نگرشى بر واژه هایآیات 67- 70 سوره توبه :
برخى از خصلتهاى زشت نفاقگرايان
نگرشى بر واژه هایآیات 67- 70 سوره توبه :
((نشانه هاى منافقان
در اين آيات نيز بحث همچنان درباره منافقان و رفتار و نشانه هاى آنها است . اما در نخستين آيه مورد بحث اشاره به يك مطلب كلى مى كند و آن اينكه ممكن است روح نفاق به اشكال مختلف ظاهر شود، و در چهرههاى متفاوت خودنمائى كند كه در ابتدا جلب توجه نكند، مخصوصا خودنمائى روح نفاق در يك مرد با يك زن ممكن است متفاوت باشد، اما نبايد فريب تغيير چهره هاى نفاق را در ميان منافقان خورد، بلكه با دقت روشن مى شود كه همه در يك سلسله صفات كه قدر مشترك آنان محسوب مى شود شرى كند، لذا مى گويد:
تفسير نمونه جلد 8 صفحه 30
«مردان منافق و زنان منافق همه از يك قماشند» (المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض ).
سپس به ذكر پنج صفت از اوصاف آنان مى پردازد:
اول و دوم :
«آنها مردم را به «منكرات» تشويق ، و از «نيكيها» باز مى دارند» (ياءمرون بالمنكر و ينهون عن المعروف ).
يعنى درست بر عكس برنامه مؤ منان راستين كه دائما از طريق «امر به معروف» و «نهى از منكر» در اصلاح جامعه و پيراستن آن از آلودگى و فساد كوشش دارند، منافقان دائما سعى مى كنند كه فساد همه جا را بگيرد، و معروف و نيكى از جامعه برچيده شود، تا بهتر بتوانند در چنان محيط آلودهاى به اهداف شومشان برسند.
سوم :
آنها دست دهنده ندارند، بلكه دستهايشان را مى بندند، نه در راه خدا انفاق مى كنند، نه به كمك محرومان مى شتابند، و نه خويشاوند و آشنا از كمك مالى آنها بهره مى گيرند (و يقبضون ايديهم ).
روشن است آنها چون ايمان به آخرت و نتائج و پاداش «انفاق» ندارند، در بذل اموال سخت بخیلند، هر چند آنها براى رسيدن به اغراض شوم خود، اموال فراوانى خرج مى كنند و يا به عنوان رياكارى بذل و بخششى دارند، اما هرگز از روى اخلاص و براى خدا دست به چنين كارى نم يزنند.
چهارم :
تمام اعمال و گفتار و رفتارشان نشان مى دهد كه «آنها خدا را فراموش كرده اند» و نيز وضع زندگى آنها نشان مى دهد كه «خدا هم آنها را از بركات و توفيقات و مواهب خود فراموش نموده» يعنى با آنها معامله فراموشى كرده است و آثار اين دو فراموشى در تمام زندگى آنان آشكار است (نسوا الله فنسيهم ).
بديهى است نسبت «نسيان» به خدا به معنى فراموشى واقعى نيست ، بلكه كنايه از اين است كه با آنها معامله شخص فراموشكار مى كند، يعنى هيچگونه سهمى از رحمت و توفيق خود براى آنها قائل نمى شود. تفسير نمونه جلد 8 صفحه 31
اين گونه تعبير حتى در سخنان روزمره نيز ديده مى شود كه مثلا ميگوئيم : چون تو وظيفه خود را فراموش كردى ، ما هم به هنگام پرداختن مزد و پاداش تو را فراموش خواهيم كرد، يعنى مزد و پاداشى به تو نخواهيم داد.
اين معنى در روايات اهلبيت (عليهمالسلام ) نيز كرارا وارد شده است . قابل توجه اينكه : موضوع نسيان پروردگار با فاء تفريع بر نسيان آنها عطف شده است ، يعنى فراموشكارى آنها نسبت به فرمان الهى و ذات پاك او اثرش اين است كه خدا هم آنها را از مواهب خويش محروم مى سازد و اين نتيجه عمل آنها است .
پنجم :
اينكه منافقان فاسقند و بيرون از دائره اطاعت فرمان خدا (ان المنافقين هم الفاسقون ).))
«الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ»
يعني آنها از يكديگرند و در گرد آمدن بر نفاق و شرك با هم هستند چنانچه ميگويي من از فلان كس هستم و فلاني از من است، يعني كار ما يكي است و با يكديگر هم عقيده هستيم. و كلبي گفته: يعني آنها بدين هم هستند. و ابو مسلم گفته: يعني آنها در رسيدن خشم سخت خداوند بدانها همگي يكسانند. ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج11، ص: 147
«يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ»
آنان مردم را به شرك و گناه مىخوانند
«وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ»
و از كارهاى شايسته و پسنديدهاى كه خدا به انجام آنها فرمان داده است باز مىدارند.
«وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ»
حسن و قتادة گفتهاند: يعني از انفاق اموال خود در راه اطاعت و خوشنودي خدا خودداري ميكنند، و جبائي گفته: يعني از جهاد در راه خدا خود داري ميكنند.
«نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ»
أصم گفته: يعني آنها طاعت خدا را واگذاردند خداوند نيز آنها را در آتش واگذارد و رحمت و پاداش نيك خود را از آنان بازداشت. و برخي گفتهاند: يعني آنها خداي را بدست فراموشي سپردند چون انديشه نكردند كه آنها را خدايي است كه پاداش نيك و كيفرشان دهد تا اين انديشه آنها را از كفر و كارهاي زشت باز دارد خدا نيز آنان را از نظر پاداش همانند فراموش شدگان كرد، و اينكه لفظ نسيان و فراموشي در اينجا آورده شد بخاطر يك سنخ بودن كلام است و گرنه اسناد نسيان بخداي تعالي جايز نيست.
«إِنَّ الْمُنافِقِينَ هُمُ الْفاسِقُونَ» (67)
يعني بيرون شدگان از ايمان بخدا و پيغمبر و از اطاعت او هستند، و برخي گفتهاند فاسقان: يعني سرگردانان در شرك.
((ظاهر امر اين است كه اين آيه در مقام تعليل جمله « ان نعف عن طائفة منكم نعذب طائفة » است كه در آيه قبلى بود، و سياق مخاطب بودن منافقين هنوز باقى است و قطع نشده .
پس آيه قبلى چون دلالت ميكرد بر اينكه « خداوند منافقين را رها نمى كند تا آنكه بجرم نفاقشان عذابشان كند و اگر بعضى از ايشان را بخاطر حكمت و مصلحتى عفو كند، ديگران را عذاب خواهد كرد» لذا جاى اين سؤ ال بود كه كسى بپرسد: چه معنا دارد كه عدهاى را بخاطر عفو رها كند و عده ديگرى را دستگير و عذاب كند؟ و آيا اين از باب :
ستم كرد در بلخ آهنگرى
به شوشتر زدند گردن مسگرى
نيست ؟ و چون جاى اين سؤ ال بوده سبب را ذكر كرده تا جواب اين اشكال داده شده باشد. و سبب اين است كه چون منافقين همه سر و ته يك كرباسند و در صفات خبيث و اعمال زشت با هم شركت دارند، قهرا در كيفر اعمال و عاقبت احوال نيز با هم شريكند.
و اگر زنان منافق را هم ذكر كرده با اينكه قبلا صحبتى از زنان منافق به ميان نيامده بود، بعيد نيست براى اين باشد كه شدت ارتباط و كمال اتحاد ميان آنان را برساند و بفهماند كه در صفات نفسانى همه يك جورند، و نيز اشاره كرده باشد به اينكه پارهاى از زنان نيز اعضاى مؤ ثرى هستند در اجراء برنامه هاى منافقين و رلهاى مهمى را ميتوانند در اين جامعه فاسد بازى كنند.
پس ، معناى آيه اين شد كه : نبايد كسى تعجب كند كه چطور خداوند بعضى از منافقين را به علتى رها كرد و بعضى ديگر را عذاب مى كند، زيرا زنان و مردان منافق محكوم به نوعى وحدت روحى هستند كه همه را بصورت يك فرد درمى آورد و همه را در اوصاف و اعمال و كيفر الهى شريك مى سازد، و به همين جهت صحيح است كه گفته شود: « اگر ما بعضى را عفو كنيم بعض ديگر را عذاب خواهيم كرد» .
ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 453
آرى ، همه منافقين امر به منكر و نهى از معروف مى كردند و از انفاق در راه خدا خوددارى مى نمودند. و به عبارت ديگر با اعراض از ياد خدا، خدا را فراموش كرده بودند، و چون مردمى فاسق و خارج از زى بندگى بودند خدا هم آنان را فراموش كرد و آن پاداشهائى كه به بندگان خود - كه همواره به ياد مقام پروردگارشان بودند - داده بود به آنها نداد.))
فولادوند: مردان و زنان دو چهره، [همانند] يكديگرند. به كار ناپسند وامىدارند و از كار پسنديده باز مىدارند، و دستهاى خود را [از انفاق] فرو مىبندند. خدا را فراموش كردند، پس [خدا هم] فراموششان كرد. در حقيقت، اين منافقانند كه فاسقند.
انصاریان: مردان و زنان منافق همانند و مشابه یکدیگرند، به کار بد فرمان می دهند و از کار نیک باز می دارند و از انفاق در راه خدا امساک می ورزند، خدا را فراموش کردند و خدا هم آنان را [از لطف و رحمت خود] محروم کرد؛ یقیناً منافقانند که فاسق اند.
كيفر كفر و نفاق
قرآن در ادامه سخن در مورد آنان، به ترسيم هشدار سخت خدا پرداخته و مىفرمايد:
«وَعَدَ اللَّهُ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ»
در اين آيه خداوند بهر دو دسته يعني آنان كه تظاهر باسلام ميكنند ولي در باطن كافرند، و كافران وعده آتش دوزخ داده است، و اينكه منافقان را جداي از كافران ذكر فرموده با اينكه نفاق در حقيقت كفر است بدانجهت بود كه براي هر يك جداگانه وعده دوزخ را بيان كند.
«خالِدِينَ فِيها»
جاويدانند در آن.
«هِيَ حَسْبُهُمْ»
يعني آتش دوزخ و كيفر آن برابر گناه آنان است. چنانچه گويي: من تو را برابر آنچه انجام دادهاي شكنجه كنم. ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج11، ص: 148
و همين آتش شعله ور دوزخ و كيفر سهمگين آن براى آنان بس است. اين بيان و كلام در آيه شريفه، بسان اين سخن است كه گفته شود: من تو را بسندهام و در برابر آنچه انجام دادهاى كيفرت خواهم كرد.
«وَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ»
يعني از بهشت و خير خود دورشان كند.
«وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقِيمٌ» (68)
يعني عذابي جاويدان كه زوال نپذيرد.
فولادوند: خدا به مردان و زنان دو چهره و كافران، آتش جهنم را وعده داده است. در آن جاودانهاند. آن [آتش] براى ايشان كافى است، و خدا لعنتشان كرده و براى آنان عذابى پايدار است.
انصاریان: خدا آتش دوزخ را به مردان و زنان منافق و کافران وعده داده، در آن جاودانه اند، همان برای آنان بس است و خدا لعنتشان کرده و برای آنان عذابی پایدار است.
وه كه امشب چقدر به شب گذشته شباهت دارد!
از «ابن عباس» آوردهاند كه وى در تفسير آيه مورد بحث، به آن مثال مشهور در ادبيات و فرهنگ عرب كه مىگويد: «ما أشبه اللّيله بالبارحة»، وه كه امشب چقدر به شب گذشته شباهت دارد، تكيه كرده و مىگويد: منظور از پيشينيان در آيه مورد بحث، بنىاسرائيل هستند و ما بدانها تشبيه شدهايم، و همين اندازه مىدانم كه پيامبر فرمود: به خدايى كه جانم در كف قدرت اوست سوگند كه شما از آنان پيروى خواهيد كرد تا آنجا كه اگر مردى از بنى اسرائيل به سوراخ سوسمارى خزيده باشد شما نيز در آن خواهيد خزيد.
و «ابو هريره» از «ابو سعيد خدرى» و او از پيامبر آورده است كه فرمود:
لتأخّذن كما اخذت الأمم من قبلكم ذراعاً بذراع و شبراً بشبرٍ و باعاً(213) بباعٍ، حتى لو أنّ احداً من اولئك دخل حجر ضبّ لدخلتموه...(214)
شما در زندگى تان بىكم و كاست، گام به گام راه گذشتگان را در پيش خواهيد گرفت تا جايى كه اگر يكى از آنان در سوراخ سوسمارى خزيده باشد شما نيز خواهيد خزيد.
پرسيدند: منظور اين است كه همان عملكرد ايران و روم و پيروان كتابهاى پيشين را انجام خواهيم داد؟
فرمود: مگر مردم جز آنان هستند؟ فهل الناسّ اِلاَّ هُمْ
و عبدالله بن مسعود مىگويد: شما در سبك و رفتار شبيهترين مردم به بنىاسرائيل هستيد. رفتار و راه و رسم آنان را مو به مو پيروى مىكنيد، جز اين كه نمىدانم گوساله پرستى نيز خواهيد كرد يا نه؟
و حذيفه مىگويد: نفاقگرايانى كه اينك در جامعه رشد يافتهاند بدتر از نفاقگرايان عصر پيامبرند.
از او پرسيدند: چگونه؟
گفت: بدان جهت كه آنان كفر درونى خويش را نهان مىداشتند و اينك اينان آشكار مىسازند.
گفتنى است كه روايات چند گانه را ثعلبى در تفسير خود آورده است.(215)
استمتاع: خواستن چيزى كه در آن بهرهورى و لذت باشد.
خلاق: بهره و نصيب زود رس و يا ديررس.
در اين آيه مباركه قرآن به مقايسه اينان با بيدادگران و حق ناپذيران پيشين پرداخته و مىفرمايد:
«كَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ»
زجاج و جبائي گفتهاند: يعني اين وعدهاي كه بر نفاق و تمسخر شما داده شد همانند وعدهاي است كه بكافران پيش از شما كه رفتاري همانند رفتار شما داشتند داده شده بود. و برخي گفتهاند: يعني رفتار شما مانند رفتار كافران پيش از شما است.
((اين آيه تتمه خطابى است كه در جمله « لا تعتذروا قد كفرتم بعد ايمانكم » منافقين مخاطب آن بودند، و هر دو آيه در يك سياق متصل قرار دارند. در اين آيه حال منافقين تشبيه شده به حال كفار و منافقينى كه قبل از ايشان بودند و اين قياس را بدان جهت آورد تا بر مطلبى كه در جمله « المنافقين و المنافقات بعضهم من بعض » و اينكه منافقين و كفار در اعراض از ياد خدا و سرگرمى به متاع دنيا و استهزاء به آيات خدا و سرانجام بى نتيجه ماندن اعمالشان در دنيا و آخرت مثل همند، استشهاد كند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 454
و معناى آيه - و خدا داناتر است - اين است كه : شما منافقين مانند كفار و منافقينى هستيد كه قبل از شما بودند،))
«كانُوا أَشَدَّ مِنْكُمْ قُوَّةً»
يعني در نيروي بدني از شما نيرومندتر بودند.
((آنها داراى نيرو و ثروت و اولاد بودند، بلكه ثروت و اولاد آنها از شما بيشتر بود،ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 455))
«وَ أَكْثَرَ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً»
و مال و اولادشان بيش از شما بود ولي بدانها سودي نداد و عذاب خداوند آنها را فرا گرفت.
