راز سرنوشت ساز صعودها وسقوطها

نگرشى بر واژه‏ های   52-54  سوره انفال :

دأب: عادت و روش.

تغيير: ديگرگوني.

اعراب:

كداب: خبر مبتداي محذوف. به تقدير «دابهم كداب..».

در اين چند آيه قرآن به بيان حال كفرگرايان و مخالفان رسالت‏هاى پيشين و سنّت تغيير ناپذير خدا در كيفر آنان پرداخته و مى‏فرمايد:

كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ

شيوه و عملكرد اين شرك گرايان تبهكار بسان شيوه زشت فرعونيان و ديگرگناهكارانى است كه پيامبر خدا را تكذيب كردند.

به باور برخى منظور اين است كه كيفر اينان بسان كيفر فرعون و فرعونيان است.

ياد آورى مى‏گردد كه واژه «آل» به مفهوم بستگان و خاندان ونزديكان انسان، و واژه «اصحاب» در مورد همفكران و همدينان انسان به كار مى‏رود.

((كلمه « داءب » و همچنين « ديدن » به معناى عادت است ، و عادت عبارت است از عملى كه بطور مداوم از انسان سرزند و طريقه و مشى آدمى شمرده شود. و معناى آيه اين است كه كفر اين مردم شبيه به كفر فرعونيان و امتهاى كافر قبل از فرعونيان است كه به آيات خدا كفر ورزيده ، و از اين راه خدا را عصيان كرده اند، و خداوند آنان را به گناهانشان بگرفت ، چون خداى تعالى قويى است كه هرگز از گرفتن آنان ضعيف نمى شود، و وقتى هم بگيرد شديد العقاب است . ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 133))

كَفَرُوا بِآيَاتِ اللَّهِ فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ

آنان نيز به آيات خدا كفر ورزيدند و خداوند آنها را گرفتار عذاب كرد.

 إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ شَدِيدُ الْعِقَابِ (52)

خداوند نيرومند و كيفرش دشوار است. خدا را «شديد» نمي‌گويند، زيرا شديد، چيزي است كه از هم گسستن آن دشوار باشد، بلكه كيفر خدا را شديد مي‌گويند.

ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌10، ص: 242

در اينجا مشركين را از لحاظ تكذيب آيات خدا، تشبيه به آل فرعون كرده است، زيرا همانطوري كه آنها گرفتار عذاب استيصال شدند، اينها هم دچار هلاكت گشتند.

فولادوند: [رفتارشان‌] مانند رفتار خاندان فرعون و كسانى است كه پيش از آنان بودند: به آيات خدا كفر ورزيدند؛ پس خدا به [سزاى‌] گناهانشان گرفتارشان كرد. آرى، خدا نيرومند سخت‌كيفر است.

انصاریان: [عادتِ اینان] مانند عادت فرعونیان و پیشینیان آنان است که به آیات خدا کافر شدند، پس خدا آنان را به کیفر گناهانشان [به عذابی سخت] گرفت؛ زیرا خدا نیرومند و سخت کیفر است.

در آيه مورد بحث در ترسيم يكى از سنت‏هاى الهى در روند تاريخ و پيشرفت و انحطاط جامعه‏ها و تمدن‏ها مى‏فرمايد:

ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ

آنان بدين دليل گرفتار اين كيفر دردناك شدند كه خدا نعمت گرانى را كه به مردمى ارزانى دارد از آنان برنمى‏گيرد مگر اين كه انديشه و عقيده و اخلاق شايسته خويش را به بدانديشى و زشت كردارى و بيداد تغيير دهند و به جاى فرمانبردارى از خدا و زندگى بر اساس عدالت و آزادگى و پاكى، به گناه و نافرمانى خدا و بيدادگرى روى آورند. آرى، در اين صورت است كه خدا نعمت خويش را از آنان سلب مى‏كند؛ چرا كه اين يكى از سنت‏هاى تغيير ناپذير اوست كه نعمتهاى خويش را به كيفر كفر و بيداد بندگان و كسانى كه در خور آنها نباشند از آنان مى‏گيرد.

به باور برخى، گاه نيز خدا نعمتى را نه به منظور كيفر بندگان كه به خاطر آزمونشان از آنان سلب مى‏كند كه اين بر اساس مصالح آنان و طبق سنّت ابتلاء و امتحان براى فرد و جامعه پيش مى‏آيد.

«سدى» در اين مورد آورده است كه نعمت گرانمايه‏اى كه خدا به مردم «مكّه» و قريش ارزانى داشته بود، وجود ارجمند پيامبر گرامى بود، امّا آنان دعوت و رسالت او را دروغ انگاشتند و خدا نيز اين نعمت گران را از آنان گرفت و به مردم مدينه و انصار ارزانى داشت.

