سند جاودانه درستى دعوت پيامبر:

نگرشى بر واژه‏ هایآیات  37-40 سوره یونس

((در اين آيات به مطالب اول سوره برگشته ، كه قرآن را معرفى مى كرد و ميفرمود: قرآن كتابى است نازل از ناحيه خداى تعالى و هيچ شكى در آن نيست ، و نيز در اين آيات دليل اين معنا را تلقين مى كند، و اين آيات به آيات قبل كه ميفرمود: ((قل هل من شركائكم من يهدى الى الحق قل اللّه يهدى للحق ...)) اتصال دارد، و ما در آنجا گفتيم كه يكى از مراحل هدايت خداى تعالى به سوى حق همين است كه مردم را از طريق وحى به انبيايش و نازل كردن كتابهائى بر آنان ، خلق را به سوى دين حق آن دينى كه خودش براى خلقش ميپسندد هدايت فرمايد، مانند كتابهائى كه بر نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمد (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) نازل فرموده ، و اين آيات آن كتابها را يادآور شده ، اقامه حجت مى كند بر اينكه قرآن يكى از آن كتابها است كه به سوى حق هدايت مى كند،

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 90))

پس از ترسيم زنجيره‏اى از شگفتيهاى آفرينش و دلايل روشن يكتايى و قدرت خدا، اينك قرآن در اين آيات به سندِ درستى دعوت پيامبر و حقانيّت رسالت و كتاب او پرداخته و در نفى بافته‏هاى شرك گرايان - كه گاه قرآن را تراويده از انديشه بلند پيامبر عنوان مى‏دادند و گاه با بهانه جويى قرآن ديگرى را از آن حضرت مى‏خواستند - مى‏فرمايد:

«وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَري مِنْ دُونِ اللَّهِ»

اين قرآن چنان نيست كه افتراي از جانب غير خدا باشد. چنان نيست كه اين قرآنِ پر شكوه از سوى غير خدا و بدون دريافت وحى از جانب او، سر هم بندى شده باشد.

((نفى شاءنيت مفترى بودن ، از قرآن كريم در جمله : ((و ما كان هذا القرآن ان يفترى ...))

در سابق اشاره كرديم كه اگر در نفى صفتى و يا معنائى تعبير شود به نفى كون و نبود وجود آن ، از اين تعبير فهميده مى شود كه آن صفت استعداد و شاءنيت تحقق و وجود ندارد، و اين قسم نفى كردن بليغ ‌تر از نفى خود آن صفت است . بنابراين ، فرق است بين اينكه بگوئيم : ((ما كان زيد ليقوم - زيد چنين نبود كه بايستد))، و بين اينكه بگوئيم : ((زيد لم يقم - زيد نايستاد))، و يا بگوئيم : ((ما قام زيد - زيد نايستاد)). تعبير اول ميفهماند زيد استعداد ايستادن ندارد، و شاءن او چنين شاءنى نيست ، به خلاف تعبير دوم كه تنها نفى قيام را ميرساند و ميفهماند او نايستاده ، و در قرآن كريم نمونه هاى بسيارى از تعبير اول وجود دارد، مثل آيات زير: ((فما كانوا ليومنوا بما كذبوا به من قبل ))، ((ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان و ما كان اللّه ليظلمهم ))

پس اينكه در آيه مورد بحث فرمود: ((و ما كان هذا القرآن ان يفترى من دون اللّه )) خواسته است شاءنيت افتراء را از قرآن كريم نفى نموده ، همانطور كه ديگران نيز گفته اند خواسته است بفرمايد: قرآن چيزى نيست كه بتوان به آن افتراء بست و گفت كه اين كتاب از ناحيه خدا نبوده و به افتراء به خدا نسبت داده شده . و اين تعبير بليغ ‌تر از آن است كه نفى فعليت نموده بفرمايد: ((اين قرآن به ناحق به خدا نسبت داده نشده ))، و حاصل معناى آيه اين است كه شاءن قرآن چنين نيست ، و در اين صلاحيت نيست كه ساخته و پرداخته غير خدا باشد، و به افتراء به خدا نسبت داده شود. ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 91))

«وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ»

بلكه تصديق كننده كتابهاي ديگر است، و اين كلام شهادتي است از خداي تعالي كه قرآن گواه كتابهاي گذشته از تورات و انجيل و زبور است و شاهدي است بر اينكه آنها حق است. و هم شاهد است بر اينكه مصداق همان بشارتي است كه آنها درباره‌اش داده‌اند. و برخي گفته‌اند: يعني گواه است بر آنچه در آينده خواهد آمد از حشر و نشر و حساب و كيفر.

