نگرشى بر واژه‏ های آیات 72-71 سوره اعراف :

زنجيره‏اى از دعوتهاى توحيدى( دعوت آسمانى هود)

«رجس»: عذاب.

هود در پاسخ آن بدانديشان گفت:

قَالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْ رِجْسٌ وَغَضَبٌ

فرود آمدن عذاب بر شما مقرّر شده است؛ چرا كه شما با عملكرد زشت و ناهنجارتان در خور خشم پروردگارتان شده‏ايد.

منظور از خشم خدا اين است كه كيفر بدكاران را اراده مى‏كند.

أَتُجَادِلُونَنِي فِي أَسْمَاءٍ سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُكُم مَّا نَزَّلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ

آيا در مورد بتهايى كه شما و پدرانتان آنها را ساخته و پرداخته و نام خدايى بر آنها نهاده‏ايد، با من به جدل و ستيزه برخاسته‏ايد؟! در حالى كه نه در آنها هيچ نشانى از خدايى به چشم مى‏خورد، و نه خداى يكتا هيچ دليل وبرهانى بر درستى پندار و حقانيت بتهايتان فرو فرستاده است. روشن است كه اين ادعاى گزاف شما نيازمند دليل و برهانى استوار و قانع كننده است، و اين را شما بايد بياوريد نه من، من بايد دليل بياورم كه معبود حقيقى و آفريدگار هستى، خداى يكتاست و جز او خدايى نيست و من پيام آور اويم.

برخى برآنند كه آنان بتهاى خود را به شيوه خاصى نامگذارى كرده بودند، براى نمونه: يكى از بتها را فرود آوردنده باران نام نهاده‏بودند وديگرى را روزى بخش بندگان، سوّمى را شفابخش بيماران و چهارمى را رفيق راه... و هود اينها را ساخته و پرداخته و بدعت آنان مى‏شمرد.

((احتجاج هود عليه السلام با قوم خود و رد مسلك بت پرستى آنان

« اتجادلوننى فى اسماء سميتموها انتم و ابائكم ما نزل الله بها من سلطان « - هود (عليه السلام ) در اين جملات استدلالى را كه قوم بر الوهيت بت ها مى كردند رد مى كند، چون قومش مى گفتند: پدران ما كه اين بت ها را مى پرستيدند از ما عاقل تر بودند، و ما ناگزير بايد از آنان پيروى كنيم ، هود (عليه السلام ) در جواب مى فرمايد: پدران شما نيز مانند شما برهان و دليل صحيحى بر خدايى اين بت ها نداشتند، و مساءله خدا بودن آنها جز نامهايى كه شما بر آنها نهاده ايد چيز ديگرى نيست ، اين شماييد كه به دست خود سنگ يا چوب هايى را تراشيده يكى را خداى ارزانى و فراوانى نعمت ، و ديگرى را خداى جنگ و سومى را خداى دريا و يا خشكى خوانده ايد، جز نامگذارى شما ماءخذ ديگرى نداشته و خدايى آنها جز در اوهام شما مصداق ديگرى ندارد، و آيا با يك مشت اوهام كه اسم گذاريش به اختيار خود انسان است ، مى خواهيد ادعاى مرا كه تواءم با دليل و برهان قطعى است جواب دهيد؟.

اين طرز بيان در استدلال بر بطلان مسلك بت پرستى در قرآن كريم فراوان به چشم مى خورد، و اين خود لطيف ترين بيان و برنده ترين حجتى است بر بطلان اين مسلك ، زيرا هر صاحب ادعايى كه نتواند بر حقانيت ادعاى خود اقامه حجت و برهان كند، در حقيقت برگشت ادعايش به خيال و فرض نامگذارى مى شود، و از بديهى ترين جهالت ها است كه انسان در مقابل برهان لجاجت ورزيده به يك مشت موهومات و فرضيات اعتماد كند، و اين طرز بيان ، تنها در مساءله پرستش جريان ندارد، بلكه اگر در آن دقت شود در هر چيزى كه انسان به آن اعتماد نمايد و آن را در قبال خداى تعالى موجودى مستقل پنداشته ، در نتيجه به آن دلبستگى پيدا نمايد، آن را اطاعت كند و به سويش تقرب بجويد اين بيان جريان دارد.

ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 226))

فَانتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُم مِّنَ الْمُنتَظِرِينَ (71)

به باور گروهى منظور اين است كه: شما در انتظار عذاب خدا باشيد كه من نيز در انتظارم.

فولادوند: گفت: «راستى كه عذاب و خشمى [سخت‌] از پروردگارتان بر شما مقرر گرديده است. آيا در باره نامهايى كه خود و پدرانتان [براى بتها] نامگذارى كرده‌ايد، و خدا بر [حقانيت‌] آنها برهانى فرو نفرستاده با من مجادله مى‌كنيد؟ پس منتظر باشيد كه من [هم‌] با شما از منتظرانم.»

