نگرشى بر واژه های آیات 143 سوره اعراف :
داستان ميقات
نگرشى بر واژه های آیات 143 سوره اعراف :
تجلّى: اين واژه به مفهوم جلوه نمودن، ظهور كردن، آشكار شدن و پديدار گشتن است، خواه پديدار شدن همان حقيقت و يا نشانى كه بر آن واقعيت دلالت نمايد.(( كلمه « تجلى » كه در آخر اين آيه آمده است به معناى قبول جلاء و ظهور است ، و كلمه « دك » مصدر و به معناى كوبيدن به محكمى است ، و در اين آيه به معناى اسم مفعول (مدكوك ) است ، و معناى « جعله دكا»اين است كه خداوند آن كوه را مدكوك و كوبيده مى كرد، و كلمه « خر» از « خرور»به معناى سقوط است و « صعقا» از « صعقه » است كه به معناى مرگ و بيهوشى و از كار افتادن حواس و بطلان ادراك مى باشد، و « افاقه » برگشتن به حالت سلامت عقل و حواس را گويند، مثلا گفته مى شود: « فلانى از حالت غش افاقه پيدا كرد« يعنى به حال عادى و استقامت درك و شعور برگشت . ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 305))
اينك در اين آيه شريفه قرآن به ترسيم داستان ميقات موسى پرداخته و مىفرمايد:
وَلَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ
و هنگامى كه موسى به وعدهگاه ما آمد، وپروردگارش با او سخن گفت و تورات را بر او فروفرستاد، وى رو به بارگاه خدا كرد و گفت: پروردگارا، خود را به من بنماى تا به سوى تو بنگرم.
واژه «ميقات» به مفهوم وعدهگاه و جايگاهى است كه خدا براى او مقرّر فرموده بود؛ و نيز ممكن است به مفهوم زمان ومدت مقرّرى باشد كه خدا براى رفتن موسى به كوه طور برايش تعيين كرده بود؛ چرا كه اين واژه، هم براى زمان به كار مىرود و هم براى مكان.
هنگامى كه موسى به آنجا رفت، آفريدگار هستى بدون واسطه با او سخن گفت. در اينجا روشن نساخته است كه او سخن خدا را از كجا شنيد، امّا در آيات ديگر آمده است كه آن پيامبر برگزيده، پيام خدا را از درخت شنيد. با اين بيان درخت وسيله رساندن صدا بود؛ چرا كه ندا و صدا عرضى است و بايد قائم به جسم باشد.
پارهاى بر آنند كه خدا صدا را به وسيله ابر به گوش موسى رسانيد، و او با بهره ورى شايسته از فرصت، رو به بارگاه خدا آورد و گفت: بار خدايا خود را به من بنماى تا تو را بنگرم.
((مراد از رؤ يت در درخواست موسى (ع ): « ربّ ارنى انظر اليك « و در آيات مشابه ديگر،علم ضرورى است
بنابراين بطور مسلم اگر موسى (عليه السلام ) در آيه مورد بحث تقاضاى ديدن خدا را كرده غرضش از ديدن غير اين ديدن بصرى و معمولى بوده ، و قهرا جوابى هم كه خداى تعالى به وى داده نفى ديدنى است غير اين ديدن ، چه اين نحو ديدن امرى نيست كه سؤ ال و جواب بردار باشد، موسى آن را تقاضا كند و خداوند دست رد به سينه اش بزند.
خواهيد گفت پس معناى رويت خدا در آيه مورد بحث و همچنين در آيه « وجوه يومئذ ناضره الى ربها ناظره « و آيه « ما كذب الفواد ما راى « و آيه « من كان يرجوا لقاء الله فان اجل الله لات « و آيه « اولم يكف بربك انه على كل شى ء شهيد الا انهم فى مريه من لقاء ربهم الا انه بكل شى ء محيط« و آيه « فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعباده ربه احدا« و نيز آيات بسيار ديگرى كه رويت خدا و لقاى او را اثبات مى كند چيست ؟ و آيا شما بين اين آيات و آياتى كه صريحا امكان رويت را نفى مى كند مانند جمله « لن ترانى « از آيه مورد بحث و همچنين مانند آيه « لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار« و امثال آن چگونه جمع مى كنيد؟ و به چه بيانى منافاتى را كه بين اين دو دسته از آيات به چشم مى خورد بر طرف مى سازيد؟
جواب اين سؤ ال را ديگران هم داده و گفته اند: مراد از اين رؤ يت قطعى ترين و روشن ترين مراحل علم است ، و تعبير آن به رؤ يت براى مبالغه در روشنى و قطعيت آن است ، چيزى كه هست بايد دانست حقيقت اين علم كه آن را علم ضرورى مى ناميم چيست ؟ چون از هر علم ضرورى به رؤ يت تعبير نمى شود،
ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 307
مثلا ما به علم ضرورى مى دانيم كه شخصى به نام ابراهيم خليل و يا به نام اسكندر و يا كسرى وجود داشته ، و با اينكه علم ما به وجود ايشان ضرورى است علم خود را رؤ يت نمى خوانيم ، و همچنين ما به علم ضرورى مى دانيم كه شهرى بنام لندن و يا شيكاگو و يا مسكو وجود دارد، و ليكن صحيح نيست به صرف داشتن اين علم بگوييم « ما لندن را ديده ايم « حتى در مقام مبالغه در عالم بودن خود نيز صحيح نيست چنين تعبيرى بكار بريم ، اگر هم بخواهيم مبالغه كنيم بايد بگوييم : « وجود ابراهيم و اسكندر و كسرى آنقدر براى من روشن است و يقين من به وجود ايشان آنقدر زياد است كه تو گوئى من ايشان را ديده ام « نه اينكه بگوييم : « من ايشان را ديده ام « و همچنين در مثال لندن و شيكاگو و مسكو.
