نيكوترين نام‏ها تنها از آن خداست

نگرشى بر واژه‏ های آیات  180-181  سوره اعراف :

اسم: نام و واژه‏اى كه به طور اشاره بر مفهومى دلالت نمايد.(( كلمه « اسم » بحسب لغت چيزى را گويند كه بوسيله آن انسان بسوى چيزى راه پيدا كند، چه اينكه علاوه بر اين دلالت ، معناى وصفى اى را هم افاده بكند مانند لفظى كه حكايت كند از معناى موجود در آن چيز، و يا صرف اشاره به ذات آن چيز باشد مانند زيد و عمرو و مخصوصا اسم هاى مرتجل كه قبلا سابقه وصفى نداشته و تنها اشاره به ذات دارد.المیزان ))

الحاد: انحراف از راه راست. لحد قبر هم بهمين مناسبت است كه در كنار قبر است.

در اين آيه شريفه به نام هاى پاك و مقدّس خدا اشاره مى‏كند ومى‏فرمايد:

وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى

و شايسته ترين و نيكوترين نام‏ها از آن خداست؛ چرا كه همه نام هاى او از جواد گرفته تا رزّاق، غفور، كريم، رحيم و... همه و همه مقدّس و پسنديده و الهام بخش و پرمعناست.

((مراد از « اسماءحسنى »

و توصيف اسماء خدا به وصف « حسنى « كه مونث احسن است دلالت مى كند بر اينكه منظور از اين اسماء، قسم اول از معناى اسم است ، يعنى آن اسمائى است كه در آنها معناى وصفى مى باشد، مانند آن اسمائى كه جز بر ذات خداى تعالى دلالت ندارد،اگر چنين اسمائى در ميان اسماى خدا وجود داشته باشد، آنهم نه هر اسم داراى معناى وصفى ، بلكه اسمى كه در معناى وصفيش حسنى هم باشد، باز هم نه هر اسمى كه در معناى وصفيش حسن و كمال نهفته باشد

ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 448

بلكه آن اسما ئى كه معناى وصفيش وقتى با ذات خداى تعالى اعتبار شود از غير خود احسن هم باشد، بنابراين شجاع و عفيف هر چند از اسمائى هستند كه داراى معناى وصفى اند و هر چند در معناى وصفى آنها حسن خوابيده ليكن لايق به ساحت قدس خدا نيستند، براى اين كه از يك خصوصيت جسمانى خبر مى دهند، و به هيچ وجه ممكن نيست اين خصوصيت را از آنها سلب كرد (و كارى كرد كه وقتى اسم شجاع و عفيف برده مى شود جسمانيت موصوف به ذهن نيايد) و اگر چنين كارى ممكن بود البته اطلاق آنها بر ذات خداى تعالى هيچ عيبى نداشت (و ممكن بود به خداى تعالى هم اسم شجاع و عفيف و امثال آن را اطلاق كرد) مانند جواد، عدل و رحيم .

پس لازمه اينكه اسمى از اسماء خدا بهترين اسماء باشد اين است كه بر يك معناى كمالى دلالت كند، آنهم كمالى كه مخلوط با نقص و يا عدم نباشد، و اگر هم هست تفكيك معناى كمالى از آن معناى نقصى و عدمى ممكن باشد، پس هر اسمى كه در معناى آن احتياج و عدم و يا فقدان نهفته باشد مانند اساميى كه بر اجسام و جسمانيات و افعال زشت و معانى عدمى اطلاق مى شود اسماى حسنى نبوده اطلاقش بر ذات پروردگار صحيح نيست .))

((حقيقت بهترين اسم ها فقط و فقط از خداى سبحان است

پس خداى تعالى عالم ، قادر و حى است ، ولى نه مثل عالم و قادر و حى بودن ما، بلكه به علم و قدرت و حياتى كه لايق به ساحت قدس او است ، و آن همانطور كه گفته شد حقيقت اين معانى كماليه است مجرد از نقائص .

