نگرشى بر واژه های آیات 188 سوره اعراف :
تنها او از ژرفاى دلها آگاه است
نگرشى بر واژه های آیات 188 سوره اعراف :
شاءن نزول :
((بعضى از مفسران (مانند مرحوم طبرسى در مجمع البيان ) نقل كرده اند كه اهل مكه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) گفتند تو اگر با خدا ارتباط دارى آيا پروردگار تو را از گرانى و ارزانى اجناس در آينده با خبر نمى سازد كه از اين طريق بتوانى آنچه به سود و منفعت است تهيه كنى و آنچه به زيان است كنار بگذارى و يا از خشكسالى ، و يا پر آبى مناطق مختلف آگاه سازد تا به موقع از مناطق خشك به سرزمينهاى پر بركت كوچ كنى ؟! در اين هنگام آيه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت .تفسير نمونه جلد 7 صفحه 44))
در آيه گذشته سخن در مورد دانش و آگاهى از لحظه فرارسيدن رستاخيز بود، اينك در اين آيه شريفه روشنگرى مىكند كه اين تنها خداى يكتاست كه از رازها و اسرار درون آگاه است و آنچه در اعماق دلها و درون سينهها و ژرفاى جانها نهفته است همه را مىداند نه هيچ كس ديگر.
قُل لَّا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ
آوردهاند كه مردم مكّه به پيامبر گرامى گفتند: آيا خدا از ترقى قيمت كالاها تو را آگاه نمىسازد تا آنهايى كه مطلوب است خريدارى كنى و سود سرشارى از آنِ خود سازى؟ و آيا به تو پيام نمىدهد كه كدامين سرزمين دچار خشكسالى و قحطى مىگردد تا به نقاط پرناز و نعمت كوچ كنيم؟
در پاسخ آنان اين آيه شريفه بر قلب مصفاى پيامبر فرود آمد كه: هان اى پيامبر بگو: جز آنچه خداى يكتا بخواهد و در اختيار من قرار دهد، من اختيار هيچ سودى و زيانى رابراى خود ندارم.
وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ
من از دانش غيب، تنها چيزهايى را كه خدا بخواهد و به من بياموزد آگاهى دارم، و اگر از نزد خود چيزى مىدانستم، در سالهاى پرنعمت و فراوانى امكانات و كالاها آنچه لازم بود براى سالهاى قحطى و تنگى ذخيره مىكردم و در روزهاى فراوانى و ارزانى مىخريدم و براى روزهاى گرانى انبار مىكردم.
به باور «مجاهد» و «ابن جريح» منظور اين است كه: اگر غيب مىدانستم، پيش از فرارسيدن آخرين لحظات زندگى و آمدن مرگ، كارهاى شايسته بسيارى انجام مىدادم و آنچه برتر و پاداشش شكوهبار تر بود آن را برمىگزيدم.
امّا به باور «زجاج» منظور اين است كه: اگر غيب مىدانستم، هر آنچه در مورد رستاخيز و ديگر موضوعات پرسيده مىشد همه را پاسخ مىدادم.
((از آنجايى كه سوال ايشان از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و اينكه وى ايشان را از غيب خبر دهد حكايت مى كرد از اينكه ايشان ادعاى نبوت آنجناب را ادعاى علم به غيب تلقى كرده اند، و چون علم به غيب حقيقتش از خدا است ، و اگر غير او هم چيزى از آن دارد به تعليم خدا و وحى او است لذا دستور داد تا پيغمبرش خود را از ادعاى داشتن علم به غيب برى ساخته ، و اين اشتباه را از ذهن ايشان بيرون كند.
سبب حقيقى اختصاص علم غيب به خداى تعالى اين است كه غير او هر چه باشد وجودش محدود است ، و ممكن نيست كه از حدش بيرون شده و به آنچه كه خارج از حد او و غايت از او است آگاه شود، و معلوم است كه هيچ موجودى غير محدود و غير متناهى و محيط به تمام اشياء نيست مگر خداى تعالى ، پس تنها او عالم به غيب است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 485
و ليكن از آنجايى كه سؤ ال كنندگان از رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) فهم ساده و عاميانه شان قاصر از درك اين معنا بوده لذا خداى تعالى دستور داده كه جواب ايشان را طورى بدهد كه در خور فهم ايشان باشد، و آن اين است كه بگويد: علم غيب آدمى را به تمامى خير و شرها واقف مى سازد، و عاده معقول نيست كسى كه به همه خير و شرها اطلاع دارد از اطلاعات خود استفاده نكند، و اگر كسى تمامى خيرات را به خود جلب نكرده و همه شرور را از خود دفع نمى كند بايد بفهميم كه قطعا علم غيب نداشته است .