((((و لكن تصديق الذى بين يديه )) - يعنى قرآن تصديق آن كتابهايى است كه فعلا موجود است ، و از ناحيه خدا نازل شده ، و آن عبارت است از تورات و انجيل ، همچنانكه همين قرآن از مسيح (عليه السلام ) حكايت كرده كه آن جناب نيز درباره كتاب آسمانى قبل از

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 91

انجيلش به بنى اسرائيل گفت : ((يا بنى اسرائيل انى رسول اللّه اليكم مصدقا لما بين يدى من التورية ))، و اگر به جاى اينكه بفرمايد: ((تصديق الذى نزل من قبل - تصديق آن كتابى كه قبلا نازل شده )) فرمود: ((تصديق الذى بين يديه )) بدين جهت بوده كه قبل از آن جناب غير از تورات و انجيل كتابهاى ديگر آسمانى نيز بوده ، مانند كتاب نوح ، و كتاب ابراهيم (عليه السلام ). و بنابراين ، اگر تقدم همه اين چهار كتاب را در نظر بگيريم آن كتابى كه از نظر زمان نزديكتر به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بوده يعنى تورات و انجيل مى توانسته موصوف شود به اين صفت كه ((بين يدى : پيش روى )) آن جناب قرار دارند. ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 92))

«وَ تَفْصِيلَ الْكِتابِ»

و نيز بيان كننده مفاهيم بلند، معارف انسانساز و مقررات دين خداست.

و از ديدگاه برخى ديگر، بيانگر دليلها و برهانهايى است كه در امور دين و قلمرو آيين بدان نياز است.

«لا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ»(37)

 يعني شكي نيست كه آن از جانب خداي تعالي نازل گشته و معجزه‌اي است كه هيچكس قادر نيست مانندش را بياورد.

فولادوند: و چنان نيست كه اين قرآن از جانب غير خدا [و] به دروغ ساخته شده باشد. بلكه تصديق [كننده‌] آنچه پيش از آن است مى‌باشد، و توضيحى از آن كتاب است، كه در آن ترديدى نيست، [و] از پروردگار جهانيان است.

انصاریان: و این قرآن را نسزد که دروغی ساختگی از سوی غیر خدا باشد، بلکه [با آیات محکم و استوارش] تصدیق کننده کتاب های پیش از خود و شرح و توضیحی بر هر کتاب [آسمانی] است، در آن هیچ تردیدی نیست که از سوی پروردگار جهانیان است.

در اين آيه مورد بحث در بيان دلايل آسمانى وحى بودن قرآن مى‏فرمايد:

«أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ»

و اگر ميگويند كه آن را بدروغ بر خدا بسته بگو: يك سوره همانند آن در بلاغت بياوريد، زيرا شما اهل زبان هستيد و اگر محمد قادر باشد كه چنين سخني بگويد شما هم قدرت آن را خواهيد داشت، و چون از آوردن مانند آن عاجزيد پس بدانيد كه اين كلام بشر نيست، و از جانب خداي سبحان نازل گرديده. ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌11، ص: 298

((كلمه ((ام )) دو قسم است : يكى متصله مثل اينكه بگوئيم : ((اءهذا زيد ام عمرو - آيا اين شخص زيد است و يا عمرو)) قسم دوم منقطعه كه به معناى ((بلكه )) است ، و در آيه مورد بحث به معناى دوم آمده مى فرمايد: ((بلكه مى گويند او خودش قرآن را ساخته و پرداخته و به خدا افتراء بسته ))، و ضمير ((ها)) در كلمه ((افتريه )) و كلمه ((مثله )) به قرآن بر مى گردد. و اينكه فرموده : ((بگو اگر چنين است سوره اى مثل قرآن بياوريد)) خود شاهد براين است كه كلمه ((قرآن )) همانطور كه بر همه اين كتاب آسمانى اطلاق مى شود بر سوره اى از آن نيز اطلاق مى شود، هم كثير آن قرآن است و هم قليلش .

و معناى آيه اين است : به كسانى كه مى گويند ((افتريه )) بگو: اگر شما در اين ادعايتان صادقيد يك سوره به مثل اين قرآن كه به قول شما افتراء شده بياوريد، حتى اگر نتوانستيد خود به تنهائى اين كار را انجام دهيد، مى توانيد از تمامى خلائق تا آنجا كه دسترسى داريد كمك بگيريد، چون اگر اين قرآن كلامى باشد مفترى ، قهرا كلامى از كلامهاى بشرى خواهد بود و بايد بشر بتواند مثل آن را بياورد. ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 93))

((تحدى قرآن كريم به اينكه سوره اى مانند قرآن بياوريد اختصاص به سور معينى ندارد

و خواننده محترم توجه دارد كه اين آيه شريفه تحدى روشنى است ، آن هم تحدى به آوردن يك سوره هر قدر هم كه كوچك باشد، چون كلمه ((سوره )) هم به سوره طويل اطلاق مى شود، و هم به سوره قصير و كوتاه .

