شناخت مبدأ و معاد:

نگرشى بر واژه‏ هایآیات  3-4  سوره یونس :

((بعد از آنكه در آيه قبل تعجب كفار را از نزول وحى (قرآن ) بر رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) و نيز تكذيب نزول وحى توسط آنان را ذكر كرد و يادآور شد كه كفار قرآن كريم را سحر خواندند، شروع كرده در بيان مورد تكذيب آنان ، و آن را از دو جهت مورد سخن قرار داد، اول اينكه آنچه كفار وحى بودنش را تكذيب كردند يعنى قرآن كريم ، بدان جهت كه مشتمل است بر معارفى صحيح و حق و غير قابل ترديد نمى تواند سحر باشد، و دوم اينكه قرآنى كه كفار آن را سحر خواندند كتابى است الهى و حق ، و به هيچ وجه سحر نيست .

ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 10

پس ، جمله ((ان ربكم اللّه ...)) شروع در بيان جهت اول است ، مى فرمايد: آنچه رسول اسلام (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) شما را بدان مى خواند و قرآن شما را تعليم مى دهد حق است و شكى در آن نيست ، و بر شما واجب است كه آن را پيروى كنيد.

و معناى آيه اينست كه : اى مردم ! پروردگار شما همان اللّه است ، كه همه اين عالم محسوس - از زمين و آسمانش - را در شش روز بيافريد، و سپس (به عالم غير محسوس پرداخت ) بر كرسى قدرتش و مقام تدبيرش كه همه تدبيرها به آن مقام منتهى مى شود، قرار گرفت ، و شروع به تدبير امر عالم نمود، وقتى پروردگار شما چنين كسى است و وقتى همه تدبيرها به او منتهى مى شود، بدون اينكه كسى را به يارى و پشتيبانى خود بخواند و بدون اينكه كسى باشد كه در تدبير امور عالم دخالت و وساطت (شفاعت ) داشته باشد، و اگر شفيعى باشد، به اذن خود او شفاعت مى كند، پس ، خداى سبحان سبب اصلى است ، و كسى است كه غير او هيچ سببى اصالت و استقلال ندارد، و اسبابى كه هستند همه را او سببيت داده و او آن اسباب را واسطه و شفيع قرار داده است .

و چون چنين است پس پروردگار شما همين اللّه است كه امور شما را تدبير مى كند، نه غير او، و نه اين رب هاى موهومى كه شما براى خودتان درست كرده ايد، و به خيال خودتان آنها را شفيع و واسطه بين خود و خداى تعالى گرفته ايد.

و منظور از جمله : ((ذلكم اللّه ربكم فاعبدوه افلا تذكرون )) همين معنا است ، مى فرمايد: چرا فكر شما منتقل به اين واقعيت نمى شود تا بفهميد كه اللّه به تنهائى رب شما است و ربى به جز او نيست ، و چرا اندكى به فكر خود فشار نمى آوريد تا معنا و حقيقت معناى الوهيت و خلقت و تدبير را بفهميد. ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 14))

در اين آيه مورد بحث، قرآن در مورد شناخت مبدأ و معاد مى‏فرمايد:

«إِنَّ رَبَّكُمُ» «اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ» «فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ»

بيقين پروردگار شما آن خداى يكتايى است كه آسمانها و زمين رابا اين همه شگفتى‏ها و نظامات بهت آور و حكمت‏هاى بديع، در شش روز و شش هنگام پديد آورد.

با اينكه آفريدگار هستى بر هر كار و هر چيزى تواناست و قادر بود كه آسمانها و زمين را به يكباره پديد آورد، چرا آن را در شش روز و شش هنگام پديد آورد؟

پاسخ اين است كه اين آفرينش تدريجى به خاطر رعايت مصلحت فرشتگان و عبرت آموزى آنان در آگاهى از سير آفرينش است.