 ((يعنى عقابى كه خداوند معاقبين را با آن عذاب مى كند هميشه به دنبال نعمت الهى اى است كه خداوند قبل از آن عقاب ارزانى داشته ، به اين طريق كه نعمت را برداشته عذاب را به جايش مى گذارد و هيچ نعمتى از نعمتهاى الهى به نقمت و عذاب مبدل نمى شود مگر بعد از تبدل محلش ‍ كه همان نفوس انسانى است ، پس نعمتى كه خداوند آن را بر قومى ارزانى داشته وقتى به آن قوم افاضه مى شود كه در نفوسشان استعداد آن را پيدا كنند و وقتى از ايشان سلب گشته و مبدل به نقمت و عقاب مى شود كه استعداد درونيشان را از دست داده و نفوسشان مستعد عقاب شده باشد.

و اين خود يك قاعده كليى است در تبديل نعمت به نقمت و عقاب ، و از اين جامع تر آيه شريفه « ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم » است (چون اين آيه شامل تغيير نعمت و نقمت هر دو است ) گو اينكه آيه مورد بحث در تبدل نعمت به نقمت روشن تر است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 133

و به هر حال ، پس اينكه فرمود: « ذلك بان الله لم يك مغيرا...» ، از قبيل تعليل به امرى عام و تطبيق آن بر موردى خاص است ، و معنايش اين است كه مشركين قريش را به گناهانشان گرفتن و ايشان را به اين عقاب شديد معاقب كردن و نعمت خدايشان به عقاب شديد مبدل گشتن فرعى است از فروع سنت جارى الهى ، و آن سنت اين است كه خداوند نعمتى را كه به قومى بدهد تغييرش نمى دهد مگر آنكه آن قوم آنچه را كه در نفوس دارند تغيير دهند.))

((عوامل حيات و مرگ ملت ها

تاريخ ، اقوام و ملتهاى گوناگونى را به ما نشان مى دهد: گروهى را كه آخرين مراحل ترقى را به سرعت طى كردند و گروهى را كه به پائينترين مرحله انحطاط رسيدند، گروه سومى كه يك روز پراكنده و وامانده و شكست خورده بودند، اما روز ديگر نيرومند و سربلند شدند، گروه چهارمى كه به عكس از عاليترين مرحله افتخار به قعر دره ذلت و خوارى سقوط كردند.

بسيارند كسانى كه از برابر صحنه هاى مختلف تاريخ به آسانى مى گذرند

تفسير نمونه جلد 7 صفحه 209

بدون اينكه كمترين انديشه اى در آن كنند، و نيز بسيارند كسانى كه به جاى بررسى علل و عوامل اصلى و زيربنائى حيات و مرگ ملتها، گناه را به گردن عوامل كم اهميت كه نقش اساسى را به عهده ندارند و يا عوامل موهوم و خرافى و خيالى مى اندازند.

بسيارى تمام علت بدبختى خود را به بيگانگان و سياست هاى مخرب آنها نسبت مى دهند و عده اى همه اين حوادث را مولود گردش موافق و مخالف افلاك مى پندارند سرانجام عده اى دست به دامن قضا و قدر - به مفهوم تحريف يافته اش - و يا شانس و طالع و اقبال مى زنند و همه حوادث تلخ و شيرين را از اين طريق توجيه مى كنند.

همه اينها براى اين است كه از درك علل واقعى وحشت دارند.

قرآن در آيات فوق انگشت روى نقطه اصلى «دردها» و «درمانها» و عوامل پيروزى و شكست گذارده ، و مى گويد: براى يافتن عامل اصلى لازم نيست آسمانها و زمينها را جستجو كنيد و يا به دنبال عوامل موهوم و پندارى راه بيفتيد بلكه كافى است تنها در وجود، در فكر و روحيه و اخلاق خود، و در نظامات اجتماعى خودتان جستجو كنيد، هر چه هست در اينجا است !.

ملتهائى كه فكر و انديشه خود را به كار انداختند، دست اتحاد و برادرى بهم دادند، سعى و تلاش و اراده و تصميم نيرومند داشتند، و به هنگام لزوم ، جانبازى و فداكارى كردند و قربانى دادند، به طور قطع پيروز شدند، اما هنگامى كه ركود و سستى و تنبلى جاى سعى و كوشش را گرفت ، غفلت و بى خبرى به جاى آگاهى و ترديد، و دودلى به جاى تصميم ، محافظه كارى به جاى شهامت ، نفاق و تفرقه به جاى اتحاد، تن پرورى و خودخواهى به جاى فداكارى ، و تظاهر و رياكارى به جاى اخلاص و ايمان نشست ، سقوط و نكبت آغاز شد.