پس جمله « قل لا املك لنفسى « در صدر آيه توصيف رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) است از خود بنحوى كه با نتيجه داشتن علم غيب منافات داشته باشد: « و لو كنت اعلم الغيب ...« ، بيان نتيجه داشتن علم غيب است ، تا اين دو فصل از آيه نتيجه دهد كه وى علم به غيب ندارد، آنگاه جمله « ان انا الا نذير« بيان حقيقت حال آنجناب در ادعائى است كه مى كند، و آن اين است كه من فقط مدعى رسالتم و با اين ادعا ادعاى ديگرى ندارم .))
وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ
و به من آسيبى نمىرسيد و گرفتار زيان و تهيدستى نمىگرديدم.
به باور برخى منظور اين است كه: اگر غيب مىدانستم، به پندار شما جنون نداشتم، يا با تكذيب شما رو به رو نمىشدم؛ چرا كه اگر همه چيز را مىدانستم و به شما مىگفتم رسالتم را گواهى مىكرديد. و از ديدگاه پارهاى، ديگر از سوى دشمن زيانى به من نمىرسيد؛ چرا كه در صورت آگاهى از غيب خود را از همه رويدادهاى ناخوشايند حفظ مىكردم.
إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (188)
من براى مردمى كه ايمان مىآورند، تنها هشدار دهنده از عذاب ونويد رسان به پاداش پرشكوه كارهاى شايستهام.
با اين كه آن حضرت پيامبر خدا براى همه مردم و تمامى عصرها ونسلهاست، در آيه شريفه خود را بيم رسان و بشارتگر براى مردم با ايمان عنوان مىسازد، و اين بدان دليل است كه تنها اين گروه از پيام و هشدار او بهره مىبرند و نه ديگران.
فولادوند: بگو: «جز آنچه خدا بخواهد، براى خودم اختيار سود و زيانى ندارم، و اگر غيب مىدانستم قطعاً خير بيشترى مىاندوختم و هرگز به من آسيبى نمىرسيد. من جز بيمدهنده و بشارتگر براى گروهى كه ايمان مىآورند، نيستم.»
تفسیر نور:
در قرآن و روايات، مطالبى بيان شده است كه نشان مىدهد انبيا و اولياى الهى علم غيب داشتهاند، همچنين آيات و رواياتى نظير همين آيه به چشم مىخورد كه نشانگر آن است كه آنان علم غيب ندارند! جمع ميان اين دو دسته آيات و روايات به چند صورت است:
الف: آنجا كه مىفرمايد علم غيب نمىدانند، مراد آن است كه آن بزرگواران از پيش خود غيب نمىدانند و آنجا كه مىگويد غيب مىدانند، يعنى با اراده و الهام و وحى خدا مىدانند، نظير آنكه مىگوييم: فلان شهر نفت ندارد يا نفت دارد كه مراد ما از نداشتن اين است كه زمين آن نفتخيز نيست، يعنى از خود نفتى ندارد و مراد از داشتن نفت آن است كه به وسيلهى لوله و ماشين و كشتى و قطار، نفت به آنجا مىرسد.
ب: علم غيب، دو گونه است كه انبيا بخش اعظم آن را مىدانند، نظير اخبارى كه قرآن به نام غيب به پيامبر اسلام وحى فرمود: «تلك من انباء الغيب نوحيها اليك» <385> و بخشى از علم غيب مخصوص خداوند است و هيچ كس از آن اطّلاعى ندارد، نظير علم به زمان برپايى قيامت. پس آنجا كه نمىدانند يعنى بخش مخصوص به خداوند را نمىدانند و آنجا كه مىدانند، يعنى بخشى ديگر را مىدانند.
ج: مخاطبين آن بزرگواران متفاوت بودند؛ بعضى اهل غلوّ و مبالغه بودند كه پيامبران و ائمّه اطهار عليهم السلام به آنان مىفرمودند: ما غيب نمىدانيم تا دربارهى آنان مبالغه نكنند. و بعضى در معرفت آن بزرگواران ناقص بودند، كه پيامبر و امام، براى رشد آنان، گوشهاى از علم غيب خود را عرضه مىكردند.