از دگر سو هدف از اين كار، رشد و تكامل انسانهاو دگرگونى مطلوب در سازمان وجودى آنان و عبرت آموزى و تفكرشان، در مراحل گوناگون پيدايش زمين و رويش تدريجى گلها و لاله‏ها و سربرآوردن آرام درختان و رسيدن ميوه‏هاست. آرى با اينكه براى خدا آسان بود كه همه اين كارها را در يك لحظه و از آن هم كمتر، پديد آورد و نظام بخشد، اصل تدريج را مقرر فرمود؛ چرا كه شيوه تدريجى پديدار شدن زمين و آسمان و شگفتيهاى گوناگون آنها، پندار بى‏اساس تصادف و اتفاق در آفرينش را ضعيف تر و بى‏اساس تر جلوه مى‏دهد و روشنگرى مى‏كند كه اين همه نظم شگرف و زيبايى تحسين برانگيز و اندازه‏گيرى تدريجى و لحظه به لحظه راگرداننده‏اى دانا و توانا تدبير مى‏كند.

«ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ»

سپس به تدبير جهان هستى پرداخت.

تفسير آن در سوره اعراف گذشت، و بعضي گفته‌اند:

منظور از عرش در اينجا آسمانها و زمين است. زيرا آنها بناي او است و عرش نيز بمعني بنا است، و اما آن عرش معظمي كه خدا فرشتگان را ملزم بر گردش بدور آن و اعظام و تكريمش فرموده، و منظور خداي تعالي در آيه «الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ» « سوره غافر آيه 7.» نيز ميباشد، غير از اين عرش است. ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌11، ص: 256

و برخي گفته‌اند: «ثم» در اينجا بمعناي «واو» است (يعني: و استوي علي العرش).

پاره‏اى ديگر بر آنند كه «ثم» براى نشان دادن مفهوم تدبير در كارها آمده و منظور اين است كه: خدا پس از آفرينش آسمانها و زمين، به تدبير امور آنها پرداخت، درست همانگونه كه مفهوم استقرار فرمانروا بر تخت فرمانروايى، به آن است كه به تدبير امور و تنظيم شؤون كشورش بپردازد و با درايت و اقتدار آن را اداره كند. و از سوى ديگر بدان دليل كه تدبير همه كارها از سوى «عرش» انجام مى‏پذيرد، در اينجا نام عرش به كار رفته و به همين دليل است كه مردم براى خواستن نيازها و خواسته‏هاى خويش دست به سوى عرش بلند مى‏كنند.

«يُدَبِّرُ الْأَمْرَ»

او كار جهانِ آفرينش را تدبير مى‏كند.

به عبارت ديگر آفريدگار هستى است كه با نظام بخشيدن به كارهاى كوچك و بزرگ جهان هستى و يا به جريان افكندن آنها بر اساس اصل محاسبه و اندازه‏گيرى و تدريج، و با منظور داشتن استحكام و دوام و فرجام آنها، كار جهان هستى را تدبير مى‏كند.

«ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ»

هيچ شفاعتگرى جز پس از اجازه و فرمان او نيست.

در آيه شريفه با اينكه سخن از شفاعت و شفاعتگران به ميان نيامده است، قرآن بدان دليل اين حقيقت را بيان مى‏كند كه كفر گرايان بتهاى خويش را شفاعتگرانِ بارگاه خدا قلمداد مى‏كردند و مى‏گفتند: اينها نزد خدا از ما شفاعت خواهند كرد. بر اين اساس است كه خدا در نكوهش از پندار آنان و مردود شمردن گفتارشان مى‏فرمايد: شفاعتگران در صورتى مى‏توانند در بارگاه او به شفاعت پردازند كه خداى يكتا به آنان اجازه شفاعت دهد؛ و چگونه در حالى كه پيامبران و فرشتگان نمى‏توانند بدون اجازه، و فرمان او شفاعت نمايند، اين بتهاى فاقد روح و شعور مى‏توانند كسى را شفاعت كنند؟!.

«ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ» «فَاعْبُدُوهُ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ » (3)

آرى، اين است پروردگار شما كه داراى اين ويژگى‏هاست؛ پس تنها او را بپرستيد كه جز او خدايى نيست و هيچ كسى و هيچ چيزى جز او شايسته پرستش و آراسته به اين صفات نيست، و هرگز جز او را نپرستيد، خواه بتهاى ساخته و پرداخته دست خودتان باشند، و يا بيدادگران فريبكارى كه خود را بسان بُت ساخته و مردم را به فرمانبردارى و آستان بوسى خويش مى‏خواهند و مى‏خوانند.

تنها او را بپرستيد كه جز او معبودي نداريد، و شايسته اين اوصاف كسي جز او نيست، و اين بتان را پرستش نكنيد.

فولادوند: پروردگار شما آن خدايى است كه آسمانها و زمين را در شش هنگام آفريد. سپس بر عرش استيلا يافت. كار [آفرينش‌] را تدبير مى‌كند. شفاعتگرى جز پس از اذن او نيست. اين است خدا، پروردگار شما، پس او را بپرستيد. آيا پند نمى‌گيريد؟

انصاریان: یقیناً پروردگارتان خدای یکتاست که آسمان ها و زمین را در شش روز پدید آورد، آن گاه بر تخت فرمانروایی و حکومت بر آفرینش چیره شد، همواره کار جهان را [با قوانینی استوار و منظم] تدبیر می کند. [کار] هیچ واسطه ای [در همه جهان هستی برای جابجایی عناصر وترکیب اجزا وبه جریان انداختن امور] جز پس از اذن او نیست. این است خدا، پروردگار شما، پس او را بپرستید؛ آیا متذکّر [حقایق] نمی شوید؟

قسط- بكسر قاف- بمعناي عدالت است، و نيز بمعناي نصيب و بهره آمده و بفتح قاف بمعناي جور و بي‌عدالتي. و بفتح قاف و سين هر دو، بمعناي كجي واعوجاج در پاها. ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌11، ص: 255

حميم: آبي را گويند كه با آتش داغ شده و بحدّ اعلاي داغي رسيده است.

«إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً»

بازگشت همه شما به سوى خداست.

واژه «مرجع» به دو معناست: گاه مصدر است و به مفهوم بازگشتن مى‏باشد، و گاه اسم مكان و به مفهوم جايگاه رجوع.

«وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا»

اين وعده‌اي كه خدا به بندگانش داده و عده‌اي حق و راست است.

((معناى حق بودن معاد

در اين جمله معاد را خاطر نشان مى سازد، همچنانكه جمله قبلى مبدأ را تذكر مى داد، و جمله ((وعد اللّه حقا)) از باب قائم شدن مفعول مطلق مقام فعلش مى باشد، و معناى جمله : ((وعده اللّه وعدا حقا)) است ، يعنى خداى تعالى وعده داده وعدهاى حق .

كلمه ((حق )) عبارت است از چيزى كه اصل و واقعيت داشته باشد و خبر، مطابق آن واقعيت باشد. بنابراين ، خبر و يا به عبارتى وعدهاى كه خداى تعالى مى دهد به اينكه معادى در پيش است حق بودنش به اين معنا است كه خلقت الهى به نحوى صورت گرفته كه جز با برگشتن موجودات به سوى او تام و كامل نمى شود، و از جمله موجودات يكى هم نوع بشر است كه بايد به سوى خداى تعالى برگردد. و اين مانند سنگى است كه از آسمان به طرف زمين حركت مى كند كه با حركت خود وعده سقوط بر زمين را مى دهد، چون حركتش سنخهاى است كه جز با نزديك شدن تدريجى به زمين و جز ساقط شدن و آرام گرفتن در روى زمين تمام نمى شود، اشياء عالم نيز چنين اند، حركتشان نهايتى دارد و آن برگشت به خداى تعالى است ، به همان مبدئى كه از آنجا حركت را آغاز كردند، آيه زير همين معنا را خاطر نشان ساخته مى فرمايد: ((يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه « «اى انسان تو با تلاش و كوشش به سوى پروردگارت پيش مى روى».»)) دقت فرمائيد. ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 14))

«إِنَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ»

اوست كه آفرينش را آغاز نموده و دگر باره آن را تجديد مى‏كند و باز مى‏گرداند.

«لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ بِالْقِسْطِ»

هدف اين است كه پاداش كارهاى شايسته مردمى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده‏اند، بر اساس عدل و داد به آنان بدهد؛ و بر اين اساس است كه چيزى از پاداش آنان نخواهد كاست.

«وَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِيمٍ»«وَ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ» (4)

 و كسانى كه كفر ورزيدند، به كيفر سهمگين كفر و بيداد گريشان نوعى جوشيدنى از يك مايع پر حرارت و گدازنده، و عذابى دردناك خواهند داشت. ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌11، ص: 257

((استدلال اول بر اثبات معاد، به سنت جاريه الهيه بر اضافه رحمت تا تماميت وكمال موجودات

اين جمله ، جمله ((اليه مرجعكم جميعا)) را تاءكيد، و معناى اجمالى رجوع و معاد را كه اين جمله متضمن آن است تفصيل و شرح مى دهد.

ممكن هم هست تعليل آن جمله متقدم باشد، و بخواهد به دو حجت و برهانى كه قرآن همواره به آن دو حجت بر اثبات معاد استدلال مى كند اشاره نمايد. حجت اول را جمله : ((انه يبدؤ ا الخلق ثم يعيده )) متضمن است ، به اين بيان كه يكى از سنتهاى جارى خداى سبحان اين است كه هستى را به هر چيزى كه مى آفريند افاضه مى كند، و اين افاضه خود را به رحمتش آنقدر ادامه مى دهد تا آن موجود خلقتش به حد كمال و تماميت برسد، در اين مدت آن موجود به رحمتى از خداى تعالى موجود شده و زندگى مى كند و از آن رحمت برخوردار مى گردد، و اين برخوردارى همچنان ادامه دارد تا مدت معين .

بعد از آنكه آن مدت بسر آمد و موجود نامبرده به نقطه انتهاى اجل معين خود رسيد اين رسيدن به نقطه نهائى فناء و هيچ شدن آن موجود نيست ، زيرا معناى فانى شدنش باطل شدن رحمت الهى ايست كه باعث وجود و بقاء و آثار وجود يعنى حيات ، قدرت ، علم و ساير آثار وجودى او بود، و معلوم است كه رحمت الهى بطلان نمى پذيرد.

پس ، رسيدن به نقطه نهائى اجل به معناى گرفتن و قبض كردن رحمتى است كه بسط كرده بود. آرى ، آنچه خداى تعالى افاضه مى كند وجه خدا و جلوه او است ، و وجه خدا فنا پذير نيست .

پس ، اينكه مى بينيم فلان موجود از بين مى رود و اجلش بسر مى آيد، اين سرآمدن اجل آنطور كه ما مى پنداريم فنا و بطلان آن موجود نيست ، بلكه برگشتن آن به سوى خداى تعالى است ، به همان جائى كه از آنجا نازل شده بود، و چون آنچه نزد خدا است باقى است ، پس اين موجود نيز باقى است ، و آنچه كه به نظر ما، هست و نيست شدن مى باشد در واقع بسط رحمت خداى تعالى و قبض آن است ، و اين همان معاد موعود است .

 

حجت دوم : اعمال قسط و عدل الهى ، با پاداش دادن به صالح و كيفر دادن صالح(ليجزى الذين آمنوا...)

و حجت دوم را جمله ((ليجزى الذين آمنوا و عملوا الصالحات بالقسط...)) متضمن است ، به اين بيان كه عدل و قسط الهى - كه يكى از صفات فعل او است - اجازه نمى دهد كه در درگاه او دوغ و دوشاب يكسان باشد، با آن كسى كه با ايمان آوردن در برابرش خضوع نموده ، و اعمال صالح كرده و با آن كسى كه بر حضرتش استكبار و به خود و به آياتش كفر ورزيده يك جور معامله كند. اين دو طايفه در دنيا كه بطور يكسان در تحت سيطره اسباب و علل طبيعى قرار داشتند، اسبابى كه به اذن خدا يا سود مى رسانيد، و يا ضرر اگر قرار باشد در آخرت هم بطور يكسان با آنان معامله شود ظلم خواهد بود.

