نگرشى بر واژه های آیات 5-6سوره انفال :
پيكار سرنوشت ساز و درس آموز «بدر»
نگرشى بر واژه های آیات 5-6سوره انفال :
مجادله: كشمكشى كه براى اثبات درستى راه و رسمى انجام گيرد.
سوق: راندن.
اعراب:
كَما أَخْرَجَكَ: كاف متعلق است به مدلول «قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ» يعني: «نزعها من ايديهم بالحق كما … » برخي گفتهاند: تقدير آن «الانفال ثابت للَّه و الرسول ثبوتا مثل ما … » برخي گفتهاند: متعلق است به «يُجادِلُونَكَ» و …
((در آيه نخست از اين سوره خوانديم كه پاره اى از مسلمانان تازه كار از چگونگى تقسيم غنائم بدر تا حدى ناراضى بودند، در آيات مورد بحث خداوند به آنها مى گويد: اين تازگى ندارد كه چيزى ناخوش آيند شما باشد در حالى كه صلاحتان در آن است ، همانگونه كه اصل جنگ بدر كه فعلا گفتگو بر سر غنائم آن است براى بعضى ناخوش آيند بود و ديديد سرانجام چه نتائج درخشانى براى مسلمانان در بر داشت بنابراين نبايد با ديد محدود خود، احكام الهى را ارزيابى كنيد، بلكه بايد در برابر آنها سر تسليم فرود آريد و از نتائج نهائى بهره مند شويد. تفسير نمونه جلد 7 صفحه 91))
قرآن پس از بيان حكم انفال و غنايم جنگى، با عنايت به ناخشنودى برخى تازه مسلمانان از چگونگى تقسيم غنايم، اينك مىفرمايد:
كَمَا أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِن بَيْتِكَ بِالْحَقِّ
((ظاهر سياق چنين مى رساند كه جمله « كما اخرجك » متعلق به مدلول جمله « قل الانفال لله و الرسول » است و تقديرش چنين مى باشد: خداوند حكم كرده به اينكه انفال براى او و رسولش باشد، و اين حكم به حق است ، هر چند بعضى از مؤ منين كراهت داشته باشند، همچنانكه خدا تو را از خانه ات به حق بيرون كرد با اينكه طايفه اى از ايشان كراهت داشتند، پس همه اينها حق و بر طبق مصلحت دين و دنياى ايشان بوده ، و ايشان از آن مصالح غفلت داشته اند.
بعضى از مفسرين گفته اند: جمله مذكور متعلق به جمله « يجادلونك فى الحق » است . بعضى ديگر گفته اند: عامل در اين جمله معناى حق است و تقدير آن چنين است « اين ذكر از حق است ، همانطور كه پروردگارت تو را به حق از خانه ات خارج كرد» وليكن اين دو معنا بطورى كه ملاحظه مى كنيد از سياق آيه به دور است . ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 14))
هر گاه اين آيه متصل به سابق باشد،يعني: بگو انفال از خداست و با اينكه كراهت داريد، به شما نميدهد، زيرا اصلاح شما را بهتر ميداند، هم چنان كه با همه كراهتي كه گروهي از مؤمنين داشتند، ترا از مدينه بوسيله وحي خارج كرد و رهسپار بدر گردانيد، زيرا رفتن به بدر براي شما مصلحت بيشتري داشت تا ماندن در شهر، و اگر متصل به بعد باشد، يعني: در باره حق از روي كراهتي كه نسبت به آن دارند، با تو جدال ميكنند، همانطوري كه در باره خارج شدن تو از مدينه بسوي بدر نيز با تو جدال كردند، زيرا ميگفتند: چگونه خارج شويم، با اينكه عده ما كم و عده دشمن زياد است؟ برخي ميگفتند: چگونه خارج شويم. در حالي كه نميدانيم بسوي قافله ميرويم يا بسوي جنگ! در حديث ابو حمزه ثمالي است كه: خداوند ياور تست، چنان كه ترا از خانهات خارج گردانيد.
كلمه «بالحق» ممكن است به معناي وحي باشد يا به اين معني كه: ترا از مدينه خارج كرد و حق با تو بود. برخي گفتهاند: يعني ترا بواسطه اينكه جهاد بر تو واجب بود، از مدينه خارج كرد. ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج10، ص: 165
وَإِنَّ فَرِيقًا مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكَارِهُونَ (5)
و گروهى از ايمان آوردگان به خاطر مشكلاتى كه بيرون آمدن از مدينه و شتافتن به سوى «بدر» داشت، اين كار بر ايشان سخت ناخوشايند بود.