در آخرين آيه مورد بحث در اشاره به فرجام راه و كار و سرنوشت دو گروه توحيدگرا و خودكامه مى‏فرمايد:

فَأَنجَيْنَاهُ وَالَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِّنَّا

پس ما هود و كسانى را كه به آيات خدا ايمان آورده بودند، همه را از ميان آنان بيرون برديم و به رحمت و مهر خود آنان را از عذاب نجات بخشيديم.

((اينكه در اين آيه « رحمت « نكره يعنى بدون اضافه ذكر شده و خلاصه نفرمود: « رحمتى « براى اين است كه دلالت بر نوع مخصوصى از رحمت كند، و آن رحمتى است كه مخصوص به مؤ منين است و آن همانا نصرت و پيروزى بر دشمنان است ، همچنانكه فرمود: « انا لننصر رسلنا و الذين آمنوا فى الحياه الدنيا و يوم يقوم الاشهاد« و نيز فرموده : « و كان حقا علينا نصر المؤ منين « .ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 227))

 وَقَطَعْنَا دَابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَمَا كَانُوا مُؤْمِنِينَ (72)

((« و قطعنا دابر الذين كذبوا باياتنا...« - « قطع دابر« كنايه از هلاكت و قطع نسل است ، چون دابر هر چيزى به معناى دنباله آن است ، حال چه دنباله از طرف گذشته ، همچنانكه مى گويند: « امس الدابر« و يا از طرف آينده ، مثل اينكه مى گويند: « دابر القوم « و معلوم است كه هلاكت قومى باعث هلاكت دنباله و نسل آن قوم نيز هست ..ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 227))

و كسانى را كه آيات ما را دروغ انگاشته بودند و به خدا و پيامبرش ايمان نداشتند، همه را گرفتار كيفر بد انديشى و زشت‏كردارى هايشان نموده و نسل و ريشه آنان را برافكنديم.

گفتنى است كه فراز «و ما كانوا مؤمنين» نشانگر آن است كه آنان اگر ريشه‏كن نشده بودند و مى‏ماندند، باز هم به حق ستيزى خويش ادامه مى‏دادند و هرگز ايمان نمى‏آوردند؛ همان گونه كه در آيه ديگرى در اين مورد مى‏فرمايد:

و لقد اهلكنا القرون من قبلكم لمّا ظلموا و جاءتهم رسلهم بالبيّنات و ما كانوا ليؤمنوا كذلك نجزى القوم المجرمين(285)

و نسلهاى پيش از شما را هنگامى كه ستم كردند به بوته هلاكت سپرديم؛ و پيامبران آنان دليلهاى روشن بر ايشان آوردند، امّا آنان بر آن نبودند كه ايمان بياورند. آرى ما مردم جنايتكار را اين گونه كيفر مى‏دهيم.

به هر حال از آيه مورد بحث اين نكته دريافت مى‏گردد كه قوم عاد گرفتار عذاب شدند و نسل آنان از ميان رفت.

فولادوند: پس او و كسانى را كه با او بودند به رحمتى از خود رهانيديم؛ و كسانى را كه آيات ما را دروغ شمردند و مؤمن نبودند ريشه‌كن كرديم.

تفسیر نور:

اين آيه دلالت مى‏كند به اينكه هر منصب و لقب و عنوانى الهى كه به غير اذن خداوند باشد، مخصوصاً در ولايت عامّه، كذب و بهتان است. همان گونه كه لقب اميرالمؤمنين تنها براى حضرت على عليه السلام مى‏باشد، نه هيچ كس ديگر، لذا هنگامى كه امام صادق عليه السلام را با عنوان اميرالمؤمنين خطاب كردند، حضرت از اين كار نهى كرده و فرمودند: هركس غير از على عليه السلام خود را به اين عنوان متّصف كند، جايگاهش آتش است. <162>

1- نتيجه لجاجت و در افتادن با حقّ، كيفر الهى و ننگ و هلاكت است. «قد وقع عليكم» (بگذريم كه خود لجاجت نوعى پليدى معنوى است)

2- انسان ذاتاً موحّد و طالب توحيد است، ولى گاهى تعصّب بر او عارض شده و حاكم مى‏شود. «وقع عليكم»

3- كيفرهاى الهى در مسير تربيت انسان واز شئون ربوبيّت خداست. «من ربّكم»

4- سنگ و چوب، با نام‏گذارى، «خدا» نمى‏شود. (نام‏هاى دهان پركن و بى‏محتوا، يكى از بلاهاى قرن ما نيز هست.) «أسماء سمّيتموها»

5 - معبودهاى مشركان، اسماى بى‏مسمّايند كه حقيقت و مشروعيّت ندارند و خداوند در هيچ آئينى به آن فرمان نداده است. «أسماء... مانَزّل اللّه بها من سلطان»

