نگرشى  بر  واژه های  آیات  42-43   سوره  اعراف  :

پاداش مردم با ايمان و درست كردار

«غلّ»: كينه.

«صدور»: اين واژه جمع «صدر» به مفهوم «سينه» و جايگاه انديشه و تدبير است و به همين تناسب به پيشواى جامعه «صدر» گفته مى‏شود.

«انهار»: اين واژه نيز جمع «نهر» است. و به روز بدان دليل كه نور گسترش مى‏يابد «نهار» مى‏گويند.

«نداء»: صدا زدن، بانك دادن.

در آياتى كه گذشت، در مورد كيفر كفر گرايان و ظالمان سخن رفت، اينك قرآن در اين آيه مردم با ايمان را به بهشت پرطراوت و زيبا و جاودانه ماندن در آن وعده مى‏دهد و مى‏فرمايد:

وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَا نُكَلِّفُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا أُولَئِكَ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ (42)

و كسانى كه به خدا و پيامبرش ايمان آورده و آيات او را گواهى كردند و در برابر آنها تكبّر نورزيدند و در زندگى خويش كارهاى شايسته انجام دادند، براى هميشه در بهشت خواهند بود.

به بيان روشن تر، كسانى كه به تكاليف و مقررات دينى - كه اندكى همراه با زحمت و همت و خويشتن دارى است عمل كنند - به اين نعمت جاودانه نايل خواهند شد.

گفتنى است كه تكاليف به اندازه توان و قدرت انسان است، و فراتر از توان او به وى تكليف نمى‏گردد؛ چرا كه خداى فرزانه چنين كارهايى را نمى‏كند.

ذكر اين نكته لازم است كه جمله «لا نكلّف» اگر خبر باشد، به اين مفهوم است كه: از ايمان آوردگان، به اندازه قدرت و توانشان تكليف خواسته است؛ و اگر جمله معترضه باشد، منظور اين است كه از ايمان آوردگان و شرك گرايان چيزى بيش از توانشان نخواسته‏ايم. بنابر اين هرگروه بابهره‏ورى درست و يا نادرست از قدرت و امكانات و اختيار خويش، راه بهشت را گام سپرده و يا به سوى دوزخ رفته‏اند.

((جمله : « لاتكلّف نفسا الّا وسعها« مفيد رفع نگرانى از عدم قدرت بر انجام دادن جميع اعمال صالح است .

جمله « لانكلف نفسا الا وسعها« براى تقويت دلهاى مؤ منين و اميدوار ساختن آنان است ، چون قبلا ايمان را مقيد به عمل صالح كرده بود، و معلوم است كمتر كسى از مؤ منين موفق مى شود جميع اعمال صالح را انجام داده و به مقتضاى كلمه « الصالحات « كه جمع با الف و لام و مفيد استغراق است هيچ يك از اعمال صالح را ترك نكند، و اين خود باعث نوميدى بيشتر مؤ منين است ،

 

لذا در جمله مورد بحث بخاطر رفع اين نگرانى مى فرمايد: تكليف هر كس به قدر وسع و استطاعت او است ، پس هر كس اعمال صالح به قدر طاقت خود انجام دهد ولو خود را به مشقت هم نيندازد باز از اهل اين آيه و از اصحاب بهشت جاودان خواهد بود. ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 145))

فولادوند: و كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند -هيچ كسى را جز به قدر توانش تكليف نمى‌كنيم- آنان همدم بهشتند [كه‌] در آن جاودانند.

آنگاه در اشاره به نعمت گرانبهاى آرامش روح و جان و پاكيزگى از آفتهايى چون: حسدها، كينه‏ها، بد انديشى‏ها و دشمنى‏ها از اين گروه مى‏افزايد:

وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِّنْ غِلٍّ

ما از دلهاى بهشتيان، آفت كينه و حسادت و عداوت را برداشته و مى‏زداييم، به گونه‏اى كه هيچ كسى نسبت به ديگرى - گرچه او رادر موقعيتى برتر بنگرد - حسد نمى‏ورزد.

