نگرشى بر واژه‏ های آیات 77-79  سوره اعراف :

زنجيره‏اى از دعوتهاى توحيدى(رسالت صالح و دعوت توحيدى او)

«عقر»: زخم زدن، پى كردن.

«عتوّ»: سر پيچى نمودن، سرباز زدن و در فساد از مرزگذشتن.(( بمعنی سرکشی و تجاوز از حد و فساد در زمین و نرفتن زیر بار دستورات الهی است . اطیب البیان ))

«رجف»: اضطراب و لرزش شديد. ((« رجفه « به معناى لرزيدن و اضطراب شديد است ، مانند زلزله در زمين و تلاطم در دريا.المیزان ))

«جثوم»: به رو در افتادن ومردن.(( « جثوم « در انسان و پرندگان مانند به سينه در افتادن شتر است .))

در ادامه سخن در اين مورد مى‏افزايد:

فَعَقَرُوا النَّاقَةَ وَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ

سرانجام آن تبهكاران آن ماده شتر را پى كردند و از فرمان خدا سر پيچيدند.

((در خبر است زنی بود بسیار جمیله نامش صدف بود و اموال زیادي از شتر و گاو و گوسفند داشت و بسیار عداوت نسبت بحضرت صالح داشت و مردي بود بنام مصدع ابن مهرج او را خواست و گفت من بتو تزویج میشوم و مهر من پی کردن ناقه صالح است، و نیز زنی بود بنام غنیره مردي را خواست معروف بقدار ابن سالف لکن ولد زنا بود و نسبتش بسالف از جهت فراش بود و باو گفت هر کدام از دخترهاي مرا بخواهی بتو میدهم مشروط به اینکه پی کنی ناقه صالح را این دو نفر هفت نفر دیگر ازفجار ثمود را با خود همدست کردند و این قدار پی کرد ناقه را بهمدستی آنها، و در اخبار دارد که اشقی الاشقیاء در اولین عاقر ناقه صالح بوده و در آخرین عبد الرحمن ابن ملجم مرادي قاتل امیر المؤمنین علیه السّلام، و در خطبه شعبانیه پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم این ملعون را توصیف میکند

(باشقی الاشقیاء من الاولین و الاخرین شقیق عاقر ناقه ثمود)

پس از آن گوشت ناقه را میان خود قسمت کردند و چون فصیل ناقه مشاهده کرد که مادرش را بقتل رسانیدند فرار کرد و چنان ناله میزد که تمام بدنها میلرزید و در کوه بالا رفت و غیب شد دیگر او را نیافتند. أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج 5، ص: 371))

((تذکر- در خاندان عصمت و طهارت علیهم السّلام سه مورد داریم که یاد از ناقه صالح و فصیل او کردند یکی صدیقه طاهره (ع)موقعی که آمد در مسجد و علی علیه السّلام را پاي منبر دید، سید بحر العلوم (رض) از لسان فاطمه میفرماید:(ما کان ناقۀ صالح و فصیلها بالفضل عند اللَّه الّا دونی) أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج 5، ص: 372

دیگر حضرت ابا عبد اللَّه علیه السّلام در مورد شهادت طفل رضیعش عرض میکند:

(یا ربّ لا یکون اهون الیک من فصیل)

سوم حضرت هادي علیه السّلام روزي که متوکل (لع) آن حضرت را در رکاب خود پیاده میبرد فرمود شصت پاي من نزد خداافضل از ناقه صالح است و سه روز بیشتر متوکل زنده نبود پسرش او را کشت و بدرك واصل شد))

وَقَالُوا يَا صَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن كُنتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ (77)

و گستاخانه گفتند: هان اى صالح! اگر براستى از پيامبران خدايى، اينك كه آن شتر را كشتيم، عذابى را كه از آن هشدار مان مى‏دادى و وعده مى‏كردى براى ما فرودآور.