و از اينجا روشن مى شود كه اولا تحدياى كه در اين آيه شده تحدى به سوره معينى نيست ، چون منظور مشركين از اينكه گفتند: ((آن را به خدا افترا بسته )) جاى معينى از قرآن نبوده ، بلكه منظورشان همه قرآن بوده ، و قرآن كريم آنان را تكليف كرده به اينكه يك سوره بياورند كه مثل همين قرآنى باشد كه مى گويند به خدا افتراء بسته شده ، و معلوم است كه منظور آنان اين است كه همه قرآن به خدا افتراء بسته شده ، نه بعض ‍ معينى از آن . ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه  93

فقط به فصاحت و بلاغت قرآن تحدى نشده ، بلكه از لحاظ معنى و محتواى قرآن نيزمبارزطلبى شده است

و ثانيا معلوم شد كه آيه شريفه مورد بحث تنها به بلاغت و فصاحت قرآن تحدى نكرده ، بلكه سياق اين آيه و هر آيه اى ديگر كه در مورد تحدى وارد شده شاهد بر اين است كه تحدى به همه خصوصيات قرآن و آن صفات كمال و فضيلتى است كه قرآن دارد، و امتيازات قرآن در دو خصوصيت فصاحت و بلاغت خلاصه نمى شود، قرآن مشتمل است بر مخ معارف الهى ، و جوامع شرايع ، چه در باب عبادات ، چه قوانين مدنى ، چه سياسى ، چه اقتصادى ، چه قضائى ، چه اخلاق كريمه و آداب نيكو، چه قصص درست انبياء و امتهاى گذشته ، و ملاحم (پيشگوييهاى غيبى )، و چه در باب اوصاف ملائكه و جن و آسمان و زمين ، چه در باب حكمت و موعظت و وعده و تهديد، و چه در باب اخبار مربوط به آغاز و انجام خلقت . و نيز قرآن مشتمل است بر قوت حجت و عظمت بيان و نور و هدايت ، آنهم بدون اينكه در تمامى اين بابهاى مختلف يك سخنش مخالف با سخن ديگرش باشد، و اضافه كن بر همه اين امتيازات و خصائص اين خصوصيت را كه سخن قرآن در بلاغت و فصاحت در افقى قرار دارد كه دست بشر از رسيدن به آن كوتاه است . ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 94))

«وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ»

 و هر كه را جز خدا بر آنها قدرت داريد براي كمك كاري بخوانيد و براي معارضه با آوردن سوره‌اي مثل آن از آنها كمك بگيريد.

«إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» (38)

اگر راست مي‌گوييد كه اين قرآن از جانب غير خدا است.

فولادوند: يا مى‌گويند: «آن را به دروغ ساخته است؟» بگو: «اگر راست مى‌گوييد، سوره‌اى مانند آن بياوريد، و هر كه را جز خدا مى‌توانيد، فرا خوانيد.»

انصاریان: ولی [این سبک مغزان بی منطق، در عین روشن بودن حقیقت] می گویند: [پیامبر] آن را به دروغ بافته است. بگو: پس اگر [در ادعای خود] راستگو هستید، سوره ای مانند آن بیاورید، و هر که را جز خدا می توانید [برای این کار] به یاری خود دعوت کنید.

((اين آيه شريفه علت حقيقى ايمان نياوردن آنان و نيز علت اين تهمتشان را كه گفتند ((قرآن كلام خدا نيست ، و آورنده اش به دروغ آن را به خدا نسبت ميدهد)) بيان مى دارد و مى فرمايد: علت حقيقى آن اين است كه از قرآن كريم چيزهائى را تكذيب كردند كه به آگاهى از آن احاطه اى ندارند، و يا اين است كه قرآنى را تكذيب كردند كه به آگاهى از آن احاطه اى ندارند، چون در قرآن كريم معارفى حقيقى از قبيل علوم واقعى وجود دارد، علومى كه آگاهى و فهم آنان گنجايش آن علوم را ندارد، تاءويل و شرح آن معارف هم هنوز به گوششان نخورده . واضح تر بگويم : هنوز تاءويل آنچه كه تكذيبش كردند به آنان نرسيده ، تا ناگزير از تصديق آن شوند. ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 95))

در اين آيه مورد بحث در بيان اساسى‏ترين علت حق‏ستيزى شرك‏گرايان و مخالفت آنان با قرآن شريف مى‏فرمايد:

«بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ»

بلكه آنان چيزى را دروغ انگاشتند كه به دانش آن آگاهى كامل و احاطه نداشتند.

در تفسير اين فراز ديدگاه‏ها متفاوت است:

1 - مخالفت اينان با قرآن نه به خاطر اين است كه آنان آن را ساخته انديشه پيامبر مى‏نگرند، هرگز، بلكه دروغ شمردن آن و انكارش به خاطر آن است كه اينان به محتواى قرآن و معارف بلند و مفاهيم گسترده آن آگاهى ندارند. به بيان روشن‏تر حق‏ستيزى آنان بيشتر از جهالت و نادانى شان بر مى‏خيزد؛ چرا كه در اين كتاب پرشكوه آياتى است كه دريافت مفاهيم آن نياز به تفكّر و انديشه و بهره‏ورى از آورنده آن دارد و از آنجايى كه آنان از ظاهر آياتى نظير آيات متشابه نمى‏توانستند پيام آن را به روشنى دريابند به انكار آن بر مى‏خاستند.

2 - به باور پاره‏اى منظور اين است كه: شرك گرايان بدان جهت به انكار قرآن و آسمانى بودن او مى‏پرداختند كه از چگونگى نظم و ترتيب و اسلوب آن آگاهى نداشتند، درست بسان انسانهاى عادى كه واژه‏هاى اشعار و خطبه‏ها را مى‏شناسند و مفهوم تك تك آنها را در مى‏يابند، امّا به خاطر ناآگاهى به نظم و اسلوب آنها، بيان مفاهيم آنها بر ايشان ممكن نيست.