((« غل « به معناى كينه و عداوت و خشم درونى است ، در ماده اين كلمه معناى توسط به لطف و حيله خوابيده ، يكى از مشتقات آن كلمه « غلاله « است كه به معناى لباسى است كه بين شعار و دثار پوشيده مى شود.

« غل « از بزرگترين ناملايماتى است كه آدمى را مكدر مى سازد، چون هيچ كسى نيست كه از آميزش و دوستى با ديگران بى نياز باشد، و دوستى با اشخاص تا زمانى قابل دوام است كه از يكديگر حركاتى كه موافق طبع نيست نبينند، چون اگر حركات و توقعات طرف مطابق ميل نباشد الفت به خشم مبدل شده و همين خشم بر او عيش را ناگوار مى سازد، روى اين حساب اگر خداى تعالى انسان را طورى كند كه هر چه هم از ديگران حركات ناملايم ببيند سينه اش تنگى نكند در حقيقت بزرگترين نعمت را به انسان ارزانى داشته است .ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 146))

تَجْرِي مِن تَحْتِهِمُ الْأَنْهَارُ وَقَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلَا أَنْ هَدَانَا اللَّهُ

در حالى كه آنان در بهشت خدا قرار دارند، جويبارها از زير جايگاهها و قصرهاى پرشكوه آنان روان است، و مى‏گويند: ستايش از آن خداست كه ما را به راه و كارى راه نمود كه چنين پاداشى را در پى داشت. خداى پرمهر بود كه راهنماى اين راه رستگارى شد و ما را به وسيله مقررات و برنامه‏هاى ارجدار خود در خور چنين سعادت و پاداشى ساخت.

روشن است كه اين سپاسگذارى و اعتراف نه براى انجام وظيفه و تكليف است، بلكه به منظور شادمانى و حق شناسى است و گرنه سراى آخرت ديگر جاى عمل نيست.

((جمله « تجرى من تحتهم الانهار« كنايه است از اينكه صاحبان ايمان و عمل صالح در آخرت در قصرهاى رفيع و عالى بسر مى برند. ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 146))

 لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ

اين نيز حق شناسى و اعتراف ديگرى است كه مى‏گويند: تمام آنچه را پيامبران خدا آوردند و ما را بدانها فراخواندند و هشدار دادند، يكسره درست و نجات بخش بود.

وَنُودُوا أَن تِلْكُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوهَا بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ (43)

به آنان ندا مى‏رسد كه: هان اى بندگان خدا! اين است آن بهشت پرطراوت و زيبايى كه در زندگى به شما وعده داده مى‏شد.

اين ندا ممكن است زمانى طنين انداز گردد و آنان را به خود متوجه سازد كه آنان منظره تماشايى بهشت را در برابر خويش مى‏نگرند، امّا هنوز به آن وارد نشده‏اند، و شايد هم پس از ورد به بهشت و قرار گرفتن در جايگاههاى شكوهبارى كه برايشان ارزانى شده است، آنان را با اين نداى رسا ندا دهند.

آن ندا دهنده آسمانى كه از سوى خدا ندا مى‏دهد، به آنان مى‏گويد: اين بهشت جاودانه به شما شايسته كرداران به ميراث رسيده است، منظور از اين بيان اين است كه همانگونه كه ميراث كسى به طور طبيعى به صاحبان حق و ورثه واقعى او مى‏رسد، بهشت هم حق ترديد ناپذير ايمان و كارهاى شايسته شماست؛ چرا كه شما به توحيد گرايى و يكتا پرستى گراييديد و خدا را خالصانه و عاشقانه عبادت نموديد و دستوراتش را به كار بستيد.