در حقيقت جمله «ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى

تفسير نمونه جلد 7 صفحه 210

يغيروا ما بانفسهم» برترين قانون حيات انسانها را بيان مى كند، و روشن مى سازد كه مكتب قرآن در زمينه حيات جامعه ها اصيلترين و روشنترين مكتب هاست ، حتى به آنها كه در عصر اتم ، و فضا انسان را فراموش كرده و گرداننده چرخهاى تاريخ را ابزارهاى توليد و مسائل اقتصادى كه خود مولود انسان است مى پندارند اعلام مى كند كه شما هم سخت در اشتباهيد، شما معلول را گرفته و علت اصلى را كه خود ايشان و دگرگونى انسانهاست فراموش كرده ايد، به شاخه چسبيده ايد - آنهم فقط يك شاخه - و ريشه اصلى را از خاطر برده ايد!،

راه دور نرويم تاريخ اسلام ، و يا صحيحتر تاريخ زندگى مسلمين ، شاهد پيروزيهاى درخشانى در آغاز كار و شكستهاى تلخ و دردناكى به دنبال آن است ، در قرون نخستين ، اسلام به سرعت در جهان پيش مى رفت ، و در همه جا نور علم و آزادى مى پاشيد، بر سر اقوام سايه علم و دانش ‍ مى گسترد، نيرو آفرين و قدرت بخش و تكان دهنده و آباد كننده بود، و تمدنى خيره كننده به وجود آورد كه در تاريخ سابقه نداشت اما چند قرن بيشتر نگذشت كه اين جوشش به خاموشى گرائيد، تفرقه و پراكندگى ، انزوا و بى تفاوتى ، ضعف و ناتوانى و در نتيجه عقب ماندگى جاى آنهمه ترقى را گرفت ، تا آنجا كه مسلمانان جهان براى وسائل ابتدائى زندگى ناچار شدند دست به دامان ديگران بزنند، فرزندان خود را براى فرا گرفتن علم و دانش راهى ديار بيگانه كنند، در حالى كه يك روز دانشگاه هاى مسلمانان برترين دانشگاه هاى جهان و مركز دانشجويان دوست و بيگانه بود، ولى كار به جايى رسيد كه نه تنها صادر كننده علم و صنعت و تكنولوژى نشدند بلكه مواد ابتدائى غذائى را نيز از خارج از كشورهاى خود وارد كردند!.

سرزمين فلسطين آنها، كه يك روز كانون مجد و عظمت مسلمين بود و حتى جنگجويان صليبى با مليونها كشته و مجروح در طى دويست سال ! نتوانستند آنرا از دست سربازان اسلام بيرون آورند، در مدت شش روز به آسانى از دست دادند! در حالى

تفسير نمونه جلد 7 صفحه 211

كه براى پس گرفتن يك وجب آن را از دشمن بايد ماهها و سالها چانه بزنند چانه اى كه معلوم نيست پايانش به كجا بيانجامد؟!.

آيا اين وعده الهى كه مى فرمايد «و كان حقا علينا نصر المؤ منين»: «يارى مؤ منان بر عهده ماست» (روم 47) تخلف پذيرفته ؟.

و يا اينكه مى گويد «و لله العزة و لرسوله و للمؤ منين»: «عزت و سربلندى از آن خدا و پيامبر و مؤ منان است» (منافقون 8) منسوخ گشته ؟!.

و يا اينكه مى گويد: «و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون»: «در كتب آسمانى پيشين نوشتيم كه زمين از آن بندگان صالح ماست» (انبياء 105) دگرگون شده است ؟.

آيا خداوند - العياذ بالله - از انجام وعدههاى خود عاجز است ؟ و يا وعدههاى خويش را به دست فراموشى سپرده ؟ و يا تغيير داده ؟!... اگر چنين نيست پس چرا آنهمه مجد و عظمت و قدرت و سربلندى و افتخار از ميان رفت ؟!.

قرآن مجيد در آيه كوتاه فوق به همه اين سؤ الها و صدها سؤ ال مانند آن يك پاسخ بيشتر نمى گويد و آن اينكه سرى به اعماق قلبتان بزنيد، و نگاهى به زواياى اجتماعتان بيفكنيد، ببينيد دگرگونيها از ناحيه خود شما شروع شده است ، لطف و رحمت خدا براى همگان گسترده است ، شمائيد كه شايستگيها و لياقتها را از ميان برديد و به چنين روز غمانگيزى افتاديد!

اين آيه تنها از گذشته سخن نمى گويد كه بگوئيم گذشته با همه تلخى و شيرينى هايش گذشته است و ديگر باز نمى گردد، و سخن از آن بيهوده است .

بلكه از امروز و آينده نيز سخن مى گويد، كه اگر بار ديگر به سوى خدا آئيد، پايه هاى ايمان را محكم كنيد، انديشه ها را بيدار سازيد، تعهدها و مسئوليتهايتان را به ياد آريد، دستها را به يكديگر بفشاريد، بپاخيزيد و و فرياد كشيد، و بخروشيد، و بجوشيد قربانى دهيد و جهاد كنيد، و تلاش و كوشش

تفسير نمونه جلد 7 صفحه 212

را در همه زمينه ها بكار گيريد، باز هم آب رفته به جوى آيد، روزهاى تيره و تاريك سپرى شود، افقى درخشان و سرنوشتى روشن در برابر شما آشكار مى گردد، و مجد و عظمت ديرين در سطحى عاليتر تجديد خواهد شد.

