نگرشى بر واژه های 11-15 سوره توبه :
برادرى در دين
نگرشى بر واژه های 11-15 سوره توبه :
در اين آيه، خداى پرمهر راه بازگشت و نجات را به روى آنان بازگذاشته و مىفرمايد:
فَإِن تَابُوا وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ
پس اگر آنان از شرك و تجاوز دست كشند و راه توبه را پيش گيرند و به اسلام گرايش يابند و نماز را به پادارند و زكات و حقوق مالى خود را بپردازند، در آن صورت برادران دينى و عقيدتى شمايند و شما بايد با آنان بسان برادران با ايمانتان رفتار كنيد.
((و منظورش از توبه به دلالت سياق اين است كه به سوى ايمان به خدا و آيات او برگردند، و به همين جهت بصرف توبه اكتفاء نكرده و مساله بپا داشتن نماز را كه روشن ترين مظاهر عبادت خداست و همچنين زكات دادن را كه قوى ترين اركان جامعه دينى است به آن اضافه كرد، و اين دو را به عنوان نمونه و اشاره به همه وظايف دينى كه در تماميت ايمان به آيات خدا دخالت دارند ذكر نمود.ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 212))
((اما معناى « فاخوانكم فى الدين » مقصود از آن اين است كه بفرمايد: در صورتى كه توبه كنند با ساير مؤ منين در حقوقى كه اسلام آنرا معتبر دانسته مساوى خواهند بود.
برادر خوانده شدن مؤ منين در قران كريم به نحو مجاز و استعاره نيست بلكه آثارى بر آنمترتب است
و اگر در اين آيه و در آيه « انما المومنون اخوه : مؤ منان برادران يكديگرند» مساله تساوى در حقوق را به برادرى تعبير كرده براى اين است كه دو برادر دو شاخه هستند كه از يك تنه جدا و منشعب شده اند و اين دو در همه شوون مربوط به اجتماع خانواده و در قرابتى كه با اقربا و فاميل دارند مساوى هستند.
و چون براى اين اخوت احكام و آثارى شرعى است ، لذا قانون اسلام آنرا يك سنخ برادرى حقيقى ميان افراد مسلمين معتبر كرده است كه عينا مانند برادرى طبيعى آثارى عقلى و دينى بر آن مترتب مى شود. بنابراين ، اگر قرآن اين معنا را برادرى ناميده اين ناميدنش بطور مجاز و استعاره نبوده است ، بلكه يك نحوه برادرى جدى است همچنان كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بطورى كه نقل شده است فرموده : مردم با ايمان نسبت به هم برادرند، و پائين ترين ايشان كارهائى كه بعهده مؤ منين است در ذمه خود انجام مى دهند (يعنى مؤ منين تا جائى كه بتوانند به هم كمك مى كنند) و همگى دست واحدى هستند بر عليه دشمن . ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 213))
وَنُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (11)
و ما آيات خود را براى مردمى كه مىدانند و مىانديشند به روشنى بيان مىكنيم و هر قانون و برنامهاى را از يكديگر جدا ساخته و به صورتى بيان مىنماييم كه به شايستهترين و بهترين شيوه روشن گردد.
فولادوند: پس اگر توبه كنند و نماز برپا دارند و زكات دهند، در اين صورت برادران دينى شما مىباشند، و ما آيات [خود] را براى گروهى كه مىدانند به تفصيل بيان مىكنيم.
انصاریان: پس اگر [از پیمان شکنی، قطع رحم، کفر و شرک] توبه کنند و نماز را بر پا دارند و زکات بپردازند، برادران دینی شمایند؛ و ما آیات خود را برای گروهی که [واقعیات را] می دانند، به صورت های گوناگون بیان می کنیم.
أيمان- بفتح همزه- جمع يمين بمعناي سوگند.
طعن: توسل جستن بذكر عيب. و اصل اين لغت از طعن به نيزه است.
امام: جلو دار پيروان، و امام در خير راهنماي بدان است، و امام در شر گمراه و گمراه كننده است.
و آن گاه هشدار مىدهد كه:
وَإِن نَّكَثُوا أَيْمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُوا فِي دِينِكُمْ فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ
واگر اين شرك گرايان پس از عهد و پيمانشان، سوگندهايشان را شكستند و شما را در دين و آيين مورد طعن و عيبجويى قرار دادند، با سردمداران و پيشوايان اين تبهكاران به پيكار برخيزيد.
((از سياق آيه استفاده مى شود كه مراد غير آن مشركين است كه در آيه قبلى دستور داد عهد و پيمانشان را بشكنيد و فرمود: چون آنها تجاوزكارند و در هيچ مومنى قرابت و عهدى را رعايت نمى كنند، چون اگر منظور از آيه مورد بحث هم همانها مى بودند ديگر جا نداشت با اينكه در آنان نقض عهد را شرط كرده بفرمايد: اگر عهد شكستند.
