
ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 299
زمين نيز گنجينه هاى خيرات خود را در اختيار او مى گذارد، و اين تسليم شدن انسان در برابر خط سير همان اسلامى است كه دين خداى تعالى است ، و بوسيله نوح و ساير انبياء و رسل به سوى آن دعوت شده است .
و اما اگر از آن خط سير تخطى نموده ، به اين سو و آن سو منحرف شود، در حقيقت به جنگ با همه اسباب كون و اجزاى عالم هستى برخاسته و خواسته است نظام جارى در سراسر جهان را بر هم بزند، كه بايد منتظر تلخى عذاب و سنگينى بلاها باشد، پس اگر در اين ميان به راه راست خود برگشت و در برابر اراده خداى سبحان يعنى همان خط سيرى كه كل جهان برايش ترسيم كرده خاضع شده اميد آن مى رود كه مجددا به نعمتهاى از دست داده برسد و بلاها از او برگردد، و گرنه هلاك و نابوديش حتمى بوده و خدا را به وى نيازى نيست ، زيرا خدا از همه عالميان بى نياز است ، و اين بحث در بعضى از جلدهاى سابق اين كتاب نيز مطرح شد.))
فولادوند: كه جز خدا را نپرستيد، زيرا من از عذاب روزى سهمگين بر شما بيمناكم.
انصاریان: که جز خدا را نپرستید؛ من بر شما از عذاب روزی دردناک بیمناکم.
الْمَلَأُ « سران ، اشراف» مَا نَرَاكَ « نمی بینیم تورا» مِّثْلَنَا« همانند ما » اتَّبَعَكَ « پیروی کرد تو را » أَرَاذِلُنَا« فرومایگان ما ، پست ترهای ما ،« اراذل» جمع «ازذل» به معنی پست ترین » بَادِيَ الرَّأْيِ« ناپخته رای ، ظاهر بین ، سطحی نگر » مَا نَرَى« نمی بینیم » فَضْلٍ« برتری » نَظُنُّكُمْ« گمان می کینم شما ، می پنداریم » كَاذِبِينَ« دروغگویان » (27)
نخستين واكنش استبدادگران
اينك قرآن به نخستين واكنش استبدادگران عصر نوح در برابر دعوت آسمانى آن حضرت پرداخته و مىفرمايد:
فَقَالَ الْمَلاُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَوْمِهِ مَا نَرَاك إِلا بَشراً مِّثْلَنَا وَ مَا نَرَاك اتَّبَعَك إِلا الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِى الرَّأْىِ
سردمداران خودكامه جامعه او كه كفر ورزيده بودند، و بر اساس پندار پوچ خود مىپنداشتند كه پيامبر خدا بايد از غير انسانها برگزيده شود، در پاسخ او گفتند: ما تو را جز انسانى همانند خود نمىنگريم.
و بدينسان روشن ساختند كه آمدن پيامبر از خود انسانها و جنس مردم، براى آنان بهتر و به صلاح آنان نزديكتر است و باعث مىشود كه در مورد او كمتر دچار ترديد و دو دلى گردند.
دومين دليل مخالفت آنان با دعوت آسمانى نوح اين بود كه مىگفتند:
و ما در جامعه خود نمىبينيم كه سران وبزرگان و زورمندان از تو پيروى نموده باشند، بلكه پيروان تو گروهى از فرو مايگان و مردم واماندهاى هستند كه آنان نيز نسنجيده و بدون آگاهى از حقيقت و بدون تفكرّ و تدبر درست، پيروى تو را برگزيدهاند.
((حرف ((فاء)) كه بر سر اين جمله آمده مى فهماند كه اين جواب متفرع است بر كلام نوح (عليه السلام ) و در اين تفريع كردن اشاره اى است به اينكه (قوم نوح ) در رد و انكار سخن نوح (عليه السلام ) شتاب كرده و در اين باره هيچ فكر نكردند كه رد دعوت او برايشان بهتر است يا قبول آن .
آيه مورد بحث مى فرمايد: جواب دهندگان ، سران قوم و اشراف و ريش سفيدان قوم بودند، و اين سران در متن پاسخ خود اصلا دليلى كه نوح (عليه السلام ) بر توحيد آورده بود را متعرض نشده و از دستپاچگى حرف خود را زدند كه آن نفى رسالت نوح (عليه السلام ) و تكبر و گردنكشى خود از اطاعت آن جناب بود.
آرى نوح (عليه السلام ) در سخن خود كه از جمله ((انى لكم نذير مبين )) آغاز شده و تا آخر دو آيه ادامه دارد، دو ادعا مطرح كرد، يكى ادعاى رسالت ، و ديگرى ادعاى اينكه مردم بايد او را متابعت كنند، البته ادعاى دوم را در آيه مورد بحث بطور اشاره آورده ، ولى در كلمات ديگرش كه قرآن از آن جناب حكايت كرده به آن تصريح نموده و فرمود: ((يا قوم انى لكم نذير مبين ان اعبدوا اللّه و اتّقوه و اطيعون )).
و حاصل پاسخى كه خداى تعالى از آنان حكايت كرده اين است كه (گفتند ): هيچ دليلى نيست بر اينكه اطاعت كردن از تو بر ما واجب باشد، بلكه دليل بر خلاف آن هست .
ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 300
پس در حقيقت پاسخ كفار منحل به دو حجت مى شود كه به طريق اصطلاحى ((اضراب و ترقى )) رديف شده ، و به همين جهت جمله ((بل نظنكم كاذبين )) در آخر ذكر شد.
دليلاول توانگران و اشراف قوم نوح (ع ) كه در رد دعوت آن حضرتاستدلال كردند به اينكه او نيز چون آنان بشر است
مدلول حجت اول اين است كه دليلى بر وجوب متابعت كردن از تو نيست ، و اين حجت به سه طريق بيان شده :
اول اينكه گفتند: ((ما نراك الا بشرا... - نمى بينيم تو را به جز يك بشر معمولى ...)).
