تفسير يكتايى و قدرت شگرف آفريدگار انسان و جهان

نگرشى بر واژه‏ های آیات  189-193 سوره اعراف :

((كفران يك نعمت بزرگ

در اين آيات به گوشه ديگرى از حالات مشركان و طرز تفكر آنها و پاسخ به اشتباهاتشان اشاره شده است و از آنجا كه آيه گذشته سود و زيان و آگاهى از علم غيب را منحصر به خدا معرفى مى كرد، و در حقيقت اشاره به توحيد افعالى خدا بود، اين آيات مكمل آنها محسوب مى شود، زيرا اينها نيز اشاره به توحيد افعالى خدا است . تفسير نمونه جلد 7 صفحه 50))

در آيه پيش، سخن از نام مقدس خدا بود، و پرتوى از دانش بى‏كران او ترسيم گرديد، اينك در اين آيه مباركه در مورد يكتايى و قدرت شگرف او مى‏فرمايد:

هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِيَسْكُنَ إِلَيْهَا

روى سخن در آيه شريفه بافرزندان انسان است و به آنان توجه مى‏دهد كه اين خداى يكتاست كه شما را از پدرى به نام «آدم» آفريد و همسرش «حوا» را كه از جنس او بود، پديد آورد تا وى با او آرامش يابد.

فَلَمَّا تَغَشَّاهَا حَمَلَتْ حَمْلًا خَفِيفًا

پس زمانى كه آدم او را در آغوش كشيد، او به بارى سبك بار دارشد.

فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمَّا أَثْقَلَت دَّعَوَا اللَّهَ رَبَّهُمَا لَئِنْ آتَيْتَنَا صَالِحًا لَّنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ (189)

در دورانى اين بار سبك بود و او مى‏توانست به آسانى حركت و نشست و برخاست كند ولى هنگامى كه جنين رشد كرد و بزرگ شد، احساس سنگينى نمود. در اين شرايط هردو تن از آفريدگار هستى خواستند كه اگر به ما فرزندى شايسته كردار و يا نسلى شايسته ارزانى دارى، بى‏ترديد ما در برابر اين نعمت گران تو، هماره از سپاسگزاران بارگاهت خواهيم شد.

اين درخواست آنان بدان دليل بود كه در انديشه نجات خويش از وحشت و تنهايى بودند؛ چرا كه هرگاه يكى از آن دو به جايى مى‏رفت، ديگرى تنها و بدون همدم و همراه مى‏ماند.

گفتنى است كه وصف «صالح» را برخى به شايستگى جسمى و برخى به شايستگى اخلاقى و انسانى و در برابر تبهكار معنى كرده‏اند.

فولادوند: اوست آن كس كه شما را از نَفْس واحدى آفريد، و جفت وى را از آن پديد آورد تا بدان آرام گيرد. پس چون [آدم‌] با او [حوّا] درآميخت باردار شد، بارى سبك. و [چندى‌] با آن [بار سبك‌] گذرانيد، و چون سنگين‌بار شد، خدا، پروردگار خود را خواندند كه اگر به ما [فرزندى‌] شايسته عطا كنى قطعاً از سپاسگزاران خواهيم بود.

ناسپاسى

در ادامه سخن، به ناسپاسى فرزندان آدم پرداخته و مى‏فرمايد:

فَلَمَّا آتَاهُمَا صَالِحًا جَعَلَا لَهُ شُرَكَاءَ فِيمَا آتَاهُمَا

پس هنگامى كه خدا طبق تقاضايشان به آنان فرزندى شايسته ارزانى داشت، برايش درآنچه ارزانى داشته بود شريك قراردارند.

فَتَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ (190)

در اين فراز مفهوم آيه شريفه بيشتر گسترش مى‏يابد و علاوه بر آن پدر و مادرى كه به جاى سپاس به بارگاه خدا ناسپاسى كردند، همه شرك گرايان را نيز در برمى‏گيرد و به همه هشدار مى‏دهد كه خدا از آنچه آنان براى او شريك و همتا مى‏پندارند و برايش همانند مى‏گيرند برتر و بالاتر است.