پس قطعا منظور در آيه مورد بحث قوم ديگرى است كه با زمامدار مسلمانان عهدى داشته و آنرا شكسته اند، و خداوند قسمهايشان را لغو دانسته و دستور مى دهد كه با آنان كارزار كنيد، و علاوه آنانرا پيشوايان كفر ناميده چون نسبت به سايرين در كفر به آيات خدا سابقه دارترند، و سايرين از آنان ياد مى گيرند، لذا بايد با همه آنان بجنگند بلكه بدين وسيله از عهدشكنى دست بردارند. ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 213))
قرآن بدان دليل دستور پيكار بر ضد رهبران آنان رامىدهد كه آنان، اين نگونساران را با شگردها و فريبهاى خودگمراه ساخته و به تحقير و خشونت و ستم و جنايت وآمىدارند.
«جبايى» مىگويد: منظور از پيشوايانِ كفر، همه كفر گرايانند؛ چرا كه هر كافرى در كفر و بيداد پيشواى خويش است و در همان حال ديگران را نيز با وسوسههايش گمراه مىسازد و به سوى شرك و كفر مىكشاند.
پارهاى چون «ابن عباس» برآنند كه منظور آيه شريفه سران شرك همچون: ابوسفيان، عكرمه، حارث و ديگر بزرگان قريشاند كه پيمان خود با پيامبر را شكستند.
و «حذيفه» كه يكى از ياران پيامبر است بر اين عقيده بود كه اين آيه شريفه در مورد كسانى است كه پس از ما خواهند آمد.
به باور «مجاهد» منظور دو ابرقدرت روم و ايران است.
و امير مؤمنان اين آيه را در پيكار بصره خواند و فرمود:
أما واللّه لقد عهد الىّ رسول اللّهصلى الله عليه وآله وسلم و قال لى: يا على لتقاتلنّ الفئة الناكثة و الفئة الباغية والفئة المارقة.(157)
هان اى مردم! بهوش باشيد، به خداى سوگند كه پيامبر گرامى ضمن وصيت خويش به من فرمود: هان اى على! تو باگروه پيمان شكن و گروه تجاوز كار و بيداد پيشه و گروه از دين بيرون رفته و قانون ستيز پيكار خواهى كرد.
اِنَّهُمْ لآ اَيْمانَ لَهُمْ
واژه «ايمان» هم به فتح خوانده شده و هم به كسر؛ با اين بيان در صورت نخست معناى آيه اين است كه: اين كفرگرايان و سردمداران كفر عهد و پيمانى ندارند و سوگند و پيمانشان را احترام نمىكنند و وفادار نمىمانند. و در صورت دوّم منظور اين است كه پس از پيمان شكنى آنان ديگر بدانها امان ندهيد.
به باور پارهاى منظور اين است كه: اگر آنان به كسى امان دهند به امان خويش احترام نمىگذارند و وفا نمىكنند؛ و به باور پارهاى ديگر ممكن است منظور اين باشد كه اينان كفر ورزيده و دين و ايمان ندارند.
لَعَلَّهُمْ يَنتَهُونَ (12)
آرى، با آنان كارزار نماييد تا شايد دست از كفر بشويند و از شرارت و زورمدارى و زورگويى و پايمال ساختن حقوق و حرمت ديگران دست كشند؛ چرا كه آنان بدون پيكار دست از كفر و بيداد خويش برنمىدارند.
به باور پارهاى منظور اين است كه هدف شما از پيكار با آنان بايد همين باشد كه از شرك و ظلم دست كشند.
چگونه؟
در آغاز آيه شريفه، قرآن براى آنان عهد و پيمان را به رسميت مىشناسد و مىفرمايد: و اگر سوگندهاى خود را پس از پيمانشان شكستند...، امّا در پايان آيه مىفرمايد آنان عهد و پيمانى ندارند. با اين بيان آيا آغاز و انجام آيه باهم سازگار است؟
پاسخ
در آغاز آيه سخن از پيمانى است كه آنان بستند، و در پايان آيه سخن از پيمان شكنى و بىوفايى آنان است و هيچ گونه ناسازگارى در سراسر آيه به چشم نمىخورد.
فولادوند: و اگر سوگندهاى خود را پس از پيمان خويش شكستند و شما را در دينتان طعن زدند، پس با پيشوايانِ كفر بجنگيد، چرا كه آنان را هيچ پيمانى نيست، باشد كه [از پيمانشكنى] باز ايستند.
انصاریان: و اگر پیمان هایشان را پس از تعهدشان شکستند و در دین شما زبان به طعنه و عیب جویی گشودند، در این صورت با پیشوایان کفر بجنگید که آنان را [نسبت به پیمان هایشان] هیچ تعهدی نیست، باشد که [از طعنه زدن و پیمان شکنی] بازایستند.
پيكار با پيمان شكنان
هم: تصميم مقارن با انجام فعل پيش از وقوع آن در خارج، و در اينجا به اين تصميم مورد مذمت قرار گرفتهاند و اين دليل است بر آنكه مقصود همان تصميم خالي آنها بوده.
بدء: انجام كاري از طرف مقابل، يعني آغاز بكار.