3 - از ديدگاه «حسن» منظور اين است كه: شرك گرايان بى‏آنكه علم به بطلان قرآن شريف داشته باشند، آن را دروغ مى‏شمارند.

4 - و از ديدگاه پاره‏اى ديگر، منظور اين است كه اينان آسمانى بودن قرآن را انكار نمى‏كنند، بلكه در حقيقت پاره‏اى از اصول و مفاهيم آن همچون روز رستاخيز، زنده شدن مردگان، پاداش و كيفر، و بهشت و دوزخ را دروغ مى‏شمارند.

«وَ لَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ»

در حالى كه هنوز حقيقت آنچه در قرآن به آنان وعده داده شده و فرجام كارشان بدان مى‏رسد، نيامده است.

((تاءويل معارف و احكام قرآن از مقوله معانى الفاظ نيست . وجهل مشركين به اين تاءويل موجب تكذيب آنان شده است

پس ، جمله : ((و لما ياتهم تاويله )) اشاره به روز قيامت دارد، و ميفهماند آن روز كه روز كشف حقايق از يك سو و باز شدن فهم بشر از سوى ديگر است همه اين كفار تاءويل حقايق و واقعيت معارف قرآن را ميفهمند، همچنانكه آيه زير نيز اين معنا را تاييد نموده ، مى فرمايد: ((هل ينظرون الا تاويله

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 95

يوم ياتى تاويله يقول الذين نسوه من قبل قد جاءت رسل ربنا بالحق فهل لنا من شفعاء فيشفعوا لنا او نرد فنعمل غير الذى كنا نعمل )).

و اين مؤ يد گفتارى است كه ما در تفسير آيه : ((ابتغاء الفتنة و ابتغاء تاويله و ما يعلم تاويله الا اللّه )) در جلد سوم اين كتاب آورديم ، و گفتيم : منظور از تاءويل در عرف قرآن آن حقيقتى است كه امرى از امور و معنائى از معانى از قبيل احكام ، يا معارف و يا قصص و يا غير اينها به آن حقيقت تكيه دارد، حقايق واقعي اى كه خود از مقوله معناى الفاظ نيست . و نيز گفتيم كه تمامى قرآن و معارف و احكام و اخبارى كه در قرآن هست و غير اينها هر چه كه در قرآن كريم آمده براى خود تاءويلى دارد.

و مؤ يد ديگر اين معنا جمله بعد از جمله مورد بحث است كه مى فرمايد: ((كذلك كذب الذين من قبلهم )) چونكه جهل مشركين مكه به قرآن را تشبيه كرده به جهل مشركين در امتهاى قبل ، كه آنها نيز دعوت انبياى خود را تكذيب كردند، به خاطر اينكه احاطه علمى به تاءويل دستورات آنان نداشتند. پس ، معلوم مى شود آنچه ساير انبياء هم آورده بودند تاءويل داشته ، چه معارفى كه آوردند و چه احكامشان ، همچنانكه معارف قرآن و احكام آن نيز تاءويل دارد، بدون اينكه اين تاءويل از قبيل مفاهيم و معانى الفاظ باشد و آنها كه تاءويل را از مقوله معانى الفاظ پنداشته اند پندارشان صرف توهّم است .

پس ، حاصل معناى آيه اين شد كه اين مشركين كه به قرآن نسبت مى دهند كه ساخته و پرداخته غير خدا است ، و به ناحق به خدا نسبت داده شده ، اين افتراى مشركين مثل افتراى مشركين و كفار از امتهاى سابق است كه در معارف و احكامى كه دعوتهاى دينى متضمن آن بود به امورى برخوردند كه احاطه علمى به آن نداشتند، تا يقين به آن پيدا نموده تصديقش كنند، و همين جهلشان وادارشان كرد به اينكه آن امور را تكذيب كنند، و چون فرا رسد آن روزى كه در آن روز تاءويل آن امور رخ مينمايانند و حقيقت آنها روشن مى گردد، آن وقت ناگزير مى شوند به ايقان و تصديق به آن امور و آن روز روز قيامت است كه پردههاى جهل از روى حقايق كنار ميرود و حقايق به واقعيت خود رخ مى نمايانند. و اينها كه در اين امت دعوت اسلام را تكذيب كردند، و مرتكب ظلم شدند وضعشان وضع همان افراد از امتهاى گذشته است ، ((فانظر كيف كان عاقبة الظالمين )) ببين عاقبت آن ستمكاران چه شد؟ تا حدس بزنى عاقبت اين ستمكاران چه خواهد بود. ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 96))

به باور برخى منظور اين است كه: در قرآن حقايقى است كه آنان آنها را نمى‏دانند و شناخت آنها جز باروى آوردن به پيامبر نشايد، و چون شرك گرايان در آگاهى به مفاهيم قرآن به سوى پيامبر نرفته و از درياى بى‏كران دانش و آگاهى آورنده قرآن بهره نگرفتند، بدون رسيدن به حقايق قرآن و دريافت تفسير و تأويل و بيان روشن و شرح آن، به تكذيب آن برخاستند.