د: مراد از نداشتن علم غيب، نداشتن حضور ذهنى است. ولى به فرمودهى روايات براى امامان معصوم عمودى از نور است كه با مراجعه به آن از همه چيز آگاهى پيدا مىكنند. نظير انسانى كه مىگويد من شمارهى تلفن فلانى را نمىدانم، ولى دفترچه راهنمايى دارد كه مىتواند با مراجعه به آن همهى شمارهها را بداند.
ه : آگاهى از غيب، همه جا نشانهى كمال نيست، بلكه گاهى نقص است. مثلاً شبى كه حضرت على عليه السلام در جاى پيامبر صلى الله عليه وآله خوابيدند، اگر علم داشتند كه مورد خطر قرار نمىگيرند، كمالى براى آن حضرت محسوب نمىشد، زيرا در اين صورت، همه حاضر بودند جاى آن حضرت بخوابند. در اينجا كمال به ندانستن است.
و: خداوند علم غيبى را كه توقّع سود و زيان در آن است، به آنان مرحمت نمىكند. نظير همين آيهى مورد بحث، ولى در مواردى كه هدف از علم غيب، ارشاد و هدايت مردم باشد، خداوند آنان را آگاه مىسازد، همانگونه كه عيسى عليه السلام به ياران خود فرمود: من مىتوانم بگويم كه شما مردم در خانهى خود نيز چه چيزى را ذخيره كردهايد. «و ماتدّخرون فى بيوتكم» <386>
بعضى مفسران گفتهاند كه اهل مكّه به رسولخدا صلى الله عليه وآله گفتند: اگر با خدا ارتباط دارى، چرا از گرانى و ارزانى اجناس در آينده با خبر نمىشوى تا بتوانى سود و منفعتى بدست آورى و آنچه به زيان شماست، كنار بگذارى، كه آيات فوق نازل شد. <387>
1- هر كه ايمانش بيشتر باشد، نسبت به تكليف وخواست الهى تسليمتر است و خود بيشتر احساس عجز مىكند. «لا أملك لنفسى ...»
2- همهى سود و زيانها را به اراده و خواست خدا بدانيم. «الاّ ما شاء اللّه»
3- پيامبر از پيش خود و براى زندگى شخصى خويش، غيب نمىداند. اخبار غيبى به عنوان پيامبر بودن به او داده شده، آن هم از سوى خدا. «لو كنت ...»
4- زمان برپايى قيامت، از امور غيبى است. «يسئلونك عن الساعة... و لو كنت اعلم الغيب»
5 - شناخت آينده، زمينهساز رفاه و آسايش، و جهل به آن، زمينهساز زيان و مشكلات است. «لو كنت اعلم الغيب لاستكثرت...»
6- زندگانى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مانند مردم ديگر، آميخته با رنج و سختى بود. «و ما مسّنى السوء»
7- پيامبر صلى الله عليه وآله مژدهرسان و بيم دهندهى همهى بشر است، امّا تنها مؤمنان كه تحت تأثير قرار مىگيرند. «نذير و بشير لقوم يؤمنون»
الجدول:
سورة الأعراف (7) :
قُل لَّا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (188)
الإعراب:
(قل) مثل السابق (لا) حرف نفي (أملك) مضارع مرفوع، والفاعل أنا (لنفس) جارّ ومجرور متعلّق بفعل أملك- أو بحال من (نفعا) ، وعلامة الجرّ الكسرة المقدّرة على ما قبل الياء، و (الياء) ضمير مضاف إليه (نفعا) مفعول به منصوب (الواو) عاطفة (لا) زائدة لتأكيد النفي (ضرّا) معطوف على (نفعا) منصوب (إلّا) حرف استثناء (ما) اسم موصول في محلّ نصب على الاستثناء المتصل أو المنقطع (شاء) فعل ماض (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (الواو) عاطفة (لو) حرف شرط غير جازم (كنت) فعل ماض ناقص- ناسخ- مبنيّ على السكون.. و (التاء) ضمير اسم كان (أعلم) مثل أملك (الغيب) مفعول به منصوب (اللام) واقعة في جواب لو (استكثرت) فعل ماض وفاعله (من الخير) جارّ ومجرور متعلّق ب (استكثرت) ، (الواو) عاطفة (ما) حرف نفي (مسّني) فعل ماض.. و (نون) الوقاية و (ياء) المتكلّم مفعول به (السوء) فاعل مرفوع (إنّ) حرف نفي (أنا) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (إلّا) أداة حصر (نذير) خبر مرفوع (الواو) عاطفة (بشير) معطوف على نذير مرفوع(لقوم) جارّ ومجرور متعلّق ببشير (يؤمنون) مضارع مرفوع.. والواو فاعل.