و مرّة: يك بار، بر وزن فعلة- از ماده مرّ- و مرة و دفعه و كرة در معناي نظير يكديگرند.
در اين آيه شريفه روى سخن با مردم با ايمان است و از آنان مىپرسد كه:
أَلَا تُقَاتِلُونَ قَوْمًا نَّكَثُوا أَيْمَانَهُمْ وَهَمُّوا بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ
آيه به صورت پرسشى آغاز مىگردد، امّا منظور بر انگيختن توحيد گرايان به جهاد و دفاع است. با اين بيان منظور آيه اين است كه: چرا با گروهى كه سوگندهاى خود را شكسته و آهنگ آن نمودند كه پيامبر را از سرزمين خويش بيرون كنند كارزار نمىكنيد؟ مگر نه اين كه اينان نيز بسان شرك گرايان «مكّه» بر آن شدند كه پيامبر را از مدينه برانند؟!
((اين آيات مسلمانها را تحريك مى كند به اينكه با مشركين بجنگند، و براى اينكه تحريكشان كند، آن جرائمى را كه مشركين مرتكب شده و خيانتهائى كه به خدا و حق و حقيقت ورزيدند، و خطاها و طغياناتشان را در رابطه با عهدشكنى و اينكه مى خواستند آنحضرت را بيرون كنند و شروع در جنگ را خاطرنشان مى سازد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 213
و نيز به منظور تحريكشان تعريفشان مى كند به اينكه لازمه ايمانشان به خداى مالك خيرات و شرور و مالك منافع و مضار ايشان اين است كه جز از او نترسند، بدين وسيله دلهايشان را تقويت نموده و بر امر كارزار با دشمن تشجيعشان مى كند، و در آخر اين معنا را خاطرنشان مى سازد كه شما مورد امتحان خدا قرار گرفته ايد، و بايد از نظر خلوص نيت و قطع پيوندهاى دوستى و فاميلى با مشركين از امتحان درآئيد، تا به آن اجرهائى كه مخصوص مؤ منين واقعى است نائل شويد. ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 214))
در اين مورد كه اينان چه كسانى بودند ديدگاهها متفاوت است:
1 - به باور برخى منظور يهوديان پيمان شكنى بودند كه در جنگ خندق به طرفدارى از سپاه شرك به پيكار با مسلمانان برخاستند.
2 - امّا به باور برخى منظور همان شرك گرايان قريش و«مكّه» مىباشند.
وَهُم بَدَءُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ
از ديدگاه «ابن اسحاق» و «جبايى» منظور اين است كه اينان بودند كه پيمان شكنى را آغاز نمودند؛ امّا از ديدگاه «زجاج» منظور اين است كه اينان هستند كه باهم پيمانان پيامبر كه قبيله «خزاعه» باشند كار زار را آغاز كردند.
و به باور برخى ديگر منظور اين است كه اينان هستند كه با جنگ «بدر» به پيكار با شما دست يازيدند، و با اين كه كاروانشان به سلامت به «مكّه» رسيده بود و ديگر جايى براى توقف و پيكار «بدر» نبود گفتند: ما از اينجا باز نمىگرديم تا محمدصلى الله عليه وآله وسلم و يارانش را نابود سازيم.
أَتَخْشَوْنَهُمْ
آيا مىترسيد كه به خاطر پيكار با آنان به رنج و گرفتارى ورويدادهاى ناگوار دچار گرديد؟
اين فراز گرچه در قالب پرسش آغاز مىگردد، امّا هدف دميدن روح شهامت بر قلبها براى كارزار بود. دراين جمله نهايت زيبايى الفاظ و بلندى مفهوم يا فصاحت و بلاغت به كار رفته است؛ چرا كه بايك جمله هم آنان را نكوهش نموده و هم نسيم جان بخش شهامت و دليرى را بر روح و جان آنان دميده است.
فَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَوْهُ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ (13)
از آنان نترسيد و به خاطر حفظ مال و جان خويش از كارزار با اين تجاوزكاران دست نكشيد؛ چرا كه اگر به راستى به پاداش و كيفر خدا ايمان داريد، خدا سزاوارتر است كه از او به خاطر وانهادن فرمانى كه براى جهاد به شما داده است بترسيد.
به بيان ديگر اين كه اگر به راستى ايمان به خدا داريد بهتر است از او بترسيد و نه از ديگران؛ چرا كه او داناتر و فرمانش والاتر است.
