نگرشى بر واژه های آیات 82-84 سوره اعراف :
نگرشى بر واژه های آیات 82-84 سوره اعراف :
زنجيرهاى از دعوتهاى توحيدى(رسالت لوط و دعوت اصلاحگرانه او)
«غابر»: باقى.
در سوّمين آيه مورد بحث واكنش زشت و ظالمانه آنان در برابر اين دعوت اصلاحى و انسانى و آسمانى آمده است كه مىفرمايد:
وَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَن قَالُوا أَخْرِجُوهُم مِّن قَرْيَتِكُمْ
تنها پاسخ آن جامعه زشت كردار در برابر دعوت اصلاحگرانه آن پيامبر بزرگ اين بود كه گفتند: او و رهروان راه آسمانى اش را از شهر بيرون برانيد و بدينسان خيرخواهى و دلسوزى آن اصلاحگر بزرگ را با سبك مغزى و بىخردى پاسخ دادند.
منظور از واژه «قريه» در آيه شريفه «شهر» است؛ چنانكه «ابوعمر» مىگفت ما رايت قرويين افصح من الحسن البصرى والحجاج. هيچ يك از شهرنشينان را گوياتر و سخنورتر از حسن بصرى و حجاج نديدم.
إِنَّهُمْ أُنَاسٌ يَتَطَهَّرُونَ (82)
چرا كه اينان مردمى هستند كه پاكى مىورزند و از شيوه زشت ما دورى مىجويند.
به باور گروهى از جمله «ابن عباس» منظور اين است كه آن تبهكاران، اين كار درست و اين شيوه شايسته لوط و رهروان راه آسمانىاش را كه در حقيقت كارى خدا پسندانه بود بر آنان عيب مىگرفتند و بر آن بودند كه به كيفر پاكى، آنان را از خانه و كاشانه خويش برانند. امّا به باور برخى منظور آنان اين بود كه لوط و همراهان راه توحيديش، خود را از راه و رسم شما تبهكاران پاك مىشمارند.
((يعنى از آنجايى كه جواب درستى از اين سؤ ال نداشتند لاجرم او را تهديد به تبعيد نموده ، گفتند: « اخرجوهم من قريتكم « و اين خود دليل بر سفاهت قوم لوط است ، كه اصلا متعرض جواب از سؤ ال لوط نشده ، در مقام جواب چيزى گفتند كه هيچ ربطى به سؤ ال او نداشت ، چون جواب از سؤ ال لوط يا به اعتراف به آن است ، و يا به اين است كه با دليل آن را ابطال كنند، و قوم لوط چنين نكردند، بلكه او را بخاطر اينكه مردى غريب و خوش نشين در شهر است ، خوار شمرده و كلامش را بى ارزش دانسته ، گفتند: شهر از ما است ، و اين مرد در اين شهر خوش نشين است ، و كس و كارى ندارد، او را نمى رسد كه به كارهاى ما خرده گيرى كند. ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 234))
فولادوند: ولى پاسخ قومش جز اين نبود كه گفتند: «آنان را از شهرتان بيرون كنيد، زيرا آنان كسانىاند كه به پاكى تظاهر مىكنند.»
در ادامه داستان درس آموز آن مردم سركش به نجات حقگرايان و كيفر تبهكاران اشاره مىرود.
فَأَنجَيْنَاهُ وَأَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ كَانَتْ مِنَ الْغَابِرِينَ (83)
پس ما لوط و خانوادهاش را - جز همسرش كه در شهر باقى ماند و نابود شد - همه را نجات بخشيديم؛ چرا كه او به آن پيامبر خدا ايمان نياورده بود. و به باور «حسن» و «قتاده» از كسانى بود كه ماند و گرفتار عذاب گرديد.
((اين آيه و همچنين آيه « فما وجدنا فيها غير بيت من المسلمين « دلالت دارند بر اينكه جز اهل خانه لوط هيچ كس در آن قريه ايمان نياورده بودند.