حقيقت علم ضرورى كه از آن به رؤ يت تعبير مى شود
از اين مثال روشن تر علم ضرورى به بديهيات اوليه از قبيل « يك نصف عدد دو است « و يا « عدد چهار جفت است « مى باشد، زيرا اين بديهيات بخاطر كليتى كه دارند محسوس و مادى نيستند و چون محسوس نيستند مى توانيم اطلاق علم بر آنها بكنيم و ليكن صحيح نيست آنها را رؤ يت بناميم ، و همچنين تمامى تصديقات عقليى كه در قوه عاقله انجام مى گيرد و يا معانيى كه ظرف تحققش وهم است كه ما اطلاق علم حصولى بر آنها مى كنيم و ليكن آنها را رؤ يت نمى ناميم ، و اگر در پاره اى از امور عقلى كلمه « راءى و راءيت « را بكار مى بريم مقصودمان ديدن به چشم نيست بلكه مقصود حكم كردن و اظهار نظر است .
بله ، در ميان معلومات ما معلوماتى است كه اطلاق رؤ يت بر آنها مى شود و آن معلومات به علم حضورى ما است ، مثلا مى گوييم : « من خود را مى بينم كه منم و مى بينم كه نسبت به فلان امر ارادت و نسبت به آن ديگرى كراهت دارم ، و مى بينم كه فلان چيز را دوست و فلان چيز را دشمن مى دارم ، و مى بينم كه نسبت به فلان امر اميدوار و آرزومندم « معناى اين ديدنها اين است كه من ذات خود را چنين مى يابم و آن را بدون اينكه چيزى بين من و آن حائل باشد چنين يافتم ، و من خود ذاتم را يافتم كه نسبت به فلان امر ارادت و محبت دارد، كراهت و بغض دارد، اميد و آرزو دارد و...، و اين امور نه به حواس محسوس اند و نه به فكر، بلكه درك آنها از اين باب است كه براى ذات انسان حاضرند، و درك آنها احتياجى به استعمال فكر و يا حواس ندارد.
البته اشتباه نشود اين تعبير غير تعبير « مى بينمت كه فلان چيز را دوست مى دارى و فلان چيز را دشمن مى دارى « مى باشد، براى اينكه معناى جمله اخير اين است كه من با چشم خود تو را در هياءتى مى بينم كه آن و قيافه دلالت دارد بر اين كه تو در دل ، فلان چيز را دوست مى دارى .ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 308
و اين غير آن مطلبى است كه ما خاطرنشان ساخته و به حب و بغض و ارادت و كراهت نفس مثال آورديم ، چون در آن مثال كه مى گفتيم : « من مى بينم كه نسبت به فلان امر ارادت و نسبت به آن ديگرى كراهت دارم ...« مقصودمان اين است كه من خود ارادت و كراهت و حب و بغض را و خلاصه حقيقت و واقعيت اين امور را در نفس خود مى يابم ، نه اينكه از چيزى ديگر پى به وجود آنها برده و به وجود آنها استدلال مى كنم .
تعبير از اينگونه معلومات به رؤ يت تعبيرى است شايع ؛ در مواردى كه تعبير « رؤ يتخدا« آمده است خصوصياتى ذكر شده كه مراد از رؤ يت را مى رساند.
اين معنا كه معلوم شد اينك مى گوييم : هر جا كه خداى تعالى گفتگو از ديده شدنش كرده در همانجا خصوصياتى ذكر كرده كه از آن خصوصيات مى فهميم منظور از ديده شدن خداى تعالى همين قسم از علمى است كه خود ما هم آن را رؤ يت و ديدن مى ناميم : مثلا در آيه « اولم يكف بربك انه على كل شى ء شهيد الا انهم فى مريه من لقاء ربهم الا انه بكل شى ء محيط« كه يكى از آيات اثبات كننده رويت است ، قبل از اثبات رويت نخست اثبات كرده كه خدا نزد هر چيزى حاضر و مشهود است ، و حضورش به چيزى و يا به جهتى معين و به مكانى مخصوص اختصاص نداشته بلكه نزد هر چيزى شاهد و حاضر و بر هر چيزى محيط است ، بطورى كه اگر به فرض محال كسى بتواند او را ببيند مى تواند او را در وجدان خودش و در نفس خود و در ظاهر هر چيز و در باطن آن ببيند، اين است معناى ديدن خدا و لقاى او نه ديدن به چشم و ملاقات به جسم كه جز با روبرو شدن حسى و جسمانى و متعين بودن مكان و زمان دو طرف صورت نمى گيرد.