((فرق خوف و خشيت
در اينجا مناسب است فرق خوف و خشيت را از زبان خواجه نصير الدين طوسى ذكر كنيم ، تا معلوم شود عاشقان خدا براى چه دچار خشيت و ريزش اشك چشم چون ابر بهارى بودند . خواجه مىگويد : خوف و خشيت گرچه در لغت يك معنى دارند ولى از نظر صاحبدلان ميان آنها جدايى است ؛ زيرا خوف نگرانى دل است از انتظار بد و كيفرى كه به سبب احتمال ارتكاب خلاف و ترك طاعت باشد و براى بيشتر مردم حاصل است ، اگر چه مراتب بسيارى دارد و مرتبه عالى آن براى اندكى از مردم باشد . امّا خشيت حالتى است در نفس كه از درك بزرگوارى ، هيبت ، خوف محجوبيت و حرمان از لطف و نظر او در دل پيدا مىشود . و اين حالت به دست نمىآيد ، مگر براى كسى كه بر جلال كبريا آگاه شود و لذّت قرب را بچشد . بنابراين گريه و تضرّع ، ندبه و ناله و خشيت و خوف عاشقان حق ، به خاطر آگاهى آنان از عظمت او بوده و اين خشيت و زارى و اعمال پر مشقت عبادى براى اين است كه نيازمندى و فقر و درويشى خود را با رسيدن به قرب او جبران كنند .
اينان با توجه به عظمت الهى ، هر چيزى را كوچك مىديدند و حقير و ناچيز مىدانستند ، چنانچه امير مؤمنان عليهالسلام در خطبه « متقين » در اوصاف آن عاشقان مىگويد : عَظُمَ الخالِقُ فى أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دُونَ فى أَعْيُنِهِمْ . خدا را در وجود خود بزرگ مىديدند و غير حضرتش براى آنان كوچك بود .به همين خاطر دل به هيچ چيز نمىبستند و از آمدن نعمتهاى دنيا و رفتن آن خوشحال و اندوهگين نمىشدند ، هر مصيبتى براى آنان ، جز مصيبت فراق او ، آسان بود . به خاطر دنيا با كسى نزاع نداشتند . گذشت آنان از مال دنيا بسيار بود . گرفتار هيچيك از زشتىهاى اخلاقى نبودند ؛ زيرا منبع رذايل اخلاقى آلوده بودن انسان به دنياست و چون آنان دنيا را ناچيز مىدانستند آلوده نبودند . عشقى به جز عشق نداشتند . قبلهاى غير كوى او نمىشناختند . امر و نهى غير او را اطاعت نمىكردند . از هيچ چيز جز مقام او هراس نداشتند . به هيچ وجه گرد گناه نمىگشتند و فكر گناه هم نمىكردند . پاكترين انديشه و عمل از آنان بود . وجودشان براى جهان و جهانيان با بركت بود و جز خير و كرامت از آن بزرگواران توقع نمىرفت . در عين اين كه آراسته به تمام خوبىها و دور از همه زشتىها بودند ، خود را نيازمندترين نيازمندان و كم عملترين عاملان و مهجورترين مهجوران به حساب مىآوردند . به اين خاطر در اجراى دستورهاى حق و گريه ازخشيت الهى و توبه در پيشگاه او از فقر و قصور در عمل از همه عالم مقدّمتر بودند . اينك به شمّهاى از احوال و زبان حال ايشان توجّه كنيد : حضرت اميرالمؤمنين على عليهالسلام با آن همه عظمت و جلال ـ كه از طريق بندگى حق كسب كرده بود ـ در دعاى كميل مىفرمايد : فَكَيْفَ لِى وَأَنَا عَبْدُكَ الضَّعيفُ الذَّليلُ الحَقيرُ المِسْكينُ المُسْتَكين !! من بنده ناتوان ذليل و حقير و فقير و دورمانده تو چگونه تاب آن عذاب دارم . امام زين العابدين عليهالسلام در صحيفه مىفرمايد : وَأَنَا أفْقَرُ الفُقَراءِ إلَيْكَ !! من نيازمندترين نيازمندان به توام . و امام حسين عليهالسلام در دعاى عرفه مىفرمايد : إِلهى كُلَّمَا أَحْرَسَنى لُؤْمى أَنْطَقَنى كَرَمُكَ . پروردگارا ! تبهكاريها و ديو صفتىهايم گاهى آن چنان به رخم خيره مىشوند و مرا رو در روى ناشايست خود آن چنان قرار مىدهند كه ياراى سخنگويى از من سلب مىگردد . با كه سخن بگويم ؟ با خود ! زشت سيرت آن چنان چهرهام را هولناك نموده است كه نمىخواهم با صورت خود روبرو شوم . خداوندا ! با تو سخن بگويم ؟ هرگونه راه پيوستگى را به روى خود بسته مىبينم ، معاصى و گناهانم زبانم را بسته و لال نموده است . با ديگران سخن بگويم ؟ لابد زشتى سيرت ، نهان خود را مخفى ساخته ، از نيكىها و زيباييهاى خود سخن خواهد گفت ، در اين موقع است كه قيافه هولناكم كثيفتر و زشتتر خواهد شد ؛ زيرا به آن زشتى و پليدى خود ، دورويى و رياكارى را هم اضافه خواهم نمود . با كه سخن بگويم ؟ با جهان طبيعت كه خاموش و بدون جنجال تسليم قوانين است ؟ آن موجودى كه خود را در مقابل قانونگزار ازل و ابد تسليم نموده است چه سنخيّتى با من متمرّد دارد كه حتّى در راه تمايلاتم به مبارزه با خود نيز حاضر نشدهام ؟! اى خداى عزيز و مهربانم ! ديگر كسى نمانده است كه اين موجود گمگشته با او به گفتگو نشنيده چگونه در عين زشتى و پليدى راه فرارى را كه مىجويد پيدا كند ؟ فقط يك تكيهگاه باقى مانده است ، آن هم كرم وجود بىنهايت توست . چه قدر خوب بود كه به زبان آوردن الفاظ نيازى نداشتم ، تا مفاهيم آن الفاظ بيشتر شرمندهام ننمايد . آرى ، اين است نظر سالكان راه و توجه بيداران سير الى اللّه كه با همه آثار بندگى از حضرت حق ، خود را در برابر عظمت او چيزى حساب نمىكنند ، تا آثارى بر آنان بار شود و به خاطر اين آگاهى و شعور زياد است كه هرچه پيش مىروند و به مقام قرب آن جناب نزديك مىگردند ، به لا شيئى خود بيشتر رسيده و خشيت سنگينترى سراپاى آنان را احاطه مىكند ، اينان به همينگونه سير خود را ادامه مىدهند ، تا وقتى كه به دروازه عالم پس از مرگ برسند ، آنگاه كه خطاب : أَلاَّ تَخَافُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِى كُنتُمْ تُوعَدُونَ . مترسيد و اندوهگين نباشيد و شما را به بهشتى كه وعده مىدادند ، بشارت باد . و يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِى إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً . اى جان آرام گرفته و اطمينان يافته ! * به سوى پروردگارت در حالى كه از او خشنودى و او هم از تو خشنود است ، باز گرد . به آنان برسد و سراسر خشيت آنان و ترس ايشان مبدّل به حالت امن گردد و با اتّصال به مقام حضرت دوست ، از احساس نقص همه جانبه خود درآيند. راستى اولياى الهى نسبت به خود چه نظرى دارند ؟ آرى ، انسان كه از بسيارى از موجودات برتر است ، هر مقدار به فقر و ندارى ، نياز و احتياج ولاشيئيّت خود بيشتر آگاه شود، عظمت و بزرگى ، جلال و جمال دوست در خانه دلش بيشتر تجلّى مىكند و هرچه تجلّى جمال معشوق در دل عاشق بيشتر شود و عاشق به بزرگى معشوق واقف و به ذلّت و حقارت خود در برابر او آگاه گردد ، خشيت بيشترى او را مىگيرد و با اين مركب روحى به حركت بيشترى ادامه داده و براى برطرف نمودن ذلّت و حقارت خود ، با نزديككردن خويش به دوست ، فعاليّت چشمگيرترى مىكند .
بر گرفته از کتاب عرفان اسلامی استاد حسین انصاریان))
فولادوند: چرا با گروهى كه سوگندهاى خود را شكستند و بر آن شدند كه فرستاده [خدا] را بيرون كنند، و آنان بودند كه نخستينبار [جنگ را] با شما آغاز كردند، نمىجنگيد؟ آيا از آنان مىترسيد؟ با اينكه اگر مؤمنيد خدا سزاوارتر است كه از او بترسيد.
انصاریان: چرا و برای چه نمی جنگید؟ آن هم با گروهی که پیمان های خود را شکستند، و عزمشان را بر بیرون کردن پیامبر از وطنش جزم کردند و هم آنان بودند که نخستین بار با شما جنگیدند، آیا از آنان می ترسید؟! در صورتی که اگر مؤمن هستید، خدا سزاوارتر است که از او بترسید.
نويد يارى و سرفرازى
در ادامه سخن ضمن تأكيد بر كارزار با شرك گرايان، به مردم با ايمان نويد يارى و پيروزى داده و مىفرمايد:
قَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ
با آنان پيكار نماييد كه خدا آنان را به دست شما به كيفر مىرساند.
وَيُخْزِهِمْ
و خوار و زبونشان مىسازد.
وَيَنصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ
و شمار ا بر آنان پيروزى مىبخشد.
وَيَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُّؤْمِنِينَ (14)
و دلها و قلبهاى «بنىخزاعه» را - كه هم پيمان پيامبرند و «بنىبكر» بر آنان شبيخون زدهاند - شفا بخشيده و خُنك مىسازد.
فولادوند: با آنان بجنگيد؛ خدا آنان را به دست شما عذاب و رسوايشان مىكند و شما را بر ايشان پيروزى مىبخشد و دلهاى گروه مؤمنان را خنك مىگرداند.
انصاریان: با آنان بجنگید تا خدا آنان را به دست شما عذاب کند و رسوایشان نماید و شما را بر آنان پیروزی دهد و سینه های [پر سوز و غم] مردم مؤمن را شفا بخشد.
در آيه بعد مىفرمايد:
وَيُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ
و بدين وسيله خشم و اندوه دلهاى مردم با ايمان را - كه از فشار خشونت و شرارت و آزار شرك گرايان آكنده از خشم است - فرو مىنشاند و بدانها آرامش مىبخشد.
