وسوسه‏ها و گمراهگرى‏هاى شيطان

نگرشى بر واژه‏ های   48-51  سوره انفال :

قرآن در ادامه سخن از پيكار «بدر» و شرارت و شقاوت شرك‏گرايان مى‏فرمايد:

وَإِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ

اين جمله عطف بر سابق است. يعني هنگامي مشركين بمنظور سبكسري و خودنمايي و منع از دين خدا، از مكه خارج شدند، كه شيطان كردارشان را در نظرشان زينت داده و راه آنها را به سوي بدر هموار كرد.

((زينت دادن شيطان عمل آدمى را به اين است كه بوسيله تهييج عواطف درونى مربوط به آن عمل ، در دل آدمى القاء مى كند كه عمل بسيار خوبى است ، و در نتيجه انسان از عمل خود لذت مى برد و قلبا آن را دوست مى دارد، و آنقدر قلب متوجه آن مى شود كه ديگر فرصتى برايش ‍ نمى ماند تا در عواقب وخيم و آثار سوء و شوم آن تعقلى كند.

ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 128))

وَقَالَ لَا غَالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَإِنِّي جَارٌ لَّكُمْ

و به آنها گفت: امروز جمعيت شما بسيار است و من پشتيبان شما هستم و هيچكس بر شما غالب نمي‌شود.

((و بعيد نيست كه جمله « و قال لا غالب لكم اليوم ...» تفسير و يا به منزله تفسير همين زينت دادن شيطان باشد، و اين در صورتى است كه منظور از اعمال ، نتيجه مادى آن باشد كه همان نيرو، اسلحه ، نفرات ، غلامان و ابزار طرب و شرابهايى بوده كه تهيه ديده بودند و شترانى كه با خود مى راندند، و ممكن هم هست مقصود خود اعمال باشد، و آن انواع لجاجت و اصرارى بوده كه در گمراهى خود و در دشمنى با خدا و رسول مى ورزيده و آن بى بند و بارى كه در ظلم و فسق داشته اند، و در اين صورت جمله « لا غالب لكم اليوم من الناس » تفسير زينت دادن شيطان نيست ، بلكه تتميم آن است ، و خلاصه اينكه شيطان با گفتن اين جمله كفار را در آنچه كه تصميم گرفته اند يعنى در قتال با مسلمين تشويق و خوشدل ساخته و در تكميل اين غرض گفت : « و انى جار لكم » .

و كلمه « جار» از « جوار» است ، و جوار از سنت هاى عهد جاهليت عرب است كه زندگى قبيله اى داشته ، و از احكام جوار (پناهندگى ) يكى اين بوده كه صاحب جار پناهنده خود را در هنگام سوء قصد دشمن يارى كند، و البته آثار مختلف ديگرى به حسب سنن جارى در مجتمعات بشرى داشته است . ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 129))

فَلَمَّا تَرَاءَتِ الْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلَى عَقِبَيْهِ وَقَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِّنكُمْ إِنِّي أَرَى مَا لَا تَرَوْنَ

هنگامي كه دو سپاه در برابر هم قرار گرفتند، پا بفرار گذاشت و گفت:

من از شما بيزارم و از آنچه به شما وعده كردم، منصرف شدم، زيرا مشاهده مي‌كنم كه فرشتگان بياري مسلمين شتافته‌اند و شما آنها را نمي‌بينيد. شيطان و ملائكه يكديگر را مي‌ديدند و مي‌شناختند.

((« نكوص » به معناى خوددارى از چيزى است ، و « على عقبيه » حال و كلمه « عقب » به معناى پاشنه است ، و معناى جمله اين است كه : وقتى دو طايفه به هم برخوردند از ترس به عقب برگشته و فرار كردند. « انى ارى ما لا ترون ...» - اين جمله تعليل است براى جمله انى برى ء منكم و شايد اشاره باشد به نزول ملائكه مردفين كه خداوند با آنان مسلمين را يارى و كمك نموده ، و همچنين جمله « انى اخاف الله و الله شديد العقاب » تعليل جمله « انى برى ء منكم » و مفسر تعليل سابق است . ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 129))

 إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ

من مي‌ترسم كه بدست فرشتگان گرفتار عذاب خدا بشوم.