با اين بيان مفهوم آيه شريفه اين است كه: شرك گرايان حقايقى از قرآن را كه به دانش آن دست نيافتند و تفسير آن هنوز بر ايشان نيامده بود، تكذيب كردند؛ و اگر به پيامبر مراجعه مى‏كردند همه را آگاه مى‏ساخت و حقايق آن را بر ايشان تفسير مى‏كرد و آنان به آن آگاهى مى‏يافتند.

از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: خداي تعالي اين امت را بدو آيه از قرآن مخصوص داشت: يكي آنكه آنچه را نميدانند نگويند، و ديگر آنكه آنچه را نميدانند ردّ نكنند (و منكر نشوند) آن گاه دو آيه را تلاوت فرمود:

يكي اين آيه كه فرمايد: «أَ لَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثاقُ الْكِتابِ أَنْ لا يَقُولُوا عَلَي اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ » « سوره اعراف آيه 169.»

ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌11، ص: 299

- آيا از آنها پيمان گرفته نشد كه درباره خدا جز حق نگويند؟ -

و ديگر همين آيه: «بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ ».

و گويند: امير المؤمنين عليه السلام اين سخن را از همين آيه گرفته كه فرمود:

«الناس اعداء ما جهلوا»

« مردم دشمن چيزي هستند كه آن را نمي‌دانند.».

و گفتار ديگرش را كه فرموده:

«قيمة كل امرئ ما يحسنه»

« ارزش هر كس باندازه نيكي اوست.»

از آيه ديگري گرفته كه خداي تعالي فرمايد: «فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّي عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَياةَ الدُّنْيا ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ» « سوره نجم آيه 29.» (از كسي كه از ياد ما روي بگرداند و جز زندگي اين دنيا را نخواهد از وي روي بگردان اندازه علمشان همين است »

 و گفتار ديگرش را كه فرمود:

«تكلموا تعرفوا»

« سخن گوئيد تا شناخته شويد. (يعني انسان بسخن شناخته ميشود).» از اين آيه گرفته است كه خداوند فرمايد: «وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ» « سوره محمد- صلي اللَّه عليه و آله- آيه 30.» (آنها را در طرز گفتارشان خواهي شناخت).

«كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ»

كسانى هم كه پيش از آنان بودند، همين گونه پيامبران خود را دروغگو انگاشتند و رسالت آنان را تكذيب كردند..

«فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظَّالِمِينَ» (39)

اي محمد بنگر كه چنانچه سرانجام آنان نابودي و هلاكت بود سرانجام اينان نيز هلاكت خواهد بود. سپس خداي سبحان در آيه بعدي خبر ميدهد كه در ميان همين تكذيب كنندگان آيات قرآن و كساني كه قرآن را به افتراء و دروغ نسبت ميدهند افرادي وجود دارند كه در آينده بدان ايمان آورده و تصديق خواهند نمود كه آن از جانب خداي تعالي است، و برخي هم هستند كه بهمان حال كفر خواهند مرد.

ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌11، ص: 300

فولادوند: بلكه چيزى را دروغ شمردند كه به علم آن احاطه نداشتند و هنوز تأويل آن برايشان نيامده است. كسانى [هم‌] كه پيش از آنان بودند، همين گونه [پيامبرانشان را] تكذيب كردند. پس بنگر كه فرجام ستمگران چگونه بوده است.

انصاریان: آری، [عجولانه] حقیقتی را تکذیب کردند که به معارف و مفاهیمش احاطه نداشتند و هنوز تفسیر عینی و تحقّق و ظهور آیاتش [که در قیامت انجام می گیرد] برای آنان نیامده است، کسانی که پیش از آنان بودند [نیز آیات الهی و پیامبران را] این گونه تکذیب کردند؛ پس با تأمل بنگر که سرانجام ستمکاران چگونه بود؟

((تقسيم امت اسلام به دو گروه : ايمان آورندگان و ايمان نياورندگان فسادگر

در اين آيه شريفه امت اسلام را به دو قسم تقسيم كرده ، يكى آنهائى كه به قرآن ايمان مى آورند، و ديگرى آنهائى كه ايمان نمى آورند. آنگاه از آن دسته كه ايمان نمى آورند بطور كنايه تعبير كرده به مفسدين ، در نتيجه از اين تعبير اين معنا به دست مى آيد كسانى كه تكذيب مى كنند آنچه را كه در قرآن است بدين جهت تكذيب مى كنند كه مفسد هستند.

بنابراين ، آيه شريفه در صدد بيان حال اين امت است ، كه بعضى از آنان ايمان مى آورند و بعضى كفر ميورزند، و اينكه كفر آنانكه كفر ميورزند ناشى از رذيله افساد است .ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 97))

«وَ مِنْهُمْ مَنْ يُؤْمِنُ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ لا يُؤْمِنُ بِهِ»

و برخى از آنان كه روح حق جويى در ژرفاى جانشان نمرده است سرانجام به قرآن ايمان خواهند آورد، در حالى كه گروهى ديگر همچنان در حق ستيزى خويش اصرار ورزيده و به آن ايمان نخواهند آورد. با اين بيان منظور آيه شريفه اين است كه خداى فرزانه بدان جهت آنان را به كيفر بيدادشان نابود نمى‏كند و به آنان مهلت مى‏دهد كه مصلحت در مهلت به آنان وماندن آنان است.

