نگرشى بر واژه های 30-33 سوره توبه :
اهل كتاب و پرستش غير خدا
نگرشى بر واژه های 30-33 سوره توبه :
((كلمه « مضاهاه » به معناى مشابهت و هم شكل بودن است ، و كلمه « افك » - بطورى كه راغب مى نويسد - به معناى هر چيزيست كه از وجه حقيقى خودش منحرف شده باشد، و بنا به گفته وى معناى « يوفكون » اين است كه ايشان در مرحله اعتقاد، از حق به سوى باطل منحرف مى شوند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 324))
در اين آيات، خدا به بيان گفتار شرك آلود و زشت يهود ونصارا پرداخته و مىفرمايد
وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ
يهود گفتند: عزير پسر خداست.
«ابن عباس» آورده است كه: گوينده اين گفتار زشت و ناروا گروهى از سران آنان، همچون: «سلام»، «نعمان»، «مالك» و «شاش بن قيس» بودند و بر اين پندار مىزيستند كه عزير تورات را از قلب و ژرفاى جان خود دريافت داشت و به قلم آورد و فرشته وحى آن را به او الهام كرد و آموخت، به همين جهت پسر خداست.
((معرفى « عزير» و بيان اينكه مراد يهود از اينكه گفتند « عزير پسر خداست » چه بوده است
كلمه « عزير» نام همان شخصى است كه يهود او را به زبان عبرى خود « عزرا» مى خوانند، و در نقل از عبرى به عربى اين تغيير را پذيرفته است ، همچنانكه نام « يسوع » وقتى از عبرى به عربى وارد شده به صورت كلمه « عيسى » درآمده ، و بطورى كه مى گويند كلمه « يوحنا» ى عبرى در عربى « يحيى » شده است .
و اين عزرا همان كسى است كه دين يهود را تجديد نمود، و تورات را بعد از آنكه در واقعه بخت النصر پادشاه بابل و تسخير بلاد يهود و ويران نمودن معبد و سوزاندن كتابهاى ايشان بكلى از بين رفت دوباره آن را به صورت كتابى برشته تحرير درآورد.
حال آيا اين نامگذارى مانند نام گذارى مسيحيان هست كه عيسى را پسر خدا ناميده اند و پرتوى از جوهر ربوبيت در او قائلند، و يا او را مشتق از خدا و يا خود خدا مى دانند، و يا اينكه از باب احترام او را پسر خدا ناميده اند، همچنانكه خود را دوستان و پسران خدا خوانده - و به نقل قرآن - گفته اند: « نحن ابناء الله و احباؤ ه » براى ما معلوم نشده ، و نمى توانيم هيچ يك از اين دو احتمال را به ايشان نسبت بدهيم .
چيزى كه هست ظاهر سياق آيه بعد از آيه مورد بحث كه مى فرمايد: « اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله و المسيح ابن مريم » اين است كه مرادشان معناى دوم است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 325))
وَقَالَتِ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ ذَلِكَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ
و مسحيان نيز گفتند: مسيح پسر خداست. آنان اين گفتار ناروا را خود ساختند و به زبان آوردند و گرنه چنين چيزى نه در كتابى آسمانى آمده و نه پيامبرى آن را آورده و نه بر درستى آن دليل و برهان داشتند.
برخى بر آنند كه وقتى واژه «قول» با «افواه» در كنار هم قرار گرفت، معنايش اين است كه اين گفتارى دروغ و ناروا است، و نمونهاش اين آيه شريفه است كه مىفرمايد: آنان به زبان خويش دروغى مىبافند كه در دلهايشان نيست.(168)
يُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَبْلُ
((و جمله « يُضهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كفَرُوا مِن قَبْلُ » اين معنا را مى رساند كه گفتار مسيحيان مبنى بر اينكه عيسى پسر خدا است شبيه به گفتار كفارى است كه در امم گذشته بوده اند، و مقصود بت پرستان است كه بعضى از خدايان خود را پدر خدايان ، و برخى را پسر آن ديگرى مى دانستند؛ و بعضى را الهه مادر و برخى ديگر را اله همسر نام مى نهادند. و همچنين وثنى هاى هند و چين و مصر قديم و ديگران كه معتقد به ثالوث بودند؛ ما پاره اى از معتقدات آنها را در جلد سوم اين كتاب در آنجا كه راجع به مسيح گفتگو مى كرديم نقل نموديم .