((اينكه فرمود « آنها از شما از نظر نيرو و مال و اولاد قويتر بودند» اشاره به اين است كه آنها نتوانستند خدا را عاجز كنند و اين قوت و نيرو بلاى حبط عمل و خسران را از آنها دفع نكرد پس شما چطور ميتوانيد با اينكه قوت و اموال و اولادتان از آنها كمتر است ؟!ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 455))
«فَاسْتَمْتَعُوا بِخَلاقِهِمْ» «فَاسْتَمْتَعْتُمْ بِخَلاقِكُمْ كَمَا اسْتَمْتَعَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ بِخَلاقِهِمْ»
آنان از نصيب و بهرهاى كه در اين جهان داشتند، به جاى بهرهورى صحيح و در جهت رشد و تكامل و براساس خرد و عدالت، همه را در راه گناه و لذّت جويى و كارهاى نامشروع و نادرستى كه خدا از آنها هشدار داده بود به كار گرفتند و در نتيجه نابود شدند و جز كيفر زشتكارى و نام ننگ چيزى از آنان در تاريخ نماند؛ و دريغ كه شما نفاقگرايان اين امت نيز از بهره خويش در زندگى بسان آنان بهره گرفتيد.
((راغب گفته است : كلمه « خلاق » فضيلتى است كه آدمى آن را با خلق خود كسب نمايد، و به همين معنا است در آنجا كه مى فرمايد: « و ما له فى الاخرة من خلاق » . و سايرين ، كلمه نامبرده را به مطلق بهره و نصيب معنا كرده اند. ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 454))
«وَ خُضْتُمْ كَالَّذِي خاضُوا»
و در گرداب كفر و نفاق و تمسخر شايستگان و ايمان آوردگان فرو رفتيد، درست همان سان كه آنان به اين گرداب فرو رفتند.
«أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ»«فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ»
آنان كسانى بودند كه همه عملكرد شان در اين سرا و سراى آخرت نابود و بىاثر شد، و كارهايى چون انفاق در راه خير، صله رحم و ديگر كارهاى شايسته كه از مردم با ايمان مورد قبول قرار مىگيرد و درخور پاداش مىگردد، از آنان به خاطر تظاهر و رياكارى و نبودن ايمان واخلاص درونى برباد رفت. از اين رو نه در اين سرا به خاطر كفر و سركشى و شرك گرايى در خور احترام و بزرگداشت بودند و نه در سراى آخرت پاداشى خواهند داشت.
«وَ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ»(69)
يعني خود را بواسطه گناهان هلاكت بار بزيان و نابودي انداختند.
فولادوند: [حال شما منافقان] چون كسانى است كه پيش از شما بودند: آنان از شما نيرومندتر و داراى اموال و فرزندان بيشتر بودند. پس، از نصيب خويش [در دنيا] برخوردار شدند، و شما [هم] از نصيب خود برخوردار شديد؛ همان گونه كه آنان كه پيش از شما بودند از نصيب خويش برخوردار شدند، و شما [در باطل] فرو رفتيد؛ همان گونه كه آنان فرو رفتند. آنان اعمالشان در دنيا و آخرت به هدر رفت و آنان همان زيانكارانند.
انصاریان: [همه شما منافقان و کافران در نفاق و کفر] مانند کسانی هستید که پیش از شما بودند؛ آنان از شما نیرومندتر و اموال و فرزندانشان بیشتر بود؛ آنان از سهمشان [که در دنیا از نعمت های خدا داشتند در امور باطل] بهره گرفتند؛ پس شما نیز از سهمتان همان گونه که آنان از سهمشان بهره گرفتند بهره گرفتید، و به صورتی که [آنان در شهواتشان] فرو رفتند فرو رفتید؛ اینانند که اعمالشان در دنیا و آخرت تباه و بی اثر است و در حقیقت اینانند که زیانکارند.
آيينه تاريخ قرآن
مؤتفكات: واژگون شدهها، كه مفرد آن «مؤتكفة» است.
((در اين آيه به سياق چند آيه قبل كه خطاب در آنها به رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) بود برگشته و منافقين غايب فرض شدهاند و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) حاضر، تا رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) داستانهائى را كه قرآن از امم گذشته آورده برايشان بخواند و تذكر دهد كه مگر داستان قوم نوح را نشنيديد كه چگونه خداى سبحان تمامى آنها را غرق كرد؟ و قوم هود كه خداوند بوسيله بادى صرصر و بى رحم همه را زنده بگور ساخت و قوم صالح كه خدا با زلزله زير و رويشان كرد و قوم ابراهيم كه خدا پادشاهشان نمرود را بكشت و نعمت خود را از آنان سلب فرمود، و مؤ تفكات ، يعنى شهرها و دهاتى از دهات قوم لوط كه زير و رو شدند - كلمه مؤ تفكات از « ائتفكت الارض » است ، كه به معناى زير و رو شدن زمين است . ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 455))مىفرمايد:
«أَ لَمْ يَأْتِهِمْ نَبَأُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ» «قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ قَوْمِ إِبْراهِيمَ وَ أَصْحابِ مَدْيَنَ» «وَ الْمُؤْتَفِكاتِ»
آيا اين نفاقگرايانى كه به خصلتهاى نكوهيده آنان اشاره رفت، از سرنوشت سياه و درس آموز امّتها و جامعههاى پيشين، نظير جامعه عصر نوح، عاديان، ثموديان، قوم ابراهيم، جامعه «مدين»، و شهرهاى درهم كوبيده شده و واژگون شده قوم سياهكار لوط آگاه نشدهاند و اخبارشان به اينان نرسيده است؟
در اين آيه شريفه آفريدگار هستى سرگذشت جامعههاى پيشين و چگونگى سقوط و نابودى آنان به دليل گرفتار آمدن به آفت كفر و بيداد و انكار حق و تكذيب پيامبرانشان را به تابلو مىبرد تا اين خود كامكان و حق ناپذيران آسوده خاطر نباشند و بدانند كه عذابى سهمگين بسان عذابى كه گريبان آنان را گرفت بر اينان نيز فرود خواهد آمد.