فولادوند: و چون به آن دو، [فرزندى‌] شايسته داد، در آنچه [خدا] به ايشان داده بود، براى او شريكانى قرار دادند، و خدا از آنچه [با او] شريك مى‌گردانند برتر است.

((پاسخ به يك سؤ ال مهم

در اينكه منظور از اين «زوجين» كه در دو آيه بالا پيرامون آنها بحث شده كيست ؟ در ميان مفسران گفتگوى بسيار است :

آيا «نفس واحدة» و همسرش اشاره به «آدم» و «حوا» است ، در حالى كه آدم از پيامبران و حوا زن با ايمان و شايسته اى بود، آيا ممكن است آنها از مسير توحيد منحرف شده ، راه شرك پيموده باشند؟!

و اگر منظور غير آدم است و همه افراد بشر را شامل گردد با كلمه «واحدة» چگونه سازگار است ؟

از اين گذشته منظور از اين شرك چه نوع عمل يا تفكرى بوده كه از آنها سرزده است ؟

در پاسخ اين سؤ الات بايد گفت :

در تفسير اين آيات دو راه در پيش داريم كه شايد تمام سخنان گوناگون مفسران كه در تفسير اين آيه گفته اند ريشه اش به اين دو باز گردد.

نخست اينكه : مراد از «واحد» در آيه «واحد شخصى» است ، همانگونه كه در بعض آيات ديگر مانند آيه اول سوره نساء نيز به همين معنى آمده است . تفسير نمونه جلد 7 صفحه 51

اصولا «نفس واحدة» در قرآن مجيد در پنج مورد ذكر شده كه يك مورد آن آيه مورد بحث است و چهار مورد ديگر سوره نساء آيه يك ، سوره انعام آيه 98 لقمان آيه 28 و زمر آيه 6 مى باشد كه بعضى از آنها ارتباطى به بحث ما ندارد و بعضى مشابه آيه مورد بحث است ، بنابر اين آيات مورد بحث منحصرا اشاره به آدم و همسر او است .

در اين صورت مسلما منظور از شرك ، پرستش غير خدا و يا اعتقاد به الوهيت غير پروردگار نيست ، بلكه ممكن است چيزى از قبيل تمايل انسان به فرزندش بوده باشد، تمايلاتى كه گاهى او را از خداوند غافل مى سازد.

تفسير ديگر اينكه مراد از واحد، در اينجا «واحد نوعى» است ، يعنى خداوند همه شما را از يك نوع آفريد، همانطور كه همسران شما را نيز از جنس شما قرار داد.

در اين صورت اين دو آيه و آيات بعد اشاره به نوع انسانها است كه به هنگام انتظار تولد فرزند دست به دعا بر مى دارند و از خدا فرزند صالح و شايسته مى خواهند و همانند همه اشخاصى كه خود را در برابر مشكل يا خطرى مى بينند، با اخلاص كامل به درگاه خدا مى روند و با او عهد مى كنند كه پس از بر آمدن حاجات و حل مشكلشان شكرگزار باشند، اما به هنگامى كه فرزند متولد شد يا مشكل آنها بر طرف گرديد تمام عهد و پيمانها را به دست فراموشى مى سپارند، گاه مى گويند اگر فرزند ما سالم ، يا زيبا است ، به پدر و مادرش رفته ، و قانون وراثت است ! گاه مى گويند نوع تغذيه ما و شرائط ديگر خوب بوده و چنين محصولى داده ! و گاه به بتهائى كه مورد پرستش آنهاست روى مى آورند و مى گويند فرزند ما نظر كرده بت است !، و امثال اينگونه بحثها، و به طور كلى نقش آفرينش ‍ پروردگار را ناديده مى گيرند، و علت اصلى اين موهبت را تنها عوامل طبيعى و يا معبودهاى خرافى مى شمرند. تفسير نمونه جلد 7 صفحه 52