و در آنجا گفتيم كه رخنه كردن عقايد وثنيت در دين نصارى و يهود، از حقايقى است كه قرآن كريم در جمله مورد بحث آنرا كشف نموده ، و از آن پرده برداشته است . و لذا در عصر حاضر گروهى از محققين بر آن شدند كه مندرجات عهدين را با مذاهب بودائيان و برهمانيان تطبيق دهند، و ضمن تحقيق بدست آوردند كه معارف انجيل و تورات طابق النعل بالنعل و مو به مو مطابق با خرافات بودائيان و بره مانيان است ، حتى بسيارى از داستانها و حكاياتى كه در انجيل ها موجود است عين همان حكاياتى است كه در آن دو كيش موجود است ، و در نتيجه براى هيچ محقق و اهل بحثى جاى هيچ ترديدى نمى ماند كه كاشف حقيقى اين مطلب و مبتكر آن قرآن كريم و جمله « يضاهوون ...» است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 326))
قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ (30)
از ديدگاه «ابن عباس» منظور اين است كه: خدا آنان را لعنت كند، چگونه از حق رو گردانده و به دروغ سخن مىگويند! امّا از ديدگاه «ابن انبارى» منظور اين است كه: خدا نابودشان سازد، چگونه به اين گفتار آكنده از شرك گراييدهاند!
فولادوند: و يهود گفتند: «عُزَير، پسر خداست.» و نصارى گفتند: «مسيح، پسر خداست.» اين سخنى است [باطل] كه به زبان مىآورند، و به گفتار كسانى كه پيش از اين كافر شدهاند شباهت دارد. خدا آنان را بكشد؛ چگونه [از حق] بازگردانده مىشوند؟
انصاریان: و یهود گفتند: عُزیر، پسر خداست. و نصاری گفتند: مسیح، پسر خداست. این گفتاری [بی دلیل و برهان] است که به زبان می آورند، و به گفتار کسانی که پیش از این [به حقایق] کفر ورزیدند، شباهت دارد؛ خدا آنان را نابود کند، چگونه [از حق به باطل] منحرف می شوند.
حبر: به دانشور و دانشمندى گفته مىشود كه مفاهيم و معانى را در قالبهاى زيبا و بيان خوش و آراسته ارائه مىكند.
رهبان: به كسى گفته مىشود كه از خدا ترسان است و لباس خشن در بر مىكند.
در ادامه سخن مىفرمايد:
اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ
((كلمه « احبار» جمع « حبر» - به فتح اول و هم به كسر آن - به معناى دانشمند است ، و بيشتر در علماى يهود استعمال مى شود. و كلمه « رهبان » جمع « راهب » است ، و راهب به كسى گويند كه خود را به لباس رهبت و ترس از خدا درآورده باشد، و ليكن استعمال آن در عابدان نصارى غلبه يافته است . ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 327))
آنان دانشوران و زاهد نمايان و عابدان خويش را در برابر پروردگار قرار داده و به پرستش گرفتند، و مسيح پسر مريم را نيز پرستيدند.
از دو امام نور حضرت باقر و صادق عليهما السلام آوردهاند كه:
أما واللّه ما صاموا لهم و لا صلّوا و لكنّهم احلّوا لهم حراماً و حرّموا عليهم حلالاً فاتبعوهم و عبدوهم من حيث لا يشعرون.(169)
بهوش باشيد، به خداى سوگند كه يهود و نصارا كه در اين آيه شركگرا و پرستشگر غير خدا وصف شدهاند، براى پيشوايان و رهبران خويش نه روزه گرفتند و نه نماز گزاردند ، امّا شرك آنان اين بود كه پيشوايانشان براى آنان حرام را حلال، و حلال را حرام اعلان مىكردند، و آنان نيز به راحتى مىپذيرفتند و از آنان پيروى مىنمودند و بىآن كه بدانند آنان را به جاى خدا مىپرستيدند.
ونيز از «عدّى بن حاتم» آوردهاند كه: به حضور پيامبر گرامى رسيديم در حالى كه در گردنم صليبى از طلا بود.
آن حضرت فرمود: اين بت را از گردنت به دور افكن! من آن را گشودم و آن گاه نزديكتر رفتم، كه آن بزرگوار به تلاوت اين آيه پرداخت: اتخذوا احبارهم و رهبانهم ارباباً من دون الله...
به آن حضرت گفتم: ما هرگز رهبران ودانشوران خويش را نمىپرستيم!
فرمود: نه اين است كه آنان حلال خدا را حرام مىسازند و حرام او را حلال مىشمارند و شما نيز به پيروى از آنان چنين مىكنيد؟
گفتم: چرا
فرمود: همين كار پرستش آنهاست.
أتيت رسول الله و فى عنقى صليب من ذهب، فقال: لى يا عدى! اطرح هذا الوثن من عنقك، فطرحته ثم انتهيت اليه و هو يقرءُ من سورة البرائة هذه الاية: اتخذوا احبارهم و رهبانهم...
فقلت له: انا لسنا نعبدهم يا رسول الله!
فقال: أليس يحرمون ما احل اللّه فتحرمونه و يحلّون ما حرم اللّه فتستحلونه؟
فقلت بلى!
قال: فتلك عبادتهم.(170)
((و مقصود از اينكه مى فرمايد: « بجاى خداى تعالى احبار و رهبان را ارباب خود گرفته اند» اين است كه بجاى اطاعت خدا احبار و رهبان را اطاعت مى كنند و به گفته هاى ايشان گوش فرا مى دهند، و بدون هيچ قيد و شرطى ايشان را فرمان مى برند، و حال آنكه جز خداى تعالى احدى سزاوار اين قسم تسليم و اطاعت نيست .