در روايت است كه پيامبر گرامى فرمود:

ما من احدٍ الاّ و له منزل فى الجنّة و منزل فى النّار، فأما الكافر فيرث المؤمن منزله من النّار، و المؤمن يرث الكافر منزله من الجنة، فذلك قوله: اورثتموها...(266)

هر انسانى در بهشت و دوزخ جايگاه و قرارگاهى دارد، از اين روست كه كفرگرا و بيداد پيشه در دوزخ وارث انسان با ايمان و دادگر مى‏گردد و خانه او را در آنجا به ارث مى‏برد، و انسان با ايمان در بهشت وارث او مى‏شود و خانه او را به ارث مى‏برد، و منظور از آيه شريفه اين است كه به مردم با ايمان مى‏فرمايد: شما بهشت را به ارث مى‏بريد.

((اسم اشاره « تلكم « كه مخصوص اشاره به دور است در اينجا رفعت قدر و علو شان بهشت را مى رساند نه دورى آن را، زيرا از ظاهر سياق به طورى كه ديگران هم گفته اند چنين بر مى آيد كه اين ندا وقتى به آنان مى شود كه خود در بهشت منزل گرفته اند، و با اين حال اشاره براى افاده دورى مسافت نخواهد بود. ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 147))

((توضيحى در مورد تعبير به اينكه مؤ منين بهشت را به ارث مى برند.

در اينجا سؤ الى پيش مى آيد و آن اينكه چرا اين آيه بهشت را در مقابل اعمال صالحشان ارث آنان قرار داده ؟ و حال آنكه معناى ارث تملك مال و يا هر چيز قابل انتفاعى است از كسى كه قبلا او مالك بوده و با زوال ، ملك او به ديگرى منتقل شده ، مانند فرزند كه از پدر ارث مى برد يعنى پدر مى ميرد و مالى باقى مى گذارد و فرزند آن را ارث مى برد، و يا انبيا كه از دنيا مى روند و علم را براى بازماندگان و ورثه خود يعنى علما به ارث باقى مى گذارند و يا مردم مى ميرند و زمين و آنچه را كه در آن است براى مالك اصليش خداى تعالى به ارث باقى مى گذارند. در همه اين موارد معناى انتقال از غير در كلمه ارث نهفته است . جواب اين سؤ ال اين است كه در آيه مورد بحث نيز مى توان اين معنا را اعتبار كرد، براى اينكه خداى تعالى بهشت را آفريد تا تمامى بندگانش با سرمايه عمل صالح آن را بدست آورند، ولى كفار با ارتكاب شرك و معاصى ، خود را از آن محروم ساختند در نتيجه بهشت به ارث مؤ منين در آمد، پس در حقيقت مؤ منين با عمل صالح خود آن را از ديگران ارث برده اند چنانكه مى فرمايد: « اولئك هم الوارثون الذين يرثون الفردوس « و از قول اهل جنت مى فرمايد: « الحمد لله الذى صدقنا وعده و اورثنا الارض نتبوء من الجنه حيث نشاء« .ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 147))

فولادوند: و هر گونه كينه‌اى را از سينه‌هايشان مى‌زداييم. از زير [قصرهاى‌]شان نهرها جارى است، و مى‌گويند: «ستايش خدايى را كه ما را بدين [راه‌] هدايت نمود، و اگر خدا ما را رهبرى نمى‌كرد ما خود هدايت نمى‌يافتيم. در حقيقت، فرستادگانِ پروردگارِ ما حق را آوردند.» و به آنان ندا داده مى‌شود كه اين همان بهشتى است كه آن را به [پاداش‌] آنچه انجام مى‌داديد ميراث يافته‌ايد.