قرائنى در آيات فوق وجود دارد كه نشان مى دهد با تفسير دوم سازگارتر و مفهوم تر است زيرا اولا تعبيرات آيه حال همسرانى را بازگو مى كند، كه قبلا در جامعه اى مى زيسته اند و تولد فرزندان صالح و ناصالح را با چشم خود ديده بودند، لذا از خداى خود، فرزندانى از گروه اول تقاضا مى كردند، و اگر آيات مربوط به آدم و حوا باشد، هنوز فرزندى براى آنها به وجود نيامده و هنوز صالح و ناصالح وجود نداشت كه آنها از خداى خود فرزند صالح بخواهند.

ثانيا ضمائرى كه در آخر آيه دوم و آيات بعد وجود دارد همه ضمير جمع است و اين مى رساند كه منظور از ضمير تثنيه اشاره به دو گروه بوده است نه دو شخص .

ثالثا آيات بعد نشان مى دهد كه منظور از شرك در اين آيات شرك به معنى بت پرستى است نه محبت فرزند و امثال آنها و اين موضوع با حضرت آدم و همسرش سازگار نيست .

با توجه به اين قرائن روشن مى شود كه آيات فوق پيرامون نوع انسان و گروه «زوج» و «زوجه ها» سخن مى گويد. تفسير نمونه جلد 7 صفحه 53))

در اين آيه مورد بحث مى‏فرمايد:

أَيُشْرِكُونَ مَا لَا يَخْلُقُ شَيْئًا وَهُمْ يُخْلَقُونَ (191)

آيا پديده‏هايى را با خداى يكتا شريك مى‏سازند كه چيزى را نمى‏آفرينند و خود آفريده شده‏اند؟

در اين آيه شريفه آفريدگار هستى به سرزنش شرك گرايانى مى‏پردازد كه براى خداى يكتا همتا گرفته و در كنار او به پرستش بت‏هايى مى‏پردازند كه نه چيزى از پديده‏ها را آفريده‏اند و نه كارى كه در خور ستايش وپرستش باشد انجام مى‏دهند و خود پديده‏اى بيش نيستند.

گفتنى است كه واژه «ما» در موردپديده‏هاى فاقد شعور و خرد به كار مى‏رود و از كاربرد آن در آيه شريفه اين نكته دريافت مى‏گردد كه شرك گرايان مورد بحث، بت‏هاى بى‏جان را همتا و شريك خدا مى‏پنداشتند و نه شيطان را و بدان دليل در جمله «وهم يخلقون» ضمير «هم» به آنها برمى‏گردد كه روشن سازد كه بت‏ها و پرستشگرانشان از پديده‏هاى جهان آفرينش و مخلوق خدايند. امّا پاره‏اى بر آنند كه بدان دليل ضمير «هم» كه ويژه صاحبان خرد است به بت‏ها بر مى‏گردد كه آنان بت‏ها را تعظيم مى‏نمودند و آنها را به عنوان عاقل و قادر مى‏پرستيدند.

فولادوند: آيا موجوداتى را [با او] شريك مى‌گردانند كه چيزى را نمى‌آفرينند و خودشان مخلوقند؟

وَلَا يَسْتَطِيعُونَ لَهُمْ نَصْرًا وَلَا أَنفُسَهُمْ يَنصُرُونَ (192)

و چيزهايى را شريك خدا مى‏پندارند و مى‏پرستند كه نه مى‏توانند آنان را يارى رسانند و نه خود را كمك كنند و از خود دفاع نمايند. و چنين موجودى كه در نهايت ناتوانى و واماندگى است چگونه مى‏تواند معبود به حساب آيد و پرستيده شود؟

فولادوند: و نمى‌توانند آنان را يارى كنند و نه خويشتن را يارى دهند.