بيائيد عوض شويد: دانشمندانتان بگويند و بنويسند، جنگجويانتان پيكار كنند تجار و زحمتكشانتان تلاش كنند، جوانانتان بيشتر و بيشتر درس بخوانند و پاك شوند و تلاش كنند آگاهى بياندوزند، تا خون تازهاى در عروق جامعه شما به جريان بيفتد و آنچنان قدرت پيدا كنيد كه دشمن سرسختى كه امروز يك وجب زمين را با خواهش پس نميدهد تمام زمينها را با التماس بشما برگرداند!

ولى اينها حقائقى است كه گفتنش آسان ، و دانستن و باور كردنش مشكل ، و عمل كردن به آن مشكلتر است ، ولى بهر حال بايد در پرتو نور اميد به پيش رفت .

ذكر اين نكته نيز لازم است كه مسئله رهبرى نقش بسيار مؤ ثرى در سرنوشت اقوام و ملل دارد ولى نبايد فراموش كرد كه ملتهاى بيدار همواره رهبران لايق را به رهبرى خويش مى پذيرند و رهبران نالايق و زورگو و ستمكار در برابر خشم و اراده آهنين ملتها در هم كوبيده مى شوند.

اين را نيز نبايد فراموش كرد كه ماوراى اسباب و عوامل ظاهرى يك سلسله مددهاى غيبى و الطاف الهى است كه در انتظار بندگان با ايمان و پرجوش و با اخلاص است ، ولى آنها را هم بيحساب به كسى نمى دهند، بلكه شايستگى و آمادگى لازم دارد.

اين بحث را با ذكر دو روايت پايان مى دهيم .

نخست اينكه از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده «ما انعم الله على عبد بنعمة فسلبها اياة حتى يذنب ذنبا يستحق بذلك السلب : «خداوند هيچ نعمتى كه به

تفسير نمونه جلد 7 صفحه 213

بنده اى بخشيده از او نمى گيرد مگر اينكه گناهى كند كه به خاطر آن مستحق سلب آن نعمت شود».

در حديث ديگرى از آن امام (عليه السلام ) مى خوانيم : «خداوند پيامبرى را مامور كرد كه اين سخن را به قوم خود بگويد كه هيچ جمعيت و گروهى كه در پرتو اطاعت من در خوشى و آسايش بوده اند از آنچه موجب رضايت من است تغيير حالت نداده اند مگر اينكه من هم آنها را از آنچه دوست مى دارند به آنچه ناخوش دارند تغيير حال داده ام ، و هر گروه و خانواده اى كه به خاطر معصيت گرفتار ناراحتى بوده اند، سپس از آنچه موجب عدم رضايت من است تغيير موضع داده اند من هم آنها را به آنچه دوست دارند رسانده و تغيير موضع داده ام».))

وَأَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (53)

خداوند گفته‌ها را مي‌شنود و اسرار دلها را مي‌داند.

((و اينكه فرمود: « و ان الله سميع عليم » تعليل ديگرى است بعد از آن تعليل ، و ظاهرش - بطورى كه سياق به آن اشعار دارد - اين است كه منظور از آن : « و ذلك بان الله سميع عليم » بوده و معنايش اين است كه مشركين را به كيفر گناهانشان گرفتن براى اين بود كه خدا دعاهاى شما را مى شنيد، و به حوائج شما دانا و به استغاثه شما شنوا است ، لذا دعاى شما را مستجاب نمود و دشمنان شما را كه به آيات خدا كفر مى ورزيدند عذاب كرد.

احتمال هم دارد كه منظور از آن اين باشد كه اين عذاب براى اين بود كه خدا گفتار مشركين را مى شنيد و به كردار ايشان دانا بود، لذا به كيفر آن عذابشان كرد. ممكن هم هست كه هر دو احتمال مقصود باشد. ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 134))

فولادوند: اين [كيفر] بدان سبب است كه خداوند نعمتى را كه بر قومى ارزانى داشته تغيير نمى‌دهد، مگر آنكه آنان آنچه را در دل دارند تغيير دهند، و خدا شنواى داناست.

انصاریان: این [کیفر سخت] به سبب این است که خدا بر آن نیست که نعمتی را که به قومی عطا کرده [به عذاب و نقمت] تغییر دهد تا زمانی که آنان آنچه را در خود [از عقاید حقّه، حالات پاک و اخلاق حسنه ای که] دارند [به کفر، شرک، عصیان و گناه] تغییر دهند؛ و یقیناً خدا شنوا و داناست.

كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ فَأَهْلَكْنَاهُم بِذُنُوبِهِمْ وَأَغْرَقْنَا آلَ فِرْعَوْنَ وَكُلٌّ كَانُوا ظَالِمِينَ (54)

عادت اينان در تكذيب پيامبر گرامي اسلام، مثل عادت آل فرعون و ديگر گذشتگان است كه آيات خدا را تكذيب كردند و ما آنها را بگناهانشان هلاك و آل فرعون را غرق كرديم. همه كساني كه هلاك شده‌اند، بخود ستم كردند و كيفر ما از روي استحقاق بود.

