آفرينش جهان هستى و هدف از آن:

نگرشى بر واژه‏ هایآیات  8-11 سوره هود

أَخَّرْنَا     «به تاخیر انداختیم »      أُمَّةٍ مَّعْدُودَةٍ«زمان محدود ، زمان معین ، (امه: به مجموعه ای از افراد و یا مقدار زمان گفته شده است)»     لَّيَقُولُنَّ    « همانا مسلما می گویند »     مَا يَحْبِسُهُ     « چه چیز حبس می کند آن را ، چه چیز باز می دارد آن را »      أَلَا    « آگاه باش »             يَوْمَ يَأْتِيهِمْ       « روزی که می آید به سوی آنها »      مَصْرُوفًا     « برگردانده شده ، دفع شده »       حَاقَ بِهِم    « آنها را احاطه کرد، فرا گرفت آنها را »         يَسْتَهْزِئُونَ   « مسخره می کنند»  (8)

در اين آيه مورد بحث مى‏فرمايد:

وَلَئِنْ أَخَّرْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ اِلى‏ أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ لَيَقُولُنَّ ما يَحْبِسُهُ‏

و اگر ما بر اساس حكمت و رحمت خود عذاب نابود كننده را از اين كفر گرايان و بيداد پيشگان تاسر آمدى معيّن و معلوم به تأخير افكنيم، كوته بينانه و از روى تمسخر مى‏گويند: اگر اين وعده عذاب و كيفر راست بود، چه چيز آن را به تأخير افكند؟!

((حرف ((لام )) در آغاز آيه لام قسم است ، و به همين جهت جواب سوگند را با آوردن حرف لام و با نون تاءكيد مؤ كد نموده و فرمود: ((ليقولن )). و معناى آيه اين است : و سوگند ميخورم كه اگر ما عذابى را كه اين كفار مستحق آنند تا مدتى معين از آنان تاءخير بيندازيم ، به استهزاء خواهند گفت : چه چيز خدا را از فرستادن عذاب جلوگيرى كرد پس چرا آن عذاب را بر ما نازل نكرد؟ و چرا آن بلاء بر سر ما نيامد؟

و در اين آيه اشاره و بلكه دلالت است بر اينكه كفار، وقتى از كلام خداى تعالى و يا از زبان پيامبر گرامياش وعده عذابى را شنيدند كه مفرى از آن نبود، و وقتى ديدند كه خدا از در رحمتش نسبت به آنان ، آن عذاب را نفرستاد، دست به تمسخر زده و از در استهزاء گفتند: ((پس آن عذاب چه شد و چرا نيامد؟)) مؤ يد اين دلالت اين است كه در آخر آيه فرموده : ((الا يوم ياتيهم ليس مصروفا عنهم - آگاه باشند كه روزى كه آن عذاب بيايد ديگر از آنان بر نخواهد گشت )).

و با اين بيان اين نظريه تاءييد مى شود كه اين سوره يعنى سوره هود بعد از سوره يونس كه در آن آمده بود: ((و لكل امة رسول فاذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط...)) نازل شده ، (در سوره يونس اين تهديد به گوش ‍ كفار خورده و چون عملى نشده گفته اند: چرا آن عذابى كه جمله ((قضى بينهم بالقسط)) ما را به آن تهديد مى كرد نازل نشد، لذا در سوره هود در آيه مورد بحث ، اين گفتارشان نقل شده ).

هر نعمتى كه خدا اعطا مى كند، رحمتى از او است و بشر طلبكار آن نبوده تا با گرفتن آننوميد شده ، كفران بورزد

((الى امة معدودة )) - كلمه ((امت )) به معناى حين و وقت است همچنانكه در آيه ((سورة يوسف  آيه 45 :

وَقَالَ الَّذِي نَجَا مِنْهُمَا وَادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ ....

فولادوند: و آن كس از آن دو [زندانى‌] كه نجات يافته و پس از چندى [يوسف را] به خاطر آورده بود گفت: «مرا به [زندان‌] بفرستيد تا شما را از تعبير آن خبر دهم.»

انصاریان: از آن دو زندانی آنکه آزاد شده بود و پس از مدتی [یوسف را] به یاد آورد گفت: من یقیناً شما را از تعبیر آن آگاه می کنم، پس [مرا به زندان] بفرستید.)) به اين معنا آمده است

و چه بسا ممكن است كه منظور از امت ، جماعت باشد، و معناى آيه اين باشد كه : و اگر ما عذاب كفار را تا رسيدن جماعتى معدود تاءخير بيندازيم ، خواهند گفت : چرا آن عذاب را نفرستاد، و منظور از جماعت معدود مؤ منين باشد، چون خداى سبحان وعده داده كه روزى ، اين دين را به دست قومى صالح تاءييد مى كند، قومى كه هيچ چيزى را بر دين خدا مقدم نميدارند، و چون اين قوم فراهم آيند در آن هنگام خداى تعالى دينى را كه براى آنان پسنديده بلا مانع و بدون مزاحم مى كند: ((سورة المائدة  آيه 54 :

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ .......

فولادوند: اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، هر كس از شما از دين خود برگردد، به زودى خدا گروهى [ديگر] را مى‌آورد كه آنان را دوست مى‌دارد و آنان [نيز] او را دوست دارند. [اينان‌] با مؤمنان، فروتن، [و] بر كافران سرفرازند. در راه خدا جهاد مى‌كنند و از سرزنش هيچ ملامتگرى نمى‌ترسند..))

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 231

و نيز فرموده : ((سورة النور  آيه 55 :

وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا .......

فولادوند: خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند، وعده داده است كه حتماً آنان را در اين سرزمين جانشين [خود] قرار دهد؛ همان گونه كه كسانى را كه پيش از آنان بودند جانشين [خود] قرار داد، و آن دينى را كه برايشان پسنديده است به سودشان مستقر كند، و بيمشان را به ايمنى مبدل گرداند، [تا] مرا عبادت كنند و چيزى را با من شريك نگردانند،.))، و اين احتمال عيبى ندارد.