((وَ قالُوا یا صالِحُ ائْتِنا بِماتَعِدُنا که فرموده بود وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ گفتند پس چرا عذاب الیم نیامد إِنْ کُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ اگر راست میگویی و از مرسلین هستی بیاور آن عذاب الیم را حضرت صالح بآنها فرمود «قَالَ تَمَتَّعُوا فِي دَارِكُمْ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ ذَلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ (65)

فولادوند: پس آن [ماده‌شتر] را پى كردند، و [صالح‌] گفت: «سه روز در خانه‌هايتان برخوردار شويد. اين وعده‌اى بى‌دروغ است.»هود آیه 65 » در خبر است فرمود روز اول رنگ صورت شما زرد میشود و دوم قرمز و سوم سیاه و این علامات را هم مشاهده کردند در نیمه شب چهارم صیحه جبرئیل بقدري آنها را متزلزل کرد پردههاي گوشها پاره شد و طرفۀ العین تمام هلاك شدند پس از آن صاعقه آمد و تمام آنها را سوزانید. أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج 5، ص: 3))

فولادوند: پس آن ماده‌شتر را پى كردند و از فرمان پروردگار خود سرپيچيدند و گفتند: «اى صالح، اگر از پيامبرانى، آنچه را به ما وعده مى‌دهى براى ما بياور.»

فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ

در تفسير اين فراز ديدگاه‏ها متفاوت است:

1 - به باور گروهى از جمله «مجاهد» و «سدّى» منظور اين است كه: آنگاه خروشى آسمانى آنان را فراگرفت.

2 - امّا به باور برخى، صاعقه آسمانى آنان را فراگرفت.

3 - از ديدگاه «ابومسلم» زلزله ويرانگرى آنان را فراگرفت.

4 - واز ديدگاه برخى ديگر، خروشى كه زمين را به لرزه درآورد آنان را فرا گرفت.

ياد آورى مى‏گردد كه واژه «رجفه» در اصل به مفهوم حركت دهشتناك و تكان شديد است.

 فَأَصْبَحُوا فِي دَارِهِمْ جَاثِمِينَ (78)

و بدين سان در خانه و سرزمين خود بى‏جان و بى‏حركت به زانوا درآمدند و در كام مرگ فرورفتند، گفتنى است كه واژه «دار» بدان دليل مفرد آمده است كه جنس خانه مورد نظر است.

و پاره‏اى بر آنند كه: سرانجام آنان در خانه‏هايشان به صورت خاكسترى درآمدند.

فولادوند: آنگاه زمين‌لرزه آنان را فرو گرفت و در خانه هايشان از پا درآمدند.

((در آيات مورد بحث عذابى را كه قوم صالح با آن به هلاكت رسيده اند، « رجفه »خوانده و در آيه « 67» سوره هود آن را « صيحه »و در آيه « فاخذتهم صاعقه العذاب الهون » آن را «صاعقه « ناميده است . و اين بدان علت است كه نوعا صاعقه هاى آسمانى بدون صيحه و صداى هولناك و نيز بدون رجفه و زلزله نيست ، چون معمولا اينگونه صاعقه ها باعث اهتزاز جو مى شود، و اهتزاز جوى نيز وقتى به زمين مى رسد باعث لرزيدن زمين شده ، ايجاد زلزله مى كند. ممكن هم هست گفته شود وجه تسميه « صاعقه » به « رجفه »اين است كه صاعقه باعث تكان خوردن دلها و لرزيدن اندام آدمى است .

اين آيه تنها دلالت دارد بر اينكه اين عذاب كه مقصود از آن استيصال و انقراض آن قوم بوده ، اثر كفر و ظلمى بوده است كه نسبت به آيات خدا روا مى داشتند، و اما اينكه اين عذاب چگونه بوجود آمده ، آيه شريفه متعرض آن نيست .ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 231))

در آخرين آيه مورد بحث مى‏فرمايد:

فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ وَلَكِن لَّا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ (79)

پس صالح از آنان روى برتافت و گفت: هان اى مردم: من به وظيفه خويش در رساندن پيام خدا به شما آن گونه كه در توان داشتم عمل كردم و شما را خير خواهى نمودم، امّا دريغ و درد كه شما خير خواهان را دوست نمى‏داريد؛ چرا كه اگر كسى ديگرى را دوست بدارد، خيرخواهى او را مى‏پذيريد.

فولادوند: پس [صالح‌] از ايشان روى برتافت و گفت: «اى قوم من، به راستى، من پيام پروردگارم را به شما رساندم و خير شما را خواستم ولى شما [خيرخواهان و نصيحتگران‌] را دوست نمى‌داريد.»»