وَاللَّهُ شَدِيدُ الْعِقَابِ (48)

كيفر خدا دشوار است و نمي‌توان تحمل كرد. برخي گويند: يعني مي‌ترسم مهلت من به آخر رسيده باشد، زيرا ملائكه جز هنگام قيامت و دادن كيفر نازل نمي‌شوند. قتاده گويد: اين دشمن خدا دروغ مي‌گفت و نمي‌ترسيد.

بلكه مي‌دانست كه كاري از دستش ساخته نيست. عادت وي همين است. همين كه پيروان خود را تحريك كرد و حق و باطل را در مقابل هم قرار داد، آنها را رها مي‌كند و از آنها بيزاري مي‌جويد، بنا بر اين منظور شيطان اين است كه: من چيزهايي ميدانم كه شما نمي‌دانيد و مي‌ترسم كه خداوند مرا هم هلاك كند. ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌10، ص: 235

در باره كيفيت ظهور شيطان اختلاف است. برخي گويند: هنگامي كه قريش مي‌خواست حركت كند، متذكر شد كه ميان ايشان و بني بكر بن عبد مناف بن كنانه، جنگ است و مي‌خواست از حركت منصرف شود. شيطان با لشكريان خود بصورت سراقة بن مالك بن جشعم كناني مدلجي كه از اشراف كنانه بود، نزد آنها آمد و گفت:

امروز هيچكس بر شما پيروز نمي‌شود. من شما را از كنانه حفظ مي‌كنم و شما در پناه من هستيد.

همين كه شيطان مشاهده كرد كه فرشتگان از آسمان نازل مي‌شوند و دانست كه تاب مقاومت ندارد، عقب نشيني كرد.

برخي گويند: شيطان در صف مشركين، دست حارث بن هشام را گرفته بود و عقب نشيني كرد. حارث گفت: سراقه، كجا مي‌روي؟ گفت: من چيزهايي مي‌نگرم كه شما نمي‌نگريد! حارث گفت: چيزي جز وامانده‌هاي يثرب نمي‌نگرم. در اين هنگام محكم به سينه حارث زد و فرار كرد و سپاهيان شكست خوردند. هنگامي كه بمكه بازگشتند، گفتند: سراقه مردم را شكست داد. اين خبر بگوش سراقه رسيد.

گفت: من از حركت شما مطلع نبودم، تا چه رسد به اينكه از شكست شما مطلع باشم؟! گفتند:

تو در فلان روز نزد ما آمدي، او قسم خورد كه نيامده است، وقتي كه مسلمان شدند. فهميدند كه شيطان بوده است. اين قول از كلبي و مروي از امامان پنجم و ششم (ع) است.

برخي گويند: شيطان نمي‌تواند بصورت انسان در آيد. اين كار را خداوند انجام داد تا مشركين تحريك شوند و ترس از كنانه را كنار گذارند و رهسپار بدر شوند

ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌10، ص: 236

و در آنجا شكست بخورند. اين قول از جبائي و جماعتي است.

برخي گويند: شيطان بصورت انسان در نيامد، بلكه آنها را بر اينكار وسوسه كرد. وجه اول در تفاسير، مشهور است.

شيخ مفيد مي‌فرمايد: ممكن است خداوند جنيان را بوضعي قرار دهد كه براي مردم قابل رؤيت باشند و بشكل حيوانات در آيند، زيرا اجسام آنها طوري رقيق است كه امكان اينگونه تغيير شكلها براي آنها است. گاهي ديده‌ايم كه انسان اينگونه تصرفات را در هوا انجام مي‌دهد. در اخبار بسياري وارد شده است كه شيطان براي اهل دار الندوة بصورت پيري از نجد و در روز بدر بصورت سراقه در آمد و جبرئيل بصورت دحيه كلبي، در نظر اصحاب پيامبر ظاهر گرديد. محال نيست كه خداوند صور شياطين را تغيير دهد و براي نوعي امتحان آنها را در نظر مردم ظاهر گرداند

ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌10، ص: 237

فولادوند: و [ياد كن‌] هنگامى را كه شيطان اعمال آنان را برايشان بياراست و گفت: «امروز هيچ كس از مردم بر شما پيروز نخواهد شد، و من پناه شما هستم.» پس هنگامى كه دو گروه، يكديگر را ديدند [شيطان‌] به عقب برگشت و گفت: «من از شما بيزارم، من چيزى را مى‌بينم كه شما نمى‌بينيد، من از خدا بيمناكم.» و خدا سخت‌كيفر است.