سپس رو به آنان نموده و مى‏فرمايد:

وَإِن تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدَى لَا يَتَّبِعُوكُمْ

و اگر آن معبودهاى دروغين را به راه هدايت و رشد هم فرا خوانيد، از شما پيروى نمى‏كنند ...

به باور «جبايى» منظور اين است كه اگر بت‏ها را به راه هدايت و نجات فراخوانيد، از شما پيروى نمى‏كنند؛ چرا كه آنها به اندازه‏اى ناتوان و وامانده‏اند كه نه مى‏توانند كسى را راه نمايند و نه خود مى‏توانند راه يابند و هدايت پذيرند.

امّا به باور «حسن» منظور اين است كه اگر شرك گرايان را كه بر كفر و شرك خويش اصرار مى‏ورزند، به توحيد و يكتا پرستى فراخوانيد، ايمان نمى‏آورند، چنانكه مى‏فرمايد: بر آنان يكسان است كه بيمشان دهى يا ندهى، آنان ايمان نخواهند آورد. سواء عليهم أانذرتهم ام لم تنذرهم...(66)

در آخرين فراز از آيه مورد بحث مى‏افزايد:

سَوَاءٌ عَلَيْكُمْ أَدَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنتُمْ صَامِتُونَ (193)

به هر حال، خواه آنها را بخوانيد و يا خاموش باشيد و نخوانيد براى شما يكسان است.

گفتنى است كه در آيه شريفه واژه «صامتون» به جاى فعل به كار رفته است تاهم گذشته را شامل گردد و هم حال را.

فولادوند: و اگر آنها را به [راه‌] هدايت فراخوانيد، از شما پيروى نمى‌كنند. چه آنها را بخوانيد يا خاموش بمانيد، براى شما يكسان است.

تفسیر نور:

1- گوهر وجودى زن و مرد يكى است. «وجعل منها زوجها»

2- ازدواج و همسر، عامل آرامش روح و زندگى است وناآرامى‏هاى روانى را برطرف مى‏كند. «ليسكن اليها»

3- اساس زندگى بر انس و الفت است، نه اختلاف و شقاق. «ليسكن اليها»

4- مسائل جنسى را با كنايه بيان كنيم. «تغشّاها»

5 - آميزش زن و شوهر بايد در پنهانى باشد. «تغشّاها»

6- رشد جنين، تدريجى است، تا زن آمادگى داشته باشد. «خفيفاً، أثقلت»

7- تا بار انسان سنگين نشود، متوجّه مسئوليّت خود نمى‏شود. «فلما أثقلت دعوا»

مشكلات، وسيله‏ى توجّه به خدا و پيدايش حالت روحى و معنوى و آماده نمودن دل و وجدان انسان است. مانند زنان باردار كه چون از تقدير الهى بى‏خبرند دائم در اضطراب به سر مى‏برند و پذيراى هرگونه موعظه و راهنمايى مى‏باشند.

8 - پدر و مادر در سرنوشت فرزند، احساس مسئوليّت مى‏كنند. «دَعَوا»

9- انسان فطرتاً ميل به بقاى نسل و فرزند دارد. «آتيتنا»

10- فرزند را از خدا بدانيم، نه از وسائل ديگر يا خودمان. «آتيتنا»

11- آميزش جنسى تنها براى لذّت و شهوت نيست، بلكه براى بقا و دوام نسل صالح است. «صالحاً»

12- انسان فطرتاً به دنبال صلاح و اصلاح است، نه بى‏تفاوتى وفساد. «آتينا صالحاً» و نفرمود: «آتيتنا ولداً».