دوّم اينكه گفتند: ((و ما نراك اتبعك ... - نمى بينم كسى - به جز اراذل - تو را پيروى كند...)).
و سوم اينكه گفتند: ((و ما نرى لكم علينا... - نمى بينيم شما بر ما فضيلتى داشته باشيد...)).
و اين حجت كه گفتيم ، داراى سه جزء است ، اساس و زيربنايش انكار هر چيزى است كه محسوس نباشد - به زودى اين معنا را توضيح خواهيم داد - و دليل اين معنا اين است كه در هر سه جزء حجت و دليل ، كلمه ((نمى بينى و نمى بينيم )) را آورده اند.
پس جمله ((ما نراك الا بشرا مثلنا)) آغاز پاسخ كفار از ادعاى رسالتى است كه نوح (عليه السلام ) كرده ، و در اين جمله به مقابله به مثل تمسك كرده اند. و اين سنخ مقابله بطورى كه قرآن كريم فرموده و نمونه هايى نيز حكايت كرده عادت و سيره همه امّتها در برخورد با پيغمبرانشان بوده ، قرآن كريم مى فرمايد نوعا امّتها در پاسخ پيغمبران خود مى گفتند: تو نيز در بشريّت مثل مائى و اگر به راستى فرستاده خدا به سوى ما مى بودى اينطور نبودى ، و ما اصلا از تو چيزى جز اين مشاهده نمى كنيم كه بشرى مثل خود ما هستى ، و چون تو بشرى مثل خود ما هستى (پس ) هيچ سبب و موجبى نيست كه پيروى كردن از تو را بر ما واجب كند.
بنابراين ، در اين گفتار كفّار تكذيب رسالت و ادعاى نوح (عليه السلام ) است به اينكه او بجز يك بشر معمولى نيست ، و به همين جهت دليلى نيست كه پيروى كردن از او را واجب كند، و دليل گفته ما (نيز) گفتار خود نوح (عليه السلام ) است كه خداى تعالى به زودى از آن جناب حكايت مى كند كه گفت : ((يا قوم اءراءيتم ان كنت على بينة من ربى ...)). ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 301
استدلال دوم قوم نوح (ع ) در رد دعوت آن جناب به اينكه افراد پا برهنه و مستمند و پست به تو ايمان آورده اند!
((و ما نراك اتبعك الا الذين هم اراذلنا بادى الراءى )) - راغب در مفردات گفته : كلمه ((رذل )) - (به فتحه راء - و نيز كلمه ((رذال )) - به كسره راء) - به معناى هر چيز و هر كسى است كه به خاطر پستيش مورد تنفّر باشد، و در قرآن كريم آمده كه : ((منكم من يرد الى ارذل العمر))
ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 302
و نيز آمده كه ((الا الذين هم اراذلنا بادى الراءى )). و نيز آمده كه : ((قالوا انؤ من لك و اتبعك الارذلون ))، و كلمه ((ارذلون )) جمع ((ارذل )) است .
و در مجمع البيان آمده كه كلمه ((رذل )) به معناى پشيز و حقير از هر چيز است و جمع آن ((ارذل )) - با ضمه ذال - به معناى رذلها است ، آنگاه همين جمع را بار ديگر جمع بسته و گفته اند ((اءراذل ))، مثل اينكه مى گوئى ((كلب و اكلب و اكالب )). البته احتمال هم دارد كه جمع كلمه ((ارذل )) - با فتحه ذال - به معناى رذلتر باشد، كه در اين صورت مثل اءكبر)) مى شود كه جمعش ((اكابر)) است .
صاحب مجمع گفته است : كلمه ((راءى )) به معناى رؤ يت (ديدن ) است ، در جمله ((يرونهم مثليهم راءى العين ))، معناى ((يرونهم مثليهم رؤ ية العين )) را مى دهد، يعنى جمعيت آنان را در چشم خود به اندازه دو برابر خويش مى ديدند.
معناى ديگر اين كلمه ، نظريهاى است كه آدمى درباره امرى مى دهد، كه در اين صورت جمع آن ((آراء)) مى آيد.
و راغب در مفردات خود كلمه ((ب ادى الرأ ى )) را به معنى رأ ى ابتدائى و يا به عبارت ديگر نظريه بدوى و خام گرفته است ، بعضى آيه را به صورت ((بادى )) - بدون همزه ، بر وزن شادى - قرائت كرده اند كه معناى ظاهر را ميدهد، و كلمه ((بادى الرأ ى )) معنايش نظريه دادن بدون تفكر است .
و در جمله ((بادى الرأ ى )) دو احتمال هست :
احتمال اول اينكه قيد باشد براى جمله ((هم أ راذلنا))، كه در اين صورت معناى دو جمله چنين مى شود: ((ما به جز افراد پستى كه رذالتشان در ظاهر نظر يا در اول نظر پيدا است نمى بينيم كسى تو را پيروى كرده باشد.))
احتمال دوم اينكه قيد باشد براى جمله ((اتبعك )) كه در اين صورت
ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 303
معناى جمله چنين مى شود: پيروى كسانى كه تو را در ظاهر رأ ى يا در اولين برخورد پيروى كردند، بدون اينكه در كار خود تعمق و تفكرى كرده باشند بوده است كه اگر دعوت تو را مورد بررسى قرار داده بودند هرگز پيرويت نمى كردند.))، و تحدّى احتمال بايد جمله ((اتبعوك )) ى ديگرى در تقدير گرفت و گفت : ((و ما نراك اتبعك الا الذين هم اراذلنا اتبعوك بادى الرأ ى ))، و گرنه اگر كلمه ((اتبعوك )) تكرار نشود معناى آيه مختل مى شود.