((قوم ثمود به چه وسيله نابود شدند؟

در اينجا يك سؤ ال پيش مى آيد و آن اينكه از آيه فوق استفاده مى شود كه وسيله نابودى اين قوم سركش ، زلزله بود، اما از آيه 13 سوره فصلت برمى آيد كه صاعقه آنها را نابود كرد، و در آيه 5 سوره حاقه مى خوانيم اما ثمود فاهلكوا بالطاغية يعنى قوم ثمود بوسيله يك عامل ويرانگر از ميان رفتند، آيا در ميان اين تعبيرات ، تضادى وجود دارد؟

پاسخ اين سؤ ال را مى توان در يك جمله خلاصه كرد و آن اينكه اين هر سه عامل به يك چيز بازگشت مى كنند و يا لازم و ملزوم يكديگرند، بسيار مى شود كه زمين لرزه در يك منطقه بر اثر صاعقه هاى عظيم ايجاد مى شود، يعنى نخست صاعقه توليد مى شود و به دنبال آن زمين لرزه به وجود مى آيد، و اما ((طاغيه )) به معنى موجودى است كه از حد خود تجاوز كند و اين هم با زلزله سازگار است و هم با صاعقه بنابراين تضادى در ميان آيات نيست .تفسير نمونه جلد 6 صفحه 241

در آخرين آيه مورد بحث مى گويد: ((بعد از اين جريان صالح از آنها روى برتافت و به آنها گفت : من حق رسالت پروردگارم را ادا كردم و آنچه گفتنى بود به شما گفتم و از نصيحت و خيرخواهى كوتاهى نكردم ، لكن شما نصيحت كنندگان را دوست نداريد)) (فتولى عنهم و قال يا قوم لقد ابلغتكم رسالة ربى و نصحت لكم ولكن لا تحبون الناصحين ).

در اينجا سؤ ال ديگرى پيش مى آيد و آن اينكه آيا اين گفتگوى صالح بعد از نابودى آن جمعيت صورت گرفته است ، و يا اينكه اين گفتگوى نهائى صالح با آنها قبل از مرگشان به عنوان اتمام حجت بوده ، ولى در عبارت قرآن بعد از جريان مرگ آنها ذكر شده است ؟

البته احتمال دوم با ظاهر خطاب سازگارتر است ، زيرا گفتگو با آنها نشان مى دهد كه آنها زنده بوده اند ولى احتمال نخست نيز چندان بعيد نيست ، زيرا بسيار مى شود كه براى عبرت گرفتن افراد بازمانده چنين گفتگوهائى را با گذشتگان و ارواح آنها انجام مى دهند، چنانكه در تاريخ زندگانى على عليه السلام مى خوانيم پس از جنگ جمل در كنار جسد طلحه ايستاد و گفت : ((اى طلحه ! تو در اسلام خدمات قابل ملاحظه اى داشتى ، حيف كه آنها را براى خود حفظ نكردى ))، و نيز در اواخر نهج البلاغه مى خوانيم كه على (عليه السلام ) به هنگامى كه از جنگ صفين باز مى گشت در پشت دروازه كوفه رو به قبرستان كرده ((نخست به ارواح گذشتگان سلام كرد و بعد به آنها گفت : شما پيشرو اين قافله بوديد و ما هم به دنبال شما خواهيم بود))!تفسير نمونه جلد 6 صفحه 242))

((«ثعلبى» آورده است كه پيامبر گرامى‏صلى الله عليه وآله به اميرمؤمنان‏عليه السلام فرمود:

ياعلى أتدرى مَنْ اشقى الاولين؟ قال:... الله و رسوله اعلم،

قال: عاقر النّاقة،

ثم قال: اتدرى من اشقى الاخرين؟ قال: قاتلك.(288)

على جان! آيا تيره بخت ترين پيشنيان را مى‏شناسى؟

پاسخ داد: خدا و پيامبرش داناترند.

فرمود: پى‏كننده و كشنده ناقه صالح بدبخت ترين گذشتگان است.

آنگاه فرمود: آيا تيره بخت‏ترينِ آيندگان را مى‏شناسى؟

آن حضرت پاسخ داد: خداو پيامبرش داناترند،

فرمود: بدبخت ترين آيندگان كشنده توست.

در روايت ديگرى آورده است كه فرمود: تيره‏بخت‏ترين آيندگان كسى است كه محاسن تو را به خون سرت رنگين سازد.