آيه شريفه « ما كذب الفواد ما راءى « نيز به اين معنا اشعار دارد. چون نسبت رؤ يت را به فواد مى دهد كه بدون ترديد مراد از آن نفس انسانيت و آن حقيقتى است كه انسان را از ساير حيوانات متمايز مى سازد نه قلب صنوبرى شكل كه در قسمت درونى طرف چپ سينه قرار دارد.
نظير آيه فوق آيه شريفه « كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون ، كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون « است كه دلالت دارد بر اينكه آن مانعى كه ميان مردم و خدا حائل شده همانا تيرگى گناهانى است كه مرتكب شده اند و اين تيرگى ها است كه ديده دلها(جان ها)ى ايشان را پوشانده و نمى گذارد كه به مشاهده پروردگار خود تشرف يابند، پس معلوم مى شود كه اگر گناهان نباشد جانها خدا را مى بينند نه چشمها.ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 309
خداى تعالى در كلام مجيد خود يك قسم ديگر از رؤ يت را هم اثبات كرده كه در آن رؤ يت ، مانند رؤ يت مورد بحث حاجتى به عضو بينائى نيست ، و آن رويتى است كه در آيه شريفه « كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقين « و آيه « و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين « ذكر شده ، زيرا در تفسير آيه دوم در جلد هفتم ص 240 اين كتاب گفتيم كه مقصود از « ملكوت « باطن اشياء است ، نه ظاهر محسوس آنها.
حاصل سخن در مراد از رؤ يت در كلام خدا
پس به وجوهى كه ذكر شد معلوم گرديد كه خداى تعالى در كلام خود رؤ يتى را اثبات كرده كه غير از رؤ يت بصرى و حسى است ، بلكه يك نوع درك و شعورى است كه با آن حقيقت و ذات هر چيزى درك مى شود، بدون اينكه چشم و يا فكر در آن به كار رود، شعورى اثبات كرده كه آدمى با آن شعور بوجود پروردگار خود پى برده معتقد مى شود، غير آن اعتقادى كه از راه فكر و استخدام دليل به وجود پروردگار خود پيدا مى كند، بلكه پروردگار خود را به وجدان و بدون هيچ ستر و پرده اى درك مى كند، و اگر نكند به خاطر اين است كه به خود مشغول شده و دستخوش گناهانى شده است كه ارتكاب نموده ، و اين درك نكردن هم غفلت از يك امر موجود و مشهود است نه اينكه علم به كلى از بين رفته باشد. در هيچ جاى از قرآن هم آيه اى كه دلالت كند بر زوال علم ديده نمى شود بلكه همه جا از اين جهل به غفلت تعبير شده كه معنايش اشتغال به علمى ديگر و در نتيجه از ياد بردن او است نه اينكه علم به وجود او به كلى از بين رفته باشد، و اين آن چيزى است كه كلام خداى سبحان آن را بيان نموده و عقل هم با براهين روشن خود، آن را تاءييد مى كند و همچنين با روايات وارده از ناحيه مقدسه ائمه اهل بيت (صلوات الله عليهم اجمعين ) كه بزودى در بحث روايتى آينده از نظر خواننده خواهد گذشت ، صدق ادعاى ما روشن خواهد گرديد - ان شاء الله -.
البته بطورى كه از كلام مجيد خداى تعالى استفاده مى شود، اين علم كه از آن به رؤ يت و لقاء تعبير شده تنها براى صالحين از بندگانش آنهم در روز قيامت دست مى دهد، همچنانكه فرمود: « وجوه يومئذ ناضره الى ربها ناظره « .ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 310
آرى ، قيامت ظرف و مكان چنين تشرفى است ، نه دنيا كه آدمى در آن مشغول و پابند به پروراندن تن خويش و يكسره در پى تحصيل حوائج طبيعى خويشتن است ، دنيا محل سلوك و پيمودن راه لقاى خدا و به دست آوردن علم ضرورى به آيات او است ، و تا به عالم ديگر منتقل نشود به ملاقات پروردگارش نائل نمى شود، همچنانكه فرموده : « يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه « و در اين معنا آيات بسيار ديگريست كه دلالت دارند بر اينكه مرجع و بازگشت و منتهاى همه به سوى اوست . و همه در تلاش رسيدن به اويند.
علم ضرورى مخصوص به خداى تعالى ، حقيقتى است كه قرآن پرده از آن برداشته است .