در جمله « و لله الاسماء الحسنى « كه « لله « خبر است مقدم ذكر شده و اين خود حصر را مى رساند (و معناى جمله اين است : تنها براى خدا است اسماء حسنى ).

« اسماء« هم با « الف و لام « آمده و هر جمعى كه « الف و لام « بر سرش در آيد عموميت را مى رساند و معناى آن اين است كه هر اسم احسن كه در وجود باشد از آن خدا است و احدى در آن با خدا شريك نيست ، و چون خود خداى تعالى همين معانى را بغير خود هم نسبت مى دهد و مثلا غير خود را نيز عالم ، قادر، حى و رحيم مى داند لذا تنها براى خدا بودن آنها معنايش اين است كه حقيقت اين معانى فقط و فقط براى خدا است و كسى در آنها با خدا شركت ندارد. و ظاهر آيات بلكه صريح بعضى از آنها اين معنا را تاييد مى كند، مانند جمله « ان القوه لله جميعا« و جمله « فان العزه لله جميعا« و جمله « و لا يحيطون بشى ء من علمه الا بما شاء« و جمله « هو الحى لا اله الا هو« بطورى كه ملاحظه مى كنيد، از اين آيات بر مى آيد كه حقيقت هر اسم احسنى تنها و تنها از خداست ، و كسى در آنها شريك او نيست مگر به همان مقدارى كه او تمليك به اراده و مشيت خود كند.

ظاهر كلام خداى تعالى در هر جا كه ذكرى از اسماء خود كرده نيز اين معنى را تاييد مى كند، مانند آيه « الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى « و آيه « قل ادعوا الله او ادعوا الرحمان اياما تدعوا فله الاسماء الحسنى « و آيه « له الاسماء الحسنى يسبح له ما فى السموات و الارض «

و ظاهر همه اين آيات اين است كه هر اسم احسنى حقيقتش تنها براى خدا است و بس . ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 450))

اقسام نام‏ها

 نام‏هاى پاك و مقدس آفريدگار هستى بر سه بخش قابل تقسيم است:

1 - بخشى از نام هاى پاك خدا، بيانگر صفات ذات پاك اويند؛ نام‏هايى چون عالم، قادر، حىّ، اللّه، سميع، بصير، قديم و... از اين جمله‏اند.

2 - بخش دوّم بيانگر صفات فعل يا كارهايى هستند كه انجام مى‏دهد؛ نام هايى چون خالق، رازق، مبدع، مميت، محيى و... از اين جمله‏اند.

3 - و برخى از نام هاى مقدس او نيز بيانگر پاك شمردن ذات بى‏همتاى او از عيوب و نقايصى است كه شرك گرايان به او نسبت مى‏دهند. نام هاى چون احد، واحد، غنى، قدوس و... از اين جمله‏اند.

به هرحال برخى بر آنند كه منظور از «نام هاى نيكوتر» آن نام هاى مقدّسى است كه انسان را بيشتر به سوى ذات پاك او جذب مى‏كند؛ نام هايى چون رحيم، غفور، ودود و... نه آن نام هاى مقدسى كه نشانگر خشم و عدل و انتقام گرفتن او از ستمكاران و ظالمان است.

 فَادْعُوهُ بِهَا

پس خدا را با آن نام ها بخوانيد و از ژرفاى جان بگوييد: يا اللّه، يا رحمان، يا رحيم، يا خالق. گفتنى است كه همه نام هاى خدا بيانگر اوصاف او و به منزله اشاره به حضور ذات پاك او، و الهام بخش وانسان ساز و درس آموزند.

در روايت است كه: انّ لله تسعة و تسعين اسماً من احصاها دخل الجنة...(53)

براى خدا نود و نه نام است، هر كس آنها را آن گونه كه هست فراگيرد و با عرفان و ايمان آنها را بشمارد و از آنها درس گيرد، به بهشت پرطراوت و زيباى او درخواهد آمد.

((معناى جمله : « فادعوه بها« اين است كه خدا را با اعتقاد به اتصاف او به صفات حسنهو معناى جميله عبادت كنيد.