انصاریان: و [یاد کنید] هنگامی را که شیطان اعمالشان را [که در راه دشمنی با پیامبر و لشکرکشی بر ضد اهل ایمان بود] در نظرشان آراست و گفت: امروز [به سبب جمعیت بسیار و آرایش جنگی شما] هیچ کس از مردمان [با ایمان] پیروز شونده بر شما نیست، و من پناه دهنده به شمایم، ولی زمانی که دو گروه [مؤمن و مشرک] با یکدیگر برخورد کردند، به عقب برگشت و پا به فرار گذاشت، و گفت: من از شما [یاران و پیروانم] بیزارم، من چیزی را [چون نزول فرشتگان] می بینم که شما نمی بینید، البته من از خدا می ترسم و خدا سخت کیفر است.

پندارهاى شرك گرايان و پاسخ آنان

در ادامه سخن در اين مورد، قرآن به برخى پندارهاى احمقانه سپاه‏شرك پرداخته و مى‏فرمايد:

إِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ

منافق كسي است كه قلباً كافر و ظاهراً مؤمن باشد.

((منافقين يعنى آنان كه ايمان را اظهار و كفر را در دل پنهان مى داشتند ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه ))

وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ

((و آن كسانى كه در دلهايشان مرض بود سست ايمانهايى كه دلهايشان خالى از شك و ترديد نبود - در حالى كه به مؤ منين اشاره مى كردند و آنان را ذليل و حقير مى شمردند - گفتند: ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 131))

كساني كه در دلهايشان مرض است، آنهايي هستند كه ظاهراً اظهار اسلام مي‌كنند و باطناً در باره آن ترديد دارند. در جنگ بدر، همين كه چشمشان بعده قليل مسلمين افتاد، گفتند:

غَرَّ هَؤُلَاءِ دِينُهُمْ

اينان مغرور دين خود شده‌اند و بدون توجه به جمعيت انبوه مشركين، فريب پيامبر خود خورده، بجنگ آمده‌اند. سپس خداوند بيان مي‌كند كه مغرور خود آنها هستند.

ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌10، ص: 239

((دين اينان مغرورشان كرده ، چون اگر غرور دينيشان نبود به چنين خطر واضحى اقدام ننموده ، و با اينكه عده كمى هستند و قوا و نفراتى ندارند هرگز حاضر نمى شدند با قريش نيرومند و داراى قوت و شوكت مصاف شوند. ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 131))

مي‌فرمايد:

وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (49)

هر كس كار خود را بخدا واگذارد و به او اعتماد كند و با رفتار خود، خدا را خشنود گرداند، خداوند ياريش مي‌كند و اسباب پيروزيش را فراهم مي‌سازد، زيرا او مقتدر و حكيم است و كسي كه به او پناه آورد، در پناه قدرت و حكمتش، مصونيت پيدا مي‌كند.

((در اين جمله در مقام جواب گفتار منافقين مى فرمايد: خود ايشان دچار غرورند، و جمله « فان الله عزيز حكيم » در حقيقت سببى است كه در جاى مسبب به كار رفته ، و معنايش اين است كه : اين منافقين و بيمار دلان در گفتار خود اشتباه كرده اند، براى اينكه مؤ منين بر خداى تعالى توكل كرده اند، و حقيقت هر تاثيرى را به او نسبت داده اند و خود را به نيروى خدا و حول و قوه او تكيه داده اند و معلوم است كسى كه در امور خود بر خدا توكل كند خداوند كفايتش مى كند، چون او عزيز است ، و هر كس كه از او يارى جويد ياريش مى كند او حكيم است ، و در نهادن هر امرى را در جاى خود به خطا نمى رود. از اين آيه استفاده مى شود كه جمعى از منافقين و سست ايمانها در جنگ بدر در ميان مؤ منين بوده اند. ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 131))

فولادوند: آنگاه كه منافقان و كسانى كه در دلهايشان بيمارى بود مى‌گفتند: «اينان [=مؤمنان‌] را دينشان فريفته است.» و هر كس بر خدا توكل كند [بداند كه‌] در حقيقت خدا شكست‌ناپذير حكيم است.