بعضى از مفسرين گفته اند: منظور از كلمه ((امت ))، جماعت است ، اما جماعتى كه بعد از اين كفار مى آيند و كافرتر از اينان هستند و بر كفر خود اصرار ميورزند، آن وقت خداى تعالى به عذاب انقراض ‍ گرفتارشان مى كند، همانطور كه در زمان نوح (عليه السلام ) چنين كرد. وجه ديگرى كه در معناى آيه گفته اند اين است كه : منظور از امت ، جماعت است ، ولى جماعتى كه بعد از اين كفار مى آيند و بر معصيت خدا پافشارى مى كنند، و قيامت براى آنان بپا مى شود.

ليكن اين دو وجه سخيف و نادرست است ، زيرا اساس آن دو، بر يك مبناى غلطى است ، و آن اين است كه معذبين ، كفار آينده اند، نه همان كفارى كه استهزاءشان در آيه نقل شد، با اينكه ظاهر جمله : ((الا يوم ياتيهم ...)) اين است كه معذبين همان استهزاء كنندگانى هستند كه گفتند: ((ما يحبسه )).))

ودر روايتى از دو امام راستين حضرت باقر و صادق عليهما السلام آورده‏اند كه: منظور از «امّة معدوده» در اين آيه شريفه ياران آگاه و پرواپيشه و عدالت خواه حضرت مهدى(عج)، آن اصلاح‏گر بزرگ عصرها و نسلهاست كه به شمار اصحاب «بدر» اندكى فراتر از سيصد و ده تن مى‏باشند و به هنگام قيام آن حضرت بسان ابرهاى پاييزى در كنار هم گرد خواهند آمد.

در ادامه آيه شريفه مى‏فرمايد:

أَلا يَوْمَ يَأْتيهِمْ لَيْسَ مَصْرُوفاً عَنْهُمْ‏

هان بهوش باشيد! اين عذاب و كيفرى كه دير آمدنش را به باد تمسخر گرفته‏اند، هرگاه خدا بخواهد در همان سر آمد مقرّر و هنگامه معلوم بر آنان فرود خواهد آمد و هيچ قدرتى نمى‏تواند آن را باز گرداند و كفر گرايان را پناه دهد.

وَحاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ. (8)

و آنگاه همان عذابى كه آن را به تمسخر مى‏گرفتند، آنان را فروگرفته و بدان گرفتار خواهد شد!

((((الا يوم ياتيهم ليس مصروفا عنهم و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤ ون )) - اين آيه به منزله جواب از گفتار كفار است كه گفتند: ((ما يحبسه )) و اين سؤ ال ، گفتارى است كه در موقعيت استهزاء واقع شده چون در معناى رد آن عذابى است كه با آن تهديد شدند و حاصلش ‍ اين بود كه : اگر اين عذابى كه خداى تو ما را به آن تهديد مى كند حق بود در نازل كردنش درنگ نميكرد، و هيچ سببى نيست كه خدا به انتظار آن سبب از فرستادن عذاب صرفنظر كند، چون اگر سببى باشد، ايمان آوردن ما است ، كه ما ابدا ايمان نخواهيم آورد و از كفر خود دست بر نخواهيم داشت ، پس درنگ در فرستادن عذاب هيچ وجه صحيحى ندارد و وجه صحيح در تعجيل آن است ، و اين خود كاشف است از اينكه تهديد مذكور از قبيل تهديد كاذب است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 232

خداى تعالى از اين سخن كفار پاسخ داد به اينكه آن عذاب بزودى خواهد آمد و هيچ عاملى نمى تواند آن را از اين كفار برگرداند، بلكه عذابى كه به آن استهزاء مى كردند آنان را فرا خواهد گرفت .

با اين بيان روشن مى شود كه عذابى كه خداى تعالى كفار را با آن تهديد كرده عذاب دنيوى بوده كه خيلى زود بر آنان نازل مى شده و بر اين اساس ‍ اين آيه و آيه قبل از آن هر يك ، يكى از هوسهاى جاهلانه كفار را ذكر مى كند، آيه قبلى تذكر مى دهد كه وقتى مساءله قيامت بر كفار گفته مى شود، و از عذاب روز قيامت انذار مى شوند، مى گويند: اين سخن سحرى است آشكار، و آيه مورد بحث يادآور مى شود كه وقتى عذاب موعود تا مدتى تاءخير انداخته ميشود و خبرش به آنان مى رسد، از در استهزاء مى گويند: چه شد كه تاءخير افتاد؟))

فولادوند: و اگر عذاب را تا چندگاهى از آنان به تأخير افكنيم، حتماً خواهند گفت: «چه چيز آن را باز مى‌دارد؟» آگاه باش، روزى كه [عذاب‌] به آنان برسد از ايشان بازگشتنى نيست، و آنچه را كه مسخره مى‌كردند آنان را فرو خواهد گرفت.

انصاریان: و اگر عذاب را از آنان تا مدتی اندک به تأخیر اندازیم، مسلماً [از روی استهزا] خواهند گفت: چه عاملی آن را [از آمدن] باز می دارد؟! آگاه باشید! روزی که عذاب به آنان رسد، از آنان بازگشتنی و بازداشتنی نیست و عذابی را که همواره مسخره می کردند، آنان را فراخواهد گرفت.