اين است آن علم ضرورى مخصوصى كه خداى تعالى آن را درباره خود اثبات نموده و از آن به رؤ يت و لقاء تعبير فرموده است ، حال اين تعبير به نحو حقيقت است يا مجاز، بحث از آن خيلى داراى اهميت و مورد احتياج ما نيست ، هر چه هست باشد، ما اينقدر مى دانيم كه به شهادت قرائنى كه ذكر كرديم مقصود از رويت ، آن علم ضرورى مخصوص است ، حال اگر اين تعبير به نحو حقيقت باشد قهرا قرائن مذكور قرائن معينه مى شود، و اگر به نحو مجاز باشد قرينه هاى صارفه خواهد بود.
آن نكته اى كه قابل توجه است اين است كه قرآن كريم اولين كتابى است كه از روى اين حقيقت پرده برداشته ، و به بى سابقه ترين بيانى اين راز را آشكار ساخته است ، چون در كتابهاى آسمانى قبل از قرآن اثرى از اين راز ديده نمى شود و اصلا در پى اثبات اين قسم علم به خدا بر نيامده اند، كتب فلاسفه اى هم كه در پيرامون اينگونه مسائل صحبت مى كنند از اين نكته و اين حقيقت خالى است ، چرا كه در نزد فلاسفه علم حضورى منحصر است به علم هر چيزى به خودش ، آرى اين منتى است كه اسلام و كتاب آسمانيش در تنقيح معارف الهى بر بشر دارد.
در اينجا به تفسير آيه مورد بحث برگشته و مى گوييم : بنابر آنچه كه گذشت موسى (عليه السلام ) در جمله « رب ارنى انظر اليك « از پروردگار متعال درخواست كرده كه او را علم ضرورى به مقام پروردگارش ارزانى بدارد، چون خداى تعالى قبلا به وى علم نظرى (پى بردن از آيات و موجودات او به خود او) را به وى ارزانى داشته بود، از اين هم بيشتر و بالاتر، او را براى رسالت و تكلم كه همان علم به خدا از طريق سمع است برگزيده بود، موسى (عليه السلام ) مى خواست از طريق رؤ يت كه همان كمال علم ضرورى است نيز علم به او پيدا كند، و خداوند بهترين مايه اميد است .ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 311))
((روايتى پيرامون نحوه سخن خداوند با موسى عليه السلام
و در الدر المنثور است كه بزاز و ابن ابى حاتم و ابونعيم در كتاب حليه و بيهقى در كتاب اسماء و صفات از جابر روايت كرده اند كه گفت :
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: وقتى خداى تعالى در ميقات با موسى سخن گفت نحوه سخنش غير آن نحوه سخنى بود كه در روز اول بعثتش با او سخن گفته بود و موسى چون چنين ديد پرسيد: پروردگارا! آيا اين كلامى است كه قبلا آن را با من در ميان نهادى ؟ فرمود: اى موسى ! من با تو با نيروى ده هزار زبان حرف زدم و مرا نيروى تمامى زبان ها بلكه از آن هم بيشتر است . پس وقتى بسوى بنى اسرائيل بازگشت از وى پرسيدند كلام رحمان را چگونه يافتى براى ما توصيف كن . گفت : شما توانايى درك آن را نداريد، فقط مى توانم بگويم كه دل نشين ترين صوت صاعقه هايى كه شنيده ايد شبيه به آن است ، و ليكن باز هم آن نيست . ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 328
مؤ لف : ذيل روايت اشكالى ندارد، زيرا مثالى كه زده براى تقريب ذهن بوده ، و ليكن صدر آن اشكال دارد، و معلوم نيست مقصود از ده هزار زبان چيست ، و بعيد نيست كه منظور از آن تاءثير در تفهيم بوده باشد، و غرض اين باشد كه كلام خداى تعالى از جهت تفهيم به منزله ده هزار زبان است كه يكديگر را در فهمانيدن مطلب كمك كنند، چون قدرت زبانها در فهماندن مطلب مختلف است ، بعضى از زبانها قدرت كمترى و بعضى ديگر قدرت بيشترى را دارند، و مغايرتى هم كه در دو كلام خداوند بوده از همين نظر بوده است .