كلمه « غابرين « به معناى گذشتگان از قوم است ، و در اينجا كنايه از هلاكت است ، يعنى همسر او هم جزو از بين رفتگان است .ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 234))
فولادوند: پس او و خانوادهاش را -غير از زنش كه از زمره باقيماندگانِ [در خاكستر مواد گوگردى] بود- نجات داديم.
وَأَمْطَرْنَا عَلَيْهِم مَّطَرًا فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُجْرِمِينَ (84)
و بر مردم آن شهر بارانى از سنگ بارانديم.
((با اينكه در اينجا انتظار مى رفت عذابى را ذكر كند، و مع ذلك اسمى از عذاب نياورده و به جاى آن ، فرستادن باران را ذكر فرموده ، براى اين بود كه بفهماند عذاب و هلاكت قوم لوط به وسيله باران بوده ، و به همين جهت باران را نكره آورده و فرمود: « مطرا بارانى « تا بفهماند باران مزبور از باران هاى معمولى نبوده ، بلكه بارانى مخصوص و از جهت غرابت و شدت اثر، بى سابقه بوده است ، چنانكه در جاى ديگر قرآن درباره اين باران توضيح داده و فرموده : « فَلَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا جَعَلْنَا عَالِيَهَا سَافِلَهَا وَأَمْطَرْنَا عَلَيْهَا حِجَارَةً مِّن سِجِّيلٍ مَّنضُودٍ (آیه 82 سوره هود )
فولادوند: پس چون فرمان ما آمد، آن [شهر] را زير و زبر كرديم و سنگپارههايى از [نوع] سنگ گلهاى لايه لايه، بر آن فرو ريختيم.
مُّسَوَّمَةً عِندَ رَبِّكَ وَمَا هِيَ مِنَ الظَّالِمِينَ بِبَعِيدٍ (آیه 83سوره هود)
فولادوند: [سنگهايى] كه نزد پروردگارت نشانزده بود. و [خرابههاى] آن از ستمگران چندان دور نيست.« .
جمله « فانظر كيف كان عاقبه المجرمين « خطاب به پيغمبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) است تا او و امتش عبرت بگيرند.ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 234))
فولادوند: و بر سر آنان بارشى [از مواد گوگردى] بارانيديم. پس ببين فرجام گنهكاران چسان بود.
و بدين سان بايد انديشيد و باديده خرد نگريست كه فرجام شوم گناه و گناهكاران چگونه است چگونه آنان به كيفر زشتكاريهاى خويش در اين سرا گرفتار مىگردند و چگونه عذاب سهمگين جهان ديگر را براى خويش فراهم مىسازند!
از حضرت باقرعليه السلام آوردهاند كه لوط حدود سى سال در ميان آن جامعه گناهكار به سر برد و هماره آنان را به راه درست و پرواى از گناه فراخواند. او از آن مردم نبود، بلكه از جاى ديگرى براى ارشاد و هدايت آنان آمد، امّا آن تيره بختان نه سخنان آسمانى واصلاحگرانه او را شنيدند و نه ازاو پيروى نمودند، و نه گامى در راه اصلاح و پاكسازى دورن و برون جامعه خويش از گناه برداشتند.
آنان دچار اشتباهات بزرگى بودند؛ از كارهاى نادرستشان اين بود كه به نظافت و بهداشت بها نمىدادند، و خويشتن را از جنابت پاك نمىساختند. مردمى بسيار تنگ چشم و بخيل بودند و همين تنگ نظرى و بخل، آنان را به دردى بىدرمان گرفتار ساخت كه دچار انحراف جنسى شدند و كارشان به جايى رسيد كه تمايل به جنس مخالف در خود احساس نمىكردند واز ازدواج لذّت نمىبردند و گرايش به همجنس در ميانشان رواج يافت.