13- براى صلاح و تربيت صحيح فرزند، بايد پيش از تولّد او اقدام كرد و از خدا استمداد نمود. «فلمّا اثقلت دعوا اللّه ربّهما لئن آتيتنا صالحا»

1- فرزند، مربوط به پدر و مادر، هر دو است. «آتاهما»

2- خداوند، فرزندِ شايسته و صالح مى‏دهد، اين ماييم كه سبب انحراف فرزندان مى‏شويم. «آتاهما صالحاً»

3- انسان‏ها در تنگناها متعهّد مى‏شوند، «لنكوننّ من الشاكرين»، امّا در حال گشايش، بى‏وفايند. «جعلا له شركاء»

4- فرزند، موهبتى الهى است، پدر و مادر نبايد براى خود، يا دكتر و يا ديگران، نقش استقلالى در شكل و قيافه و يا سلامت فرزند قائل شوند كه آن نوعى شرك است. «جعلا له شركاء»

5 - اوّلين شرط معبود، قدرت او بر آفرينش است. در دنياى علم و صنعت، هنوز ميليون‏ها نفر بت‏پرستند. «أيشركون ما لا يخلق»

ممكن است معناى «تدعوهم الى الهدى» اين باشد كه اگر از آنان بخواهيد شما را راهنمايى كنند، اجابت نمى‏كنند. به هرحال گرچه سخن در مورد بت‏هاى بى‏عقل و جان مى‏باشد، امّا در آيه جمع ذوى‏العقول بيان شده تا پرده از اين پندار باطل مشركان بردارد كه آنها را عاقل، بلكه فوق عقل دانسته و مى‏پرستيدند و از آنها استمداد مى‏كردند.

قرآن، بارها با تعبيرات گوناگون همچون: «لايستطيعون لهم نصراً» و «لايملكون لانفسهم نفعاً»، <388> ما را از توجّه استقلالى به توان و قدرتِ اشيا يا افراد، نهى كرده است.

1- چيزهايى كه نه توان يارى‏رسانى دارند و نه مى‏توانند از خود دفاع كنند، شايسته‏ى پرستش نيستند. «و لا يستطيعون ...»

2- حتّى پرستش انسان‏هاى ديگر، توجيه ندارد، چه رسد به پرستش اشيا و موجوداتِ كمتر از انسان، كه توان هيچ راهنمايى و حمايتى ندارند. «اِن تدعوهم الى الهُدى لايتّبعوكم»

الجدول:

سورة الأعراف (7) :

هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِيَسْكُنَ إِلَيْهَا فَلَمَّا تَغَشَّاهَا حَمَلَتْ حَمْلًا خَفِيفًا فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمَّا أَثْقَلَت دَّعَوَا اللَّهَ رَبَّهُمَا لَئِنْ آتَيْتَنَا صَالِحًا لَّنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ (189)

الإعراب:

(هو) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (الذي) اسم موصول مبنيّ في محلّ رفع خبر (خلق) فعل ماض و (كم) ضمير مفعول به، والفاعل هو، ضمير مستتر (من نفس) جارّ ومجرور متعلّق ب (خلقكم) ، (واحدة) نعت لنفس مجرور (الواو) عاطفة (جعل) مثل خلق (من) حرف جرّ و (ها) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (جعل) بتضمينه معنى خلق (زوج) مفعول به منصوب و (ها) ضمير مضاف إليه (اللام) للتعليل (يسكن) مضارع منصوب بأن مضمرة بعد اللام، والفاعل هو (إليها) مثل منها متعلّق ب (يسكن) بتضمينه معنى يأوي.

 (الفاء) عاطفة (لمّا) ظرف بمعنى حين متضمّن معنى الشرط في محلّ نصب متعلّق بالجواب حملت (تغشّى) فعل ماض مبنيّ على الفتح المقدّر على الألف، والفاعل هو و (ها) ضمير مفعول به (حملت) فعل ماض.. و (التاء) تاء التأنيث، والفاعل ضمير مستتر تقديره هي (حملا) مفعول مطلق منصوب  ، (خفيفا) نعت منصوب (الفاء) عاطفة (مرّت) مثل حملت (الباء) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (مرّت) ، (الفاء) عاطفة (لمّا) مثل الأول (أثقلت) مثل حملت (دعوا) فعل ماض ... و (الألف ضمير في محلّ رفع فاعل (الله) لفظ الجلالة مفعول به منصوب (ربّ) بدل من لفظ الجلالة أو نعت له منصوب و (هما) ضمير متّصل في محلّ جرّ مضاف إليه (اللام) موطّئة للقسم (إن) حرف شرط جازم (آتيت) فعل ماض مبنيّ على السكون في محلّ جزم فعل الشرط ...