و اينكه فرمود: « فادعوه بها« يا از دعوت به معناى نام نهادن است همچنانكه مى گوييم : « من او را زيد خواندم و تو را اباعبدالله « خواندم يعنى او را به آن اسم و تو را به اين اسم نام نهادم ؛ و يا از دعوت به معناى ندا است ، و معنايش اين است كه خدا را به اسماء حسنايش ندا كنيد مثلا بگوييد: « اى رحمان اى رحيم و...« و يا از دعوت به معناى عبادت است و معنايش اين است كه خدا را عبادت كنيد با اعتقاد به اينكه او متصف به اوصاف حسنه و معانى جميله اى است كه اين اسماء دلالت بر آن دارد.

مفسرين همه اين چند معنا را براى دعوت احتمال داده اند، و ليكن كلام خود خداى تعالى در موارد مختلفى كه دعاى خود او را ذكر مى كند مويد همين معناى اخير است ، مانند: « قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن اياما تدعوا فله الاسماء الحسنى « و آيه « و قال ربكم ادعونى استجب لكم ان الذين يستكبرون عن عبادتى سيدخلون جهنم داخرين « وجه تاييد اين است كه اول دعا را ذكر كرده و در بعد همان دعا را به عبادت بدل آورده و فهمانده كه عبادت و دعا يكى است . ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 451))

 وَذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمَائِهِ

((كلمه « لحد« و « الحاد« هر دو به يك معنا مى باشد، و آن ميل از حد وسط به يكى از دو طرف افراط و تفريط است ، لحد قبر را هم به همين مناسبت لحد مى گويند، چون لحد هم در يك طرف قبر قرار دارد به خلاف « ضريح « كه در وسط قبر است و « يلحدون « چه از ثلاثى مجرد بوده و به فتح « يا« قرائت شود، و چه به ضم « يا« و از باب افعال به يك معنا است ، و از بعضى از لغويين نقل شده كه گفته اند به يك معنا نيست بلكه از ثلاثى مجرد به معناى ميل به يكى از دو طرف ، و از باب افعال به معناى جدال و مغلوب ساختن طرف است . ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 452))

در تفسير اين فراز ديدگاه‏ها متفاوت است:

1 - به باور برخى از جمله «ابن عباس» منظور اين است كه آن كسانى كه نام هاى مقدّس و الهام بخش خدا را از مفاهيم و معانى حقيقى آن برمى‏گردانند و بر روى بت‏هاى خود مى‏گذارند، و يا آن نام هاى مقدّس را تحريف و تغيير مى‏دهند، و يا به پندار احمقانه خود نام بت‏هايى چون «لات»، «عزّى» و «منات» را از نام هاى مقدّس اللّه، عزيز و منّان برمى‏گيرند، همه اين گمراهان را رها كن.

2 - امّا به باور برخى منظور اين است كه آن گمراهانى را كه خدا يكتا را به نام هايى مى‏خوانند كه در خور مقام والاى او نيست، آنان را رها كن.

3 - و از ديدگاه «جبايى» منظور اين است كه كسانى را كه مسيح را پسر خدا مى‏نامند رهاكن.

گفتنى است كه ديدگاه دوّم، از ميان سه ديدگاه مورداشاره بهتر است. از آيه شريفه اين نكته دريافت مى‏گردد كه آفريدگار هستى را تنها بايد با نام هايى كه در خور ذات پاك اوست و خودش خوانده است بخوانيم.

سَيُجْزَوْنَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ (180)

به زودى آنان در برابر آنچه انجام مى‏دادند در سراى آخرت كيفر خواهند شد. پاره‏اى بر آنند كه در دنيا و آخرت كيفر داده مى‏شوند.