أَذَقْنَا   « چشاندیم »   رَحْمَةً    « مهربانی، (نعمت )»    نَزَعْنَا     « کندیم ، گرفتیم »     لَيَئُوسٌ   « (لـَ +یئوس)البته ، بسیار مایوس و ناامید ، (یئوس : صیغه مبالغه از ماده « یاس» به معنی بسیار ناامیدکننده ) »        كَفُورٌ   « بسیار کفر ورزنده »  (9)

در اين آيه مورد بحث، آفريدگار هستى به كفران و نا سپاسى انسان در برابر نعمت‏هاى گوناگون زندگى و كم ظرفيتى و ناتوانى او در برابر فراز و نشيب‏ها و مشكلات، اشاره كرده و مى‏فرمايد:

وَلَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنسَانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنَاهَا مِنْهُ إِنَّهُ لَيَئُوسٌ كَفُورٌ (9)

و اگر از سوى خود نعمت سلامت و گشايش در ثروت و امكانات و فرزندان و ديگر نعمت‏هاى زندگى به انسان ارزانى داريم و طعم گواراى آنها را به او بچشانيم، آنگاه آنها را بر اساس مصلحتى كه ما مى‏دانيم از او باز گيريم، او كه شيوه‏اش نوميدى و ناسپاسى است، دچاريأس و نوميدى شده و ناسپاسى پيشه مى‏سازد.

((در مجمع البيان ميگويد: كلمه ((ذوق )) - كه فعل ((اذقنا)) از آن گرفته شده - به معناى آن است كه چيزى را براى اينكه بفهمى چه طعمى دارد در دهان بگذارى .

و اگر خداى سبحان در اين آيه حلال كردن لذات را براى انسانها اذاقه و چشاندن خوانده براى اين است كه بفهماند لذات دنيا مانند طعم غذاها ناپايدار است و به سرعت از بين مى رود، نظير تعبيرهاى زير كه درباره لذات دنيا كرده اند، يكى گفته : ((ظلى است زائل )) يعنى سايهاى است زودگذر، ديگرى گفته : رؤ ياهاى شيرينى است كه پس از بيدارى اثرى از آن نمييابى .

و كلمه ((نزع )) كه فعل ((نزعنا)) از آن گرفته شده به معناى كندن چيزى از جائى است (كه در آن استقرار يافته )، و كلمه ((يؤ س )) بر وزن فعول ، صيغه مبالغه از ماده ((ياءس : نوميدى )) است ، و ياءس ‍ عبارت از حالتى است كه يقين كنى آن چيزى كه اميد و انتظارش را دارى تحقق نخواهد يافت ، و نقيض اين حالت را ((رجاء: اميد)) گويند.

هر نعمتى كه كه خدا عطا مى كند، رحمتى از اوست و بشر طلبكار آن نبوده تا با گرفتن آن نوميد شده ، كفران بورزد

و در اين آيه رحمت به جاى نعمت به كار رفته ، با اينكه نعمت چشيدنى است نه رحمت ، و جا داشت بفرمايد: ((و لئن اذقنا الانسان منا نعمة ))، و اگر اينطور نفرمود، براى اين است كه اشاره كند به اينكه هر نعمتى كه خداى تعالى به انسان مى دهد مصداقى از رحمت خدا است ،

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 233

زيرا حاجتى از انسان را برطرف مى سازد، در حالى كه خود انسان استحقاق آن را ندارد و طلبكار از خداى تعالى نيست . و معناى آيه اين است : اگر ما به انسان چيزى از نعمتهايى كه انسان ، متنعم به آن است بدهيم و سپس از او نزع كنيم و بگيريم ، دچار ياس شده به شدت نوميد مى گردد، تا اين حد كه گوئى بازگشت مجدد آن نعمت را غير ممكن ميداند، آنگاه به كفران نعمت ما ميپردازد، تو گويى خود را طلبكار ما در آن نعمت ميدانسته و آن را حق ثابت خود مى پنداشته كه ما محكوم به دادن آن هستيم ، و گويا اصلا ما را مالك آن نعمت نميدانسته ، پس انسان طبعا بگونه اى است كه هنگامى چيزى از او گرفته مى شود ماءيوس ‍ مى گردد و كفران ميورزد آفريده شده است .

نكته ديگرى كه در اين آيه هست اين است كه با اينكه موضوع مورد بحث ، كفار بودند، از سرشت انسان سخن رانده ، براى اينكه بفهماند صفتى كه ما براى انسان ذكر كرديم خاص كفار نيست ، بلكه صفت نوع بشر است .))

گفتنى است كه آيه شريفه به كفرگرايان اشاره دارد كه خداى فرزانه را نمى‏شناسند ونمى‏دانند كه ذات پاك او فرزانه و همه كارهايش از روى حكمت است و هيچ نعمتى را جز بر اساس حكمت، نه به كسى ارزانى مى‏داد و نه از او مى‏ستاند!

فولادوند: و اگر از جانب خود رحمتى به انسان بچشانيم، سپس آن را از وى سلب كنيم، قطعاً نوميد و ناسپاس خواهد بود.

انصاریان: و اگر از سوی خود رحمتی [چون سلامتی، ثروت، اولاد و امنیت] به انسان بچشانیم، سپس آن را [به علتی حکیمانه] از او سلب کنیم [نسبت به آینده زندگی] بسیار نومید شونده و [نسبت به نعمت هایی که دارا بود] بسیار کفران کننده است.

نَعْمَاءَ    « نعمتی که اثر آن در چهره آشکار است »   ضَرَّاءَ      « ضرر ، گرفتاری ، بیماری »      مَسَّتْهُ   « به او رسید »  لَيَقُولَنَّ  « مسلما می گویند »  ذَهَبَ     « رفت »     السَّيِّئَاتُ     « گرفتاری ها ، بدی ها »     عَنِّي     « (عن +ی ) از من »       فَرِحٌ    « خوشحالی ، شادی و شادمانی »                فَخُورٌ« بسیار فخرفروش ، خودستا»  (10)

در پنجمين آيه مورد بحث مى‏افزايد:

وَلَئِنْ اَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّيِّئاتُ عَنّى‏

و اگر پس ار درد و رنجى كه به او رسيده است، نعمتى به وى ارزانى داريم و طعم گواراى لذّتهاى دنيا را به او بچشانيم، بى‏درنگ به هنگام آمدن نعمت مى‏گويد: رنجها و مشكلات از من دور شد و ديگر باز نخواهد گشت. بدين سان دچار آفت غرور گشته و سپاس ارزانى دارنده نعمت و سلامت را نخواهد گذارد.