بعضى ديگر گفته اند: تقدير آيه ((ما نراك اتبعوك فى بادى الرأ ى الا الذين هم اراذلنا)) مى شود.
و سخن كوتاه اينكه خواسته اند بگويند: ما مى بينيم كه پيروان تو همه افرادى بى سر و پا و پست از اين مردمند، و اگر ما نيز تو را پيروى كنيم مثل آنها خواهيم شد، كه اين با شرافت ما منافات داشته و از قدر و منزلت اجتماعى ما مى كاهد، و در اين گفتار اشاره اى هست به بطلان رسالت نوح (عليه السلام )، و اين اشاره از راه دلالت التزامى است ، به اين معنا كه لازمه گفتار آنان اين است كه رسالت آن جناب باطل باشد، چون عقيده عوام مردم اين است كه هر سخنى اگر حق و نافع باشد اول پولدارها و اشراف و نيرومندان آن را مى پذيرند، و اگر اين طبقه سخنى را رد كنند و طبقه پست جامعه يعنى بردگان و مستمندان كه بهره اى از مال و جاه و مقام اجتماعى ندارند آن را بپذيرند، آن سخن خيرى ندارد.))
به باور «زجاج» منظور اين است كه: اينان نيز به ظاهر به تو گرويده و از تو پيروى مىكنند، امّا در حقيقت و در ژرفاى دل به تو ايمان ندارند.
پارهاى «بادىء الرأى» را با همزه قرائت كردهاند كه در آن صورت تفسير آن اين است كه: اينان نيز با يك نگاه ظاهرى و سطحى، پيروى تو را برگزيدهاند؛ چرا كه اگر در اين مورد درست مىانديشيدند، از تو پيروى نمىكردند.
و پارهاى نيز «بادى الرأى» را مربوط به «اراذلنا» دانستهاند، كه در آن صورت مفهوم آيه اين است كه: پيروان تو را هر كس بنگرد در همان آغاز كار در مىيابد كه اينان فرومايگان جامعهاند.
وَما نَرى لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ
و ما براى تو و همراهانت هيچ امتياز و برترى بر خود نمىبينيم؛ چرا كه ملاك امتياز و معيارِ برترى، ثروت هنگفت، موقعيت و اقتدار اجتماعى و يا شرافت خانوادگى است و شما در اين محورها بر ما برترى نداريد.
((((و لا نرى لكم علينا من فضل )) - منظور از اينكه بطور مطلق فضيلت نوح را نفى كردند، تنها فضيلت هاى مادى نيست ، يعنى خواسته اند بگويند: تو از متاع دنيا چه دارى كه ما نداريم ؟ و نيز تو چيزى از امور غيبى از قبيل علم غيب و يا تاءييد به نيروئى ملكوتى ندارى ، كه اين عموميت نفى ، از وقوع نكره - فضل - در سياق نفى استفاده مى شود. كفار در اين سخن خود، مؤ منين را نيز شريك نوح (عليه السلام ) در دعوت او دانسته و همه را مخاطب قرار دادند كه : ((ما فضيلتى براى شما بر خود نمى بينيم )) و نگفتند: ((ما براى تو كه نوح هستى فضيلتى نمى بينيم )) و از اين تعبير بر مى آيد كه مؤ منين ، كفار را دعوت و تشويق مى كردند به اينكه شما نيز نوح را پيروى كنيد و طريقه ما را بپذيريد.
و معناى آيه اين است كه اين دعوت شما از ما - كه اين همه مزاياى حيات دنيوى از قبيل مال و فرزندان و علم و نيرو داريم - وقتى عمل درستى بود و اثر خود را مى بخشيد كه شما حد اقل يك مزيت بر ما مى داشتيد، يا علمتان بيشتر بود، يا از غيب آگاه مى بوديد و يا نيروى ملكوتيتان بيشتر بود كه قهرا ما را در برابر شما خاضع مى كرد، ولى ما هيچ يك از اين فضائل را در شما نمى بينيم ، پس چه علتى ايجاب مى كند كه ما پيرو شما شويم ؟
ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 304
و اگر ما كلام كفار را عموميت داده و گفتيم كه همه جهات فضل را شامل مى شود، - چه جهات مادى و چه جهات معنوى از قبيل علم غيب و نيروى ملكوتى - بر خلاف بيشتر مفسرين كه كلمه ((فضل )) را تنها بر برتريهاى مادى ، مانند اموال و نفرات و غيره تفسير كرده اند، براى اين بود كه ما از گفتار كفار كه كلمه ((فضل )) را بدون الف و لام در سياق نفى قرار دادند عموميت فهميديم . علاوه بر اين ، از پاسخى هم كه نوح (عليه السلام ) به اين كلام كفار داد همين عموميت استفاده مى شود، زيرا اگر منظور كفار خصوص برتريهاى مادى بود كافى بود كه نوح (عليه السلام ) در جواب آنان بفرمايد: مگر من ادعا كرده ام كه خزينه هاى خدا به دست من است كه شما منكر آنيد؟ (ادعاى من اين است كه من فرستاده خدايم )، ليكن نوح (عليه السلام ) به اين اكتفا نكرد، بلكه در پاسخ آنان فرمود: ((و لا اقول لكم عندى خزائن اللّه ، و لا اءعلم الغيب ، و لا اقول انى ملك ...)) - نه خزينه هاى خدا دست من است ، و نه علم غيب دارم ، و نه داراى نيروى ملكوتى هستم ...)) كه بيانش به زودى مى آيد ان شاء اللّه .))