((« سيجزون ...« اگر در صدر اين جمله واو عاطفه به كار برده نشده براى اين است كه اين جمله به منزله جواب از سؤ ال مقدر است ، كانه وقتى فرمود: « و واگذار آن كسانى را كه در اسماى او الحاد مى ورزند« كسى پرسيده است سرانجام حال ايشان چه مى شود؟ جواب مى دهد به اينكه : « سيجزون ما كانوا يعملون « . ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 452))

فولادوند: و نامهاى نيكو به خدا اختصاص دارد، پس او را با آنها بخوانيد، و كسانى را كه در مورد نامهاى او به كژى مى‌گرايند رها كنيد. زودا كه به [سزاى‌] آنچه انجام مى‌دادند كيفر خواهند يافت.

دو نشان اساسى از بهشتيان

اينك در اين آيه شريفه آفريدگار هستى به دو نشان اساسى و بنيادى از بهشتيان مى‏پردازد و روشنگرى مى‏كند كه:

وَمِمَّنْ خَلَقْنَا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُونَ (181)

و از ميان كسانى كه آفريده‏ايم، گروهى هستند كه مردم را به توحيد گرايى و يكتاپرستى و حق و عدالت فرا مى‏خوانند و خود به گونه‏اى به آن ايمان دارند كه در ميدان عمل نيز بر اساس حق و عدالت داورى و حكومت مى‏كنند.

از پيامبر گرامى آورده‏اند كه فرمود:

هى لِأُمتى بالحقّ يأخذون و بالحق يعطون...(54)

اين آيه مباركه در وصف شايسته كرداران امت من است؛ در وصف آنانى كه بر اساس حق و عدالت داد و ستد مى‏كنند و روابط تجارى و اقتصادى و اجتماعى و سياسى آنان بر اساس حق است.

آن گاه افزود نظير اين امتياز به خوبان امت هاى گذشته نيز ارزانى گرديد.(55)

«ربيع بن انس» آورده است، كه پيامبر گرامى اين آيه شريفه را تلاوت نمود و فرمود: اِنّ من امتى قوما على الحقّ حتى ينزل عيسى بن مريم.(56)

گروهى از امت من هماره بر اساس حق و عدالت رفتار مى‏كند تا مسيح فرود آيد.

و «عياشى» از امير مؤمنان آورده است كه ضمن تلاوت اين آيه شريفه فرمود:

وَالّذى نفسى بيده لتفترقّن هذه الأمّة على ثلاث و سبعين فرقة، كلّها فى النّار اِلاّ فرقة واحدة...(57)

به خدايى كه جان من در كف قدرت اوست سوگند كه اين امت به هفتاد و سه گروه تقسيم مى‏گردد و همه آنها در آتش دوزخ سرنگون خواهند شد، جز يك گروه كه نجات خواهند يافت.

پرسيدند: كدامين گروه؟

فرمود: كسانى كه به سوى حق و عدالت فرامى‏خوانند و بر اساس حق و عدالت داورى و حكومت مى‏كنند، و آن گاه به تلاوت آيه پرداخت كه: و ممن خلقنا امة...(58)

و از حضرت صادق و باقرعليهما السلام آورده‏ند كه: امّت مورد نظر اين آيه شريفه ماخاندان وحى و رسالت هستيم. نحن هم(59)

نظم و پيوند آيه‏

در موردپيوند آيه مورد بحث دو نظر است:

1 - نظم وپيوند اين آيه بدين صورت است كه در آيه پيش حال مردمى را بيان كرد كه از حق غفلت ورزيده بودند، اينك در اين آيه به وصف مردمى مى‏پردازد كه هم به حق و عدالت فرا مى‏خوانند و هم بر اساس آن داورى و حكومت مى‏كنند.

2 - امّا برخى برآنند كه آيه شريفه به «ذرأنا» پيوند مى‏خورد و منظور اين است كه ما مردمى را آفريده‏ايم كه وصفشان چنان است، و نيز مردمى آفريده‏ايم كه وصفشان چنين است.

فولادوند: و از ميان كسانى كه آفريده‌ايم، گروهى هستند كه به حق هدايت مى‌كنند و به حق داورى مى‌نمايند.

