نگرشى بر واژه های آیات 63-64 سوره اعراف :
نگرشى بر واژه های آیات 63-64 سوره اعراف :
زنجيرهاى از دعوتهاى توحيدى
«فلك»: كشتى. اين واژه در اصل به مفهوم دايره بودن است و به همين تناسب به ميدانهاى دايره شكلنيز فلكه مىگويند.
و در هشدار به آنان افزود:
أَوَعَجِبْتُمْ أَن جَاءَكُمْ ذِكْرٌ مِّن رَّبِّكُمْ عَلَى رَجُلٍ مِّنكُمْ لِيُنذِرَكُمْ وَلِتَتَّقُوا وَلَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (63)
((اين جمله استفهامى است انكارى كه مى فهماند تعجب آنان از ادعاى رسالت و دعوت به دين حق بى جا و بى مورد بوده ، و مقصود از « ذكر» همان معارف حق او است كه بشر را به ياد خدا مى اندازد. و كلمه « من ربكم » متعلق است به « كائن » تقديرى .
« لينذركم و لتتقوا و لعلكم ترحمون « - اين سه جمله متعلق است به جمله « جاءكم « و معناى آن اين است كه : اين ذكر (دين ) به اين جهت براى شما فرستاده شده تا رسول ، شما را انذار نموده ، به اين وسيله وظيفه خود را ادا نمايد، و شما نيز از خدا بترسيد، تا در نتيجه رحمت الهى شامل حالتان شود، چون تنها تقوا و ترس از خدا آدمى را نجات نمى دهد، بلكه بايد رحمت الهى هم دستگير بشود.
اين سه جمله از كلام نوح (عليه السلام )، مشتمل است بر اجمالى از معارف عالى الهى . ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 221))
گفتنى است كه همزه پرسشى است كه بر سر «واو» عطف آمده و مفهوم آن نفى پندار شركگرايان است. بااين بيان آيه شريفه را مىتوان مربوط به آيه پيش يا متّصل انگاشت و منظور اين است كه: شما نبايد شگفت زده شويد كه خدا آيات و پيامهاى خود را بر مردى از خود تان فروفرستاده تا شما را - اگر ايمان نياوريد و به راه حق گام نسپاريد - هشدار دهد و از كيفر پروردگارتان بترساند.
مفهوم سخن آن حضرت اين است كه: اگر مردى براى ارشاد و هدايت جامعه و اصلاح مردم خويش، با دلسوزى و صفا به پا خيزد جاى شگفتى ندارد، بلكه تعجّب در اين است كه جامعهاى به خود رحم نكند و باندانم كارى و زشت كردارى شرايط انحطاط و بدبختى خويش را فراهم آورد. افزون بر اين، رسالت، به سود و صلاح مردم و بر اساس حكمت و هماهنگ با مصلحت است و خرد و انديشه درست آن را تأييد مىكند.
به هر حال، هدف از آمدن نوح اين بود كه مردم از شرك و كفر دورى جويند و به توحيد و تقوا آراسته گردند تا مهر و رحمت خدا بر آنان فرود آيد.
«حسن» مىگويد: منظور اين است كه پرواى خدا را پيشه سازيد، بدان اميد كه مورد مهرخدا قرار گيريد.
فولادوند: آيا تعجب كرديد كه بر مردى از خودتان، پندى از جانب پروردگارتان براى شما آمده تا شما را بيم دهد و تا شما پرهيزگارى كنيد و باشد كه مورد رحمت قرار گيريد؟
و در آخرين آيه مورد بحث در اشاره به نجات آن حضرت و ياران توحيدگرا و آزاديخواه او و نابودى مردم سركش و حقستيز مىفرمايد:
فَكَذَّبُوهُ فَأَنجَيْنَاهُ وَالَّذِينَ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ وَأَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا عَمِينَ (64)
امّا آنان نوح را دروغگو انگاشتند و ما او و ايمان آوردگان به همراه او را كه در كشتى نشسته بودند، نجات داديم وحق ستيزانى را كه رسالت او را دروغ قلمداد مىكردند غرق ساختيم؛ چرا كه آنان مردمى كور دل و از راه حق و عدالت بدور بودند.