و (التاء) ضمير فاعل و (نا) ضمير مفعول به أوّل (صالحا) مفعول به ثان منصوب  ، (اللام) لام القسم (نكوننّ) مضارع مبنيّ على الفتح في محلّ رفع ... والنون نون التوكيد، واسمه ضمير مستتر تقديره نحن (من الشاكرين) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف خبر نكوننّ.

فَلَمَّا آتَاهُمَا صَالِحًا جَعَلَا لَهُ شُرَكَاءَ فِيمَا آتَاهُمَا فَتَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ (190)

الإعراب:

(الفاء) عاطفة (لمّا آتاهما) مثل لمّا تغشّاها (صالحا) مثل الأول (جعلا) فعل ماض.. و (الألف) ضمير متصل مبنيّ في محلّ رفع فاعل (اللام) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف مفعول ثان لفعل جعلا ... (شركاء) مفعول به منصوب، ومنع من التنوين لأنه ملحق بالمؤنث المنتهي بألف التأنيث الممدودة على وزن فعلاء (في) حرف جرّ (ما) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق بشركاء (آتاهما) مثل الأول. (الفاء) استئنافيّة (تعالى) فعل ماض مبنيّ على الفتح المقدّر على الألف (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (عن) حرف جرّ (ما) مثل الأول، والجارّ متعلّق ب (تعالى) ، (يشركون) مضارع مرفوع.. والواو فاعل.

أَيُشْرِكُونَ مَا لَا يَخْلُقُ شَيْئًا وَهُمْ يُخْلَقُونَ (191)

الإعراب:

(الهمزة) للاستفهام التوبيخيّ (يشركون) مضارع مرفوع.. والواو فاعل (ما) اسم موصول مبنيّ في محلّ نصب مفعول به (لا) نافية (يخلق) مضارع مرفوع، والفاعل ضمير مستتر تقديره هو وهو العائد (شيئا) مفعول به منصوب (الواو) حاليّة (هم) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (يخلقون) مضارع مبنيّ للمجهول مرفوع.. والواو نائب الفاعل.

وَلَا يَسْتَطِيعُونَ لَهُمْ نَصْرًا وَلَا أَنفُسَهُمْ يَنصُرُونَ (192)

الإعراب:

(الواو) عاطفة (لا) نافية (يستطيعون) مثل يشركون (اللام) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف حال من (نصرا) وهو مفعول به منصوب (ولا) مثل الأول (أنفس) مفعول به مقدّم منصوب و (هم) ضمير مضاف إليه (ينصرون) مثل يشركون.

وَإِن تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدَى لَا يَتَّبِعُوكُمْ سَوَاءٌ عَلَيْكُمْ أَدَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنتُمْ صَامِتُونَ (193)

الإعراب:

(الواو) عاطفة (إن) حرف شرط جازم (تدعوا) مضارع مجزوم فعل الشرط وعلامة الجزم حذف النون.. والواو فاعل و (هم) ضمير مفعول به (إلى الهدى) جارّ ومجرور متعلّق ب (تدعوهم) ، وعلامة الجرّ الكسرة المقدّرة على الألف (لا) نافية (يتّبعوا) مضارع مجزوم جواب الشرط وعلامة الجزم حذف النون ... والواو فاعل و (كم) ضمير مفعول به (سواء) خبر مقدّم مرفوع (على) حرف جرّ و (كم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بسواء (الهمزة) حرف مصدريّ للتسوية (دعوتم) فعل ماض مبنيّ على السكون ... و (تم) ضمير فاعل و (الواو) زائد حرف إشباع حركة الميم قبله و (هم) ضمير مفعول به.