تفسیر نور:

گرچه همه‏ى نام‏ها و صفات الهى نيكوست و خداوند همه‏ى كمالات را دارد كه قابل احصا و شماره نيست، امّا در روايات، بر 99 اسم تكيه شده، كه در كتب اهل‏سنّت مانند صحيح مسلم، بخارى، ترمذى نيز آمده است. و هر كس خدا را با آنها بخواند، دعايش مستجاب مى‏شود. <350> و هر كس آنها را شماره كند، اهل بهشت است. البتّه منظور تنها شمردن لفظى و با حركات لب نيست، بلكه توجّه و الهام گرفتن از اين صفات و اتّصال به آنهاست. اين 99 اسم، عبارتند از:

«اللّه، اله، الواحد، الاحد، الصّمد، الاوّل، الآخر، السّميع، البصير، القدير، القاهر، العلىّ، الاعلى، الباقى، البديع، البارّ، الاكرم، الظاهر، الباطن، الحىّ، الحكيم، العليم، الحليم، الحفيظ، الحقّ، الحسيب، الحميد، الحفىّ، الربّ، الرّحمن، الرّحيم، الذّارء، الرّازق، الرّقيب، الرؤوف، الرّائى، السّلام، المؤمن، المهيمن، العزيز، الجبّار، المتكبّر، السيّد، السُبّوح، الشهيد، الصادق، الصانع، الطاهر، العدل، العفو، الغفور، الغنىّ، الغياث، الفاطر، الفرد، الفتّاح، الفالق، القديم، الملك، القدّوس، القوىّ، القريب، القيّوم، القابض، الباسط، قاضى‏الحاجات، المجيد، المولى، المنّان، المحيط، المبين، المقيت، المصوّر، الكريم، الكبير، الكافى، كاشف الضرّ، الوتر، النور، الوهّاب، الناصر، الواسع، الودود، الهادى، الوفىّ، الوكيل، الوارث، البرّ، الباعث، التوّاب، الجليل، الجواد، الخبير، الخالق، خير النّاصرين، الديّان، الشكور، العظيم، اللطيف، الشافى». <351>

در قرآن، اسامى خدا تا 145 نام آمده و عدد 99 در روايات، يا براى اين است كه برخى نام‏ها قابل ادغام و تطبيق بر بعض ديگر است، يا مراد اين است كه اين نام‏ها در قرآن نيز هست، نه اينكه فقط اين تعداد باشد. در بعضى آيات، مضمون اين نام‏ها وجود دارد. مثلاً «صادق»، به عنوان نام خدا در قرآن نيست، ولى آيه‏ى «و من أصدق من اللّه قيلاً» <352> يعنى چه كسى راستگوتر از خداست؟ آمده است. در برخى روايات و دعاها مانند دعاى جوشن كبير، نام‏هاى ديگرى هم براى خدا بيان شده است، البتّه بعضى از اسماى حسناى الهى، آثار و بركات و امتيازات خاصّى دارد. فخررازى مى‏گويد: همه‏ى صفات خداوند، به دو چيز بر مى‏گردد: بى‏نيازى او و نياز ديگران به‏او. <353>

امام صادق عليه السلام فرمود: به خدا سوگند، اسماى حسنى ماييم. <354> يعنى صفات الهى در ما منعكس شده است و ما راه شناخت واقعى خداييم. طبق اين احاديث، جمله‏ى «ذروا الّذين يلحدون»، به ما مى‏گويد كه به ملحدين فضائل اهل‏بيت عليهم السلام تكيه و اعتنا نكنيد.