روايت در مورد تقاضاى موسى (ع ) رؤ يت خداوند را
و در كتاب معانى الاخبار به سند خود از هشام روايت كرده كه گفت : نزد امام صادق (عليه السلام ) بودم كه ناگاه معاويه بن وهب و عبدالملك بن اعين بر آن جناب در آمدند، معاويه بن وهب رو به آن حضرت نمود و عرض كرد: شما درباره روايتى كه مى گويد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پروردگار خود را ديده چه مى گوييد؟ و اگر اين روايت بنظر شما صحيح است رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پروردگار خود را به چه صورتى ديده ؟ و همچنين روايتى كه مى گويد مؤ منين در بهشت پروردگار خود را مى بينند؟ اگر اين نيز صحيح است به چه صورتى خواهند ديد؟
حضرت تبسمى نمود و فرمود: اى معاويه ! چقدر زشت است كه مردى هفتاد يا هشتاد سال از عمرش بگذرد، و در اين مدت در ملك خدا زندگى نموده و از نعمت هاى خداوندى بهره مند باشد و خدا را آنطور كه بايد نشناسد؟ آنگاه فرمود: اى معاويه ! محمد بن عبدالله (صلوات الله عليه ) پروردگار خود را نديد، و خداوند بزرگتر از آن است كه بمشاهده چشم ها در آيد، بايد دانست كه رؤ يت دو گونه است ، يكى رؤ يت به چشم و يكى رؤ يت به قلب ،
ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 329
هر كس مقصودش از رؤ يت خدا رؤ يت به قلب باشد او مصيب است و به خطا نرفته و هر كس مقصودش از آن رؤ يت به چشم باشد او دروغ گفته و به خداى تعالى و آيات او كفر ورزيده ، براى اينكه خود رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: هر كس خدا را به خلق خدا تشبيه كند كافر شده است .
پدرم نيز از پدرش از حسين بن على (عليهماالسلام ) روايت كرده كه فرمود: شخصى از اميرالمؤ منين (عليه السلام ) پرسيد: اى برادر رسول خدا آيا پروردگار خود را ديده اى ؟ حضرت فرمود: من هرگز عبادت نمى كنم پروردگارى را كه نديده ام و ليكن چشم ها او را به مشاهده اعيان نمى بيند، بلكه دل ها او را به حقيقت ايمان مى بيند.
اى معاويه ! چطور ممكن است مؤ من پروردگار خود را به مشاهده بصرى ببيند؟ و حال آنكه هر چيزى كه در چشم بگنجد و به رؤ يت در آيد آن چيز بدون شك مخلوق است و مخلوق را هم ناچار خالقى مى بايد، پس هر كس چنين ادعايى بكند خدا را مخلوق و حادث دانسته ، و هر كس او را به مخلوقات او تشبيه كند براى او شريكى اتخاذ نموده .
واى بر چنين مردمى ، مگر نشنيده اند كلام خداى را كه فرموده : « لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير« ؟ و آن كلام ديگرش را كه خطاب به موسى نموده و فرموده : « لن ترينى و لكن انظر الى الجبل فان استقر مكانه فسوف ترينى فلما تجلى ربه للجبل جعله دكاو خر موسى صعقا« ، تازه آن تجلى هم كه به كوه كرد و كوه را به آن صورت در آورد به اين نحو بود كه از نور بى پايان خود مقدارى را كه - در مثل - از سوراخ سوزن عبور كند ظاهر ساخت ، و سرزمين طور را آنطور متلاشى و كوه ها را منهدم ساخت و موسى از ترس افتاد و مرد، بلكه مرد و افتاد، « فلما افاق « يعنى وقتى خداوند جان او را دوباره به كالبدش برگردانيد: « قال سبحانك تبت اليك « توبه كردم از اينكه به زبان بياورم گفتار كسانى را كه خيال مى كنند تو به چشم در مى آيى ، من به معرفتى كه به تو داشتم و مى دانستم كه تو به چشم ها در نمى آيى بازگشت نموده « و انا اول المؤ منين « و من اولين كس هستم كه ايمان آورده ام به اينكه تو مى بينى و ديده نمى شوى و اينكه تو در منظر اعلى و مسلط بر همه عالمى .))
به هرحال در برابر تقاضاى موسى از بارگاه خدا پيام آمد كه:
قَالَ لَن تَرَانِي
هرگز مرا نخواهى ديد.
گفتنى است كه «لن» براى نفى ابدى است و روشن مىسازد كه چنين چيزى نشايد و چنين خواستهاى پذيرفته نيست.
وَلَكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي
امّا به اين كوه بنگر، پس اگر در جاى خود استوار و بىتزلزل ماند، آن گاه مرا خواهى ديد.
آيه نشانگر آن است كه شرط ديدن خدا، استوار ماندن آن كوه بوده است و از آنجايى كه كوه استقرار نيافت، روشن مىگردد كه ديدن خدا امكانپذير نيست.
گفتنى است كه مردم هرگاه بخواهند چيزى را امكانناپذير نشان دهند، آن را به يك كار ناشدنى و امكانناپذير مشروط مىسازند.
يك پرسش
اگر هدف، نمايش ناممكن بودن رؤيت خدا است، بايد تحقّق اين رؤيت به چيزى مشروط گردد كه تحقّق آن ناممكن باشد؛ درست همان گونه كه ورود كفر گرايان و بيداد پيشگان را به بهشت، در گرو وارد شدن طناب يا شتر به سوراخ سوزن قرار داده كه نشدنى است.