و مقصود از اينكه مى فرمايد: « و مسيح بن مريم را نيز بجاى خدا رب خود گرفته اند» اين است كه آنها - همانطورى كه معروف است - قائل به الوهيت مسيح شدند. و در اينكه مسيح را اضافه به مريم كرد، اشاره است به اينكه نصارى در اين اعتقاد بر حق نيستند، زيرا كسى كه از زنى به دنيا آمده باشد چه شايستگى پرستش را دارد، و از آنجائى كه اهل كتاب نحوه اتخاذشان مختلف بود، و اتخاذ هر كدام يك معناى مخصوصى را داشت ، لذا نخست اتخاذى را كه در هر دو كيش به يك معنا بود ذكر نموده و فرمود: « اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله » و آنگاه اتخاذ مسيحيان را كه به معناى ديگرى بود بر آن عطف نموده و فرمود « و المسيح ابن مريم » .
و اين طرز كلام همچنانكه دلالت بر اختلاف معناى اتخاذ در يهود و نصارى دارد بى دلالت بر اين هم نيست كه اعتقاد يهود به پسر خدا بودن عزير غير از اعتقاد مسيحيان به پسر خدا بودن عيسى است ، اعتقاد يهوديان از باب صرف تعارف و احترام است ، ولى اعتقاد مسيحيان در باره مسيح جدى و به نوعى حقيقت است ، و اين دلالت از اينجاست كه آيه شريفه از اينكه عزير را به جاى خدا رب خود خوانده اند سكوت كرده ، و بجاى آن تنها بذكر ارباب گرفتن احبار و رهبان اكتفا كرده و اين شامل عزير هم مى شود، يعنى مى فهماند كه يهود چنين اطاعتى از عزير هم مى كرده اند چون عزير يا پيغمبر بوده و ايشان با احترام از وى ، و او را پسر خدا خواندن رب خود اتخاذش نموده و اطاعتش مى كرده اند، و يا بخاطر اينكه از علماى ايشان بوده و به ايشان احسانى كرده كه از هيچ كس ديگرى ساخته نبوده است . و اما مسيح از آنجائى كه پسر خدا بودنش به معناى صرف تعارف و احترام نبوده لذا آن را جداگانه ذكر كرد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 327))
در ادامه آيه شريفه، قرآن مىفرمايد:
وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلَهًا وَاحِدًا لَّا إِلَهَ إِلَّا هُوَ
آنان فرمان يافته بودند كه تنها خدايى يگانه را كه جز او خدايى نيست بپرستند، چرا كه جز او نه خدايى هست و نه كسى در خور پرستش مىباشد.
((اين جمله ، جمله اى است حاليه ، و معنايش اين است كه يهود و نصارى براى خود رب هائى اتخاذ كردند، در حالى كه ماءمور نبودند مگر به اينكه خدا را بپرستند.
و اين كلام ، دلالت بر چند مطلب دارد،
اطاعت بدون قيد و شرط و بالاستقلال همان عبادت و پرستش است و مختص به خداى سبحان مى باشد
اول اينكه همانطورى كه عبادت هر چيز مساوى با اعتقاد به ربوبيت او است ، همچنين اطاعت بدون قيد و شرط هر چيز نيز مساوى با رب دانستن آن چيز است ، پس طاعت هم وقتى بطور استقلال باشد خود، عبادت و پرستش است و لازمه اين معنا اين است كه شخص مطاع را بدون قيد و شرط و به نحو استقلال اله بدانيم ، زيرا اله آن كسى است كه سزاوار عبادت باشد، و جمله مورد بحث بر همه اينها دلالت دارد، زيرا با اينكه ظاهر كلام اقتضاء داشت كه بفرمايد: « و ما امروا الا ليتخذوا ربا واحدا» بجاى « رب » كلمه « اله » را بكار برد، تا بفهماند اتخاذ رب بوسيله اطاعت بدون قيد و شرط، خود عبادت است ، و رب را معبود گرفتن همان اله گرفتن است ، چون اله به معناى معبود است - دقت فرمائيد.
دوم اينكه هر جا در كلام مجيد به عبادت خداى واحد دعوت كرده و مثلا فرموده : « لا اله الا انا فاعبدون » و يا فرموده : « فلا تدع مع الله الها آخر» و امثال آن ، همانطورى كه مرادش عبادت نكردن غير خدا به معناى متعارف در عبادت خدا است ؛ همچنين مقصودش نهى از اطاعت غير او نيز هست ، زيرا در آيه مورد بحث مى بينيم وقتى مى خواهد يهود و نصارى را در اطاعت بدون قيد و شرط احبار و رهبان خود مواخذه نمايد، مى فرمايد: « و حال آنكه ماءمور نبودند مگر بعبادت معبودى واحد، كه جز او معبودى نيست » . ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 328))
سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ (31)
او پاك و منزه است از آنچه اين شركگرايان براى او همتا مىگيرند و در بارهاش مىگويند.