در روايت ديگرى امام رضا عليه السلام فرمودند: ما اهل‏بيت عليهم السلام اسماى حسناى خدا هستيم كه عمل هيچ كس بدون معرفت ما قبول نمى‏شود. «نحن واللّه الاسماء الحسنى الّذى لايقبل اللّه من احد عملاً الاّ بمعرفتنا» <355>

عبارت «الاسماء الحسنى»، چهار بار در قرآن آمده است. <356> اسماى حُسنى‏ سه مصداق دارد: صفات الهى، نام‏هاى الهى و اولياى الهى. <357>

امام رضا عليه السلام فرمود: هرگاه به شما مشكلات و سختى روى آورد، به وسيله‏ى ما از خداوند كمك بخواهيد و سپس فرمود: «وللّه الاسماء الحسنى فادعوه بها» <358>

طبق روايات، هر كه اسم اعظم خداوند را بداند، دعايش مستجاب است و مى‏تواند در طبيعت، تصرّف كند. چنانكه بلعم‏باعورا (كه در آيه 175 از او ياد شد) اسم اعظم الهى را مى‏دانسته است.

امّا اينكه اسم اعظم چيست؟ بعضى گفته‏اند: يكى از نام‏هاى الهى است كه بر ما پوشيده است. بعضى گويند: اسم اعظم، در حقيقت لفظ و نام نيست، بلكه كمال و صفتى از خداوند است كه هر كس بتواند پرتوى از آن را در وجود خويش پديد آورد، قدرت روحى او به حدّى مى‏رسد كه مى‏تواند در طبيعت تصرّف كند، وگرنه چنان نيست كه يك فرد، با فراگرفتن لفظ و گفتن كلمه‏اى بتواند مستجاب الدّعوه شود و مثلا در جهان اثر بگذارد. <359>

امام رضا عليه السلام فرمود: «انّ الخالق لا يوصف الاّ بما وصف به نفسه» آفريدگار، جز به آنچه خود توصيف كرده، وصف نمى‏شود. يعنى نمى‏توان از پيش خود بر خدا نام نهاد. مثلاً او را عفيف و شجاع و امثال آن ناميد. <360>

اسم، نمايانگر مسمّى است، ذات خداوند مقدّس است، نام او هم بايد مقدّس باشد. بنابراين هم ذات خدا را بايد منزّه شمرد، «سبحانه عمّا يشركون» <361> و هم نام او را تنزيه كرد. «سبّح اسم ربّك الاعلى» <362> لذا قرار دادنِ نام ديگران در رديف نام خدا جايز نيست و نمى‏توان گفت: به نام خدا و خلق.

شهيد مطهرى مى‏گويد: نام‏هاى خداوند جنبه علامت ندارند، بلكه نمايان‏گر صفت و حقيقتى از حقايق ذات مقدّس او مى‏باشند. <363>

امام صادق عليه السلام ذيل اين آيه فرمود: غير خدا را با اسم‏هاى الهى نام ننهيد و آنگاه به مناسبت جمله «يلحدون فى اسمائه» فرمود: «يضعونها فى غير مواضعها» آنان نام‏هاى الهى را در غير مورد آن بكار مى‏برند و با اين كار، مشرك مى‏شوند و به همين دليل خداوند فرمود: و ما يؤمن اكثرهم باللّه و هم مشركون» <364> ايمان اكثر مردم با شرك همراه است. <365>

1- كلمه‏ى «اللّه»، محور همه‏ى اسماى الهى است. «وللّه الاسماء الحسنى» (كلمه‏ى «اللّه»، دربردارنده‏ى تمام صفات الهى است)

2- تمام خصال نيكو، براى خداست، ديگران براى رسيدن به «حُسنى» بايد سراغ او بروند. «للّه الاسماء الحسنى»

3- دعوت و دعا بايد به زيبايى‏ها و خوبى‏ها باشد. «الحسنى فادعوه بها»

4- اسماى الهى نشانه‏هاى اوست، مى‏توان از نشانه به او رسيد. «للّه الاسماء الحسنى فادعوه بها»

5 - ايمان به اينكه خداوند تمام كمالات را دارد و از همه‏ى عيب‏ها دور است، انسان را به دعا و ستايش وامى‏دارد. «فادعوه بها»

6- داروى غفلت، ياد خداست. در آيه‏ى قبل خوانديم: «هم الغافلون» در اين آيه مى‏خوانيم: «فادعوه بها»