پس ، جز اين باقى نمى ماند كه خداى تعالى بين اين دو طايفه در زمانى كه به سوى او بر مى گردند فرق بگذارد، به اين معنا كه مؤ منين نيكوكار را جزاى خير، و كفار بد كار را سزاى بد دهد، تا ببينى آنان از چه چيز لذت مى برند، و اينان از چه چيز متالم و ناراحت مى شوند.

بنابراين ، تكيه اين حجت بر دو چيز است ، يكى بر تفاوت اين دو طائفه به خاطر ايمان و عمل صالح ، و كفر و عمل ناصالح ، و ديگرى بر كلمه ((بالقسط))، اين نكته را از نظر دور مدار. و جمله ((ليجزى )) بنابر آنچه از ظاهر بيان استفاده مى شود متعلق است به جمله ((اليه مرجعكم جميعا)).))

فولادوند: بازگشت همه شما به سوى اوست. وعده خدا حق است؛ هموست كه آفرينش را آغاز مى‌كند سپس آن را باز مى‌گرداند تا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند به عدالت پاداش دهد، و كسانى كه كفر ورزيده‌اند به سزاى كفرشان شربتى از آب جوشان و عذابى پر درد خواهند داشت.

انصاریان: بازگشت همه شما فقط به سوی اوست. [خدا شما را وعده داد] وعده ای حق وثابت؛ بی تردید اوست که جهان آفرینش را می آفریند، سپس آن را [به قیامت] بازمی گرداند تا کسانی که ایمان آورده اند و کارهای شایسته انجام داده اند، به عدالت و انصاف پاداش دهد، و برای کسانی که کافر شدند به کیفر کفری که همواره می ورزیدند، شربتی از آب بسیار جوشان و عذابی دردناک است.

پيوند آيه با آيات گذشته‏

در ارتباط اين دو آيه با آيات پيش آورده‏اند كه: در آيات گذشته آفريدگار هستى فرمود: آيا براى اين مردم شگفت‏آور است كه ما به يكى از آنان وحى فرستاده و او را به رسالت برگزيده‏ايم؟! از آنجايى كه ممكن بود برخى پاسخ دهند: چگونه شگفت‏آور نباشد در حالى كه ما خدايى را كه اين پيامبر را برانگيخت نمى‏شناسيم؟! از اين‏رو اين آيات را در معرّفى خود به بندگان فرو فرستاد.

پاره‏اى نيز بر آنند كه ممكن است اين دو آيه، با آيات گذشته پيوندى نداشته و فرودشان به منظور به تابلو بردن شگفتى‏هاى جهان آفرينش در آسمان‏ها و زمين باشد.

تفسیر نور:

مراد از شش روز، شش روزگار و شش مرحله ودوران در آفرينش است، و ممكن است مراد از آن، مدّتى برابر شش روز باشد.

«عَرش»، مركز تدبير و كنايه از قدرت است. وقتى مى‏گويند: فلانى بر تخت نشست يا او را از تخت پايين كشيدند، يعنى به قدرت رسيد يا بركنار شد. سلطه‏ى خداوند، هم پيش از آفرينش آسمان‏ها و زمين بر هستى بوده، «وكان عرشه على الماء» <204> ، هم پس از خلقت آنها، و پس از پايان جهان و در قيامت هم سلطه‏ى الهى بر همه‏ى هستى باقى است. «يحمل عرش ربّك يومئذٍ ثمانية» <205>

امام صادق‏عليه السلام فرمود: عرش، مربّع است، زيرا كلماتى كه بناى اسلام بر آن است نيز چهار كلمه است: «سبحان‏اللّه والحمدللّه ولااله‏الااللّه واللّه‏اكبر». <206>

1- آفرينش جهان با برنامه‏ريزى و زمان بندى صورت پذيرفته است. «ستّة ايّام» (وقتى بر نظام هستى برنامه و تدبير حاكم است، چگونه مى‏توان پذيرفت انسان كه گل سرسبد موجودات است، بى‏برنامه باشد؟!)