((ضمنا از تعبير فريقا من المؤ منين (جمعى از مؤ منان ) روشن مى شود كه اولا اين مشاجره و گفتگو به خاطر روح نفاق و بى ايمانى نبود، بلكه بر اثرضعف ايمان و نداشتن بينش كافى در مسائل اسلامى بود. تفسير نمونه جلد 7 صفحه 92
و ثانيا تنها عده محدودى اين چنين فكر مى كردند و اكثريت كه از مسلمانان مجاهد راستين بودند تسليم فرمان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اوامر او بودند.))
انصاریان: همان گونه که پروردگارت تو را به درستی و راستی از خانه ات [به سوی جنگ بدر] بیرون آورد و گروهی ازمؤمنان [از رفتن به جنگ] ناخشنود بودند [همان گونه گروهی از آنان از کیفیتِ تقسیمِ غنایم جنگی ناخشنودند.]
و مىافزايد:
يُجَادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ بَعْدَمَا تَبَيَّنَ
با اينكه ميدانستند تو صحيح ميگويي و از راه معجزات فهميده بودند كه تو راستگو هستي، در باره آنچه ميگويي، با تو جدال ميكردند. مجادله آنها اين بود كه ميگفتند: چرا ما را امر بخروج كردي و گفتي كه بر كاروان يا سپاه دشمن، غلبه پيدا ميكنيد؟ با اينكه ميدانستند كه او جز بحق و صواب امر نميكند. علت اين مجادله اين بود كه: اين كار براي آنها سخت بود و ميخواستند اجازه بگيرند كه برگردند يا حركت آنها به وقت ديگري موكول شود.
ابن عباس گويد: يعني در باره جنگ بدر با تو جدال ميكنند، با اينكه ميدانند اين كار پسنديده است. برخي گويند: يعني بعد از آنكه فهميدهاند كه تمام كارهاي تو به امر خداست، با تو جدال ميكنند. ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج10، ص: 166
((معناى « حق » و « جدال »
و اما كلمه « حق » - منظور از اين كلمه مقابل باطل است ، و آن عبارت است از امر ثابتى كه آثار واقعى مطلوبش بر آن مترتب بشود، و بحق بودن فعل خدا « بيرون كردن » به اين معنا است كه به حسب واقع متعين و واجب ، همين فعل باشد. بعضى گفته اند: منظور از آن وحى است . بعضى ديگر گفته اند: منظور از آن جهاد است ، و ليكن اينها معناهاى بعيدى است .
اما « جدل » اصل در معناى جدل تافتن است ، مثلا مى گويند: « زمام جديل » يعنى لگامى كه بشدت تابيده شده ، و اگر جدال را هم جدال مى گويند - بطورى كه در مجمع البيان گفته - به اين اعتبار است كه نزاع در آن از ناحيه پيچيدن از مذهبى به مذهبى ديگر برخاسته مى شود. ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 14))
كَأَنَّمَا يُسَاقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَهُمْ يَنظُرُونَ (6)
اينها كه با تو جدال ميكنند و ميخواهند شانه را از زير جنگ خالي كنند، گويا بسوي مرگ رانده ميشوند و آن را در برابر خود آشكارا مينگرند.
انصاریان: پس از آنکه حق [بودنِ انگیزه های رفتنت به جنگ بدر] روشن شد با تو در این حقّ [روشن و آشکار] مجادله و ستیزه می کنند [تا رأی خود را در ترک جنگ به عنوان اینکه جنگی نابرابر است، تحمیل کنند؛ چنان از شرکت در جنگ ترسیده بودند] که گویا به سوی مرگ رانده می شوند و آن را با چشم خود می بینند!!.