در اين مورد آوردهاند كه آنان در منطقهاى ميان مصر و شام زندگى مىكردند و كاروانهايى كه از مصر به شام يا از شام به مصر مىرفت، در شهر آنان فرود مىآمد، و هماره ميهمانان و مسافران بسيارى بر آنان وارد مىشد. و از آنجايى كه مردمى تنگ نظر و از ميهمان گريزان بودند، بر آن شدند كه بلايى عبرت آموز برسر ميهمانان آوردند تا ديگر هرگز ميهمان ناشناس و بيگانهاى در شهرشان فرود نيايد. با آلوده شدن به اين گناه زشت، بيمارى شوم همجنس خواهى و همجنس گرايى در ميانشان ريشه دوانيد و گسترش يافت و كار به جايى رسيد كه اين آفت، و بيمارى به صورت عادى يا ارزش در آمد.
در اين ميان لوط مردى سخاوتمند و بلند نظر بود و از ميهمانان با كرامت و با ادب پذيرايى مىكرد و قومش او را از اين كار باز مىداشتند و بر او خرده مىگرفتند. كار به جايى رسيد كه به او هشدار دادند كه اگر از مهمان نوازى دست نكشد، دست تجاوز به سوى ميهمانانش گشوده و آنها را رسوا خواهند ساخت. آن حضرت به ناگزير از آن پس، آمدن ميهمان را از آنان پوشيده مىداشت و مدتى نيز به اين صورت بود تا خدا تصميم به كيفر و عذاب آن زشتكاران گرفت؛ از اين رو فرشته وحى را به همراه گروهى از فرشتگان به سوى آنان فرستاد.
آنها نخست بر ابراهيم وارد شدند. او گوسالهاى سربريد و غذايى فراهم ساخت امّا هنگامى كه غذا را پيش روى آنان نهاد، نخوردند، او ناراحت و ترسان شد، امّا آنان گفتند اى ابراهيم، ما غذا نمىخوريم؛ چرا كه فرشتهايم و از سوى پروردگارت به سوى قوم لوط مىرويم.
از آنجا حركت كردند و به حضرت لوط وارد شدند. او به آبيارى مزرعهاش مشغول بود كه ميهمانان آمدند - پرسيد شما كه هستيد و از كجا مىرسيد؟
پاسخ دادند: ما مسافريم و امشب را در خانه شما ميهمانيم.
لوط گفت: مردم اين شهر زشت كردار و همجنس گرايند و دست تجاوز به مال ديگران مىگشايند و من نمىتوانم امنيّت شما را تضمين كنم.
گفتند: ما مراقب خود هستيم.
آن حضرت به ناگزير به خانه آمد و از همسرش خواهش كرد كه آمدن ميهمانان را نهان دارد، و او پذيرفت. امّا ميان او و مردم شهر نشانى بود كه روزها با بلند كردن دود از روى بام، آمدن ميهمان را به آگاهى همشهريان مىرساند و شامگاهان با شعلهور ساختن آتش. از اين رو با اينكه با لوط عهد بسته بود كه جريان آمدن ميهمانان را پوشيده دارد و امنيّت آنان را به خطر نيفكند، با نمايش نشانه و علامت مورد اشاره، جريان را به آگاهى آنان رسانيد و چيزى نگذشته بود كه خانه آن پيامبر بزرگ به محاصره درآمد و آن كوردلان باوقاحت باور نكردنى هدف خود را اعلان كردند و از لوط خواستند تا ميهمانانش را تسليم آنان سازد.
در اين شرايط بحرانى بود كه فرشته وحى با نواختن بال خود بر چشمان آن كوردلان، نيروى بينايى را از آنها گرفت و به آنان فهمانيد كه كيفر خدا در راه است. آنگاه به لوط خاطر نشان ساخت كه به همراه خاندانش - جز همسرش - از آن شهر بيرون رود.
اوگفت: چگونه با وجود محاصره خانهام مىتوانم بيرون روم؟
فرشته وحى خطّى از نور در برابر ديدگان او قرار داد و به او گفت: شما از همين راه برويد كه هيچ كسى نمىتواند شما را برگردانده و يا از رفتن باز دارد.