وَيَتُوبُ اللَّهُ عَلَى مَن يَشَاءُ
و از روى مهر و بخشايش خود هر يك از آنان را كه به خود ستم روا داشته و گناه كردهاند؛ اگر توبه نمايند، باهمه تجاوز كارى و شرارتشان مورد بخشايش قرار مىدهد و مىآمرزد.
وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (15)
و خدا به توبه آنان - اگر توبه كنند و به سوى خدا باز گردند - داناست و به دستور و فرمانى كه به شما داده و شما را به كارزار با آنان - پيش از توبه و بازگشت شان به سوى حق - موظف ساخته است فرزانه و آگاه است؛ چراكه كارهاى خدا يكسره از روى حكمت و درستى است.
گفتنى است كه اين آيه نشانگر راستى و درستى پيامبر و صداقت دعوت اوست؛ چرا كه پيشگويىها و خبرهايش همه درست از كار درآمد.
نظم و پيوند آيه شريفه
در نظم و پيوند اين آيه شريفه به آيات گذشته دو نظر است:
1 - اين آيه مژده ونويدى به مردم با ايمان است كه در ميان كفرگرايان نيز نور ايمان و اسلام درخشيدن گرفته و افرادى از آنان به سوى حق روى آورده و از شرك و بيداد به بارگاه خدا توبه خواهند نمود.
2 - ونيز منظور بيان اين واقعيت است كه با وجود دستور به كارزار با آنان، خدا از مهر و بخشايش خود راه توبه را برروى آنان باز نهاده و پس از اين نيز مىتوانند از شرك و حق ستيزى توبه نموده و به سوى خدا بازگردند.
فولادوند: و خشمِ دلهايشان را بِبَرد، و خدا توبه هر كه را بخواهد مىپذيرد، و خدا داناى حكيم است.
انصاریان: و خشم دل هایشان را از میان ببرد؛ و خدا توبه هر کس را بخواهد می پذیرد؛ و خدا دانا و حکیم است.
تفسیر نور:
خداوند در آيات قبل فرمود: اگر مشركان توبه كرده و نماز خواندند و زكات دادند، ديگر متعرّض آنان نشويد، «فخلّوا سبيلهم» در اين آيه مىفرمايد: نه تنها مزاحمشان نشويد، بلكه گذشتهها را فراموش كرده، برادرانه با آنان رفتار كنيد.
1- در شيوهى برخورد، مسألهى گام به گام و تدريج را مراعات كنيد. ابتدا عدم تعرّض، «فخلّوا سبيلهم» سپس اُلفت و برادرى. «اخوانكم فى الدين»
2- توبهى واقعى، همراه با عمل است. «تابوا و اقاموا...»
3- آنان كه تارك نماز و زكاتند، برادران دينى ما نيستند. «فان... اقاموا الصلوة و آتوا الزكوة فاخوانكم فى الدين»
4- شرط ورود به دايرهى اُخوّت دينى، نماز و زكات است.«اقاموا... فاخوانكم»
5 - اساس روابط وحبّ وبغض يك مسلمان، مكتب است. «فان تابوا... فاخوانكم» چنانكه در آيهى بعد آمده است: «فان نكثوا... فقاتلوا»
6- با نادم وتوّاب، برخوردى برادرانه داشته باشيد. «فان تابوا... فاخوانكم»
7- هدف جنگهاى اسلامى، بازگرداندن مشركان به توحيد است. «فان تابوا... فاخوانكم»
8 - آنان كه تا ديروز، واجب القتل بودند، در سايهى توبه و نماز و زكات، حقوق اجتماعى برابر با مسلمانان مىيابند و جنگ با آنان حرام مىشود. «فاخوانكم فى الدّين»
9- علم و دانش، زمينهى انديشه وتفكّر در آيات الهى است. «لقوم يعلمون»
*********************
از علىعليه السلام پرسيدند: چرا فراريان جنگ صفّين را تعقيب كرديد، ولى در جنگ جمل، كارى به فراريان نداشتيد؟
حضرت فرمود: در صفّين، رهبر كفر زنده بود و فراريان دور او جمع شده، متشكّل مىشدند و حملهى مجدّد مىكردند، امّا در جنگ جمل، با كشته شدن رهبرشان، محورى براى تشكّل و سازماندهى مجدّد نداشتند.
امام صادقعليه السلام فرمود: هر كس به دين شما طعنه زند، قطعاً كافر مىشود. سپس اين آيه را تلاوت فرمود. <20>
1- ارتداد از دين، يكى از نمونههاى پيمانشكنى و مسخره كردن مكتب است. «و ان نكثوا» (شايد «نكثوا» پس از «تابوا» اشاره به ارتداد باشد).