و به باور پاره‏اى نيز منظور آيه اين است كه برخى از شرك گرايان به قرآن ايمان آورده و آسمانى بودن آن را گواهى مى‏نمايند، جز اينكه در مورد آن كينه و عناد مى‏ورزند و بر خلاف آگاهى و عقيده خود در مورد آسمانى بودن آن، همچنان به حق ستيزى و مخالفت با آن ادامه مى‏دهند. و پاره‏اى نيز همچنان در مورد آسمانى بودن آن در كام شكّ و ترديد خواهند بود. با اين بيان گويى آيه شريفه مى‏فرمايد: برخى از شرك گرايان، حق ستيز و كينه‏جو هستند و برخى نيز در كام ترديد و شك.»

«وَ رَبُّكَ أَعْلَمُ بِالْمُفْسِدِينَ»(40)

 و پروردگار تو بر حال كسي كه بفساد خود ادامه ميدهد دانا است

ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌11، ص: 301

فولادوند: و از آنان كسى است كه بدان ايمان مى‌آورد، و از آنان كسى است كه بدان ايمان نمى‌آورد، و پروردگار تو به [حال‌] فسادگران داناتر است.

انصاریان: و گروهی از مردم به قرآن ایمان می آورند و گروهی ایمان نمی آورند؛ و پروردگارت به مفسدان، داناتر است.

تفسیر نور:

1- جامعيّت قرآن و محتواى آن به گونه‏اى است كه افترا و انتساب آن به غيرخدا به آن نمى‏چسبد. «ان يفترى»

2- كتاب‏هاى آسمانى مؤيّد يكديگرند. تفاوت در اجمال و تفصيلِ محتواى آنهاست. «تصديق الّذى بين يديه»

3- قرآن وسيله‏ى رشد و تربيت است. «هذا القرآن... من ربّ العالمين»

***********************

قرآن چندين بار بر معجزه بودن كلام الهى و عجز جنّ و انس از آوردن مثل آن و به آوردن نظير قرآن، يا حتّى آيه‏اى همانند آن، تحدّى ومبارزه طلبيده است، از جمله در آيه 13 سوره‏ى هود. از طرفى با اينكه در طول قرنها، ميليون‏ها مخالف براى تضعيف قرآن وشكست اسلام، فعاليّت‏هاى بسيارى داشته و دارند، ليكن اين نداى مبارزه خواهانه‏ى قرآن، تاكنون بى‏پاسخ مانده و تا قيامت بى‏جواب خواهد ماند.

امتيازاتِ قرآن

چون سخن از تحدّى قرآن است، به گوشه‏اى از امتيازات اين معجزه‏ى جاودان الهى اشاره مى‏شود:

1- گنجاندن معارفى بلند در كلماتى كوتاه: مثلاً در مورد زن و مرد تعبير مى‏كند، «هنّ لباس لكم و انتم لباسٌ لهنّ» <260> زنان لباس شما و شما لباس آنها هستيد. براى بيان سستى قدرت‏هاى غير الهى، آنها را به خانه‏ى عنكبوت تشبيه مى‏كند. <261> و يا اينكه از آفريدن يك پشه آنان را ناتوان مى‏داند. «لن يخلقوا ذباباً» <262>

2- شيرينى كلام و نفوذ: هزار بار هم خوانده شود كهنه نمى‏شود، بلكه هر بار نكته‏اى به دست مى‏آيد.

3- آهنگ و موسيقى كلام: طنين و آهنگ كلمات آن، مخصوص است و اگر آيه‏اى از قرآن در ميان سخنان هر عرب زبان، يا در ميانِ روايات باشد، مشخّص است.

4- جامعيّت قرآن: از برهان تا مثل، از دنيا تا آخرت و نيز مسائل خانوادگى، حقوقى، سياسى، نظامى، اخلاقى، تاريخى و ... را دربردارد.

5 - واقعگرايى: محتواى آن مبتنى بر حدس و گمان نيست. حتى داستان‏هايش مستند و واقعى است.

6- همه گير و جهانى: مردم در هر سطح و هر كجا باشند، از آن بهره مى‏برند و قرآن به صورت كتاب تخصّصى نيست.

7- ابدى: هر چه از عمر بشر و علوم مى‏گذرد، اسرار بيشترى از قرآن كشف مى‏شود.

8 - رشد فزاينده: با داشتن بيشترين دشمن و ضربات فراوان، بيشترين رشد را در طول عمر خود داشته است.

9- معجزه‏اى در دست: اين معجزه در دست همه است و از نوع سخن و كلمه است كه در اختيار همه است.

10- هم معجزه و هم كتاب دستور و قانون است.

11- از فردى درس نخوانده و در منطقه‏اى محروم از سواد است.

12- چيزى به آن افزوده يا از آن كاسته نشده است و مصون از تحريف است.