7- اسلام، به نام نيكو و دورى از انحراف در نام‏گذارى توجّه دارد. «الاسماء الحسنى... يلحدون فى أسمائه»

8 - نسبت به ملحدان و منحرفان، عكس العمل نشان دهيم. «ذروا الّذين يلحدون»

9- راه حقّ، فطرى است و انحراف از آن، بر خلاف مسير فطرت است. (ياد خداوند به وصفى كه سزاوار او نيست، انحراف و خارج شدن از حقّ و اعتدال است.) «الّذين يُلحِدون» («الحاد»، به معناى انحراف است)

10- هم نام و صفات خدا را به ديگرى نسبت دادن الحاد است، هم نام ديگران را به خدا نسبت دادن. «يُلحدون فى أسمائه»

در روايات آمده است مراد از اين آيه اهل‏بيت پيامبر عليهم السلام و شيعيان آنان مى‏باشند. <366>

در روايت ديگرى پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: مراد گروهى از امّت من هستند كه تمام احكام، دستورات، عطاها و دادوستدهاى آنان برپايه‏ى حقّ استوار باشد. <367>

حضرت على عليه السلام ضمن اشاره به گروه‏هاى مختلفى كه در امّت اسلامى پيدا خواهند شد، فرمودند: تنها گروهى كه اهل نجاتند، شيعيان اهل‏بيت عليهم السلام مى‏باشند. <368>

1- همه‏ى مردم، زمينه‏ى پذيرش هدايت و عدالت را در خود بارور نكرده‏اند، بلكه تنها گروهى چنين مى‏باشند. «و ممّن خلقنا امّة»

2- هدايت‏گرى با روشها و وسائل باطل و يا به سوى باطل، ممنوع است. «يهدون بالحقّ»

3- هدايت، حكومت و قضاوت، بايد در مسير «حقّ» باشد. «يهدون بالحقّ و به يعدلون»

4- كسانى ارزش بيشترى دارند كه علاوه بر هدايت‏پذيرى، در فكر ايجاد نظام حقّ نيز باشند. آرى، تنها شناخت و عمل شخصى كافى نيست، نشر حقّ نيز مهم است. («به يعدلون»، يعنى «به يحكمون»).

5 - جامعه به گروهى هدايتگر و داورِ به حقّ، نيازمند است. (كلّ آيه)

الجدول:

سورة الأعراف (7) :

وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا وَذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمَائِهِ سَيُجْزَوْنَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ (180)

الإعراب:

(الواو) استئنافيّة (لله) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف خبر مقدّم (الأسماء) مبتدأ مؤخّر مرفوع (الحسنى) نعت للأسماء مرفوع، وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الألف (الفاء) عاطفة لربط المسبّب بالسبب (ادعوا) فعل أمر مبنيّ على حذف النون.. والواو فاعل و (الهاء) ضمير مفعول به (الباء) حرف جرّ و (ها) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (ادعوه) ، (الواو) عاطفة (ذروا) مثل ادعوا (الذين) اسم موصول مبنيّ في محلّ نصب مفعول به (يلحدون) مضارع مرفوع ... والواو فاعل (في أسماء) جارّ ومجرور متعلّق ب (يلحدون) ، و (الهاء) مضاف إليه (السين) حرف استقبال (يجزون) مضارع مبنيّ للمجهول مرفوع.. والواو نائب الفاعل (ما) اسم موصول مبنيّ في محلّ نصب مفعول به على حذف مضاف أي جزاء ما كانوا ... (كانوا) فعل ماض ناقص، واسمه (يعملون) مثل يلحدون.

وَمِمَّنْ خَلَقْنَا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُونَ (181)

الإعراب:

(الواو) استئنافيّة (من) حرف جرّ (من) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف خبر مقدّم (خلقنا) فعل ماض وفاعله (أمّة) مبتدأ مؤخّر مرفوع (يهدون) مضارع مرفوع والواو فاعل (بالحقّ) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف حال من فاعل يهدون (الواو) عاطفة (الباء) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (يعدلون) ويعرب مثل يهدون.