((چند امر لازم است در اینجا تذکر دهیم:
امر اول- در السنه بعضی هست که حضرت نوح العیاذ نبیّ نقمت بوده و در حق قوم نفرین کرده که در سوره نوح خداوند نقل میفرماید وَ قالَ نُوحٌ رَبِّ لا تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکافِرِینَ دَیَّاراً نوح آیه 27 ، بخلاف نبیّ اکرم صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم که هر چه باو اذیت کردند عرض میکرد
(اللهم اهد قومی فانهم لا یعلمون)
لکن این اشتباه بزرگی است زیرا حضرت نوح علیه السّلام دائما در حق قوم دعاء میکرد تا مادامی که احتمال هدایت در آنها میدادتا آنکه خداوند باو خبر داد که اینها ایمان نمیآورند و دیگر در حق آنها دعا نکن و غم آنها را نداشته باش وَ أُوحِیَ إِلی نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما کانُوا یَفْعَلُونَ وَ اصْ نَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا وَوَحْیِنا وَ لا تُخاطِبْنِی فِی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ هود آیه 38 و 39 ، و حضرت رسالت هم در حق کسانی که یقین داشت قابل هدایت نیستند نفرین میکرد بلکه مقاتله میفرمود و آنها را بدرك واصل میکرد و این وظیفه تمام انبیاء بوده، در مقام هدایت بودند وبعد از یأس در مقام دفع بودند حتی حضرت نوح در مورد پسرش عرض کرد رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی جواب شنید إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ. و فرمود فَلا تَسْئَلْنِ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ هود آیات 47 و 48
امر دوم- بعضی اشکال کردند که در میان قوم اطفال صغار بیتقصیر بودند وجه اهلاك آنها چه بود.
جواب- اولا در خبر از حضرت صادق علیه السّلام است که چهل سال قوم نوح زنهاي آنها عقیم شدند و در میان آنها کوچکتر ازچهل سال نبود، مجمع و برهان و ثانیا اهلاك اطفال یک نوع تفضلی بود در حق آنها بعد از آنی که خدا بفرماید بکلمه لن تأبیدي که لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ و حضرت نوح عرض کند لا یَلِدُوا إِلَّا فاجِراً کَفَّاراً پس هلاك شوند و از عذاب قیامت نجات یابند که مسلما اطفال کفار معذب نمیشوند نوع تفضل است چنانچه غلامی که حضرت خضر کشت از این باب بود.
امر سوم- در خبر داریم که قوم نوح بسیار اذیت بنوح میکردند
(فیضربونه حتی یسیل مسامعه دما و حتی لا یعقل شیئا مما یصنع به فیرمی به فی بیت او باب داره مغشیا علیه.) أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج 5، ص:353))
فولادوند: پس او را تكذيب كردند، و ما او و كسانى را كه با وى در كشتى بودند نجات داديم؛ و كسانى را كه آيات ما را دروغ پنداشتند غرق كرديم، زيرا آنان گروهى كور[دل] بودند.
پرتوى از سرگذشت نوح
«ابن بابويه» در كتاب «نبوّت» از حضرت صادقعليه السلام آورده است كه: هنگامى كه نوح از سوى خدا به رسالت برگزيده شد و به دعوت مردم به سوى توحيد و تقوا پرداخت، نسل و تبار «هبة الله» فرزند شايسته كردار آدم كه دعوت «نوح» را بر اساس اسناد ومداركى كه در دست داشتند هماهنگ با تعاليم آسمانى آدم ديدند، آن را تصديق كردند و به آن حضرت ايمان آوردند؛ امّا فرزندان «قابيل» او را دروغگو انگاشتند وگفتند؛ خدا براى هدايت و ارشاد گروه «جنّ»، فرشتهاى را برانگيخت، اگر مىخواست براى مانيز پيام آورى گسيل دارد، يكى از فرشتگان را هم به سوى ما مىفرستاد.
از حضرت صادق عليه السلام آوردهاند كه با آن همه دعوت نوح و دلسوزى و خيرخواهى او، هشت نفر به او ايمان آوردند.
و نيز آوردهاند كه نوح پس از ادريس نخستين پيام آور خدا بود.