6- عقايد بايد بر پايه‏ى حجّت و برهان باشد، حتّى از بت‏پرستان هم برهان بخواهيد. «ما نزّل اللّه بها من سلطان» (از آنان كه مى‏گويند بت وسيله‏ى تقرّب به خداست، بپرسيد آيا دليلى داريد كه خداوند پرستش بت را وسيله‏ى قرب خود قرار داده است؟)

7- استدلال و برهان، نوعى فيض الهى است كه به قلب و فكر انسان مى‏رسد. «ما نزّل اللّه بها من سلطان»

8 - انبيا، به درستى هدف و پيروزى خويش و سقوط مخالفان اطمينان داشتند. «انتظروا انّى معكم من المنتظرين»

«دابر»، به معناى آخر و پايان چيزى است و «قطع دابر»، يعنى ريشه‏كن كردن و تا آخرين نفر را هلاك كردن.

هلاكت قوم عاد، با طوفانى عقيم كننده، شكننده، پر سر و صدا، سرد و مسموم بود كه خداوند به مدّت هفت شب و هشت روز پياپى بر آنان مسلّط كرد. طوفان چنان آنها را قلع و قمع كرد كه همه‏ى آنان همچون تنه‏هاى درختان خرما بر زمين افتادند. «فتَرَى القوم فيها صَرعى‏ كانّهم اعجاز نخل خاوية» <163>

1- تنها انبيا و پيروان آنان، مشمول رحمت ويژه و نجات‏بخشى الهى‏اند. «فانجيناه و الّذين معه برحمة منّا»

2- از تاريخ، عبرت بگيريم. «قطعنا دابر الّذين كذّبوا»

3- آنجا كه هيچ گونه اميدى به ايمان آوردن مردم نيست، هلاكت، اساسى و ريشه‏اى است. «و قَطَعنا دابر... ما كانوا مؤمنين»

الجدول:

سورة الأعراف (7) :

قَالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْ رِجْسٌ وَغَضَبٌ أَتُجَادِلُونَنِي فِي أَسْمَاءٍ سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُكُم مَّا نَزَّلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ فَانتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُم مِّنَ الْمُنتَظِرِينَ (71)

اعراب:

(قال) مثل الأول (قد) حرف تحقيق (وقع) مثل قال (على) حرف جرّ و (كم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (وقع) ، (من ربّ) جارّ ومجرور متعلّق ب (وقع) بتضمينه معنى وجب ، و (كم) ضمير مضاف إليه (رجس) فاعل مرفوع (الواو) عاطفة (غضب) معطوف على رجس مرفوع (الهمزة) للاستفهام الإنكاري (تجادلون) مثل تتّقون و (النون) للوقاية و (الياء) مفعول به (في أسماء) جارّ ومجرور متعلّق ب (تجادلون) ، (سمّيتم) مثل عجبتم و (الواو) زائدة حركة إشباع الميم، (ها) ضمير مفعول به (أنتم) ضمير منفصل مبني في محلّ رفع توكيد للضمير المتّصل فاعل سمّيتم (الواو) عاطفة (آباء) معطوف على الضمير المتّصل فاعل سمّيتم و (كم) ضمير مضاف إليه (ما) نافية (نزّل) فعل ماض (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (الباء) حرف جرّ و (ها) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (نزّل) على حذف مضاف أي بعبادتها (من) حرف جرّ زائد (سلطان) مجرور لفظا منصوب محلّا مفعول به (الفاء) رابطة لجواب شرط مقدّر (انتظروا) مثل اعبدوا (إنّي) مثل إنّا (مع) ظرف مكان منصوب متعلّق بالمنتظرين و (كم) ضمير مضاف إليه (من المنتظرين) جارّ ومجرور متعلّق بخبر إنّ.

فَأَنجَيْنَاهُ وَالَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِّنَّا وَقَطَعْنَا دَابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَمَا كَانُوا مُؤْمِنِينَ (72)

اعراب:

(الفاء) عاطفة (أنجينا) فعل ماض وفاعله و (الهاء) ضمير مفعول به (الواو) عاطفة (الذين معه) مرّ إعرابها (برحمة) جارّ ومجرور متعلّق ب (أنجيناه) والباء سببيّة (من) حرف جرّ و (نا) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بنعت لرحمة (الواو) عاطفة (قطعنا) مثل أنجينا (دابر) مفعول به منصوب (الذين) اسم موصول مبني في محلّ جرّ مضاف إليه (كذّبوا) مثل كفروا (بآيات) جارّ ومجرور متعلّق ب (كذّبوا) و (نا) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (ما) نافية، (كانوا) فعل ماض ناقص- ناسخ- مبني على الضمّ ... والواو ضمير اسم كان (مؤمنين) خبر كان منصوب وعلامة النصب الياء.