انصاریان: و [یاد کنید] هنگامی را که منافقان و آنان که در دل هایشان بیماری [شک و تردید نسبت به حقایق] است، می گفتند: مؤمنان را دینشان [با این جمعیت اندک و اسلحه ناچیز برای شرکت در میدان نبرد] فریفت، و [آنان باور نمی کردند که] هر کس بر خدا توکل کند [بی تردید پیروز می شود]؛ زیرا خدا توانای شکست ناپذیر و حکیم است.

مرگ سياه

اينك به ترسيم هنگامه مرگ شرك گرايان پرداخته و مى‏فرمايد:

وَلَوْ تَرَى إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا الْمَلَائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ

((كلمه « توفى » به معناى گرفتن تمامى حق است ، و در كلام الهى بيشتر به معناى قبض روح استعمال مى شود، و در اين آيه آن را به ملائكه نسبت داده ، و در برخى آيات آن را به ملك - الموت منسوب كرده ، مانند آيه « قل يتوفاكم ملك الموت الذى و كل بكم » و در برخى ديگر بخود خداى سبحان نسبت داده شده مانند، « الله يتوفى الانفس حين موتها» و اين خود دليل بر اين است كه قبض روح كار ملك الموت است و ملك الموت كاركنانى دارد كه به اذن او و به امرش جانها را مى گيرند، و خود او به اذن خدا و به امر او عمل مى كند و به همين جهت هم صحيح است گرفتن ارواح را به ملائكه نسبت داد و هم به ملك الموت منسوب كرد و هم به خداى سبحان . « يضربون وجوههم و ادبارهم » - از ظاهر اين جمله برمى آيد كه ملائكه هم از جلو كفار را مى زدند و هم از پشت سر، و اين كنايه است از احاطه و تسلط ملائكه و اينكه آنان را از همه طرف مى زدند. بعضى از مفسرين گفته اند: « ادبار» كنايه از نشيمنگاهها است ، و منظور از « وجوه » جلو سرهاى ايشان است ، و زدن به نشيمنگاهها و رويها معنايش خوار و ذليل كردن ايشان است . ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 132))

هان اى پيامبر! اگر مى‏ديدى كه فرشتگان به هنگام گرفتن جان كفرگرايان چگونه برچهره و پشت آنان مى‏زدند، شگفت زده مى‏شدى.

به باور مفسران منظور كشته‏هاى سپاه شرك در ميدان «بدر» است.

مردى به پيامبر گرامى گفت: در پشت ابوجهل اثرى ديدم كه بسان بند نعل بود! پيامبر فرمود: آنچه ديدى، اثرِ زدن فرشتگان بوده است.

و «مجاهد» آورده است كه مردى به پيامبر گفت: من مى‏خواستم به يكى از شرك گرايان يورش برم كه خودش پيش از فرود آمدن شمشير من افتاد. پيامبر فرمود: پيش از تو فرشتگان به او حمله كرده و وى را از پادرآورده‏اند.

وَذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِيقِ (50)

و به آنان مى‏گويند: شما شرك گرايان پس از اين كيفر دردناك، طعم تلخ عذاب ديگرى را كه سوزاننده و گدازنده است بچشيد.

((ملائكه به ايشان گفتند: عذاب سوزان را بچشيد؛ و منظور از آن عذاب آتش است . ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 132))

برخى آورده‏اند كه فرشتگان در روز «بدر» سلاحهايى آهنين در دست داشتند كه وقتى به شرك گرايان مى‏زدند، بر جاى زخم آن آتش مى‏افتاد و شعله‏ور مى‏گشت و منظوز از «ذُوقُوا عَذابَ الْحَريقِ» همين است.

فولادوند: و اگر ببينى آنگاه كه فرشتگان جان كافران را مى‌ستانند، بر چهره و پشت آنان مى‌زنند و [گويند:] عذاب سوزان را بچشيد.