گفتنى است كه منظور از واژه «سيئات»، دردها و رنجها و بيماريهاست!

إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ. (10)

چرا كه او شادمان و فخر فروش است. و به همين جهت است كه نه در برابر دردها ورنجها و فراز و نشيب‏هاى زندگى شكيبايى پيشه مى‏سازد و نه به هنگامه ارزانى شدن نعمت‏ها و امكانات، سپاس آنها را مى‏گزارد.

((در مجمع البيان گفته : كلمه ((نعماء)) به معناى انعامى است كه اثر آن بر صاحبش ظاهر باشد، و ((ضراء)) به معناى بلاء و مضرتى است كه از حال پريشان صاحبش خبر دهد، زيرا اين دو كلمه از مجراى كلماتى گرفته شده اند كه مخصوص حكايت احوال ظاهرى است ، مانند كلمه ((حمراء: قرمزى )) (كه سرخيش واضح و ظاهر است ) و كلمه ((عيناء: خوش چشمى )) (كه زيبائى چشمش بر همه روشن است )، علاوه براين ، اين دو كلمه دلالت بر مبالغه نيز دارند، و كلمه ((فرح )) به معناى سرور است ، و اين دو كلمه (فرح و سرور) نظير هم هستند، و هر دو به معناى باز شدن قلب به خاطر چيزى است كه از آن لذت ميبرد، و ضد اين دو كلمه ((غم )) (با تشديد ميم ) است - تا آنجا كه ميگويد: و كلمه ((فخور)) به معناى كسى است كه زياد فخرفروشى مى كند، و يا با شمردن فضايل خود مى خواهد خود را يك سر و گردن از ديگران بلندتر جلوه دهد، و اين كلمه هر جا اطلاق شود ذم است ، چون دلالت بر تكبر دارد، تكبر بر كسى كه تكبر بر او جايز نيست .

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 234

و منظور از سيئات به قرينه مقام ، مصائب و بلاهايى است كه نزول آن بر آدمى ، انسان را بد حال و غمگين و دردمند و پريشان كند. و معناى آيه اين است كه : اگر ما انسان را بعد از آنكه گرفتار بود به نعمتى برسانيم حتما ميگويد شدائد از من برطرف شد. و اين گفتار كه قرآن به عنوان زبان حال از جنس بشر حكايت مى كند كنايه است از اينكه وضع بشر چنين است كه بعد از رفع گرفتاريش خاطر جمع مى شود كه ديگر آن شدائد و مصائب بر نميگردد.

و اينكه فرمود: ((انه لفرح فخور)) به منزله تعليل براى جمله ((ليقولن ذهب السيئات عنى )) است كه مى فرمايد: علت خاطر جمعيش اين است كه او آنچنان خوشحال مى شود كه خيال مى كند هميشه در اين حال باقى خواهد ماند چونكه نعمت را بعد از بلاء چشيده است (و در دلش جائى براى فكر صحيح باقى نميماند)، و اگر او فكر مى كرد كه آنچه از نعمت كه در اختيار او است زوال پذير است و نمى توان به بقاء و دوام آن اعتماد نمود، چون امر به دست او نيست ، بلكه به دست غير او است همچنانكه احتمال دارد كه آنچه از گرفتاريها و مصائب كه از او برطرف شده دوباره برگردد، در اين صورت ديگر خوشحال نميشد، چون هيچ انسان عاقلى درباره امرى مستعار و ناپايدار خوشحالى نميكند. همچنانكه علت فخور بودنش همان سرور است ، انسان وقتى به نعمتى مى رسد بر ديگران فخرفروشى مى كند، با اينكه فخر، مخصوص كرامت و فضيلتى است كه خود انسان براى خود كسب كرده باشد، نه فضايلى (از قبيل زيبايى ، خوشقامتى ، سلامت ، ثروت و هر نعمت ديگر كه ) به انسان داده شده است . پس ، از فخرفروشى اينگونه انسانها فهميده مى شود كه او نعمت را از خودش و اختيار آن را به دست خودش ميداند نه به دست ديگرى ، و كسى را سراغ ندارد كه نعمت را از او سلب كند، و يا گرفتاريهائى كه داشته به او برگرداند، و به اين جهت است كه به ديگران فخر ميفروشد.))

فولادوند: و اگر -پس از محنتى كه به او رسيده- نعمتى به او بچشانيم حتماً خواهد گفت: «گرفتاريها از من دور شد!» بى‌گمان، او شادمان و فخرفروش است.

انصاریان: و اگر پس از گزند و آسیبی که به او رسیده خوشی و رفاهی به او بچشانیم، قطعاً خواهد گفت: همه [گزندها و] آسیب ها از فضای زندگی ام رفت [و دیگر آسیبی نمی بینم و] مسلماً در آن حال [که غافل از حوادث آینده است] بسیار شادمان و خودستا خواهد بود.