راستى مگر اينان نمىدانند كه جامعه تبهكار عصر نوح به وسيله طوفان و سيلاب غرق گرديد، و عاديان با وزش تند باد سهمگين «صرصر» نابود شدند، و ثموديان با زمين لرزه مرگ آور به كام زمين رفتند، و قوم ابراهيم با گرفته شدن نعمتها و هلاكت نمرود از صفحه روزگار پاك شدند، و جامعه عصر شعيب به ابر آتشبار« داستان آن در سوره شعراء آيه 190 بيان شده است.» سوخت، و شهرهاى سه گانه واژگون شده قوم لوط بر سرشان فرو ريخت و نابود شان ساخت؟
«أَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ»
همه آنان كسانى بودند كه پيامبرانشان دليلهاى روشن بر ايشان آوردند و معجزهها نشان دادند تا آنان حق را بپذيرند و دست از بيداد و تبهكارى و گناه بشويند.
((يعنى با آيات و ادله و براهين واضح . اين جمله بيان اجمالى همان نباى است كه در صدر آيه بود، پس معنا چنين ميشود: داستان قوم نوح و عاد و ثمود و سايرين اين بود كه پيغمبران آنان هر يك براى قوم خود آيات بينه و برهانهاى روشن آوردند ولى آنها تكذيب كردند و عاقبت امرشان به هلاكتشان انجاميد، و اين از سنت خدا نيست كه به قومى ستم كند، اين خود آنان بودند كه به خود ستم كردند، زيرا خداى تعالى حق و باطل را براى آنان روشن ساخت و راه رشد را از بيراهه جدا كرد و هدايت را از ضلالت مشخص نمود، و ليكن اين اقوام و امتها خودشان به خود ستم كردند، يعنى سرگرم تمتع از بهره دنيائيشان شده آيات خدا را استهزاء و انبياى او را تكذيب نمودند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 455))
«فَما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ»
خدا در مورد نابود كردنشان بآنان ستم نميكند.
«وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ» (70)
از اين رو خدا هرگز بر آن نبود كه به آنان ذرهاى ستم روا دارد و بر اساس ستم نابودشان سازد، بلكه اين خود آنان بودند كه بسان شما، پيامبران خدا و پيامهاى آسمانى را تكذيب نمودند و بر ستم و خودكامكى پا فشارى كردند و بدين وسيله به خويشتن ستم روا داشتند و خدا نيز به كيفر كفر و بيداد شان آنان را نابود ساخت.
فولادوند: آيا گزارش [حال] كسانى كه پيش از آنان بودند: قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و اصحاب مَدْيَن و شهرهاى زير و رو شده، به ايشان نرسيده است؟ پيامبرانشان دلايل آشكار برايشان آوردند، خدا بر آن نبود كه به آنان ستم كند ولى آنان بر خود ستم روا مىداشتند.
انصاریان: آیا خبر کسانی که پیش از آنان بودند به اینان نرسیده؟ خبر قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهیم و اصحاب مدین و شهرهای زیر و رو شده [قوم لوط] که پیامبرانشان برای آنان دلایل روشن آوردند [ولی نپذیرفتند]؛ خدا بر آن نبود که به آنان ستم ورزد، ولی آنان بودند که همواره بر خود ستم می کردند.
پرتوى از آيات
در آياتى كه گذشت، افزون بر آنچه آمد، اين سه نكته نيز در خور دقّت است:
الف: خصلت هاى نكوهيده نفاقگرايان در آيات هفتگانهاى كه مورد بحث قرار گرفت، قرآن شريف هشت خصلت زشت و زيانبار نفاقگرايان را به روشنى ترسيم مىكند كه عبارتند از:
1 - بد انديشى و توطئهگرى و نقشه بر ضد ديگران كشيدن.
2 - بها ندادن به آيات و مقررات خدا و تمسخر آنها.
3 - گناه پياپى و پوزش خواهى پياپى.
4 - دعوت به ضد ارزشها و تلاش در گمراهى ديگران.
5 - بازداشتن از كارهاى شايسته.
6 - بخل و تنگ چشمى در مورد خويشاوند و بيگانه.
7 - فراموش ساختن خدا و خويشتن و هدف آفرينش.
8 - شكستن مرزهاى مقررات و گذشتن از آنها.
ب: كيفر سهمگين دارندگان اين خصلتهاى زشت پس از ترسيم خصلتهاى نكوهيده و زشت آنان، عذاب و كيفر دردناكى را به آنان وعده مىدهد كه عبارت است از:
1 - آتش شعلهور دوزخ، كه انواع كيفرها در آن موجود است.
2 - ماندگار شدن در دوزخ و يأس از نجات.
3 - دورى از رحمت و بخشايش و مهر و لطف خدا.
4 - و ديگر عذاب پايدار و شكنجه گسست ناپذير.