انصاریان: و اگر آن زمانی را که فرشتگان جان کافران را می ستانند، مشاهده کنی [می بینی] که بر چهره و پشتشان ضربات سنگینی می کوبند و [به آنان نهیب می زنند که] عذاب سوزان را بچشید!!

و مى‏افزايد:

ذَلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ

اين كيفر سخت به خاطر رفتار و كردار زشت و ناپسندى است كه از شما سرزده است. و بدان دليل گناهان آنان را به دستهايشان نسبت مى‏دهد كه بيشتر كارها به وسيله دودست انجام مى‏گيرد، گرچه در اينجا منظور كفر و نافرمانى خداست.

((اين جمله تتمه گفتارى است كه خداوند از ملائكه حكايت كرده ، و يا اشاره است به مجموع گفتار ملائكه با مشركين و مجموع افعال آنها با ايشان ، و معنايش اين است كه : اين عذاب سوزان را به شما مى چشانيم بخاطر آن رفتارى كه مى كرديد. و يا معنايش ‍ اين است : از همه طرف شما را مى زنيم و عذاب حريق را هم به شما مى چشانيم بخاطر آن رفتارى كه مى كرديد.

 

ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 132))

وَأَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِّلْعَبِيدِ (51)

و خدا هرگز به بندگانش ستم نمى‏كند و آنان را به ستم عذاب نمى‏نمايد، بلكه آنان را به اندازه زشت كردارى و گناهانشان كيفر مى‏كند.

از آيه شريفه به روشنى دريافت مى‏گردد كه اين پندار جبرگرايان كه خدا آفت كفر و زندقه را در دل‏ها پديد مى‏آورد و آنگاه آنان را به كيفر كفرشان عذاب مى‏كند، پندارى بى‏اساس است. آرى خدا هرگز كسى را بدون گناه و نافرمانى خدا، يا به كيفر گناه ديگرى عذاب نمى‏كند؛ چرا كه چنين كارى ستم و بيداد است و خدا در اين آيه شريفه با شدت بسيار ستم و بيداد را از خود نفى مى‏كند.

((« و ان الله ليس بظلام للعبيد» - اين جمله عطف است بر محل « ما قدمت » و معنايش اين است كه : اين بدان ملاك است كه خداوند احدى از بندگان خود را ظلم نمى كند، چون خداى تعالى صراطش مستقيم ، و در فعلش خلف و اختلاف نيست ، اگر به يك نفر ظلم كند به همه ظلم مى كند، و اگر ظالم باشد ظلام (بسيار ستمگر) هم خواهد بود - دقت فرماييد.

سياق آيات دلالت دارد بر اينكه منظور از آنهايى كه خداوند سبحان در وصفشان فرموده كه ملائكه جانهايشان را مى گيرند و عذابشان مى كنند همان مشركينى هستند كه در جنگ بدر كشته شدند. ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 133))

فولادوند: اين [كيفر] دستاوردهاى پيشين شماست، و [گر نه‌] خدا بر بندگان [خود] ستمكار نيست.

انصاریان: این به سبب گناهانی است که مرتکب شده اند و گرنه خدا نسبت به بندگانش [حتی به کمترین چیزی از ستم] ستمکار نیست.

تفسیر نور:

كلمه‏ى «جار»، به معناى ياور، شريك، همسايه و هم‏سوگند آمده كه در اينجا معناى اوّل مناسب‏تر است. كلمه‏ى «نَكَص» به معناى خوددارى و برگشت است و «عَقِب» به معناى پاشنه‏ى پا و «نَكَص على عقبيه» يعنى بر پاشنه‏هاى پا چرخيد و پشت كرد.