پاسخ
آفريدگار هستى امكان ديدار ذات پاك خود را در گرو استوارماندن كوه در آن حال قرار داد، كه درهم كوبيده شد. با اين بيان، هدف تأمين است؛ چرا كه امكان پذير نخواهد بود كه هم كوه درهم كوبيده شده باشد و هم استوار بماند.
فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا
به باور «ابن عباس» منظور اين است كه: هنگامى كه فرمان خدا بر آن كوه فرود آمد و تجلّى كرد، آن كوه را به گونهاى متلاشى ساخت كه با زمين يكسان نمود و آن را به خاك تبدل كرد. امّا به باور «حسن» منظور اين است كه آن را متلاشى ساخت و به زمين پراكند.
((با تجلى خود آن را درهم كوبيد و در فضا متلاشيش ساخت و پرتابش كرد،ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 306))
وَخَرَّ مُوسَى صَعِقًا
به باور گروهى از جمله «ابن عباس»، موسى بيهوش بر زمين افتاد، و پس از ساعتى بهوش آمد، امّا آن گروه هفتاد نفرى كه با او به كوه طور آمده بودند، همگى جان سپردند؛ چرا كه در مورد موسى مىفرمايد: پس هنگامى كه او بهوش آمد...،امّا در مورد آن گروه مىفرمايد: سپس شما را پس از مرگتان برانگيختم...(30)
((موسى از هيبت منظره افتاد و از دنيا رفت ، و يا بيهوش شد، ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 306))
از «ابن عباس» در اين مورد آوردهاند كه موسى عصر روز پنجشنبه كه روز عرفه بود بيهوش بر زمين افتاد و روز جمعه بهوش آمد، و آن گاه بود كه تورات بر او فرود آمد. امّا از «قتاده» آوردهاند كه موسى نيز در آن جريان از دنيا رفته بود و خدا دگر باره او را به دنيا باز گرداند.
فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ
هنگامى كه بهوش آمد گفت: پروردگارا، تو از همه آنچه در خور مقام والا و ذات پاك تونيست، منزّهى.
به باور برخى منظور اين است كه: تو پاك و منزّهى كه مرا به خاطر تقاضاى مردمى سبك مغز كيفر نمايى.
تُبْتُ إِلَيْكَ
من از طرح خواستهاى كه بر آن اجازه نداشتم، روى توبه به بارگاهت آوردهام.
پارهاى بر آنند كه آن حضرت اين جمله را نه به خاطر احساس گناه و نياز به توبه، بلكه به منظور توجّه به ذات پاك خدا بر زبان آورد؛ درست همان گونه كه انسانهاى بزرگ و خردمند به هنگامى ديدن پديدههاى شگرف و يا كارهاى حيرتانگيزى، «سبحان الله» مىگويند.
وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ (143)
((و اولين كسى هستم كه درباره ناديدنى بودن تو ايمان آورده ام . ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 306))
در مورد اين فراز سه نظر آمده است:
1 - به باور برخى از جمله «ابن عباس» منظور اين است كه: من نخستين كسى هستم كه به ذات پاك تو و يكتايىات ايمان دارم، و نيز بر اين عقيدهام كه ديدن تو امكان پذير نيست، گفتنى است كه در تفسير آيه شريفه نظير اين بيان از حضرت صادقعليه السلام نيز روايت شده است.
2 - امّا به باور «جبايى» منظور اين است كه من در ميان جامعه خويش نخستين كسى هستم كه به بزرگى و خطير بودن اين خواسته ايمان دارم.
3 - و «مجاهد» و «سدى» نيز مىگويند منظور اين است كه: من در ميان بنى اسرائيل نخستين ايمان آورنده به خداى يكتايم.
فولادوند: و چون موسى به ميعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد: «پروردگارا، خود را به من بنماى تا بر تو بنگرم.» فرمود: «هرگز مرا نخواهى ديد، ليكن به كوه بنگر؛ پس اگر بر جاى خود قرار گرفت به زودى مرا خواهى ديد. « پس چون پروردگارش به كوه جلوه نمود، آن را ريز ريز ساخت، و موسى بيهوش بر زمين افتاد، و چون به خود آمد، گفت: «تو منزهى! به درگاهت توبه كردم و من نخستين مؤمنانم.»
تفسیر نور:
«دَكّ»، به معناى زمين صاف و«جعله دكّا»، يعنى كوه متلاشى و ذرّه ذرّه شد تا به زمين هموارى تبديل گشت.
«خَرَّ»، به معناى ساقط شدن و افتادن است و «صَعِقَ»، به معناى بيهوشى بر اثر صداى مهيب است.