ج: هشدار به عصرها و نسلها
نكته ديگر اين است كه قرآن كتاب تاريخ نيست و در انديشه داستان سرايى و داستان پردازى نيز نمىباشد، بلكه كتاب تربيت و سازندگى و برازندگى است؛ از اين رو اگر به ترسيم برخى داستانها مىپردازد، يا صفات و ويژگيهاى عناصر شايسته و يا خصلتهاى نكوهيده زشتكاران را ترسيم مىكند، همه اينها در مسير سازندگى و هشدار به انسان هاست.
با اين بيان نبايد خود را دلخوش داشت و يا فريب داد كه آنچه آمد خصلت هاى منافقان در عصر رسالت است، هرگز، بلكه در هر عصر و زمان هر انسانى به اين خصلت هاى نكوهيده آلوده گردد هر نام و عنوان و چهره و موقعيتى هم كه داشته باشد، بايد از خدا پروا كند و آماده توبه و پاكسازى درون و قلب و اخلاق خويش و يا چشيدن عذاب خدا باشد؛ چرا كه در بارگاه خدا معنى و حقيقت و درست انديشى و قانون گرايى و عملكرد شايسته و بايسته است كه ارزش دارد و بدان پاداش مىدهند نه نام و عنوانهاى ساختگى و قرار دادى. همچنان كه كيفر سهمگين و عذاب دهشتناكى كه بدان اشاره رفت نيز گريبانگير دارندگان اين خصلت هاى نكوهيده خواهد شد، حال هر كه، و در هر كجا و در هر عصر و زمان و تحت هر نام و عنوانى كه باشد.(216)
تفسیر نور:
در صدر اسلام، زنان منافقى بودند كه همچون مردان در فساد مؤثر بودند.
سؤال: خداوند كه فراموشى ندارد، «و ما كان ربّك نسيّاً» <114> پس اين آيه كه مىفرمايد: خداوند آنان را فراموش كرد، به چه معنايى است؟
پاسخ: نسبت دادن فراموشى به خداوند، مجازى است، يعنى خداوند با آنان مثل فراموش شدهها عمل مىكند (نه آنكه فراموششان كند).
امام رضاعليه السلام فرمود: كيفر كسى كه خدا وقيامت را فراموش كند، آن است كه خود را فراموش كند. <115> وحضرت علىعليه السلام فرمود: فراموش كردن خداوند آن است كه آنان را از خير محروم كند. <116>
1- زن و مرد هر دو، در اصلاح يا فساد جامعه نقش دارند. «المنافقون، المنافقات»
2- بعضى از منافقان نقش رهبر دارند و بعضى ديگر، تأثيرپذيرند. «بعضهم من بعض» (نفاق داراى مراتبى است)
3- اهلِ نفاق با درجات مختلفشان، اصول و عملكردهاى مشتركى دارند. «بعضهم من بعض»
4- منافقان، هرچند سوگند بخورند كه از شمايند، باور نكنيد، زيرا آنان جزء باند خودشانند. «بعضهم من بعض»
5 - ميان منافقان رابطهاى قوى مىباشد. «بعضهم من بعض»
6- اشاعهى فحشا و دعوت به منكرات و نهى از خوبىها، نشانهى نفاق است. «يأمرون بالمنكر و ينهون عن المعروف»
7- در فرهنگ منافقان، خير رسانى وجود ندارد. «يقبضون ايديهم»
8 - تركِ امر به معروف، نهى از منكر و انفاق در راه خدا، نشانهى فراموش كردن خداست. «نسوا اللَّه»
9- محروميّت از لطف الهى و فراموش شدن، نتيجهى فراموش كردن خداوند است. «فنسيهم»
10- كيفرهاى الهى، با كردار انسان متناسب است. «نسوااللَّه فنسيهم»
11- منافقان در محاسبات خود، مردم را در نظر مىگيرند، نه خدا را. «نسوااللَّه»
12- نفاق و دوروئى، فسق است. «هم الفاسقون»
*****************
1- زن و مرد در برابر تكاليف الهى مساوى هستند. «المنافقين و المنافقات»
2- كيفرهاى الهى نتيجه عملكرد خود ما ومقابله به مثل است. (در آيه 65، منافقان مسلمانان را به بازى گرفته و استهزا مىكردند، در اين آيه خداوند با كلمهى «وعد» و «حسبهم» كه نشانهى وعده به خوبى و كفايت رضايتبخش است، به نوعى آنان را استهزا و تحقير كرده است)
3- وعدهى دوزخ، ابتدا براى منافقان است، سپس كافران. «وعد اللّه المنافقين و المنافقات والكفّار»
4- منافقان، هرچند در دنيا خود را در كنار مؤمنان جاى دهند، ولى در آخرت، در رديف كفّار خواهند بود. «المنافقين... والكفّار»
5 - دوزخ، مجموعهى هرگونه رنج و بلاست، پس براى منافقان و كافران كافى است. «هى حسبهم»
*****************
«خَلاق» در آيه، به معناى مطلقِ بهره و نصيب است، گرچه در لغت به معناى اخلاق و خُلقيّاتى است كه انسان كسب مىكند.
مراد از حبطِ عمل در دنيا، شايد افشاى چهرهى واقعى منافقان و بىارزش شدن كارهاى نيك آنان باشد.
1- تاريخ و سرنوشت امّتها، به يكديگر شبيه است. «كالّذين من قبلكم»
2- راه كفر و نفاق هميشه بوده وسنّت الهى نيز يكسان است. «كالّذين من قبلكم»
3- قدرت نظامى، «قوّة» و اقتصادى، «اموالاً» و نيروى انسانى، «اولاداً» مانع قهر الهى نيست.