چگونگى واكنش و دليل مخالفت آنان با رسالت و دعوت رهايى بخش و سعادت آفرين نوح، نشانگر آن است كه آنان مردمى حق ستيز و نادان بودند؛ چرا كه اگر آنان از راه دليل ونشانه خواستن از نوح بر رسالت آسمانىاش وارد مىشدند و از آن حضرت معجزههايى كه سند راستگويىاش باشد، مىخواستند، بخوبى در مىيافتند كه او پيامبر خداست و كسانى كه به او ايمان آوردهاند، بهراستى مردمى حقگرا و با ايمانند و آن كسانى كه به رويارويى و مخالفت با آن حضرت برخاستهاند بهراستى كفرگرا و حق ناپذيرند. امّا نبايد فراموش كرد كه طرز تفكّر و سبك استدلال دنيا داران و خود كامگان اين گونه است كه در بر خورد با مردم حقگرا وخدا جو آنان را تحقير مىكنند، و محروميت آنان از ثروت و قدرت را، دليل فرومايگى آنان مىشمارند و آنان را گرچه آگاه، پرواپيشه، خداجو و محبوب بارگاه خدا باشند، مردمى پست و بىارزش قلمداد مىكنند و در پايان سخن نيز گفتند:
بَلْ نَظُنُّكمْ كاذِبينَ.
بلكه ما شما را مردمى دروغگو مىپنداريم.
((كلمه ((بل )) اعراض از مطالب قبل از خود را ميرساند، و در اينجا اعراض از احتجاج قبلى را مى فهماند كه قبلا نيز به آن اشاره كرديم ، پس حاصل معناى اين جمله اين است كه ما نه تنها در شما فضيلتى نميبينيم كه پيرويتان را بر ما واجب كند، بلكه مطلب ديگرى اينجا هست كه ايجاب مى كند ما شما را پيروى نكنيم ، و آن اين است كه ما شما را دروغگو مى دانيم .
و معناى آيه ، آنطور كه از سياق برمى آيد - و خدا داناتر است - اين است كه وقتى در شما - صاحبان دعوت دينى - چيزى كه صحت دعوتتان را نشان دهد ديده نمى شود، و شما با اينكه از مزاياى حيات يعنى مال و جاه ، تهيدست هستيد، مع ذلك اصرار داريد كه ما تسليم شما شده و اطاعتتان كنيم ، همين اصرار شما اين گمان را در دل ما قوى مى سازد كه شما در اين ادعايتان دروغگو بوده و ميخواهيد به اين وسيله آنچه كه از امتيازات دنيوى كه در دست ما است از چنگ ما در آوريد.
و كوتاه سخن اينكه اين اصرار شما نشانه و شاهدى است كه عادتا اين فكر را در دل آدمى مى اندازد كه دعوت شما صرف يك دروغ ، و نيرنگى براى جمع كردن و به دست آوردن ثروت مردم و به دنبالش آقائى و رياست و حكومت بر مردم بيش نيست و اين نظير گفتار ديگرى است كه خداى تعالى - در مثل اين داستان - از كفار حكايت كرده و فرموده : ((فقال الملا الذين كفروا من قومه ما هذا الا بشر مثلكم يريد اءن يتفضل عليكم )).
و با اين بيان روشن مى شود كه چرا دروغگوئى را مستند به ظن كردند نه به جزم (چون گفتند: ما مى پنداريم كه شما دروغگوئيد، و نگفتيد: ما يقين داريم كه شمت دروغگوئيد، براى اينكه از اصرار نوح و يارانش اين خدس را زدند) و نيز روشن مى شود كه مراد از كذب ، كذب مخبرى است نه كذب خبرى . يعنى خواسته اند بگويند شما دروغگوئيد، نه اينكه بگويند خبرى كه مى دهيد دروغ است چون آن حضرات خبرى نداده بودند تا راست باشد يا دروغ . ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 306))
فولادوند: پس، سران قومش كه كافر بودند، گفتند: «ما تو را جز بشرى مثل خود نمىبينيم، و جز [جماعتى از] فرومايگانِ ما، آن هم نسنجيده، نمىبينيم كسى تو را پيروى كرده باشد، و شما را بر ما امتيازى نيست، بلكه شما را دروغگو مىدانيم.»
انصاریان: اشراف و سران کافر قومش گفتند: ما تو را جز بشری مانند خود نمی بینیم، و کسی را جز فرومایگان که نسنجیده و بدون اندیشه از تو پیروی کرده باشند مشاهده نمی کنیم، و برای شما هیچ برتری و فضیلتی بر خود نمی بینیم، بلکه شما را دروغگو می پنداریم.
تفسیر نور:
مخالفانِ حقّ، گاهى رهبران الهى را تضعيف كرده و مىگفتند: شما انسانهايى مثل ما هستيد، نه برتر از ما، گاهى پيروان آنها را كوچك مىشمرند و مىگفتند: آنها افرادى بىسر و پا و بىشخصيّت هستند، و گاهى مكتب را تضعيف مىكردند و مىگفتند: سخن شما دروغ و افترا يا سحر يا افسانههاى پيشينيان است و يا سخنان شما حرفهاى عادّى است كه اگر بخواهيم ما نيز مثل آن را مىآوريم.
1- معمولاً اشراف در خط اوّل مخالفان انبيا بودهاند. «فقال الملاء الذين كفروا»
2- مستكبران، از مساوات با تودهى مردم و خصوصاً محرومان ناراحت هستند. «هم اراذلنا»
3- كسانى كه وابستگى كمترى به دنيا دارند، بهتر و زودتر ايمان مىآورند. «مانراك اتّبعك الاّ الذين هم اراذلنا»
4- در ديد دنياپرستان، مال و ثروت ارزش است، نه حقّ و حقيقت. «ما نرى لكم علينا من فضل»
5 - مخالفان انبيا، برهان ندارند و آنچه مىگويند بر اساس ظنّ و گمان و وهم است. «بل نظنّكم»
6- عقل كفّار در چشم آنهاست. در اين آيه 3 بار كلمهى «ما نرى» آمده است.