تفسیر نور:

1- بهشت جاودان، پاداش پيوند ايمان و اعمال صالح است. «والّذين آمنوا وعملوا الصالحات... اولئك اصحاب الجنّة»

2- گرچه مطلوب، انجام همه‏ى كارهاى شايسته است، «و عملوا الصالحات» امّا در عمل، هر كس به اندازه‏ى توانش مسئول است. «لا نكلّف نفساً الاّ وسعها»

3- در اسلام، تكليف، طاقت‏فرسا نيست. «وسعها» چنانكه در جاى ديگر مى‏خوانيم: «وما جعل عليكم فى الدّين من حرج» <109> و «يريد اللّه بكم اليُسر و لا يريد بكم العُسر» <110>

«غِلّ»، به معناى نفوذ مخفيانه است، به كينه و حسدى كه مرموزانه در جان انسان نفوذ مى‏كند نيز غِل گويند.

در آيات قبل خوانديم كه دوزخيان همديگر را لعن و نفرين مى‏كنند، اينجا مى‏فرمايد: بهشتيان هيچ كينه‏اى از يكديگر در دل ندارند و ميان همه‏ى آنها صلح، صفا و محبّت است و با اينكه در بهشت تفاوت درجات هست، امّا هيچ يك نسبت به ديگرى كينه و كدورت و حسدى نمى‏ورزد.

نهرهاى بهشتى پر آب است، زيرا خداوند به جاى جريان آب فرمود: نهرها جارى است و پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: نهرهاى بهشتى از زير مسكن بهشتيان جارى است. <111>

طبق احاديث، هر مؤمن و كافرى در بهشت و دوزخ مكانى دارد، ولى مؤمن، جايگاه بهشتى كافر را به ارث مى‏برد و كافر جايگاه دوزخى مؤمن را. <112>

از اين حديث استفاده مى‏شود كه درهاى سعادت و شقاوت به روى همه باز است و هيچ كس از ابتدا براى بهشت يا دوزخ خلق نشده است، بلكه انتخاب و عمل او مسير و سرنوشتش را معيّن مى‏كند. <113>

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در غدير خم به مردم فرمودند: «معاشر النّاس سلّموا على علىّ بامرة المؤمنين» اى مردم! به علىّ به عنوان اميرالمؤمنين سلام كنيد و بگوييد: «الحمدللّه الّذى هدنا لهذا...». <114>

امام هادى عليه السلام فرمود: در روز قيامت، پيامبر و حضرت على و تمام ائمّه عليهم السلام در برابر مردم قرار مى‏گيرند و در اين هنگام شيعيان مى‏گويند: «الحمدللّه الّذى هدانا لهذا...». <115>

1- كينه‏زدايى و ايجاد صميميّت، به آسانى و بى‏زحمت نيست. «نزعنا» («نزع»، به معناى كندن با زحمت و تلاش است)

2- زندگى كه در آن كينه نباشد، زندگى بهشتى است. «من غلّ»

3- در بهشت، صفاى باطن و ظاهر يك جا جمع است. «نزعنا ما فى صدورهم من غلّ تجرى من تحتهم الانهار»

4- اهل بهشت، به ذكر و ستايش خدا مشغولند. «قالوا الحمدللّه»

5 - بهشتيان، از لطف خدا شاكرند واز هدايت شدنشان مغرور نيستند. «الحمدللّه الّذى هدانا»

6- بهشتيان به اعمال و كارهاى خود متّكى نيستند. «هدانا اللّه»

7- عقل و علم و تلاش به تنهايى كافى نيست، عنايت و امداد الهى نيز براى هدايت لازم است. «لولا ان هدانا اللّه»

8 - انبيا، وسيله‏ى هدايتند و هدايتشان همراه با حقّ است. خودشان، حرفشان، عملشان، شيوه‏ها و وعده‏هايشان همه حقّ است. «لقد جاءت رسل ربّنا بالحقّ»

9- بهشت در برابر عمل است، نه اميد و آرزو. «اورثتموها بما كنتم تعملون» حضرت على عليه السلام مى‏فرمايد: از كسانى مباش كه آخرت را بدون عمل آرزو مى‏كنند. «لاتكن ممن يرجو الاخرة بغير العمل» <116>