داستان جنگ بدر
ابو سفيان با كارواني از قريش كه مشك حمل كرده بود و چهل سوار، آن را همراهي ميكرد، از شام، رهسپار مكه شد. پيامبر به اصحاب دستور داد كه بر سر راه كاروان بروند و اموال قريش را غارت كنند.( ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج10، ص: 167)
عدهاي با ميل و رغبت و گروهي با كراهت براه افتادند. آنها اطمينان داشتند كه مقصود پيامبر يك يورش ناگهاني است، نه جنگ! از اينرو به اميد تصاحب اموال كاروان براه افتادند. ابو سفيان كه از ماجرا مطلع شده بود، ضمضم بن عمرو غفاري را اجير كرده و بمكه فرستاد تا بقريش اطلاع دهد كه پيامبر اسلام و مسلمين قصد تعرض به كاروان دارند. ضمضم با سرعت هر چه بيشتر حركت كرده. لكن عاتكه دختر عبد المطلب، پيش از رسيدن قاصد بمكه، در خواب ديد كه شتر سواري بمكه آمد و بمردم اعلام خطر كرد، سپس بر سر كوه ابو قبيس رفت و سنگي پرتاب كرد و قطعات اين سنگ، تمام خانههاي قريش را مورد اصابت قرار داد اين رؤيا را به اطلاع عباس رسانيد. عتبه كه بوسيله وي از خواب عاتكه مطلع شده بود: گفت: قريش مصيبتي بزرگ در پيش دارد! كم كم خواب عاتكه در مكه منتشر شد و خبر بگوش ابو جهل رسيد. گفت: اين زن پيامبر دومين است كه در ميان اولاد عبد المطلب ظهور كرده است. سه روز صبر كنيد. اگر رؤياي او راست شد كه بجاي خود و اگر دروغ شد، بر كتيبهاي بنويسيد كه: در ميان عرب، خانوادهاي دروغگوتر از زنان و مردان بني هاشم، وجود ندارد. سومين روز فرا رسيد و ضمضم وارد مكه شد و پيام ابو سفيان را به اطلاع اهالي رسانيد و گفت: اگر شتاب نكنيد، محمد و مردم مدينه، كاروان شما را غارت خواهند كرد.
مردم آماده حركت شدند و گفتند: هر كس حركت نكند، خانهاش را غارت ميكنيم عباس بن عبد المطلب و نوفل بن حرث بن عبد المطلب و عقيل بن ابي طالب نيز با آنها حركت كردند. رامشگران با آنها بحركت در آمدند.
پيامبر اسلام با سيصد و سيزده نفر عازم بدر شدند. همين كه به بدر رسيدند، كسي از طرف پيامبر مأمور شد كه وضع قافله را به اطلاع برساند و او مأموريت خود را انجام داد. اما در همين موقع، جبرئيل نازل شد و حركت مشركين را از مكه به پيامبر گزارش داد. پيامبر با همراهان مشورت كرد كه چه بايد كرد؟ قافله را بايد غارت كرد يا به نبرد پرداخت؟
ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج10، ص: 168
ابو بكر بپاخاست و گفت: شما براي جنگ حركت نكردهايد. قريش مردمي نيرومند و گردنفراز هستند! عمر نيز برخاست و سخن ابو بكر را تكرار كرد و هر دو بامر پيامبر بر زمين نشستند. سپس مقداد برخاست و عرض كرد: يا رسول اللَّه، ما بتو ايمان آوردهايم. اگر ما را مأمور كني كه در آتش بيفتيم يا بدن خود را تسليم خارهاي سخت كنيم، اطاعت خواهيم كرد. ما مثل بني اسرائيل نيستيم كه به موسي گفتند: تو و خدايت با دشمنان جنگ كنيد كه ما در اينجا نشستهايم. ما ميگوييم: بدستور خداوند عمل كن كه ما تابع تو هستيم. پيامبر از گفتار او دلشاد شد. سپس بمردم گفت: راي خود را براي من بگوييد. البته منظورش انصار بود زيرا بيشتر همراهان از انصار بودند و آنها در بيعت عقبه با پيامبر پيمان بسته بودند كه در خانه خود، همچون افراد خانواده خود از او دفاع كنند. پيامبر بيم داشت كه انصار بگويند: وظيفه ما نيست كه در خارج مدينه از تو ياري كنيم.
سعد بن معاذ برخاست و گفت: مثل اينكه منظور شما انصار ميباشد. فرمود:
آري. عرض كرد: پدرم و مادرم فداي تو، ما بتو ايمان آوردهايم. جان و مال ما در اختيار تست. اگر دستور بدهي كه خود را بدريا افكنيم، اطاعت كنيم، اميدواريم خداوند بما توفيقي ببخشد كه مايه چشم روشني شما باشد.
پيامبر خوشحال شد و دستور حركت داد و فرمود: خداوند بمن وعده كرده است كه يا بر كاروان و يا بر سپاه غالب خواهيم شد و وعده خدا حتمي است. گويا ميبينم كه ابو جهل و عقبه و شيبه و … در خون خود غوطه ور شدهاند.
همين كه بر سر چاه بدر رسيدند، غلامان قريش براي برداشتن آب بر سر چاه آمدند و از طرف مسلمين توقيف شدند. از آنها از محل كاروان سؤال كردند و آنها اظهار بي اطلاعي كردند. پيامبر مشغول نماز بود. مسلمين غلامان را ميزدند كه از محل كاروان اطلاع دهند. پيامبر پس از فراغ از نماز، فرمود: اگر به شما دروغ ميگفتند، آنها را نميزديد و حالا كه راست ميگويند، آنها را ميزنيد! آنها را نزد من آوريد.