أَرَأَيْتُمْ« آیا (چنین )دیدید، آیا نظر و رایتان (این )است » إِن كُنتُ « اگر باشم » بَيِّنَةٍ « دلیل روشن ، آیات واضح » آتَانِي « داد به من » مِّنْ عِندِهِ « از جانب خودش » عُمِّيَتْ « پوشیده شد ، مخفی شد » أَنُلْزِمُكُمُوهَا« آیا شما را به آن مجبور کنم » كَارِهُونَ « ناراضی ها، ناخشنودان ، کسانی کهناپسند می شمارند » (28)
پرتوى از منطق نوح
اينك قرآن در ترسيم منطق انسانساز و روشنگرانه نوح مىفرمايد:
قالَ يا قَوْمِ اَرَأَيْتُمْ اِنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبّى
نوح به آنان گفت: هان اى مردم! اگربا چشم خود ببينيد كه من بر دليلى روشن و معجزهاى آشكار از پروردگار خويش هستم و سندى به همراه دارم كه درستى و راستى رسالت مرا گواهى مىكند، آيا باز هم رسالت مرا انكار مىكنيد؟!
((پس اينكه فرمود: ((يا قوم اءراءيتم ان كنت على بينة من ربى )) جواب از اين گفته كفار است كه گفتند: ((ما نراك الا بشرا مثلنا)) منظور كفار (همانطور كه قبلا نيز گفتيم ) اين بوده كه در نوح چيزى بجز بشريت نيست ، و بشريت او نيز هيچ فرقى با بشريت ما ندارد، پس به چه ملاكى ادعا مى كند كه همه بشرها تابع او شوند؟ پس قطعا او در ادعاى نبوت كاذب بوده و مى خواهد با اين رسالت ادعائيش مردم را به دام انداخته اموالشان را ربوده و بر آنها رياست كند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 307
و چون اين قسمت از كلام كفار متضمن نفى رسالت آن جناب بود، دليلشان در اين گفتار اين بود كه آن جناب بشرى معمولى است ، و چيزى كه دلالت بر رسالتش و اتصالش به عالم غيب بكند با او نيست ، لذا لازم بود نوح (عليه السلام ) آنان را متوجه به چيزى كند كه آن چيز صدق گفتار و ادعاى رسالتش را ظاهر سازد و آن چيز غير از معجزهاى كه بر صدق رسول در ادعاى رسالت باشد نمى توانست باشد.
آرى ، رسالت ، نوعى اتصال به عالم غيب است ، اتصالى غير معمولى و خارق العاده و مردم نمى توانند يقين كنند به اينكه فلان مدعى رسالت به راستى چنين اتصالى را دارد مگر به اينكه يك امر خارق العاده ديگرى از او ببينند، امرى كه براى آنان يقين بياورد بر اينكه او در ادعاى رسالت صادق است ، به همين جهت نوح (عليه السلام ) در جمله ((يا قوم اراءيتم ان كنت على بينة من ربى )) اشاره كرد به اينكه همراه او بينه و آيت و نشانه معجزه آسائى از ناحيه خداى تعالى هست كه بر صدق او در ادعايش دلالت ميكند.
از همين جا روشن مى شود كه مراد از بينه و آيت ، معجزهاى است كه بر ثبوت رسالت صاحبش دلالت مى كند.
آرى اين معنا آن معنائى است كه سياق كلام به كلمه ((بينه )) مى دهد، پس نبايد به گفته آن مفسرى گوش داد كه گفته : مراد از بينه در اين آيه علم ضرورى و بديهى و مسلمى است كه يك پيامبر پيدا مى كند به اينكه پيامبر است . چون اين معنا از سياق آيه بيگانه و بدور است . ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 308))
به باور «ابن عباس» منظور اين است كه: اگر من بر اوج يقين و شناخت و بينش از آفريدگارى و گردانندگى و عظمت پروردگار خويش باشم، آيا باز هم رسالت مرا باورنمىكنيد؟!
پاسخ به كدامين بهانه؟
پاسخ نوح كه در ادامه ترديد افكنى و حق ستيزى آنان ترسيم گرديد، در حقيقت پاسخ از كدامين اشكال تراشى و بهانه جويى آنان است؟
در اين مورد ديدگاهها متفاوت است:
1 - به باور برخى پاسخ نوح در حقيقت جواب اين گفتار آنان بود كه آن بزرگوار و همراهان او را درغگو مىپنداشتند «بل نظنكم كاذبين؛» و گويى آنحضرت در پاسخ آنان مىفرمايد: اگر شما مرا از دروغگويان بپنداريد، آنگاه چه خواهيد گفت كه اگر بر خلاف پندار شما راستگو باشم و از سوى پروردگار خويش دليلى روشن ومعجزهاى آشكار به همراهم باشد؟ آيا باز هم به رسالت من گواهى نخواهيد داد؟
2 - امّا به باور پارهاى، گفتار نوح پاسخ آن بهانه جويى است كه مىگفتند: ما تو را جز انسانى همانند خويش نمىنگريم: «ما نريك اِلاَّ بشراً مثلنا؛» و آن حضرت پاسخ مىدهد كه درست است كه: من به ظاهر انسانى بسان شما، و از جنس شمايم، امّا از جانب خدا به رسالت بر گزيده شدهام و به من دليل و معجزهاى اشكار ارزانى گشته است؛ آيا اگر بر رسالت خويش سندى آشكار نيز داشته باشم، دعوت آسمانىام را گواهى نخواهيد كرد؟
از آيه شريفه اين نكته دريافت مىگردد كه سند رسالت و نبوّت و دليل آسمانى بودن دعوت و پيامى، معجزه آشكار است، و بشر بودن پيامبر به اين موضوع زيانى نمىرساند.