فولادوند: اينان دانشمندان و راهبان خود و مسيح پسر مريم را به جاى خدا به الوهيّت گرفتند، با آنكه مأمور نبودند جز اينكه خدايى يگانه را بپرستند كه هيچ معبودى جز او نيست. منزه است او از آنچه [با وى] شريك مىگردانند.
انصاریان: آنان دانشمندان و راهبانشان و مسیح پسر مریم را به جای خدا به خدایی گرفتند؛ در حالی که مأمور نبودند مگر اینکه معبود یگانه را که هیچ معبودی جز او نیست بپرستند؛ منزّه و پاک است از آنچه شریک او قرار می دهند.
اطفاء: اين واژه در اصل به مفهوم خاموش ساختن نور آتش است، امّا در خاموش ساختن هر روشنايى و نورى به كار مىرود.
افواه: جمع «فوه» يا «فم» به مفهوم دهان و دهانهاست.
گفتنى است كه واژه «فم» در اصل «فوه» بود كه «هاى»آن حذف گرديده و به جاى واو، ميم، كه حرف صحيح و همشكل آن بوده قرار گرفته است.
در اين آيه مورد بحث آفريدگار فرزانه روشنگرى مىكند كه كفرگرايان اهل كتاب مىخواهند با تلاشهاى مذبوحانه خود نور خدا را خاموش سازند:
يُرِيدُونَ أَن يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ
آنان مىخواهند نور خدا را با دهانهاى خويش خاموش سازند...
((كلمه « اطفاء» به معناى خاموش كردن آتش و يا نور است ، و حرف « باء» در كلمه « بافواههم » براى آلت و يا سببيت است .
و اگر فرموده : « با دهن هايشان » براى اين است كه معمولا چراغ را با دهن خاموش مى كنند. در مجمع البيان در اين باره گفته است : اين تعبير از تعبيرات عجيب است ، زيرا با همه كوتاهيش هم مطلب را رسانده ، و هم شان اهل كتاب را تحقير و نقشه هاى آنان را كور و ضعيف معرفى كرده است ، چون دهن ها تنها حريف خاموش كردن چراغ ها و نورهاى ضعيفند، نه نورهاى بزرگ همچون آفتاب ، و نورهاى بزرگتر از آن .
زمخشرى نيز در تفسير كشاف خود گفته : اين آيه حال اهل كتاب را در باطل كردن نبوت خاتم الانبياء بوسيله تكذيب مثل زده به حال كسى كه مى خواهد نور عظيمى را كه همه آفاق را فرا گرفته ، و خدا هم اراده كرده كه روز به روز پرتوش بيشتر شود تا در اشراق و پرتو افكنى به نهايت درجه برسد، با فوت دهنش خاموش كند» و ما اضافه مى كنيم اين معنا را كه آيه شريفه هم حال دعوت اسلامى را بيان مى كند، و آن را نورى عالم آرا معرفى مى نمايد، و هم اينكه وعده و نويد مى دهد به اينكه خداى تعالى بزودى نور خود را به حد كمالش مى رساند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 329))
به باور بيشتر مفسّران منظور از نور خدا، قرآن و اسلام است، و به باور «جبايى» منظور دليل و برهان اوست، چرا كه اين دو، بسان نور و روشنايى وسيله روشنگرى و راهنمايى هستند.
در اين آيه مىفرمايد: اينان مىخواهند نور خدا را با دهانهاى خويش خاموش سازند. اين تعبير بدان جهت است كه خاموش ساختن نور ضعيف با فوت دهان انجام مىشود، و نيز اين تعبير در ترسيم ناتوانى و واماندگى و شكستن اقتدار پوشالى مخالفان اسلام تعبيرى شگرف است، چرا كه خاموش ساختن نورى روشنگر بسان خورشيد جهان افروز دين خدا و رسالت محمد صلى الله عليه وآله وسلم با فوت دهان ممكن نيست و اين كار جز از فرومايگان و ابلهان سر نمىزند.
وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ (32)
و خدا جز اين نمىخواهد كه نور خود را به اوج كمال برساند و اسلام و قرآن را بر همه آيينها پيروز ساخته و حجت خود را بر همگان تمام كند، گرچه كفرگرايان را خوش نيايد.
واژه «اباء» در فرهنگ واژه شناسان به مفهوم سرباز زدن و جلوگيرى نمودن است و مفهوم ناخوش داشتن در آن نيست، چرا كه مثلاً وقتى گفته مىشود: حسن از بيداد جلوگيرى مىكند، به اين معنى نيست كه ستم و بيداد را خوش نمىدارد، چون اين ستايشى نيست و همه انسانها چنيناند. آنچه انسان و نيز آفريدگار انسان را در خور ستايش و شكوه مىسازد، خوددارى از ستم و جلوگيرى از آن است.
فولادوند: مىخواهند نور خدا را با سخنان خويش خاموش كنند، ولى خداوند نمىگذارد، تا نور خود را كامل كند، هر چند كافران را خوش نيايد.