2- كيفر طعن و توهين به اسلام، اعدام است. «طعنوا، فقاتلوا» (با توهين كنندگان به مقدّسات مذهبى، بايد به شدّت برخورد كرد)
3- جهاد اسلامى، براى دفاع از مكتب است. «نكثوا، طعنوا، فقاتلوا»
4- چون پيمانشكنى و مسخره كردن دين، از ناحيهى رهبران كفر است، پس با آنان مبارزه كنيد. «فقاتلوا ائمّة الكفر»
5 - در مبارزه، بايد نابودى سران توطئه و مركز فرماندهى و تشكيلات دشمن، در اولويت باشد. «فقاتلوا ائمّة الكفر»
6- هر سوگندى شما را نفريبد. سوگند پيمانشكنان، بىاعتبار است. «لا ايمان لهم»
7- از اهداف جهاد اسلامى، جلوگيرى از توطئه دشمن است. «لعلّهم ينتهون»
*******************
1- اهداف و انگيزههاى جنگ، بايد براى رزمندهى مسلمان روشن باشد. «نكثوا، همّوا، بدؤكم» (بيان اينكه: دشمنان پيمانها را شكستند و نسبت به رسول خدا سوء قصد داشتند و آغازگر جنگ بودند)
2- جنگ شما تدافعى است و دشمن آغازگر تهاجم بوده است. «هم بدؤكم»
3- هنگام جنگ، ميان آتش جنگ و آتش دوزخ مقايسه كنيد، تا رزمندگان بهتر بتوانند تصميم بگيرند. «اتخشونهم، فاللَّه احقّ ان تخشوه»
4- مؤمن واقعى، تنها از خدا بيم دارد. «فاللَّه احقّ ان تخشوه ان كنتم مؤمنين»
*******************
سؤال: با اينكه آيهى 32 انفال مىفرمايد: تا پيامبر در ميان مردم است، خداوند عذابشان نمىكند، پس چگونه در اين آيه سخن از عذاب آنان آمده است؟
پاسخ: مقصود در آن آيه، عذابهاى آسمانى و ريشهكن كننده، مثل عذاب قوم عاد و ثمود است، و در اين آيه مراد عذاب و سختىهاى جنگ است.
1- جبهههاى جنگ، بستر امدادهاى الهى است. «قاتلوهم، ينصركم»
(از شما حضور و جهاد، از خدا نصرت و امداد)
2- رزمندگان، بازوى حقّ و عوامل اجراى حكم خدايند. «يعذّبهم بايديكم»
3- سنّتهاى الهى، از مسير طبيعى و علل واسباب اجرا مىشود. «بايديكم»
4- در پىشكست نظامى دشمن، شكست روحى وسياسى است. «يعذّبهم،يخزهم»
5 - خداوند خواستار شكست و ذلّت دشمنان دين و پيروزى و عزّت مؤمنين است. «يخزهم و ينصركم»
6- از اهداف جنگ، محو كفر و ذلّت كافران و آرامش مؤمنان است. «يعذّبهم ... يخزهم... يشف صدور»
7- پيش از جنگ، تشويق و تبليغ لازم است. خداوند به مؤمنان نويد قطعى مىدهد. «ينصركم، يشف صدور»
8 - دلهاى مسلمانان صدر اسلام، جريحهدار و آكنده از رنج و آزار بود. «يشف صدور قومٍ مؤمنين»
9- گرچه در جنگ، عدّهاى شهيد و داغدار مىشوند، ولى امّت اسلامى در عزّت و آرامش زندگى مىكنند. «صدور قومٍ مؤمنين» و نفرمود: «صدوركم»
10- سرنوشت مؤمنان در مسائل اجتماعى، به هم پيوند دارد و پيروزى شما، شفاى دل ساير مؤمنان است «ينصركم، يشف قومٍ مؤمنين»
***************
1- گرچه هدف از جنگ، رضاى خدا و دفاع و جلوگيرى از شرك و توطئه و پيمانشكنى است، لكن تسكين دلها و آرام شدن روح نيز از آثار وضعى و ثانوى آن است. <21> «يذهب غيظ قلوبهم»
2- پس از پيروزى، از آنان كه براى همبستگى و پيوند نزد شما مىآيند، استقبال كنيد و نگوييد: تا حالا كجا بوديد؟ «و يتوب اللَّه على من يشاء»
3- پذيرش توبه، بستگى به اراده و مشيّت خدا دارد، نه آنكه توبه كننده مستحق آن باشد. «يتوب اللَّه على من يشاء»
4- مبادا از بيم خدعه، آنان را كه به سراغ شما مىآيند نپذيريد! خدا به توبهى واقعى يا رياكارانه آگاه است، ولى طبق حكمت الهى بايد هر كه اظهار اسلام مىكند - با حفظ اصول ايمنى - پذيرفت. «عليم حكيم»
الجدول:
سورة التوبه(9) :
. فَإِن تَابُوا وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَنُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (11)
الإعراب:
(الفاء) عاطفة (إن تابوا ... الزكاة) مرّ إعرابها [في الآية (5) من هذه السورة.] ، (الفاء) رابطة لجواب الشرط (إخوان) خبر لمبتدأ محذوف تقديره هم و (كم) ضمير مضاف إليه (في الدين) جار ومجرور متعلق ب (إخوان) لأنّ فيه معنى المشاركة في السرّاء والضرّاء.