3 - از ديدگاه پارهاى گفتار نوح در حقيقت پاسخ از آن بهانه جويى آنان است كه مىگفتند: ما در كنار تو و در ميان كسانى كه پيروى تو را برگزيدهاند جز گروهى فرومايه و خوار را نمىنگريم: «و مانريك اتبعك الاّ الّذينهم اراذلنا؛» و آن حضرت در پاسخ آنان مىفرمود: از خدا بترسيد و به او پناه ببريد و به آن دليل آشكار ومعجزه روشن و رحمتى كه به آنان ارزانى شده است چنگ زنيد، و در پرتو وحى رسالت اوج گيريد و به مقام واقعى و فضيلت حقيقى كه در خور شأن انسان است پركشيد و بيهوده به اين دنياى پست و فناپذير دلخوش و سرمست نباشد، و بدانيد كه اگر جز اين باشد، فرومايه شما هستيد كه به جاى چنگ زدن به برهان آشكار و رحمت حق، به ارزشهاى ناپايدار دل بستهايد، نه اين حقگرايان.
4 - و از ديدگاه پارهاى ديگر، جواب از آن سخن آنان است كه مىگفتند: ما براى شما هيچ امتياز و برترى نمىبينيم: «و ما نرى لكم علينا من فضلٍ؛» و آن حضرت روشنگرى مىكند كه: به ثروت و قدرت ناپايدار ننازيد و آن را معيار برترى نشماريد، بلكه بيايد و از برهان روشن ودليل آشكار پيروى كنيد و ايمان و حقگرايى رامعيار بر ترى بدانيد.
5 - و به باور ما گفتار نوح در حقيقت پاسخى رسا و قانع كننده به همه بهانههاى آنان است.
وَ اتانى رَحْمَةً مِنْ عِنْدِه
و خدا رحمت و بخشايشى از نزد خود به من ارزانى داشته است، كه منظور مقام والاى رسالت است.
((ظاهرا نوح (عليه السلام ) در اين جمله به كتاب و علمى اشاره كرده كه خداى تعالى به وى داده بود، و در قرآن كريم مكرر آمده كه نوح (عليه السلام ) داراى كتاب و علمى بوده ، و همچنين در جاى ديگر قرآن نيز از ((علم و كتاب )) به ((رحمت )) تعبير شده ، آنجا كه فرموده : ((و من قبله كتاب موسى اماما و رحمة ))، و نيز فرموده : ((ونزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى ء و هدى و رحمة ))، و نيز فرموده : ((فوجدا عبدا من عبادنا آتيناه رحمة من عندنا))، و نيز فرموده : ((ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمة )).
ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 308))
فَعُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ
كه به خاطر عدم تفكّر و تدبّر شما اين نعمت و رحمت بر شما پوشيده مانده است.
((و اما اينكه در كلامش گفت : ((فعميت عليكم )) ظاهرا ضمير مؤ نث در ((عميت )) به رحمت برميگردد، و مراد اين است كه آن علم و معرفتى كه من دارم جهل شما و كراهتتان از حق ، آن را بر شما پوشانده ، با اينكه من تذكرش را به شما داده و آن را در بين شما منتشر ساختم . ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 309))
اَنُلْزِمُكُمُوها وَ اَنْتُمْ لَها كارِهُونَ.
آيا شما مىخواهيد من شما را به شناخت خدا و دين و آيين او مجبور سازم؟! اگر چنين كارى را انتظار داريد، بدانيد كه اين كار نه از من ساخته است و نه با وحى و رسالت ساز گار است.
و ممكن است مفهوم آيه اين باشد كه: آيا مىخواهيد من شما را به پذيرش رسالت و دين و يا دليل و برهان مجبور سازم؟!
و شايد منظور اين است كه: رسالت و وظيفه من تنها اين است كه شما را به سوى دليل وبرهان راه نمايم، امّا وظيفه من هرگز مجبور ساختن ديگران به پذيرش آن نيست.
((نفى اجبار و اكراه در دين ، در شريعت نوح كه كهن ترين شرايع است تشريع شده بود
((اءنلزمكموها و انتم لها كارهون )) - ماده و مصدر الزام كه فعل ((نلزم )) صيغه متكلم مع الغير از مضارع آن است به معناى آن است كه چيزى را آنچنان مقارن و همراه چيزى ديگر كنى كه از آن جدا نشده و همواره با آن باشد، و منظور از اينكه پرسيد ((آيا من مى توانم آن رحمت را به شما الزام كنم با اينكه شما از آن كراهت داريد؟)) اين است كه ((آيا من مى توانم شما را به قبول آن و يا به عبارت ديگر به ايمان آوردن به خدا و آيات او اجبار كنم ؟ و آيا مى توانم شما را به زور وادار سازم كه آثار معارف الهى يعنى نور و بصيرت را دارا شويد؟)).
و معناى آيه - كه خدا داناتر است - اين است كه شما مردم به من خبر دهيد آيا اگر نزد من آيت و نشانه اى به صورت معجزه باشد كه رسالتم را با اينكه بشرى مثل شما هستم تصديق كند، و نيز نزد من همه آن چيزهايى كه رسالت نيازمند به آن است يعنى كتاب و علمى كه شما را به سوى حق هدايت كند موجود باشد - وليكن عناد و تكبر شما وادارتان كرد به اينكه بدون درنگ و بدون اينكه در كار من تحقيق و فكر كنيد دعوتم را رد كنيد و در نتيجه آن كتاب و علم بر شما پوشيده ماند، - آيا در چنين وصفى باز هم بر ما واجب است كه شما را به قبول آن دعوت مجبور كنيم ؟.