گفتگوى شيطان با طرفدارانش كه در اين آيه مطرح شده، ممكن است همان وسوسه‏هاى شيطانى باشد، يا آنكه شيطان در قالب انسان، اهداف خود را دنبال كند و در قيافه‏ى انسان، به اغوا و وسوسه بپردازد كه روايات هم در اين باره وارد شده است. <544>

چنانكه شيطان در جنگ بدر، به صورت سراقةبن مالك (از سرشناسان قبيله‏ى بنى‏كنانه) درآمد و مشركان را تشويق و ترغيب مى‏كرد و به آنان وعده‏ى همراهى و پيروزى مى‏داد، امّا با حضور فرشتگان در آستانه‏ى پيروزى سپاه اسلام، پا به فرار گذارد. پس از شكست كفّار، در مكّه به او مى‏گفتند: تو سبب شكست ما شدى! و او قسم مى‏خورد كه حتّى از مكّه بيرون نيامده است. پس معلوم شد كه شيطان در قيافه‏ى سراقه، به آنان وعده‏ى پيروزى داده، سپس فرار كرده است.

شيطان براى جبهه‏ى باطل كار تبليغاتى مى‏كند ودر مرحله‏ى آغاز مبارزه به آنان روحيّه مى‏دهد، ولى در مرحله‏ى برخورد هنگام ديدن امدادهاى الهى، آنان را رها كرده و عقب‏نشينى مى‏كند.

1- يكى از راه‏هاى فريب شيطان، زيبا جلوه‏دادن بدى‏هاست. «زيّن» آرى، نيكو پنداشتن كارهاى بد وناهنجارى‏ها، نشانه‏ى نفوذ شيطان در افكار انسان است.

2- شيطان و شيطان‏صفتان، ديگران را براى فساد، توجيه وتحريك مى‏كنند. «زيّن، لا غالب، جار لكم»

3- ايمان، حمايت فرشتگان را جلب مى‏كند و كفر، حمايت شيطان را. «جار لكم»

4- شيطان، منافق، فريب‏كار، دروغگو و بى‏وفاست. «جار لكم... برى‏ء منكم»

5 - شياطين، آتش فتنه را روشن مى‏كنند، ولى خود را در معركه قرار نمى‏دهند. «انّى برى‏ء منكم»

6- توكّل بر غير خدا، سبب رها شدن انسان در مشكلات مى‏شود.«انّى جار لكم... انّى برى‏ء منكم»

7- روابط غير الهى، ناپايدار وغير قابل اطمينان است. «قال انّى برى‏ء منكم»

8 - شيطان، از قدرت فرشتگان آگاه است. «انّى أرى ما لاترون» و اين مشاهده‏ى قدرت فرشتگان، سبب عقب‏گرد او شد. «قال انّى برى‏ء منكم»

9- شيطان، قادر بر مشاهده‏ى برخى امور پنهانى است. «انّى أرى ما لاترون»

10- شيطان، معتقد به خداوند و آگاه به شدّت عقوبت اوست. «انّى اخاف اللّه و اللّه شديد العقاب» هرچند شايد به گفته ابن عباس: شيطان به دروغ ادّعاى ترس از خداوند را داشت، وگرنه كار او به اينجا نمى‏رسيد. <545>

منافقان و افراد ضعيف‏الايمان و بى‏اعتقاد به نصرت الهى، تصوّر نمى‏كردند مسلمانان با جمعيّت و سلاح اندك پيروز شوند و آنان را فريب‏خورده مى‏پنداشتند.

ممكن است مراد از منافقان، برخى مسلمانان مدينه باشند، و مراد از «و الّذين فى قلوبهم مرض»، افراد ضعيف‏الايمان مكّه. <546> و ممكن است منافقان، آنانى باشند كه در مدينه، به ظاهر ادّعاى مسلمانى داشتند و يا آنان كه در مكّه مسلمان شدند، ولى از حمايت پيامبر و هجرت با مسلمين، سرباز زدند.

1- كسانى كه روحيه ناسالم دارند، با منافقان همصدا مى‏شوند. «اذ يقول المنافقون والّذين فى قلوبهم مرض»

2- منافقان، مسلمانان را فريب‏خورده و مغرور مى‏پندارند. (و مى‏گويند: مگر مى‏توان با «اللّه اكبر» و با دست خالى به جنگ سلاح رفت؟! مگر مى‏شود...) «غرّ هؤلاء دينهم»