او به مدت نهصد سال جامعه خويش را آشكار و نهان به حق و عدالت فراخواند، امّا آنان سركشى كردند و هر چه مىگذشت بر حق ستيزى آنان افزون مىگشت. كار شرارت آنان به جايى رسيد كه برخى فرزندان خود را مىآوردند و بر سر آن حضرت مىنشاندند و مىگفتند: اگر بزرگ شدى، مباد از اين مرد ديوانه پيروى نمايى. گاه او را زير شكنجه مىگرفتند و به گونهاى مىزدند كه سرا پاغرق در خون مىشد و از هوش مىرفت و وى را به همان حال مىآوردند و به درخانهاش مىافكندند و مىرفتند.
سرانجام آفريدگار پرمهر به او پيام فرستاد كه جز همان ايمان آوردگان كه شمارشان اندك است، ديگران حق را نخواهند پذيرفت و ايمان نخواهند آورد و دست از شرارت نيز بر نخواهند داشت؛ بنابر اين آنان را نفرين كن.
او كه تا آن زمان به جامعه گمراه روزگارش نفرين نكرده بود، دست به بارگاه خدا گشود و گفت: پروردگارا، از اين كفرگرايان و بيداد پيشگان، كسى را بر روى زمين وامگذار اگر آنان را واگذارى، نسل و تبارشان نيز همچنان كفرگرا خواهند بود و جز شرارت و بيداد و نا سپاسى و طغيان از آنان انتظار نمىرود.(283)
بخاطر نفرين آن آموزگار خير خواه و ستمديده، زن و مرد آن جامعه بيدادگر و گمراه عقيم شدند، و چهل سال كودكى در ميانشان ولادت نيافت. خشكسالى وقحطى همه جا را فراگرفت و آنان هرچه داشتند از دست دادند و به فقر و بدبختى بيشترى گرفتار شدند.
در اين هنگام نوح به آنان اندرز داد و دگرباره گفت: هان اى مردم! از خدا آمرزش بخواهيد كه او آمرزنده گناهان است. امّا آنان به جاى حق پذيرى، بر حقستيزى خويش اصرار ورزيدند و آن حضرت نيز ديگر لب فرو بست و از دعوت بيشتر آنان خود دارى كرد. آنان در اين فرصت به جاى به خود آمدن و درست فكر كردن، به يكديگر توصيه مىنمودند كه دست از خدايان خرافى خويش برندارند و بتهاى «ودّ» و «سواع» را از دست ندهند. امّا سرانجام آفريدگار فرزانه آنان را با بتهايشان غرق ساخت و زمين را از وجودشان پاك كرد.
پس از طوفان نوح، مردم ديگرى پديد آمدند كه بت پرستى را از سرگرفتند و بتهاى ساخته ذهن بيمار خويش را به نام بتهاى قوم نوح نام نهادند. مردم «يمن» بتهاى «يعوق» و «يغوث»، مردم «دومة الجندل» بت «ودّ»، مردم «حمير» بت «نسر» و مردم منطقه «هذيل» بت «سواع» را دگرباره تراشيدند و بت پرستى را رواج دادند و اين پرستش ذلّت بار تا ظهور اسلام ادامه يافت.(284)
«ابن بابويه» از ديگران، و آنان از حضرت عبد العظيم، و او از دهمين امام نور آورده است كه: حضرت «نوح» دو هزار و پانصدسال زيست. روزى در كشتى خوابش برد، و درست درخواب بود كه بادى وزيدن گرفت و لباس او را جابه جا نمود و بخشهايى از بدن او برهنه شد. از اين منظره، دو فرزندش «حام» و «يافث» خنديدند، امّا فرزند ديگرش «سام» به آنان اعتراض كرد و به باد نكوهششان گرفت و جامه پدر را بر روى بدنش افكند نوح بيدار شد و از دليل خنده آنان جويا گرديد و موضوع را دريافت. دو دست خويش را به جانب آسمان گشود و آن دو را نفرين كرد و بر اثر آن نفرين، خدا نطفه آن دو را تغيير داد، از اين رو سودانيها از نژاد «حام» هستند و تركها و چينىها... از نژاد «يافث». و همه سفيد پوستها از نژاد «سام». نوح به آن دو گفت: خدا فرزندان شما را بردگان فرزندان سام گردانيد؛ چرا كه او نيك انديشى و حق شناسى پيشه كرد و به من نيكى نمود، امّا شما راه نافرمانى در پيش گرفتيد. بدانيد كه اين نشان نافرمانى شما در نسل و تبارتان پديدار خواهد شد، و درست انديشى و نيكى او نيز در نسلش آشكار خواهد گرديد.