آن نيروى الهى كه بر كوه وارد آمد، آيا نيروى عظيم اتم بود، يا قدرت امواج صوتى و يا نيروى مرموز ديگر، هر چه بود كوه را متلاشى ساخت و موسى در اثر صداى غرّش انهدام كوه (يا از اين مكاشفه و جذبهى باطنى)، بيهوش بر زمين افتاد. <252>
ديدن خداوند، تقاضاى جاهلانهى بنىاسرائيل بود كه از موسى مىخواستند خدا را با چشم سر به آنان بنماياند (كه در آيه 155 مىخوانيم)، و آن كافران غافل از بودند كه هرگز چشم توان ديدن خداوند را ندارد، «لاتدركه الابصار» <253> ، بلكه بايد خدا را با چشم دل ديد و به او ايمان آورد. چنانكه حضرت على عليه السلام فرمود: «رأته القلوب بحقايق الايمان» <254>
چشم دل باز كن كه جان بينى
آنچه ناديدنى است آن بينى
امام صادق عليه السلام در مورد «انا اوّل المؤمنين» فرمودند: «انا اوّل مَن آمن و صَدّق بانّك لاتُرى» <255> ، من اوّلين ايمان آورندگان باشم به اين كه ذات الهى قابل ديدن نيست.
در جلسهاى مأمون به امام رضا عليه السلام گفت: مگر شما نمىگوييد انبيا معصومند، پس چرا موسى رؤيت الهى را از خداوند درخواست كرد؟ «أرنى أنظر اليك»، آيا موسى نمىدانست كه خداوند قابل ديدن نيست؟
امام عليه السلام در جواب او فرمودند: حضرت موسى عليه السلام مىدانست كه خداوند قابل ديدن با چشم نيست، امّا هنگامى كه خدا با موسى سخن گفت و آن حضرت به مردم اعلام نمود، مردم گفتند: ما به تو ايمان نمىآوريم مگر اينكه كلام الهى را بشنويم.
هفتادنفر از بنىاسرائيل برگزيده شدند و به ميعادگاه كوه طور آمدند. حضرت موسى عليه السلام سؤال آنان را از خدا درخواست نمود، در اين هنگام آنان كلام الهى را از تمام جهات شنيدند، ولى گفتند ايمان نمىآوريم مگر اينكه سخن گفتن خدا را خود ببينيم، صاعقهاى از آسمان آمد و همهى آنان هلاك شدند. حضرت موسى گفت: اگر با چنين وضعى برگردم، مردم خواهند گفت تو در ادّعايت راستگو نيستى كه ديگران را به قتل رساندى. به اذن الهى دوباره همه زنده شدند، اين بار گفتند: اگر تنها خودت نيز خدا را ببينى، ما به تو ايمان مىآوريم. موسى گفت: «انّ اللّه لايُرى بالابصار و لا كيفيّة له و انّما يعرف بآياته و يكلّم باعلامه»، خدا را تنها با نشانهها و آياتش مىتوان درك كرد. امّا آنان لجاجت كردند، خطاب آمد موسى بپرس آنچه مىپرسند و تورا به خاطر جهالت آنان مؤاخذه نمىكنم. حضرت موسى عليه السلام گفت: «ربّ ارنى انظر اليك»، خطاب آمد: «لن ترانى» هرگز، امّا نگاه كن به كوه، اگر پايدار ماند تو نيز خواهى توانست مرا ببينى.
با اشارهى الهى كوه متلاشى و به زمينى صاف تبديل شد وموسى پس از به هوش آمدن گفت: «سبحانك تبتُ اليك»، خدايا! از جهل و غفلت مردم، به شناخت ومعرفتى كه داشتم بازگشتم ومن اوّلين كسى هستم كه اعتراف مىكنم خدا را نمىتوان با چشمسر ديد. مأمون با اين پاسخ شرمنده شد. <256>
در واقع حضرت موسى عليه السلام با بيان جملهى «ارنى» و پاسخ «لن ترانى» خواست به مردم بفهماند كه خداوند براى من قابل رؤيت با چشم نيست، تا چه رسد به شما.
از امام صادق عليه السلام پرسيدند: اگر خدا قابل رؤيت نيست، پس در مورد رواياتى كه مىگويند: پيامبر صلى الله عليه وآله، خدا را ديد، يا در قيامت مؤمنان خدا را در بهشت مىبينند، شما چه مىفرماييد؟
حضرت تبسّمى كردند و فرمودند: بسيار زشت است كه شخصى 70 - 80 سال در زمين خدا زندگى كند و از رزق و روزى او استفاده كند، امّا او را چنانچه بايد نشناسد. پيامبر، خدا را باچشم نديده است و اگر كسى چنين ادّعايى داشته باشد، دروغگو و كافر است، چنانكه آن حضرت فرمودند: «مَن شبّه اللّه بخلقه فقد كفر» كسى كه خدا را به صفات مخلوقات تشبيه كند، كافر است. حضرت على عليه السلام در پاسخ به اين سؤال كه اى برادر پيامبر صلى الله عليه وآله! آيا تو خدا را ديدهاى؟ فرمود: «لم أعبد ربّاً لم أره و لم تره العيون بمشاهدة الاعيان ولكن تراه القلوب بحقايق الايمان»، <257> خدايى را كه نديده باشم عبادت نمىكنم، امّا نه با چشم سر، كه با چشم دل. در جاى ديگر فرمود: «ما رأيتُ شيئاً الاّ و قد رأيتُ اللّه قبله و بعده و معه و فيه» <258> چيزى را نديدم، مگر آنكه خداوند را قبل و بعد و همراه با آن ديدم.