او وخاندانش از آنجا بيرون رفتند و سپيده دم نيز از راه رسيد. درست در آن لحظه بود كه جبرئيل بالهاى خويش را گشود و از هر سوى شهر بر آن زد و آن را به خواست خدا از جاى بركند و به گونهاى بالابرد كه صداى زوزه سگها و بانگ خروسهاى آن را آسمانيان شنيدند؛ و آنگاه شهر را وارونه ساخت و از پى آن خداى فرزانه بارانى از سنگ بر آن شهر باراند كه سنگى بزرگ نيز بر سر زن لوط برخورد و او را نابود ساخت.
گفتنى است كه به باور برخى شهر بر سر مردم آن وارونه گرديد و همه را نابود ساخت، امّا بر كسانى كه بيرون از شهر بودند از آسمان سنگ باريد.
«كلبى» آورده است كه نخستين كسى كه كار زشت همجنس بازى را در ميان قوم لوط انجام داد، شيطان بود. آن موجود فريبكار در سيماى جوانى زيبا وارد آن شهر شد و آنان را به اين كار ناپسند وسوسه وتشويق نمود و آنگاه بود كه اين زشتكارى بتدريج در آنجا گسترش يافت به گونهاى كه زمين از شرارت و زشتكارى آنان به بارگاه خدا شكايت برد و امان خواست. آسمان نيز با شنيدن صداى دادخواهى زمين به شكايت برخاست و امان طلبيد و از پى آن دو، عرش به گريه آمد، و آنجا بود كه پيام رسيد كه اى آسمان، اينك بر آن تبهكاران بارانى از سنگ بباران! و به زمين فرمان رسيد كه آنان را فروبر؛ و آنها هم فرمان آفريدگار خود را به انجام رساندند.
تفسیر نور:
در مورد بعضى انبيا، تعبير به «أخاهم» شده است، امّا دربارهى حضرت لوط چنين تعبيرى نيامده است، شايد به اين دليل كه آن حضرت، اهل آن منطقه نبود، چنانكه كفّار نيز با جملهى «قريتكم» به مردم القا مىكردند كه او مهاجر است و از اين منطقه نيست، و يا اينكه چون آئين شما را قبول ندارد خارجى است، پس او را از سرزمين خودتان بيرون كنيد.
1- زشتتر از نافرمانى وگناه، برخورد بىدليل و غير منطقى با ناصحان است. «ما كان جواب قومه الاّ ان قالوا اخرجوهم...»
2- در نهى از منكر، بايد آمادهى تبعيد و پذيرش مشكلات بود. «اخرجوهم»
3- مجرمان، براى پاكان حقّى در اجتماع قائل نيستند. «اخرجوهم من قريتكم»
4- هرگاه در جامعهاى فساد زياد شد، پاكان را منزوى مىكنند و نهى از منكر و پاك بودن، جرم محسوب مىشود. «أخرجوهم... انّهم اُناس يتطهّرون»
5 - قوم لوط، با آنكه به گناه عادت كرده بودند، امّا حضرت لوط و ياران او را پاك مىدانستند. «انّهم اُناس يتطهّرون»
6- مهمتر از پاكى، پاك ماندن و مأيوس كردن نااهلان از اِعمال نفوذ است. «يتطهّرون» (فعل مضارع نشان استمرار است)
«غابِر»، به معناى بازمانده است. كسى كه همراهانش بروند و او باقى بماند. بنابراين لوط و يارانش از شهر خارج شدند و زمينهى عذاب فراهم شد.
«اهل»، هم به خويشاوندان نزديك گفته مىشود و هم به پيروان راستين، ولى با توجّه به آيه 36 سوره ذاريات، به جز خويشاوندان نزديك، هيچكس به آن حضرت ايمان نياورد.