انصاریان: همواره می خواهند نور خدا را با سخنان باطل [و تبلیغاتِ بی پایه] خود خاموش کنند؛ ولی خدا جز اینکه نور خود را کامل کند، نمی خواهد، هر چند کافران خوش نداشته باشند.
در اين آيه مورد بحث مىفرمايد:
هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ
او كسى است كه پيامبر خود حضرت محمد صلى الله عليه وآله وسلم را كه به رسالت برگزيد و رساندن پيام خود به بندگانش را به عهده او نهاد، همراه با دليلهاى روشن و برهانهاى آشكار خود و دين حق، كه همان اسلام و مقررات و مفاهيم آن باشد به سوى مردم فرستاد؛ همراه دين و آيينى كه معارف و مقررات آن يكسره سعادت آفرين است و ايمان آورنده به آن و عمل كننده به دستوراتش در خور پاداش مىباشد و هر دين و آيينى جز آن بىاساس است و انسان را در خور دوزخ و كيفر مىسازد.
((« هدى » به معناى هدايت الهيى است كه رسول خود را با آن مقارن و همراه داشت ، و منظور از « دين حق » دين اسلام و عقايد و احكام آنست كه با واقع و حق انطباق دارد.
معناى آيه اين است كه : خدا آن كسى است كه رسول خود محمد (صلى الله عليه و آله ) را با هدايت - و يا با آيات و معجزات - و با دينى فرستاد كه با فطرت و حقيقت آفرينش منطبق است ، فرستاد تا آن را بر ساير اديان غلبه دهد هر چند مشركان نخواهند و ناراحت شوند.
از اين معنا بخوبى بدست مى آيد، ضميرى كه در « ليظهره » است به دين حق بر مى گردد، و متبادر از سياق آيه هم همين است ، پس اينكه بعضى احتمال داده اند كه ضمير مذكور به رسول برگردد، و معناى آيه اين باشد كه : « تا وى را بر دشمنان غلبه دهد، و همه معالم دين را به وى بياموزد» احتمال بس بعيدى است . ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 330))
لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ
تا اسلام را در پرتو دليل و برهان بر همه اديان و مكتبها پيروز سازد، بدانسان كه در روى زمين هيچ كس و هيچ دين و آيينى بر جاى نماند جز اين كه در برابر اسلام و دليل و برهان آن مغلوب گردد و دين باوران و دينداران آگاه همه جا در پرتو منطق اسلام پيروز شوند و آخرين سخن را بگويند.
با اين بيان منظور آيه شريفه، پيروزى معنوى و فكرى و علمى و پيروزى منطق اسلام بر ديگر مكاتب و مذاهب است، گرچه از نظر ظاهر نيز شرايط به گونهاى دگرگون گرديد كه هر گروهى از مسلمانان راستين در منطقهاى از جهان گام سپردند و پيروز شدند، كفرگرايان به نوعى مقهور آنان گرديدند.
زمان تحقّق اين نويد
در اين مورد ديدگاهها متفاوت است:
1 - به باور برخى، از جمله «ضحّاك»، زمان تحقق اين پيروزى همه جانبه منطق و اقتدار اسلام آن روزى است كه حضرت مسيح از آسمان فرود مىآيد و همه پيروان اديان و مكاتب گوناگون يا به اسلام مىگرايند و دل در گرو توحيد گرايى و يكتاپرستى مىنهند و يا جزيه مىدهند.
2 - امّا از ديدگاه پنجمين امام نور حضرت باقر عليه السلام تحقق اين وعده خدا، به هنگام قيام قائم آل محمد صلى الله عليه وآله وسلم خواهد بود. آن روز است كه اسلام جهانگستر مىگردد و كسى در روى زمين نمىماند جز اين كه به يكتايى خدا و رسالت پيامبر ايمان مىآورد. انّ ذلك يكون عند خروج المهدى فلا يبقى احد الاّ اقرّ بمحمّد صلى الله عليه وآله وسلم.(171)
«سدّى» نيز اين ديدگاه را برگزيده است.
3 - «كلبى» مىگويد: آيه شريفه نشانگر آن است كه روزى در پيش خواهد بود كه اسلام بر همه اديان و مرامها پيروز شده و نور قرآن همه كره زمين را روشن خواهد ساخت. اين واقعيت، انكار ناپذير و تحقّق آن قطعى است و رستاخيز فرا نخواهد رسيد مگر اين كه چنين شود، گرچه تاكنون اين وعده و نويد قرآنى تحقق نيافته است.
4 - «مقداد» از پيامبر آورده است كه در اين مورد مىفرمود:
لا يبقى على ظهر الارض بيت مدرٍ و لا وبر الاّ ادخله الله كلمة الاسلام...(172)
سر انجام روزى فرا خواهد رسيد كه بر روى زمين خانه و خيمهاى كه از سنگ و گل و يا كرك و مو كه در شهر و بيابان ساخته و بر پا شده باشد، باقى نمىماند جز اين كه نور اسلام بر آن مىتابد و ساكنان كره زمين همه جا، يا با عزّت و سرفرازى در برابر حق تسليم مىگردند و يا با ذلّت وادار به پذيرش حق مىشوند.