«ابن بابويه» پس از آوردن اين خبر مىافزايد: آمدن نام «يافث» در اين روايت غريب به نظر مىرسد و من نام او را در اين طريق روايت نمودهام؛ چرا كه در همه رواياتى كه در اين مورد آوردهام، تنها نام «حام» آمده است. در اخبارى كه در اين مورد آمده است، خاطرنشان مىگردد كه پس از جابه جاشدن لباس نوح و پديدار شدن اندام جنسى او «حام» خنديد، اما «سام» و «يافث» به رفتار بىادبانه او اعتراض كردند و لباس پدر را بر روى پا و ديگر اعضاى پيكرش افكندند، و زمانى كه نوح بيدار شد، خدا شيوه عملكرد آنان را به وى وحى فرمود، و نوح «حام» را نفرين كرد.
ونيز «ابراهيم بن هاشم» از «على بن حكم» واو از برخى از اصحاب ما از حضرت صادقعليه السلام آورده است كه: نوح دو هزار و پانصد سال زندگى كرد كه هشتصد و پنجاه سال آن پيش از رسالتش از جانب خدا بود، و نهصد و پنجاه سال مردم را به توحيد گرايى و عدالت و تقوا فراخواند. دويست سال كشتى خويش را ساخت و پانصد سال نيز پس از فرونشستن طوفان روزگارش زيست.
او در كره زمين شهرها و روستاهاى بسيارى بينادكرد ودر هر كدام گروهى از فرزندان و رهروانش را سكونت داد و با گذشت از مرز دو هزار و پانصدمين سالروز ولادتش، فرشته مرگ نزد او آمد و درودى گرم نثارش كرد. ثمّ اِنّ ملك الموت جاء به و هو فى الشّمس و قال السّلام عليك! فردّ عليه نوح و قال له: ما جاء بك يا ملك الموت؟
از فرشته مرگ دليل آمدنش را پرسيد كه پاسخ داد: براى دريافت جان پاك او آمده است.
نوح كه در برابر خورشيد نشسته بود، به فرشته وحى گفت فرصت ده تا به سايه آرام بخشى بروم و آنگاه روح مرا دريافت دار.
فقال جئتك لِأقبض روحك، فقال له: أتدعنى اتّحول من الشمس الى الظلّ؟ او گفت به ديده منّت... و مهلت داد، فقال له نعم! و زمانى كه نوح به سايه مورد نظرش رفت و آماده رحلت شد، گفت: يا ملك الموت كأنّ ما مر بى من الدنيا مثل تحولّى من الشّمس الى الظلّ فامض لما امرت به. هان اى فرشته مرگ! گويى اين دو هزار و پانصدسال كه در اين جهان زيستهام بسان همين آمدن از برابر نور و حرارت خورشيد به سايه آرامبخش بود و نه بيشتر، اينك به آنچه فرمان يافتهاى اقدام كن كه آمادهام، فرشته مرگ روح پاك او را دريافت داشت. وبدين سان زندگى پر از حوادث گوناگون و درس آموز و پر فراز و نشيب نوح در اين جهان به پايان رسيد.
تفسیر نور:
1- گاهى حجاب معاصرت و همدوره بودن، مانع پذيرش حقّ و منطق صحيح اوست. «أو عجبتم» قوم نوح مىگفتند: چرا او پيامبر باشد و به او وحى برسد و به ما نرسد؟ او كه همانند ماست و با ما تفاوتى ندارد!