آرى، چشم توان ديدن او را ندارد، «لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار» <259> ، امّا با چشم دل مىتوان خدا را ديد، چنانكه قرآن مىفرمايد: «لقد رآه نَزلَة اُخرى عند سِدرة المنتهى» <260> پيامبر، در معراج، ايات عظمت الهى را ديد. البتّه آنچه در تورات در مورد ماجراى حضرت موسى در كوه طور آمده، از تحريفات تورات است. <261>
1- سخن گفتن خداوند با موسى، در جهت رشد و تربيت او بود. «كلّمه ربّه»
2- آمدن به ميقات و شنيدن سخن خداوند، شوق ديدار را نيز در موسى زنده كرد. «لمّا جاء... قال ارنى انظر اليك»
3- خداوند، با چشم ظاهر ديدنى نيست، نه در دنيا و نه در آخرت. «لن ترانى»
4- تجلّى خداوند بر موجودات طبيعى، امكان دارد. «تجلّى ربّه للجبل»
5 - خداوند را بايد از راه آثارش شناخت و به جلوههاى او نگريست. (حقيقت تجلّى هم روشن نيست، بلكه آثار آن مشهود است). «تجلّى... جعله دكّاً»
6- خدا ديدنى نيست، و گرنه موسى شايستگى و لياقت دارد. «سبحانك»
7- ديده شدن خداوند با چشم، نشانهى جسم بودن اوست كه بايد خداوند را از آن منزّه دانست. «سبحانك»
8 - فكر و تقاضاى ناروا نيز توبه دارد، هرگاه درباره خداوند توهّم باطلى تصوّر شد، بايد سريعاً او را تنزيه كرد. «سبحانك»
9- پس از روشن شدن حقيقت، بايد آن را پذيرفت و به آن اعتراف كرد. «قال... انا اوّل المؤمنين»
10- انبيا، پيشگامان راه مكتباند. «أوّل المؤمنين»
الجدول:
سورة الأعراف (7) :
وَلَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَانِي وَلَكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ (143)
الإعراب:
(الواو) عاطفة (لمّا) ظرف بمعنى حين متضمّن معنى الشرط مبنيّ في محلّ نصب متعلّق بالجواب قال (جاء) فعل ماض (موسى) فاعل مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الألف (لميقات) جارّ ومجرور متعلّق ب (جاء) ، و (نا) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (كلّم) مثل جاء و (الهاء) ضمير مفعول به (ربّ) فاعل مرفوع و (الهاء) مضاف إليه (قال) مثل جاء، والفاعل هو (ربّ) منادى مضاف منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل ياء المتكلّم المحذوفة وهي المضاف إليه (أرني) فعل أمر، دعائيّ، مبنيّ على حذف حرف العلّة..
و (النون) للوقاية، و (الياء) ضمير مفعول به، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنت (أنظر) مضارع مجزوم، جواب الطلب ، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنا (إلى) حرف جرّ و (الكاف) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (أنظر) ، (قال) مثل الأول (لن) حرف نفي نصب (تراني) مضارع منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على الألف ... و (النون) للوقاية، و (الياء) ضمير مفعول به، والفاعل أنت (الواو) عاطفة (لكن) حرف استدراك (انظر) فعل امر والفاعل أنت (إلى الجبل) جارّ ومجرور متعلّق ب (انظر) ، (الفاء) عاطفة (إن) حرف شرط جازم (استقرّ) ماض مبنيّ في محلّ جزم فعل الشرط (مكان) منصوب على نزع الخافض أي بمكانه ... و (الهاء) ضمير مضاف إليه (الفاء) رابطة لجواب الشرط (سوف) حرف استقبال (تراني) مثل الأول (الفاء) عاطفة (لمّا تجلّى) مثل لمّا جاء، وبناء الفتح مقدّر على الألف (ربّه) مثل الأول (للجبل) جارّ ومجرور متعلّق ب (تجلّى) ، (جعله) مثل كلّمه (دكّا) مفعول به ثان منصوب أي مدكوكا (الواو) (الواو) عاطفة (خرّ) مثل جاء (موسى) فاعل كالمتقدّم، (صعقا) حال منصوبة (فلمّا أفاق) مثل فلمّا تجلّى (قال) مثل الأول (سبحانك) مفعول مطلق لفعل محذوف..
و (الكاف) ضمير مضاف إليه (تبت) فعل ماض وفاعله (إلى) حرف جرّ و (الكاف) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (تبت) ، (الواو) عاطفة (أنا) ضمير مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (أوّل) خبر مرفوع (المؤمنين) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الياء.