((اين آيه همان تشبيه سابق را تكرار مى كند، چون هر دو فرض شبيه به هم اند. پس اينكه در آيه قبلى فرمود: « كداب آل فرعون ...» مثالى بود براى جمله « ذلك بما قدمت ايديكم و ان الله ليس بظلام للعبيد» همچنانكه در آيه مورد بحث ، جمله « كداب آل فرعون » تا جمله « و كل كانوا ظالمين » مثالى است براى جمله « ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه ...»

چيزى كه هست مثال دوم مشتمل بر نوعى التفات هم هست ، چون بجاى اينكه مانند آيه قبلى بفرمايد: « فاخذهم الله بذنوبهم » فرمود: « فاهلكناهم بذنوبهم » و وجه اين التفات شايد اين باشد كه تشبيه در اين آيه مسبوق به اين معنا بود كه خداوند نعمتها را بر بندگان خود افاضه نموده و آن را تغيير نمى دهد مگر بعد از آنكه مردم آنچه را كه در نفوس ‍ خود دارند تغيير دهند و اين خود از شؤ ون پروردگار نسبت به بندگان است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 134

و همين سابقه اقتضا مى كند كه مشركين را بندگانى خارج از رسوم بندگى بداند، و به همين جهت سياق تشبيه را تغيير داده و با اينكه در آيه اول فرموده بود: « كفروا بايات الله » در اينجا فرمود: « كذبوا بايات ربهم » و اين سياق را نيز كه سياق غيبت است به سياق تكلم با غير (ما) تغيير داده و فرموده : « فاهلكناهم بذنوبهم » تا دلالت كند بر اينكه خداى سبحان پروردگار ايشان و هلاك كننده ايشان است ، و اگر فرمود « هلاك كرديم » و نفرمود « هلاك كردم » براى دلالت بر عظمت شان و جلالت مقام بود و نيز براى اين بود كه بفهماند وسايطى هستند كه به امر او عمل نموده و مجرى مشيت او هستند.

و اگر در جمله « و اغرقنا آل فرعون » مفعول را به اسم ظاهر آورد و نفرمود: « و اغرقناهم » براى اين بود كه اگر به ضمير مى آورد باعث اشتباه مى شد، و خواننده خيال مى كرد ضمير، هم به آل فرعون برمى گردد و هم به « الذين من قبلهم » .

و معناى جمله « و كل كانوا ظالمين » اين است كه همه اين اقوامى كه به عذاب خدا گرفتار شدند چه كفار قريش و چه آل فرعون و چه آنها كه قبل از فرعونيان بودند همه ستمگر و نسبت به خداى تعالى ظالم بودند.

و از اين بيان اين نكته نيز استفاده مى شود كه خداى سبحان هيچ وقت كسى را به عقاب خود گرفتار نكرده و نعمتش را مبدل به نقمت نمى كند مگر وقتى كه ظالم شمرده شود و ظلم كفران نعمت و كفر به آيات خدا را مرتكب گردد، پس خداوند جز مستحقين را به عذاب خود معذب نمى سازد.))

چرا در آخرين آيه مورد بحث، «كَدَاْبِ الِ فِرْعَوْنَ...» تكرار شده است؟

در اين مورد ديدگاه‏ها متفاوت است:

1 - به باور برخى در آيه نخست حال و روز آنان از نظر در خور عذاب و كيفر بودن بيان شده است و در آخرين آيه مورد بحث، از نظر درخور كيفر و عذاب بودنشان در دنيا.

2 - امّا به باور برخى ديگر، در آيه پيش اين دوگروه شرك گرا از نظر تكذيب آيات خدا به هم تشبيه شده‏اند و در اينجا از نظر كيفر و ريشه‏كن شدنشان.

3 - از ديدگاه پاره‏اى در آيه پيش، از نظر عذاب به يكديگر تشبيه شده‏اند و اينجا از نظر چگونگى عذاب.

4 - و از ديدگاه پاره‏اى ديگر، فرعونيان در نافرمانى و گناه شرايط و حالات گوناگونى داشته‏اند و منظور آيه شريفه تشبيه شرك گرايان عصر رسالت به آنان در همه حالات است.فولادوند: [رفتارى‌] چون رفتار فرعونيان و كسانى كه پيش از آنان بودند، كه آيات پروردگارشان را تكذيب كردند؛ پس ما آنان را به [سزاى‌] گناهانشان هلاك، و فرعونيان را غرق كرديم و همه آنان ستمكار بودند.

انصاریان: [عادت اینان] مانند عادت فرعونیان و پیشینیان آنان است که آیات پروردگارشان را تکذیب کردند، در نتیجه ایشان را به کیفر گناهانشان هلاک نمودیم، و فرعونیان را غرق کردیم و همه آنان ستمکار بودند.