صَبَرُوا   « صبر کردند، شکیبایی ورزیدند  »  عَمِلُوا    « انجام دادند ، کارکردند »      الصَّالِحَاتِ     « اعمال شایسته ، خوبی ها »  

أَجْرٌ كَبِيرٌ « پاداش بزرگ » (11)

در ادامه آيه مورد بحث روشنگرى مى‏كند كه اين خصلت‏هاى نكوهيده، از آن همه انسانها نيست بلكه از آن كفرگرايان و كسانى است كه خداى يكتا را نشناخته‏اند. آرى، آنانكه تربيت نشده‏اند چنين نا شكيبا و كفران پيشه‏اند، امّا آنِ كسانى كه به راستى خدا را شناخته و به او ايمان آورده و كارهاى شايسته را راه و رسم خود ساخته‏اند، آنان نه در برابر فراز ونشيب‏ها نا شكيبا هستند و نه در برابر نعمت‏ها و ارزانى دارنده آنها نا سپاس‏اند؛ به همين جهت است كه مى‏فرمايد:

إِلاَّ الَّذينَ صَبَرُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ اُوْلئِكَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كَبيرٌ. (11)

آرى، انسانهاى تربيت نيافته و ساخته نشده چنين‏اند، مگر آن كسانى كه در پرتو آگاهى و ايمان و احساس مسئوليت، هم در برابر فراز و نشيبها شكيبايى مى‏ورزند و هم در برابر ارزانى شدن نعمت‏ها سپاس مى‏گذارند و هم در زندگى خويش هماره به كارهاى شايسته همّت مى‏گمارند، كه براى آنان آمرزش و پاداش بزرگ و پرشكوه بهشتِ پر طراوت و زيبا خواهد بود.

((انسان تنگ نظر و كوته بين است ، در شدت و بلا، نوميد و كفور و در نعمت و رفاه ،سرمست و بالنده است . جز صابران نيكوكردار...

إِلا الَّذِينَ صبرُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ أُولَئك لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كبِيرٌ

خداى تعالى قبل از اين جمله طبيعت انسان را در حال شدت و بلاء، و در حال نعمت و رخاء بيان كرده ، مى فرمايد كه : در حال اول دچار ياءس و كفر ميشود، و در حال دوم دچار فرح و فخر مى گردد، و منظورش از اين بيان اين است كه بفرمايد: انسان موجودى تنگ نظر است و ديدى كوتاه دارد، تنها وضع حاضر و پيش پاى خود را مى بيند، و از آينده دورتر خود غافل مى شود، اگر نعمت از دستش برود، ديگر بازگشتى براى آنها نميبيند و به ياد نمى آورد كه آنچه داشت از خداى سبحان بود، و خداى سبحان اگر بخواهد ميتواند دوباره آن را برگرداند، تا در نتيجه اين يادآورى صبر كند و دل خود را به اميد و درخواست از خداى تعالى محكم سازد.

و اگر (نعمتى به او برسد و يا) نعمت از دست رفتهاش دوباره برگردد، خيال ميكند مالك آن نعمت است ، لذا مسرور و فخور مى شود و خدا را در اين سرنوشت خود هيچكاره ميداند، در نتيجه در مقام شكرگزارى بر نيامده از اظهار مسرت و فخرفروشى به ديگران نمى پرهيزد.

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 235

خداى عزّوجل بعد از بيان اين دو طبيعت از انسانها، طايفه اى از آنان را استثناء نموده مى فرمايد: ((الا الذين صبروا و عملوا الصالحات ))، سپس به اين طايفه وعده نيك داده مى فرمايد: ((اولئك لهم مغفرة و اجر كبير)).

صبر و عمل صالح انسان را از آن دو طبيعت مذموم مى رهانند، و صبر وعمل صالح منفك از ايمان نيستند

خواهيد گفت : چرا افراد استثنائى را به عنوان ((الذين صبروا و عملوا الصالحات )). استثناء كرده ؟ در پاسخ مى گوييم : وجهش اين است كه رهايى انسان از آن دو طبيعت مذموم ، تنها براى كسانى امكان دارد كه صابر باشند و صفت نيك و خويشتنداريشان نگذارد در برابر مصائب ، جزع و فزع نموده دچار نوميدى و كفر شوند، و وادار سازد تا هنگام زوال شدايد و رسيدن نعمتها از خداى تعالى ، ولى نعمتشان غافل نگشته ، در مقام شكرگزارى برآيند، و او را ثنائى گويند كه مايه خوشنوديش باشد، و نعمت او را در جايى مصرف كنند كه او راضى باشد، و خلق خداى را از فرح و فخر خود آسوده بدارند، و استغناء، وادار به اين عكس ‍ العملهاى نكوهيده شان نكند.

و اين طايفه استثنائى تنها افرادى هستند كه از آن دو حالت زشت رهايى دارند، و خدا آنان را مى آمرزد، يعنى آثار آن دو طبيعت مذموم را از دلهايشان محو نموده به جاى آن ، خصال ستوده را جايگزين مى كند، آرى اين طايفه نزد پروردگار خود مغفرت و اجرى بزرگ دارند. در اين آيه دلالتى است بر اينكه صبر با عمل صالح ، منفك از ايمان نيست ، و ممكن نيست فرد بى ايمان ، صابر و داراى اعمال صالح باشد. آرى ، در اين آيه به صابران صالح وعده مغفرت و اجر بزرگ داده و معلوم است كه مغفرت شامل مشركين نمى شود، زيرا خود خداى تعالى فرموده : ((ان اللّه لا يغفر ان يشرك به )).

و باز به دليل اينكه عين اين وعده كه در اين آيه آمده ، يعنى وعده مغفرت و اجر كبير را در آيات زير به مؤ منين داده و فرموده : ((و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم مغفرة و اجر كبير))، و نيز فرموده : ((ان الذين يخشون ربهم بالغيب لهم مغفرة و اجر كبير)).

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 236

و اتصال آيات سهگانهاى كه در اول آنها كلمه ((لئن )) آمده به ما قبل روشن است ، براى اينكه گفتار در آيات قبل در زمينه كفر كافران و سحر خواندن وعده معاد بود، و نيز اين را تذكر ميداد كه كفار در مقابل تهديد به عذاب ، آن را استهزاء كردند، و در اين سه آيه فرمود كه كفار با آن وضع طبيعى كه دارند نعمت خدا را زوال پذير نميدانند، و همچنين اگر گرفتارند گرفتارى خود را نيز زوال پذير نميدانند، هر چند خداى تعالى وعده زوال آن و تبدلش به يك زندگى خوب را داده باشد. همچنانكه در اول سوره اين وعده را داده بود.))