2- اوّل خداشناسى، سپس خداپرستى. «ان ربكم اللَّه الذى ... فاعبدوه»

3- هستى قانون‏مند و هدفدار است. لازمه‏ى تدبير امر، عاقبت وهدف داشتن و قانون‏مند بودن است. «يدبّر الامر»

4- عبادت، سزاوار كسى است كه خلقت و تدبير به دست اوست، نه ديگران. «خلق... يدبّر... ذلكم اللَّه ربّكم فاعبدوه»

5 - خداوند هستى را آفريده، «خَلق» ودر قبضه دارد، «استوى» وبا حكمت دائماً آن‏را اداره مى‏كند، «يدّبر» وبدون اذن او كسى را نفوذى نيست، «مامن‏شفيع» و توجّه به اين حقايق، زمينه‏ى پيدايش روح بندگى وپرستش است. «فاعبدوه»

6- واسطه‏شدن هر موجودى بايد از سوى خداوند تأييد شود. پس بى‏جهت بت‏ها را شفيع قرار ندهيم. «ما من شفيع الاّ من بعد باذنه»

7- الوهيّت از ربوبيّت جدا نيست. طاغوت‏ها مى‏كوشند خالق را خدا بدانند، ولى سياستگذار ومدبّر را خودشان، ودين را از سياست جدا بدانند. «اللَّه‏ربّكم»

8 - انسان آفريدگار خويش را باور دارد، تنها نيازمند تذكّر است.«افلاتذكّرون»

***********************

اين آيه، هم اصل معاد را مطرح مى‏كند، «اليه مرجعكم» هم امكانش را، «يبدؤا الخلق ثم يعيده» و هم هدف از معاد را كه كيفر و پاداش است. «ليجزى»

احتمال دارد مراد از «بالقسط» اين باشد كه اهل ايمان به خاطر قسط وعدالتى كه دارند، پاداش مى‏بينند. <207> البتّه فضل الهى منافاتى با قسط ندارد، چنانكه در آيات ديگر، به پاداشهاى افزون الهى اشاره شده است از جمله: «للذين احسنوا الحسنى و زيادة» <208> و «ليوفيّهم اجورهم ويزيدهم من فضله» <209>

1- بازگشت ما به سوى خداست، بيهوده به فكر راضى ساختن اين و آن نباشيم. «اليه مرجعكم»

2- همه‏ى انسان‏ها، پس از مرگ زنده خواهند شد. «اليه مرجعكم جميعاً»

3- معاد، مادّى و جسمانى است. «يبدء الخلق ثم يعيده» (اعاده به معناى بازگرداندن همان چيز است)

4- توانايى خداوند بر پديد آوردن، نشانه‏ى توانايى او بر رستاخيز است. «يبدء الخلق ثم يعيده»

5 - نه تنها انسان دوباره زنده مى‏شود، بلكه همه‏ى آفرينش بار ديگر آفريده مى‏شود. «يبدء الخلق ثم يعيده»

6- همان گونه كه تمام هستى، براى بشر آفريده شده، در آخرت نيز اعاده‏ى خلق براى پاداش گرفتن بشر است. «يبدء الخلق ثم يعيده ليجزى...»

7- آفرينش همچنان استمرار دارد. «يبدء الخلق»

8 - مقصود اصلى از معاد، پاداش مؤمنان است. «ليجزى الذين امنوا» و كيفر كافران به خاطر عدل الهى است.