پرتوى از آيات

از مجموع آياتى كه در اين بخش ترجمه و تفسير آنها گذشت، افزون بر آنچه آمد، اين نكات و درس‏هاى انسانساز نيز درخور دقّت و تدبراست:

الف: شش رهنمود سازنده براى زندگى در چند آيه آغازين اين بخش، آفريدگار هستى مردم با ايمان را مخاطب ساخته و يك سلسله رهنمودها و درسهاى ارزشمند را براى زندگى بيان مى‏كند و دريافت درست آنها و عمل بدانها را از آنان مى‏طلبد و آنها را از نشانه‏هاى ايمان مى‏نگرد.

1 - درس پايدارى‏

نخست به انسانهاى با ايمان درس پايدارى در راه زندگى مى‏دهد؛ چرا كه يكى از رازهاى موفقيت انسانهاى موفق و تكامل يافته و نيز جامعه‏ها و تمدنّهاى پيشرفته پايدارى در راه هدف و پايمردى دركارهاست:

يآ اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوآ اِذا لَقيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا

هان اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! هنگامى كه در ميدان جهاد يا مسير زندگى باگروهى از دشمنان برخورد كرديد، در راه هدف مقدس و آرمان بلند و دفاع از حقوق و آزادى خويش پايدارى ورزيد كه اين از نشانه‏هاى بارز ايمان است.

2 - ياد خدا

درس ديگر اين آيات آن است كه انسان را به خدا توجّه مى‏دهد و از او مى‏خواهد كه خدا را بسيار ياد كند؛ چرا كه ياد خدا، انديشه را باز، قلب را روشن، و دل را نورانى مى‏سازد؛ به انسان نويد و اميد مى‏بخشد و به او تكيه گاهى تزلزل ناپذير ارزانى مى‏دارد تا خود را در زندگى تنها ننگرد و در فراز ونشيب‏هابه برترين و بالاترين قدرتها و سرچشمه هستى اعتماد نمايد و او را در كران تا كران زندگى‏اش حاضر و ناظر بنگرد و جز خشنودى او به كارى دل نسپارد و به چيزى نينديشد.

وَاذْكُرُوا اللَّهَ كَثيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ.

3 - فرمانبردارى از خدا و پيامبر

از مهم ترين ويژگيهاى مردم با ايمان در همه ابعاد زندگى، گوش سپردن به فرمان خدا و دل سپردن به رهنمودهاى آسمانى پيامبر و دريافت صحيح آنها و عملكرد شايسته و بايسته در جهت آنها است؛ به همين دليل قرآن در سومين رهنمود ارزشمندش در اين مورد مى‏فرمايد: وَاَطيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ... و شما مردم با ايمان خدا و پيامبرش را اطاعت كنيد و فرمان آنان را در همه ابعاد و در همه ميدانها به جان بخريد.

4 - هشدار از كشمكش‏

درگيرى داخلى و كشمكش درونى، از آفتهاى رشد و مانع تعالى و پيشرفت است و جامعه را از مسير تكامل و ترقى بازداشته و در مسير انحطاط قرار مى‏دهد؛ چرا كه در حالت كشمكش و درگيرى، نيروها و امكاناتى كه بايد در راه سازندگى و آبادانى به كار گرفته شود در راه تخريب و انهدام به كار مى‏افتد و زبانها و قلمها و انديشه‏ها و هنرها و فرهنگهايى كه بايد در خدمت برازندگى، تربيت، هنر پرورى و سازندگى اخلاقى و انسانى تلاش كند، در خدمت تخريب مبانى انسانى، فرهنگى و فكرى به تكاپو مى‏پردازند. ثمره شوم اين آفت مرگبار از جمله ناتوانى، سستى و عقب ماندگى است، و ديگر اين كه صولت و شكوه و هيبت چنين خانواده و جامعه‏اى نيز نابود مى‏گردد و به همين دليل است كه قرآن در چهارمين رهنمود خويش در اين آيات مى‏فرمايد: وَلا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ ريحُكُمْ؛ و شما مردم با ايمان از پراكندگى و درگيرى و كشمكش بپرهيزيد كه دچار ناتوانى و آفت سستى و انحطاط مى‏گرديد وصولت و شكوه و عظمت شمادر هم شكسته خواهد شد.

5 - شكيبايى‏

قرآن در نخستين رهنمود خويش، مردم با ايمان را به پايدارى و پايمردى در راه حق و عدالت فراخواند و اينك به شكيبايى كه رمز ديگر پيشرفت‏ها و ترقى‏ها و صعودهاست توجه مى‏دهد؛ چرا كه پايدارى، بيشتر نشانگر ثبات قدم وايستادگى ظاهرى و جسمى در فراز و نشيب‏هاى زندگى براى گشودن راه دشوار ترقى است، امّا شكيبايى بيشتر به ايستادگى و پايمردى معنوى وروانى و درونى نظاره مى‏كند؛ و روشن است كه هنگامى دست و پا نمى‏لرزد و انسان، پرتوان و پرشهامت مى‏ايستد كه دل و روح و جان و روان، تزلزل ناپذير باشد: وَاصْبِرُوا اِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرينَ؛ و شما اى توحيدگرايان شكيبايى پيشه سازيد كه خدا با شكيبايان است.