فولادوند: مگر كسانى كه شكيبايى ورزيده و كارهاى شايسته كرده‌اند [كه‌] براى آنان آمرزش و پاداشى بزرگ خواهد بود.

انصاریان: مگر کسانی که [در خوشی ها و آسیب ها] شکیبایی ورزیدند و کارهای شایسته انجام دادند، اینانند که برای آنان آمرزش و پاداشی بزرگ است..

پرتوى از آيات

 در آيه های مورد بحث، سخن در مورد انسان و برخى خصلت‏هاى نكوهيده او همچون: يأس و نوميدى، ناسپاسى و كفران پيشگى و فخر فروشى و بد مستى او بود، اينك براى روشن شدن ديدگاه قرآن در مورد انسان به طور فشرده به نكاتى اشاره مى‏رود:

1 - انسان در افق قرآن

هر پژوهشگرى كه در آيات قرآن در مورد انسان بنگرد به ظاهر با دو سلسله از ارزش‏ها وضد ارزش‏ها يا نقاط مثبت و منفى در مورد او بر مى‏خورد كه در مرحله نخست فهم و تحليل و تفسير آنها دشوار مى‏نمايد و دو دسته آيات در مورد او را با هم ناسازگار مى‏يابد؛ براى نمونه:

الف: در يك سلسله از آيات قرآن، پژوهشگر، انسان را با خصلت‏هاى نكوهيده اى چون بيداد پيشه(100)

ناسپاسگزار(101)

ناتوان(102)

بخيل و تنگ نظر،(103)

موجودى عجول و پرشتاب در تصميم گيريها،(104)

پرخاشگر و ستيزه‏جو(105)

نادان و بسيار ستمكار(106)

ناسپاس و حق ستيز(107)،

كم ظرفيت و فرصت طلب،(108) مغرور در برابر آفريدگار هستى(109) طغيانگر و سركش به هنگام برخوردارى و احساس بى‏نيازى(110) و داراى ديگر نقاط منفى مى‏يابد و مى‏نگرد.

ب : و در آيات ديگرى او را بر خوردار از ويژگى هاى ارزشمند و نقاط روشن و زيبا و صفاتى تحسين بر انگيز و با انبوهى از ستايش‏ها و زيبايى‏ها مى‏نگرد كه هر كدام از آنها پژوهشگر را به شگفت مى‏آورد؛ براى نمونه:

در انبوهى از آيات سيما و سيره انسان و سازمان وجود او به بهترين سبك و شيوه آفريده شده است،(111)

او شاگرد آفريدگار هستى و خدا آموزگار وى است و آنچه را نمى‏دانسته به او آموخته است(112)

خدا نعمت بيان را به او ارزانى مى‏دارد تا آنچه را در دل دارد بگويد و دنيا را دگرگون سازد(113)

نعمت قلم را به او مى‏بخشيد تا فرهنگها و تمدنها پديد آورد و تجربه و دانش خود را به يادگار نهد.(114)

موجودى دين‏باور و حقگرا، خداجو و خداخواه وبى‏نهايت طلب است.

و هماره دانسته و يا ندانسته در مسير پروردگار خويش در تلاش خستگى ناپذير مى‏باشد.(115)

و اين هم سيماى ديگر انسان در افق قرآن كريم كه راستى تماشايى و زيبا و خيره كننده و تحسين برانگيز است.

اينك اين يا آن؟ و بدين سان هر پژوهشگرى مى‏ماند كه سيماى انسان در افق قرآن به‏راستى اين است يا آن؟

امّا هنگامى كه همه آيات را در كنارهم قرار مى‏دهد و از ديدگاه مفسّران راستين قرآن كه پيامبر و امامان نور هستند، بهره مى‏گيرد، در مى‏يابد كه اين آيات در مورد انسان نه تنها با هم ناسازگار نيستند كه بسيار هم سازگارند؛ چرا كه انسان در صورتى كه از تربيت درست و مربيان شايسته كردار و الگوى شايسته و پيشوايان و آموزگاران با اخلاص بهره‏ور نباشد و بسان گياهى خودرو رهاگردد و يا در كام گمراهى‏ها و تباهى‏ها و بد آموزى‏ها در افتد، بدترينِ جانوران است و همان انسانى است كه در گروه نخستين آيات وصف شده است، امّا آنگاه كه در پرتو نداى فطرت و وجدان و دعوت پيامبران و تربيت امامان راستين قرار گرفته و ساخته شد و شكوفا گرديد، سيماى حقيقى‏اش جلوه‏گر مى‏شود.(116)

تفسیر نور:

كلمه‏ى «اُمّة»، هم به گروهى كه هدف مشترك دارند گفته مى‏شود وهم به معناى زمان است. در اين آيه، مراد از «الى اُمّة مَعدودَة»، زمانِ مشخّص ومحدود است. چنانكه در سوره‏ى يوسف آيه‏ى 45 نيز مى‏خوانيم: «وادّكر بعد اُمّةٍ» يعنى زندانىِ‏آزاد شده، پس از مدّتى به ياد يوسف افتاد.

طبق بعضى روايات، يكى از مصاديقِ «اُمّة مَعدودَة» زمان قيام حضرت مهدى‏عليه السلام است، يعنى خداوند تا آن زمان عذاب را از اين امّت برداشته است. <385>

تأخير عذاب الهى مصالحى دارد؛ همچون توفيق توبه براى گنهكاران، تولّد فرزندانِ مؤمن از والدين منحرف، علاوه بر آنكه وجود افراد صالح و دعاى آنان، سبب تأخير در نزول عذاب الهى مى‏گردد.

1- كارهاى خداوند، زمان‏بندى دارد. «اخّرنا ... الى امّةٍ معدودة»

2- قهر خداوند قابل تأخير است. «اخّرنا...»