الجدول:

سورة الأعراف (7) :

وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (42)

الإعراب:

(الواو) استئنافية (الذين) موصول مبتدأ (آمنوا) مثل كذّبوا  ، (الواو) عاطفة (عملوا) مثل كذبوا  ، (الصالحات) مفعول به منصوب وعلامة النصب الكسرة (لا) حرف نفي (نكلف) مضارع مرفوع، والفاعل ضمير مستتر تقديره نحن للتعظيم (نفسا) مفعول به منصوب (إلا) حرف للحصر (وسع) مفعول به ثان منصوب، و (ها) ضمير مضاف إليه (أولاء) اسم إشارة مبني في محلّ رفع مبتدأ و (الكاف) حرف خطاب (أصحاب) خبر مرفوع (الجنة) مضاف إليه مجرور (هم) ضمير منفصل مبني في محلّ رفع مبتدأ (في) حرف جر و (ها) ضمير في محلّ جر متعلّق بخالدون (خالدون) خبر مرفوع وعلامة الرفع الواو.

وَنَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ وَقالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدانا لِهذا وَما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدانَا اللَّهُ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ وَنُودُوا أَنْ تِلْكُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوها بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (43)

الإعراب:

(الواو) عاطفة (نزعنا) فعل ماض وفاعله (ما) اسم موصول مبني في محلّ نصب مفعول به (في صدور) جار ومجرور متعلق بمحذوف صلة ما و (هم) ضمير مضاف إليه (من غلّ) جار ومجرور متعلق بحال من العائد في الصلة أو من الموصول (تجري) ، مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الياء (من تحت) جارّ ومجرور متعلّق ب (تجري) (هم) مثل الأول (الأنهار) فاعل مرفوع (الواو) عاطفة (قالوا) فعل ماض مبني على الضم ... والواو فاعل (الحمد) مبتدأ مرفوع (لله) جار ومجرور متعلق بخبر محذوف (الذي) اسم موصول في محلّ جر نعت للفظ الجلالة (هدى) فعل ماض مبني على الفتح المقدر على الألف و (نا) ضمير مفعول به، والفاعل هو، (اللام) حرف جر (ها) حرف تنبيه (ذا) اسم إشارة مبني في محلّ جر متعلق ب (هدى) ، (الواو) عاطفة (ما) نافية (كنا) فعل ماض ناقص- ناسخ- واسمه (اللام) لام الجحود (نهتدي) مضارع منصوب بأن مضمرة بعد اللام (لولا) حرف امتناع لوجود فيه معنى الشرط (أن) حرف مصدري (هدانا) مثل الأول (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع. (اللام) لام القسم لقسم مقدر (قد) حرف تحقيق (جاء) فعل ماض و (التاء) تاء التأنيث (رسل) فاعل مرفوع (ربّ) مضاف إليه مجرور و (نا) ضمير مضاف إليه (بالحق) جار ومجرور متعلق بحال من رسل أي جاؤوا متلبسين بالحق (الواو) عاطفة (نودوا) فعل ماض مبني للمجهول مبني على الضم ... والواو نائب الفاعل (أن) حرف تفسير  (تلكم) اسم إشارة مبني على السكون الظاهر على الياء المحذوفة لالتقاء الساكنين في محلّ رفع مبتدأ ... و (اللام) للبعد و (الكاف) للخطاب و (الميم) لجمع الذكور (الجنة) بدل من اسم الإشارة أو عطف بيان له مرفوع (أورثتم) فعل ماض مبني للمجهول مبني على السكون ... و (تم) ضمير نائب الفاعل و (الواو) زائدة هي إشباع حركة الضم و (ها) ضمير مفعول به (الباء) حرف جر (ما) حرف مصدري (كنتم) فعل ماض ناقص- ناسخ- واسمه (تعملون) مضارع مرفوع والواو فاعل.