6 - هدف مقدس با وسايل مقدس‏

و سرانجام اين كه قرآن در اين آيات نشانگر اين واقعيت است كه انسان با ايمان و جامعه توحيدگرا بايد، هم هدفش مقدس و انسانى و والا و خداپسندانه باشد و هم براى رسيدن به اين هدف مقدس از وسيله مقدس و انسانى و شايسته بهره جويد؛ به همين دليل است كه قرآن در پايان اين سلسله درسها و رهنمودها مى‏فرمايد: وَلا تَكُونُوا كَالَّذينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بَطَرًا وَرِئآءَ النَّاسِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَاللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطٌ؛ و بسان آن كسانى نباشيد كه از شهر و ديار خويش به انگيزه بدمستى و هوا پرستى و غرور و خودنمايى به راه افتادند، همانان كه هدفشان اين بود كه ديگران را از پيمودن راه حق و عدالت و راه خدا باز دارند.(130)

تفسیر نور:

1- گاهى كفر و لجاجت، براى بعضى عادت و خصلت شده و در اين صورت، عذاب نازل مى‏شود. «كدأب»

2- همه‏ى اقوام نزد خدا يكسانند و اگر راه انحراف و كفر بروند، كيفر مى‏بينند. «كدأب آل‏فرعون والّذين من قبلهم‏كفروا... فاخذهم‏اللّه» آرى، سنّت الهى در عقوبت كفّار، ثابت است و مجازات مشركان در جنگ بدر، حكم خاصّى نبوده است.

3- گناه، سبب قهر الهى است. «فاخذهم اللّه بذنوبهم»

4- خداوند، در كيفر كافران عاجز نيست و همه‏ى اقوام (مثل فرعون قوى يا مشركان ضعيف) در برابر قهر خدا عاجزند. «انّ اللّه قوى شديد العقاب»

در احاديث متعدّد، عواملى مانند ظلم و گناه، سبب تغيير نعمت‏هاى الهى به حساب آمده‏اند، چنانكه بازگشت از گناه و انحراف و حركت در مسير حقّ، موجب سرازير شدن انواع نعمت‏هاى الهى است. <547>

گناهان و ستم‏ها، انسان را از لياقت بهره‏ورى از لطف الهى دور مى‏كند. چنانكه حضرت على عليه السلام در خطبه‏ى قاصعه بدان اشاره نموده و در دعاى كميل مى‏خوانيم: «الّلهم اغفر لى الذنوب الّتى تهتك العصم... الّلهم اغفر لى الذّنوب الّتى تغيّر النّعم...»

در نامه حضرت على عليه السلام به مالك اشتر مى‏خوانيم: هيچ چيز مانند ظلم وستم، نعمت‏هاى الهى را تغيير نمى‏دهد، چون خداوند ناله‏ى مظلوم را مى‏شنود و در كمين ظالمان است. <548>

امام صادق عليه السلام فرمودند: همواره از سختى‏ها و گرفتارى‏هاى روز و شب كه عقوبت معصيت و گناهان شماست، به خدا پناه ببريد. <549>

1- انسان ذاتاً شايسته‏ى دريافت نعمت‏هاى الهى است. «انعمها على قوم»

2- زوال نعمت‏ها، از ناحيه‏ى خودماست، وگرنه سنّت خدا بر استمرار نعمت‏هاست. «ذلك بانّ اللّه لم يك مغيّراً نعمة... حتّى يغيّروا ما بانفسهم»

3- دادن‏ها و گرفتن‏ها از سوى خدا، قانونمند و حكيمانه است. «لم يك مغيّراً نعمة... حتّى يغيّروا...»

4- رحمت خداوند بر غضبش مقدّم است. «انعمها على قوم حتّى يغيّروا»

5 - در اسلام علاوه بر كيفر فردى، كيفرهاى اجتماعى نيز قانون دارد. «على قوم»

6- فطرت انسان، بر ايمان و پاكى استوار است و اين انسان است كه خود را تغيير مى‏دهد. «يغيّروا ما بانفسهم»

7- انسان، تاريخ را مى‏سازد، نه آنكه اقتصاد، جبر تاريخ و محيط، انسان را بسازد. «حتّى يغيّروا...» البتّه محيط و اقتصاد بى‏اثر نيست، لكن نقش اصلى با اراده‏ى انسان است، و هيچ يك از آنها انسان را مجبور نمى‏كند.