پيامبر خدا از آنها پرسيد كه چه كساني هستند؟ گفتند: ما بندگان قريش هستيم. پيامبر
ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج10، ص: 169
پرسيد: آنها چند نفرند؟ گفتند: نميدانيم. پرسيد: روزانه، چند گوسفند ذبح ميكنند؟
گفتند: نه تا ده عدد. فرمود: تعداد آنها 900 تا هزار نفر است. سپس دستور داد، تا آنها را زنداني كنند.
اين خبر بقريش رسيد و همگي از آمدن خود نادم شدند. عقبه به ابو البختري برخورد كرد و به او گفت: آيا اين صحنه را نميبيني؟ من جاي پاي خودم را نميبينم! ما آمديم از كاروان دفاع كنيم و حالا گرفتار جنگ و دشمني شدهايم. بخدا مردم ستمكار هرگز رستگار نميشوند! دوست ميداشتم همه اموال كاروان غارت شده بود و ما از اين راه حركت نكرده بوديم.
ابو البختري گفت: تو يكي از بزرگان قريش هستي. در ميان مردم برو و با قبول خسارت كاروان و خون بهاي ابن الحضرمي كه هم سوگند تست، آنها را از جنگ باز دار.
عتبه گفت: تنها ابو جهل با ما مخالف است. برو و او را از تصميم ما مطلع گردان.
ابو البختري بخيمه ابو جهل رفت و او را از تصميم عقبه مطلع ساخت: وي گفت:
عقبه از بني عبد مناف و پسرش همراه محمد است، از اينرو تعصب او را دارد. ما دست از سر آنها بر نميداريم، تا آنها را اسير كنيم يا اينكه يثرب را بر سر آنها خراب كنيم و اين خبر بگوش عرب برسد.
پس از آن كه ابو سفيان كاروان را عبور داد، كسي بسوي قريش فرستاد كه كاروان شما نجات يافت. باز گرديد و محمد را بحال خود گذاريد و اگر باز نگشتيد رامشگران را باز گردانيد.
پيامبر در جحفه بآنها رسيد. عتبه ميخواست مراجعت كند. ابو جهل و بني مخزوم امتناع كردند و رامشگران باز گرداندند.
هنگامي كه اصحاب پيامبر از كثرت جمعيت قريش اطلاع يافتند، بوحشت افتادند و نزد پيامبر اسلام رفتند و مشغول التماس شدند. به دنبال اين ماجرا آيات بعد:
«اذ تستغيثون ربكم … » نازل گرديد.
ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج10، ص: 170
تفسیر نور:
همان گونه كه به خاطر كمى نفرات و امكانات، رفتن به جهاد با دشمن در جنگ بدر براى بعضى دشوار و سنگين بود، اكنون نيز تقسيم غنائم همان جنگ براى بعضى سنگين است، امّا اين ناخوشايندىها تازگى ندارد و مىگذرد. پيامبر خدا بايد به فكر مصلحت واقعى و انجام فرمان خدا باشد وگرنه كراهت و ناخوشايندى اين و آن هميشه هست.
1- خروج پيامبر صلى الله عليه وآله از مدينه براى جنگ بدر، به فرمان خدا و به تدبير او بود. «أخرجك ربّك»
2- حركت در مسير جنگ و جهاد، عامل رشد و تربيت است. «اخرجك ربّك»
3- در جبههها، نقش اصلى با رهبر و فرماندهى است. (گرچه براى جهاد، عدّهاى خارج شدند، ولى آيه حضور پيامبر خدا را مطرح مىكند.) «أخرجك ربّك»
4- مدينه، خانهى پيامبراكرم صلى الله عليه وآله است. (خانهى هر كس، آنجاست كه در آن سكونت و يا موقعيّت پيدا مىكند، نه فقط زادگاه او.) «بيتك»
5 - رهبر بايد به فكر انجام وظيفه و اجراى حقّ باشد. «بالحقّ»
6- دستورات آسمانى برپايهى حقّ و براى رسيدن به حقّ است. «اخرجك... بالحقّ»
7- كراهت و ناخوشايندى از جهاد، اگر همراه با نافرمانى و تمرّد نباشد و ضربهاى به اطاعت نزند، به اصل ايمان لطمه نمىزند. «من المؤمنين لكارهون»
8 - گاهى انسان در ابتدا، با عشق و اخلاص به جبهه مىرود، ولى در پايان به خاطر مسائل مالى و غنائم، دلگير و ناخشنود مىشود. «لكارهون» (بنا بر اين كه كراهت در مورد چگونگى تقسيم غنائم باشد)
9- در مسائل اجتماعى و مالى، وجود مخالف و ناراضى طبيعى است، هر چند در جامعهى ايمانى و شخصى چون پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مسئول آن باشد. «فريقاً من المؤمنين لكارهون»
جدال گروهى از مسلمانان با پيامبر صلى الله عليه وآله، در مسير جنگ بدر، بر سر اين بود كه امكانات و نفرات كافى ندارند و تنها براى تصاحب اموال تجّار قريش خارج شدهاند، نه براى جنگ با لشكر قريش و با اينكه اين واقعيّت را مىدانستند كه فرمان خداوند است، ولى از اعتراض خود دستبردار نبودند؛ البتّه بعضى هم مانند مقداد مىگفتند: ما مثل اصحاب موسى عليه السلام نمىنشينيم كه بگوييم شما برويد بجنگيد، بلكه اهل جنگيم و هر چه فرمان دهى مىپذيريم. ولى بعضى از روى ترس و اينكه آمادگى جنگ ندارند، با رسول خدا صلى الله عليه وآله مجادله مىكردند و حركت به سوى جهاد و جنگ بدر را به منزلهى حركت به سوى مرگ مىپنداشتند. ولى حوادث پس از آن وپيروزى در جنگ نشان داد كه آنان اشتباه مىكردهاند.