آنچه آمد بر اين اساس بود كه ضمير در «ليظهره» به دين بر گردد؛ امّا ابن عباس بر آن است كه اين ضمير به پيامبر بر مىگردد و منظور اين است كه: خدا همه اديان را به آن حضرت مىآموزد به گونهاى كه چيزى بر او پوشيده نمىماند.
وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ (33)
گرچه اين پيروزى جهانى دين خدا بر شركگرايان خوش نيايد.
فولادوند: او كسى است كه پيامبرش را با هدايت و دين درست، فرستاد تا آن را بر هر چه دين است پيروز گرداند، هر چند مشركان خوش نداشته باشند.
انصاریان: اوست که پیامبرش را با هدایت و دین حق فرستاد، تا آن را بر همه ادیان پیروز گرداند، هر چند مشرکان خوش نداشته باشند.
تفسیر نور:
» «عُزير»، عربى شدهى «عَزراء» است، مثل «عيسى» كه عربىِ «يَسوع» و «يحيى» كه معرّبِ «يوحَنّا» است.
عُزير يكى از علماى بزرگ يهود بود كه لقب «مُنجىِ يهود» يافت. زيرا پس از واقعهى قتل عام مردم به دست بختالنصر و خرابى معبدها و سوزاندن تورات و اسارت زنان و فتح بابل توسّط كورش، عُزير نزد كورش آمد و از او خواست كه به يهوديان سروسامانى بخشد.
اين آيه، به گونهاى توضيح و دليل آيهى قبل است كه فرمود: اهل كتاب به خدا و قيامت ايمان ندارند.
محقّقان معتقدند بسيارى از معارف تورات و انجيل، با خرافات بودائيان و برهمائيان و يونانيان آميخته شده است، حتّى بسيارى از داستانهاى انجيل، عيناً در مذهب بودا و برهمايى ديده مىشود. البتّه يهوديان امروز، عُزير را فرزند خدا نمىدانند، ولى در زمان پيامبر اسلامصلى الله عليه وآله، چنين عقيدهاى داشته و در مقابل سؤال پيامبر كه «با اينكه مقام موسى بالاتر است، چرا او را فرزند خدا نمىدانيد؟» جوابى نداشتند. <40>
1- با آنكه فقط گروهى از يهود، عُزير را فرزند خدا مىدانستند، ولى چون ديگران نيز سكوت كردند، نسبتِ انحراف به همه داده است. «قالت اليهود»
2- دربارهى شخصيّتهاى دينى والهى نبايد غلّو كرد. «عزيرابن اللّه... المسيح...»
3- عقايد يهود و نصارى، آميخته به خرافات است. «ذلك قولهم بافواههم»
4- مشركان، بتها را شريك خدا و فرشتگان را دختران خدا مىدانستند، يهود و نصارى، عُزير و عيسى را پسر خدا، از اين جهت كلامشان به كلام كفّار شباهت داشت. «يضاهئون قول الذين كفروا»
5 - ريشهى خرافات در مذهب يهود و نصارى، در عقايد كفّار پيشين است. <41> «يضاهئون قول الذين كفروا من قبل»
*********************
«اَحبار»، جمع «حِبر»، به معناى دانشمند و «رُهبان»، جمع «راهب»، به معناى تاركِ دنيا و دِيرنشين است. آنان با همهى قداستشان بندهى خدايند، نه معبود.
اطاعت بىقيد و شرط از احبار و راهبان، نوعى پرستش آنان است و امام صادقعليه السلام فرمود: «مَن اطاعَ رجلاً فى معصية اللَّهِ فقد عَبَدَه» هر كس در راه معصيت خدا، از ديگرى پيروى كند، او را پرستش نموده است. <42>
امام صادقعليه السلام فرمود: اهل كتاب براى علماى خود، نماز و روزه انجام نمىدادند، بلكه علماى آنان حرامهايى را حلال و حلالهايى را حرام كرده بودند و مردم از آنان پيروى مىكردند. <43>
در قيامت، مشركان از اينكه خدا را با شركاى ديگر برابر پنداشتهاند، حسرت مىخورند و مىگويند: «تاللَّه اِن كنّا لفى ضلالٍ مبينٍ اذ نُسوّيكم بربّ العالمين» <44>
1- اطاعت بىقيد و شرط از غير خدا، نوعى عبادت غير خداست. «ما امروا الاّ ليعبدوا الهاً واحداً»