8 - افراد، جامعه را مى‏سازند و هرگونه تحوّل مثبت يا منفى در جامعه، بر پايه‏ى تحوّلِ فكرى و فرهنگى افراد است. «قوم... يغيّروا ما بانفسهم»

9- سعادت و شقاوت ملّت‏ها، در گرو تحوّلات درونى آنهاست، نه قدرت و ثروت. «حتّى يغيّروا ما بانفسهم»

10- در تحليل سرنوشت جوامع، محور، روحيّه‏ى مردم است، نه شانس، خرافات، نظام‏هاى حاكم، جبر تاريخ و... «يغيّروا ما بانفسهم»

11- همه‏ى ما تحت نظر خدا هستيم و كيفر كفّار متّكى بر علم گسترده خداوند است. «انّ اللّه سميع عليم»

تعبير «كدأب آل فرعون» در دو آيه‏ى قبل نيز آمده بود، امّا اين تكرار منافاتى با بلاغت ندارد، چون موقعيّت‏ها متفاوت است. آنجا سخن از كيفر الهى نسبت به ظالم بود، اينجا تغيير نعمت براساس تغيير حالات مردم است. البتّه ممكن است در آيه‏ى قبل، عذاب اخروى منظور باشد و اينجا عذاب دنيوى.

1- از گذشته و سرنوشت گذشتگان درس بگيريم. «كدأب آل‏فرعون»

2- تكذيب آيات الهى، زمينه‏ى هلاكت انسان است. «كذّبوا بآيات ربّهم فأهلكناهم»

3- انسان، داراى اختيار است و سرنوشت او در گرو عملكرد خودش مى‏باشد. «كذّبوا بآيات ربّهم فأهلكناهم بذنوبهم»

4- ظلم و گناه، عامل قهر الهى است، چه ظلم به خويش، چه به مردم و چه به انبيا و مكتب. «أهلكناهم بذنوبهم... كانوا ظالمين»

5 - سختى‏ها، حوادث و اتّفاقات دنيوى و زوال نعمت‏ها، پيامد گناهان انسان مى‏باشد. «فأهلكناهم بذنوبهم و اغرقنا آل‏فرعون»

6- تكذيب آيات الهى و گناه، ظلم است. «كذّبوا... كانوا ظالمين»

الجدول:

سورة الانفال(8) :

كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ كَفَرُوا بِآيَاتِ اللَّهِ فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ شَدِيدُ الْعِقَابِ (52)

الإعراب:

(كدأب) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف خبر لمبتدأمحذوف تقديره دأب هؤلاء (آل) مضاف إليه مجرور (فرعون) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الفتحة (الذين) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ معطوف بحرف العطف على آل فرعون (من قبل) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف صلة الموصول و (هم) ضمير مضاف إليه مثل السابق [في الآية (50) من هذه السورة.] ، (بآيات) جارّ ومجرور متعلّق ب (كفروا) ، (الله) لفظ الجلالة مضاف إليه مجرور (الفاء) عاطفة (أخذ) فعل ماض و (هم) ضمير مفعول به (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (بذنوب) جارّ ومجرور متعلّق ب (أخذ) والباء للسبيّة و (هم) مضاف إليه (إنّ الله قويّ شديد) مثل إنّ الله عزيز حكيم [في الآية (49) من هذه السورة.] ، (العقاب) مضاف إليه مجرور.

ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ وَأَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (53)

الإعراب:

(ذلك) مثل السابق «في الآية (51) من هذه السورة. » ، (الباء) حرف جرّ (أنّ الله) مرّ إعرابها «في الآية (51) من هذه السورة.» ، (لم) حرف نفي جزم (يك) مضارع ناقص مجزوم وعلامة الجزم السكون الظاهر على النون المحذوفة للتخفيف، واسمه ضمير مستتر تقديره هو أي الله (مغيّرا) خبر يك منصوب (نعمة) مفعول به لاسم الفاعل (مغيّرا) ، (أنعم) فعل ماض، والفاعل هو و (ها) ضمير مفعول به (على قوم) جارّ ومجرور متعلّق ب (أنعم) ، (حتّى) حرف غاية وجرّ (يغيّروا) مضارع منصوب بأن مضمرة بعد حتّى، (ما) اسم موصول مبنيّ في محلّ نصب مفعول به (بأنفس) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف صلة ما و (هم) ضمير مضاف إليه. (الواو) عاطفة (أنّ الله سميع عليم) مثل إنّ الله عزيز حكيم [في الآية (49) من هذه السورة.] .

كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ فَأَهْلَكْنَاهُم بِذُنُوبِهِمْ وَأَغْرَقْنَا آلَ فِرْعَوْنَ وَكُلٌّ كَانُوا ظَالِمِينَ (54)

الإعراب:

(كدأب آل فرعون ... بذنوبهم) مرّ إعراب نظيرها [في الآية (52) من هذه السورة.] ، (الواو) عاطفة (أغرقنا) فعل ماض مبنيّ على السكون ... و (نا) ضمير فاعل،ومثله (أهلكنا) قبلة، (آل) مفعول به منصوب (فرعون) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الفتحة (الواو) عاطفة (كلّ) مبتدأ مرفوع  ، (كانوا) فعل ماض ناقص- ناسخ-، والواو اسم كان في محلّ رفع (ظالمين) خبر كانوا منصوب وعلامة النصب الياء.