3- گرايش‏ها وديدگاه‏ها، در نوع برداشت انسان تأثيرگذار است. از يك عمل، چند برداشت مى‏شود؛ يكى توكّل مى‏پندارد و ديگرى فريب‏خوردگى وغرور. «اذ يقول المنافقون و الّذين فى قلوبهم مرض غرّ هؤلاء... و من يتوكّل»

4- توكّل بر خدا، از حساب غرور، جداست. «ومن يتوكّل...» (توكّل بر خداوند در جنگ بدر، عامل پيروزى شد)

5 - بايد بر قدرتى توكّل و اعتماد كرد كه شكست ناپذير است و تمام كارهايش حكيمانه باشد. «عزيز حكيم» (قدرت خداوند، همراه با عزّت وحكمت است)

در قرآن، بارها از سخت جان دادن كفّار، سخن به ميان آمده است، از جمله در سوره‏ى محمّد آيه 27 و سوره‏ى انعام آيه 93 و در مقابل، از آسان جان دادن مؤمنان نيز سخن به ميان آمده است، از جمله در آيه 32 سوره‏ى نحل مى‏خوانيم: «الّذين يتوفّاكم الملائكة طيّبين يقولون سلام عليكم ادخلوا الجنّة بما كنتم تعملون»

«يتوفّى»، به معناى گرفتن است و قرآن مى‏فرمايد: ما كفّار را مى‏گيريم و نمى‏فرمايد: روح او را مى‏گيريم. امّا از آنجايى كه جسم انسان در دنيا مانده است، پس معلوم مى‏شود كه روح او را مى‏گيرند. بنابراين، حقيقت انسان به روح اوست. تا انسان زنده است روح همراه با جسم اوست و پس از مرگ، از جسم او جدا شده وباقى مى‏ماند.

1- خداوند با بيان قهر خود نسبت به كفّار، پيامبر و مؤمنان را دلدارى مى‏دهد. «و لوترى...»

2- فرشتگان الهى، مؤمنان و كافران را مى‏شناسند. «اذ يتوفّى الّذين كفروا»

3- قهر اخروى خداوند نسبت به كافران، از لحظه‏ى جان دادن آغاز مى‏شود. «اذ يتوفّى... يضربون وجوههم...»

4- در برزخ نيز عذاب هست. «ذوقوا عذاب الحريق»

5 - مجازات‏هاى الهى، كيفر كارهاى خود انسان است، نه انتقام خداوند. «ذلك بما قدّمت ايديكم...»

6- ظلم به يك نفر، به منزله‏ى ظلم به همه است. «ليس بظلاّم للعبيد» (كوچك‏ترين ظلمى از جانب خداوند، ستمى بسيار بزرگ است و او منزّه از آن است.)

7- كيفرهاى الهى، براساس عدل است. «ليس بظلاّم للعبيد»

الجدول:

سورة الانفال(8) :

وَإِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ وَقَالَ لَا غَالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَإِنِّي جَارٌ لَّكُمْ فَلَمَّا تَرَاءَتِ الْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلَى عَقِبَيْهِ وَقَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِّنكُمْ إِنِّي أَرَى مَا لَا تَرَوْنَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ وَاللَّهُ شَدِيدُ الْعِقَابِ (48)

الإعراب:

(الواو) استئنافيّة (إذ) اسم ظرفيّ مبنيّ في محلّ نصب مفعول به لفعل محذوف تقديره اذكر (زيّن) فعل ماض (اللام) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (زيّن) ، (الشيطان) فاعل مرفوع (أعمال) مفعول به منصوب و (هم) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (قال) مثل زيّن، والفاعل هو (لا) نافية للجنس (غالب) اسم لا مبنيّ على الفتح في محلّ نصب (لكم) مثل لهم متعلّق بمحذوف خبر لا (اليوم) ظرف زمان منصوب متعلّق بخبر لا (من الناس) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف حال من الضمير في (لكم) ، والعامل هو معنى النفي، (الواو) عاطفة (إنّ) حرف توكيد ونصب و (الياء) ضمير في محلّ نصب اسم إنّ (جار) خبر مرفوع (لكم) مثل لهم متعلّق ب (جار) . (الفاء) عاطفة (لمّا) ظرف بمعنى حين فيه معنى الشرط متعلّق ب (نكص) ، (تراءت) فعلماض.. و (التاء) للتأنيث (الفئتان) فاعل مرفوع وعلامة الرفع الألف (نكص) مثل زيّن، والفاعل هو (على عقبي) جارّ ومجرور متعلّق ب (نكص) [أو هو في محلّ نصب حال.] ، وعلامة الجرّ الياء و (الهاء) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (قال) مثل زيّن (إنّي بريء منكم) مثل إنّي جار لكم (إنّي) مثل الأول (أرى) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الألف، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنا (ما) اسم الموصول مبنيّ في محلّ نصب مفعول به [يجوز أن يكون نكرة بمعنى شيء.] ، (لا) حرف نفي (ترون) مضارع مرفوع.. والواو فاعل (إنّي أخاف الله) مثل إنّي أرى ما ... (الواو) استئنافيّة- أو عاطفة. (الله شديد) مثل الله محيط [في الآية السابقة (47) .] ، (العقاب) مضاف إليه مجرور.

إِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ غَرَّ هَؤُلَاءِ دِينُهُمْ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (49)

الإعراب:

(إذ) بدل من السابق في محلّ نصب (يقول) مضارع مرفوع (المنافقون) فاعل مرفوع وعلامة الرفع الواو (الواو) عاطفة (الذين) موصول في محلّ رفع معطوف على الفاعل (في قلوب) جارّ ومجرور خبر مقدّم و (هم) ضمير مضاف إليه (مرض) مبتدأ مؤخّر مرفوع (غرّ) فعل ماض (ها) للتنبيه (أولاء) اسم إشارة مبنيّ في محلّ نصب مفعول به مقدّم، (دين) فاعل مرفوع و (هم) مضاف إليه (الواو) استئنافيّة (من) اسم شرط جازم مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (يتوكّل) مضارع مجزوم فعل الشرط، والفاعل هو (على الله) جارّ ومجرور متعلّق ب (يتوكّل) ، (الفاء) رابطة لجواب الشرط (إنّ) حرف مشبّه بالفعل- ناسخ- (الله) لفظ الجلالة اسم إنّ منصوب (عزيز) خبر إنّ مرفوع (حكيم) خبر ثان مرفوع.

وَلَوْ تَرَى إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا الْمَلَائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ وَذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِيقِ (50)

 الإعراب:

(الواو) استئنافيّة (لو) حرف شرط غير جازم (ترى) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الألف، والفاعل ضمير مستتر أنت، ومفعوله محذوف أي الكفرة أو حالهم (إذ) ظرف للزمن الماضي مبنيّ في محلّ نصب متعلّق ب (ترى) (يتوفّى) (الذين) مضارع مرفوع مثل ترى ... موصول مفعول به مقدّم (كفروا) فعل ماض مبنيّ على الضمّ ...

والواو فاعل (الملائكة) فاعل مرفوع  ، (يضربون) مضارع مرفوع ... والواو فاعل) (وجوه) مفعول به منصوب و (هم) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (أدبارهم) مثل وجوههم ومعطوف عليه (الواو) عاطفة (ذوقوا) فعل أمر مبنيّ على حذف النون ... والواو فاعل (عذاب) مفعول به منصوب (الحريق) مضاف إليه مجرور.

ذَلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَأَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِّلْعَبِيدِ (51)

الإعراب:

(ذلك) اسم إشارة مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ، والإشارة إلى التعذيب، و (اللام) للبعد و (الكاف) للخطاب (الباء) حرف جرّ (ما) حرف مصدريّ [1] ، (قدّمت) فعل ماض، و (التاء) للتأنيث (أيدي) فاعل مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الياء و (كم) ضمير مضاف إليه.

و (الواو) عاطفة (أنّ) حرف مشبّه بالفعل- ناسخ- (الله) لفظ الجلالةاسم أنّ منصوب (ليس) فعل ماض ناقص جامد- ناسخ- واسمه ضمير مستتر تقديره هو أي الله (الباء) حرف جرّ زائد (ظلّام) مجرور لفظا منصوب محلّا خبر ليس (اللام) زائدة للتقوية (العبيد) مجرور لفظا منصوب محلا مفعول به للمبالغة ظلّام.