2- انسانپرستى به هر شكل، شرك است. هيچ شخصيّتى نبايد بت شود. «اتّخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون اللَّه»
3- پيامبرِ معصوم كه همهى فكر و هدفش خداست، حسابى جدا از علما دارد، لذا نام مسيح جداگانه مطرح شده است. «احبارهم و رهبانهم... و المسيح»
4- عشقها، دوستىها و اطاعتها بايد حدّ و مرز داشته باشد. هر نوع نظام، قطب، مراد، مرشد، اطاعت تشكيلاتى و حزبى و...، اگر سرچشمهاش وحى و امر خدا نباشد، شرك است. «اتّخذوا... اربابا من دون اللَّه»
5 - خطر انحراف از توحيد به شرك، هميشه و همه جا بوده است. «اتّخذوا... اربابا من دون اللَّه»
6- تنها خداوند حقّ قانونگذارى دارد. آنان كه قانون غيرخدا را مىپذيرند، از مدار اسلام، خارجند. «اتّخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون اللَّه»
7- غلوّ و زيادهروى دربارهى انبيا، پرستش انبيا و يا آنان را فرزند خدا دانستن، شرك است. «سبحانه عمّا يشركون»
********************************
پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله فرمودند: خداوند به اهل زمين نگاه كرد و من را انتخاب كرد، سپس بار ديگر نگاه كرد و علىبن ابىطالبعليهما السلام را انتخاب فرمود، او بعد از من نور زمين است. آنگاه حضرت اين آيه را تلاوت كردند. <45>
1- توطئه دشمنان، دائمى وبىوقفه است. «يريدون» (فعلمضارع، رمز تداوم است)
2- احكام اسلام ودين خدا، نور است ونور، سرچشمهى حيات. «نوراللَّه»
3- هرچند گروههاى كفّار هر دستهاى به نوعى تلاش مىكنند، امّا هدف همهى آنها خاموش ساختنِ فروغ دين است. «يطفئوا نور اللَّه»
4- تلاشهاى كافران در مبارزه با دين، مثل فوت كردن به خورشيد است. <46> «يطفئوا نور اللَّه بافواههم»
5 - بيشترين تلاشِ دشمنان دين، از راه تبليغات است. «بافواههم»
6- اگر نداى اسلام از زبان پيامبر نور است، تداوم آن در شكل امامت، اتمام نور است. <47> «يتمّ نوره»
7- خداوند به طرفداران حق، وعدهى پيروزى داده است. «ان يتمّ نوره ...»
8 - خداوند، فروغ دين را نه تنها حفظ مىكند، بلكه گسترش مىدهد. «يتمّ نوره»
9- كفّار بدانند كه با ارادهى حتمى خداوند براى پيروزى دين حقّ، طرفاند و هرگونه تلاش بر عليه مكتب اسلام محكوم به شكست است. «يتمّ نوره»
10- اسلام مكتبى جاودانه بوده، «يتمّ نوره» و مخالف آن كافر است. «ولو كره الكافرون»
11- ارادهى الهى، در مسير راضى ساختن پيامبر خويش است، هرچند كفّار را خوش نيايد. <48> «ولو كره الكافرون»
********************************
اين آيه به همين صورت، علاوه بر اين سوره در دو سورهى ديگر نيز آمده است: سورهى فتح، آيهى 28 و سورهى صفّ، آيهى 9.
گرچه اسلام از نظر منطق و استدلال هميشه پيروز بوده است، امّا اين آيه، غلبهى ظاهرى و وعدهى حاكميّت اسلام بر جهان را بيان مىكند. چنانكه در آيات ديگرى نيز «ظَهَر» به معناى استيلا يافتن آمده است، مثل: «اِن يظهروا عليكم يرجموكم» <49> اگر بر شما غالب شوند، سنگسارتان مىكنند. ودربارهى كفّار آمده است: «اِن يظهروا عليكم لايرقبوا فيكم اِلاًّ و لاذمّةً» <50> اگر بر شما غالب شوند، هيچ عهد و پيمانى را مراعات نمىكنند.
از يك سو اين آيه تاكنون تحقّق نيافته است و از سويى ديگر خداوند وعدهى حاكميّت كلّى اسلام را داده و وعدهاش دروغ نيست، در نتيجه همان گونه كه در روايات بسيارى آمده است، اين آيه به ظهور حضرت مهدىعليه السلام اشاره دارد.