1- قرآن براى اثبات اعجاز خود، ساده‏ترين راه را مطرح مى‏كند كه دعوت از مردم براى آوردن سوره‏اى مثل آن است. «فأتوا بسورة مثله»

2- نه تنها كلّ قرآن، بلكه حتّى يك سوره از آن هم معجزه است. «بسورةٍ»

3- قرآن براى مبارزه طلبى، تخفيف هم داده و به آوردنِ يك سوره مثل قرآن هم قانع است. «بسورةٍ»

4- مبارزه طلبى قرآن، مخصوص زمان و مكان معيّنى نيست، تا قيامت، تا پايان عمر بشر و در همه جاى زمين، اين درخواست مطرح است. «و ادعوا من استطعتم من دون اللّه»

5 - مبارزه طلبى قرآن، مخصوص عوام نيست، بلكه همه‏ى حقوقدانان، اديبان و نوابغ و... را به مبارزه مى‏طلبد. «و ادعوا من استطعتم من دون اللّه»

6- در اين مبارزه طلبى، امكانات و نفرات خاصّى را تعيين نكرده است. «و ادعوا من استطعتم من دون اللّه»

7- در اين مبارزه طلبى، تحريك هم كرده است. «ان كنتم صادقين»

*******************

امام صادق عليه السلام فرمودند: از دو آيه‏ى قرآن دو درس بزرگ مى‏آموزيم:

الف: تا علم نداريم، حرفى نزنيم. «الم يؤخذ عليهم ميثاق الكتاب ان لا يقولوا على اللَّه الاّ الحقّ» <263>

ب: تا علم نداريم، حرفى را ردّ نكنيم. «بل كذبّوا بما لم يحيطوا بعلمه» همين آيه. <264>

عبدالعظيم حسنى از امام جوادعليه السلام نقل مى‏كند كه حضرت على‏عليه السلام فرمود: چهار نكته گفتم كه خداوند آيات آن را نازل كرده است:

1- «المرء مخبوء تحت لسانه» شخصيّت انسان در زير زبانش پنهان است، آيه نازل شد: «ولتعرفنّهم فى لحن القول» <265> يعنى در گفتگو آنان را مى‏شناسى.

2- گفتم: «مَن جهل شيئاً عاداه» هركس چيزى را نداند، دشمنى با آن مى‏كند، آيه نازل شد: «بل كذّبوا بما لم يحيطوا»

3- گفتم: «قيمة كلّ امرء ما يحسنه» ارزش هر كس به لياقت و عملكرد اوست، آيه نازل شد: «انّ اللّه اصطفاه عليكم و زاده بسطة فى العلم و الجسم» <266> يعنى خداوند طالوت را به خاطر توانايى‏هايش برگزيد.

4- «القتل يقلّ القتل» كشتن ستمگر، جلو زياد شدن قتل را مى‏گيرد، آيه نازل شد: «و لكم فى القصاص حياة» <267>

1- مخالفان، بدون احاطه‏ى علمى به قرآن، آن را ردّ كرده‏اند. «كذّبوا بما لم يحيطوا»

2- به خاطر ندانستن، چيزى را ردّ نكنيم. «كذّبوا بما لم يحيطوا»

3- دانستنِ كلّى و اجمالى كم اثر است. آنچه سبب نورانيّت مى‏شود، «احاطه‏ى علمى» است. «لم يحيطوا بعلمه»

4- مخالفت مخالفان انبيا در طول تاريخ، اغلب بر اساس جهل بوده است. «كذلك كذّب الذين من قبلهم»

5 - آگاهى بر تاريخ وسرنوشت مخافان انبيا، لازم است. «فانظر كيف كان عاقبة...»

***************************

1- انسان داراى اختيار است، نه آنكه مجبور باشد. «منهم من يؤمن به و منهم من لايؤمن به»

2- رهبر نبايد توقّع داشته باشد كه همه‏ى مردم به راه و آيين او ايمان آورند. «ومنهم من لايؤمن به»

3- بى‏ايمانى و فساد، ملازم يكديگرند. هم گناه مانع ايمان است و هم بى‏ايمانى انگيزه‏ى فساد مى‏شود. «لايؤمن به...المفسدين»

4- انسان، زير نظر پروردگار است. «ربّك اعلم بالمفسدين»

الجدول:

سورة يونس (10) :

وَمَا كَانَ هَذَا الْقُرْآنُ أَن يُفْتَرَى مِن دُونِ اللَّهِ وَلَكِن تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِيلَ الْكِتَابِ لَا رَيْبَ فِيهِ مِن رَّبِّ الْعَالَمِينَ (37)

الإعراب:

(الواو) استئنافيّة (ما) نافية (كان) فعل ماض ناقص- ناسخ- (ها) حرف تنبيه (ذا) اسم إشارة مبنيّ في محلّ رفع اسم كان (القرآن) بدل من ذا- أو عطف بيان له- مرفوع (أن) حرف مصدريّ ونصب (يفتري) مضارع مبنيّ للمجهول منصوب، وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على الألف، ونائب الفاعل ضمير مستتر تقديره هو (من دون) جارّ ومجرور حال من ضمير نائب الفاعل [1] ، (الله) لفظ الجلالة مضاف إليه مجرور (الواو) عاطفة (لكن) حرف استدراك (تصديق) معطوف على خبر كان [2] ، (الذي) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ مضاف إليه (بين) ظرف منصوب متعلّق بمحذوف صلة الموصول (يدي) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الياء و (الهاء) ضمير مضاف إليه.