3- مهلت ومدّت تأخير قهر وعذاب الهى، اندك است. «الى امّةٍ معدودة»

4- تأخير در عذاب، نشانه‏ى لطف خداست، نه دليل ضعف خدا. پس آن را مسخره نكنيم. «و لئن اخّرنا ... ليقولنّ ما يحبسه»

5 - قهر الهى، از مسخره كنندگان برداشته نمى‏شود. «ليس مصروفاً عنهم»

6- به مهلت خداوند مغرور نشويم كه عذاب الهى دير و زود دارد، امّا سوخت و سوز ندارد. «يوم يأتيهم ليس مصروفا عنهم»

7- شيوه‏ى برخورد كفّار، مسخره كردن عقايد دينى است. «كانوا به يستهزؤن»

******************************

نه هر نعمتى نشانه‏ى محبّت خداست و نه گرفتن هر نعمتى، نشانه‏ى قهر و غضب است، بلكه چه بسا آزمايش الهى است.

انسان چون حكمت الهى و مصالح را نمى‏داند، زود قضاوت مى‏كند، مأيوس مى‏شود و كفر مى‏ورزد.

1- كاميابى‏هاى انسان تنها در حدّ چشيدن است. «اذقنا الناس...»

2- نعمت‏هاى الهى، فضل و رحمت خداست، نه استحقاق ما. «اذقنا... رحمةً»

3- اگر مدّت كاميابى انسان طول كشيد، مغرور نشويم. «اذقنا... ثمّ نزعناها» («ثمّ» نشانه‏ى مدّتى طولانى است)

4- دادن‏ها و گرفتن‏ها به دست اوست. «اذقنا... نزعناها»

5 - گرفتن رحمت از انسان، براى او سخت است. «نزعناها» («نَزع» كشيدن همراه با سختى است)

6- انسان كم ظرفيّت است و با از دست دادن نعمتى، از رحمت گسترده‏ى الهى مأيوس مى‏شود. «ثمّ نزعناها ... انّه ليؤس»

7- ايمان ما به خداوند نبايد وابسته به كاميابى‏ها وشيرينى‏هاى زندگى باشد. «نزعناها... انّه ليؤس»

8 - يأس از رحمت خداوند، مقدّمه‏ى كفر وناسپاسى است. <386> «انّه‏ليؤسٌ كفور»

*******************************

روزگار هميشه يكسان نيست، بلكه طبق روايات: «الدَّهر يَومان، يَومٌ لك و يومٌ عليك، فان كان لك فلاتبطر و ان كان عَليك فاصبر فكلاهما ستُختَبر»، <387> روزگار دو چهره دارد: گاهى با تو و گاهى بر عليه توست. آنگاه كه به نفع توست، مغرور مشو و آنگاه كه به ضرر توست، صبر پيشه كن، زيرا در هر حال مورد آزمايش الهى هستى.

نعمت‏هايى كه پس از سختى‏ها و مشكلات به انسان مى‏رسد، بايد عامل شكر و ذكر باشد، نه وسيله‏ى فخر و طرب.

دو چيز شادى را خطرناك مى‏كند: يكى تحليل غلط، «ذهب السيئات عنّى» و ديگر آنكه اين شادى سبب تحقير ديگران و فخرفروشى خود شود. «لفرحٌ فخور»

1- انسان كم‏ظرفيّت است وبااندك نعمتى، فخرفروشى مى‏كند.«اذقنا... لفرحٌ‏فخور»

2- قرآن داراى آهنگ موزون و موسيقى خاصّى است. («نعماء» هم آهنگ «ضرّاء» و «ليؤس كفور» هم وزن «لفرح فخور» است)

3- سختى‏ها و شادى‏ها زودگذرند. «اذقنا... مسّته»

4- فكر اينكه سختى‏ها ديگر به انسان روى نمى‏آورد، تصوّر باطلى است. «ذهب السيئات عنّى»

5 - كاميابى‏ها را نشانه‏ى محبوبيّت نزد خداوند ندانيم و نگوييم: ديگر گرفتار نخواهم شد! «ذهب السيئات عنّى»

6- تحليل‏ها و بينش‏هاى غلط، سبب رفتار نادرست مى‏شود. گمان مى‏كند كه هيچ بدى ندارد، «ذهب السيئات عنّى» لذا فخرفروشى مى‏كند. «لفرح فخور»

7- شخصيّت بعضى انسان‏ها متزلزل و وابسته به حوادث بيرونى است، نه كمالات درونى. گاهى «يؤس كفور» و گاهى «فرحٌ فخور» است.

*********************************

تمام مواردى كه قرآن از عمل صالح سخن به ميان آورده، در كنار ايمان است، «آمنوا و عملوا الصالحات » جز در اين آيه كه مى‏فرمايد: «صبروا و عملوا الصالحات» كه البتّه مراد از صابران در اين آيه نيز همان مؤمنان واقعى است، لكن چون در برابر افراد كم‏ظرفيّت مطرح شده است، به جاى «آمنوا» تعبير به «صبروا» شده است.

صبر، تنها در برابر تلخى‏ها نيست، بلكه در رفاه و شادى نيز بايد صبر كرد وگرنه سبب طغيان انسان خواهد شد. چنانكه بنى‏اسرائيل وقتى از تحت سلطه‏ى فرعون خارج شده و به رفاه و آزادى رسيدند، «جعلكم ملوكاً» <388> طغيان كردند، به سراغ گوساله‏پرستى رفتند و در برابر نهى از منكر هارون، تا مرز پيامبر كشى پيش رفتند. «وكادوا يقتلوننى» <389>

1- صبر در برابر حوادثِ تلخ و شيرين زندگى، از بهترين مصاديق عمل صالح است. «صبروا و عملوا الصالحات»

2- مؤمن، نه يأس دارد ونه كفران وتفاخر، بلكه نشكن ومقاوم است. «صبروا»

3- عمل صالح، سبب پايدار شدن صبر است. «صبروا و عملوا الصالحات»

4- صبر و پايدارى وسيله‏ى آمرزش گناهان است. «الذين صبروا ... لهم مغفرة»