1- انسان آزاد است و خودش راه خود را انتخاب مىكند. (همسر پيامبر با آنكه در خانهى وحى تغذيه مىشود، ممكن است راه كفر را برگزيند، چنانكه همسر فرعون راه توحيد را برگزيد). «الاّ امرأته» بنابراين همه جا تفكّر و اخلاق و تصميم، وابسته به اقتصاد و تحت پوشش بودن اين و آن نيست.
2- در اسلام، عامل نجات انسان رابطهى مكتبى است، نه خويشاوندى. «الاّ امرأته» پس سرنوشت هركس در گرو عمل خود اوست.
3- حسابِ بستگانِ رهبران الهى را از حساب خودشان جدا كنيم. «الاّ امرأته»
4- در اسلام، زن همانند مرد موجودى مستقلّ است. «الاّ امرأته» و از طرفى نبايد موقعيّت و قداست كسى موجب توجيه خلافكارىهاى بستگان او شود.
هلاكت قوم لوط، با بارش سنگهاى آسمانى بر سرشان بود، سنگهايى از گِل همانند كلوخ چنانكه در سورهى هود مىفرمايد: «وامطرنا عليهم حجارة من سجّيل منضود مسوّمة عند ربّك» <175>
1- تغيير راه فطرت، (ارضاى جنسى از طريق مردان و همجنسبازى،) تغيير نعمت را به دنبال دارد. به جاى باران، پاره سنگ مىبارد. «وامطرنا عليهم مطراً» در دعاى كميل مىخوانيم: «اللّهم اغفر لى الذّنوب الّتى تغيّر النعم»
2- قهر الهى مخصوص آخرت نيست، گاهى نيز در همين دنياست. «امطرنا»
3- از تاريخ وسرنوشت ديگران عبرت بگيريم. «فانظر... عاقبة المجرمين»
4- قهر خداوند مخصوص يك دسته از مجرمان نيست، همهى مجرمان به هوش باشند كه سنّت الهى استثنا بردار نيست. «عاقبة المجرمين»
الجدول:
سورة الأعراف (7) :
وَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَن قَالُوا أَخْرِجُوهُم مِّن قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُنَاسٌ يَتَطَهَّرُونَ (82)
الإعراب:
(الواو) استئنافيّة (ما) نافية (كان) فعل ماض ناقص- ناسخ- (جواب) خبر كان مقدّم منصوب (قوم) مضاف إليه مجرور و (الهاء) ضمير مضاف إليه (إلّا) حرف للحصر (أن) حرف مصدري (قالوا) فعل ماض مبني على الضمّ.. والواو فاعل (أخرجوا) فعل أمر مبني على حذف النون.. والواو فاعل و (هم) ضمير مفعول به (من قرية) جارّ ومجرور متعلّق ب (أخرجوا) ، و (كم) ضمير مضاف إليه.
فَأَنجَيْنَاهُ وَأَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ كَانَتْ مِنَ الْغَابِرِينَ (83)
الإعراب:
(فأنجيناه وأهله) مرّ اعراب نظيرها ، (إلا) حرف للاستثناء (امرأة) مستثنى بإلّا منصوب و (الهاء) ضمير مضاف إليه (كانت) فعل ماض ناقص- ناسخ-، و (التاء) للتأنيث، واسمه ضمير مستتر تقديره هي (من الغابرين) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف خبر كانت، وعلامة الجرّ الياء.
وَأَمْطَرْنَا عَلَيْهِم مَّطَرًا فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُجْرِمِينَ (84)
الإعراب:
(الواو) حاليّة ، (أمطرنا) مثل أنجينا (على) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (أمطرنا) بتضمينه معنى أرسلنا (مطرا) مفعول به منصوب (الفاء) استئنافيّة (انظر) فعل أمر والفاعل أنت (كيف) اسم استفهام مبني في محلّ نصب خبر كان مقدّم (كان) مثل الأول (عاقبة) اسم كان مرفوع (المجرمين) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الياء.