(الواو) استئنافيّة (نفصّل) مضارع مرفوع.. والفاعل ضمير مستتر تقديره نحن للتعظيم، (الآيات) مفعول به منصوب وعلامة النصب الكسرة (لقوم) جرّ ومجرور متعلّق ب (نفصّل) ، (يعلمون) مثل يعلمون.
وَإِن نَّكَثُوا أَيْمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُوا فِي دِينِكُمْ فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لَا أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنتَهُونَ (12)
الإعراب:
(الواو) عاطفة (إن نكثوا) مثل إن تابوا، (إيمان) مفعول به منصوب و (هم) ضمير مضاف إليه (من بعد) جارّ ومجرور متعلّق ب (نكثوا) ، (عهد) مضاف إليه مجرور و (هم) مثل الأخير (الواو) عاطفة (طعنوا) مثل تابوا ومعطوف على (نكثوا) ، (في دين) جارّ ومجرور متعلّق ب (طعنوا) و (كم) ضمير مضاف إليه (الفاء) رابطة لجواب الشرط (قاتلوا) فعل أمر مبنيّ على حذف النون.. والواو فاعل (أئمّة) مفعول به منصوب (الكفر) مضاف إليه مجرور (إنّهم) مثل الأول (لا) نافية للجنس (أيمان) اسم لا مبنيّ على الفتح في محلّ نصب (اللام) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف، خبر لا (لعلّ) حرف مشبّه بالفعل- ناسخ- و (هم) ضمير في محلّ نصب اسم لعلّ (ينتهون) كيعملون.
أَلَا تُقَاتِلُونَ قَوْمًا نَّكَثُوا أَيْمَانَهُمْ وَهَمُّوا بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُم بَدَءُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَوْهُ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ (13)
الإعراب:
(ألا) أداة تحضيض (تقاتلون) مضارع مرفوع ... والواو فاعل (قوما) مفعول به منصوب (نكثوا) فعل ماض وفاعله (أيمان) مفعول به منصوب و (هم) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (همّوا) مثل نكثوا (بإخراج) جارّ ومجرور متعلّق ب (همّوا) ، (الرسول) مضاف إليه مجرور (الواو) عاطفة (هم) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (بدؤوا) مثل نكثوا و (كم) ضمير مفعول به (أوّل) مفعول مطلق منصوب نائب عن المصدر أي بدءا أوّلا (مرّة) مضاف إليه مجرور (الهمزة) للاستفهام التقريريّ (تخشون) مثل تقاتلون و (هم) ضمير مفعول به (الفاء) رابطة لجواب شرط مقدّر (الله) لفظ الجلالة مبتدأ مرفوع (أحقّ) خبر مرفوع [أو هو خبر مقدّم، والمصدر المؤوّل (أن تخشوه) مبتدأ مؤخّر، وهو قول العكبريّ.. وأجاز] ، (أن) حرف مصدريّ ونصب (تخشوا) مضارع منصوب وعلامة النصب حذف النون.. والواو فاعل و (الهاء) ضمير مفعول به. (إن) مثل السابق [في الآية (8) من هذه السورة.] ، (كنتم) فعل ماض ناقص مبنيّ على السكون في محلّ جزم فعل الشرط ... و (تم) ضمير في محلّ رفع اسم كان (مؤمنين) خبر كنتم منصوب وعلامة النصب الياء.
قَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَيُخْزِهِمْ وَيَنصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَيَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُّؤْمِنِينَ (14)
الإعراب:
(قاتلوا) فعل أمر مبنيّ على حذف النون.. والواو فاعل و (هم) ضمير مفعول به (يعذّب) مضارع مجزوم بجواب الطلب و (هم) مثل الأول (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (بأيدي) جارّ ومجرور متعلّق ب (يعذّبهم) وعلامة الجرّ الكسرة المقدّرة على الياء و (كم) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة في المواضع الثلاثة (يخز، ينصر، يشف) أفعال مضارعة مجزومة معطوفة على (يعذّب) ، وعلامة جزم الأول والثالث حذف حرف العلّة، وفاعل كلّ من الأفعال الثلاثة ضمير مستتر تقديره هو يعود على لفظ الجلالة والضميران (هم، كم) في محلّ نصب مفعول به، (على) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (ينصر) ، (صدور) مفعول به منصوب (قوم) مضاف إليه مجرور (مؤمنين) نعت لقوم مجرور وعلامة الجرّ الياء.
وَيُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ وَيَتُوبُ اللَّهُ عَلَى مَن يَشَاءُ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (15)
الإعراب:
(الواو) عاطفة (يذهب) مضارع مجزوم معطوف على (يعذّب) ، والفاعل هو (غيظ) مفعول به منصوب (قلوب) مضاف إليه مجرور و (هم) ضمير في محلّ جرّ مضاف إليه. (الواو) استئنافيّة (يتوب) مضارع مرفوع (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (على) كالأول (من) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق ب (يتوب) ، (يشاء) مثل يتوب (الواو) استئنافيّة (الله) لفظ الجلالة مبتدأ مرفوع (عليم) خبر مرفوع (حكيم) خبر ثان مرفوع.