(الواو) عاطفة (تفصيل) معطوف على تصديق منصوب ويأخذ كلّ حالات إعرابه (الكتاب) مضاف إليه مجرور، (لا) نافية للجنس (ريب) اسم لا مبنيّ على الفتح في محلّ نصب (في) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بخبر لا (من ربّ) جارّ ومجرور متعلّق بتصديق أو بتفصيل ويكون من باب التنازع [3] ، (العالمين) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الياء.

[1] أو متعلّق ب (يفتري) .

[2] أو مفعول مطلق لفعل محذوف.. أو مفعول لأجله عامله مقدّر أي أنزل للتصديق.

[3] يجوز أن يكون الجارّ والمجرور حالا من الكتاب.

الصرف:

(يفتري) ، فيه إعلال بالقلب، أصله يفتري بضمّ الياء الأولى وإثبات ياء أخيرة، ويعامل معاملة يهدى

أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِّثْلِهِ وَادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُم مِّن دُونِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ (38)

الإعراب:

(أم) هي المنقطعة بمعنى بل للإضراب الانتقاليّ (يقولون) مضارع مرفوع.. والواو فاعل (افترى) فعل ماض مبني على الفتح المقدّر على الألف و (الهاء) ضمير مفعول به، والفاعل هو (قل) فعل أمر، والفاعل أنت (الفاء) رابطة لجواب شرط مقدّر (ائتوا) فعل أمر مبنيّ على حذف النون.. والواو فاعل (بسورة) جارّ ومجرور متعلّق ب (ائتوا) (مثل) نعت لسورة مجرور و (الهاء) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (ادعوا) مثل ائتوا (من) اسم موصول مبنيّ في محلّ نصب مفعول به (استطعتم) فعل ماض مبنيّ على السكون وفاعله (من دون الله) مرّ إعرابها [1] متعلّق بحالمن الموصول (إن) حرف شرط جازم (كنتم) فعل ماض مبنيّ على السكون في محلّ جزم فعل الشرط.. و (تم) ضمير اسم كان (صادقين) خبر كنتم منصوب وعلامة النصب الياء.

[1] في الآية[38] السابقة.

الصرف:

(فأتوا) ، حذفت همزة الوصل لدخول الفاء على الفعل، أصله ائتوا، فلمّا دخلت الفاء حذفت همزة الوصل وكتبت الهمزة الثانية على ألف

بَلْ كَذَّبُوا بِمَا لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَلَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ كَذَلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِينَ (39)

الإعراب:

(بل) حرف إضراب (كذّبوا) فعل ماض مبنيّ على الضمّ.. والواو فاعل (الباء) حرف جرّ (ما) اسم موصول مبنيّ في محلّجرّ متعلّق ب (كذّبوا) ، (لم) حرف نفي وجزم (يحيطوا) مضارع مجزوم وعلامة الجزم حذف النون.. والواو فاعل (بعلم) جارّ ومجرور متعلّق ب (يحيطوا) ، و (الهاء) ضمير مضاف إليه (الواو) حاليّة (لمّا) مثل لم (يأت) مضارع مجزوم وعلامة الجزم حذف حرف العلّة و (هم) ضمير مفعول به (تأويل) فاعل مرفوع و (الهاء) مثل الأخير (الكاف) حرف جرّ (ذلك) اسم اشارة مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف مطلق عامله كذّب.. و (اللام) للبعد، و (الكاف) للخطاب (كذّب) فعل ماض (الذين) اسم موصول مبنيّ في محلّ رفع فاعل (من قبل) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف صلة الموصول، و (هم) ضمير مضاف إليه (الفاء) عاطفة (انظر) فعل أمر، والفاعل أنت (كيف) اسم استفهام مبنيّ في محلّ نصب خبر كان (كان) فعل ماض ناقص- ناسخ- (عاقبة) اسم كان مرفوع (الظالمين) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الياء.

وَمِنْهُم مَّن يُؤْمِنُ بِهِ وَمِنْهُم مَّن لَّا يُؤْمِنُ بِهِ وَرَبُّكَ أَعْلَمُ بِالْمُفْسِدِينَ (40)

الإعراب:

(الواو) استئنافيّة (من) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بخبر محذوف [1] ، (من) اسم موصول مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ مؤخّر (يؤمن) مضارع مرفوع، والفاعل هو وهو العائد (الباء) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (يؤمن) ، (الواو) عاطفة (منهم من لا يؤمن به) مثل نظيرها المثبتة (الواو) استئنافيّة (ربّ) مبتدأ (الكاف) ضمير في محلّ جرّ مضاف إليه (أعلم) خبر مرفوع (بالمفسدين) جارّ ومجرور متعلّق بأعلم، وعلامة الجرّ الياء.

[1] أو متعلّق بنعت لخبر محذوف أي بعض منهم.