4- منافقان وكفّار، به قدرت، مال وفرزند خود تكيه دارند. «كانوا اشدّمنكم قوّةو...»
5 - در بهرهمند شدن از منافع دنيوى، ايمان شرط نيست، كفّار و منافقان نيز نصيب دارند. «فاستمتعوا»
6- كامجويىها و كاميابىهاى دنيوى، زود گذر است. «فاستمتعوا بخلاقهم»
7- دليل كاميابى مخالفان انبيا از دنيا، خلق و خوى و تلاش آنان است. «فاستمتعوا بخلاقهم»
8 - هر كاميابى و نعمتى، نشانهى لطف الهى نيست. «فاستمتعوا... حبطت اعمالهم»
9- خداوند در دنيا براى منحرفان از حق، بهرهاى قرار داده است. «خلاقهم» ولى در آخرت، هيچ بهره و نصيبى ندارند. <117>
10- فرو رفتن و غرق شدن در فساد و دين ستيزى، عامل سقوط است. «خضتم، خاضوا» وگرنه، توبه و بازسازى پس از هرگناه، مىتواند نجاتبخش باشد.
11- كفر ونفاق، سبب حبط اعمال است. «حبطت»
*******************
قوم نوح، با غرق شدن، قوم عاد (قوم حضرت هود)، با تندبادهاى سرد و مسموم، قوم ثمود (قوم حضرت صالح)، با زلزله، قوم مدين (اصحاب حضرت شعيب)، با ابر آتشبار و قوم لوط، با زير ورو شدن آبادىهايشان هلاك شدند.
«مؤتَفِكات» از «ائتكاف» به معناى زير ورو شدن است كه در اين جا اشاره به عذاب قوم لوط دارد.
1- از سنّتهاى الهى، عذاب وكيفر دنيوى است. «ألم يأتهم...» يعنى در مورد شما نيز چنين است.
2- هركس آگاهتر است، مسئولتر است. «ألم يأتهم...» مردم عصر پيامبر، از سرنوشت اقوام گذشته آگاه بودند.
3- تاريخ واخبار اقوام گذشته، بسيار مهم ومفيد است. «نبأ» (به خبر مهم ومفيد «نبأ» گفته مىشود)
4- هركس از تاريخ عبرت نگيرد بايد توبيخ شود. «ألم يأتهم نبأ الذين من قبلهم» بهترين درس براى زندگىِ امروز، عبرت از تاريخ گذشته است.
5 - قهر الهى همواره پس از اتمام حجّت است. «اتتهم رسلهم»
6- سرپيچى از دستورهاى الهى، ظلم به خويشتن است. «انفسهم يظلمون»
7- انسان داراى اختيار است و مىتواند در برابر همهى معجزات، تصميم بگيرد. «اتتهم رسلهم... و لكن كانوا انفسهم يظلمون»
8 - قهر الهى به خاطر اصرار واستمرار بر ظلم است. «كانوا انفسهم يظلمون»
الجدول:
سورة التوبه(9) :
الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُم مِّن بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنكَرِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَيَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (67)
الإعراب:
(المنافقون) مبتدأ مرفوع وعلامة الرفع الواو (الواو) عاطفة (المنافقات) معطوف على المبتدأ مرفوع (بعض) مبتدأ مرفوع و (هم) ضمير مضاف إليه (من بعض) جارّ ومجرور خبر بعضهم على حذف مضاف أي من جنس بعض (يأمرون) مضارع مرفوع.. والواو فاعل (بالمنكر) جارّ ومجرور متعلّق ب (يأمرون) ، (الواو) عاطفة (ينهون عن المعروف) مثل يأمرون بالمنكر، والجارّ متعلّق ب (ينهون) ، (الواو) عاطفة (يقبضون) مثل يأمرون (أيديهم) مفعول به منصوب و (هم) ضمير مضاف إليه (نسوا) فعل ماض مبنيّ على الضمّ ... والواو فاعل (الله) لفظ الجلالة مفعول به منصوب (الفاء) عاطفة لربط المسبّب بالسبب (نسي) فعل ماض و (هم) ضمير مفعول به والفاعل هو (إنّ) حرف مشبّه بالفعل (المنافقين) اسم إنّ منصوب وعلامة النصب الياء (هم) ضمير فصل ، (الفاسقون) خبر إنّ مرفوع وعلامة الرفع الواو.
وَعَدَ اللَّهُ الْمُنَافِقِينَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْكُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا هِيَ حَسْبُهُمْ وَلَعَنَهُمُ اللَّهُ وَلَهُمْ عَذَابٌ مُّقِيمٌ (68)
الإعراب:
(وعد) فعل ماض (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (المنافقين) مفعول به منصوب (الواو) عاطفة (المنافقات) معطوف على المنافقين منصوب وعلامة النصب الكسرة (الواو) عاطفة (الكفّار) معطوف على المنافقين منصوب (نار) مفعول به ثان منصوب (جهنّم) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الفتحة (خالدين) حال منصوبة من المنافقين- وهي حال مقدّرة- وعلامة النصب الياء (في) حرف جرّ و (ها) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (خالدين) (هي) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (حسب) خبر مرفوع (وهم) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (لعن) فعل ماض و (هم) ضمير مفعول به (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (الواو) عاطفة (اللام) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف خبر مقدّم (عذاب) مبتدأ مؤخّر مرفوع (مقيم) نعت لعذاب مرفوع.
كَالَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ كَانُوا أَشَدَّ مِنكُمْ قُوَّةً وَأَكْثَرَ أَمْوَالًا وَأَوْلَادًا فَاسْتَمْتَعُوا بِخَلَاقِهِمْ فَاسْتَمْتَعْتُم بِخَلَاقِكُمْ كَمَا اسْتَمْتَعَ الَّذِينَ مِن قَبْلِكُم بِخَلَاقِهِمْ وَخُضْتُمْ كَالَّذِي خَاضُوا أُولَئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ (69)
الإعراب:
(الكاف) حرف جرّ (الذين) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق بخبر لمبتدأ محذوف تقديره أنتم [1] (من) حرف جر (قبل) اسم مجرور بحرف الجرّ متعلّق بمحذوف صلة أي مضوا من قبلكم و (كم) ضمير مضاف إليه (كانوا) فعل ماض ناقص- ناسخ- مبنيّ على الضمّ..
والواو ضمير في محلّ رفع اسم كان (أشدّ) خبر كانوا منصوب (من) حرف جرّ و (كم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (أشدّ) ، (قوّة) تمييز منصوب (الواو) عاطفة (أكثر أموالا) مثل أشدّ قوّة فهو معطوف عليه (الواو) عاطفة (أولادا) معطوف على (أموالا) منصوب (الفاء) عاطفة (استمعوا) فعل ماض مبنيّ على الضمّ ... والواو فاعل (بخلاق) جارّ ومجرور متعلّق ب (استمتعوا) ، و (هم) ضمير متّصل مضاف إليه (الفاء) عاطفة (استمتعتم) فعل ماض وفاعله (بخلاقكم) مثل بخلافهم متعلّق ب (استمتعتم) ، (الكاف) مثل الأول (ما) حرف مصدريّ (استمتع) مثل الأول (الذين) موصول فاعل في محلّ رفع (من قبلكم) مثل الأول متعلّق ب (استمتع) (بخلافهم) مثل الأول متعلّق ب (استمتع) .
(الواو) عاطفة (خضتم) مثل استمتعتم (كالذي) مثل كالذين متعلّق بمحذوف مفعول مطلق أي خوضا كالذي خاضوه (خاضوا) مثل استمتعوا، والعائد محذوف أي خاضوه (أولئك) اسم إشارة مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ ... و (الكاف) حرف خطاب (حبطت) فعل ماض ... و (التاء) للتأنيث (أعمال) فاعل مرفوع و (هم) ضمير مضاف إليه (في الدنيا) جارّ ومجرور متعلّق ب (حبطت) ، وعلامة الجرّ الكسرة المقدّرة على الألف (الواو) عاطفة (الآخرة) معطوف على الدنيا مجرور (الواو) عاطفة (أولئك) مثل الأول (هم) ضمير فصل [أو ضمير منفصل مبتدأ خبره (الخاسرون) ، والجملة الاسميّة خبر المبتدأ (أولئك) .] ، (الخاسرون) خبر المبتدأ مرفوع.
أَلَمْ يَأْتِهِمْ نَبَأُ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ قَوْمِ نُوحٍ وَعَادٍ وَثَمُودَ وَقَوْمِ إِبْرَاهِيمَ وَأَصْحَابِ مَدْيَنَ وَالْمُؤْتَفِكَاتِ أَتَتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَيِّنَاتِ فَمَا كَانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (70)
الإعراب:
(الهمزة) للاستفهام التقريريّ (لم) حرف نفي وجزم (يأت) مضارع مجزوم وعلامة الجزم حذف حرف العلّة و (هم) ضمير مفعول به (نبأ) فاعل مرفوع (الذين) موصول مبنيّ في محلّ جرّ مضاف إليه (من قبل) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف صلة و (هم) ضمير مضاف إليه (قوم) بدل من الموصول مجرور (نوح) مضاف إليه مجرور (الواو) عاطفة في المواضع الخمسة (عاد، ثمود) معطوفان على نوح مجروران (قوم) معطوف على قوم الأول مجرور (إبراهيم) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الفتحة (أصحاب) معطوف على قوم مجرور (مدين) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الفتحة ممتنع من التنوين (المؤتفكات) معطوف على قوم مجرور وهو على حذف مضاف أي أهل المؤتفكات [المؤتفكات: قرى قوم لوط.] ، (أتت) فعل ماض مبنيّ على الفتح المقدّر على الألف المحذوفة لالتقاء الساكنين.. و (التاء) للتأنيث (رسل) فاعل مرفوع، و (هم) ضمير مضاف إليه (بالبيّنات) جارّ ومجرور متعلّق ب (أتتهم) ، (الفاء) عاطفة (ما) نافية (كان) فعل ماض ناقص- ناسخ- (الله) لفظ الجلالة اسم كان مرفوع (اللام) لام الجحود (يظلم) مضارع منصوب بأن مضمرة بعد لام الجحود و (هم) ضمير مفعول به، والفاعل هو (الواو) عاطفة (لكن) حرف استدراك (كانوا) مرّ إعرابه [في الآية السابقة (69) .] . (أنفس) مفعول به مقدّم منصوب و (هم) ضمير مضاف إليه (يظلمون) مضارع مرفوع ... والواو فاعل.