و خلاصه كلام اينكه جناب نوح خواسته است بفرمايد نزد من همه چيزهايى كه رسالت از ناحيه خدا بدان نيازمند است موجود است و من شما را به آن چيزها آگاه كردم اما شما از در تكبر و طغيان ، به آن ايمان نياورديد، و ديگر بر من لازم نيست كه شما را در قبول آن مجبور سازم چون در دين خداى سبحان هيچ اجبارى نيست .
در اين كلام حضرت نوح (عليه السلام ) تعريضى است به كفار به اينكه حجت بر شما تمام شد و حقيقت امر برايتان معلوم و روشن گرديد اما با اين حال ايمان نياورديد، و تازه داريد دنبال چيزى ميگرديد كه به خاطر آن ايمان بياوريد،
ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 309
و آن چيز غير از اجبار و الزام چيز ديگرى نيست ، پس اينكه گفتيد: ((ما نراك الا بشرا مثلنا)) در حقيقت درخواست اجبار از شما است ، و در دين خدا اجبار نيست .
و اين آيه از جمله آياتى است كه اكراه را در دين خدا نفى كرده و دلالت مى كند بر اينكه مساءله اجبار نكردن ، خود يكى از احكام دينى است كه در همه شرايع و حتى قديمى ترين آنها كه شريعت نوح (عليه السلام ) است تشريع شده و تا به امروز نيز به قوت خود باقى بوده و نسخ نگرديده است .))
فولادوند: گفت: «اى قوم من، به من بگوييد، اگر از طرف پروردگارم حجتى روشن داشته باشم، و مرا از نزد خود رحمتى بخشيده باشد كه بر شما پوشيده است، آيا ما [بايد] شما را در حالى كه بدان اكراه داريد، به آن وادار كنيم؟»
انصاریان: نوح گفت: ای قوم من! مرا خبر دهید: اگر من بر دلیل روشنی از سوی پروردگارم متکی باشم و مرا از نزد خود رحمتی عطا کرده باشد که بر شما مخفی مانده [باز هم نبوّت مرا تکذیب می کنید؟] آیا [در صورتی که اجباری در پذیرش دین نیست] می توان شما را به پذیرش آن دلیل روشن در حالی که آن را خوش ندارید، وادار کنیم؟.
تفسیر نور:
اين آيه به دو ايراد مخالفان كه در آيهى قبل مطرح شد پاسخ مىدهد:
الف: كفّار مىگفتند: تو انسانى مثل ما هستى. آيه پاسخ مىدهد: گرچه من در ظاهر مانند شما هستم، امّا مورد لطف و رحمت مخصوص پروردگار قرار گرفتهام و به من وحى مىشود.
ب: مخالفان مىگفتند: پيروان تو افرادى سادهلوح و كوته فكر هستند. آيه پاسخ مىدهد كه چنين نيست. گرچه آنها در ظاهر از شما ضعيفترند، امّا با ديدن بيّنه و برهان ايمان آوردند، نه بىدليل.
انبيا در برابر مخالفان خود سعهى صدر دارند، در مقابل آن همه سخنان ناروا و تهمتهاى نابجا، باز هم سخن از منطق و برهان و عاطفه مىزنند.
1- انبيا از مردم، با مردم و نسبت به مردم مهربان بودهاند. «قال يا قوم»
2- در شيوهى تبليغ، از اهرم عاطفه استفاده كنيم. «يا قوم»
3- دعوت انبيا همراه با بيّنه و برهان بوده است. «كنت على بيّنةٍ»
4- مقام نبوّت، يك رحمت الهى است. «رحمةً من عنده»
5 - انبيا تمام كمالات خود را از خدا مىدانند. «من ربّى، من عنده»
6- كسى كه نتواند برهان، معنويّت و نبوّت را درك كند، كور است. «فعمّيت عليكم»
7- انسان در انتخاب دين و مذهب اختيار دارد. «انلزمكموها»
8 - تا انسان زمينهى پذيرش حقّ را دارا نباشد، نمىتواند از نور وحى استفاده كند. «انتم لها كارهون»
الجدول:
سورة هود (11) :
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُّبِينٌ (25)
الإعراب:
(الواو) استئنافيّة (اللام) لام القسم لقسم مقدّر (قد) حرف تحقيق (أرسلنا) فعل ماض مبنيّ على السكون.. و (نا) ضمير فاعل (نوحا) مفعول به منصوب (إلى قوم) جارّ ومجرور متعلّق ب (أرسلنا) ، و (الهاء) ضمير مضاف إليه (إنّ) حرف مشبّه بالفعل و (الياء) ضمير في محلّ نصب اسم إنّ (اللام) حرف جرّ و (كم) ضمير في محلّ جر متعلّق ب (نذير) وهو خبر إنّ مرفوع (مبين) نعت لنذير مرفوع.
أَن لَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ أَلِيمٍ (26)
الإعراب:
(أن) حرف تفسير [1] ، (لا) ناهية جازمة (تعبدوا) مضارع مجزوم وعلامة الجزم حذف النون.. والواو فاعل (إلّا) أداة حصر (الله) لفظ الجلالة مفعول به منصوب (إنّي) مثل الأول (أخاف) مضارع مرفوع، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنا (عليكم) مثل لكم متعلّق ب (أخاف) [2] ، (عذاب) مفعول به منصوب (يوم) مضاف إليه مجرور (أليم) نعت ليوم مجرور [3] .
[1] سبق الحرف بفعل فيه معنى القول دون حروفه وهو قوله: إنّي لكم نذير مبين أي أنذركم أي أقول لكم منذرا وثمّة توجيهات أخرى جائزة كما في الآية[2] من هذه السورة (الجزء 11) .
[2] أو بمحذوف حال من عذاب.
[3] الألم يصف العذاب لا اليوم، ولذا فهو من الإسناد المجازيّ.
فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَوْمِهِ مَا نَرَاكَ إِلَّا بَشَرًا مِّثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ الرَّأْيِ وَمَا نَرَى لَكُمْ عَلَيْنَا مِن فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبِينَ (27)
الإعراب:
(الفاء) عاطفة (قال) فعل ماض (الملأ) فاعل مرفوع (الذين) اسم موصول مبنيّ في محلّ رفع نعت للملأ، (كفروا) فعل ماض وفاعله (من قوم) جارّ ومجرور متعلّق بحال من فاعل كفروا و (الهاء) مضاف إليه (ما) نافية (نرى) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الألف، والفاعل ضمير مستتر تقديره نحن و (الكاف) ضمير مفعول به (إلّا) أداةحصر (بشرا) مفعول به ثان منصوب [1] ، (مثل) نعت ل (بشرا) منصوب و (نا) ضمير مضاف إليه [2] ، (الواو) عاطفة (ما نراك) مثل الأولى (اتّبع) فعل ماض و (الكاف) مفعول به (إلّا) مثل الأولى (الذين) موصول في محلّ رفع فاعل [3] ، (هم) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (أراذل) خبر مرفوع و (نا) ضمير مضاف إليه (بادي) ظرف زمان منصوب متعلّق ب (اتّبع) [4] ، (الرأي) مضاف إليه مجرور (الواو) عاطفة (ما نرى) مثل الأولى (لكم) مرّ إعرابه متعلّق بمحذوف مفعول به ثان ل (نرى) ، (على) حرف جرّ و (نا) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف حال من فضل- نعت تقدّم على المنعوت- (من) حرف جرّ زائد (فضل) مجرور لفظا منصوب محلّا مفعول به أوّل (بل) حرف إضراب (نظنّكم) مثل نراك، والضمّة ظاهرة (كاذبين) مفعول به ثان منصوب وعلامة النصب الياء.
[1] أو حال إذا كانت الرؤية بصريّة. [.....]
[2] أو حال ثانية من ضمير الخطاب.
[3] يجوز أن يكون (إلّا) حرفا للاستثناء، والذين بدل من الفاعل المقدّر أي ما نراك اتّبعك إنسان إلّا الذين.. ويجوز أن يكون الموصول منصوبا على الاستثناء.
[4] أو بفعل نراك. وقد جاء في لسان العرب: «وانتصاب من همز ومن لم يهمز- أي بادئ أو بادي- بالاتباع على مذهب المصدر أي اتّبعوك اتّباعا ظاهرا أو اتّباعا مبتدأ. وإذا كانت بادي الرأي بمعنى ظاهر الرأي يجوز إعرابها منصوبة على نزع الخافض أي: في بادي الرأي» .
الصرف:
(أراذل) ، جمع أرذل- بضمّ الذال- وهو جمع رذل- بسكونها- صفة مشتقّة غلبت عليها الاسميّة ولا يكاد يذكر الموصوف معها، كالأبطح والأبرق. وقيل (أراذل) هو جمع أرذل زنة أكبر فهو ليس جمع الجمع، ووزن أراذل أفاعل.
(بادي) ، إمّا من فعل بدأ وزنه فاعل أي بادئ ثمّ خفّفت الهمزة فانقلب ياء لانكسار ما قبله.. أو هو من فعل بدا يبدو وزنه فاعل، وفيه إعلال بقلب الواو ياء لسكونها وانكسار ما قبلها أصله بادو.. وفي كلا الاعتبارين هو مصدر مثل العافية والعاقبة.
(الرأي) ، وهو الرؤية بالعقل كما الرؤية بالعين.. انظر الآية (13) من سورة آل عمران.
قَالَ يَا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِن كُنتُ عَلَى بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّي وَآتَانِي رَحْمَةً مِّنْ عِندِهِ فَعُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ أَنُلْزِمُكُمُوهَا وَأَنتُمْ لَهَا كَارِهُونَ (28)
الإعراب:
(قال) فعل ماض، والفاعل هو (يا) أداة نداء (قوم) منادى مضاف منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل الياءالمحذوفة و (الياء) المحذوفة للتخفيف مضاف إليه (الهمزة) للاستفهام (رأيتم) فعل ماض مبنيّ على السكون.. و (تم) ضمير فاعل بمعنى أخبروني، ومفعول رأيتم محذوف دلّ عليه لفظ البيّنة بعد الشرط أي أرأيتم البيّنة (إن) حرف شرط جازم (كنت) فعل ماض ناقص في محلّ جزم فعل الشرط.. و (التاء) اسم كان (على بيّنة) جارّ ومجرور خبر كنت (من ربّ) جارّ ومجرور نعت لبيّنة و (الياء) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (آتى) فعل ماض مبنيّ على الفتح المقدّر على الألف و (النون) للوقاية و (الياء) ضمير مفعول به، والفاعل هو (رحمة) مفعول به ثان منصوب (من عند) جارّ ومجرور نعت لرحمة و (الهاء) ضمير مضاف إليه (الفاء) عاطفة (عمّيت) فعل ماض مبنيّ للمجهول.. و (التاء) للتأنيث، ونائب الفاعل ضمير مستتر تقديره هي- أي البيّنة- (على) حرف جرّ و (كم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (عمّيت) ، (الهمزة) للاستفهام (نلزم) مضارع مرفوع و (كم) ضمير مفعول به و (الواو) زائدة هي حركة إشباع الميم و (ها) ضمير مفعول به ثان. والفاعل نحن للتعظيم (الواو) واو الحال (أنتم) ضمير منفصل مبني في محلّ رفع مبتدأ (اللام) حرف جرّ و (ها) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (كارهون) وهو خبر المبتدأ مرفوع وعلامة الرفع الواو.