اشقى الاخرين من يخضب هذه من هذه، و أشار الى لحيته و رأسه.(289)

و نيز از «جابر بن عبد اللَّه» آورده‏اند كه پيامبر گرامى‏صلى الله عليه وآله در راه پيكار «تبوك» هنگامى كه از آن كوه و صخره عظيم گذشت، به ياران فرمود: جز با چشم گريان به اين شهر و ديار و اين منطقه وارد نگرديد و از آبشان ننوشيد، تا به آن كيفرى كه آنان گرفتار شدند دچار نگرديد.

آنگاه فرمود: شما هرگز پس از اين از پيام آور خود چنين معجزه‏اى نخواهيد. اينان قوم صالح بودند كه از پيامبر خويش معجزه خواستند و خدا ماده شترى به تقاضاى آنان از دل كوه برآورد، آن شتر از اين راه مى‏آمد و از آن راه مى‏رفت و در نوبت خود همه آب چشمه را مى‏نوشيد و هرچه مى‏خواستند به آنان شير مى‏داد امّا آنان آن شتر را پى كردند و خدا نيز به كيفر گناهشان همه آنان جز مردى به نام «ابورغال» را كه پدر ثقيف است نابود ساخت؛ چرا كه او به هنگام فرود عذاب در حرم خدا بود و به بركت حرم نجات يافت؛ امّا او نيز پس از بيرون آمدن از قلمرو حرم به كيفر كردارش گرفتار شد و شمشى از طلا به همراه داشت كه در اين نقطه با او دفن شده است.

پيامبر قبر نامبرده را به آنان نشان داد و آنان با شكافتن قبر، طلا را پيدا كردند، و آنگاه پيامبر چهره خويش را پوشانيد و بسرعت از آنجا گذشت.))

تفسیر نور:

«عقر»، به معناى پى كردن است، يعنى قطع كردن عصب و رگ محكم و مخصوص پشت پاى اسب و شتر كه عامل عمده‏ى حركت آنهاست و با قطع آن، حيوان به زمين مى‏افتد و از راه رفتن باز مى‏ماند.

در سوره‏ى قمر، كلمه‏ى «عَقَر» به صورت مفرد آمده كه بيانگر اين است كه قاتل ناقه يك نفر بوده است، امّا در اينجا (و سوره‏هاى شمس و شعراء و هود،) به صورت جمع آمده است، «عقروا» كه نسبت پى كردن به تمام قوم داده شده است. اين به خاطر سكوت و رضايت آنان بوده كه شريك جرم محسوب شده‏اند. چنانكه حضرت على عليه السلام نيز مى‏فرمايد: سرنوشت مردم در گرو رضايت و دشمنى آنان است، همان گونه كه ناقه‏ى صالح را يك نفر پى‏كرد، امّا چون بقيه‏ى مردم نيز به آن عمل راضى بودند، در گناه او شريك شدند و همگى عذاب ديدند. <167>

1- كفر، زمينه‏ى تجاوز است. «كافرون فعقروا...»

2- سكوت و رضايت بر گناه، شركت در گناه محسوب مى‏شود. «عقروا» با اينكه قاتل يك نفر بود.

3- نافرمانى و تجاوز از دستور، مهم‏تر از كشتن شتر است. «و عَتَوا عن أمر ربّهم»

4- دستورات الهى برخاسته از ربوبيّت اوست. «امر ربّهم»

5 - تكبّر، زمينه‏ساز جسارت و گستاخى است. «ائتنا بما تعدنا»

اين آيه، هلاكت قوم ثمود را با رجفه و زمين‏لرزه بيان كرده، امّا سوره‏ى فصّلت آيه 14 و سوره‏ى ذاريات آيه 44، آن را با صاعقه دانسته است. «فأخذتهم الصاعقة و هم ينظرون» بنابراين شايد دو كيفر صاعقه و زلزله در يك لحظه و توأم بوده است. و شايد مراد از رجفه، لرزش بر اندام باشد كه برخاسته از ترس و وحشت است، نه زمين لرزه.