مسألهى حضرت مهدىعليه السلام و قيام جهانى او، در روايات بسيارى از طريق شيعه و اهلسنّت آمده و در اغلب كتب حديثى عامّه نيز مطرح شده و از مسلّمات اعتقادى مسلمانان است. هرچند برخى از جمله وهابيّت به دروغ اين عقيده را مخصوص شيعه دانستهاند. <51>
امام باقرعليه السلام فرمودند: زمانى خواهد آمد كه هيچ كس باقى نخواهد ماند، مگر اينكه به رسالت حضرت محمّدصلى الله عليه وآله اقرار خواهد كرد. <52>
در مورد حاكميّت دين در سراسر گيتى، احاديث بسيارى است؛ از جمله از حضرت علىعليه السلام روايت شده است كه در زمان ظهور امام زمانعليه السلام، هيچ خانهاى و هيچ قريهاى نخواهد بود، مگر آنكه اسلام وارد آن خواهد شد، چه بخواهند، چه نخواهند. و صداى اذان هر صبح و شام در هر قريهاى شنيده خواهد شد. <53>
1- محور وپايهى دين اسلام، حقّ است. «دينالحقّ» (همهى اديانآسمانى حقّند، ولى به خاطر پيدايش تحريف در آنها، حقّانيت آنها مخدوش شده است)
2- حقّ بر باطل پيروز است. «ليظهره»
3- اراده و حركت خود را با ارادهى الهى هماهنگ سازيم، وگرنه محو و نابود خواهيم شد. «ليظهره، ولو كره المشركون»
الجدول:
سورة التوبه(9) :
وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَقَالَتِ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ ذَلِكَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ (30)
الإعراب:
(الواو) استئنافيّة (قالت) فعل ماض ... و (التاء) للتأنيث (اليهود) فاعل مرفوع (عزيز) مبتدأ مرفوع (ابن) خبر مرفوع (الله) لفظ الجلالة مضاف إليه مجرور (الواو) عاطفة (قالت النصارى ... الله) مثل نظيرها المتقدّمة (ذلك) اسم إشارة مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ.. و (اللام) للبعد و (الكاف) للخطاب (قول) خبر مرفوع و (هم) ضمير مضاف إليه (بأفواه) جارّ ومجرور متعلّق بحال من قول عامله الإشارة و (هم) مثل الأخير (يضاهئون) مضارع مرفوع ... والواو فاعل (قول) مفعول به منصوب (الذين) موصول مضاف إليه في محلّ جرّ (كفروا) فعل ماض وفاعله (من) حرف جرّ (قبل) اسم مبنيّ على الضمّ في محلّ جرّ متعلّق ب (كفروا) ، (قاتل) فعل ماض و (هم) ضمير مفعول به (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (أنّى) اسم استفهام في محلّ نصب حال ، (يؤفكون) مضارع مرفوع مبنيّ للمجهول.. والواو نائب الفاعل.
اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلَهًا وَاحِدًا لَّا إِلَهَ إِلَّا هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ (31)
الإعراب:
(اتّخذوا) فعل ماض وفاعله (أحبار) مفعول به منصوب و (هم) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (رهبان) معطوف على أحبار منصوب و (هم) مثل الأول (أربابا) مفعول به ثان منصوب (من دون) جارّ ومجرور متعلّق بنعت ل (أربابا) ، (الله) لفظ الجلالة مضاف إليه مجرور (الواو) عاطفة (المسيح) معطوف على أحبار منصوب، (ابن) نعت للمسيح منصوب (مريم) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الفتحة فهو ممنوع من الصرف (الواو) حاليّة (أمروا) فعل ماض مبنيّ للمجهول مبنيّ على الضمّ.. والواو نائب الفاعل (إلّا) أداة حصر (اللام) للتعليل (يعبدوا) مضارع منصوب بأن مضمرة بعد اللام.. والواو فاعل (إلها) مفعول به منصوب (واحدا) نعت ل (إلها) منصوب (لا) نافية للجنس (إله) اسم لا مبنيّ على الفتح في محلّ نصب (إلّا) أداة استثناء (هو) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع بدل من الضمير المستكنّ في الخبر المحذوف وتقديره موجود
، (سبحان) مفعول مطلق لفعل محذوف تقديره سبّح و (الهاء) ضمير مضاف إليه (عن) حرف جرّ و (ما) حرف مصدريّ (يشركون) مضارع مرفوع.. والواو فاعل.
يُرِيدُونَ أَن يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ (32)
الإعراب:
(يريدون) مثل يشركون « في الآية السابقة (31) .» ،، (أن) حرف مصدريّ ونصب (يطفئوا) مثل يعبدوا « في الآية السابقة (31) .» ، (نور) مفعول به منصوب (الله) لفظ الجلالة مضاف إليه مجرور (بأفواههم) جارّ ومجرور متعلّق ب (يطفئوا) ...
و (هم) مضاف إليه (الواو) عاطفة (يأبى) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الألف (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (إلّا) أداة حصر (أن) مثل الأول (يتمّ) مضارع منصوب، والفاعل هو (نور) مفعول به منصوب و (الهاء) مضاف إليه. (الواو) حاليّة (لو) حرف شرط غير جازم (كره) فعل ماض (الكافرون) فعل مرفوع وعلامة الرفع الواو.
هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ (33)
الإعراب:
(هو) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (الذي) اسم موصول مبنيّ في محلّ رفع خبر (أرسل) فعل ماض، والفاعل هو (رسول) مفعول به منصوب و (الهاء) ضمير مضاف إليه (بالهدى) جارّ ومجرور متعلّق ب (أرسل) (الواو) عاطفة (دين) معطوف على الهدى مجرور مثله (الحقّ) مضاف إليه مجرور (اللام) تعليليّة (يظهر) مضارع منصوب بأن مضمرة بعد اللام، والفاعل هو و (الهاء) ضمير مفعول به (على الدين) جارّ ومجرور متعلّق ب (يظهر) ، (كلّ) توكيد للدين مجرور مثله و (الهاء) مضاف إليه (ولو كره المشركون) مثل كره الكافرون [في الآية السابقة (32) .] .