5 - اگر بدانيم كه چه پاداشى در انتظار ماست، صبر براى ما شيرين مى‏شود. «الذين صبروا... لهم مغفرة و اجرٌ كبير»

6- دفع خطر، مهم‏تر از جلب منفعت است. اوّل «مغفرة»، آنگاه «اجر كبير»

الجدول:

سورة هود (11) :

وَلَئِنْ أَخَّرْنَا عَنْهُمُ الْعَذَابَ إِلَى أُمَّةٍ مَّعْدُودَةٍ لَّيَقُولُنَّ مَا يَحْبِسُهُ أَلَا يَوْمَ يَأْتِيهِمْ لَيْسَ مَصْرُوفًا عَنْهُمْ وَحَاقَ بِهِم مَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ (8)

الإعراب:

(الواو) عاطفة (لئن أخّرنا) مثل لئن قلت (عن) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (أخّرنا) ، (العذاب) مفعول به منصوب (إلى أمّة) جارّ ومجرور متعلّق ب (أخّرنا) ، (معدودة) نعت لأمّة مجرور (اللام) لام القسم (يقولنّ) مضارع مرفوع وعلامة الرفع ثبوت النون، وقد حذفت لتوالي الأمثال، والواو المحذوفة لالتقاء الساكنين ضمير في محلّ رفع فاعل، و (النون) نون التوكيد (ما) اسم استفهام مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (يحبس) مضارع مرفوع، و (الهاء) ضمير مفعول به، والفاعل هو. (ألا) أداة تنبيه (يوم) ظرف زمان منصوب متعلق ب (مصروفا) ، (يأتي) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة عي الياء، والفاعل هو أي العذاب و (هم) ضمير مفعول به (ليس) فعل ماض ناقص جامد- ناسخ- واسمه ضمير مستتر تقديره هو (مصروفا) خبر ليس منصوب (عنهم) مثل الأول متعلّق ب (مصروفا) ، (الواو) عاطفة (حاق) فعل ماض (بهم) مثل عنهم متعلّق ب (حاق) ، (ما) اسم موصول مبنيّ في محلّ رفع فاعل (كانوا) فعل ماض ناقص- ناسخ- مبنيّ على الضمّ.. والواو ضمير متّصل مبنيّ في محلّ رفع اسم كان (به) مثل عنهم متعلّق ب (يستهزئون) وهو فعل مضارع وعلامة الرفع ثبوت النون.. والواو فاعل.

(حاق) ، فيه إعلال بالقلب أصله حيق، مضارعه يحيق، جاءت الياء متحرّكة بعد فتح قلبت ألفا.. وانظر الآية (10) من سورة الأنعام.

وَلَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنسَانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنَاهَا مِنْهُ إِنَّهُ لَيَئُوسٌ كَفُورٌ (9)

الإعراب:

(الواو) عاطفة (لئن أذقنا) مثل لئن قلت (الإنسان) مفعول به منصوب (من) حرف جرّ و (نا) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بحال من رحمة- نعت تقدّم على المنعوت- (رحمة) مفعول به ثان منصوب (ثمّ) حرف عطف (نزعنا) فعل ماض مبنيّ على السكون.. و (نا) ضمير فاعل، والفعل في محلّ جزم معطوف على (أذقنا) ، و (ها) ضمير مفعول به (منه) مثل منّا متعلّق ب (نزعنا) ، (إنّ) حرف مشبه بالفعل و (الهاء) ضمير في محلّ نصب اسم إنّ (اللام) المزحلقة تفيد التوكيد [1] . (يئوس) خبر إنّ مرفوع مرفوع (كفور) خبر ثان مرفوع.

[1] وهذه اللام واجبة هنا لأن الجملة جواب القسم، فاللام بحكم لام القسم. [.....]

وَلَئِنْ أَذَقْنَاهُ نَعْمَاءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّيِّئَاتُ عَنِّي إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ (10)

الإعراب:

(الواو) وعاطفة (لئن أذقنا) مثل لئن قلت، و (الهاء) ضمير مفعول به (نعماء) مفعول به ثان منصوب، ومنع من التنوين لأنه منته بألف التأنيث الممدودة (بعد) ظرف زمان منصوب متعلّق ب (أذقناه) ، (ضرّاء) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الفتحة فهو مثل نعماء (مسّ) فعل ماض، و (التاء) تاء التأنيث، و (الهاء) ضمير مفعول به، والفاعل ضمير مستتر تقديره هي (ليقولنّ) مثل الأول والفاعل ضمير مستتر تقديره هو (ذهب) مثل خلق (السيّئات) فاعل مرفوع (عنّي) مثل عنهم، وفيه نون الوقاية قبل ياء المتكلّم، متعلّق ب (ذهب) ، (إنّه لفرح فخور) مثل إنّه ليؤوس كفور.

إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَئِكَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ كَبِيرٌ (11)

الإعراب:

(إلّا) حرف استثناء [1] ، (الذين) اسم موصول مبنيّ على الفتح في محلّ نصب على الاستثناء المتّصل [2] (صبروا) مثل كفروا، ومثله (عملوا) ، (الصالحات) مفعول به منصوب وعلامة النصب الكسرة (أولئك) اسم إشارة مبنيّ على الكسر في محلّ رفع مبتدأ.. و (الكاف) حرف خطاب (اللام) حرف جرّ و (هم) ضمير متّصل في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف خبر مقدّم (مغفرة) مبتدأ مؤخّر مرفوع (أجر) معطوف على مغفرة بالواو مرفوع (كبير) نعت لأجر مرفوع.

[1] وقد تكون بمعنى لكن، وما بعدها جملة اسميّة من مبتدأ وخبر.

[2] من الإنسان المتقدّم في الآية السابقة الدال على الجنس.. وقد يكون الاستثناء منقطعا إذا كان الإنسان رجلا بعينه.