جدال و گفتگويى كه براى انكار حقّ باشد مطرود است و آن اقسامى دارد:
الف: گاهى پس از روشن شدن حقّ است. «يجادلونك فى الحقّ بعد ما تبيّن»
ب: گاهى از روى علم و آگاهى نيست. «فلم تحاجّون فيما ليس لكم به علم» <425>
ج: گاهى براى از بين بردن حقّ است. «و يجادل الّذين كفروا بالباطل ليدحضوا به الحقّ» <426>
البتّه گاهى بحث و مجادله براى تصديق حقّ است كه بايد به نيكوترين شكل صورت بگيرد و نيكوترين آنها، بهترين است. «و جادلهم بالّتى هى احسن» <427>
1- همهى ياران پيامبر صلى الله عليه وآله، مطيع امر آن حضرت نبودند. «يجادلونك»
2- افراد تنپرور و ترسو، براى گريز از فرمان حقّ و جهاد، هميشه دست به جدال و توجيه زده و بهانهجويى مىكنند. «يجادلونك فى الحقّ»
3- اگر روحيّهها و انگيزهها سالم نباشد، دانستن حقّ به تنهايى كارساز نيست. «بعد ما تبيّن»
4- گاهى انسان چنان سقوط مىكند كه با شناخت حقّ و فرمان حقّ، باز مخالفت مىكند. «يجادلونك فى الحقّ بعد ما تبيّن»
5 - حركت سربازان ضعيف الايمان و بىروحيه به سوى نبرد، بسيار دشوار و همراه با ترس و دلهرهى فراوان است. «يُساقون الى الموت»
الجدول:
سورة الانفال(8) :
كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَإِنَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكارِهُونَ (5)
الإعراب:
(الكاف) حرف جرّ (ما) حرف مصدريّ (أخرج) فعل ماض و (الكاف) ضمير مفعول به (ربّ) فاعل مرفوع و (الكاف) ضمير مضاف إليه (من بيت) جارّ ومجرور متعلّق ب (أخرجك) ، و (الكاف) مثل الأخير (بالحقّ) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف حال من مفعول أخرجك أي متلبّسا بالحقّ(الواو) حاليّة (أنّ) حرف مشبّه بالفعل- ناسخ- (فريقا) اسم إنّ منصوب (من المؤمنين) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف نعت ل (فريقا) ، (اللام) هي المزحلقة للتوكيد (كارهون) خبر إنّ مرفوع وعلامة الرفع الواو.
يُجادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَيَّنَ كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَهُمْ يَنْظُرُونَ (6)
الإعراب:
(يجادلون) مضارع مرفوع.. والواو فاعل و (الكاف) ضمير مفعول به (في الحقّ) جارّ ومجرور متعلّق بفعل يجادلون (بعد) ظرف منصوب متعلّق ب (يجادلون) ، (ما) حرف مصدريّ (تبيّن) فعل ماض، والفاعل ضمير مستتر تقديره هو أي الحقّ وهو القتال.
(كأنّما) كافّة ومكفوفة (يساقون) مضارع مبنيّ للمجهول مرفوع..
والواو ضمير في محلّ رفع نائب الفاعل (إلى الموت) جارّ ومجرور متعلّق ب (يساقون) ، (الواو) حاليّة (هم) ضمير منفصل مبتدأ (ينظرون) مثل يجادلون.