2- هدف از وحى، تربيت بشر است. «جائكم ذكر من ربّكم»
3- معارف الهى را بايد همواره به خاطر داشت. «ذكر من ربّكم»
4- پيامبران، برخاسته از مردم و در مردمند. «رجل منكم»
5 - فلسفهى بعثت ونبوّت و مراحل آن را مىتوان چنين بيان كرد:
الف: هشدار و توجّه دادن. «لينذركم»
ب: ايجاد مصونيّت و تقوا. «لتتّقوا»
ج: دريافت الطاف و رحمت الهى. «لعلّكم ترحمون»
6- تقوا، زمينهساز نزول رحمت الهى است. «لتتّقوا و لعلّكم ترحمون»
«عَمين» جمع «عَمى»، به كسى گفته مىشود كه چشم بصيرت و ديد باطنى او از كار افتاده باشد، ولى «أعمى»، هم به كسى كه باطن او كور باشد گفته مىشود و هم به كسى كه چشم ظاهرش نابينا باشد. <154>
امام رضا عليه السلام در پاسخ اين سؤال كه چرا خداوند تمام جهانيان را در زمان حضرت نوح غرق كرد و حال آنكه در ميان آنان اطفال و افراد بىگناه نيز بودند، فرمودند: طفلى در ميان آنان نبود، زيرا مدّت چهل سال آنان عقيم ونازا شده بودند و بىگناهان نيز چون به كار ديگران راضى بودند و رضايت به كار ديگران مانند انجام همان كار است. <155>
1- ايمان، سبب نجات وتكذيب، وسيله و زمينهى هلاكت است.«أنجينا... أغرقنا»
2- حوادث و عوامل طبيعى و تحوّلات تاريخى، به دست خداوند است و بر اساس افكار و اعمال و اخلاق مردم صورت مىگيرد. «أنجينا... أغرقنا الّذين كذّبوا بآياتنا»
3- كوردلى، عامل اصلى تكذيب دعوت انبياست. «عمين» بنابراين ايمان و پيروى از انبيا، نشانهى بصيرت است.
الجدول:
سورة الأعراف (7) :
أَوَعَجِبْتُمْ أَن جَاءَكُمْ ذِكْرٌ مِّن رَّبِّكُمْ عَلَى رَجُلٍ مِّنكُمْ لِيُنذِرَكُمْ وَلِتَتَّقُوا وَلَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (63)
الإعراب:
(الهمزة) للاستفهام الإنكاري (الواو) عاطفة (عجبتم) مثل أرسلنا (أن) حرف مصدري (جاء) فعل ماض و (كم) ضمير مفعول به (ذكر) فاعل مرفوع (من رب) مثل الأول متعلق بنعت لذكر و (كم) ضمير مضاف إليه (على رجل) جار ومجرور متعلق بنعت ثان لذكر (من) حرف جر و (كم) ضمير في محلّ جر متعلق بنعت لرجل (اللام) للتعليل (ينذر) مضارع منصوب بأن مضمرة بعد اللام و (كم) ضمير مفعول به (الواو) عاطفة (لتتقوا) مثل لينذر، وعلامة النصب حذف النون ... والواو فاعل. (الواو) عاطفة (لعلكم ترحمون) مثل لعلكم تذكرون
فَكَذَّبُوهُ فَأَنجَيْنَاهُ وَالَّذِينَ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ وَأَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا عَمِينَ (64)
الإعراب:
(الفاء) استئنافية (كذّبوا) فعل ماض وفاعله و (الهاء) ضمير مفعول به (الفاء) عاطفة (أنجينا) مثل أرسلنا و (الهاء) مثل السابق (الواو) عاطفة (الذين) موصول في محلّ نصب معطوف على الضمير المفعول في (أنجيناه) ، (مع) ظرف مكان منصوب متعلق بمحذوف الصلة المحذوفةو (الهاء) ضمير مضاف إليه (في الفلك) جار ومجرور متعلق بالصلة المحذوفة (الواو) عاطفة (أغرقنا) مثل أرسلنا (الذين) موصول في محلّ نصب مفعول به (كذبوا) مثل الأول (بآيات) جار ومجرور متعلق ب (كذّبوا) ، و (نا) ضمير مضاف إليه (إنهم) مثل إني (كانوا) فعل ماض ناقص- ناسخ- مبني على الضم ... والواو اسم كان (قوما) خبر كان منصوب (عمين) نعت لقوم منصوب وعلامة النصب الياء.