9- پاداش الهى براساس قسط و عادلانه است. (با ازدياد به واسطه‏ى فضل او منافات ندارد) «ليجزيهم... بالقسط»

10- ارزش كارهاى خوب، به انگيزه وهدف خوب آن است. «آمنوا و عملوا الصالحات»

11- استمرار و پافشارى بر كفر، موجب عذاب است. «بما كانوا يكفرون»

الجدول:

سورة يونس (10) :

إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مَا مِن شَفِيعٍ إِلَّا مِن بَعْدِ إِذْنِهِ ذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ (3)

الإعراب:

(إنّ) حرف مشبّه بالفعل- ناسخ- (ربّ) اسم إنّ منصوب و (كم) ضمير مضاف إليه (الله) خبر إن مرفوع (الذي) اسم موصول مبنيّ في محلّ رفع نعت للفظ الجلالة (خلق) فعل ماض، والفاعل هو (السموات) مفعول به منصوب وعلامة النصب الكسرة (الواو) عاطفة (الأرض) معطوف على السموات منصوب (في ستة) جارّ ومجرور متعلّق ب (خلق) ، (أيام) مضاف إليه مجرور (ثمّ) حرف عطف (استوى) ماض مبنيّ على الفتح المقدّر على الألف، والفاعل هو (على العرش) جارّ ومجرور متعلّق ب (استوى) ، (يدبّر) مضارع مرفوع، والفاعل هو (الأمر) مفعول به منصوب (ما) حرف نفي (من) حرف جرّ زائد (شفيع) مجرور لفظا مرفوع محلّا مبتدأ (إلّا) حرف للحصر (من بعد) جارّ ومجرور خبر المبتدأ (إذن) مضاف إليه مجرور و (الهاء) ضمير مضاف إليه (ذلكم) اسم اشارة مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ، والإشارة إلى الخالق المدبّر.. و (اللام) للبعد و (كم) حرف خطاب (الله) لفظ الجلالة خبر مرفوع (ربّكم) بدل من لفظ الجلالة، ومضاف إليه (الفاء) لربط المسبّب بالسبب  ، (اعبدوا) فعل أمر مبنيّ على حذف النون.. والواو فاعل و (الهاء) مفعول به (الهمزة) للاستفهام (الفاء) عاطفة (لا) نافية (تذكّرون) مضارع مرفوع محذوف منه إحدى التاءين تخفيفا.. والواو فاعل.

إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا إِنَّهُ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ شَرَابٌ مِّنْ حَمِيمٍ وَعَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْفُرُونَ (4)

الإعراب:

(إلى) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بخبر مقدّم (مرجع) مبتدأ مؤخّر مرفوع و (كم) ضمير مضاف إليه (جميعا) حال منصوبة من ضمير الخطاب (وعد) مفعول مطلق لفعل محذوف منصوب (الله) لفظ الجلالة مضاف إليه مجرور (حقّا) مفعول مطلق لفعل محذوف (إنّ) حرف مشبّه بالفعل للتوكيد و (الهاء) ضمير في محلّ نصب اسم إنّ (يبدأ) مضارع مرفوع، والفاعل هو (الخلق) مفعول به منصوب (ثمّ) حرف عطف (يعيد) مثل يبدأ و (الهاء) ضمير مفعول به (اللام) للتعليل (يجزي) مضارع منصوب بأن مضمرة بعد اللام (الذين) موصول في محلّ نصب مفعول به (آمنوا) فعل ماض وفاعله مثله (عملوا) ، (الصالحات) مفعول به منصوب وعلامة النصب الكسرة (بالقسط) جارّ ومجرور متعلّق ب (يجزي) .

 (الواو) استئنافيّة (الذين) موصول في محلّ رفع مبتدأ (كفروا) مثل آمنوا (لهم شراب) مثل إليه مرجع (من حميم) جارّ ومجرور نعت لشراب (الواو) عاطفة (عذاب) معطوف على شراب مرفوع (أليم) نعت لعذاب مرفوع (الباء) حرف جرّ (ما) حرف مصدريّ ، (كانوا) ماض ناقص- ناسخ- مبنيّ على الضمّ.. والواو اسم كان (يكفرون) مضارع مرفوع..