«جاثم» از «جَثم» بر وزن خَشم، به معناى نشستن روى زانو و يا فروافتادن بر سينه است. گويا در شب و هنگام استراحتشان كه عذاب آمد، بيدار شدند ولى فرصتى و قدرتى براى فرار نيافتند و در همان حالت نيم‏خيز هلاك شدند. <168>

1- قهر خدا ناگهانى است، به هوش باشيم. «فأخذتهم الرّجفة»

2- چه بسا زمين لرزه‏ها و حوادث طبيعى كه عذاب الهى است. «فأخذتهم الرجفة»

3- وعده‏هاى انبيا، عملى است، پس هشدارهايشان را جدّى بگيريم. (در آيات قبل تهديد بود: «لا تمسّوها بسوء فيأخذكم عذاب اليم» و اين رجفه، همان تحقّق وعيد و عذاب اليم است). «فأخذتهم الرّجفة»

احتمال دارد سخن حضرت صالح، قبل از نزول عذاب و به عنوان اتمام حجّت باشد، و ممكن است پس از هلاكتشان باشد، آنگونه كه رسول‏خدا صلى الله عليه وآله نيز بر لب چاه بدر با اجساد كفّار سخن گفت پرسيدند: مگر آنان مى‏شنوند، فرمودند: آرى، شما از آنها شنواتر نيستيد. <169>

1- گاهى قهر و ترك رابطه، در تربيت و تبليغ لازم است. «فتولّى عنهم»

2- كيفرهاى الهى، پس از اتمام حجّت است. «لقد أبلغتُكم»

3- برنامه‏ى پيامبران، ابلاغ پيام همراه با دلسوزى و خيرخواهى است، نه ابلاغ خشك و بى‏روح مقرّرات و بخشنامه‏هاى ادارى. «لقد أبلغتُكم...و نصحتُ لكم»

4- ناصحان را دوست بداريم كه بى‏اعتنايى به سخن دلسوزان جامعه، زمينه‏ى قهر خدا را فراهم مى‏كند. «ولكن لا تحبّون الناصحين»

5 - دوست داشتن، كليد پيروى كردن است. «ولكن لا تحبّون الناصحين»

الجدول:

سورة الأعراف (7) :

فَعَقَرُوا النَّاقَةَ وَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَقَالُوا يَا صَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن كُنتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ (77)

الإعراب:

(الفاء) استئنافية (عقروا) مثل قالوا (الناقة) مفعول به منصوب (الواو) عاطفة (عتوا) مثل قالوا، والبناء على الضم المقدر على الألف المحذوفة لالتقاء الساكنين (عن أمر) جار ومجرور متعلّق ب (عتوا) ، (رب) مضاف إليه مجرور و (هم) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (قالوا) مثل الأول (يا) أداة نداء (صالح) منادى مفرد علم مبني على الضم في محلّ نصب (ائتنا بما تعدنا إن كنت من المرسلين) مرّ إعراب نظيرها

فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دَارِهِمْ جَاثِمِينَ (78)

الإعراب:

(الفاء) عاطفة (أخذت) مثل جاءت و (هم) ضمير مفعول به (الرجفة) فاعل مرفوع (الفاء) عاطفة (أصبحوا) فعل ماض ناقص- ناسخ- مبني على الضم ... والواو ضمير اسم أصبح [1] ، (في دار) جار ومجرور متعلّق بجاثمين و (هم) ضمير مضاف إليه (جاثمين) خبر أصبح منصوب وعلامة النصب الياء.

فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ وَلَكِن لَّا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ (79)

الإعراب:

الفاء) عاطفة (تولى) فعل ماض مبني على الفتح المقدر على الألف، والفاعل ضمير مستتر تقديره هو أي صالح (عن) حرف جر و (هم) ضمير في محلّ جر متعلّق ب (تولى) ، (الواو) عاطفة (قال) مثل الأول (يا قوم) مثل الأولى  (اللام) لام القسم لقسم مقدر (قد) حرف تحقيق (أبلغت) مثل آمنتم و (كم) ضمير مفعول به (رسالة) مفعول به ثان منصوب (ربي) مثل ربهم  (الواو) عاطفة (نصحت) مثل آمنتم (اللام) حرف جر و (كم) ضمير في محلّ جر متعلّق ب (نصحت) (الواو) عاطفة (لكن) حرف للاستدراك لا عمل له (لا) نافية (تحبون) مثل تتخذون (الناصحين) مفعول به منصوب وعلامة النصب الياء.